اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

تحریف تروتسکیستی رویدادهای تاریخی (قسمت اول و دوم): علی رسولی

کمونیست‌ها هرگز کوششی در دگرگون جلوه دادن رویدادهای تاریخی و دروغ پردازی در این مورد را مجاز نمی‌دانند زیرا به تاریخ به عنوان چراغی برای آینده می‌نگرند که می‌باید از آن آموخت، تا بتوان از دستا‌وردها نگهبانی کرد ه و از تکرار اشتباهات و ندانم کاری‌ها جلوگیری نمود.مهم‌تر این که کمونیست‌ها هیچگاه نمی‌باید در پی فریب پرولتاریا و سایر زحمتکشان برآیند.تحریف رویدادهای تاریخی و دروغ گویی در این زمینه، اقدامی در جهت فریب توده‌ها و توجیه‌گر سیاست‌ها و اعمال عناصر و نیروهای ارتجاعی است. همانگونه که بزرگان کمونیسم از جمله مارکس و لنین بیان داشته‌‌اند، کمونیست‌ها از بازگوئی حقیقت و اشتباهات خود ابائی ندارندتروتسکی در پشت جملات به اصطلاح چپ و افترازنی به شوروی و استالین، اما در همکاری پنهانی با نازی‌ها، آنچه که در پی اعترافات همان اندک پیروان وی و متحدین موقت‌اش در دادگاه‌ها عیان شد، در صدد رسیدن به قدرت و حکمرانی در شوروی، حتی با بخشش مناطقی از شوروی به نازی‌ها بود. داستان دزدی را که برای فرار، در حالی که با انگشت دیگری را نشان می‌داد و فریاد می‌زد دزد را بگیرید، همگان میدانند.تروتسکی همچون چنین دزدی بود. به جاست که سران امروزی اندک پیروان تروتسکی از خطاها و خیانت‌های او بیاموزند و به جای تکرار یاوه گوئی‌های وی برای همان اندک پیروان خود، چهره واقعی تروتسکی را نشان دهند و نمی‌گویم آن‌ها را به نوشتجات استالین، بلکه به نوشتجات لنین کبیر درباره تروتسکی رجوع دهند. لنین در آن زمانی که تروتسکی هنوز به دامان ارتجاع جهانی نغلطیده بود درباره پریشان گوئی‌ها و دروغ گوئی‌های وی می‌‌گفت: «راستی وقتی انسان این چیزها را می‌خواند، بی اختیار از خود سئوآل میکند – آیا از تیمارستان نیست که این صداها بلند می‌شود» (مقاله: نقض وحدت در پوشش فریادهای وحدت طلبانه). ناگفته روشن است که اشتباهات دوران جوانی تروتسکی، با آنچه که پس از اخراج از حزب کمونیست شوروی و تبعید پیشه کرد، قابل قیاس نیستند . مابین اشتباه و خیانت، تفاوت بسیار استلنین که تروتسکی را بارها آزموده بود، مکرراً اظهار داشته بود که: «علت اینکه تروتسکی از فاکت‌ها و اشارات مشخص پرهیز دارد همانا است که این فاکت‌ها و اشارات، تمام بانگ‌های پرخشم و جملات پر طمطراق او را بی رحمانه تکذیب می‌کنند» (مقاله: نقض وحدت در پوشش فریادهای وحدت طلبانه ). ضد کمونیستها از جمله آنان که از تروتسکی پیروی می‌کنند باز به دروغ مدعی‌اند که: «محتوی این معاهده شامل تقسیم مخفیانه لهستان و کشورهای بالتیک بین آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی می‌شد» (مقاله آلکس لانتیه درشماره ۸۳ کارگر میلیتانت). بقول لنین «طفلک باز هم دروغ گفت». در جائی که رهبر دروغ می‌گوید و باز بنا بر بیان صریح لنین «تروتسکیست‌ها ، فریب کارگران را در نظر دارند» ( مقاله اردوی حزب کارگران استولیپنسپتامبر۱۹۱۱) چرا خُرده طفلک دروغ نگوید ؟

trozki_stalin_12

تحریف تروتسکیستی رویدادهای تاریخی قسمت اول و دوم 

نویسنده: علی رسولی

قسمت یکم

در نشریه “کارگرمیلیتانت”، شماره ۸۳ ترجمه‌ی مقاله‌ای به قلم آلکس لانتیه درج شده که تماماً تحریف رویدادهای تاریخی است. این مقاله که ادعای بررسی قرارداد عدم تجاوز بین شوروی و آلمان در سال ۱۹۳۹ را دارد، به تنها موردی که نمی‌پردازد، همین رویداد است.

مقاله مذکور پس از تنها اشاره‌ای ناقص و مغرضانه به علل این قرارداد، تحریف در زمینه‌هائی دیگر از رویدادهای درونی شوروی در آن دوره را، چاشنی مقاله نموده و درعمل بدون ارائه کوچک‌ترین سند و مدرک و حتی بدون تحلیل سیاسی، فحاشانه حکم محکومیت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی را صادر می‌کند . نقل قول‌هائی چند از تروتسکی نیز “زینت بخش” مقاله شده‌اند که ابداً ربطی به موضوع ادعائی موردبحث ندارند. لذا در بررسی و نقد مستند به این مقاله ضروری است که به حواشی و چاشنی‌های آن نیز پرداخته شود ، هرچند که از محدوده‌ی یک مقاله کوتاه، خارج و به صورت یک سری مقالات درخواهد آمد، و این از آنرو ضروری است که در افشای گفتار و ادعاهای کسانی که تنها با دگرگون جلوه دادن رویدادهای تاریخی و دروغ‌گویی‌ها، نیت فریب توده‌ها و یاری رسانی به دشمنان سوگند خورده مارکسیسم را پیشه کرده‌اند، اقدامی درخور شده باشد. لذا به بررسی تحریفات آن مقاله کذائی تحت عناوین زیرین، و آن هم با ارائه اسناد و مدارک پرداخته خواهد شد

ـ مختصری درباره قرارداد عدم تجاوز بین شوروی و آلمان ـ ۱۹۳۹ ـ

ـ دروغگوئی‌های آلکس لانتیه

ـ جاسوسی، خرابکاری و ترور

ـ چکیده‌ای ازدادگاه‌ها و اعترافات

ـ معمای تروتسکی

مختصری درباره قرارداد عدم تجاوز بین شوروی و آلمان ـ ۱۹۳۹ ـ

کمونیست‌ها هرگز کوششی در دگرگون جلوه دادن رویدادهای تاریخی و دروغ پردازی در این مورد را مجاز نمی‌دانند زیرا به تاریخ به عنوان چراغی برای آینده می‌نگرند که می‌باید از آن آموخت، تا بتوان از دستا‌وردها نگهبانی کرد ه و از تکرار اشتباهات و ندانم کاری‌ها جلوگیری نمود.مهم‌تر این که کمونیست‌ها هیچگاه نمی‌باید در پی فریب پرولتاریا و سایر زحمتکشان برآیند.تحریف رویدادهای تاریخی و دروغ گویی در این زمینه، اقدامی در جهت فریب توده‌ها و توجیه‌گر سیاست‌ها و اعمال عناصر و نیروهای ارتجاعی است. همانگونه که بزرگان کمونیسم از جمله مارکس و لنین بیان داشته‌‌اند، کمونیست‌ها از بازگوئی حقیقت و اشتباهات خود ابائی ندارند.

ارتجاعیون حاکم و طبقات و اقشار استثمار و ستمگر برخوردی دگرگونه به رویدادهای تاریخی دارند. آنان هرگاه که رویدادی را در تضاد با منافع خود ارزیابی کنند، آنرا تحریف می‌نمایند و برگذشته خود در آن جائی که حتی جنایات و خیانت‌شان بر همگان عیان بوده است، پرده می‌‌پوشند و قول و قرارهای پیشین خود را به فراموشی می‌سپارند و دگرسان جلوه می‌دهند، تا بتوانند نسل‌هائی را که شاهد آنچه روی داده است نبوده‌اند، همچنان فریب دهند. یکی از این موارد، تاریخ انقلاب شکوهمند اکتبر در روسیه و اتحاد جماهیر شوروی تا زمان بروز رویزیونیسم خروشچفی و هموار شدن حاکمیت سرمایه است . هر چند که تا کنون ده‌ها کتاب و مقاله در این مورد به نگارش درآمده است، لیکن هنوز گفتنی بسیاراست و بررسی‌هائی جدید برمبنای دسترسی به برخی از اسناد حزبی که در گذشته از انظار دور نگهداشته شده بودند، ضروری می‌باشد. این نوشته، مختصراً به گوشه‌‌ای از آن دوران که هم چنان از سوی برخی نیروها و عناصر ضد کمونیست تحریف می‌شود می‌پردازد و این از آن رو نیز که پاسخی به تحریفات و دروغ پردازی‌های یک تروتسکیست بنام آلکس لانتیه در شماره ۸۳ “کارگر میلیتانت” باشد.

در روز ۲۴ اوت ۱۹۳۹ قرارداد عدم تجاوز بین اتحاد جماهیرشوروی سوسیالیستی و آلمان نازی به امضاء رسید. چه عواملی باعث انعقاد چنین قراردادی شد؟ بررسی اوضاع سیاسی دهه‌ی سوم قرن پیش و سیاست‌های اتحاد جماهیر شوروی و کشورهای امپریالیستی رهنمون ما برای دستیابی به این علل هستند. اتحاد جماهیر شوروی در پی پیروزی بر باقیمانده نیروهای نظامی تزاریسم و نیروهای متجاور خارجی، به صورت پایگاه انقلاب جهانی و پشتیبان پرولتاریای جهانی و خلق‌های ستمدیده درآمده بود. تمامی مرتجعین جهان و کشورهای امپریالیستی همچنان در آرزوی فروپاشی شوروی بودند و از هر امکانی برای دستیابی به این هدف استفاده می‌کردند. در پادشاهی آلمان که در جنگ جهانی اول شکست‌ خورده و در بحران اقتصادی شدیدی بود، فقر و بیکاری بیداد می‌کرد و روز به روز جنبش کمونیستی و کارگری اوج بیشتری می‌گرفت. پیروزی انقلاب کارگری در آلمان خطر بزرگی برای تمامی نیروهای امپریالیستی و بورژازی جهانی بود، لذا می‌بایست با تمام نیرو از چنین رویدادی جلوگیری می‌شد. سوسیال دموکراسی آلمان که در رأس حکومت قرار داشت از نظر داخلی بهترین یاری رسان بورژوازی در آن زمان بود. قیام‌های کارگری تحت رهبری کمونیست‌ها در برلین، هامبورگ ،بایرن و سایر نقاط آلمان توسط سوسیال دموکراسی حاکم و با کمک بازمانده‌های ارتش قیصر سرکوب شدند. اشتباهات حزب کمونیست آلمان نیزکه خود بر آن اشاره کرد، در این شکست نقش داشت. با وجود این سرکوب‌ها، جنبش کمونیستی آلمان هم چنان در حال رشد و گسترش بود. بورژازی بزرگ آلمان از یک سو برای مقابله هر چه بیش‌تر با جنبش کمونیستی و کارگری کشور و از دگر سو با آرزوی دست یابی به بازارهای از دست رفته و حتی مستعمرات، شدیداً به تقویت نیروهای فاشیستی پرداخت.کمپانی‌های بزرگ آلمان هم چون کروپ و دیگران یاری رسان مالی نیروهای فاشیستی شدند.پلیس نیز در حالی که تظاهرات کارگری را به گلوله می بست، نقش محافظ نیروهای فاشیستی را به هنگام حمله مسلحانه آنان به کمونیست‌ها ایفا می‌کرد، ازجمله در حمله نیروهای فاشیستی به تظاهرات کارگری درسال ۱۹۲۹ در برلین که کمونیست‌ها آن را سازمان داده بودند، بیش از یکصد کمونیست جان باختند. سران سوسیال دموکراسی آلمان نه تنها علیه قدرت‌گیری فاشیست‌ها هیچ گونه مقاومتی به خرج ندادند بلکه به تمامی درخواست‌های حزب کمونیست مبنی بر تشکیل جبهه متحد پاسخ منفی دادند. در انتخابات سال ۱۹۳۲حزب کمونیست آلمان به رهبری ارنست تلمن بیش از شش میلیون رأی آورد. با این حال، درخواست این حزب جهت ایجاد جبهه واحد علیه نیروهای فاشیستی از جانب حزب سوسیال دموکرات بارها رد شد، زیرا سوسیال دموکراسی از قدرت گیری کارگران وحشت داشت و به عنوان نیروی یاری رسان بورژوازی، دولت بورژوازی فاشیستی را بر حاکمیت کارگری ارجح می‌دانست. دیگر امپریالیست‌های اروپائی نیز خطر بزرگ را در قدرت گیری نیروهای کمونیستی در اروپا، به ویژه اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی می‌دانستند و از این رو بیشترین تلاش را در جهت تضعیف و نابودی کشور شوراها و جلوگیری از رشد نیروهای کمونیستی به کار بردند. رقابت کشورهای امپریالیستی و بحرانی که با آن دست به گریبان بودند، احتمال یک جنگ جهانی امپریالیستی دیگر را هر روز محتمل‌تر می‌کرد. یک جنگ امپریالیستی بین کشورهای امپریالیستی اروپائی بدون آن که کشور شوراها را درگیر کنند، آینده بس نامعلومی برای آنها دربرداشت، زیرا در پی قدرت گیری هر چه بیشتر شوروی سوسیالیستی و هم چنین تلفات و خرابی‌های ناشی از جنگ، که سبب گسترش اعتراض و نارضایتی عمومی و به ویژه کارگران در کشورهای امپریالیستی می‌شد، امکان وقوع اکتبری مشابه در این کشورها رعشه بر اندام امپریالیست‌های جنگ طلب می‌انداخت. در چنین اوضاعی تمامی نیروهای امپریالیستی در یک مورد با هم اشتراک نظر و منافع داشتند و به هر نحوی در پی نابودی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی بودند. رشد اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در شوروی آن چنان عظیم و پاسخ‌گوی آرزو و آمال میلیون‌ها توده زحمتکش جامعه بود که امکان واژگونی حاکمیت طبقه کارگر با ادامه شیوه‌های ترور و تخریب امکان نداشت. این کشورهای امپریالیستی در حالی که به فعالیت‌های تخریبی و جاسوسی خود در شوروی از طرق گوناگون ادامه می‌دادند، لیکن در اوضاعی که امکان یک جنگ جهانی هر روز تشدید میشد، تلاش برآن داشتند که رقیب امپریالیستی خود را به حمله نظامی به شوروی تشویق کنند تا پس ازتضعیف رقیب امپریالیستی حتی اگر به شکست و نابودی حاکمیت کارگری در شوروی نیانجامد، بتوانند رقیب را از پای در آوردند. هیتلر که نابودی اتحاد جماهیر شوروی را در صدر آمال خود قرارداده بود و از سوی دیگر کشورهای امپریالیستی نیز یاری میشد، پی برده بود که هرگاه پیش از از پای درآوردن رقبای امپریالیستی خود لشکرکشی به شوروی را آغاز کند، حتی اگر با پیروزی بر شوروی همراه باشد باز آلمان تضعیف شده در پی این تهاجم در مقابله بعدی با دیگر کشورهای امپریالیستی بازنده خواهد بود. آمریکا از اروپا به دور بود. این امپریالیسم نوپا در خطر تهدید هیچ کشور اروپائی قرار نداشت. امپریالیسم آمریکا می‌توانست به راحتی نظاره‌‌گر باقی بماند تا در زمانی مناسب جای پای این یا آن کشور امپریالیستی شکست‌ خورده را پرکند و بر مستعمرات آنها حاکمیت یابد. از این رو هرجناحی از بورژوازی حاکم، ساز خود را می‌زد. درحالی که در نیمه دوم سال‌های سی، روزولت رئیس جمهور آمریکا و دولت او چندان نظر مساعدی به آلمان هیتلری نداشت، ولی برخی از کنسرن‌ها از جمله فورد و هرست از آلمان هیتلری دفاع می‌کردند و این یا آن کارتل نفتی مواد سوختی تسلیحات آلمان را تأمین می‌کرد و هواداران نازی‌ها در آمریکا گروه‌ها و تجمعات گوناگونی تشکیل می‌دادند و از آزادی گسترده و پشتیبانی مقامات با نفوذ سرمایه برخوردار بودند.

درچنین اوضاعی که خطر جنگ جهانی امپریالیستی دیگری زندگی میلیون‌ها انسان را تهدید می‌کرد، اتخاذ چه نوع سیاستی می‌توانست صحیح باشد؟ مسلماً، آن سیاستی که بتواند از خطر یک جنگ جهانی و مرگ و مصدومیت میلیون‌ها انسان و ویرانی جوامع جلوگیرد. اتحاد جماهیر شوروی چنین سیاستی را اتخاذ کرد. کشور شوراها نه تنها می‌خواست از تهاجم به شوروی جلو گیرد بلکه هم چنان تلاش داشت که مانع وقوع چنین جنگ و لشکرکشی به هر کشور دیگری نیز باشد. از این رو در ضمن افشای عوامل جنگ طلب، مصممانه مبارزه جهانی علیه جنگ امپریالیستی و در پی آن تشکیل جبهه‌های ضد جنگ را در دستورکار قرار داد. در بسیاری از کشورها اقشار وسیع زحمتکشان و انسان‌های مخالف جنگ به این دعوت پاسخ مثبت دادند و کانون‌های گوناگون صلح برپا شدند. لیکن سران کشورهائی که منافع امپریالیستی خود را در یک جنگ جهانی می‌دیدند و آنانی نیز که ضدیت با کمونیسم و اتحاد جماهیر شوروی چشمانشان را از درک اوضاع جهانی و خطرات، تلفات و ویرانی‌های ناشی از جنگ امپریالیستی کور کرده بود، به این درخواست پاسخ منفی دادند. اتحاد جماهیر شوروی کوشش کرد با انگستان و فرانسه قرارداد صلح و ضد جنگ ببندد ولی در عمل پاسخ منفی گرفت. شوروی تلاش کرد با لهستان، چکسلواکی، بلغارستان و وپیمان صلح، ضد جنگ و عدم تجاوز ببندد، لیکن نتیجه‌ای حاصل نشد. تنها کشوری که به این خواست، و آن هم پس از آغاز جنگ، پاسخ مثبت داد یوگوسلاوی بود.

در اوضاعی که خطر فاشیسم و جنگ امپریالیستی هر روزه تشدید میشد، چه راهی وجود داشت ؟

یا می‌بایست علیه جنگ امپریالیستی به پاخاست و کوشید بزرگترین جبهه را علیه این جنگ سازمان داد و یا حتی اگر نیت جانبداری ازجنگ نباشد، سکوت را برگزید که این، درعمل به معنای عدم مقابله با جنگ امپرالیستی بود. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به درستی راه نخست را برگزید. سیاست ضد کمونیستی و آرزوی نابودی کشور شوراها چشمان برخی از سیاستمداران اروپائی و آمریکائی را چنان کور کرده بود که حتی خطر جنگ جهانی را نمی‌دیدند و تنها یک سیاست و آن هم نابودی شوروی را دنبال می‌کردند و نه تنها از امضای قرارداد امنیت جمعی با شوروی سرباز می‌زدند بلکه در پی عقد مودت با آلمان نازی بودند. در حالی که در آوریل ۱۹۳۹ بر اساس آمار حدود ۸۷ درصد مردم بریتانیا خواهان عقد یک قرارداد امنیت جمعی با شوروی بودند، سران دولتی با حیله‌های ممکنه از این ضرورت زمان طفره می‌رفتند و همدستی با نازی‌ها را علیه اتحادجماهیرشوروی می ستودند. برخی سیاستمداران دوراندیش انگلیسی هر چند که شدیداً ضد کمونیست بودند و آرزوی نابودی شوروی را در سر داشتند، امّا دریافته بودند که جنگ جهانی و قدرت گیری بیش‌تر آلمان چه خطرات جبران ناپذیری را می‌تواند به دنبال داشته باشد. از این رو سیاست این بخش از بورژوازی در تضاد با دولت قرار گرفت. در حالی که وینستون چرچیل به عنوان نماینده بورژوازی موافق طرح قرارداد امنیت جمعی با شوروی و مخالف همدستی و هم پیمانی با هیتلربود، نخست وزیر وقت انگلستان نِویل چمبرلن و دولت تحت نظر وی مخالف عقد قرارداد ضد جنگ و موافق دستیاری با هیتلر بودند. چمبرلن مدعی شد که قرارداد امنیت دسته‌ جمعی، اروپا را به «دو قطب مسلح» تقسیم خواهد کرد و روزنامه فاشیستی نازی‌ها ناخت آوُسگابه (Nachtausgabe) در تأئید سیاست چمبرلن نوشت: «ما می‌دانیم که نخست وزیر انگلستان در تشابه با ما بر این نظر است که قرارداد امنیت جمعی یک دیوانگی محض است». درمقابل این نظرِ چمبرلن که در پی عقد قرارداد با نازی‌هابود و مدتی بعد قرارداد مونیخ را امضاء کرد، چرچیل قرار داشت. وی در یک سخنرانی در منچستر در تاریخ دهم ماه مه ۱۹۳۸در پاسخ به مخالفین قرارداد امنیت جمعی گفت: «به ما گفته شده است که ما نباید اروپا را به دو بلوک مسلح تقسیم کنیم در این صورت فقط یک بلوک مسلح وجود خواهد داشت، بلوک ارتش دیکتاتورها و مشتی از توده‌های ایزوله شده که خارج از گود ایستاده و در فکرند که کدام یک از آنان در ابتدا فریب خواهند خورد، تحت انقیاد قرار خواهند گرفت و یا صرفاٌ چپاول خواهند شد». در سپتامبر ۱۹۳۸، نخست وزیران انگلستان و فرانسه با فاشیست‌های آلمانی و ایتالیائی، قراداد ضد شوروی و تفاهم با تجاوزگری فاشیست‌ها را در مونیخ امضاء کردند. در پی این قرارداد، پیمان قبلی بین شوروی و فرانسه باطل اعلام شد، منطقه سودت درچکسلواکی بعنوان بخشی از آلمان شناخته شد و راه تجاوز آلمان نازی به سوی شرق اروپا پذیرفته شد. بی مورد نبود که تمامی ضد کمونیست‌های کوته بین که از خطر آلمان نازی غافل بودند و تنها آرزوی نابودی اتحاد جماهیر شوروی را در سر می‌پروراندند به وجد آمدند. اندکی پیش‌تر از امضای قرارداد مونیخ آنولد ویلسون یکی از هواداران پروپا قرص چمبرلن در ۱۱ ژوئن اظهار داشته بود: «اتحاد امری ضروی است و آن خطر واقعی که جهان را تهدید میکند از جانب آلمان و ایتالیا نیست بلکه از طرف روسیه است». چمبرلن به هنگام بازگشت به انگلستان در حالی که قرارداد به امضای هیتلر را در دست داشت، اعلام کرد که: «این به معنای صلح دوران ماست». آن صلحی که بیش از پنجاه میلیون کشته و ویرانی‌ها و صدمات جبران ناپذیری را برجای گذاشت. تروتسکیست‌ها که مهم‌ترین آرزویشان سرنگونی دولت پرولتری اتحاد جماهیر شوروی بود و آن را تحت عناوینی چون «سرنگونی باند تمامی خواه مسکو» (تروتسکی ) و انواعهم پنهان می‌کردند، از عقد قرارداهای ضد شوروی غرقه درشعف بودند. تروتسکی که کین خود را علیه رهبران احزاب کمونیستی جهان بارها ابراز نموده و از جمله درباره تلمن و کاشین، رهبران احزاب کمونیست آلمان و فرانسه این چنین نوشته بود که: «به‌ هیچ وجه در این تردید ندارم که سرنوشتی که شایسته این متلون المزاج‌هاست در انتظارشان خواهد بود» ( تروتسکیبین الملل سوم پس از لنین) از هیچ اقدامی در جهت تضعیف اتحاد جماهیر شوروی کوتاهی نکرد پائین‌تر مختصر به آن اشاره خواهد شد در حالی که کمونیست‌های آلمان و فرانسه برای ایجاد یک جبهه واحد ضد فاشیستی از هیچ کوششی دریغ نمی‌‌کردند، تروتسکی برای هواداران خود در این کشورها، نسخه‌ی تسلیم در برابر فاشیسم را پیچیده و پنهانی در الفاظ به اصطلاح انقلابی آنرا توصیه می‌کرد. در۲۷ فوریه سال ۱۹۳۳ حزب کمونیست آلمان برای چندمین بار تقاضای تشکیل جبهه ضد فاشیستی با سایر نیروها را طرح کرد. در فراخوان آنروز ارنست تلمن صدرحزب کمونیست آلمان آورده شده است: «حزب کمونیست همواره آمادگی استوار و تخطی ناپذیر خود را برای مبارزه مشترک با کارگران و هر تشکلی که تمایل مبارزه با فاشیسم را دارند، اعلام داشته است…. به نام صدها هزار عضو حزب کمونیست، بنام شش میلیون کارگری که در انتخابات اخیر مجلس، اعتماد خود را به حزب کمونیست ابراز داشتند، دست خود را برادرانه به سوی شما اعضاء و فعالین حزب سوسیال دموکرات، اتحادیه‌های آزاد و علاوه بر آن، میلیون‌ها کارگر غیر حزبی، برای مبارزه مشترک علیه فاشیسم دراز می کنم. تلمن». این فراخوان نیز از سوی سران سوسیال دموکرات بی پاسخ ماند.

در حالی که ده‌ها هزار کمونیست آلمانی دستگیر شده بودند و در اردوگاه‌ها در خطر مرگ قرار داشتند و در حالی که گروه‌های رزمنده خارج از زندان، مبارزه برای آزادی زندانیان و علیه حکومت نازیسم هیتلری را پیش می‌بردند، دارودسته اندک تروتسکیستی در آلمان، خود را منحل اعلام کرد. در زمانی دیرتر در فرانسه در حالی که کمونیست‌ها تحت تعقیب قرار گرفتند، اندک تروتسکیست‌های فرانسوی به حزب سوسیال دموکرات انترناسیونال دوم پیوستند. ناگفته نماند که تلمن رهبر حزب کمونیست آلمان که انقلابیون اسپانیا برای بزرگداشت مبارزات این کارگر کمونیست، بریگاردی را به نام بریگارد تلمن نام دادند به مدت سیزده سال تحت غیر انسانی‌ترین شرایط در اردوگاه بوخن والد (Buchenwald) هیتلری زندانی و در سال ۱۹۴۴ اعدام شد، مورد تنفر شدید تروتسکی بود. کاشین نیز سالیانی در زندان بسربرد. تروتسکی درخدمت به ضد کمونیست‌ها و جریانات ضد شوروی در حالی که آرزوی «سرنوشتی که شایسته این متلون المزاج هاست» را داشت، از ترس نازی‌ها فرمان به انحلال گروهک‌های زیرفرمان خودرا در برخی از کشورها داد و تنها لفاظی را جایگزین مبارزه واقعی علیه فاشیسم و خطر جنگ امپریالیستی نمود. در پایان سال ۱۹۳۴ گروه کوچک تروتسکیستی درآمریکا با کمک گروه سوسیال دموکرات موسته که نام حزب کارگران ایالات متحده را یدک می‌کشید به ایجاد تشکلی کاملاً رفرمیستی دست یازید. تروتسکی در سال ۱۹۳۸ در« کمیته دایز» شرکت کرد تا در برنامه‌ ریزی برای سرکوب کمونیست‌ها در آمریکا نقش ایفا کند. کمیته دایز چه وظیفه‌ای برعهده داشت؟ در ماه مارس ۱۹۳۴ تحت رهبری یک نماینده مجلس آمریکا به نام ساموئل دیک اشتاین کمیته‌ای با عنوان بررسی فعالیت‌های «غیرآمریکائی» تشکیل شد که وظیفه اساسی آن بررسی فعالیت‌های جاسوسان هیتلری و تشکل‌های آمریکائی هوادار فاشیسم و هیتلر از جمله«اتحادیه آمریکائی آلمانی» بود. این کمیته در به اصطلاح بررسی طولانی خود به این نتیجه رسیدکه هیچ یک از تشکلهای فاشیستی آمریکائی که عملاً از یاری برخی از سیاستمداران و سرمایه داران با نفوذ برخوردار بودند، نقش جاسوسی و ضد قانون آمریکائی ندارند و تمامی کسانی که به موآخذه کشیده شده بودند تبرئه گردیدند. یکی ازاعضای این کمیته مارتین دایز نماینده مجلس از تگزاس بود که در سال ۱۹۳۸ به ریاست این کمیته برگزیده شد و از آن پس، وظیفه اساسی کمیته، بررسی فعالیت‌های کمونیستی وکمینترن گردید. بازپرس اصلی این کمیته بنا بر پیشنهاد دایز فردی بنام ادواردافسولیوان شد. این شخص که خود را اوکرائینی می‌دانست و لیکن مطلقاً با زبان اوکرائینی آشنا نبود دارای سابقه درخشانی بود. او با هواداران هیتلر و فاشیست‌های آمریکائی و همچنین با سردمداران «گاردسفید» فراری به آمریکا از جمله هتمان اسکوروپاداسکی ارتباط فشرده داشت. این شخص به عنوان نمونه در جلسه‌ای که از سوی «اتحادیه آلمانی آمریکائی» در ۵ ژوئن ۱۹۳۴ برگزار شده بود، در مخالفت با کمونیست‌ها اظهار داشت: «همه‌ی این جهودهای شپشو را به دریا بریزید» . وی در اوت ۱۹۳۶ سخنران اصلی کنفرانس نژاد پرستان آمریکائی و طرفداران هیتلر در شهر اِشویل در کارولینای شمالی بود. حتی پس از برکناری سولیوان در پی افشای وی، شخصی که جایگزین مقام او در این کمیته شد، از سابقه بهتری برخوردار نبود. این شخص جدید جی .بی . ماتیو نام داشت و در دفاع از نژاد پرستی و فاشسیم و تبلیغات ضد کمونیستی سابقه‌مند بود.

مقالات او در نشریه «ضد کمینترن» متعلق به آلفرد روزنبرگ انتشار می‌یافتند. از تروتسکی بنا بر اظهار خود وی برای شرکت در این کمیته دعوت بعمل آمد. این کمیته، سلف کمیته مک‌کارتی بود که در سال‌های آغازین دهه پنجاه به پاکسازی و آزار کمونیست‌ها و دیگر معترضین پرداخت، تاحدی که حتی هنرمند ارزشمند‌ی چون چارلی چاپلین نیز که هیچ سابقه کمونیستی نداشت تحت تعقیب قرار گرفت و مجبور به ترک آمریکا شد. تروتسکی به خاطر کمونیست ستیزی، مخفیانه در این کمیته شرکت کرد. او می‌پنداشت که کسی به شرکت وی در این کمیته ضد کمونیستی پی نخواهد برد. ولی این چنین نشد و شرکت سردمدار انترناسیونال چهارم در این کمیته برملا گردید. تروتسکی در ماه‌های فوریه و مارس در این کنفرانس شرکت داشت. در ۳۰دسامبر ۱۹۳۹ مقاله توجیه‌گرانه وی در نشریه سوسیال اپیل به چاپ رسید. تروتسکیست‌ها مدعی‌اند که این مقاله در تاریخ ۱۱ مارس به نگارش درآمده است. بپذیریم !! چند سئوآل. چرا کمیته‌ای که هدف‌اش آزار و تحت تعقیب قرار دادن کمونیست‌های آمریکائی می‌باشد ازفردی که مدعی است یک کمونیست پر و پا قرص!! است، برای شرکت در چنین کمیته‌ای دعوت به عمل می‌آورد. مگر نه این است که اعضای این کمیته از مواضع سیاسی تروتسکی اطلاع داشتند و می‌دانستند که وی در تعقیب کمونیست‌ها و ضدیت با کمینترن و اتحاد جماهیر شوروی، با آنان هم نظر است؟ حتی اگر بر فرض محال، منظور آنها شرکتِ مخالفان در کمیته مزبور می‌بود، چرا از رهبران حزب کمونیست دعوت نکردند؟ سئوآل بعدی: چرا تروتسکی که گویا مقاله علت شرکت خود را در ۱۱ مارس نوشته است در نزدیک به ده ماه بعد انتشار خارجی میدهد؟ آیا وی می‌پنداشته که همدستی‌اش با ضد کمونیست‌ها و توجیه‌گران فاشیسم عیان نخواهد شد؟ حال که همه چیز بر ملا شده است، پس می‌باید چاره اندیشید و نوشته‌ای کوتاه را با تاریخ گذشته انتشارداد. جالب این که توجیهات تروتسکی، وی را بیش‌تر رسوا میکند. او در مقاله کذائی می‌نویسد: «چرا پذیرفتم در کمیته‌ی دایز حاضر شوم؟ طبیعتاً نه به خاطر کمک به درک اهداف سیاسی آقای دایز، به ویژه گذراندن قوانین فدرال علیه این یا آن حزب افراطی…. غیر قانونی کردن گروه‌های فاشیستی، ناگزیر ویژگی موهوم دارد…. در مورد کمینترن، توقیف، تنها به این سازمان کاملاً منحرف و سازش پذیر کمک می‌کند…. توقیف حزب کمونیست، فوری اعتبار این حزب را در چشم کارگران به عنوان مبارز آزارنده‌ی طبقه حاکم بازسازی می‌کند» (تروتسکیمقاله: چرا پذیرفتم در کمیته‌ی دایز حاضر شوم). دانسته است که وظیفه کمیته‌ی “دایز” بررسی گروه‌های فاشیستی نبود که تروتسکی آنرا وارد میکند. بررسی گروه‌های فاشیستی مربوط به گذشته و در زمان ریاست ساموئل دیک اشتاین بود که پرونده‌های آن زمان بسته شده و نیروهای فاشیستی و نژاد پرست تبرئه شده بودند. تروتسکی با نیت خاصی آنچه را که مربوط به گذشته بوده است به کمیته “دایز” نسبت می‌دهد تا شاید توجیهی پسندیده برای شرکت خود بیابد. لنین همواره دروغگوئی‌های تروتسکی را برملا می‌ساخت و خاطرنشان می‌کرد که: «طفلک باز هم دروغ گفت و باز حساب‌اش غلط از کار درآمد» (لنین مقاله انحلال طلبان علیه حزب) . و باز هم چنین شد. تروتسکی نگران قدرت‌گیری نیروهای کمونیستی و کمینترن در صورت ممنوعیت فعالیت آن‌ها است و از این رو به ضد کمونیست‌های در قدرت رهنمود می‌دهد.او نگران از بین رفتن آزادی‌های دموکراسی در جامعه سرمایه‌داری که بورژوازی ادعای آنرا دارد نیست بلکه نگران از قدرت‌گیری کمونیست‌ها می‌باشد

در چنان زمانی در سال‌های آخرین دهه سی که مرتجع‌ترین نیروهای امپریالیستی هدف اولیه خود را در نابودی شوروی قرار داده و حتی ضد کمونیست‌های پنهان نیز چون تروتسکیست‌ها یاری رسان آنان شده بودند، چه وظیفه‌‌ای در برابر حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی قرار داشت؟

ژاپن ابتدا در سال ۱۹۳۱ تحت عنوان نجات چین از کمونیست، منچوری را اشغال کرد و سالیانی بعد به تمامی چین حمله برد و این کشور را مستعمره خود ساخت. ایتالیا در سال ۱۹۳۵ اتیوپی را تحت استیلای خود درآورد. آلمان نازی درسال ۱۹۳۶ منطقه راین‌لند را به تصرف درآورد. ایتالیا و آلمان نازی یاری رسان نظامی و مالی نیروهای فرانکو در اسپانیا شدند. درحالی که فرانسه و انگلستان از هر کمکی به نیروهای انقلابی در اسپانیا دریغ کردند، شوروی و کمینترن به یاری انقلاب اسپانیا شتافتند و علاوه بر کمک‌های نظامی و مالی، شرکت داوطلبان جهانی در جنگ داخلی و علیه نیروهای فرانکو سازماندهی شد. بریگاردهای بین‌المللی شامل کمونیست‌ها و سایر آزادی‌خواهان از دیگر کشورهای جهان به یاری انقلاب اسپانیا شتتافتند، لیکن علیرغم این همه پشتیبانی جهانی، این انقلاب در اثر دخالت گسترده دولت‌های فاشیستی ایتالیا و آلمان و هم چنین خرابکاری‌های تروتسکیست‌ها که لفاظی و تفرقه افکنی می‌کردند، انقلاب اسپانیا با شکست رو به رو شد.

در سال ۱۹۳۷متجاوزین آلمان، ایتالیا و ژاپن قرارداد ضد کمینترن را تحت عنوان «نجات جهان ازکمونیسم» امضاء کردند. در سپتامبر ۱۹۳۷ وزیر وقت امورخارجه شوروی ماکسیم لیتوینوف درجلسه اتحاد ملل موضع شوروی را این چنین بازگو کرد: «ما می‌دانیم که طی سال‌های اخیر سه کشور به کشورهای دیگر تجاوز کرده‌اند. این سه کشور علیرغم تمام تفاوت‌هائی که از نظر ایدئولوژیکی، وسایل و سطح فرهنگ در نزد قربانیان خود دارند، حملات خود را به یک دلیل واحد توجیه می‌کنند: مبارزه علیه کمونیسم. حاکمان این کشورها به صورتی کاملاً کودکانه تصور می‌کنند و یا به سادگی این طور تظاهر می‌کنند که این کافی است که کلمه ضد کمونیسم را به کار برند تا تمام جرائم و جنایات آنان علیه جامعه بین‌المللی بخشوده شود». آلمان هیتلری کشور اتریش را در سال ۱۹۳۸ ضمیمه آلمان کرد. در فوریه سال ۱۹۳۹ دولت‌های فرانسه و انگلستان رژیم فاشیستی فرانکو در اسپانیا را به رسمیت شناختند. در پی و بر اساس توافق در قرارداد مونیخ، آلمان نازی در ۱۵ مارس ۱۹۳۹ کشور چکسلواکی را به تصرف درآورد و تمامی تجهیزات نظامی آن کشور را تصاحب کرد. در ۲۰ مارس کشور لیتوانی مجبور شد بندر ململ را بر اثر فشار نازی‌ها به آلمان هیتلری واگذار کند. در ۷ آوریل موسولینی کشور آلبانی را اشغال کرد و دست نشانده خود ویکتور امانوئل را به پادشاهی برگمارد. دولت‌های انگلستان و فرانسه شادمان از این بودند که با تهاجم آلمان و ایتالیا به سمت شرق اروپا، زمان حمله نازی‌های آلمانی به اتحاد جماهیر شوروی نزدیک شده است. تروتسکی نیز می‌پنداشت که پس از سرکوب نیروهای کمونیستی در آلمان و اتریش، ایتالیا و اسپانیا، فرانسه و چکسلواکی بزودی تهاجم به کشور شوراها آغاز خواهد شد و شاید او به آرزوی دیرینه‌اش در رسیدن به قدرت نبایستی زیاد در انتظار بماند. در زمانی که آلمان نژاد پرست برنامه تسخیر کشور چکسلوکی را می‌ریخت و تمامی شواهد حاکی از حمله‌ی قریب الوقوع بود، نشریه تروتسکیستی سوسیال اپیل درنیویورک به تاریخ ۲۴ سپتامبر ۱۹۳۸ چنین نوشت: «چکسلواکی یکی از وحشتناک‌ترین هیولای ناقص الخلقه اروپاست که در کنفرانس ننگین ورسای تولید شد. دموکراسی چکسلواکی هیچ گاه بیش از یک پوشش کثیف جهت استثمار سرمایه‌داری نبوده است. ضرورت‌های تاریخی در هر شرایطی شدیدترین مخالفت‌های انقلابی را علیه دولت سرمایه‌داری چکسلواکی طلب می‌کند». این چرندیات تروتسکی، در زمانی که نیروهای فاشیستی آلمان در صدد تجاوز به چکسلواکی هستند و تمامی تروتسکیست‌های انترناسیونال چهارم وی در آن کشور از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی‌کنند، در خدمت به کیست؟ خوش خدمتی تروتسکی به نازی‌ها زمانی بیش‌تر روشن می‌‌شود که این لفاظی وی در مورد چکسلواکی را در ارتباط با رهنمودهای وی درباره جنگ بخوانیم. او در زمانی که نیروهای فاشیستی تجاوز به کشورهای دیگر را آغاز کرده بودند، در مخالفت با طرح امنیت جمعی شوروی و ضرورت دفاع از کشورهای کوچک اروپا چنین نوشت: «دفاع ازدولت‌های ملی، به خصوص کشورهای بالکانی شده اروپا عملی ارتجاعی است. دولت‌های ملی با مرزهای خود، پاسپورت، سیستم دولتی، گمرک‌ها و ارتش خود جهت دفاع از گمرک‌ها، تبدیل به مانعی صعب العبور بر سر راه پیشرفت و تکامل اقتصادی و فرهنگی انسانیت شده‌اند. وظیفه کارگران دفاع از دولت سرمایه داری نیست، بلکه نابودی آن به صورتی کامل و قطعی است» (تروتسکیبین الملل چهارم وجنگ). لنین به خوبی تروتسکی را شناخته بودکه درباره اومی گفت: «تروتسکی عبارات پر آواز و تو خالی را دوست دارد» (مقاله:نقض وحدت درپرده فریادهای وحدت طلبی) و یا اینکه: «تروتسکی تمامی دشمنان مارکسیسم ر امتحد می‌کندتروتسکی تمامی آن‌هائی را که سقوط ایدئولوژیکی را در دل دارند، تمامی آن‌هائی را که به دفاع از مارکسیسم بی توجه‌اند، متحد می‌کند. به جنگ علیه تاکتیک انشعابگرانه و ماجراجوئی بی پرنسیپانه تروتسکی.» (نامه به کمیته مرکزی حزب سوسیال دموکراسی روسیه. ۱۹۱۰). آیا تروتسکی تفاوت بین جنگ تجاوزگرانه امپریالیستی به مانند جنگ جهانی اول با دفاع از کشور در برابر تجاوز یک کشور قدرتمند را نمی‌دانست؟ هر چند که او در این باره نیز به مانند زمان جنگ جهانی اول موضعی همیشه قاطع نداشت و مطابق سنت همیشگی‌اش از این موضع به آن موضع می‌غلطید و به قول لنین: «تعدادی از اشتباهات تاکتیکی و تشکیلاتی تروتسکی…. ناشی از ترس، یا بی میلی یا عدم توانائی‌اش در تشخیص واقعیت “پختگی” گرایش اپورتونیستی و هم چنین ارتباط نزدیک و غیر قابل برگشت آن با ناسیونال لیبرال‌ها (یا سوسیال ناسیونالیست‌های) زمان ماست». (لنین مقاله: زیر پرچمی دروغین. پرانتز از لنین است). بایستی خاطرنشان کرد که دعوت تروتسکی از کارگران کشورهای کوچک مورد تجاوز امپریالیست‌ها به عدم دفاع ملی، اشتیاق وی به پیشروی نازی‌ها به سوی شوروی سوسیالیستی در آن زمان و سرنگونی حاکمیت آن کشور بوده است. پس از قرارداد مونیخ که به امضای انگلستان، فرانسه، آلمان و ایتالیا رسیده بود و دقیق در همان زمانی که نیروهای هیتلری شهر پراگ را تصرف می‌کردند، هیأتی از کارخانه داران انگلیسی برای عقد قرارداد اقتصادی در دوسلدورف اقامت کرده و با اعطای وامی به مبلغ ۵۱ میلیون پوند به آلمان از طرف دولت انگلیس توافق شده بود، باز دولت و مقامات شوروی هم چنان بر عقد قرارداد امنیت جمعی با کشورهای مخالف فاشیسم پافشاری می‌کردند. دولت شوروی به خوبی می‌دانست که در آینده‌ای نزدیک تهاجم آلمان به شوروی آغاز خواهد شد و از این رو از یک سو ایجاد جبهه‌ای هر چه وسیعتر علیه جنگ امپریالیستی را ایجاب می‌کرد و از دیگر سو این کشور احتیاج به زمان برای تقویت نیروهای نظامی خود داشت.

استالین درهیجدمین کنگره حزب کمونیست اتحاد جماهیرشوروی به تاریخ ۱۹ مارس ۱۹۳۹ اظهار داشت: «این جنگ اعلام نشده که نیروهای متحد ارتجاعی در حال حاضر تحت پوششِ قراردادِ مبارزه با کمونیسم در اروپا و آسیا آغازکرده‌اند، تنهاعلیه اتحاد جماهیر شوروی نیست، بلکه همچنین و در واقع و قبل از هر چیز علیه منافع انگلیس، فرانسه و ایالات متحده آمریکا نیز می‌باشد…. سیاستمداران مرتجع قدرت‌های غربی، سیاست امنیت جمعی را به کناری گذاشته و به جای آن رؤیای یک اتحاد ضد شوروی را تحت پوشش جملات زیبائی مانند “صلح آمیز” و “عدم مداخله” در سر دارند. اما این سیاست محکوم به مرگ است» . استالین ادامه داد: «در این جا به‌ هیچ وجه قصد ندارم که در مورد سیاست عدم دخالت، دروغ، خیانت و غیره و غیره موعظه کنم. این کاری است عبث که به مردمی که هیچ یک از اصول اخلاقی را به رسمیت نمی شناسند، درس اخلاق داد. همان طورکه سیاستمداران سرمایه‌دار قدیمی گفته‌اند سیاست، سیاست است. ولی هم‌ زمان باید اقرار کرد آن بازی بزرگ وخطرناک که به وسیله هواداران سیاست عدم دخالت آغاز شده است، می‌تواند با شکست مفتضحانه‌ای برای خود آن‌ها تمام شود. اتحاد جماهیر شوروی هم چنان آرزوی یک همکاری مشترک و بین المللی علیه تجاوزگران و یک سیاست واقع‌ بینانه د ر مورد امنیت جمعی را دارد…. این همکاری باید دوستانه واز صمیم قلب باشد. ارتش سرخ به هیچ وجه قصد ندارد که به خاطر رضایت سیاستمداران انگلیسی و فرانسوی خود را به خطر بیاندازد. در صورت قرار گرفتن در بدترین شرایط، ارتش سرخ باید به اراده ی خود، به اتحاد و وفاداری مردم تکیه کند…. اگر جنگی درگیرد، ارتش ما چه در پشت جبهه و چه در خط مقدم جبهه، از هر ارتش دیگری در جهان قوی‌ترخواهد بود، حقیقتی که مردم بیرون از مرزهای ما که به مناقشات نظامی عشق می‌ ورزند باید به خاطر بسپارند». با وجود تمامی هشدارهای دقیق و روشن استالین، سران دولتی انگلستان و فرانسه هم چنان از عقد هر گونه قرارداد امنیت جمعی با اتحاد شوروی سر باز زدند و امید بر آن داشتند که با تشویق آلمان به حمله به شوروی، خود را از ضربه آلمان مصون دارند تا به هنگام تضعیف آلمان در پی آن تهاجم، در برابری نظامی و حتی برتری قرار داشته باشند. اما از آن جایی که زیر فشار افکار عمومی که خواهان عقد قرارداد امنیت جمعی باشوروی بودند، قرار داشتند، تنها به اعزام نمایندگانی درجه چندم که اختیار امضای هیچ قراردادی را نداشتند اکتفاء کردند. این اقدام دولت چمبرلن حتی ضد کمونیست‌هائی چون چرچیل را که دوراندیش بود و خطر نازیسم و تجاوز آتی آن را به غرب اروپا پبش بینی کرده بود برآشفته کرد. وی در ۲۷ مارس در یک سخنرانی اظهارداشت: «آنگاه که دولت معظم اعلیحضرت دست رد برسینه‌ی کمک‌های ضروری پیشنهاد شده از طرف دولت شوروی می‌زند و در مورد سیستم دفاعی ما قصورکرده، چکسلواکی را با هر چه که در آن امکان نظامی به شمار میرود، از دست داده و در آخر وظیفۀ دفاع از لهستان و رومانی را از خود سلب می‌کند و بدین ترتیب ما را در بدترین شرایط درگیر جنگی خانمانسوز می‌کند. این دولت دیگر لیاقت این که از طرف مردمش با احترام با او برخورد شود را ندارد». لُرد جرج در تاریخ ۲۹ ژوئیه در رد صلاحیت دولت چمبرلن، بیانیه‌ای با چنین مضمون داد: «آقای چمبرلن مستقیماً با هیتلر مذاکره کرد. او برای ملاقات با هیتلر به آلمان رفت. او و لُرد هالیفاکس از رم بازدید کردند، برای سلامتی موسولینی لیوان مشروب خود را بالا بردند و به او گفتند که او چه مرد خوبی است. اما آن‌ها چه کسی را به روسیه فرستاده اند؟ آن‌ها حتی یک مشاور دولتی دون پایه را نیز به آن جا نفرستاده‌اند. آن‌ها فقط به فرستادن یک کارمند دفتر خارجی بسنده کرده‌اند. این یک توهین بشمار می‌آید. در جائی که دنیا در لب پرتگاهی عظیم ایستاده است، آنها درک نگهداری توازن در شرایط حاد را ندارند». سالیانی بعد در تاریخ ۱۸ ژوئیه ۱۹۴۳ جوزف .ای. دیویس سفیرسابق ایالات متحده درشوروی طی نامه‌‌ای به هاری هاپکینز مشاور روزولت رئیس جمهور وقت آمریکا درتوضیح اوضاعی که منجر به عقد قرارداد بین شوروی و آلمان شد چنین نوشت: «ازتمام تماس‌ها و مشاهداتم پس از ۱۹۳۶ نتیجه گرفتم به جز پرزیدنت ایالات متحده آمریکا، دولتی وجود ندارد که مانند اتحاد جماهیر شوروی به روشنی خطر هیتلر علیه صلح جهانی را افشاء کرده و بر ضرورت قرارداد امنیت جمعی و اتحاد میان ملیت‌های غیر متجاوز تأکید نموده باشد. آنها آماده بودند که به خاطر چکسلواکی بجنگند. آن‌ها از پیش قرارداد مصوبه در مونیخ، مبنی بر عدم تجاوز به لهستان را باطل کردند، چرا که در صورت نیاز می‌خواستند که راه را برای عبور نیروهای خود از لهستان جهت کمک به چکسلواکی بازکنند و وظیفه‌ی خود را در قبال قراردادشان انجام دهند. حتی پس از مونیخ و تا اواخر سال ۱۹۳۹ اتحاد جماهیر شوروی مایل بودکه برای جلوگیری ازحمله آلمان نازی به لهستان و رومانی، با انگلیس و فرانسه متحد شود، اما بر این نکته تأکید داشت که کنفرانسی بین‌المللی با شرکت دولت‌های غیر متجاوز تشکیل شود و در آن جلسه به صورتی بی‌غرض و واقع بینانه در مورد این که هر یک از آنان چه اقدامی می‌توانند انجام دهند تصمیم گیری کنند و هم زمان، یک پارچگی و اتحاد خود را در مقابل هیتلر به نمایش بگذارند. این پیشنهاد به دلیل آن که رومانی و لهستان مخالف ایجاد جبهه‌ای واحد با اتحاد جماهیر شوروی بودند، مورد قبول چمبرلن قرار نگرفت. تمام بهار سال ۱۹۳۹ تمامی نیروی دولت اتحاد جماهیر شوروی صرف پدید آوردن قراردادی قطعی که محتوی آن اتحاد، عکس‌العمل و همکاری نظامی مشترک علیه هیتلر باشد، شد. انگلیس از دادن ضمانت به روسیه در مورد دفاع از کشورهای بالتیکی، مشابه همان ضمانتی که روسیه به فرانسه و انگلیس در مورد دفاع از بلژیک و هلند داده بود، امتناع کرد. دولت اتحاد جماهیر شوروی به دلایلی واضح متقاعد شده بود که ایجاد اتحادی مؤثر و عملی با فرانسه و انگلیس غیرممکن است. آنها مجبور به نوشتن قرارداد صلح با هیتلر شدند». آنچه آورده شد بخشی از نامه ی شخصی است که نه تنها هیچ گونه تمایلی به شوروی و کمونیسم نداشت بلکه بر مبنای موقعیت سیاسی و اجتماعی خود از عناد ورزان به کمونیسم بود، لیکن بر اساس مناسبات دیپلماتیکی که در آن زمان داشت، اطلاعات خود را به مقامی بالاتر گزارش می‌دهد.

تروتسکی که از امکان تهاجم سریع و زود رس آلمان هیتلری به اتحاد جماهیر شوروی نا امید شده بود، تلاش کرد واقعیات را بدون ذکر کمترین شواهد، لفافه بندی شده در لفاظی‌های توخالی، دگرگون جلوه دهد و مدعی شد که: « استالین با این چرخش به سوی هیتلر ناگهان تمام ورق‌های بازی را برهم زد و توان نظامی “دموکراسی‌ها” را فلج کرد» (مقاله: نقش کرملین در جنگ). این چنین وقایع را دگرگون جلوه دادن بیشرمی خاصی را نیازدارد. مگر آن کشورهای“دموکراسی‌” که توان نظامی شان با ادعای تروتسکی فلج شد، یعنی انگلستان و فرانسه به تمامی تلاش شوروی در عقد یک پیمان امنیت دسته‌ جمعی، پاسخ منفی ندادند؟ مگر آن‌ها به جای عقد قرارداد ضد جنگ امپریالیستی، یک سال پیش‌تر قرارداد مونیخ را با هیتلر امضاء نکردند؟ مگر آن‌ها تمامی تلاش خود را معطوف به تشویق هیتلر برای حمله به شوروی نکردند؟ آیا آن“دموکراسی‌ها” که تروتسکی برایشان دل می‌سوزاند به تجاوزات هیتلر به راین‌لند، اتریش و چکسلواکی که پیش از عقد قرارداد با شوروی بودند، اعتراضی کردند؟ تمامی رویدادهای آن روزی خلاف ادعای تروتسکی را به اثبات می‌رسانند. لنین که تروتسکی را بارها آزموده بود، مکرراً اظهار داشته بود که: «علت اینکه تروتسکی از فاکت‌ها و اشارات مشخص پرهیز دارد همانا است که این فاکت‌ها و اشارات، تمام بانگ‌های پرخشم و جملات پر طمطراق او را بی رحمانه تکذیب می‌کنند» (مقاله: نقض وحدت در پوشش فریادهای وحدت طلبانه ). ضد کمونیستها از جمله آنان که از تروتسکی پیروی می‌کنند باز به دروغ مدعی‌اند که: «محتوی این معاهده شامل تقسیم مخفیانه لهستان و کشورهای بالتیک بین آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی می‌شد» (مقاله آلکس لانتیه درشماره ۸۳ کارگر میلیتانت). بقول لنین «طفلک باز هم دروغ گفت». در جائی که رهبر دروغ می‌گوید و باز بنا بر بیان صریح لنین «تروتسکیست‌ها ، فریب کارگران را در نظر دارند» ( مقاله اردوی حزب کارگران استولیپنسپتامبر۱۹۱۱) چرا خُرده طفلک دروغ نگوید ؟

واقعیت چه بوده است؟

در جنگ سال ۱۹۲۰ پس از آن که نیروهای ارتش سرخ موفق به بیرون راندن نیروهای اشغال‌گر لهستان از اوکرائین و از جمله شهر کیف شدند، بر مبنای ارزیابی نادرست تروتسکی و توخاچفسکی، حمله به شهر ورشو در لهستان به علت عدم پشتیبانی جناحی، خط وسیع حمله و هم چنین عدم توجه به یگانگی ملی در لهستان، با ناکامی و شکست مواجه شد. در پی این شکست، نیروهای لهستانی بخشی از روسیه سفید، اوکرائین غربی و منطقه گالیسی را اشغال کردند که در پی قرارداد خاتمه جنگ، در اشغال لهستان باقی ماندند. در زمانی که آلمان نازی از غرب لهستان، تجاوز را آغازکرد و در همان اوان تجاوز آلمان، سران دولت به سرعت فرار کرده و راهی انگلستان شدند، نیروهای شوروی آن بخش‌هائی را که لهستان از خاک شوروی جدا و اشغال کرده بود، به تصرف درآورد. این اقدام شوروی از دو سو ضرورت داشت. یکم این که آنچه را که لهستان متجاوز (لهستان ازجمله چهارده کشور متهاجم به شوروی در زمان جنگ داخلی بود ) اشغال کرده بود، پس گرفته شد و دوم این که خط دفاعی از کشور شوراها می‌بایستی تقویت می‌شد تا در زمان تهاجم آلمان به شوروی که کاملاً پیش‌ بینی شده بود، از پیشروی متجاوزین نازی بهتر جلوگیری به عمل می‌آمد و در صورت تحقق، کند تر می‌شد. پس از تجاوز آلمان به لهستان، کشورهای استونی، لتونی و لیتوانی که خطر تهاجم آلمان را احساس می‌‌کردند، داوطلب عقد قرارداد کمک‌های دو جانبه با اتحاد جماهیر شوروی شدند که بر اساس آن، شوروی قادر به دایرکردن پایگاه‌های هوائی و دریائی و سربازخانه در آن کشورها به منظور دفاع از آنها و تقویت خط دفاعی خود شد.

تروتسکیست‌های امروزی هم چنان به سبک مرشد خود، تاریخ را تحریف می‌کنند. چرا پس گرفتن مناطق اشغالی یک کشور در زمان مناسب را می‌باید به توافق تقسیم لهستان و کشورهای بالتیک تفسیر کرد؟ آیا شوروی می‌بایستی برای همیشه از بازپس گرفتن مناطق اشغال شده کشور توسط لهستا ن صرف نظر می‌کرد؟ کشورهای بالتیک نیز نه تقسیم شدند و نه توسط شوروی تصرف شدند.

آیا پس نگرفتن مناطقی از خاک شوروی که توسط متجاوزین لهستانی در سال ۱۹۲۰ اشغال شده بودند، عاقلانه و منطقی بود، تا آلمان نازی به راحتی در همان زمان تهاجم به لهستان، قادر به تصرف آن مناطق نیز بشود؟ این غفلت، اگر روی می‌داد مسلماً خوشایند تروتسکی بود و چه خوب که چنین نشد و کشور شوراها توانست خطوط دفاعی خود را فراتر و مستحکم‌تر کند و هر چند که تلفات و خسارات عظیمی ر اتحمل کرد، لیکن توانست با جانفشانی توده‌های میلیونی ضد فاشیست و رهبری راستین حزب و دولت، پوزه نازی‌ها را به خاک بمالد و جهان را از بلای فاشیسم و نازیسم آن زمان پاک کند.

قسمت دوم

دروغگوئیهای آلکس لانتیه

در نقد پیشین بر نوشته این گویا یکی از رهبران تروتسکیستی، کوتاه‌وار به اوضاع سیاسی سومین دهه‌ی صده‌ی گذشته و علل عقد قرارداد عدم تجاوز بین شوروی و آلمان پرداخته شد.اما از آن جا که آن نویسنده، ملقمه‌ای از تحریف و دروغ در زمینه‌ها‌ئی دیگر را نیز به عنوان چاشنی، افزوده‌ی مقاله خود کرده است، همان گونه که در مقدمه اشاره رفت، ضروری باشد نگاهی مختصر نیز به آنها داشته باشیم.

نویسنده می‌نویسد: «با گسترش ترس و وحشت از جنگ شوروی و آلمان به دنبال قدرت گیری هیتلر در سال ۱۹۳۳، کرملین به جستجوی اتحاد با احزاب بورژوازی و سوسیال دموکرات در برابر فاشیسم در اروپای غربی برآمد. استالین امید داشت که با سرکوب سیاسی و فیزیکی جنبش‌های انقلابی چپ و انقلابی، رضایت بورژوازی اروپائی را جلب کند. تروتسکی به اختصاراتحادهای “جبهه خلقی” را “لیبرالیسم بورژوائی وگ. پ. او . ( پلیس مخفی کرملین )”توصیف کرد». اول این که: شوروی در پی اتحاد به معنای عام آن با دیگر نیروها و کشورها نبود بلکه مشخصاً قرارداد امنیت جمعی علیه فاشیسم و برای جلوگیری از جنگ جهانی را در نظر داشت. هر قراردادی به معنای اتحاد نیست بلکه توافقی دو جانبه یا چند جانبه برای امری خاص و زمانی معین میباشد. این را هر عقل سلیمی می‌تواند تشخیص دهد، مگر این که ریگی در کفش باشد. دوم اینکه: چنین قراردادی از روی ترس و وحشت نبود، بلکه به منظور جلوگیری از یک جنگ جهانی بود که میلیون‌ها کشته و ویرانی عظیم به جا می‌گذاشت، همان گونه که بعداً روی داد و بیش از پنجاه میلیون انسان به هلاکت رسیدند. حال اگر برای این یا آن رهبر تروتسکیستی زندگی بیش از پنجاه میلیون انسان که اکثر آنان از کارگران و سایر زحمتکشان بودند ارزشی ندارد، چرائی را بهتر است آنان خود توضیح دهند. سوم اینکه: منظور از “جنبشهای انقلابی چپ وانقلابی” چیست؟ از این جمله چنان مستفاد می‌‌شود که با دو نوع جنبش مواجه هستیم، یکی چپ انقلابی و دیگری تنها انقلابی بدون اینکه چپ باشد، یعنی جنبشی غیر کارگری و باشرکت سایر طبقات، هرچند که هر جنبش چپ حتماً نبایستی یک جنبش کمونیستی باشد. این جنبش انقلابی که چپ نیست و با همکاری و همراهی بیش از یک طبقه انقلابی پیش برده می‌شود، مگر همان “جبهه خلقی” نیست که یک سطر پائین‌تر با نقل قول از تروتسکی، به عنوان “لیبرالیسم بورژوائی” معرفی و در رد آن کوشیده می‌شود ؟. از این درهم گویی بگذریم. چهارم این که: باید تکرار کرد که شوروی و احزاب کمونیست، هیچ یک در جستجوی اتحاد یعنی یگانگی با نیروهای غیر کمونیست نبودند، بلکه برعکس تروتسکیست‌ها بودند که به بدترین نوع اتحاد یعنی انحلال خود در یک حزب سوسیال دموکرات انترناسیونال دوم در فرانسه تن دادند و در آمریکا با گروه سوسیال دموکرات موسته درهم آمیختند و بدون کوچکترین مقاومت در برابرنازی‌ها، گروهک کوچک خود را در آلمان منحل کردند. پنجم و مهم‌تر این که: کدام جنبش توسط استالین یا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سرکوب شد؟ تروتسکیست‌ها قادرنیستد حتی تنها یک نمونه از چنین جنبش ادعائی را نام ببرند. برعکس، تروتسکیست‌ها در سرکوب جنبش‌های آزادیبخش و ضد فاشیستی، نقش مهمی ایفا کردند. هر چند مطلب به درازا می‌کشد، لیک ضروری است، نمونه‌هائی چند ذکرشود. آورده شد که، تروتسکی تشکل کوچک وابسته به خود در آلمان را به هنگام قدرت‌گیری نازی‌ها، منحل اعلام کرد. تعدادی از تروتسکیست‌ها به خدمت سازمان جاسوسی هیتلری درآمدند و از طریق تروتسکی برای اجرای ترور و اعمال خرابکاری به شوروی فرستاده شدند ـ در این باره در بخشهای بعدی با ارائه سند و مدرک به اسامی و خرابکاری‌ها اشاره خواهد شد ـ .کمونیست‌های آلمانی تحت تعقیب قرارگرفتند، هزاران تن در اردوگاه‌های مرگ هیتلری محبوس شدند. آن تعدادی نیز که دستگیر نشدند، یا مخفیانه به مبارزه ادامه دادند و یا به کشورهای تحت خطر حمله و یا در تصرف نازی‌ها، رفتند و مبارزه ضد فاشیستی را در آنجا ادامه دادند. در حالی که گروه تروتسکیستی در فرانسه در دامان سوسیال دموکراسی انترناسیونال دوم خانه کرد. کمونیست‌های فرانسوی و آلمانی مهاجر به ایجاد رزیستانس اقدام نمودند و در تمامی زمان اِشغال فرانسه توسط ارتش هیتلری، ضربات محکمی بر فاشیست‌ها وارد ساختند. صدها کمونیست آلمانی در این جنبش شرکت داشتند و علاوه بر شرکت در گروه‌های رزمنده کمونیست‌های فرانسوی، بریگارد آلمانی‌ها را نیز تشکیل دادند. از جمله می‌توان نام‌های زیر را ذکر کرد: اُتو کونه که عضوکمیته مرکزی حزب کمونیست آلمان بود، پتر گین گُلد، گرهارد لئو ، تِآ زائِف کُف، هانس هایزل، کورت هِلکر که همگی از کادرهای حزب کمونیست آلمان بودند. آیا در آمریکا کمونیست‌ها با دار و دسته سوسیال دموکرات موسته درهم آمیختند و دست در دست آقای “دایز” و کمیته‌ی ضد کمونیستی‌اش، سرکوب کمونیست‌ها را برنامه ریزی کردند، یا تمام این خیانت‌ها و جنایات با تمایل و فرمان تروتسکی، انجام گرفت؟ در اسپانیا چه کسی به کمکِ انقلاب شتافت وکی علیه آن، توطئه چید؟ در اسپانیا در حالیکه فاشیست‌های فرانکو مستقیماً و بسیار گسترده توسط هیتلر و موسولینی، پشتیبانی می‌شدند، تنها کشوری که به یاری انقلاب اسپانیا شتافت، اتحاد جماهیر شوروی بود. حتی منابع غربی ضد کمونیست اذعان دارند که: «محموله نظامی شوروی در ماه اکتبر ۱۹۳۶ شامل ۴۲ هواپیمای جنگی پُلی کارپُف آی ۱۵ و ۳۱پُلی کارپُف آی ۱۶ بود. در ۲۹ اکتبر هواپیماهای توپولف اس بِ ـ ۲ در بمباران شهر سِویلا شرکت داشتند…. کشتی باری “کامپشه” در ۴ اکتبر وکشتی باری “کمسومول” در ۱۲ اکتبر محموله خود شامل تانکهای تِ ـ ۲۶ را در بندر کارتانا تخلیه کردند…. تعداد مستشاران نظامی شوروی نهایتاً ۲۱۵۰ تن حدس زده می‌شوند…. مسئول مستشاران نظامی شوروی یان برزین بود….علاوه بر ده نوع تفنگ و مسلسل، هواپیماهای پیشرفته شکاری آی ـ ۱۶ و حدود ۶۰۰ تانک تِ ـ۲۶ نیز ازجمله تجهیزات جنگی شوروی برای اسپانیا بودند. در ضمن حدود دو هزار افراد مسلح نیز همراه محمولات بودند» (ویکی پدیا). اضافه بر این کمک‌های بی شائبه اتحاد جماهیر شوروی، کمینترن نیز در تمامی کشورها به ضرورت دفاع از اسپانیا اشاره داشت. بریگاردهای سرخ تحت رهنمودهای کمینترن، که شامل داوطلبان ضد فاشیست و عمدتاً کمونیست‌ها بودند، برای مبارزه با نیروهای فرانکو، رهسپار اسپانیا شدند . «در مجموع ۵۹۰۰۰ نفر در بریگاردهای بین‌المللی شرکت داشتند که بیشترین تعداد از کشورهای ایتالیا، فرانسه و آلمان بودند» (همانجا). تروتسکیست‌ها چه نقشی را در اسپانیا ایفا کردند؟ آن‌ها تا پیش از اوج گیری انقلاب در سال ۱۹۳۶ عمدتاً در استان کاتالون در همکاری با آندریاس نین و تشکل او به نام “حزب اتحاد مارکسیستی کارگری” یا “پی . او. یو. ام.” فعالیت می‌کردند. نین با این که یکی از دوستان نزدیک تروتسکی بود و نظراتی شبیه به او داشت، لیکن از جمله شرکت کنندگان در انترناسیونال چهارم نبود. او در این زمان وزیر دادگستری در کاتالون بود. با افزایش نفوذ و نیروهای حزب کمونیست اسپانیا، که بالغ بر دویست هزار عضو داشت، تروتسکیست‌ها چه در درون“پی . او.یو. ام.” و چه درخارج از آن، موقعیت خود را در خطرمی دیدند و کم کم تغییر چهره داده و با لفاظی‌های “انقلابی” در صدد تخریب در جبهه متحد برآمدند و در حالی که سمت اصلی مبارزه علیه فالانژهای فرانکو بود، جهت مبارزه را تغییر دادند و شعار سرنگونی دولت جمهوری خواهان را سر دادند و در بارسلونا به یک شورش نا موفق دست زدند. دولت جمهوری خواهان که در انتخابات به قدرت رسیده بود، دولتی در جهت منافع زحمتکشان جامعه نبود و مسلماً می‌بایستی در زمان مناسب، پس ازشکست کامل نیروهای فرانکو مبارزه علیه آن آغاز می شد، و لیکن تا زمانی که دشمن اصلی و قوی‌تر یعنی فرانکو، درحال پیشروی و تقویت همه سویه از جانب هیتلر و موسولینی بود، تغییر مسیر انقلاب، به معنای حداقل بی توجهی به دشمن اصلی یعنی فرانکو و در عمل به معنای تقویت او و گام برداری در راه شکست انقلاب بود. تحقیقات بعدی نشان داد که تروتسکیست‌ها دچار انحراف سیاسی نشده بودند بلکه به یاری فالانژهای فرانکو شتافته بودند، تا مبادا پس از شکست فرانکو، کمونیست‌ها بتوانند قدرت را در کشور در دست بگیرند. بر طبق گزارش مقاماتی که تحقیقات را بر عهده داشتند، روشن شد که تروتسکیست‌ها در زمینه‌ی رسیدن مواد مورد نیاز ارتش ضد فرانکو، تخریب کرده، درعملیات جنگی کار شکنی نموده و ترور اعضای دولت جمهوری خواهان را در برنامه خود گنجانیده بودند.در چین چه شد؟ در چین در حالی که حزب کمونیست چین، به عنوان نیروی اصلی، راسخانه علیه متجاوزین ژاپنی می‌جنگید، تروتسکی پی در پی مقاله علیه حزب کمونیست چین می‌نوشت و دستیاران خود را به همکاری با امپریالیسم ژاپن، تشویق می‌کرد ـ در این باره در بخش‌های چهارم و پنجم این نوشته، با مدرک و سند، گفتگو خواهیم داشت ـ . علیرغم تمام لفاظی‌های تروتسکی علیه حزب کمونیست چین، این حزب توانست با رهبری داهیانه مائو تسه‌تونگ، نه تنها متجاوزین ژاپنی را بیرون براند، بلکه قادر شد جمهوری توده‌ای چین را نیز بنا نهد. مائو تسه‌تونگ درباره کمک‌های شوروی گفت: «دوستانی که واقعاً هوادار ما هستند و به ما به مانند برادر می‌نگرند، کیستند؟ این‌ها خلق شوروی و استالین میباشند. هیچ کشور دیگری از امتیازات خود در چین چشم نپوشید، تنها اتحاد شوروی چنین کرد. تمام امپریالیست‌ها طی نخستین انقلاب کبیر چین با ما به مبارزه برخاستند، تنها اتحاد شوروی به کمک ما شتافت. هیچ یک ازحکومت‌های کشورهای امپریالیستی از زمان آغاز جنگ مقاومت ضد ژاپنی به ما کمک نرسانده است، تنها اتحاد شوروی با نیروی هوائی و منایع مادی خود، به ما کمک رسانید….استالین دوست صدیق خلق چین است. هیچ کوششی برای افشاندن بذر نفاق، هیچ دروغ و اتهامی قادر نیست در مهرورزی و احترام خلق چین نسبت به استالین، در دوستی صمیممانه ما نسبت به اتحاد شوروی خللی وارد آورد».

به دیگر نکات مقاله موردِ بحث نگاه اندازیم.

در مقاله می‌خوانیم: «در مارس ۱۹۴۰، نیروهای شوروی کشتار افسران لهستانی در جنگل‌های کاتین را سازمان دادند». این دروغ‌گویی بزرگ و وقاحت بی اندازه‌ای را لازم دارد. در دوران جنگ جهانی دوم، ارتش نازی پس از اشغال کامل لهستان به منظور حمله به شوروی، حدود ۲۷۰۰۰افسر و سرباز لهستانی را در جنگل‌های کاتین در لهستان قتل عام و در همان جا د فن کرد.آلمان نازی پس از شکست در استالینگراد و به هنگام عقب نشینی مدعی شد که این کشتگان به دست ارتش سرخ قتل عام شده‌اند. آلمان نازی قصد داشت با چنینن اتهامی به جماهیر شوروی، تشابهی و در نتیجه توجیهی بر قتل عام‌های خود در لهستان، شوروی، سایر کشورها و هم چنین اردوگاه‌ها بیابد. بازرسی‌های پس ازجنگ خلاف ادعای نازی‌ها را به اثبات رسانید. در سال‌های نود قرن پیش زیر نظر یلسین کمیسیونی با شرکت گروه متخصصین دست چین شده جعل اسناد و مأموران امنیتی تشکیل شد و آغاز به جعل صدها سند مربوط به گذشته را آغازکرد. در این کمیسیون مسئول سابق آرشیو دولتی پیخویا و قائم مقام سازمان امنیت روگوسین شرکت داشتند. در این اسناد حتی امضاء ها نیز جعل شده‌ بودند. یکی از شاهدان این جعلیات برای اثبات گفتارش حتی مدارک رسمی، مهر و فرم‌های خالی را نیزعرضه کرد.ویکتور ایوانویچ ایلوشین، عضوکمیته مرکزی حزب کمونیست روسیه و نماینده دوما که حقوقدان و به مدت دو سال معاونت دادستانی را بر عهده داشت، در دهم فوریه ۲۰۱۱ به افشاگری درباره جعل اسناد در مجلس دوما پرداخت. یکماه بعد وی به علتی که هیچ گاه روشن نشد در سن ۶۲سالگی درگذشت. جعلی بودن این اسناد جار و جنجال زیادی در شوروی به راه انداخت و دست جعل کنندگان رو شد. شکایات دولت لهستان به دادگاه‌های بین‌المللی بر اساس اسناد جعلی دست ساختِ همکاران یلسین ناوارد شناخته شدند.

در ادامه مقاله می‌خوانیم: «استالین کادرهای قدیم بلشویک‌ها و بخش‌های وسیعی از روشنفکران سوسیالیست را با پاپوش دوزی تسویه کرد، از جمله تیرباران سه چهارم افسران شوروی، شامل نظامیان کهنه کاری نظیر مارشال میخائیل توخاچفسکی و ژنرال آیونا یاکیر.همین امر تبعات ویرانگری برای آمادگی جنگی ارتش سرخ برجای گذاشت. تروتسکی نوشت “استالین طی سه سال گذشته تمام همراهان لنین را مأمور هیتلرخطاب کرد. او درخت هیأت افسران مشاور را خشکاند. سی هزار افسر، همگی با همان اتهام جاسوسی و یا اتحاد با هیتلر، یا تیرباران شدند، یا عزل گردیدند و یا تبعید شدند. اکنون استالین پس از تکه پاره کردن حزب و جدا کردن سر از بدن ارتش، علناً کاندیداتوری خود را برای ایفای نقش…. مأمور اصلی هیتلر به نمایش میگذارد. (تسلیم استالین)”».-( پایان نقل قول مقاله ). چه کسی می‌تواند چنین دروغ و اتهام بزرگی را باور کند؟ این چگونه مأموری است که پوزه نازی‌های هیتلری را به خاک می‌ مالد و حتی بنا بر اقرار سایر نیروهای درگیر جنگ با آلمان هیتلری، نقش اساسی را درشکست آلمان هیتلری ایفا نموده است. حتی سران دیگرکشورهای درگیر جنگ با آلمان که در ضد کمونیست و ضد شوروی و ضد استالین بودن آنان تا کنون هیچ‌ کس شک نکرده است اذعان کردند که: «ارتش سرخ و مردم شوروی مطمعناً قراردادن نیروهای هیتلری در جاده شکست نهائی را آغازکردند و تحسین ابدی مردم ایالات متحده را به دست آوردند» (روزولت رئیس جمهوروقت آمریکا). «این ارتش روسیه بود که دل و جرأت ماشین نظامی آلمان را نابود کرد» (وینستون چرچیل نخست وزیر وقت انگستان). «اگر اتحاد شوروی در جبهه خود شکست خورده بود، آلمانی‌ها در موقعیت تسخیر بریتانیای کبیر قرارمی گرفتند. آن‌ها قادر می‌شدند آفریقا را نیز متصرف شوند و حتی می‌توانستند در آمریکای لاتین پایگاه خود را مستقرکنند» (ادوارد آر.استینوس وزیر خارجه دولت روزولت). گوبلز نگرانی هیتلر را از پاکسازی ارتش سرخ، اینگونه یادداشت کرده است: «رهبر یک بار دیگر مورد توخاچفسکی را تشریح کرد و در این حال عقیده‌اش را چنین بیان نمود: زمانی که ما معتقد بودیم که استالین در این جریان ارتش سرخ را نابود میکند، سمت‌گیری اشتباه داشتیم. مسأله کاملاً عکس است. استالین گردن خود را از تمام دستجات اپوزیسیون در ارتش سرخ آزاد کرد و به آنجا رسید که دیگر یک جریان تسلیم طلبانه در داخل این ارتش وجود ندارد. هم چنین، بازسازی کمیسر سیاسی، بر نیروی مبارزه ارتش سرخ به طور خارق‌العاده‌ای تأثیر مثبت گذارده است…. بلشویسم، اپوزیسیون را در طول۲۵ سال از میان برداشته است…. بلشویسم ، این خطر را به‌ موقع از دوش خود برداشت، به این جهت می‌تواند تمام نیروی خود را در مقابل دشمن سمت دهد» (خاطرات روزانه‌ی گوبلز ـ ۸ماه مه ۱۹۴۳). چرا تروتسکی تمام واقعیات آن روزی را نمی خواست ببیند و به تحریف رویدادها و واقیات می‌پرداخت؟ علت همانا موضع مخالفت وی با سیستم سوسیالیستی حاکم بر شوروی در آن زمان و آرزوی شکست آن کشور حتی در دستیاری با نازی‌ها (مستند در بخشهای۴ و ۵ نوشته) و سایر مرتجعین جهانی بود. تروتسکی در پشت جملات به اصطلاح چپ و افترازنی به شوروی و استالین، اما در همکاری پنهانی با نازی‌ها، آنچه که در پی اعترافات همان اندک پیروان وی و متحدین موقت‌اش در دادگاه‌ها عیان شد، در صدد رسیدن به قدرت و حکمرانی در شوروی، حتی با بخشش مناطقی از شوروی به نازی‌ها بود. داستان دزدی را که برای فرار، در حالی که با انگشت دیگری را نشان می‌داد و فریاد می‌زد دزد را بگیرید، همگان میدانند.تروتسکی همچون چنین دزدی بود. به جاست که سران امروزی اندک پیروان تروتسکی از خطاها و خیانت‌های او بیاموزند و به جای تکرار یاوه گوئی‌های وی برای همان اندک پیروان خود، چهره واقعی تروتسکی را نشان دهند و نمی‌گویم آن‌ها را به نوشتجات استالین، بلکه به نوشتجات لنین کبیر درباره تروتسکی رجوع دهند. لنین در آن زمانی که تروتسکی هنوز به دامان ارتجاع جهانی نغلطیده بود درباره پریشان گوئی‌ها و دروغ گوئی‌های وی می‌‌گفت: «راستی وقتی انسان این چیزها را می‌خواند، بی اختیار از خود سئوآل میکند – آیا از تیمارستان نیست که این صداها بلند می‌شود» (مقاله: نقض وحدت در پوشش فریادهای وحدت طلبانه). ناگفته روشن است که اشتباهات دوران جوانی تروتسکی، با آنچه که پس از اخراج از حزب کمونیست شوروی و تبعید پیشه کرد، قابل قیاس نیستند . مابین اشتباه و خیانت، تفاوت بسیار است.

در مقاله کذائی از تصفیه کادرهای قدیم و از قول تروتسکی انتساب تمام همراهان لنین به مأموریت از جانب هیتلر سخن رفته بود. تروتسکی در نوشته‌ای دیگر از این هم فراتر می‌رود و مدعی می‌شود که: «تمامی گارد سابق بلشویسم، تمام یاران و همکاران لنین، همه‌ی مبارزین انقلاب اکتبر، همه‌ی قهرمانان جنگ داخلی به دست استالین به قتل رسیده‌اند». (نامه به کارگران اتحاد جماهیر شوروی مه ۱۹۴۰) این همه دروغ گوئی وافترا برای کی و برای چیست؟مگر نه این که برای گمراه کردن و فریب انقلابیون و کسانی که خارج از شوروی زندگی میکردند، بوده است. عنوان نامه هم نوعی فریبکاری است. کارگران شوروی در جریان واقعی دادگاه‌ها قرار داشتند و اکثریت قریب به اتفاق یاران و همکاران لنین و آنچه را که تروتسکی می‌شمارد، می‌شناختند و از فعالیت‌های آن زمانی آنان در خدمت به اتحاد جماهیر شوروی آگاه بودند. از استالین که از همان اوان جوانی و آغاز مبارزه کمونیستی، همراه وفادار لنین و بقول کروپسکایا، همسر لنین«مهمترین شخص سازمانده حزبی و پیروزی اکتبر» (کتاب خاطراتی از لنین – نوشته کروپسکایا) بود زیاد نام نمی‌برم. آیا شدانف، مولوتف، کیروف که تروتسکی از ترور وی اظهار شادمانی کرد، وروشیلف، کروپسکایا، کالنین، بولگانین، آلکساندرا کولونتای اولین زن عضو کمیته مرکزی حزب و اولین سفیر زن در جهان که در زمان اقامت تروتسکی در مکزیک سفیر شوروی در آن کشور بود، شورنیک، کوبیشف ودیگران که تمامی از بلشویکهای قدیمی و همکاران و یاران لنین، از مبارزین انقلاب اکتبر و از قهرمانان جنگ داخلی بودند و همگی تا آخر زندگی خود به کمونیسم وفادار ماندند، به دست استالین به قتل رسیده بودند؟ تروتسکی آرزوی قتل این کمونیست‌های راستین را داشت و آنان را در مخیله خود به قتل رسانیده بود. دروغ گویی حرفه تروتسکی بود و بیمورد نبود که لنین بارها تکرار میکرد : «طفلک باز هم دروغ گفت و باز حسابش غلط از آب درآمد» و در نامه‌ای به کولونتای در ۷ فوریه ۱۹۱۷ نوشت آری، تروتسکی چنین خوکی است، یعنی لفاظی‌های چپ، اما همدستی و بلوک سازی با راست‌ها» (آثارلنین به زبان آلمانی – جلد ۳۵ – صفحه ۲۶۲). بد نیست به چند نمونه اندک از دروغ پردازی‌ها و تحریفات تروتسکی راجع به انقلاب اکتبر و لنین بپردازیم. تروتسکی در کتاب زندگی من درباره شورای نویسندگان و خود چنین می‌نویسد « لنین اصرارداشت من به عضویت شورای نویسندگان درآیم.در صدد به دست آوردن اکثریتی مطمئن بود . شورای نویسندگان در بسیاری از مسایل به دو گروه تقسیم می‌شد، پیران: (پلخانوف، زاسولیچ وآکسلرد)، جوانان : (لنین ، مارتوف و پترسوف). لنین شک نداشت که در مسایل مهم من جا نب او را خواهم گرفت…. من با این اعتقاد به خارجه آمده بودم که شورای نویسندگان بایست زیر نظر کمیته مرکزی قرار بگیرد. این عقیده اکثر طرفداران ایسکرا در روسیه بود. لنین در این مورد به من جواب داد: “این عملی نیست…. میان نیروها تناسبی معقول وجود ندارد آنهاچطورمیخواهند مارا ازروسیه رهبری کنند.این عملی نیست .مایک مرکز متشکل هستیم، از لحاظ اید ئولوژیک تواناتریم و ما از اینجا رهبری می‌‌کنیم.”سئوآل کردم: “پس این موجب دیکتاتوری شورای نویسندگان نمی‌گردد؟” لنین پاسخ داد: “خوب ؟ چه عیبی دارد، درشرایط کنونی باید هم اینطورباشد”. نقشه‌های سازمانی لنین در من تولید شک‌هائی میکرد، ولی در خواب هم نمی‌دیدم که این مسأله موجب از هم گسیختن کنگره حزب شود». تروتسکی به لنین تهمت می‌زند که بر خلاف اصول تشکیلاتی قصد داشته است اولاً تروتسکی را به عضویت شورای نویسندگان درآورد و ثانیاً این جمع نامتجانس نویسندگان را برفراز کمیته مرکزی قرار دهد و کاملاً بی توجه به نظر عمومی اعضای حزب باشد و به قول این “جوان” اعمال دیکتاتوری کند. تروتسکی نه تنها به دروغگوئی و تهمت به لنین متوسل می‌شود، بلکه با زیرکی می‌خواهد آن واقعیتی را که در بین شورای نویسندگان حاکم بود دگرگون جلوه دهد. او شورای نویسندگان را به پیری و جوانی تقسیم می‌کند که بیان مواضع سیاسی درون شورا نبود بلکه بر روی مواضع سیاسی که سپس در کنگره تبلور مشخص خود را یافت، در هر طرف مخلوطی از پیران و جوانان وجود داشتند، به طوری که در یکسو لنین و پلخانف و در دیگر سو آکسلرد و مارتوف قرارداشتند. تروتسکی به عنوان یکی از همکاران ایسکرا فعالیت داشت که گه گاهی برای ایسکرا مقاله یا گزارش می‌نوشتند و لیکن جزئی از شورا نبودند و اصولاً شورا حق نداشت که اعضای شورا را افزون کند بلکه این مهم بر عهده کنگره بود. بنابراین آن صحبت‌های درگوشی را که تروتسکی به لنین به منظور کسب اکثریت در شورا نسبت میدهد، کاملاً دروغ و بی پایه هستند. لنین هیچ گاه در نظر نداشت که تروتسکی به عضویت شورای نویسندگان ایسکرا درآید. دلیل مشخص آن پیشنهاد لنین به کنگره است که دروغگوئی بیشرمانه تروتسکی را بر ملا می‌سازد. لنین در کنگره دوم لیست پیشنهادی خود را برای تشکیل شورای جدید نویسندگان که شامل لنین، پلخانف و مارتوف بود به کنگره ارائه داد که چون موافقت خود را با کاندیدای گرایش راست روانه به جز مارتوف اعلام نداشت، در نتیجه مارتوف نیز از شرکت در شورای جدید امتناع کرد و شورا شامل دو نفر یعنی لنین و پلخانف به انتخاب کنگره دوم رسید.

تروتسکی در این کنگره از پیروان آکسلرد و مارتوف یعنی گرایش منشویک و راست روانه بود.علاوه بر تروتسکی کسان دیگری نیز با ایسکرا همکاری می‌کردند که هیچ گاه مدعی نشدند احتمالاً جزئی از شورای نویسندگان هستند. ازجمله زینویف در مقاله “تاریخ حزب بلشویک” از روبولنسکی نام می‌برد و کروپسکایا اسامی دیگری را از گروه همکاران می‌شمارد.

به نمونه دروغ و تحریف و بد گویی دیگری توجه کنیم. در سال ۱۹۱۹ بنا بر پیشنهاد لنین قرار بر این گردید که به استالین و تروتسکی نشان پرچم سرخ به خاطر پیروزی‌های در جنگ داخلی اهداء شود. بگذارید از قلم تروتسکی درکتاب وی به نام “زندگی من” بخوانیم: «در دفتر سیاسی تصویب شد که به من برای دفاع از پتروگراد نشان پرچم ارتش سرخ بدهندبا این مطلب حادثه‌ای دیگر نیز مرتبط است که به کُنه آن بعدها پی بردم. در پایان جلسه دفتر سیاسی، کامنف با اندکی محظور، پیشنهاد کرد که به استالین هم نشان داده شود. کالنین که از کوره در رفته بود با لحنی صادقانه پرسید: “چرا؟ استالین چرا؟ من که نمی‌ فهمم.” او را با طنزی آرام کردند و پیشنهاد تصویب شد. در تنفس، بوخارین به کالنین پرید: “این نقشه ایلیچ بود . استالین اگر چیزی را که دیگران دارند نداشته باشد می‌ میرد . اواین را نخواهد بخشود.” من نقشه لنین را خوب فهمیدم و در اندیشه او را تأئید کردم. اعطای نشان با تشریفات بسیار در تالار تئآتر بزرگ انجام شد…. هنگامی که رئیس در پایان جلسه نام استالین را گفت، من آهنگ کف زدن کردم.دو یا سه دست نامطمئن نیز مرا همراهی کردند. دم سردی توأم با شگفتی و غرابت تالار را فرا گرفت که پس از آن همه شور و شوق، هر چه شدیدتر احساس می‌شد». وقتی این دروغ و تحریف و فتنه‌گری را انسان می‌خواند بایستی واقعاً به یاد گفته لنین درباره تروتسکی افتاد که:آیا از تیمارستان نیست که این صداها بلند می‌شود. آیا برای کسی قابل پذیرش است که در نشستی با شرکت صدها تن، تنها دو یا سه نفر برای فردی که عضو کمیته مرکزی حزب، عضو دفتر سیاسی حزب، عضو شورای جنگ، یگانه فردی در شوروی با دو سِمَت کمیساریائی و از اولین اعضای حزب بلشویک می‌باشد، “آهنگ کف زدن” کنند. مگر استالین نگاهی جادوئی داشت که با وجود مخالفت و بی تفاوتی تمامی اعضای کمیته مرکزی و دفترسیاسی، باز هم محبوب همه و بعد از لنین، نفر دوم حزب بود؟ از قدیم گفته‌‌اند که دروغ استخوان نیست که در گلو گیرکند. گفته می‌شود روزگاری گوبلز گفته بود که دروغ هر چه بزگتر باشد باورش آسان‌تر است. تروتسکی به مسابقه رفته است. درضمن آنچه که به لنین، کالنین، کامنف و بوخارین نسبت می‌دهد نیز تماماً دروغین و به منظور نفاق افکنی هستند. در زمان نگارش کتاب “زندگی من” یا بهتر بیان شود دروغ نامه زندگی من، لنین در گذشته بود، کامنف پس از انتقاد از مواضع تروتسکی و انتقاد از خود به حزب باز گشته بود، بوخارین در مبارزه بین استالین و تروتسکی، در جانب استالین بود و کالنین همواره هم موضع و در صمیمیت کامل با استالین از دوران پیش از انقلاب و تا زمان مرگ باقی ماند. آنچه تروتسکی به آن‌ها نسبت می‌دهد، تنها به منظور ایجاد بدبینی و نفاق افکنی است. نوشتجات او مملو از این سبک فکر و نگارش‌اند. در ضمن از لنین نیز باید چنان تصوری بوجود آورد که گویا لنین شخصی فرصت طلب بود و برای این که استالین نرنجد و در جانب لنین باقی بماند، به وی نشان هدیه می‌دهد. تروتسکی در همه جا تلاش دارد در زیر پوشش دروغین همراهی با لنین به صورتی کاملاً زیرکانه چهره سیاسی لنین را آلوده به فساد سیاسی نشان دهد، او خود را درآئینه می‌بیند و می‌خواهد لنین همچون خود او باشد.

مثال دیگری و این بار از کتاب “تاریخ انقلاب روسیه” نوشته تروتسکی بیاوریم. او درباره نقش حزب بلشویک که خودش هنوز به عضویت آن درنیامده بود به هنگام فوریه ۱۹۱۷ می‌نویسد: «کادرهای مرکزی حزب بلشویک یعنی شلیاپیناکوف، زائوتسکی و مولوتف پخمگی و بی کفایتی حیرت آوری از خود نشان دادند. در حقیقت امر، نواحی کارگر نشین و سربازخانه‌ها به حال خود رها شدنددر پیشگفتار کتاب صفحه ۱۷ سطر دوم آورده است هشت ماه بعد بلشویکها سکان کشور را به دست گرفتند. در آغاز سال کم‌تر کسی آنان را میشناخت». این جملات، تحریف تاریخ و تخریب حزب بلشویک هستند. تمامی اسناد موجود از تاریخ روسیه و حزب بلشویک حاکی از آنند که اعتصاب در کارخانه توتیلوف در ۲۲ فوریه زیر نظر بلشویک‌ها آغازگردید و در ۲۳ فوریه بنابر ابتکار و دعوت کمیته حزب بلشویک در پتروگراد، زنان برای روز جهانی زن به خیابان‌ها آمدند که آغاز قیام عمومی فوریه شد. در ۲۶ فوریه کمیته مرکزی پتروگراد که آقای تروتسکی آنها را به “پخمگی و بی کفایتی” متهم می‌‌کند، در بیانیه‌ای مردم را به مبارزه مسلحانه دعوت کردند و در همین ماه فوریه، ابتکارتشکیل شوراهای کارگران و سربازان را در دست گرفتند که پس از چند روزی منشویکها و اس ار.ها هم آنرا پذیرفتند. چه قدر پستی می‌خواهد کسی که ماسک دروغین بلشویک وهمکار لنین را برای فریب به چهره زده است، این چنین، بد نام کردن حزب بلشویک و رهبران آن را پیشه و تاریخ را تحریف کند . تروتسکی مدعی است که در آغاز سال ۱۹۱۷ کمتر کسی حزب بلشویک و رهبران آن را می شناخت. حزب بلشویک در انقلاب سال ۱۹۰۵ در اعتصابات و سپس قیام مسلحانه مسکو نقشی ارزنده ایفاء کرد. در دوران متفاوت که در انتخابات دوما شرکت کرد، با وجود تمامی تضعیقاتی که حکومت تزاری برای شرکت کارگران و انتخاب نمایندگان کارگری ایجاد کرده بود، حزب بلشویک چندین نماینده در مجلس دوما داشت، ازجمله در سال ۱۹۱۲ از ۹ نماینده کارگری در دوما شش نفر آنان از اعضای حزب بلشویک بودند که از شش مرکز صنعتی که مراکز اساسی صنعت بودند، انتخاب شده بودند. این چنین دگرگون جلوه دادن تاریخ حزب بلشویک در خدمت کیست؟ پاسخی تا به حال از سوی سران پیروان تروتسکی داده نشده است. البته از قدیم گفته‌‌اند که دروغگو، کم حافظه هم می‌ شود، و تروتسکی نیز با وجود تمام زیرکی در دروغگوئی، گاهی خود شخصاً ، دروغ خود را برملا می‌کند. در همان کتاب “زندگی من” می‌خوانیم: «لشگرهای لتونی در ارتش تزاری از همه بهتر بودند. آنان در راه انقلاب فوریه با بلشویسم درآمیختند و در انقلاب اکتبر، نقش مهمی بازی کردند» (صفحه ۴۷۷ چاپ فارسی). آیا این اعترافِ تروتسکی، نشانی از دروغگوئی او درباره عدم نفوذ بلشویکها در فوریه سال ۱۹۱۷ نمی‌باشد؟ چگونه است که “لشگرهای” یک ارتش به بلشویک‌ها می پیوندد، ولی ادعا می‌ شود که در همان زمان یعنی: «در آغاز سال کمتر کسی آنان را می‌شناخت»؟. تروتسکی بنا بر ضرورت زمانی دروغ می‌‌گوید. برای ماه فوریه ضرورت را بر دروغ‌گویی، تشخیص می‌‌دهد تا مدعی شود، در آن زمان که او در خارج از روسیه به سرمی برد و هنوز به حزب بلشویک نپیوسته بود، حزب بلشویک از هیچ اعتباری برخوردار نبود و به زبان ساده، کسی برای این حزب ارزشی قائل نبود، و تنها پس از پیوستن تروتسکی به این حزب در ماه ژوئیه همان سال، اعتبار و نفوذ بلشویک‌ها، و آن هم به خاطر اعتبار و نفوذ تروتسکی، تحقق یافت. اشاره به نمونه‌های دروغگوئی و تحریف تاریخ بلشویسم و شوروی توسط تروتسکی، کتاب‌ها خواهد شد و در این نوشته، مجال آن نیست. تنها اشاره‌ای کوتاه وار به دونمونه‌‌ی دیگر.

بر تمام کسانی که حتی آشنائی مختصری با انقلاب روسیه داشته باشند، روشن است که بین لنین و بلشویک‌ها ازیکسو و تروتسکی و منشویک‌ها از دیگر سو بر روی نقش دهقانان اختلاف نظر جدی و عمیق وجود داشت. لنین، آنگاه که تروتسکی با اقتباس از پاوروس نقش دهقانان را در انقلاب روسیه انکار کرد، به مجادله با تروتسکی پرداخت و در ده‌ها مقاله به آن اشاره داشت.از جمله در مقاله “دو انقلاب” نوشت: «تئوری نو ظهور تروتسکی امر دعوت به مبارزه انقلابی برای تصرف قدرت سیاسی توسط پرولتاریا را از بلشویک‌ها به عاریت گرفته است و انکار نقش دهقانان را از منشویکها». سالیانی از ۱۹۰۵، زمان طرح تئوری نو ظهور تروتسکی، گذشت و مسئله و نقش دهقانان مطابق با سیاست و برنامه لنینی حزب کمونیست حل گردید. حال در اوان سال ۳۰ که تروتسکی سرگرم نوشتن کتاب زندگی خودش هست، احتیاجی نمی‌بیند که به اشتباه تئوریکی سیاسی خود در آن مورد اعتراف کند، چون برای کسی که از خود شیفتگی زبان زد همگان می‌با شد انتقاد از نظرات خویش بس ناروا است. تروتسکی مکر و حیله را پیشه می‌کند و به خوانندگان کتاب و پیروان‌اش می‌خواهد نشان دهد که در همان زمان‌های بحث و جدل، آنچه را که او می‌گفته، بلشویک‌ها ازوی اقتباس کرده‌اند، البته بدون اینکه خود بدانند. اگر برای کسی باورش مشکل است، می‌تواند به کتاب زندگی من، نوشته تروتسکی صفحه‌های۲۰۸-۲۱۱ مراجعه کند که اوگویا با قانع کردن کراسین، یکی از اعضای متزلزل کمیته مرکزی حزب بلشویک که در سال ۱۹۲۶ درگذشت، توانست موضع خود را به صورت قطعنامه حزب بلشویک درآورد. در نتیجه گیری می‌خوانیم: «تذکر این نکته، زیادی نیست که قطعنامه کنگره سوم درباره حکومت موقت، صد بار به عنوان حربه‌ای علیه “تروتسکیسم” به کار رفته است. “پروفسورهای سرخ” استالینیست اطلاع ندارند که علیه من، به عنوان حربه‌ی لنینیسم سخنانی را به کارمی برند که من خود آنها را نوشته‌ام». جل الخالق!! لنین و تمامی بلشویک‌ها در کنگره سوم، نوشته و خط سیاسی تروتسکی را به عنوان قطعنامه حزب خود تصویب می‌کنند و گویا کودکانه می‌پندارند که نظرشان جدا از نظر تروتسکی است و سالیانی چند با همان نظر تروتسکی که به صورت قطعنامه حزب بلشویک درآمده است به جنگ سیاسی نظری با تروتسکی می‌پردازند و در تمام این مدت ۲۵ ساله (۱۹۰۵ تا۱۹۳۰) نه لنین و نه هیچ بلشویک دیگری متوجه نمی‌شود و تروتسکی هم دم برنمی‌آورد تا بالاخره این عالیجناب پس از مرگ کراسین و پس از اخراج از حزب، واقعیت! را علنی می‌سازد که در تمام مدت، بازیِ قایم موشک با لنین و سایربلشویک‌ها داشته است. شاهد!! مرده را هم که نمی‌توان از گور بیرون آورد. این ادعای دروغین و مسخره نوعی توهین وقیحانه به لنین و تمامی بلشویک‌ها است که گویا تا چه اندازه ساده لوح و غیرسیاسی بوده‌اند. او در کتاب “زندگی من” مدعی است که: «کروپسکایا در سال ۱۹۲۷ به مناسبتی گفت که اگر لنین زنده می‌بود شاید اکنون در یکی از زندان‌های استالین به سر می‌برد. به گمان من حق با اوست». چنین دروغگوئی‌های بیشرمانه‌ای که به فراوانی در آثار تروتسکی یافت می‌شود، تنها به منظور ایجاد بدبینی در بین رهبران حزب و وفاداران به سیاست لنینی و نفاق افکنی بوده است و گر نه وی به خوبی می‌دانست که کروپسکایا درباره نقش استالین گفته بود که وی: « مهمترین شخصیت سازمانده حزبی و پیروزی اکتبر» (کتاب خاطراتی از لنین) بوده است. و در همان زمان که تروتسکی هنوز از حزب اخراج نشد ه بود درباره او چنین اظهار نظر کرد: «تحلیل مارکسیتی هرگز نقطه قوت رفیق تروتسکی نبوده است» و «تروتسکی نقشی که توسط حزب به مثابه یک کل، به عنوان سازمانی که به کسوت یک تن واحد درآمده را به رسمیت نمی‌‌شناسد» (درس‌های انقلاب اکتبر). کروپسکایا نه تنها در سال ۱۹۲۷ چنان گفتار ادعائی تروتسکی را درباره استالین بیان نکرد، بلکه در همان سال با پشتیبانی استالین به عضویت کمیته مرکزی درآمد. اما در زمانی که تروتسکی به راه خیانت و خوش خدمتی به نازی‌ها درغلطید، کروپسکایا (همسرلنین) وی را به عنوان رفیق خطاب نکرد بلکه درباره او گفت: «تروتسکیست‌ها و زینوویفیست‌ها خود را نگران سرنوشت توده‌ها نمی‌کنند. تمام آن‌ها به فکر قبضه کردن قدرت هستند، حتی اگر این امر به کمک پلیس مخفی دولت آلمان و وحشی‌ترین دشمنان دیکتاتوری پرولتاریا به انجام برسد. آنها مشتاق احیای دولت بورژوائی و استثمار سرمایه‌داری از توده‌های زحمتکش در سرزمین شوراها هستند…. تروتسکی، زینوویف، کامنف و تمام باند قاتل‌شان، دست در دست فاشیسم آلمان داده و با پلیس مخفی دولت آلمان پیمان اتحاد بستند. پس از این رو، کل کشور بر این تقاضا یک صدا شدند که: “این سگهای دیوانه باید تیرباران شوند”» (افترا زنی انترناسیونال دوم). فعلاً در این باره، همین بس.

کشورهای امپریالیستی همواره در پی اعزام جاسوس به کشورهای دیگر بوده و هستند. علاوه بر اعزام جاسوس، جاسوس گیری از کشورهای مورد نظر به خصوص از افرادی که در مقامات کلیدی و بالا قرار دارند، از اهمیت بسزائی برخوردار است. آلمان نیز هر چند در جنگ جهانی اول شکست‌ خورده بود، لیکن سران دولتی، فرماندهان ارتشی و بزرگ سرمایه‌داران هنوز در فکر و عمل امید به تجدید قوا و برتری بر سایرکشورها را در برنامه خود داشتند. لذا از فکر اعزام جاسوس به دیگر کشورها و جاسوس سازی از اهالی غافل نبودند. اقدام به این عمل در زمان حاکمیت نازیسم که نیت تسلط بر تمامی جهان را داشت، شدت بیشتری گرفت. پیش از حاکمیت نازی‌ها در آلمان، سرمداران آن کشور عمدتاً توجه خود را در اعزام جاسوس به شوروی و جاسوس سازی در آنجا معطوف داشته بودند و این از آن رو بود که چون بقای کمونیسم و حاکمیت کارگری را بزرگترین خطر برای خود و حاکمیت سرمایه می‌دانستند، ضروری بود که توجه مرکزی خود را به آن کشور معطوف دارند. در زمان نازی‌ها، برنامه جاسوس سازی تا آن جا که امکان داشت، در تمامی کشورهای جهان در دستور کار سازمان‌های جاسوسی هیتلری قرار گرفت. بهترین مراکزجاسوس سازی، تشکلات فاشیستی و نژادپرستانه و ضد کمونیستی آن کشورها بود. پیش‌تر درباره ایالات متحده آمریکا نمونه‌هائی ذکرشد. حال نگاهی به برخی کشورها در اروپا بیفکنیم. در انگلستان نیز تشکلات موجود فاشیستی و ضد کمونیستی، بهترین محل برای جاسوس سازی بودند. افزون بر این، جاسوس گیری از مقامات بالای دولتی نیز در آن کشور انجام پذیرفت. در حالی که در زمان دولت چمبرلن، آنان از تمامی امکانات تبلیغاتی و تشکیلاتی برخورداربودند، در زمان دولت چرچیل، تفاوتی پدید آمد و آنها مورد شناسائی و حتی تعقیب قرار گرفتند. مکان‌های فاشیست‌های انگلیسی مورد بازجوئی قرار گرفت و بسیاری از سران آنان توقیف گردیدند، از جمله سِر اُسوالد موسلی رهبر حزب فاشیستی، جان بِکِت عضو سابق پارلمان و پایه گذارحزب ضد روسی و هودار نازی‌ها به نام حزب خلق، آ. اچ. رامسی عضو دست راستی پارلمان اسکاتلند، ادوارد دادلی آلن کارمند عالرتبه وزارت بهداری، رئیس سابق سازمان امنیت نیروی دریائی آدمیرال سِر بری دوموایل و عده‌ای دیگر دستگیر شدند. در فرانسه سیاستمدارانی چون پِتن، لاوال، ویگان و دوریوت تروتسکیست دست در دست نازی‌ها نهادند.تشکلاتی به نام‌های کاگولاردها و آتش صلیبی در فرانسه دستیار و جاسوس آلمان نازی بودند.در بلژیک تشکل رکسیت‌ها، در لهستان تشکل پ. او. و.، در چکسلواکی تشکلات هنلاین و هلینکای، در رومانی تشکل گاردهای آهنین، در نروژ تشکل کیسلینگ‌ها، در بلغارستان تشکل ای. ام. ار .او.، در فنلاند تشکل لاپو، در لتونی تشکل صلیب آتشین، در لیتوانی تشکل گرگ آهنین، در اوکرائین تشکلات او. یو. آن. و باندرا، و بسیاری گروه‌ها و تشکلات در سایر کشورها نقش جاسوسان هیتلری را ایفا می‌کردند. نقش این تشکلات علاوه بر خبر رسانی به سازمان جاسوسی هیتلر، در خرابکاری و ترور علیه مخالفان آلمان نازی بود. گوشه‌‌ای مختصر از خرابکاری‌های این تشکلات هوادار و در عمل دست نشانده‌ی نازی‌ها عبارتند از: ترور آ. مایلوف منشی سفارت شوروی در لهستان توسط او. یو. آن. در اکتبر ۱۹۳۳، ترور رئیس دولت رومانی ایون دوکا توسط گارد آهنین در دسامبر ۱۹۳۳، شورش درپاریس توسط آتش صلیبی در فوریه۱۹۳۴، تلاش در انجام کودتا در استونی توسط تشکل مبارزان راه آزادی در مارس ۱۹۳۴، کودتای فاشیستی در بلغارستان در مه ۱۹۳۴، قتل وزیر کشور لهستان توسط او.یو.ان. در ژوئن ۱۹۳۴، تلاش در انجام کودتا در لیتوانی توسط گرگ آهنین درژوئن ۱۹۳۴، قتل رهبر سازمان لهستانی آکسیون کاتولیکی توسط او.ی.و.ان. در ژوئن ۱۹۳۴، کودتای ناموفق در اطریش توسط فاشیست‌ها که منجر به قتل رئیس جمهور کشور شد در ژوئیه ۱۹۳۴، ترور پادشاه یوگوسلاوی آلکساندر و وزیر امور خارجه فرانسه بارتو توسط سازمان جاسوسی کروآتی بنام اوستاشی در اکتبر ۱۹۳۴٫

مسئولیت و رهبریت تمامی ستون پنجم آلمان را دو تن به نام‌های آلفرد روزنبرگ که از پناهندگان تزاری اهل ریوال و از جمله در مقامِ مسئول اداره سیاست خارجی حزب نازی‌ها بود، و رودلف هس، معاون هیتلر، برعهده داشتند. سیاست جاسوس سازی آلمان نازی محدود به کشورهائی که بدانان اشاره رفت نمی‌شد. از نظرگاه هیتلر و نازی‌های آلمان، کشور شوراها، دشمن بزرگ که می‌بایستی تسخیر و نابود گردد، خوانده میشد. آیا می‌توان پذیرفت که آلمان نازی توجهی به اوضاع درونی اتحاد جماهیر شوروی نداشت و ارسال جاسوس و جاسوس سازی در آن کشور را ضروری نمی‌‌دانست؟ چنین تصوری نه تنها نشان از بی دانشی کامل سیاسی دارد بلکه بس کودکانه و حتی احمقانه و یا در جهت پنهان کردن دسیسه های دشمن است. جاسوسان آلمان نازی در جماهیر شوروی چه کسانی می‌توانستند باشند و یا این که آمادگی جاسوس شدن را داشتند؟ آنان بایستی در درجه اول دارای مقام و نفوذ در دستگاه‌های انتظامی و اداری و حزبی باشند و دیگر اینکه، خواهان براندازی سیستم سوسیالیستی حاکم در شوروی و در پی منافع منتج از آن باشند. تروتسکی مدعی شد که استالین « مأمور اصلی هیتلر» (مقاله : تسلیم استالین) بوده است. با این ادعا، تروتسکی یا باید به سطح یک انسان ذاتاً احمق تنزل کرده باشد و یا این که مخاطبین و پیروان خود را احمق پنداشته است. استالین سالیان متمادی علیه فاشیسم و نازیسم مبارزه کرد، کوشش در برپائی جبهه ضد جنگ جهانی علیه نیت و برنامه هیتلر داشت و در زمانی که انگلستان و فرانسه به یاری هیتلر در مونیخ شتافتند، به تقویت شدید تسلیحاتی شوروی و انتقال صنایع از غرب به شرق کشور برای مصون ماندن از حملات نظامی آلمان نازی پرداخت و بالاخره در جنگی توده‌ای و قهرمانانه، اولین شکست جنگی را بر نیروهای نازیسم وارد ساخت و با پیروزی‌های پی در پی بر آن دشمنان بشریت، با آزاد سازی برلین پایتخت آلمان نازی‌ها، شکست نهائی و نابودی کامل دولت نازیستی را تحقق بخشید و پوزه‌ی هیتلر را به خاک مالید. آیا استالین را به عنوان«مأمور اصلی هیتلر» خطاب کردن، تنها چرند گویی و تهمت است، و یا علاوه بر آن، در خدمت به هد ف‌های مشخص و پلیدی، از جمله منحرف کردن افکار عمومی و عملاً پنهان سازی جاسوسان واقعی آلمان هیتلری در شوروی بوده است؟ فعلاً به گفته‌ی لنین درباره چرند گوئی‌های تروتسکی اکتفا کنیم ، که: «آیا از تیمارستان نیست که این صداها بلند میشود». این گفته لنین در زمانی که تروتسکی در پی کجروی‌ها، سیاست‌های اپورتونیستی و رفرمیستی، التقاط گرائی و انحلال طلبی، منشویک و ضد بلشویک بودن و…. خزعبلات و دروغگوئی و تحریفات را پیشه کرده بود کاملاً صادق بودند. لیکن اکنون با تروتسکی دیگری سر وکار داریم. با عنصری که از همدستی و همگامی با بدترین نیروهای ضد کمونیستی ابائی ندارد. او در چنان زمانی که به همکار مارتین دایز آمریکائی و یار و یاور آلفرد روزنبرگ تبدیل شده است، برای فریب کارگران و انسان‌های ضد فاشیست به کثیف‌ترین تهمت‌ها و دروغ گویی‌ها دست می‌یازد و چون آن دزدی عمل می‌کند که پس از دزدی برای نجات از تعقیب فریاد می زد، آن دزد را بگیرید. این نقش جدید تروتسکی را در بخش‌های چهارم و پنجم با نگاهی به اسناد و مدارک پیگیری خواهیم کرد.

برگرفته از سایت هفته:

http://www.hafteh.de/?p=100076

تحریف تروتسکیستی رویدادهای تاریخی ـ علی رسولی

تحریف تروتسکیستی رویدادهای تاریخی

داونلود در اینجا

نویسنده: علی رسولی

هانوفر – ۱۰ آوگوست ۲۰۱۵

تحریف تروتسکیستی رویدادهای تاریخی ـ علی رسولی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

اطلاعات

این ویودی در 18 اوت 2015 بدست در اشتراک - eshtrak فرستاده شده و با , , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: