اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

قطارِ لنین، به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

lenin's train

قطارِ لنین

majidnaficy_260_2

 مجید نفیسی

و ناگهان او را دیدم
در قطاری که شبانه
از آلبانی به شیکاگو می رفت.

من از کانادا می آمدم
و افسونِ دخترِ کُبِکی
هنوز با من بود.
نزدیک دریاچه ی مرزی شامپلین
بلوطی کهن, راه را بر ما بست.
هر دو از قطار پیاده شدیم
و او در زیرِ تگرگ
از هیولای ترسناکی سخن گفت
که در دریاچه ی شامپلین زندگی می کند
و مانند لویاتانِ کتاب ایوب
کسی را یارای برابری با او نیست.

در تاریکی, جای خالی را شناختم
و پرسیدم: «ایز دیس تِیکِن؟»*
صدایی بلند گفت: «نُ!»*
چهره اش را نمی دیدم
اما در صدایش
قاطعیت یک کشیش نهفته بود.
در برابر هر پرسش من
دکمه ی چراغ را می فشرد
نقشه ی راههای قطار را می گشود
و با دقتی تمام
انگشتش را روی آن می گذاشت.
وقتی دانست ایرانی هستم
از انقلاب سخن گفت
و گروگانگیری را ستود.
اما وقتی گفتم همسرم
بجرم ارتداد تیرباران شده
تنها به امیر افغان اشاره کرد
که استالین در هزار و نهصد و بیست و چهار او را
ضد امپریالیست خوانده بود.*

مسافران همه خواب بودند
و تنها صدای او تاریکی را می شکافت.
کتابداری بود بازنشسته
عضو حزب کمونیست آمریکا.
گورباچُف را خائن می خواند
و داشت به مینیاپولیس می رفت
تا در نشستی شرکت کند.

در روشنایی کمرنگ بامداد
صدایی از بلندگو گفت:
«وِیک اپ! وِیک اپ!
اِسمل دٍ کافی! اِسمل دٍ کافی!»*

او در پچپچه ی بامدادی گم شد
اما کتابش را جا گذاشت.

در شیکاگوی بادی پیاده شدم
و قطاری را گرفتم
که به کالیفرنیای آفتابی می رفت.
کنار پنجره کتابش را باز کردم:
«لویاتان» فلسفه ی سیاسیِ هابز
که در آن, افراد برای گریز از آشوب
از آزادیهای فردی می گذرند
و خود را به هیولای حاکمیت می سپرند.
«آیا می توانی لویاتان را به قلاب کِشی
و زبانش را با طناب ببندی؟
آیا می توانی در بینی اش ریسمان کِشی
یا آرواره اش را با نیزه ای سُفت کنی؟
اگر دست بر او نِهی
پیکاری فراموش ناشدنی خواهی داشت
که هرگز تکرارش نخواهی کرد.
امید به مهارش بیهوده است
چرا که هیبتش تو را می گیرد.»*
سرانجام در کوههای پُربرفِ راکی
کتاب را بستم و پنجره را گشودم
و از بوی زردکوه آکنده شدم.

خواننده!
اکنون که این شعر را می نویسم
از شکست کودتای اوت در روسیه
نزدیک به یک ماه می گذرد.
من در این روزها
پیوسته به فکر قطاری بوده ام
که لنین را با لباس مبدل
از فنلاند به روسیه برد
تا انقلاب اکتبر را رهبری کند
و قدرت دولتی را بدست گیرد.
شاید شبح او هنوز هم
در قطارهای شبانه
از این سو به آن سو می رود
تا به مسافرانی که پیاده می شوند
گوشزد کند که راه
همچنان ادامه دارد.

مجید نفیسی
نوزدهم سپتامبر ۱۹۹۱

* «آیا این جا گرفته شده؟»
* «نه!»
* ژوزف استالین: «مبانی لنینیسم», بخش ششم «مساله ی ملی»
* «بیدار شو! قهوه را بو کن!»
* کتاب مقدس, ایوب ۴۱: ۱,۲,۸ و ۹.

 

Lenin Train

And suddenly
I saw him
On a train at night
Going from Albany to Chicago.

I was coming from Canada
And the charm of a Quebecer girl
Was still with me.
Near Lake Champlain on the border
An old oak blocked our way.
We both got off the train
And she in the hail
Told me of a fearful monster
Who lives in Lake Champlain
And like the leviathan in the “Book of Job”
No one can be equal to him.

I found an empty seat in the darkness
And asked: “Is this taken?”
A voice said loudly: “No!”
I did not see his face
But in his voice
He had the decisiveness of a priest.
At each of my questions
He would push the light button,
Spread a map of train tracks
And with perfect precision
Put his finger on the map.
When he understood I am Iranian
He spoke of the Revolution
And praised the hostage-taking.
But when I said my wife
Was executed for apostasy
He only alluded to Emir of Afghanistan
Who was called “anti-imperialist”
By Stalin in 1924.*

Passengers were all asleep
And only his voice pierced the darkness.
He was a retired librarian
A member of the American Communist Party.
He called Gorbachev a traitor
And was going to Minneapolis
To take part in a meeting.

At the pale light of dawn
A voice said from the speaker:
“Wake up! Wake up!
Smell the coffee! Smell the coffee!”
He got lost in the morning hustle
But left behind his book.

I got off at windy Chicago
And took the train
Going to sunny California.
At the window, I opened his book:
“Leviathan”, the political philosophy of Hobbes
In which individuals escaping anarchy
Give away their personal freedoms
And surrender themselves to a sovereign monster.
“Can you pull in the leviathan with a fishhook
Or tie down his tongue with a rope?
Can you put a cord through his nose
Or pierce his jaw with a hook?
If you lay a hand on him,
You will remember the struggle and never do it again!
Any hope of subduing him is false.
The mere sight of him is overpowering.”*
Finally in the snowy Rockies
I closed the book and opened the window
And was filled with the scent of Zardkooh Mountain.*

Reader!
Now that I am writing this poem
Almost a month has passed
Since the defeat of the August coup in Russia.
During these days
I have been constantly thinking of the train
Which brought Lenin in disguise
From Finland to Russia
To lead the October Revolution
And take the state power.
Perhaps his ghost is still
Going from one place to another
On trains at night
To remind descending passengers
That the path still goes on.

Majid Naficy
September 19, 1991

* Joseph Stalin “Foundations of Leninism”, VI “National Question” 1924.
* “Book of Job” 41: 1, 2, 8and  9.

* A mountain in Bakhtiari, Iran.

http://www.iroon.com/irtn/blog/9083/

2 دیدگاه برای “قطارِ لنین، به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی

  1. بازتاب: قطارِ لنین، به فارسی و انگلیسی: مجید نفیسی — اشتراک eshtrak | nadiuf

  2. nadiuf
    25 اکتبر 2017

    عالی بود جناب نفیسی عزیز٫ واقعأ عالی بود.
    قدردانم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

اطلاعات

این ویودی در 18 اوت 2016 بدست در اشتراک - eshtrak فرستاده شده و با , , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: