اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

بحران کتاب یا سرقت ادبی؟!: فریبا مرزبان

تبعید، جامعه ای است بی در و پیکر که نه حقی برای نویسنده قایل هست و نه پایبند اصولی چون قوانین کپی رایت. سرقت موقعیت های زندگی از بتن خاطرات که بخش سری زندگی بازگو کننده آنهاست بدون تردید کلاه برداری اجتماعی ست. به زبانی ثمره نوشتن در تبعید، خون دل خوردن ست.

بحران کتاب یا سرقت ادبی؟!

فریبا مرزبان

سرقت خاطرات که بخش سری زندگی بازگو کننده آنهاست؛ به زبانی ثمره نوشتن در تبعید، همانا خون دل خوردن ست.

روز پیش به دو پست کوتاه از دو تن از نویسندگان برخوردم که در ارتباط با مشکلات چاپ و نشر کتاب بودند. هر دو نویسنده گزارشی کوتاه و گله مند از شرایط تحمیلی که «جامعه تبعیدی نویسندگان ایران» را گریزی از آن نیست، داده اند. آنچه خواندم فزون شده بر این نکته اند که ناشران تبعیدی و کتاب خوان ها پدید آورند گان آن هستند. متاثر شدم به تجارب و دانسته هایم می اندیشم از نشر و توزیع توسط ناشران و دوستان.
تجارب من همه از ناشر و مرکز توزیع نیست با مشکل سرقت هویت از سوی تعدادی از ایرانیان تبعیدی مواجهم. برای نمونه نیمی از کتاب خاطرات زندان من «تاریخ زنده» توسط شخصی به نام «اکرم بیرانوند» نام مستعار «جاسمین آزادی» به سرقت رفته و توسط ناشری غیرایرانی به زبان دویچه لند منتشر شده است. وی از هواداران سازمان پیکار پس از سال ۵۷ بوده و بر اساس اطلاعاتی که بدست آورده ام او از زندانیان پیشین در جمهوری اسلامی بوده و اکنون ساکن کشور هلند است.
اکرم بیرانوند به زندگی و خاطرات من از زندان های جمهوری اسلامی دستبرد زده و سر همه کلاه گذاشته است از ناشر گرفته تا خوانندگان کتاب. او از ناشر حق تالیف دریافت کرده است بابت کتابی که مال خودش نیست. من هرگز با او هم بند نبوده ام و پیش زمینه آشنایی با وی ندارم که آنچه از زندان می گوید؛ تکرار گفتار من بشود. 
کتاب «تاریخ زنده» را برداشته و از آن سرقت ادبی کرده ست، به بخش ها و اتفاقاتی دستبرد زده که در هنگام وقوع آنها در زندان نبوده ست؛ این اقدام کلاهبرداری سیاسی ست.
تبعید، جامعه ای است بی در و پیکر که نه حقی برای نویسنده قایل هست و نه پایبند اصولی چون قوانین کپی رایت. سرقت موقعیت های زندگی از بتن خاطرات که بخش سری زندگی بازگو کننده آنهاست بدون تردید کلاه برداری اجتماعی ست. 
به زبانی ثمره نوشتن در تبعید، خون دل خوردن ست.
آنچه را می گویم داستان نیست واقعیت تلخ زندگی در جایی ست که دیواری بلند از حصاری نامریی در پیرامون کشیده است و دو گونه تعریف می شود:
۱- جامعه آزاد و پهناور. دیوار نامریی، در میان مردم و جوامعی که مریی هستند و قرار بوده است الگویی شوند برای کسانی بسان نویسنده که از دیکتاتوری های مذهبی بهر بهره بردن از آزادی و دموکراسی آمده اند اما هیچ گاه از حقوق برابر شهروندی بهره مند نشده اند و هر آنچه را که داشته اند و در پیشین بوده اند از دست داده اند.
۲- مبارزه با رژیم جمهوری اسلامی.
هستند کسانی دیگر که از میان خاطراتم بخش هایی را برگزیده و مشتی سخنان بی ارزش بر آن ها افزوده اند و یا با کمی تغییر در شبکه های نتی و تی وی و … انتشار داده اند که جز صدمه به اثر نتیجه ای دیگر نداشته است.
این گروه که ظاهرن جمعیتشان کم نیست سرقت اطلاعات انجام می دهند تحت نام مبارزه با رژیم. توجیه هی ارایه می دهند که مزخرف و چندش آور ست. چرا؟

به دفاع از حق خودم از نوشتارها و مجموع کارهایم، به هر کدامشان که اعتراض کردم؛ چند فحش نثارم کرد و در کوتاه ترین زمان ممکن به سمتم لشکر کشی کردند. لشگری که تفاوت ارزش و زد ارزش را هنوز نمی داند. اینان از حسادت، رقابت و تنگ چشمی، از زور بی عرضگی در درافتادن با رژیم ارزش های اجتماعی را زیر پا گذاشته اند و برای دیگران که با این لشگریان متفاوت ند خواری و پستی می خواهند زیرا که در درجات پست اجتماعی جای دارند.
“توان تغییر رژیم را در بالندگی نیروی برانداز جستجو باید کرد نه در آنچه که ارزش مدعیان را دارد؛ و نه در پاسخی است که می گویند و می شنویم.”
———————————————————————
مسعود نقره کار از ناشر آمریکایی خود و حقوقی که از وی پای مال کرده ست می نویسد:
دلم برای بچه های داستان های کودکانم تنگ شده!
ناشری امریکائی » دنیا خانه من است»را پسندید. قراردادی بستیم، کتاب و نواری که از متن و نقاشی ها همراه با موزیک تهیه کرده بود را دو سه سالی فروخت. وقتی پرسیدم حق التالیف ما چه می شود؟ یک چک 20 دلاری برای من فرستاد و یک چک 20 دلاری برای نقاش کتاب، و نوشت کتاب و نوار طی این مدت دو عدد فروش رفته. راست نمی گفت، می دانستم فقط یکی از دوستان خودم 20 نسخه کتاب و نوار را خریده !. گفتند وکیل بگیر » سو» ش کن، گفتم ای بابا فقط مونده اینکاره شویم. مدتی بعد خبردار شدم نویسنده و ناشری امریکائی ایده کتاب را بلند کردند و کتابی مشابه چاپ کردند. گفتند وکیل بگیر این یکی رو دیگه » سو» کن و…آنقدراین کتاب ماجرا و حاشیه داشت که خسته ام کرد. اقلا ده کتاب داستان کودکان دوزبانه آماده انتشار داشتم که همه شان را بایگانی کردم و از خیر انتشارشان گذشتم . امروز اتاقم را » خانه تکانی» می کردم که داستان ها را دیدم. دلم برای بچه های داستان هایم سوخت، سر و صورت همه شون گرد و خاکی شده بود !
——————————————————————————
مهدی استعدادی شاد نه از ناشران خارجی از ناشران ایرانی نبعیدی می گوید:
در این ماههای اخیر در چند گفتگو با دوستان اهل قلم بدین نتیجه رسیده ایم که نشر در فضای تبعید و غربت در بن بست عجیبی گیر کرده است. بخشی البته به کتابنخوانی هموطنان بر میگردد و بخشی هم به حرفه ای نبودن و بی فرهنگی ناشرانی که فعلا در صحنه هستند.
من حاضرم در یک کارزار شرکت کنم و در این مورد به افکار عمومی گزارش افشا کننده ای بدهم . تا نظر دوستان فیسبوک چه باشد؟

عکس ‏‎Fariba Marzban‎‏
برگرفته از فیس بوک فریبا مرزبان

Fariba Marzban

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

اطلاعات

این ویودی در 15 ژوئیه 2019 بدست در اشتراک - eshtrak فرستاده شده و با , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: