اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

چطور جیمی کارتر و من مجاهدین را ساختیم!- مصاحبه برژینسکی با مجله فرانسوی «بیننده ی نوین»: نشریه اینترنتی «کاونتر پانچ»/ مترجم: سمیر ، و چند نکته در رابطه با حاکمیت سرمایه مالی: مریم/پیام فدایی، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران، شماره 216 ، خرداد ماه 1396

 

 پیام فدایی:

رسانه های امپریالیستی از مرگ برژینسكی، مشاور امنیت ملی دولت جیمی كارتر خبر دادند.  کسی که در زمان فعالیتش در دولت کارتر ، مبتکر و مدافع تز معروف «کمربند سبز» برای مقابله با اتحاد شوروی سابق بود. بر اساس این تز ، امپریالیسم آمریکا گروه های بنیادگرای اسلامی را تقویت می کرد تا هم با شوروی مبارزه کنند و هم با جنبش های آزادیخواهی و ضد امپریالیستی در کشور های منطقه. یکی از جلوه های تحقق این تز کمک امپریالیسم آمریکا جهت قدرت گیری دار و دسته ارتجاعی خمینی در ایران و مجاهدین در افغانستان بود. سیاستی که در تدوام خود به شکل گیری القاعده و داعش منجر شد و در عمل کل خاورمیانه را به جولانگاه بنیاد گرائی اسلامی که جنگ و تروریسم ذاتی آن می باشد ، تبدیل نمود. برای شناخت هر چه بیشتر از ماهیت ارتجاعی این تئوریسین نظم امپریالیستی حاکم ، قسمتی از گفتگوی برژینسکی با مجله فرانسوی «بیننده‌ی نوین» را در این جا درج می کنیم.

 

چطور جیمی کارتر و من مجاهدین را ساختیم!

مصاحبه برژینسکی با مجله فرانسوی «بیننده ی نوین» 

منبع: نشریه اینترنتی «کاونتر پانچ» 

مترجم: سمیر

15 ژانویه 1998

پیام فدایی، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران، شماره 216 ، خرداد ماه 1396

سئوال: رابرت گیتس، رئیس پیشین سی‌آی‌ای، در کتاب سرگذشت خود [«از میان سایه‌ها»] اظهار می‌دارد که سازمان‌های استخباراتی آمریکا ، کمک‌های شان به مجاهدین افغانستان را شش ماه قبل از مداخله شوروی آغاز کردند. در این زمان، شما مشاور امنیت ملی رئیس‌جمهور کارتر بودید. بنابر این، شما نقشی در این عرصه ایفا نمودید. آیا این درست است؟

 

برژینسکی: بلی. بر اساس نسخه رسمی تاریخ، کمک‌های سی‌آی‌ای به مجاهدین در ۱۹۸۰ شروع شد، یعنی پس از اشغال افغانستان توسط قشون شوروی در ۲۴ دسامبر ۱۹۷۹.  ولی حقیقت که تا به حال مخفی نگه‌داشته شده، کاملا چیز دیگری است: در واقع ، در ۳ جولای ۱۹۷۹ رئیس‌جمهور کارتر اولین رهنمود کمک پنهان به مخالفان رژیم کابل طرفدار شوروی را امضا کرد. درست در همان روز یادداشتی به رئیس‌جمهور نوشتم و شرح دادم که به نظر من کمک مذکور، شوروی را به مداخله نظامی وا خواهد داشت.

 

سئوال: باوجود خطر، شما مبلّغ این اقدام سری بودید. گویا این که خود شما میل ورود شوروی به جنگ را داشتید و چنین به نظر می‌رسد که باعث برافروختن آن شدید؟

 

برژینسکی: به کلی این طور نیست. ما بر روس‌ها جهت مداخله فشار نیاوردیم، ولی به‌طور آگاهانه احتمال این کار را افزایش دادیم.

 

سئوال: زمانی که شوروی‌ها مداخله شان را با این دفاعیه توجیه می‌کردند که قصد شان جنگیدن علیه دخالت مخفی آمریکایی‌ها در افغانستان است، کسی حرف‌های آنان را باور نمی‌کرد. هرچند، مبنایی برای این واقعیت وجود داشته است.  امروز، هیچ از این کار پشیمان نیستید؟

 

برژینسکی: پشیمان از چه؟ این که عملیات مخفی یک نظر عالی بود. تاثیرش این بود که روس‌ها را به تلک افغان کشاند و شما از من می‌خواهید که پشیمان باشم؟  روزی که شوروی‌ها رسما از مرز عبور کردند، به رئیس‌جمهور کارتر نوشتم: اکنون فرصت آن را داریم که به اتحاد جماهیر شوروی جواب جنگ ویتنام شان را بدهیم. در حقیقت، برای ۱۰ سال مسکو ، جنگی را پیش برد که حمایت دولت را نداشت، نبردی که باعث تضعیف روحیه آنان شده و در فرجام منجر به شکست امپراتوری شوروی گردید.

 

سئوال: و هیچ پشیمان از حمایت بنیادگرای اسلامی نیستید، شما اسلحه و اطلاعات را در خدمت تروریستان آتی گذاشتید؟

 

برژینسکی: برای تاریخ جهان چه چیز اهمیت دارد؟  طالبان یا سقوط امپراتوری شوروی؟ عده‌ای از مسلمانان تحریک‌شده یا آزادی اروپای مرکزی و پایان جنگ سرد؟

 

سئوال: یک عده مسلمانان تحریک‌شده؟  ولی گفته می‌شود و تکرار هم می‌گردد: امروز بنیادگرایی اسلامی تهدیدی برای جهان تلقی می‌گردد؟

 

برژینسکی: یک حرف پوچ! گفته می‌شود که غرب یک سیاست جهانی در برابر اسلام داشت. این احمقانه است. هیچ اسلام سرتاسری وجود ندارد. به‌سوی اسلام از دید منطق بنگرید، بدون عوام فریبی و احساسات. اسلام یک دین پیشتاز جهان است با یک‌ونیم میلیارد پیرو. لیکن چه چیز مشترک در میان بنیادگرایی عربستان سعودی، مراکش میانه‌رو، پاکستان نظامی‌گرا، مصر متمایل به غرب یا سکولاریزم آسیای میانه وجود دارد. نه هیچ‌چیز بیشتر از نکته‌ای که کشورهای عیسوی را متحد می‌سازد.

 

یادداشت: مجله مذکور در دو نسخه متفاوت چاپ شده است. نسخه ارسال‌شده به آمریکا کوتاه تر از نسخه‌ی فرانسوی آن است و این مصاحبه برژینسکی از آن حذف شده است.

***

علم مارکسیسم نقشی بی نظیر و منحصر به فردی در آگاه کردن انسان در رابطه با اقتصاد و سیاست جهانی و چگونگی تمرکز قدرت در جهان سرمایه داری داشته و دارد.  لنین در رساله «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری» به روشنی نشان می دهد که مشخصه ی اصلی عصر امپریالیسم، سلطه جهانی سرمایه های مالی است. با در نظر گرفتن این نکته به تنهایی ، و با بررسی بزرگترین موسسات مالی جهان می بینیم که سرمایه های مالی عمدتا در دست تعداد انگشت شماری از قدرت های امپریالیستی متمرکز شده اند. در ادبیات مارکسیستی، امپریالیسم به معنی «سیادت سرمایه مالی» و گسترش توسعه طلبانه ی سرمایه های مالی تعریف شده است و گسترش توسعه طلبانه مضمون اقتصادی مشخصی دارد. تحقیق های متعددی که در رابطه با موسسات مالی در چند دهه ی اخیر انجام شده اند، درستی تجزیه و تحلیل لنین در رابطه با امپریالیسم را کاملا تائید می کنندلنین در رساله «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری» توضیح می دهد که «امپریالیسم» یک نوع خط مشی اقتصادی (که توسط طبقه سرمایه دار جهانی برای دوره کنونی انتخاب شده باشد) نیست. امپریالیسم در درون مرحله مشخصی از تکامل سیستم سرمایه داری به وجود آمده ، بالاترین مرحله ی آن است و جایگزین مرحله ای از سرمایه داری شده که متکی بر بازار و رقابت آزاد در قرن نوزدهم بود. امپریالیسم و سرمایه مالی و سیاست آن نیز که از اقتصادش سرچشمه می گیرد ، کاملا ارتجاعی و ضد دموکراسی و آزادی است. لنین از پنج کشور عمده آمریکا، بریتانیا، فرانسه، آلمان و ژاپن به عنوان هسته اصلی سیستم امپریالیستی نام برد. امروز بررسی جایگاه بزرگترین موسسات مالی جهان این واقعیت را به رغم تغییراتی که در صد سال اخیر رخ داده ، باز هم تائید می کند. لنین توضیح داد که تحول از سرمایه داری رقابتی در قرن ۱۹ به امپریالیسم ​​یا سرمایه داری انحصاری، نه تنها شرایط را برای جنگ ایجاد کرد، بلکه شرایط عینی برای اقتصاد برنامه ریزی شده سوسیالیستی جهانی را نیز به وجود آورد.

چند نکته در رابطه با حاکمیت سرمایه مالی

مریم

پیام فدایی، ارگان چریکهای فدایی خلق ایران، شماره 216 ، خرداد ماه 1396

در شرایطی که طبقه سرمایه دار عملا مالک اصلی جهان است و بر سیستم اقتصادی-سیاسی حاکم سلطه مستقیم دارد، آگاهی کافی همه جانبه ای در رابطه با چگونگی اعمال این قدرت و رابطه میان حاکمیت سیاسی و اقتصادی در بین مردم وجود ندارد. به عنوان مثال، برخی تصور می کنند که همه سهامداران شرکت های عمومی در مالکیت و اعمال کنترل در شرکت سهیم هستند. اما اگر به تحقیقات مختلفی که در این رابطه انجام شده توجه کنیم می بینیم که اعمال کنترل توسط کسانی صورت می گیرد که سهامداران اصلی به شمار می روند. به عنوان مثال اگر به تحقیقاتی که در باره ۲۹۹ مورد از ۶۳۰۰ شرکت از بزرگترین موسسات مالی جهان انجام شده رجوع کنیم، می بینیم که ۸۹ تا از این شرکت ها صاحب بیش از نصف مجموع دارایی گروه هستند. در این تحقیقات معلوم شده که دارایی موسسه مالی «بلک راک» (۱) به تنهایی ۶ درصد از مجموع دارایی های ۲۹۹ شرکت مزبور است.

 

تحقیقات متعددی آشکار کرده اند که سرمایه های مالی حدود ٦۸.۴ درصد از سهام بزرگترین شرکت های جهان را در کنترل خود دارند و سهم افراد حدوداً فقط ۳.۳ درصد است. سهم شرکت های صنعتی نیز نسبت به سرمایه های مالی بسیار کم است. به عنوان مثال در یکی از تحقیقاتی که در سال ۲۰۰۹ تحت عنوان «چه کسی بر جهان حکومت می کند» منتشر شد، گزارش داده شده که ۳۰ بانک و موسسه مالی 4.51 درصد از ۲۹۹ شرکتی که در آن ها سهام دارند را تحت کنترل خود دارند. يعنی یک و نیم درصد سهامداران، بیش از پنجاه درصد سهام را در اختیار خود دارند.

 

با مطالعه ی این گونه تحقیقات می توان تا حدودی به مکانیسمی پی برد که سرمایه مالی از طریق آن به کنترل شرکت های سرمایه گذاری مالی و کارخانه ها (و کلا اقتصاد و سیاست جهانی) می پردازد. یک نکته ی مهم در این رابطه این است که موسسات مالی نه فقط از طریق هدایت کردن عملی شرکت ها به کنترل آن ها می پردازند ، بلکه یکی از راه های کنترل شرکت ها از طریق تهدید به «خروج از آن ها» (يعنی دائما تهدید به خارج کردن سرمایه های خود  از آن شرکت ها و کارخانه های تولیدی درصورت عدم ادامه ی سودآور بودن شان) می باشد. سرمایه های مالی با اعمال قدرت بر بازار، قادر هستند که شرایط مطلوب خود را به آن دیکته کنند. سرمایه های مالی با تهدید به خارج کردن منابع مالی خود (فروش سهام) مدیریت را وادار به تولید حداکثر سود از هر طریق ممکن، مانند افزایش نرخ بهره وری، توسعه، کاهش هزینه ها و … (معنی آن ها در عمل تشدید هر چه بیشتر استثمار کارگران است) می کنند.

 

از طرف دیگر، تمرکز مالکیت اقتصادی در کشورهای بزرگ غربی، رابطه ی مستقیمی بر سیاست جهانی دارد. به عنوان مثال ۲۹ درصد از بزرگترین شرکت های دنیا متعلق به آمریکاست. کشورهای ژاپن، انگلیس، فرانسه و آلمان به ترتیب در رده های بعدی قرار دارند. این مسئله در رابطه با سرمایه های مالی مشخص تر است. به عنوان مثال اگر ۱۰ تا از بزرگترین موسسات مالی جهان را در نظر بگیریم، ۶ تا از آن ها در آمریکا ریشه دارند، ۳ تا در فرانسه و یکی در انگلستان.

 

دو موسسه مالی آمریکا «بلک راک» (Black Rock) و «کاپیتال گروپ» (Capital Group) دارای بزرگترین سرمایه های مالی دنیا هستند. بر اساس این داده ها منطقا باید گفت که بر خلاف آن چه ادعا می شود که چین و روسیه و یا برخی قدرت های غربی، امپریالیست هایی همتراز آمریکا هستند، با واقعیت انطباق ندارد. در هر حال، واقعیت ها نشان می دهند که آمریکا هنوز هم بزرگترین قدرت امپریالیستی حاکم بر جهان است.

 

علم مارکسیسم نقشی بی نظیر و منحصر به فردی در آگاه کردن انسان در رابطه با اقتصاد و سیاست جهانی و چگونگی تمرکز قدرت در جهان سرمایه داری داشته و دارد.  لنین در رساله «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری» به روشنی نشان می دهد که مشخصه ی اصلی عصر امپریالیسم، سلطه جهانی سرمایه های مالی است. با در نظر گرفتن این نکته به تنهایی ، و با بررسی بزرگترین موسسات مالی جهان می بینیم که سرمایه های مالی عمدتا در دست تعداد انگشت شماری از قدرت های امپریالیستی متمرکز شده اند.    

در ادبیات مارکسیستی، امپریالیسم به معنی «سیادت سرمایه مالی» و گسترش توسعه طلبانه ی سرمایه های مالی تعریف شده است و گسترش توسعه طلبانه مضمون اقتصادی مشخصی دارد.

تحقیق های متعددی که در رابطه با موسسات مالی در چند دهه ی اخیر انجام شده اند، درستی تجزیه و تحلیل لنین در رابطه با امپریالیسم را کاملا تائید می کنند. (۲)

 

لنین در رساله «امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری» توضیح می دهد که «امپریالیسم» یک نوع خط مشی اقتصادی (که توسط طبقه سرمایه دار جهانی برای دوره کنونی انتخاب شده باشد) نیست. امپریالیسم در درون مرحله مشخصی از تکامل سیستم سرمایه داری به وجود آمده ، بالاترین مرحله ی آن است و جایگزین مرحله ای از سرمایه داری شده که متکی بر بازار و رقابت آزاد در قرن نوزدهم بود. امپریالیسم و سرمایه مالی و سیاست آن نیز که از اقتصادش سرچشمه می گیرد ، کاملا ارتجاعی و ضد دموکراسی و آزادی است.

لنین از پنج کشور عمده آمریکا، بریتانیا، فرانسه، آلمان و ژاپن به عنوان هسته اصلی سیستم امپریالیستی نام برد. امروز بررسی جایگاه بزرگترین موسسات مالی جهان این واقعیت را به رغم تغییراتی که در صد سال اخیر رخ داده ، باز هم تائید می کند. 

 

لنین توضیح داد که تحول از سرمایه داری رقابتی در قرن ۱۹ به امپریالیسم ​​یا سرمایه داری انحصاری، نه تنها شرایط را برای جنگ ایجاد کرد، بلکه شرایط عینی برای اقتصاد برنامه ریزی شده سوسیالیستی جهانی را نیز به وجود آورد.

تحقیقات اقتصادی اخیر نیز (۳) با اثبات هر چه بیشتر اجتماعی شدن تولید و سلطه سرمایه مالی، نظر لنین را تصدیق می کنند. به عنوان مثال محققی به نام James Glattfelder در مقاله ای در سال 2010 نشان داد که چگونه یک گروه متشکل از ۱۴۷ «سوپر-نهاد مالی» در قلب شبکه ای متشکل از ۴۳۰۰۰ شرکت چندملیتی قرار دارد و بخش بزرگی از ثروت این شبکه را کنترل می کند. يعنی کمتر از یک درصد از اعضای شبکه، بیش از 40 درصد ثروت شبکه را در اختیار دارند. 20 شرکتی که در صدر گروه قرار داشتند، موسسات مالی ای مثل بارکلیز، جی پی مورگان چیس و گلدمن ساکس بودند. (۴)

 

همان طور که لنین به روشنی نشان داده، سرمایه مالی نه تنها بر بازار حکمرانی می کند، سیاست های کشورهای به ظاهر مستقل (حتی قدرتمند ترین آن ها) را نیز تعیین می کند. سرمایه مالی در دوران کنونی، تمام سیاست های دولت ها را دیکته می کند، فرمان می دهد به دولت ها که به خدمات اجتماعی حیاتی مانند سیستم آموزشی و بهداشت و درمان یورش ببرند، و خواستار تغییر ساختار بازار کار مطابق با نیازهای افزایش سود سرمایه می شود.

 

به عنوان مثال وقتی که در اوایل دهه ۱۹۸۰ دولت فرانسه درصدد اعمال کنترلی هر چند ناچیز بر بانک ها برآمد، سیاست های آن توسط بازارهای مالی متوقف شدند. یا در سال ۱۹۹۳ ، زمانی که بازدهی اوراق قرضه (به دلیل نگرانی در مورد سطح کسری بودجه دولت آمریکا) افزایش یافت، دولت کلینتون برای پاسخگویی به خواسته سرمایه مالی، امکانات اجتماعی و سطح رفاه جامعه را شدیدا کاهش داد. به طوری که مشاور سیاسی کلینتون، جیمز کارویل، در اظهار نظری در این رابطه گفت: «قبلا فکر می کردم که اگر تناسخ (زاییده شدن دوباره پس از مرگ) وجود داشت، می خواهم به عنوان رئيس جمهور و یا پاپ و یا یک بازیکن موفق بیسبال به زندگی برگردم. اما در حال حاضر می خواهم به عنوان بازار اوراق قرضه برگردم. چون می توانید همه را بترسانید.»

 

اما دو نکته اساسی را باید در نظر داشت. اولا سرمایه مالی ، یک ویژگی فرعی اقتصاد سرمایه داری، یا فرزند ناخلف مالکیت خصوصی نیست، بلکه مستقیما از بطن سیستم بیرون آمده و پایه و اساس آن محسوب می شود. (۵)  دوما، ظهور و سلطه سرمایه مالی (که محرومیت اجتماعی شدید و خطر دائمی جنگ جهانی را با خود آورد) یک نوع سیاست یا تاکتیک اقتصادی نیست، بلکه نتیجه ی یک مرحله از توسعه خود نظام سرمایه داری است.

تجربه نشان داده که تنها چشم انداز واقع بینانه برای پایان دادن به جنگ افروزی، تضمین صلح و برابری واقعی، مبارزه پیروزمند طبقه کارگر جهانی است، که شرایط زندگی اش ، او را در مقابل سرمایه قرار داده است.

 

فروردین 1396

 

زیرنویس ها:

(۱) Black Rock hedged fund

(۲) به عنوان مثال رجوع شود به تحقیقاتی که توسط Murray و Peetz  انجام شده.

(۳) به عنوان مثال به مقاله «شبکه کنترل شرکت های بزرگ جهانی» رجوع شود که در سال 2010 توسط James Glattfelder منتشر شد.   “The Network of Global Corporate Control”

(۴) Barclays Bank ، JP Morgan Chase ، Goldman Sachs

(۵) کارل مارکس در زمانی که مشغول نوشتن کتاب سرمایه بود، به بررسی نظرات پرودن (Pierre-Joseph Proudhon) پرداخته بود. پرودن (به مثابه یک خرده بورژوای شبه سوسیالیست) ادعا می کرد که می توان همزمان با حفظ مالکیت خصوصی و بازار سرمایه داری ، از تاراج سرمایه مالی جلوگیری کرد. اما مارکس نشان داد که این مانند این است که تلاش شود که پاپ کنار گذاشته شود ، در حالی که کلیسای کاتولیک حفظ بشود.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 30 ژوئن 2017 بدست در اشتراک - eshtrak فرستاده شده و با , , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: