اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

اشتباه گرفتن جهانی‌سازی با انترناسیونالیسم: رابرت گریفیث (دبیرکل حزب کمونیست بریتانیا) ، مورنینگ استار، و انتخاب ترامپ، شبیه پرتاب یک خمپاره سیاسی بود!: جان رایت، روسیه امروز

حرکت گزینشی برای تجارت آزاد، کار انعطاف‌پذیر و مهاجرت و دسترسی نامحدود به سرمایه غربی، بدون دخالت قوانین ملی و سندیکاهای نیرومند، بیش از همه به سود شرکت‌های انحصاری بزرگ بوده است. اما بزرگ‌ترین بازندگان جهانی‌سازی در ایالات متحده یک غول تجاری را با یک پلاتفرم ناسیونالیستی، به مثابه رییس‌جمهور بعدی خود انتخاب کرده اند. چیزی که برای چپ و جنبش کارگری در بریتانیا ضرورت فوری دارد داشتن یک دیدگاه، تحلیل و استراتژی طبقه کارگر است. این باید شامل یک حرکت تهاجمی تحت رهبری سندیکاها برای دستمزدها و مخالفت قاطعانه با عضویت در اتحادیۀ اروپایی و بازار واحد جعلی آن که تنها به سود سرمایه بزرگ است، باشد. در غیر این‌صورت، راست و راست افراطی-در بریتانیا، مانند فرانسه، اتریش، آلمان و ایالات متحده-خود را با موفقیت فزاینده‌ای به مثابه منادیان میهن‌دوستی طبقه کارگر و مردم، در ایستادگی در برابر جهانی‌سازی سرمایه بزرگ معرفی خواهند کرد. این هم یک مضحکه و هم یک تراژدی خواهد بود.

sweep-sowiet

اشتباه گرفتن جهانی‌سازی با انترناسیونالیسم

تارنگاشت عدالت 

منبع: مورنینگ استار

نویسنده: رابرت گریفیث (دبیرکل حزب کمونیست بریتانیا)
۱۴ دسامبر ۲۰۱۶

 

چپ برای مقابله با این ادعای پوپولیسم راست که صدای مردم است باید یک استراتژی طبقاتی در پیش بگیرد

چپ در بریتانیا و در دیگر بخش‌های جهان برای چندین دهه بحث و جنبش مخالفت با جهانی‌سازی سرمایه‌داری را هدایت کرده است.

حرکت گزینشی برای تجارت آزاد، کار انعطاف‌پذیر و مهاجرت و دسترسی نامحدود به سرمایه غربی، بدون دخالت قوانین ملی و سندیکاهای نیرومند، بیش از همه به سود شرکت‌های انحصاری بزرگ بوده است.

اما بزرگ‌ترین بازندگان جهانی‌سازی در ایالات متحده یک غول تجاری را با یک پلاتفرم ناسیونالیستی، به مثابه رییس‌جمهور بعدی خود انتخاب کرده اند.

به طور قابل درکی، بخش عمدۀ چپ پس از حمایت از برنی ساندرز برای نامزدی حزب دمکرات پیرامون یک مانیفست مترقی و نسبتاً ضدجهانی‌سازی با وجود این‌که هیلری کلینون یک سخنگوی جهانی‌سازی سرمایه بزرگ است، از او حمایت کرد.

در عین‌حال، در طرف دیگر آتلانتیک، اتحادیۀ اروپایی تبلور حرکت برای یک بازار آزاد اروپایی تحت سلطه انحصارات سرمایه‌داری برای کالاها، خدمات و کار و سرمایه است. اتحادیۀ اروپایی هم‌چنین با شرکای «تروئیکا»ی خود و با صندوق بین‌المللی پول، از طريق توافق‌نامه‌های تجاری و سرمایه‌گذاری، حرکت جهانی‌سازی سرمایه بزرگ را در سازمان تجارت جهانی هدایت می‌کند.

طی چندین دهه تا اوايل دهه ۱۹۹۰، چپ در بریتانیا رهبری نبرد علیه این «بازار مشترک» اروپایی و «قانون واحد اروپایی» و «پيمان ماستریخت» آن‌را در دست داشت. تا سال ۱۹۸۸، زمانی‌که «کنگره سندیکایی» و اتحادیه‌های کارگری وابسته به آن چرندیات ژاک دلور را بلعیدند [ژاک لوسین ژان دولور، فرزند مارتین دوبری رهبر پیشین حزب سوسیالیست فرانسه، هشتمین رییس کمیسون اروپایی بود. او سه بار در این مقام ابقاء شد-عدالت]، بخش عمده جنبش سندیکایی نیز موضع چپ را داشت.

امروز، در پایان سال ۲۰۱۶، چپ و جنبش کارگری در بریتانیا عمدتاً از اتحادیۀ اروپایی و جهانی‌سازی حمایت می‌کنند و آن حمایت این‌را خطر را دارد که به یک فاجعه تاریخی بزرگ مبدل شود.

جوامع طبقه کارگر در بخش‌هایی از بریتانیا که بیش‌ترین صنعت‌زدایی را به خود دیده علیه پی‌آمدهای جهانی‌سازی به سبک اتحادیۀ اروپایی، و به همان اندازه به «بازار» آزاد در واردات نامحدود آهن تولید شده با استثمار فوق‌العاده کارگران مهاجر از اتحادیۀ اروپایی واکنش نشان می‌دهند، و حزب کارگر و اکثر سندیکاها به نیایش در محراب بازار واحد ادامه می‌دهند.

بخش‌هایی از چپ و جنبش کارگری به جای حفظ یک شناخت طبقاتی روشن از اتحادیۀ اروپایی و جهانی‌سازی، انترناسیونالیسم سرمایه‌داری را با انترناسیونالیسم اصیل کارگران و خلق‌ها اشتباه گرفته است.

در جریان کارزار همه‌پرسی اتحادیۀ اروپایی «کنگره سندیکایی» (که در سال ۲۰۱۵ نسبت به موضع خود شک کرده بود) در سنديکاها و اقدامات قانونگذاری، مخالفت‌های پیشین خود را با حکم دیوان عدالت اتحادیۀ اروپایی در حمایت از استثمار فزاينده کارگران مهاجر دفن کرد.

«حزب سبز» که از ۱۹۸۵ به جهانی‌سازی سرمایه‌داری حمله می‌کرد، به نظر می‌رسد به بلندگوی کمیسیون اتحادیۀ اروپایی مبدل شده است. سخنگویان آن بسیاری از حقوق به دست آمده کارگران و زنان را از طريق مبارزه در بریتانیا به دست ‌و دلبازی بروکسل نسبت می‌دهند.

حتا حزب «پلید سیمرو» [حزب ولز-عدالت] بدون انتقاد از اتحادیۀ اروپایی، خواهان محدود ساختن واردان آهن از چین است در حالی‌که درباره واردان آهن از باقی اروپا که هشت برابر است، ساکت می‌ماند.

چیزی که در میان «حزب کارگر»، «حزب سبز»، «حزب ملی اسکاتلند»، و «پلید سیمرو» مشترک است، فقدان تحلیل طبقاتی آن‌ها نه فقط از جهانی‌سازی و اتحادیۀ اروپایی، بلکه هم‌چنین از جامعه بریتانیاست.

در مورد ناسیونالیست‌ها، آن‌ها باور دارند که سیاستمداران وست‌مینستر و بوروکرات‌های وایت‌هال دشمن اصلی هستند. «حزب کارگر»، «حزب سبز» و برخی از رهبران سندیکایی-مانند بسیاری از اعضا و هوادارانشان-فکر می‌کنند «محافطه‌کاران» و «حزب استقلال پادشاهی متحد» دشمن اصلی است.

نتیجتاً، فراخوان این محافل برای «اتحاد مترقی» با لیبرال-دمکرات‌ها، در حمایت از اتحادیۀ اروپایی و علیه دولت «حزب محافطه‌کار» و «حزب استقلال پادشاهی متحد» است.

جرمی کوربین تاکنون در برابر این خودکشی مقاومت کرده است.

تا به حال، او همیشه این شناخت را داشته که طبقه سرمایه‌دار حاکم نیروی حاکم در جامعه است، طبقه‌ای که استثمار و ستم را حفظ کرده و در هر  جبهه ترقی را سد می‌کند.

منافع قدرتمند محرزی وجود دارند که همیشه باید آن‌ها را شناخت و چالش کرد. چیزی که احزاب سیاسی و سیاستمداران راست در هر مقطع  مشخص می‌گویند، امری ثانوی است.

به این دلیل است که کوربین و بخش‌هایی از چپ-عمدتاً حزب کمونیست-با اتحادیۀ اروپایی مخالفت بوده اند، گرچه حتا عناصری در راست و راست افراطی نیز با آن مخالف کرده اند.

اکثر سرمایه انحصاری به علت منافع طبقاتی خود هوادار اتحادیۀ اروپایی است، همان‌طور که حزب محافطه‌کار از هارولد مک‌میلان، الک دوگلاس هیوم، ادوارد هیث، مارگارت تاچر (تقریباً تا آخر) جان میجر تا دیوید کامرون، جورج آزبرن، جرمی هانت و ترزا می هوادار اتحادیۀ اروپایی بوده اند.

اگر دیدگاه طبقاتی رهبر حزب کارگر در «حزب کارگر پارلمانی» امسال غالب شده بود، حزب او اکنون در حال منعکس نمودن و شکل دادن به خُلق و خوی عمومی علیه دستگاه بود و آن‌را در یک مسیر مترقی چپ قرار می‌داد.

به جای آن، کوربین برای حمایت از عضویت بریتانیا در بازار واحد، در صورت شکست سرمایه بزرگ و پارلمانتاریست‌های هوادار اتحادیۀ اروپایی در تلاش‌های خود برای خرابکاری در خروج از اتحایۀ اروپایی، تحت فشار شدید است.

دیگر بخش‌های چپ در توهم خود مبنی بر این‌که «انترناسیونالیسم» سرمایه‌داری و «بازارهای آزاد» تحت سلطه انحصارات به سود کارگران و خانواده‌های آن‌هاست از عضویت در بازار واحد حمایت می‌کنند.

برخی دسترسی به بازاز واحد را که می‌تواند براساس یک معاهده دوجانبه یا قوانین سازمان تجارت جهانی صورت پذیرد با عضویت در آن اشتباه می‌گیرند.

عضویت در بازار واحد، بریتانیا را تابع محدودیت‌های پولی و نولیبرالی قرار داده، بدون آن‌که ابداً صدایی در خود اتحادیۀ اروپایی داشته یاشد به خاطر آن مزیت‌های مبهم به اتحادیه اروپایی باج خواهد داد.

کسانی که از عضویت در بازار واحد حمایت می‌کنند معتقدند که راه را برای عضویت دوباره در اتحادیۀ اروپایی هموار می‌سازد.

سرمایه بزرگ از این حمایت می‌کند به همان دلايلی که قاطعانه از عضویت در اتحادیۀ اروپایی حمایت می‌کند: هر دو عملاً اکثر سیاست‌های لازم برای برنامه‌ریزی اقتصادی، برای نظارت بر بازار کار، نجات صنایع استراتژیک و بسط مالکیت عمومی را غیرقانونی می‌کنند.

به این دلیل است که مارک کارنی مدیرعامل بانک انگلیس با کسانی که خواهان یک «خروج نرم» و حمایت از بخش مالی فدرال بریتانیا هستند، هم‌صدا شده است.

او منافع سرمایه مالی انحصاری متمرکز در «شهر لندن» را نمایندگی می‌کند، و نه منافع کارگرانی را که حقوق واقعی آن‌ها کم‌تر از ده سال پیش است.

او کاملاً از سیاست‌های پول‌گرایی، از جمله سیاست‌های ریاضتی و بسته نجات برای بانک‌ها و سوداگران حمایت می‌کند، اما کارنی اکنون از این نگران است که طبقه کارگر قربانی جهانی‌سازی سرمایه‌داری و نولیبرالیسم اکنون علیه به اصطلاح بازارهای آزاد چرخیده است.

«بررسی بلندمدت بازگشت دارایی: یک جهان همیشه متغیر»* توسط بانک آلمان تأیید می‌کند که کارگران در اقتصادهای پیشرفته سرمایه‌داری در میان بزرگ‌ترین بازندگان بازار کار جهانی‌شده قرار دارند.

این تخمین می‌زند که «سیکل طولانی» بعدی سرمایه‌داری جهانی شاهد رشد پایین تولید ناخالص داخلی، تورم بالا، سود واقعی منفی اوراق قرضه و سهم کم‌تری از سود شرکت‌ها خواهد بود.

چرا این چشم‌انداز تیره‌تر برای سرمایه مالی انحصاری؟ زیرا مقاومت مردم و طبقه کارگر به «سرکوب» (یعنی نظارت) بیش‌تر بر بخش مالی، کنترل بیش‌تر بر مهاجرت و به دسمزدهای واقعی بالاتر خواهد انجامید.

به گفته بانک آلمان، بخش عمده پاسخ طبقه حاکم در اروپا لازم است هم‌گرایی سیاسی و اقتصادی بیش‌تر اتحادیۀ اروپایی باشد.

این تحلیل و دیگاه طبقاتی یکی از قدرتمندترین انحصارات سرمایه‌داری جهان است.

این چشم‌اندازی است که توسط احزاب کمونیست و کارگری در پرتغال، ایرلند، دانمارک، اسپانیا، یونان، قبرس، آلمان، فرانسه و ایتالیا و توسط بخش‌های هرچه بیش‌تر جنبش سندیکایی این کشورها رد شده است.

چیزی که برای چپ و جنبش کارگری در بریتانیا ضرورت فوری دارد داشتن یک دیدگاه، تحلیل و استراتژی طبقه کارگر است. این باید شامل یک حرکت تهاجمی تحت رهبری سندیکاها برای دستمزدها و مخالفت قاطعانه با عضویت در اتحادیۀ اروپایی و بازار واحد جعلی آن که تنها به سود سرمایه بزرگ است، باشد.

در غیر این‌صورت، راست و راست افراطی-در بریتانیا، مانند فرانسه، اتریش، آلمان و ایالات متحده-خود را با موفقیت فزاینده‌ای به مثابه منادیان میهن‌دوستی طبقه کارگر و مردم، در ایستادگی در برابر جهانی‌سازی سرمایه بزرگ معرفی خواهند کرد.

این هم یک مضحکه و هم یک تراژدی خواهد بود.

https://www.morningstaronline.co.uk/a-092d-Confusing-globalisation-with-internationalism

——————————–
* نگاه کنید به «وضع موجود قابل دوام نیست…»

http://www.edalat.org/sys/content/view/11126/5/

***

برتولد برشت بود که در دهه ۱۹۴۰ نسبت به خطر سهل‌انگاری درباره چشم‌انداز دوباره فاشیسم پس از جنگ جهانی دوم هشدار داد. او با کلماتی که امروز پژواک دارد گفت: «زهدانی که این هیولا از آن ظهور می‌کند بارور است.» اما، این بدین معنی نیست که دونالد ترامپ فاشیست است، یا هر کس که به او رأی داد نژادپرست یا بیگانه‌ستیز است. اصلاً و ابداً. بالعکس، به معنی فهمیدن این است که کارزار ترامپ متکی بر خشم و عصیان تکوین نیافته علیه دستگاه لیبرالی فوق‌الذکر، فضا را برای نژادپرستی و بیگانه‌هراسی باز کرد. به این دلیل است که هیچ‌کس نباید در سوگ مرگ نظم لیبرالی، چه در ایالات متحده و چه در سراسر اروپا، بنشیند. نظم لیبرالی شکست خورده، و شکست مفتضحانه‌ای خورده است، جوامع را نابود کرده و در داخل زندگی میلیون‌ها نفر را متلاشی ساخته و در سراسر جهان هرج‌ومرج و بی‌ثباتی آفریده است.

tramp4

 انتخاب ترامپ، شبیه پرتاب یک خمپاره سیاسی بود!: 

تارنگاشت عدالت

منبع: روسیه امروز


نویسنده: جان رایت

۱۴ نوامبر ۲۰۱۶

 

انتخاب ترامپ، فریادی از باتلاق از خودبیگانگی آفریده لیبرال‌های آمریکا

در جریان کارزار برای کاخ سفید که طی آن بومی‌گرایی، تعصب و بیگانه‌هراسی به راه افتاد، مخالفان ترامپ لقب «فاشیست» را به او چسباندند. قول او برای منع ورود مسلمانان به ایالات متحده، اخراج میلیون‌ها مکزیکی مهاجر غیرقانونی، و ساختن یک دیوار بزرگ در مرز ایالات متحده با همسایه آن برای کنترل مهاجرت در جامعه‌ای که از احترام به آزادی مذهب، تحمل، و تنوع نژادی و قومی خود مفتخر است، شبیه به پرتاب یک خمپاره سیاسی بود.

به باور منتقدان او، ترامپ در عرض کم‌تر از یک سال شرکت خود در روند سیاسی کشور، توانسته پیشرفتی را که توسط نسل‌های گذشته طی یک مبارزه سخت علیه تبعیضات نژادی، جنسیتی، و مذهبی به دست آمده بود، به عقب براند. او به برتری سفیدها مشروعیت بخشیده و توانسته چنان تفرقه اجتماعی را به وجود آورد، که جامعه را در لبه انفجار درونی قرار داده است.

اما در این‌صورت پرسشی که لازم است مطرح شود، این است: اگر یک کاندیدا در یک‌ سال انتخاباتی قادر است ارزش‌های فرهنگی را که چنان جاافتاده و جهانی است که واشنگتن تصمیم گرفته جهان نیز باید با آن ارزش‌ها زندگی کند- تا جایی که برای تحمیل آن ارزش‌ها به باقی‌ جهان به موشک‌های کروز، بمب‌افکن‌های اف-۱۵، و هلی‌کوپترهای توپدار آپاچی متوسل می‌شود- این ارزش‌ها در خود آمریکا چقدر جا افناده‌ بودند؟

ترامپ واکنش علیه دستگاه لیبرالی را نمایندگی می‌کند که چنان با سیاست‌های هویتی مشغول شده که از برخورد با اقیانوس از خودبیگانگی و فقر در بخش‌های بزرگ کشور امتناع می‌نماید. امثال اوباما و کلینتون خود را به مثابه رهبران در ارتباط با نیازها و مبارزات مردم عادی نشان می‌دهند، در حالی‌که در واقع در محراب بازار آزاد نیایش کرده و با دوستی با وال‌استریت به سلطه اقتصادیات نولیبرالی-آن نوع افراطی سرمایه‌داری که در آن بازار از یک جایگاه افسانه‌ای، تقریباً الهی برخوردار است- خدمت می‌کنند.

این یک نظام اقتصادی است که به جای خدمت به نیازهای مردم مانند یک جبار بر جان توده‌های مردم مسلط است، و با دامن زدن به رقابت میان کارگران سراسر جهان برای یک تکه نان از سفره دیکتاتوری شرکت‌های چندملیتی، در توانایی برای نابود کردن یا افزایش استانداردهای زندگی از اکثر دولت‌ها قدرتمند‌تر است.

نتیجه در ایالات متحده این بود که مشاغل تولیدی که زمانی یک درآمد مناسب و یک حس حرمت و ارزش را برای جوامع طبقه کارگر تأمین می‌کردند، به خارج، به چین، مکزیک، ویتنام، و جاهای دیگر در جنوب جهانی صادر شد. جای آن‌ها را مشاغل با دستمزد کم در بخش جدید خدمات اقتصادی گرفت، و مردم مجبور شدند برای بقاء حتا سه شغل داشته باشند. و این‌ها خوش‌ شانس‌ترین‌ها بودند. برای بسیاری از آمریکایی‌ها، بیکاری و کار غیردايم یک وضعیت عادی شد، وضعیتی که منجر به پیدایش یک توده عظیم بی‌طبقه در سراسر «کمربند زنگار» [مناطق میانی آمریکا که در گذشته قلب صنعتی آمریکا بود اما در نتیجه سیاست‌های نولیبرالی و قراردهای تجاری مانند «نفتا» رو به افول نهاد-عدالت]، و نفرت از نخبگان لیبرالی در واشنگتن و در سواحل غربی و شرقی کشور شد.

در شرایطی که این سطوح زننده نابرابری، از خودبیگانیگی و فقر، سرنوشت بخش فزاینده‌ای از جمعیت شده و با بدترین بحران اقتصادی از دهه ۱۹۳۰ تاکنون-که حاصل حرص سیری‌ناپذیر کسانی است که در رأس هرم مضحک درآمد قرار دارند- تشدید گردیده، چیزی باید داده می‌شد. آن چیز انتخاب دونالد ترامپ به عنوان رییس‌جمهور بود، میلیاردری که به غیر از نفرت از نزاکت سیاسی و سیاست‌های هویتی واشنگتن هیچ تجربه سیاسی ندارد.

با این وصف، یادآوری یک نکته لازم به نظر می‌رسد، نکته‌ای که از تاریخ به ما می‌رسد. همان‌طور که سقوط جمهوری وایمار در آلمان در دهه ۱۹۳۰ تحت شرایط اقتصادی رکود و جابه‌جایی به فاشیسم منتهی گردید، همان‌طور سقوط نظم لیبرالی در زمان ما به برادری و همبستگی بین‌المللی به مثابه گفتمان غالب یک طبقه کارگر عریان و سرخورده فرای تفاوت‌های ملی، مذهبی، قومی، یا فرهنگی نیانجامید، بلکه به برتری سفیدها، بیگانه‌هراسی، و عروج و گسترش نژادپرستی منتهی شد.

در سراسر اروپا ما شاهد عروج راست افراطی هستیم-در اوکرائین، اسکاندیناوی، فرانسه، هلند و در جاهای دیگر ایدئولوژی «ما خودمان» فضای ایجاد شده توسط سقوط نظم لیبرالی را پُر کرده است. «خروج بریتانیا» صرفاً تظاهر بریتانیایی آن است، در حالی‌که  انتخاب دونالد ترامپ در ایالات متحده تردیدی باقی نمی‌گذارد که از دهه ۱۹۳۰ تاکنون پوپولیسم راست نتوانسته بود چنین حمایتی در غرب به دست آورد.

برتولد برشت بود که در دهه ۱۹۴۰ نسبت به خطر سهل‌انگاری درباره چشم‌انداز دوباره فاشیسم پس از جنگ جهانی دوم هشدار داد. او با کلماتی که امروز پژواک دارد گفت: «زهدانی که این هیولا از آن ظهور می‌کند بارور است.» اما، این بدین معنی نیست که دونالد ترامپ فاشیست است، یا هر کس که به او رأی داد نژادپرست یا بیگانه‌ستیز است. اصلاً و ابداً. بالعکس، به معنی فهمیدن این است که کارزار ترامپ متکی بر خشم و عصیان تکوین نیافته علیه دستگاه لیبرالی فوق‌الذکر، فضا را برای نژادپرستی و بیگانه‌هراسی باز کرد.

به این دلیل است که هیچ‌کس نباید در سوگ مرگ نظم لیبرالی، چه در ایالات متحده و چه در سراسر اروپا، بنشیند. نظم لیبرالی شکست خورده، و شکست مفتضحانه‌ای خورده است، جوامع را نابود کرده و در داخل زندگی میلیون‌ها نفر را متلاشی ساخته و در سراسر جهان هرج‌ومرج و بی‌ثباتی آفریده است.

گرچه انتخاب ترامپ ممکن است برای همه لطمات و هرج‌ومرج به وجود آمده راه‌حل نباشد، اما به مثابه فریاد‌ کشيدن رد ارزش‌هایی است که به انسانی که در حال غرق شدن در یک باتلاق بدون راه نجات است، درباره عدم نزاکت سیاسی و رفتاری مؤعظه می‌کند.

https://www.rt.com/op-edge/366883-trump-liberal-us-split/

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 22 ژانویه 2017 بدست در اشتراک - eshtrak فرستاده شده و با , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: