اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

«این روسری را من می شناسم!» – یادی از فاطمه مدرس تهرانی (فردین): فریبا مرزبان

در میان لباس های آویزان و پهن شده بر روی طناب ها یک روسری، یک روسری خوش طرح و رنگ و شاد نگاه مرا بخود جلب کرده بود؛ بخاطر آوردم که آن را در گذشته دیده بوده ام… کنجکاو و علاقه مند شده بودم تا بدانم آن روسری متعلق به کدام یک از زندانیان بند بود؟ بدون تامل آن را از روی طناب برداشتم و در وسط هواخوری بند، هم چون یک پرچم در بالای سرم نگاه داشته و با صدای بلند تکرار می کردم:»صاحب این روسری کیه؟ این روسری را من می شناسم، این روسری در زندان گوهردشت بوده ست.»… فردین مقاومت در زندان را تحسین می کرد ولی می گفت: در شگفتم که چرا هواداران جوان و نوجوان سازمان ها حاضرند تا پای جان دادن بروند و سال ها انفرادی و تنبیه را تحمل می کنند «فقط» برای همراه داشتن یک اعلامیه و یا شرکت در حرکتی اعتراضی بر علیه رژیم! او ادامه می داد: از طرف دیگر در شگفت از کارهای این حکومت هستم؛ این حکومت از هیچ کسی نمی گذرد و دانش آموزان و هواداران سازمان ها را برای داشتن و یا «مطالعه یک اعلامیه و نشریه،» دو یا سه سال در انفرادی نگه می دارد و تا اعدام نکند و یا به جنون نکشاند دست برنمی دارد!

» این روسری را من می شناسم! »

یادی از فاطمه مدرس تهرانی (فردین)

فریبا مرزبان

یک روز داغ تابستانی بود، ساعت حدود  ۱-۲ بعدازظهر. یکی از روز هواخوری بود ولی به خاطر گرما و دمای بالا، حیاط بند خلوت بود. چنین بنظرم می آمد که دیگر هم بندیان م از گرمای تابستان خوشنود نبودند و تابش نور شدید آنها را می آزرد. در زندگی ام از وجود آفتاب لذت می بردم. در آن روزکه پس از سال ها  خود را رها در تابش مستقیم و گرمای آفتاب در تابستان می دیدم؛ نمی خواستم تابش نور خورشید و گرمای «آفتاب عالم تاب» را از دست بدهم.

در همان لذت در نزدیکی پنجره های اتاق مان واقع در بند ۴ زندان «اوین» همراه دوستانم که در سایه ایستاده بودند؛ مشغول گپ و گفتگو بودم. ناگهان چشمم به سمت چپ حیاط افتاد  که در آنجا دو ردیف طناب مخصوص آویزان کردن لباس های مان توسط زندانیان نصب شده بود. در میان لباس های آویزان و پهن شده بر روی طناب ها یک روسری، یک روسری خوش طرح و رنگ و شاد نگاه مرا بخود جلب کرده بود؛ بخاطر آوردم که آن را در گذشته دیده بوده ام. گفتگوی مان را در نیمه رها کردم و با شتاب خود را به میانه طناب لباس ها رساندم. کنجکاو و علاقه مند شده بودم تا بدانم آن روسری متعلق به کدام یک از زندانیان بند بود؟ بدون تامل آن را از روی طناب برداشتم و در وسط هواخوری بند، هم چون یک پرچم در بالای سرم نگاه داشته و با صدای بلند تکرار می کردم:»صاحب این روسری کیه؟ این روسری را من می شناسم، این روسری در زندان گوهردشت بوده ست.»

تعدادی از زندانیان را می دیدم؛ مادر زری، فرانک، نسترن، مریم، نوشین و چند نفر از همبندیانم در اطرافم حلقه زدند و مشتاق و کنجکاو بودند تا بدانند موضوع روسری چیست؟

همانطور که تکرار می کردم:»این روسری مال کیه؟ این روسری در گوهردشت بوده!» ورودی هواخوری را نگاه کردم جنب و جوشی در آنجا در جریان شده بود. برای لحظاتی نگاه من و نگاه یکی از زندانیان به هم گره خورد؛ او تسبیح در دست به سمت من حرکت می کرد. زندانی میان سالی با اندامی که نه چاق و نه درشت و نه بلند. زندانی ریزنقشی با موهای کوتاه و جوگندمی که یک روسری گل و گشاد بر سر و شانه اش انداخته بود. در پشت سر او خانم مریم فیروز و چند زندانی میان سال دیده می شدند. (۱)

زندانی تسبیح به دست در مقابلم ایستاد و گفت: چیه؟

پاسخ گفتم: این روسری در انفرادی های گوهردشت بوده، من می شناسمش، می خواهم بدانم مال کیست؟

در آرامش دست مرا در دست خود گرفت و گفت: این روسری مال من ست.

این زندانی کسی نبود جز «فاطمه مدرس تهرانی» که فردین خوانده می شد او مسئول سازمان جوانان حزب توده بود.

گفتم: آیا شما زندانی زندان گوهردشت بوده اید؟ این روسری را من از گوهردشت می شناسم. روسری قشنگی ست از یاد نبرده ام که کجا دیدم.

گفت: تو همان فریبای سلول یک هستی؟ و در حالی که لبخندی بر لب داشت دست مرا گرفت و همراه خود از حلقه زندانیان خارج ساخت.

با یکدیگر شروع به صحبت و قدم زدن کردیم؛ حیاط را ترک گفتیم و به داخل سرسرای بند آمدیم. در سمت راست یک اتاق بود که از آنجا برای انجام کارهای فرهنگی استفاده می کردند و در بخش دیگر سرسرا، ورودی بند قرار داشت با دری ساخته شده از میله های آهنی. در میانه سرسرا پله هایی دیده می شدند که بند پایین را متصل می کرد به دفتر نگهبانی و راهرو در طبقه بالا. ترجیح دادیم به راهرو بند و محوطه هواخوری باز نگردیم؛ کنار دیوار تکیه زدیم همانجا که پله های بند ساخته شده بودند.

آرام صحبت می کرد تا کسی نشنود.

گفت: اینجا کسی نمی دانست که من گوهردشت بوده ام. با لبخند ادامه داد: حالا دوستانم فهمیدند.

با تعجب به او نگاه می کردم و گفتم: مگر انفرادی کشیدن ننگ و عاره که کتمان می کنید؟

با نگاهی مهربانانه مرا ورانداز می کرد و سرش را تکان می داد. آشنایی ما باز می گشت به روزهایی که خط سیاسی اش را نمی دانستم و هنوز چهره یکدیگر را ندیده بودیم؛ حتی پیش از آن که نامش را بدانم! او را از روی روسری اش می شناختم. آن روسری ابزار یادآوری «فردین» در ذهن من بود.

در ادامه گفتم: چرا نباید سایرین بدانند که کجا بوده اید؟

واقعیتی انکار ناشدنی بود! هر یک از زندانیان که از سیاهچال های زندان مخوف «گوهردشت» به دیگر زندان ها منتقل می شدند؛ حامل جدیدترین و بی مانندترین اخبار از اوضاع زندانیان تنبیهی بودند. از شقاوت و بی رحمی زندانبان ها و مسوولان بالارتبه زندان اخبار تازه و نو (دست اول) برای گفتن داشتند. و دیگر آن که زندانی ردی از فراموش شدگان اسیر بود. نمی دانم احتیاط او بخاطر وضعیت خاص پرونده اش بود یا اینکه برای فرار از شرِ گزارشگران بند، ترجیح داده بود در باره «زندان گوهردشت» سخنی نگوید و  نگوید در گوهردشت چه بی عدالتی و بی دادی صورت می گیرد!

روزهای بعد در فرصت هایی که بدست می آمد با یکدیگر بیشتر گفتگو می کردیم. از خطرناک بودن پرونده اش صحبت می کرد؛ از نامه نگاری با همسرش که او نیز در زندان بود و آزاد شده ست. فردین زیر حکمی بود؛ زیر حکم اعدام بود. به گوهردشت منتقل شده بود و مدتی در سلول کناری من حبس را تحمل می کرد. او را تحت فشار گذاشته بودند؛ محروم از داشتن هم صحبت بود و حداقل امکانات صنفی بندهای عمومی را از او سلب کرده بودند.

در گفتگو با او توضیح دادم که زندانیان مخالف رژیم را به گوهردشت منتقل می کردند چرا او در انفرادی بود؟ در ادامه از او پرسش می کردم چرا احتیاط می کنی مگر کسی تحمل انفرادی بکند مرتکب جنایت شده ست؟ نگاه کن این ها تیر خلاص می زنند، کار فرهنگی می کنند، همهمه را در میانشان می شنویی؛ در قید نیستند که همکار جنایت کار شده اند. شما انفرادی بودنتان را کتمان می کنید. چرا نباید کسی بداند که بدست چه کسانی گرفتار آمده ایم و با ما چه می کنند؟

واقعیت این بود که از وقایع و اتفاقات بیرون بی خبر بودم. طی چهار سالی که در بندهای تنبیهی بودم از شنیدن اخبار و مطالعه مطبوعه ها، کتاب و  داشتن هم صحبت و … محروم بودم؛ به همین دلیل در جریان حوادث و دگرگونی های پدید آمده در جامعه، نبودم و هنوز چرایی تغییر و تحولات را نمی دانستم. از » طرح کودتا» توسط حزب توده و حکم منع فعالیت نیروهای پشتیبان جمهوری اسلامی » اکثریت و توده» مطلع نبودم. (۲) با غیرقانونی شدن این دو تشکیلات، » قوه قضاییه» در جهت پیشبرد حکم صادر شده دست به کار بازداشت آنها شده بود. در بند می دیدم که تعدادشان بیش از سال شصت بود و بخشی از تازه دستگیر شده ها محکومیت داشتند و از آزادی نشانه ای نبود.

در دهه سیاه شصت خورشیدی شمار زیادی از اعضاء و هواداران سازمان های سیاسی مخالف رژیم به جوخه های اعدام و حلقه های دار سپرده شدند. همزمان با رسیدن روحانیت به قدرت مطلق آیت الله « خمینی» رهبر جمهوری اسلامی فرمان داده بود: «بگیرید و بکشیدشان.»  پیرو این حکم تکلیف گروها و سازمان های سیاسی را معلوم کرده بود و ماموران کمیته ها و چماقداران با هدایت و حمایت عناصر کلیدی نظام  و سپاه پاسداران از انجام هیچ جنایتی اباء نکردند. و همان زمان در درون و بیرون زندان توده ای ها در کنار حکومت بودند. آنها ما را که مخالف نظام بودیم «ضد انقلاب» می دانستند و با این نوع نگرش و تفکر بود که رفتارهایشان را تنظیم می کردند. برخوردهای فیزیکی، حمایت تام از جمهوری جنایت کار اسلامی و پشتیبانی کامل از توابان در زندان. در سال ۶۰ و هم چنین اوایل ۶۱ مدتی را در اتاق۶ و ۷ در بند ۲۴۶ بالا و پایین گذرانده بودم. در میان زندانیان با گرایشات مختلف، تعدادی توده ای و اکثریتی دیده می شدند. از آنها شناختی دیگر و از بودن در کنار آنها تجربه دیگری داشتم. از آن ها نمونه های متفاوت رفتاری دیگری را دیده بودم. آنها پشتیبان تواب هایی بودند که تیرخلاص می زدند؛ توابینی که همراه پاسداران و نگهبانان بند، به ما آزار می رساندند و لو می دادند؛ شناسایی و شکنجه می کردند و در باره زندانیان غیرتواب انواع گزارش های دردسرساز را به نگهبان های بند و شعب بازپرسی می دادند و خلاصه تجربه خوبی نبود.

سخنان رهبرانشان اعترافی ست به اینکه برای حفظ موقعیت سازمان خود در پهلوی حکومت ایستادند و با هر اقدامی بر علیه مخالفان رژیم موافق بوده اند تا آن اندازه که برای پاسداری از جمهوری نکبت اسلامی به اعضای خود رهنمود می دادند «تحرکات و افراد را شناسایی» و به قوه قضاییه معرفی کنند. رفتار فردین او را از سایر اعضا و هواداران حزبی اش جدا می کرد؛ او متفاوت با دیگر همفکران خود بود. از او برخوردهایی مشاهده می کردم؛ از نوعی دیگر.  به من می آموخت  گرایش سیاسی «بخودی خود» تعیین کننده نیست؛ «اراده» و «فهم و شعور» در  چگونگی رفتار انسان ها با یکدیگر دخالت دارد.

فراموشم نشده ست که در اواسط بهمن ماه ۱۳۵۹ برای نصب پوسترهای مراسم گرامی داشت واقعه سیاهکل «۱۹بهمن»  به خیابان کارگر جنوبی رفته بودم؛ چند توده ای همراه با حزب الهی ها به من حمله ور شدند؛ تفاوتی میان آنها و فالانژهای اجیر شده جمهوری اسلامی دیده نمی شد. با من  برخورد فیزیکی داشتند؛ از آنها کتک خورده بودم؛ و هرچه را که همراهم بود یا از من قاپیدند و یا با زور و کشمکش پاره کردند.(۳ )

با این حال در یکی از روزهای سال های ۶۳- ۶۴ می شنیدم که زندانبان جلاد “نادری» به او (فردین) می گفت: تو نمی دانی که چه می کند؛ نمی دانی چکار می کند؟

فردین از من دفاع می کرد و در پاسخ می گفت: فریبا بیمارست و احتیاج به پزشک و دارو دارد.

جلاد نادری که برای اذیت و آزار زندانیان از انجام هیچ  عملی دریغ نمی کرد به توجیه برخاسته و می گفت: شما او را نمی شناسید. نمی دانید که در این چند سال چه کارهایی کرده!

این گونه سعی می کرد او را متقاعد کند که زندانیان سزاوار بی رحمی و رفتارهای خشونت آمیزند …

با دقت به گفتگوی آنها گوش می دادم و به خودم می گفتم، او باید در پاسخ بگوید: چرا به این زندان تبعید شده ام؛ آیا کاری کرده ام که باید در تبعید بمانم؟ در همان حال فکر می کردم جان سالم بدر بردن از دست این جانوران کار ساده ای نخواهد بود. وقایع و حوادث زندان حکایت از این داشت که مسوولان قضایی، دادستانی و کارکنان زندان خواست هاشان نزدیک به یکدیگر بودند و بر همین اساس شرایطی را برای زندانیان مقاوم فراهم ساخته بودند تا آنها را به جنون بکشانند و یا زندانی در دگرگونی روحی غیرقابل کنترلی قرار بگیرد که اقدام به خودکشی کند. در هر دو حالت دولت جمهوری اسلامی خود را مسوول و ملزم به پاسخ گویی نمی داند. اساساً نه قانونی هست برای دفاع و رعایت حقوق زندانیان و دیگر اینکه مسئولان حاضر نیستند مسوولیت جنایت های رخ داده در زندان ها را بپذیرند و تا امروز سعی بر پنهان کردن ابعاد و حدود خون های ریخته شده در زندان ها را داشته اند.

در طول چندسال که در گوهردشت بودم ناظر و شاهد خشونت های رفتاری فراوانی بودم که به مرگ روحی چندین زندانی انجامیده بود. در یک شب پاییزی رییس زندان «سعادتی» که یک روحانی بود قفل در سلولم را باز کرد و داوود شکاری که از شکنجه گران شناخته شده در زندان بود هم چون سایر روزها او را همراهی می کرد؛ از عوامل اصلی قتل عام زندانیان سیاسی در تابستان خونین ۱۳۶۷ در زندان گوهردشت بوده ست. (۴) آنها رویا قناعتی را که از زندانیان جوان و کم سن و سال بود با خود همراه آورده بودند که همسلول من بشود.

با تعجب وراندازش می کردم؛ حسابی بهم ریخته و پریده رنگ بود. سوالات پراکنده ای در ذهن داشتم؛ نمی دانستم با او چه کرده بودند که تعادل روحی اش را از دست داده بود؟ چرا و در کجا به آن حال نزار و سر و شکل ظاهری که مشاهده می کردم افتاده بود؟ در سال ۱۳۶۰ که اوج دستگیری مخالفان حکومت بود او نیز در پاییز دستگیر و در زندان اوین تحت شکنجه قرار می گیرد که منجر به تواب شدنش شده بود. در ذهنم مرور می کردم و می گفتم: این بیچاره که تواب بوده به این روز و روزگار افتاده؛ وای بر احوال و آینده سایرین!

او را در سلولم رها کردند و رفتند. در یک روز پنج شنبه که می خواستیم برای استحمام به بیرون از سلول برویم رویا چشم بند نداشت؛ نگهبان « نادری» رفت و از سلول کناری «روسری» امانتی گرفت و برای او آورد تا از آن بعنوان چشم بند استفاده کند و این همان روسری خوش نقش و رنگ بود که یک سال بعد بر روی طناب لباس ها در زندان اوین می دیدم و متعلق به فردین بود.

فردین مقاومت در زندان را تحسین می کرد ولی می گفت: در شگفتم که چرا هواداران جوان و نوجوان سازمان ها حاضرند تا پای جان دادن بروند و سال ها انفرادی و تنبیه را تحمل می کنند «فقط» برای همراه داشتن یک اعلامیه و یا شرکت در حرکتی اعتراضی بر علیه رژیم! او ادامه می داد: از طرف دیگر در شگفت از کارهای این حکومت هستم؛ این حکومت از هیچ کسی نمی گذرد و دانش آموزان و هواداران سازمان ها را برای داشتن و یا «مطالعه یک اعلامیه و نشریه،» دو یا سه سال در انفرادی نگه می دارد و تا اعدام نکند و یا به جنون نکشاند دست برنمی دارد!

فاطمه مدرسی پیش از انقلاب ۱۳۵۷ از کادرهای برجسته سازمان مخفی نوید بود و پس از انقلاب ۱۳۵۷ در تشکیلات غیرعلنی حزب یکی از اعضا رهبری کمیته تهران و عضو مشاور کمیتهٴ مرکزی حزب تودهٴ ایران، بود.

متاسفانه فاطمه مدرس تهرانی برای فرار از اجرای حکم اعدام خویش راهی نیافت و جنایت کاران مستقر در «قوه قضاییه ایران» حکم او را نهایی کردند و سرانجام در ششم فروردین ماه ۱۳۶۸ به جوخه اعدام سپرده شد و در گلزار «خاوران» واقع در جاده گرمسار دفن گردید.

بیست و چهارمین سال روز اعدام اوست؛ یادش گرامی باد.(۵)

فوریه ۲۰۱۳

 

لندن

Gozide1@gmail.com

 

منابع و پی نویس:

این گزارش برای نخستین بارست که منتشر می شود.

۱- خانم مریم فیروز، در سال  ۱۳۲۲ خورشیدی عضو حزب توده شد و بیشترین فعالیت خود را در شاخه زنان این حزب متمرکز کرد او مسئول سازمان دمکراتیک زنان بود و نخستین زنی ست که عضو هیئت سیاسی حزب توده شده ست. بعد از کودتای ننگین ۱۳۳۲پس از یک دوره زندگی مخفی از کشور خارج می شود و در سال ۱۳۵۸ به کشور باز می گردد و در اواخر سال ۱۳۶۱ دستگیر و مستقیم به کمیته مشترک (شعبه توحید) منتقل می شود.

مریم فیروز متولد سال ۱۲۹۳ در تهران و فرزند عبدالحسین میرزا فرمانفرما از شاهزادگان قاجار بود.  سرانجام پس از تحمل ۲۲ سال غربت نشینی تحمل ۷ سال زندان و حبس خانگی در سن ۹۴ سالگی چشم از جهان فرو بست. منبع ویکی پدیا.

۲-آنچه که در این باره می نویسم بر اساس شنیده هاست و به آنها اتهام براندازی نظام زده شده بود.

۳- در کتاب تاریخ زنده شرح این واقعه را نوشته ام.

۴-داوود شکاری از کارکنان زندان گوهردشت بود که در جنایات بسیاری دست داشت و یکی از عوامل اصلی اذیت و آزار و شکنجه های جسمی و روحی زندانیان در انفرادی بود.

۵-فردین زاده ۱۳۲۷ بود. عفت ماهباز در خاطرات خود تاریخ اعدام او را ۶ فروردین ۱۳۶۸ نوشته است. هم چنین شنیده بوده ام که نوه آیت ا… مدرس نماینده مجلس شورای ملی بود. همسر فردین آقای نیاز یعقوب شاهی شاعر، نویسنده و زندانی سیاسی بود که از زندان آزاد شد.

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 24 مارس 2017 بدست در اشتراک - eshtrak فرستاده شده و با , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: