اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

در بازداشتگاه به دخترخاله ام تجاوز کردند و او هم خودش را کشت!: نسرین پرواز

دریافتی:

ما باید تجاوز را هم یک شکنجه ببینیم، یکی از بدترین، ضد انسانی ترین و تحقیر کننده ترین شکنجه هاست ولی سرانجام یک شکنجه است نه چیزی بیشتر و نباید به خودمان آزار برسانیم، این چیزی است که آنها می خواهند، آنها می خواهند که ما را از بین ببرند، ما نباید کمکشان کنیم!… زندگی آدم مهمتر از باکره بودن است، آنها پاهاتو با کابل پاره می کنند، ممکن است رحمت را هم با تجاوز پاره کنند، هر دو شکنجه هستند، چه فرقی دارند؟ اگر از زاویه مذهبی به آن نگاه کنیم فرق دارند چون برای شخص مذهبی و سنتی بخش جنسی بدن زن خیلی مهم است و نباید اتفاقی برای آن بیفتد! بنا بر تفکر مذهبی و ناموس پرستانه دختر باید از جانش بگذرد ولی بکارتش را از دست ندهد! بنا بر این تفکر دختری که بکارتش را از دست می دهد ارزشی ندارد، مذهب و سنت و مردسالاری به این مسأله خیلی بها می دهند، علت هم این است که از نظر آنها زن ملک مرد معینی است و باکرگی او مهر و نشانه این ملکیت است، پرده دختر باکره ناموس و شرف زن است و نبودنش بی ناموسی و بی شرافتی است، کسی که نتوانسته پرده اش را حفظ کند از وظیفه خود برای نگهداری از خود به مثابه ملک یک مرد به خوبی برنیامده است! در این فرهنگ وجود زن اساسا در رابطه با مرد معنی می دهد و اینجا در رابطه با حفظ ملک مردان او نتوانسته به دلیل زنده بودن خود جواب مثبت بدهد و مقصر شناخته می شود و سزاوار تنبیه است!

rape

در بازداشتگاه به دخترخاله ام تجاوز کردند و او هم خودش را کشت!

نسرین پرواز

من با دخترخاله ام دستگیر شدم، من دوازده سالم بود و او چهارده سالش بود! دو تا روزنامه کمونیستی توی کیف او بودند، وقتی ما را توی خیابان گشتند و روزنامه ها را دیدند دستگیرمان کردند و بازجوئی کردند، او به بازجو گفت که من چیزی در مورد روزنامه ها نمی دانم و این حقیقت داشت ولی این باعث شد که او را شکنجه کنند و به او تجاوز کنند! ما توی دو تا سلول انفرادی کنار یکدیگر بودیم و او در مورد تجاوز به من گفت و گفت که خودکشی خواهد کرد …..

از وقتی که به این بند (در زندان اوین) آمده ام گاهی با دختر چهارده ساله ای حرف می زنم که دو سال است دستگیر شده است! ما همیشه مقداری از غذایمان را پنهانی به او می دهیم چون در سن رشد است و همیشه گرسنه است! نامش آناهید است، زیبا و همیشه سرحال است، چون دادگاه نتوانست حکمی به او بدهد دیر یا زود آزاد می شود، او همیشه با پاهای برهنه روی سیمان هواخوری راه می رود و من از این کارش خوشم می آید چون از وقتی که کف پاهایم را شلاق زده اند نمی توانم کارهای این چنینی بکنم، در واقع کف پاهایم به شدت حساس شده اند، از او می پرسم چرا این کار را می کند و او می گوید: «از آنجائی که می دانستند اطلاعاتی ندارم شلاقم نزدند ولی تا زمانی که زندان را ترک نکرده ام امکان این که مرا بزنند هست و با این کار کف پاهایم را قوی می کنم!»

– اصلا شکنجه ات نکردند و یا به کف پایت نزدند؟

– وقتی من دستگیر شدم دست هایم را از پشت محکم بستند طوری که احساس می کردم شانه هایم دارند جدا می شوند! دردش باورکردنی نبود، بعد از مدتی باز کردند و بازجوئیم کردند، کف پاهایم را شلاق نزدند چون هر چه گفته بودم راست بود و مثل چیزهائی بود که دخترخاله ام گفته بود، شانس آوردم که قپونم نکردند، یعنی با دست بسته آویزانم نکردند، دختری همسن خودم دیدم که قپونش کردند و بعد از آن هر چند وقت یک بار دستش از جا در می رفت و او از درد جیغ می کشید! حتی دکتر هم نمی بردنش، بعد از مدتی یاد گرفت که چطوری خودش آن را جا بیاندازد! دیدن این که چطوری خودش را روی زمین می چرخاند و جیغ می کشید تا دستش جا بیفتد وحشتناک بود!

مدتی در سکوت قدم می زنیم. آناهید ادامه می دهد: «بهت گفته بودم که منتظرم که برای مصاحبه در حسینیه صدایم کنند، باید بگم که رژیم خوب است، باید در مقابل آن همه آدم دروغ بگویم، تو هیچ وقت به من نگفتی که کارم درست نیست ولی خودت قرار است به خاطر نپذیرفتن همین کار اعدام شوی!»

– آره، من ترجیح میدم اعدام بشم ولی از گذشته ام که مبارزه برای آزادی و برابری بوده انزجار ندم، وضع من با تو فرق می کنه، تو گذشته سیاسی نداشته ای، اصولی را برای خودت نگذاشته ای که عدول از آن وجدانت را ناراحت بکنه، من خودم را با چیزهائی تعریف کرده ام و زندگیم را با چیزهائی معنی بخشیده ام که امروز اگر بخواهم انزجار دهم باید ابتدا آنها را در خودم بکشم، کشتن معنای زندگی در خودم یعنی کشتن خودم! چرا باید خودم را بکشم؟ بگذار آنها مرا بکشند!

– از کاری که می خواهم بکنم راضی نیستم ولی نمی دانم چه باید بکنم، با ماندن در زندان چه کار می توانم بکنم؟

– از انجام آن نگرانی؟

– آره!

– چرا؟

– فکر نمی کنم کار درستی باشد، منظورم دروغ گفتن است ولی اگر این کار را نکنم نمی دانم چه بکنم!

– اگر تنها مشکلت دروغ گفتن است نباید نگران باشی، تو فقط دوازده سال داشتی وقتی دستگیر شدی، تو فعالیت سیاسی نداشتی و انزجارت از گذشته ات هیچ بهائی برای رژیم نمی تواند داشته باشد، آنها از تو می خواهند این کار را بکنی که بشکننت و اگر تو درکش کنی با این کار نمی شکنی! اگر به طور واقعی کسی بخواهد به مصاحبه های همسن های تو نگاه کند می بیند که این مصاحبه ها در واقع برعلیه رژیم هستند! رژیمی که توی چهارده ساله را به شرط آن آزاد می کند، تویی که هیچ فعالیت سیاسی نداشته ای و اشتباهی دستگیر شده ای، نباید به آن به عنوان کاری که سرافکندگی می آورد نگاه کنی و نباید باعث شود که در آینده کار سیاسی نکنی، تو به خاطر سنت ایده سیاسی نداری و طبیعی است که نمی توانی به ایده ای که نداری بچسبی و به واسطه آن مصاحبه را نپذیری، باید هر کاری که خودت فکر می کنی درسته انجام بدی، اگر فکر می کنی کار دیگری نمی توانی انجام دهی خوب برو مصاحبه کن ولی یادت بمونه که از انجام آن راضی نبودی، سعی کن یادت بمونه که با خواست خودت این کار را نکردی، یعنی اگر می گذاشتند به خواست خودت که انجام بدی یا نه، هرگز این کار را نمی کردی، در این حالت اگر در آینده برای حقوقت بلند شدی و دست به مبارزه زدی بهتر می تونی از آن دفاع کنی، تو زندگی طولانی و خوشی در خارج از زندان می تونی داشته باشی و با رژیم هم می تونی در خارج از زندان مبارزه کنی، از این که مصاحبه می کنی نباید احساس گناه کنی چون هیچ وقت با جریانی سیاسی نبوده ای، در واقع این رژیم است که باید از کارش خجالت بکشد، اگر فکر می کنی درسته که بکنی، بکن و ناراحت نباش!

احساس می کنم که سرحال شده است، آناهید در مورد تواب های هم اتاقیش می گوید و می خندیم، ادای آنها را درمی آورد و در مورد رفتار غیر انسانیشان با یکدیگر و با مبارزان می گوید …..

★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★★

با آناهید قدم می زنم، او منتظر آزادیش است چون چند روز پیش در حسینه مصاحبه کرد! آناهید شانس آورد که در آن روز آدم زیادی در حسینیه نبود و تواب ها به او سخت نگرفتند که نشان دهند هنوز لیاقت آزادی را ندارد! بنا بر این دیر یا زود آزاد خواهد شد، به نظر می آید که توی فکر است، می گوید: «هرچند دو سال زمانی طولانی نیست ولی احساس می کنم مدت خیلی زیادی است که از جامعه دور بوده ام، احساس می کنم خیلی با خانواده ام بیگانه ام و نمی دانم چطور با خاله ام روبرو شوم، خانواده خاله ام همیشه برایم سلام فرستاده اند ولی نمی دانم با دیدن من چه احساسی خواهند داشت؟»

– متوجه منظورت نمی شوم، چرا این قدر برایت مهم هستند؟

آناهید نفس عمیقی می کشد و می گوید: «چون من با دخترخاله ام دستگیر شدم، من دوازده سالم بود و او چهارده سالش بود! دو تا روزنامه کمونیستی توی کیف او بودند، وقتی ما را توی خیابان گشتند و روزنامه ها را دیدند دستگیرمان کردند و بازجوئی کردند، او به بازجو گفت که من چیزی در مورد روزنامه ها نمی دانم و این حقیقت داشت ولی این باعث شد که او را شکنجه کنند و به او تجاوز کنند! چون به آنها نگفت که روزنامه ها را از چه کسی گرفته بود، ما توی دو تا سلول انفرادی کنار یکدیگر بودیم و او در مورد تجاوز به من گفت و گفت که خودکشی خواهد کرد! آن شب خیلی گریه کردم، التماسش کردم که خودش را نکشد، دوستش داشتم، او گفت که نمی تواند و خودش را کشت! در سلولم را کوبیدم، می خواستم به پاسداران بگویم که مراقبش باشند و نگذارند که خودکشی کند ولی کسی در را باز نکرد! صبح آن روز رفت و آمد و صدای پچ پچ نگهبانان را می شنیدم، احساس کردم که جسدش را از سلول می برند، خانواده خاله ام می دانند که به او تجاوز شده و او خودکشی کرده است، رژیم به آنها گفت که او خودکشی کرد و من به آنها گفتم که به او تجاوز شد، چطوری می تونم با آنها روبرو شوم؟ من زنده ام و بچه آنها مرده است!»

نمی تواند دیگر حرف بزند خیلی ناراحت است، می گویم: «احساست را درک می کنم، من هم دختری را دیدم که به او تجاوز شده بود، خوشبختانه او دست به خودکشی نزد ولی تو چرا احساس گناه می کنی؟ تو که کار بدی نکرده ای که ناراحت باشی، همه اش تقصیر رژیم است که باعث شده او خودکشی کند، کاش خودکشی نکرده بود و حالا زنده بود ولی همان طور که می بینی ما نمی توانیم همه چیز را کنترل کنیم، به خصوص چیزهائی که مربوط به شیوه تفکر آدم هاست، اگر باکره بودن برای او مهم نبود که نمی بایست مهم باشد به خاطر تجاوز دست به خودکشی نمی زد!»

آناهید با تعجب نگاهم می کند و می گوید: «ولی این تنها او نبود که به خاطر تجاوز دست به خودکشی زد، کسان دیگری هم بودند که به خاطر تجاوز دست به خودکشی زدند و تعدادی از آنها موفق به کشتن خود نشدند ولی متوجه نمی شوم، تو میگی آدم نباید به خاطر تجاوز دست به خودکشی بزنه؟ من همیشه فکر می کردم که کارش درست بوده، وقتی به او التماس می کردم که خودش را نکشد به خاطر این بود که دوستش داشتم، نمی خواستم که از دستش بدهم، فکر نمی کردم که کارش درست نیست!»

زندگی آدم مهمتر از باکره بودن است، آنها پاهاتو با کابل پاره می کنند، ممکن است رحمت را هم با تجاوز پاره کنند، هر دو شکنجه هستند، چه فرقی دارند؟ اگر از زاویه مذهبی به آن نگاه کنیم فرق دارند چون برای شخص مذهبی و سنتی بخش جنسی بدن زن خیلی مهم است و نباید اتفاقی برای آن بیفتد! بنا بر تفکر مذهبی و ناموس پرستانه دختر باید از جانش بگذرد ولی بکارتش را از دست ندهد! بنا بر این تفکر دختری که بکارتش را از دست می دهد ارزشی ندارد، مذهب و سنت و مردسالاری به این مسأله خیلی بها می دهند، علت هم این است که از نظر آنها زن ملک مرد معینی است و باکرگی او مهر و نشانه این ملکیت است، پرده دختر باکره ناموس و شرف زن است و نبودنش بی ناموسی و بی شرافتی است، کسی که نتوانسته پرده اش را حفظ کند از وظیفه خود برای نگهداری از خود به مثابه ملک یک مرد به خوبی برنیامده است! در این فرهنگ وجود زن اساسا در رابطه با مرد معنی می دهد و اینجا در رابطه با حفظ ملک مردان او نتوانسته به دلیل زنده بودن خود جواب مثبت بدهد و مقصر شناخته می شود و سزاوار تنبیه است!

تنبیهات شدید مردانه و اسلامی به خاطر از دست دادن این کالای «با ارزش!» به همین دلیل است! طبعا کسی که نا ‌آگاهانه تسلیم این فرهنگ شده است خود را سزاوار تنبیه می داند و بعضا همان طوری که می بینی متأسفانه ترجیح می دهند که به خاطر این «نقص!» بمیرند و دست به خود کشی می زنند! کافی است به هر عضوی از بدن در رابطه با سلامتی جسمانی خود فکر کنی و ارزش اخلاقی و خرافی برای هیچ اندامی از بدن قائل نشوی تا در مقابل از دست دادن پرده و تجاوز هم مقاومت کنی، اگر دستت را بشکنند و حتی قطع کنند این احساس که به خاطرش باید بمیری پیدا نمی کنی، پس چرا وقتی به اعضای جنسی بدنت می رسی باید دست خوردنشان را مساوی با مرگ بدانی؟ کافی است انسان خرافات مذهبی و مردسالارانه و ناموس پرستانه را دور بریزد تا به خود به عنوان انسان و نه ملک و ناموس دیگری بنگرد، به خاطر این تفکرات سنتی وقتی دختری در خطر تجاوز قرار می گیرد و نمی تواند از خودش دفاع کند فکر می کند که دیگر ارزشی ندارد و بهتر است بمیرد ولی اگر از زاویه دیگری به آن نگاه کنی متوجه می شوی که با از دست دادن بکارت کسی ارزشش را از دست نمی دهد!

ما باید تجاوز را هم یک شکنجه ببینیم، یکی از بدترین، ضد انسانی ترین و تحقیر کننده ترین شکنجه هاست ولی سرانجام یک شکنجه است نه چیزی بیشتر و نباید به خودمان آزار برسانیم، این چیزی است که آنها می خواهند، آنها می خواهند که ما را از بین ببرند، ما نباید کمکشان کنیم! آناهید غرق فکر است، برای مدتی بدون حرف قدم می زنیم، می پرسد: «بعضی دخترها قبل از این که به آنها تجاوز شود دست به خودکشی زدند، آنها احساس کرده بودند که به آنها تجاوز خواهد شد و برای این که جلوی آن را بگیرند دست به خودکشی زدند، اگر تو می دانستی که می خواهند بهت تجاوز کنند دست به خودکشی نمی زدی؟»

– البته که نه! زندگیم ارزش دارد در حالی که من ارزشی برای بکارتم قائل نیستم، هرگز به خاطر تجاوز خودم را نخواهم کشت، زندگی زیباست و شیرین عزیزم، در دفاع از یک زندگی شاد و آزاد و انسانی باید شکنجه را تحمل کرد!

آناهید خیلی ناراحت به نظر می رسد، می گوید: «فکر می کنم حق با توست، ما نباید به خاطر حفظ بکارت خودمان را بکشیم، کاش دخترخاله من هم این طوری فکر می کرد و الان زنده بود، او چپ بود ولی باکره بودن برایش مهم بود!»

– گاهی مهم نیست که آدم به چه چیز باور دارد، سنت ها در خون و پوست ما دویده اند و کندن از آنها راحت نیست، ما در جامعه ای زندگی می کنیم که تفکرات مذهبی در رابطه با زنان خیلی عمیق است و برای یک دختر چهارده ساله راحت نیست که طور دیگری فکر کند، در جامعه ما تجاوز معنی شکنجه را ندارد، حتی در جامعه پیش آمده که دختر را مجبور کرده اند با مردی که به او تجاوز کرده ازدواج کند! این بیشترین توهین به یک انسان می تواند باشد که مجبورش کنند با آدم پست و متجاوزی ازدواج کند تا هر وقت که خواست به او تجاوز کند! در چنین جامعه ای دخترخاله تو هم می بیند که در تجاوزی که به او شده جامعه با او نیست، می بیند که تنهاست و حتی به خاطر شکنجه ای که شده ممکن است تحقیر بشود، گوئی تقصیر او بوده که از بکارتش محافظت نکرده! اگر انسانی که به او تجاوز می شود احساس کند که جامعه را در پشت سر خود خواهد داشت هرگز دست به خودکشی نخواهد زد، بعضی از زن ها به خاطر فرهنگ غالب بر جامعه وقتی به آنها تجاوز می شود در مورد آن سکوت می کنند، آنها فکر می کنند که اگر در موردش حرف بزنند تحقیر خواهند شد، برای همین یعنی برای این که اذیت نشوند آن را افشا نمی کنند! تازه بیشترین تجاوز به زن ها در خانه ها و توسط شوهرانی است که فکر می کنند زن باید بکارتش را حفظ کند در غیر این صورت بی ارزش می شود! چنین مردانی هر وقت که بخواهند به زنانشان تجاوز می کنند و متأسفانه زن هیچ حقوقی ندارد که بتواند به واسطه آن جلوی تجاوز شوهر را بگیرد، بدبختانه تجاوز شوهر به زن اصلا طرح نیست، در این فرهنگ مذهبی و سنتی تجاوز تنها خارج از ازدواج مفهوم دارد چرا که زن مال مرد است و تجاوز و یا هر کاری که بخواهد می تواند با او بکند!

– بازجوها با چه انگیزه ای تجاوز می کنند؟

– برای بازجو هم تجاوز یک شکنجه ویژه است، بازجو هم در همین جامعه بزرگ شده است و می داند که اکثر زن ها نسبت به آن حساسیت بیشتری دارند، برای همین در کنار شکنجه های دیگر از تجاوز هم استفاده می کند، زمان شاه هم از تجاوز به عنوان یک شکنجه استفاده می شد، در کشورهای دیگر هم از تجاوز به عنوان یک شکنجه استفاده می شود، منظورم این است که این نوع شکنجه تنها به وسیله رژیم های مذهبی استفاده نمی شود هرچند رژیم های مذهبی و ناسیونالیستی ممکن است بیشتر از شکنجه های دیگر از تجاوز برای شکاندن زندانیان استفاده کنند!

امتیازدهی به مقاله:

Vote up!

12

Vote down!

-2

کانال تارنمای ایران گلوبال در تلگرام:

https://telegram.me/IranGlobalinfo

برگرفته از:

کتاب: «زیر بوته لاله عباسی» نوشته: «نسرین پرواز»

چاپ ايميل

بخش:

انتشار از:

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 19 نوامبر 2016 بدست در اشتراک - eshtrak فرستاده شده و با , , , , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: