اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

انقلاب طبقه متوسط٬ چپ «سبز» و تخیل اتحاد مارکس- فوکویاما و گفتمان «جنبش سبز» چگونه گفتمان نظام شد؟

انقلاب طبقه متوسط

فرانسیس فوکویاما: مهم‌ترین نکته این است که اعضا طبقه متوسط جدید تمایل زیادی به شرکت در عمل سیاسی دارند. در حالی‌که فقرا برای زنده ماندن روز بروز خود در تلاشند، طبقه مایوس متوسط تمایل بسیار زیادی به شرکت در اقدامات سیاسی به منظور دستیابی انتظارات خود را دارد. گر چه اعتراضات، شورش‌ها، و گهگاه انقلاب‌ها توسط طبقه متوسط جدید رهبری می‌شوند، این طبقه بندرت می‌تواند تغییرات سیاسی ماندگار ایجاد کند. و آن بدین علت است که طبقه متوسط نماینگی اقلیت جامعه را در کشورهای در حال توسعه دارد و از درون نیز یکپارچه نیست. لذا اگر با دیگر طبقات اجتماع متحد نشود بندرت می‌تواند تغییرات سیاسی ماندگار ایجاد کند.

دوستان لوموند دیپلوماتیک٬ سه شنبه ۹ ژوئیه ٢٠١٣

برگرفته از سایت وال‌استریت ژورنال*


برگردان از احمد زینی

انقلاب طبقه متوسط

 francis-fukuyama

فرانسیس فوکویاما می‌گوید: ناآرامی‌های کنونی در سرتاسر دنیا یک پیام مشترک دارد, ناتوانی دولت‌ها در پاسخگویی به انتظارات رشد یابنده قشر موفق و تحصیل‌کرده جدید.

در دهه گذشته ترکیه و برزیل به خاطر عملکرد اقتصادی موفق و ظهور بازارهای جدید با تاثیر فزاینده بین‌المللی بطور گسترده‌ای مورد تحلیل واقع شده‌اند. اما در سه ماه گذشته هر دو کشور به یکسان شاهد تظاهرات گسترده به منظور ابراز نارضایتی خود از عملکرد دولت‌هایشان بوده‌اند. در این کشورها چه می‌گذرد، آیا دیگر کشورها نیز شاهد خیزش‌های اجتماعی سیاسی مشابه خواهند بود .

نکته‌ای که وقایع اخیر در ترکیه و برزیل را به یکدیگر و همچنین به بهار عربی ٢٠١١  و ادامه نارضایتی‌های چین مربوط می‌کند سر برآوردن یک طبقه متوسط جهانی جدید می‌باشد. هر کجا این طبقه متوسط مدرن سربرآورده غلیان سیاسی بدنبال داشته است. اما بندرت با اتکا به نیروی خود توانسته یک تغییر سیاسی پایدار ایجاد کند. وقایع اخیر که در خیابان‌های استانبول و ریودوژانیرو مشاهده کردیم هیچ‌کدام از این قاعده مستثنا نیستند .

در ترکیه و برزیل، همچنین قبل از آن در تونس و مصر اعتراضات سیاسی نه تنها توسط مردم فقیر بلکه توسط جوانانی با تحصیلات و درآمد بالاتر از حد متوسط صورت گرفت. آن‌ها با تکنولوژی مانوس بوده و از وسایل ارتباط جمعی همچون فیسبوک و تویتر برای انتشار اطلاعات و سازماندهی تظاهرات استفاده می‌کنند. حتی آن‌ها که در کشورهایی زندگی می کنند که انتخابات آزاد جریان دارد خود را از نخبگان سیاسی حاکم بیگانه حس می‌کنند .

در ترکیه آن‌ها به روش اقتدارگرایانه و توسعه سیاسی به هر قیمت طیب اردوغان معترض هستند و در برزیل با نخبگان سیاسی بکلی فاسد، که در عین ناتوانی از برآوردن نیازهای اساسی مانند بهداشت و تحصیل عمومی، پروژه‌های پر زرق‌و‌برق جام جهانی و المپیک Rio را به نمایش می‌گذارند.

از نظر آن‌ها این کافی نیست که رئیس‌جمهور برزیل Dilma Rouseff فعال سیاسی چپ بوده و توسط رژیم نظامی در خلال سال‌های ١۹۷٠ به زندان انداخته شده است و رهبر حزب ترقی‌خواه کارگران برزیل می‌باشد. در پیش روی آن‌ها این حزب خودش بدرون این نظام فاسد بلعیده شده است. همانگونه که در رسوایی خرید رای در انتخابات اخیر افشا شد. هم اکنون این حزب خودش بخشی از مسئله یعنی دولتی ناکارآمد و بی‌تاثیر می‌باشد.

دنیای کسب‌وکار حداقل در یک دهه اخیر توجه ویژهای به «طبقه متوسط جهانی» در حال گسترش نشان داده است .گزارش Goldman Sachs در سال ٢٠٠۸ این گروه را شامل افرادی با درآمد‌های بین ۶٫٠٠٠  تا ٣٠٫٠٠٠ دلار در سال می‌داند و پیش‌بینی می کند که تا سال ٢٠٣٠ به رقم دو بیلیون نفر خواهند رسید. گزارش موسسه اتحادیه اروپا European Union Institute در سال ٢٠١٢ برای مطالعات امنیتی security Studies از تعریف گسترده‌تری برای طبقه متوسط سود می‌جوید و پیش‌بینی کرده است که تعداد آن‌ها از ١٫۵ بیلیون نفر در سال ٢٠٠۹ به ٣٫٢ بیلیون در ٢٠٢٠  و ۴٫۹ بیلیون در ٢٠٣٠ از کل جمعیت جهان که ۸٫٣ بیلیون خواهدبود می‌رسد.

حجم عمده این رشد در آسیا و بخصوص در چین و هند خواهد بود، اما تمام نقاط دنیا شامل آفریقا که بانک توسعه آفریقا تخمین می‌زند طبقه متوسط آن بیش از ٣٠٠ میلیون جمعیت دارد در این روند قرار دارند .

توجه ویژه شرکت‌ها به طبقه متوسط در حال رشد از این جهت است که به آن به مثابه مشتریان پر تعداد و بازار وسیع نگاه می‌کنند. اقتصاددان‌ها و تحلیل‌گران کسب‌و‌کار تمایل دارند که طبقه متوسط را خیلی ساده از نظر مالی تعریف کنند، به مردمی طبقه متوسط می‌گویند که از نظر درآمدی در میانه توزیع درآمدی کشور خود قرار می‌گیرند و یا این‌که از نظر سطح مصرف مطلق از سطح معیشت فقرای آن جامعه فراتر روند. اما طبقه متوسط را خیلی بهتر از این می‌توان از نظر تحصیلات، حرفه، و مالکیت دارایی‌ها که برای پیش‌بینی رفتار سیاسی بسیار با اهمیت‌تر است توضیح داد. همه مطالعات بین‌المللی شامل بررسی اخیر Pew و داده‌های بررسی world values Survey در دانشگاه میشیگان نشان می‌دهد که سطح بالاتر تحصیلات همراه است با ارزش بیش‌ترنهادن به دموکراسی، آزادی‌های فردی، و تحمل شیوه زندگی متفاوت. طبقه متوسط تنها امنیت خانواده را نمی‌خواهند بلکه برای خود نیز خواهان فرصت‌های بیش‌تر است. آن‌ها که دبیرستان را تمام کرده یا سال‌هایی در دانشگاه تحصیل نموده‌اند از وقایع دیگر نقاط دنیا آگاه و از طریق تکنولوژی به طبقه اجتماعی مشابه خود در آن‌جا مرتبط می‌گردند.

خانواده هایی که دارایی‌های پا بر جا (غیر منقول ) مانند خانه یا آپارتمان دارند ادعایشان در سیاست بیش‌تر است، چرا که این اموال را دولت می‌تواند از آن‌ها بگیرد و چون طبقه متوسط مالیات می‌پردازد مستقیماً از پاسخگویی و مسئولیت دولت نفع می‌برد.

مهم‌ترین نکته این است که اعضا طبقه متوسط جدید به دلیل آنچه که دانشمند سیاسی فقید ساموئل هانتینگتون آن‌را فاصله gap که نادیده انگاشته شدن انتظارات بسرعت رشد یابنده آن‌ها برای پیشرفت اجتماعی، اقتصادی از طرف جامعه می‌باشد می‌خواند تمایل زیادی به شرکت در عمل سیاسی دارند. در حالی‌که فقرا برای زنده ماندن روز بروز خود در تلاشند، طبقه مایوس متوسط تمایل بسیار زیادی به شرکت در اقدامات سیاسی به منظور دستیابی انتظارات خود را دارد.

این پویه dynamic در بهار عربی که شورش‌ها برای تغییر رژیم توسط ده‌ها هزار جوان نسبتاً تحصیلکرده هدایت می‌شد بخوبی مشهود بود. در هر دو کشور مصر و تونس تعداد زیادی تحصیلکرده دانشگاهی در نسل گذشته تربیت شده اند، اما دولت‌های اقتدارگرای زین‌العابدین و حسنی مبارک رژیم‌های دم کلفت سرمایه‌داری سنتی بودند که در آن‌ها فرصت‌های اقتصادی وابستگی شدید به پیوندهای سیاسی دارد. در هیچ‌کدام از این کشورها رشد اقتصادی آنگونه که بتواند برای دسته‌های باز هم بزرگ‌تری از جوانان شغل تامین کند سریع و موثر نبوده است. نتیجه آن انقلاب سیاسی بود.

این‌ها هیچکدام پدیده جدیدی نیستند، انقلاب‌های چین، بلشویک، و فرانسه همه توسط افراد ناراضی طبقه متوسط رهبری شدند گر چه هدف غایی آن‌ها بعداً توسط کارگران و دهقانان و فقرا تحت تاثیر قرار گرفت. در «بهار مردمی» Springtime of People سال ١۸۴۸ در حقیقت کل اروپا را انقلاب فرا گرفت، که نتیجه مستقیم رشد طبقه متوسط اروپایی در دهه پیش از آن بود. گر چه اعتراضات، شورش‌ها، و گهگاه انقلاب‌ها توسط طبقه متوسط جدید رهبری می‌شوند، این طبقه بندرت می‌تواند تغییرات سیاسی ماندگار ایجاد کند. و آن بدین علت است که طبقه متوسط نماینگی اقلیت جامعه را در کشورهای در حال توسعه دارد و از درون نیز یکپارچه نیست. لذا اگر با دیگر طبقات اجتماع متحد نشود بندرت می‌تواند تغییرات سیاسی ماندگار ایجاد کند.

از این رو معترضین جوان در تونس یا در میدان تحریر قاهره که موجب براندازی دیکتاتورهای خودشان شدند نتوانستند حمایت احزاب سیاسی سازمان یافته که قادر به رقابت انتخاباتی در پهنه ملی می‌باشند را کسب کنند. بخصوص دانشجویان نمی‌دانند که چگونه با ایجاد ارتباط با کارگران و دهقانان یک اتحاد وسیع سیاسی بوجود آورند. بالعکس احزاب سیاسی همانند Ennahda در تونس و حزب برادری اسلامی در مصر در میان روستاییان دارای پایگاه اجتماعی هستند و تحمل سال‌ها سرکوب سیاسی آن‌ها را در سازماندهی هواداران کم‌تر تحصیلکرده خود زبر دست نموده است و نتیجه آن پیروزی در اولین انتخاباتی بود که پس از سرنگونی رژیم‌های سرکوبگر انجام شد. تقریباً سرنوشتی مشابه نیز منتظر معترضان ترکیه می‌باشد، نخست‌وزیر اردوغان در بیرون از مناطق شهری محبوب و در تشکل و بسیج حزب عدالت و توسعه AKP در مقابله با مخالفان خود موفق بوده است.

بعلاوه طبقه متوسط ترکیه یکپارچه نیست. رشد اقتصادی قابل توجه کشور نیز در دهه گذشته به میزان زیادی باعث تقویت طبقه جدید متوسط بازرگانان و دیندارها شده که از حامیان سرسخت حزب AKP اردوغان می‌باشند.

این گروه اجتماعی سخت کار می‌کند و پول خود را پس اتداز می‌نماید و از خود همان فضائلی را به نمایش می‌گذارد که ماکس وبر جامعه‌شناس از مسیحیان پاکدین اروپای مدرن در ابتدای قرن از آن یاد می‌کند. و الگویی می‌شود که مبنای توسعه سرمایه‌داری در آنجا را تشکیل می‌دهد. معترضان شهری در ترکیه بالعکس بسیار دنیایی secular و به ارزش‌های مدرن همالان خود در اروپا و آمریکا وابسته هستند. این گروه نه تنها از طرف نخست‌وزیر با غریزه‌ای اقتدارگرایانه مورد سرکوب واقع می‌شود در عین‌حال در بر قراری ارتباط با دیگر طبقات اجتماعی که جنبش‌هایی مشابه در روسیه، اکرایین و دیگر جاها را به دردسر انداخته‌اند دچار مشکل می‌گردد.

شرایط در برزیل کمی متفاوت است معترضین در آنجا از طرف دستگاه اداری رئیس‌جمهور Rousseff با سرکوب شدید روبرو نیستند، در عین‌حال مقامات سیاسی فاسد رژیم تثبیت شده در دراز مدت از تلاش برای جلب حمایت آن‌ها در دایره خودی رویگردانند. شرایط طبقه متوسط بدین‌گونه نیست که یک شخص به تنهایی حامی دموکراسی باشد یا بتواند دولت را از گناه پاک کند. در حقیقت بخش بزرگی از طبقه متوسط قدیم برزیل مستخدمین دولت هستند و به سرپرستی اقتصادی و سیاسی دولتی وابسته‌اند. طبقه متوسط در آن‌جا و در کشورهای آسیایی مانند تایلند و چین حامی دولت‌های اقتدارگرای خود هستند، گویی آن‌ها بهترین ابزار حمایتی و امنیتی آینده اقتصادی آن‌ها هستند.

رشد اقتصادی اخیر برزیل طبقه متوسط بازرگانی را بوجود آورد که ریشه آن در بخش خصوصی است اما این گروه منفعت اقتصادی خود را در هر کدام از این دو جهت می‌تواند جستجو کند. از یک طرف اقلیت بازرگان می‌تواند بنیانی برای اتحاد طبقه متوسط که خواهان اصلاح کل رژیم سیاسی است ایجاد کند و باعث آن گردد که سیاستمداران فاصد مسئولیت‌پذیر شوند و در نهایت موجبات تغییر حاکمیتی شوند که سیاست را بر پایه ارباب رجوع قرار داده است. این همان چیزی است که در آمریکا در دوران ترقی progressive Era رخ داد زمانی‌که طبقه متوسط حمایت وسیعی در اصلاح خدمات شهری و پایان دادن به سیستم سرپرستی قرن نوزدهمی جلب نمود. در مقابل اعضای طبقه متوسط می‌توانند انرژی خود را با آشفته سری‌هایی نظیر سیاست هویتی تحلیل برند یا شخصاً توسط سیستمی خریده شوند که پاداش بزرگی به آن‌ها که می‌دانند چگونه بازی و معامله «خودی» انجام دهند می‌دهد.

هیچ تضمینی نیست که برزیل در پرتو اعتراضات به راه اصلاحات سوق داده شود. این به رهبری برزیل بستگی دارد. رئیس جمهور Rousseff فرصت بسیار بزرگی در استفاده از اعتراضات برای اصلاح سیستم دارد. تا حال او به دلیل محدودیت‌های حزب خودش و متحدینش در عقب‌راندن رژیم کهنه بسیار محتاط بوده است. اما همان‌گونه که ترور رئیس‌جمهور James A Garfield در سال ١۸۸١ در آمریکا توسط یک منصب‌طلب سرخورده به یک جنبش اصلاحی وسیع برای دولت پاک بدل شد. برزیل نیز می‌تواند از فرصت بدست آمده از اعتراضات برای انتخاب راهی کاملاً متفاوت استفاده نماید.

رشد اقتصاد جهانی که از سال ١۹۷٠به این سو بدست آمده – رشد چهار برابری خروجی اقتصاد جهان- سازمان اجتماعی را در کل دنیا دستخوش تغییر نموده است طبقه متوسط در کشورهای به‌اصطلاح بازارهای در حال توسعه، بزرگ‌تر، ثروتمندتر و تحصیلکرده‌تر و از نظر فنی مرتبط‌تر از قبل شده‌اند .

این موضوع در مورد چین که جمعیت طبقه متوسط آن صدها میلیون و شاید یک سوم کل جمعیت آن است صدق می‌کند. این‌ها افرادی هستند که از طریق Sino- Weibo – تویتر چینی – با هم در ارتباطند و در اعتراض به تکبر و درویی نخبه‌های حزبی و دستگاه دولتی خو کرده‌اند. آن‌ها خواهان یک جامعه آزاد هستند. اگر چه روشن نیست که الزاماً خواهان دموکراسی یک رای برای هر فرد باشند.

در تلاش دولت چین برای گذر از دولتی با درآمد میانه به در آمدی بالاتر در دهه پیش رو این گروه تحت فشار ویژه‌ای قرار خواهند گرفت. رشد اقتصادی در دو سال گذشته روند کاهشی داشته است و با بلوغ اقتصادی کشور ناگزیر روند کاهشی ادامه خواهد داشت. ماشین مشاغل صنعتی که رژیم از سال ١۹۷۸ ایجاد نموده دیگر برای این جمعیت انگیزه ایجاد نمی‌کند. در هر سال در چین شش تا هفت میلیون تحصیلکرده تربیت می‌شوند که آینده شغلی آن‌ها نسبت به پدران کارگرشان تیره تر است. اگر فاصله‌ای تهدید آمیز بین انتطارات سریعاً رشد یابنده و واقعیت مایوس کننده باشد در چند سال آینده در چین بروز خواهد کرد که بنوبه خود تاثیرات شگرفی بر روی ثبات کشور خواهد گذاشت.

همانند دیگر نقاط جهان در حال توسعه خروش طبقه متوسط تاکیدی است بر پدیده‌ای که Moises Naim از Carnegie Endowment آن را «پایان قدرت» توصیف می‌کند. طبقه متوسط در خط مقدم اعتراضات بر علیه سوء استفاده از قدرت توسط رژیم‌های مستبد یا دموکرات بوده هست. هدف آن‌ها تغییر مبارزات اعتراضی به تغییر ات سیاسی پایا است که خو را در نهادهای جدید و سیاست متجلی کند. در این مورد شیلی در آمریکای لاتین با توجه به رشد اقتصادیش و اثر بخشی سیستم سیاسی دموکراتیک نمونه بارز آن است. بهر حال سال‌های اخیر شاهد انفجار اعتراضی دانشجویان علیه نا کارآمدی نظام تحصیل عمومی کشور بوده است.

طبقه متوسط تنها مبارزه علیه رژیم‌های اقتدارگرا یا دموکراسی‌های جدید نیست. هیچ دموکراسی تثبیت شده‌ای تنها به این دلیل که انتخابات برگزار می‌کند و رهبرانی دارد که آرای عمومی را بخوبی در می‌یابند نمی‌تواند به شهرت خود تکیه نماید. طبقه متوسط جدید که از تسلط فنی برخوردار است از سیاست‌مداران خود بسیار متوقع خواهند بود.

اروپا و آمریکا در حال حاضر رشد اقتصادی کند و بیکاری گسترده‌ای را تجربه می‌کنند که برای جوانان در کشور‌هایی مانند اسپانیا به ۵٠% می رسد . در دنیای ثروتمند نیز نسل گذشته جوانان را با به ارث گذاشتن بدهی خردکننده مورد غفلت قرار داده است.

هیچ سیاست‌مداری در آمریکا یا اروپا نباید از سر خودپسندی به وقایعی که در خیابان‌های استانبول یا سائوپالو می‌گذرد بدیده تحقیر نگاه کند. اشتباهی مهلک است که بپنداریم «در اینجا اتفاق نخواهد افتاد».

—————————-
* توضیح «عدالت»: برای اصل نوشتار فوکویاما و تصاوبر همراه آن به نشانی زیر رجوع نمایید:
http://online.wsj.com/article/SB10001424127887323873904578571472700348086.html

 ****************************************************

چپ «سبز» و تخیل اتحاد مارکس- فوکویاما

فرانسیس فوکویاما در سال ١۹۹٢، در پی سقوط اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپا «پایان تاریخ» را اعلام کرد. پس از گذشت بیش از دو دهه، وی در ٢۸ ژوئن ٢٠١٣ با انتشار نوشته «انقلاب طبقه متوسط» در «وال‌استریت ژورنال» پایانِ «پایان تاریخ» خود را اعلام نمود، و طبقه متوسط را بمثابه عامل انقلاب در جهان معرفی کرد. ایده جدید فوکویاما تحت عناوین گوناگون از جانب چپ «سبز» ایران مورد استفاده قرار می‌گیرد و تبلیغ می‌شود. تازه‌ترین نمونه نوشتار «کارگران و طبقه متوسط جهان متحد شوید» است که به‌مناسبت روز جهانی کارگر در «مهرگان»، شماره ٢٢، ١٣۹٣ منتشر شده است.

تارنگاشت عدالت

منبع: وبلاگ زلتان زیگدی
١۸ ژوئیه ٢٠١٣ 

فرانسیس فوکویاما در سال ١۹۹٢، در پی سقوط اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپا «پایان تاریخ» را اعلام کرد. پس از گذشت بیش از دو دهه، وی در ٢۸ ژوئن ٢٠١٣ با انتشار نوشته «انقلاب طبقه متوسط» در «وال‌استریت ژورنال» پایانِ «پایان تاریخ» خود را اعلام نمود، و طبقه متوسط را بمثابه عامل انقلاب در جهان معرفی کرد. ایده جدید فوکویاما تحت عناوین گوناگون از جانب چپ «سبز» ایران مورد استفاده قرار می‌گیرد و تبلیغ می‌شود. تازه‌ترین نمونه نوشتار «کارگران و طبقه متوسط جهان متحد شوید» است که به‌مناسبت روز جهانی کارگر در «مهرگان»، شماره ٢٢، ١٣۹٣ منتشر شده است.

در آن نوشته از جمله گفته شده است:
«از آتن تا نيويورك، از رم تا پاريس و از مادريد تا لندن هم اكنون كارگران دوشادوش كارمندان، روشنفكران، مديران ميانى و عموم مزدبگيران در صف مبارزه قرار دارند و پرچمهاى احزاب كمونيستى و چپ دمكراتيك در كنار بيرقهاى متنوع نهادهاى مدنى در اهتزاز است. در چنين شرايطى پلتفرمهاى مبارزات طبقاتى می‌بايست حيطه عمل خود را گسترش داده و با وارد شدن به عرصه عمومى اجتماعى مطالبات متنوع‌ترى را در تئورى و پراتيك مطرح كنند. در اينجا است كه شعار تاريخى ماركس را می‌توان در سطح عمومی‌تری مطرح و با دعوت از لايه‌هاى ميانى جامعه براى احقاق حقوق و منافع مشترك از اتحاد طبقه كارگر و متوسط استقبال كرد…. نمونه حزب چپ دمكرات «سريزا» در يونان و استقبال گسترده مردمى از اين حزب می‌تواند يك تصوير رنگين كمانى جديد از نقش مبارزات چپ مطالبه محور در عرصه عمومی‌تر اجتماعى باشد. در موقعيتى كه راست ميانه و سوسيال دمكراسى اروپايى در طى سال‌هاى اخير در همه عرصه‌هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى و جغرافيايى به هم نزديك شده و اتحاد بى‌ريخت خود را شكل داده‌اند ضرورت تاريخى ايجاب می‌كند كه جنبش چپ در عرصه عمومى از شكاف بين منافع صاحبان سرمايه و طبقات – لايه‌هاى برخوردار بيش‌ترين بهره را ببرد.»

نوشتار زیر ایده جدید فوکویاما را نقد می‌کند و می‌تواند در مبارزه ایدئولوژیک-نظری-سیاسی با چپ «سبز» مفید و مؤثر باشد.

 

«انقلاب طبقه متوسط»: یک پایان تاریخ جدید؟

ایالات متحده  در نامهربانی با «روشنفکران» انگشت‌نما است. فرهنگ رایج روشنفکران را بمثابه اشخاص فراموش‌کار، جداشده از جهان روزانه، و گرفتار وسواس فکری با تجریدات بی‌فایده، اما بی‌خطر ترسیم می‌کند. آن‌ها برای این خوبند که در دانشگاه‌ها محصور شوند تا بتوانند در آن‌جا به مُهره‌های آینده ماشین سرمایه‌داری، مزه، اما نه شور و شوق، افکار غیرعملی را منتقل کنند. متأسفانه، کسانی که خود را روشنفکر می‌دانند در پذیرش تحقیر، استفاده از زبان‌های رمزی ویژه خواص و مناظره‌های مدرسی (اسکولاستیک) زیاد پبش رفته‌اند.

این بدین معنی نیست که در ایالات متحده جایی برای متفکرین وجود ندارد، بلکه بدین معنی است که آن‌ها «صاحب‌نظر»، «کارشناس»، «پژوهش‌گر»، «مشاور» نامیده می‌شوند، کلماتی که عمل‌گرایی و یکدنگی را تداعی می‌کنند؛ آن‌ها تأمین کنندگان ایده‌های کوچک، سهل‌الهضم،  و نه ایده‌های «بزرگ» مرتبط با روشنفکران می‌باشند.

در ایالات متحده، به ما می‌آموزند به ایده‌های بزرگ اعتماد نکنیم مگر این‌که در پیوند با مذاهب باشند. اما مذهب تکه‌تکه شده است، به صبح یک‌شنبه یا عروسی و عزا محدود است. ‌همه ایده‌های بزرگی که ما نیاز داریم با تصویب قانون اساسی مشخص شده‌اند.

ما می‌توانیم برای ادامه از خودبیگانگی‌مان از ایده‌های بزرگ، و علاقه‌مان به ایده‌های کوچک از بازارگرایان و اربابان آن‌ها سپاسگزار باشیم. آن‌ها ایده‌هایی را ترجیح می‌دهند که به آسانی و با زرق‌و‌برق بسته‌بندی می‌شوند سهل‌الهضم بوده و سریعاً منسوخ می‌شوند. آن‌ها برای ما ایده‌های را برمی‌گزینند که می‌توانند «ویروسی» شوند و توجه نه هزاران، بلکه میلیون‌ها را جلب کنند. آن‌ها ایده‌هایی را برمی‌گزینند که به آسانی در تفسیرهای تلویزیونی دو دقیقه‌ای یا ستون‌های ۶ یا ۸ اینچی مطبوعات خبری می‌گنجند. روشنفکران اصطلاح «بسته صوتی» («ساند بایت»)، یا «توئیتر» را اختراع نکردند. سرمایه‌داران ذائقه‌ساز این‌ها را اختراع کرده‌اند. نتیجتاً چیزی که ما در بازار ایده‌ها می‌گیریم اید‌ه‌های کوچک است، ایده‌های کالایی شده در بسته بندی‌های براق.

لذا، درک این ممکن است دشوار باشد که فرانسیس فوکویاما چگونه در دنیای ایده‌ها می‌گنجد. ما او را از کتاب معروفش در سال ١۹۹٢ می‌شناسیم. «پایان تاریخ و آخرین انسان»، یک کار روشنفکرانه بلندپروازانه برای این‌که سرمایه‌داری پیروزمند و دموکراسی بورژوایی همراه آن‌را در قله یک روند تاریخی، دیالکتیکی طولانی قرار دهد. یک ایده واقعاً بزرگ! البته یافتن انگیزه برای این ستاره در حال طلوع راست چندان دشوار نبود. در پی سقوط اتحاد شوروی و کشورهای سوسیالیستی اروپا، فوکویاما فرصت یافت با اقتباس «دیالکتیک» هگلی که مارکس آن‌را خوانده بود و با جایگزین کردن ایده‌آل سوسیالیستی با چیزی که بنحو خارق‌العاده‌ای شبیه نظام اجتماعی-اقتصادی سرمایه‌داری قرن بیستم ایالات متحده بود، مارک «تمام شده» را بر شالوده‌های تئوریک مارکسیسم بزند. بعلاوه، چون فوکویاما «پایان تاریخ» را کشف کرده بود، ما لازم نبود دریاره هیچ آتش‌افروزی نظامی یا شورش‌های آینده نگران باشیم، زیرا ما وارد عصر سعادت‌بار عدالت بازار، دمکراسی پارلمانی، و حقوق بشر می‌شدیم.

ایده‌‌های بزرگ فوکویاما برای جنگ‌های صلیبی دیندارانه بسرکردگی طبقه حاکم ایالات متحده در بالکان، عراق، افغانستان، و اخیراً در لیبی و سوریه، و همچنین مداخله در اروپای شرقی، خاورمیانه، آمریکای لاتین و آفریقا، مسؤولیت اندکی می‌پذیرد. کسانی که پایان تاریخ را نپذیرفتند خیلی زود خشم اعمال کننده آن‌را احساس کردند. در عین‌حال، مقاومت در برابر نگرش پایان تاریخ فوکویاما ایده بزرگ او را چالش ‌کرد. ستیز شدید بین ایالات متحده و خلق‌های خاورمیانه و آمریکای لاتین این ایده را که با مرگ اتحاد شوروی جهان بسمت پذیرش ارزش‌های ایالات متحده و اروپا خواهد شتافت، متلاشی کرد.

با متوقف شدن «پایان تاریخ» توسط رویدادهای پیش‌بینی نشده، فوکویاما بر در مؤسسه پژوهشی/اتاق فکر/ محفل آکادمیک کوبید، کتاب‌ها نوشت و در مقابل وسوسه پیوستن به درباری‌های رسانه‌ها که به تجارت ایده‌های کوچک، کثیف مشغولند مقاومت کرد. او دنبال درآمدهای کلانی نیفتاد که در دسترس امثال اُرایلی (O’Reill)، لیمبا (Limbaug) یا دیگر اریستوکرات‌های «حزب باد» قرار دارد. در عوض، او چشم‌انداز را رصد کرد تا فرصت‌های جدیدی برای طرح ایده‌های بزرگ پیدا کند.

و اکنون او با یک ایده بزرگ جدید بازگشته است.

فوکویاما در آخر هفته ٢۹-٢۸ ژوئن وال‌استریت ژورنال نوشتار تفکر برانگیز «انقلاب طبقه متوسط» را منتشر کرد. او می‌گوید که «در سرتاسر جهان، هرج‌و‌مرج سیاسی امروز یک موضوع مشترک دارد: شکست دولت‌ها در برآوردن انتظارات فزاینده ثروتمندان و تحصیل‌کردگان جدید.» فوکویاما، آگاه از خیزش‌های گسترده سال‌های اخیر در سرتاسر جهان، این لحظه را برای ارائه یک توضیح، یک توضیح تئوریک از این خیزش‌ها، توضیحی مورد‌پسند و آرامش‌بخش برای نخبگان ایالات متحده انتخاب می‌کند.

او بدرستی درک می‌کند که مرتبط ساختن تازه‌ترین خیزش‌های گسترده به ایده‌های بزرگ نیاز دارد. در کنار شباهت‌های بسیار، تفاوت‌های بسیاری نیز وجود دارد. توضیح موفقیت‌آمیز مشخصه‌های مشترک آن‌ها اطلاع زیادی در باره روندهای زیرین آن‌ها، و احتمالاً نگاهی اجمالی به آینده آن‌ها، به ما خواهد داد. بطور خلاصه، این به ما یک تئوری از تغییر اجتماعی معاصر، یک ایده تعیین کننده بزرگ، خواهد داد.

بدون تردید، او همه را بد فهمیده است.

او بحث خود را برمحور تأملات دربارۀ رویدادها در خیابان‌های تونس، مصر، برزیل، و ترکیه بنا می‌کند، مجموعه‌ای مختلط که نه کل فعالیت گسترده زمان ما را منعکس می‌کنند و نه مشخصه‌های مشترک زیادی دارند. فوکویاما، گمراه شده توسط سرتیترها و گزارش‌های حس‌باور، «طبقه متوسط» را بمثابه عامل انقلابی در همه موارد نشان می‌دهد. اغفال‌ کنندگی اصطلاح بجای خود، او بغیر از جوانان، تلفن‌های همراه، و حضور روحیه مبهم کارآفرینی برای توجیه محول‌کردن این نقش مدرکی ارایه نمی‌کند. و او به همان اندازه در توضیح چیزی که «طبقه متوسط» را تشکیل می‌دهد، فریبکار است. در عوض، او یک‌سری کاندیداها را در نظر می‌گیرد: درآمد (۶٫٠٠٠ تا ٣٠٫٠٠٠ دلار در سال )، درآمد نسبی (در وسط توزیع درآمد کشور)، و سطح نسبی مصرف (بیش‌تر از سطح معیشتی فقرا). با رد این‌ها، او «آموزش، اشتغال، و تملک دارایی» را جایگزین می‌کند، که هیچ‌یک از این‌ها را در ارتباط با کشورهای مورد نظر شاهد نمی‌آورد. در واقع، ویژگی‌های جمعیت‌شناسی چهار «انقلاب» نه مشخصه مشترکی دارند؛ و نه یک «طبقه متوسط» در حال صعود را نشان می‌دهند.

زمانی‌که محمد بوعزیزی، یک میوه‌ فروش دوره‌ گرد در دسامبر ٢٠١٠ خود را آتش زد، او به نماد قیام‌هایی مبدل شد که «صاحب‌نظران» به آن «بهار عربی» نام دادند. تونس، تحت بن‌علی، یکی از داستان‌های موفق نئولیبرالیسم، الگویی برای «رقابت‌گری» جانبدار سرمایه بزرگ، و سرمایه‌گذاری خارجی بود. اقتصادهای صنعتی و خدماتی آن نسبتاً خوب توسعه یافته بود.

گرچه رژیم نئولیبرالی موجب رشد، تولید ناخالص داخلی/سرانه متوسط، برخی مزایای اجتماعی (آموزش و رفاه) شده بود، اما با تازیانه بحران اقتصادی و بیکاری بالا تکان خورد. جوانان (که تقریباً نیمی از جمعیت را تشکیل می‌دهند) یکی از بالاترین نرخ‌های بیکاری در جهان را تحمل می‌کردند: ٣٠٫۷ درصد. جوانان تونس، مانند جوانان ایالات متحده، نسبتاً تحصیلات خوب دارند، اما از دسترسی به اشتغال مناسب محرومند. سطح زندگی نسبتاً بالای نخبگان تونس که از ثمرات رشد اقتصادی بهره‌مند بودند و نبود فرصت برای جمعیت جوان محرک سرنگونی بن‌علی شد.

مصر تصویر متفاوتی را نشان می‌دهد. گرچه سادات و مبارک نیز اصول نئولیبرالسم را پذیرفتند، اما آن‌ها آن‌را در سایه میراث ضدامپریالیستی، مالکیت عمومی و رفاه اجتماعی ناصر انجام دادند. بعلاوه، سرمایه‌داری بازار آزاد نتایح بدتری در این کشور داشت. مصر، برغم پایه صنعتی بزرگ و بخشاً به‌علت بخش کشاورزی نسبتاً بزرگ آن (۵۶٫۵ درصد مصری‌ها خارج از مناطق شهری زندگی می‌کنند) تقریباً فقط دو سوم تولید ناخالص داخلی/سرانه تونس را داشت.

اما مصر مانند تونس یک جمعیت شدیداً جوان، بی‌کار و کم‌کار دارد. با میزان ناچیز هزینه آموزشی دولت، تعجب‌آور نیست که مصری‌ها مشارکت نسبتاً کم‌تری در آموزش عالی دارند.

مصری‌های صاحب مشاغل حرفه‌ای- پایگاه اجتماعی اخوان‌المسلمین- می‌توانند یک «قشر میانی» بشمار آیند، گرچه آن‌ها بخش کوچکی از جمعیت را تشکیل می‌دهند. اما، اکثر مصری‌ها، درآمدی کمی بیش‌تر از خط فقر دارند، که درست‌تر آن است که طبقه کارگر محسوب شوند.

رکود اقتصادی جهان فقط فلاکت جوانان مصری را آشکار کرد و موجب عمل گسترده و برکناری مبارک شد. متعاقب آن، ریاست جمهوری مرسی موجب فروپاشی اقتصادی و افزایش در بیکاری و فقر شد.  اخوان‌المسلمین در خروج از نئولیبرالسم قصور کرد و سیاست خارجی مبارک را احیاء نمود، حتا به دولت سوریه در ارتباط با امپریالیسم خیانت کرد.

مردم دوباره به خیابان‌ها آمدند. به گفته صالح عدلی، دبیرکل حزب کمونیست مصر، کمونیست‌های مصر معتقدند «که آن‌چه در ٣٠ ژوئن اتفاق افتاد دومین موج انقلاب مصر است که از نخستین موج در سال ٢٠١١ نیرومندتر و ژرف‌تر است. این برای تصحیح مسیر انقلاب و بازپس گرفتن آن از نیروهای راست مذهبی افراطی صورت گرفته است…»

تظاهرات خیابانی در ترکیه، کشوری که یک پای تاریخی در جهان عرب و یک پای غیرقطعی در اروپا دارد، بیش‌تر سیاسی است تا انفجار نارضایتی اقتصادی. مشخصه‌های جمعیتی ترکیه بیش‌تر شبیه یک کشور اروپایی است، یک کشور فقیرتر اروپایی مانند پرتغال یا لهستان، اما با درصد بالاتری از جوانان در جمعیت. اردغان، رییس جمهور اسلام‌گرا، سنن فرهنگی را نمایندگی می‌کند که با سنن جوانان سکولارتر در ستیز است. البته دیگران، از جمله کارگران، که تقاضاهای اقتصادی دارند، از تظاهرات حمایت می‌کنند، همان‌طور که جوانان بیکار از تظاهرات حمایت می‌کنند. اما آن‌ها ساختارهای دموکراسی بورژوایی یا سرمایه‌داری انحصاری را چالش نمی‌کنند. کمونیست‌های ترکیه این فاکت را تأیید می‌کنند. همان‌طور که کمال اوکویان، عضو کمیته مرکزی حزب کمونیست ترکیه می‌گوید «… این انفجار انرژی اجتماعی عظیمی است. این از نقطه نظر بستر و تأثیر  نیرومند است. اما برخی معیارهای مارکسیسی برای تعریف شرایط بمثابه یک بحران انقلابی وجود دارد. ما از آن بسیار دور هستیم. حداقل در حال حاضر…»

برزیل، مثال آخر فوکویاما از انقلاب «طبقه متوسط» مشخصه‌های جمعیتی و نقاط ضعف خاص خود را نشان می‌دهد. برزیل، برغم رشد اقتصادی استثنایی، یکی از کشورهای دارای بیش‌ترین نابرابری اقتصادی بشمار می‌آید. با درصد بالای شهر نشینی، فقر برزیل در محلات شهری متمرکز است. با تشدید همه مشکلات اجتماعی و فقر همراه آن. بخش بزرگ و درحال رشد خدمات مشاغل کافی برای نگه داتشن بیکاری زیر سطوح بحرانی ارایه می‌کند. اما فقر شدید و در مقابل آن تمرکز شدید ثروت یک وضعیت قابل انفجار دایمی را بوجود می‌آورد.

دولت سوسیال دموکرات برزیل در مواردی شهامت ضدامپریالیستی نشان داده است، در زمان‌های گوناگون در مقابل نخوت ایالات متحده ایستاده است. این، در کنار مدیریت با کفایت اقتصاد سرمایه‌داری توسط دولت، و برخی طرح‌های رفاه اجتماعی، غرور ملی ایجاد کرده است. در عین‌حال، حمایت از دولت، به علت ناتوانی آن در مقابله با نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی عظیمی که زحمتکشان با آن مواجه هستند، شکننده است. این تضاد بین احساس ملی و  تحقیر طبقه کارگر با مخالفت گسترده با یک ورزشگاه فوتبال، در یک کشور دیوانه فوتبال، خود را در برخی تظاهرات نشان داد.

چیزی که همه این کشورها در آن مشترکند آشکارا یک پاسخ همگانی به شکست رهبران، مؤسسات، و احزاب سیاسی در غلبه بر میراث و واقعیت استعمار، امپریالیسم، و سرمایه‌داری جهانی است. فوکویاما این شکست را در پشت افسانه نارضایتی طبقه متوسط از سطح مصرف‌گرایی و بیان فرهنگی پنهان می‌کند: آن‌ها شورش می‌کنند زیرا می‌خواهند شبیه ما در اروپا و ایالات متحده بشوند. شخص هرگز حدس نخواهد زد که یک بدنامی اقتصادی تقریباً بی‌سابقه و مستمر شالوده‌های احتماعی و سیاسی هر یک از این کشورها را طی پنج سال گذشته به لرزه درآورده است. شخص هرگز حدس نخواهد زد که همه چهار کشور مورد بحث از مشکلات اقتصادی و سیاسی شدید حل نشده توسط رهبران گذشته و کنونی خود رنج می‌برند.

در تونس، پذیرش بنیادگرایی نئولیبرالی توسط بن‌علی یک پاسخ ورشکسته به بیکاری جوانان بود. در مصر، رهبران فاسد برای تقویت حکومت منزوی خود بر مردم سرکوب شده، بی‌شرمانه بر تسامح با امپریالیسم تکیه کردند. رهبر ترکیه، مانند رهبران سیاسی-مذهبی دیگر مرام‌ها، فراتر از حدود حکمرانی گام نهاد و در را برای ابراز شکایات بسیار اپوزیسیون، که قبلاً با تعهد مذهبی پوشیده می‌ماند، بازکرد. و دولت سوسیال دموکرات برزیل حماقت تلاش برای مدیریت سرمایه‌داری همراه با قول رفع نابرابری‌های آن‌را کشف کرد.

از جنبش «خشمگین» (Indignados اسپانیا) تا جنبش «اشغال»، از احیای چپ آمریکای لاتین تا «بهار عربی»،  قیام‌های اصیل مردمی از شکست سرمایه‌داری در تحویل آینده و امنیتی ظهور کرده‌اند که قبل از بحران ٢٠٠۸ بسیار تضمین‌شده به‌نظر می‌رسید. میلیون‌ها نفر از مؤسسات، احزاب و رهبرانی که قبلاً به آن‌ها اعتماد داشتند، زده شده‌اند. این بدین معنی نیست که برای آن‌ها دست بد آمده است، بلکه بدین معنی است که هیچ دست خوبی در ورق‌های بازی پیدا نمی‌شود.

بازی‌های تئوریک براساس یک ایده جامعه‌شناسانه فاسد مانند «طبقه متوسط» شکست را تضمین می‌کند. البته شخص نمی‌تواند فوکویاما را بخاطر خریدن یکی از کلاهبرداری‌ها روشنفکرانه زمان ما کاملاً مقصر بداند. همه کس، از اتاق بازرگانی تا نارهبران کارگری، دوست دارند به ما خاطر نشان شوند که ما همه عضو یک مجموعه وسیع از مردم هستیم که از نظر اقتصادی بین ثروتمندان و فقرا واقع شده است. همه ما در مالکیت مسکن، یک کار خوب، تعطیلات، خانواده، و ارزش‌های آرامش‌بخش شریک هستیم، و تخیل ادامه می‌یابد. فقرای شوم‌بخت را داریم چون موفق نشده‌اند، البته آن‌ها سزاوار مهربانی و، شاید، صدقه ما هستند. ثروتمندان را داریم چون موفق بوده‌اند و شایسته احترام ما می‌باشند. این تصویر موزون تنها زمانی مختل می‌شود که ثروتمندان بیش از حد حریص یا فقرا شورشی شوند.

این افسانه به طبقه حاکم، به رد شدگان سیاسی آن، و سازش‌کاران طبقاتی کار در حفظ صلح و ثبات طبقاتی خدمت می‌کند. اما مهم‌تر از همه، این اختلاف طبقاتی واقعی بین کارفرمایان و کارکنان را پنهان می‌کند.

اختلافاتی که موجب انقلاب اصیل می‌شوند اختلاف بین تصوری مبهم از طبقه متوسط که با شبح یک دولت به همان اندازه  مبهم مخالف است، نیست بلکه بین قدرت و سلطه سرمایه‌داران کلان و کارگران گوناگون و عمدتاً بدون نمایندگی است که سرمایه‌داران را ثروتمند می‌کنند. این اختلاف طبقاتی آشکارا ترسیم شده عمدتاً علت از خودبیگانگی اقتصادی، و همچنین از خودبیگانگی فرهنگی و روحی جوانان است. آگاهانه یا غیرآگاهانه، این اختلاف نارضایتی و خشم تولید می‌کند. ستیز بین کارفرمایان و کارکنان آن‌ها، که از راه‌های گوناگون ابراز می‌شود، در پشت ستیزهای قرن بیست‌و‌یکم قرار دارد. و تنها حل آن به سود طبقه کارکن- طبقه کارگر- به این ستیزها پایان خواهد داد.

این ایدۀ جدیدی نیست، این یک ایده بزرگ، اما نه خیلی بزرگ است؛ و این ایده است که رهایی از شکست سرمایه‌داری، سوسیالیسم را مژده می‌دهد.

http://zzs-blg.blogspot.com/2013/07/middle-class-revolution-new-end-of.html

*************************************

گفتمان «جنبش سبز» چگونه گفتمان نظام شد؟

شورش‌های گسترده، اگر موفق شده بود، چه بدست می‌آورد؟ احتمالاً چيزی بدست می‌آورد که همه انقلاب‌های رنگی ديگر بدست آورده‌اند: جايگزين کردن دولتی که در راس يک اقتصاد عمدتاً دولتی قرار دارد، بر سرمايه‌گذاری خارجی محدوديت وضع می‌کند، و امتيازات قابل توجهی به رفاه اجتماعی می‌دهد، با دولتی که به خصوصی‌سازی گرايش دارد، محدوديت‌ها بر واردات و سرمايه‌گذاری خارجی را حذف می‌کند، و امتيازات خيلی کم‌تری به رفاه اجتماعی می‌دهد.

 

تارنگاشت عدالت
(بایگانی، ١٠ مرداد ١٣۸۸)

منبع: مارکسيسم-لنينيسم امروز
نويسنده: استفن گُوانس

نظری هوشيارانه پيرامون ايران

نگاه بخش‌های بسياری از چپ غربی به انتخابات مورد کشمکش در ايران و ناآرامی‌های متعاقب آن به‌نظر می‌رسد متأثر از يک انزجار قابل درک از عناصر تاريک‌انديش و زن‌ستيز اسلام و بيزاری از تئوکراسی باشد. توهمات رومانتيک پيرامون شورش‌ها نيز به مواضعی که چپ‌های غربی اتخاذ کرده‌اند، شکل داد. اما توهمات رومانتيک و بيزاری از اسلام جايی در تحليل هوشيارانه از آن‌چه که در ايران اتفاق افتاد ندارد.

اولاً، ما بايد روشن باشيم که حتا سرسوزنی مدرک وجود ندارد [که نشان دهد] ميرحسين موسوی، چالشگر اصلی، انتخابات را برد يا اين‌که در نتايج انتخابات دستکاری شد. بالعکس، يک نظرسنجی که سه هفته قبل از انتخابات انجام گرفت، و بودجه آن‌را «بنياد راکفلر» (سازمانی که به سختی تمايلی به پشتيبانی از پرزيدنت محمود احمدی‌نژاد دارد) تأمين کرد، پيروزی محرز رئيس‌جمهور فعلی را پيش‌بينی نمود.١

کن بالن و پاتريک دوهرتی، که نظر سنجی را انجام دادند، نوشتند که نظرسنجی آن‌ها «نشان داد احمدی‌نژاد با اختلاف دو به يک، بزرگ‌تر از تفاوت واقعی پيروزی در انتخابات جمعه، جلوتر بود.»٢

مُبلغان اين نظر که آراء دزديده شد، به پيروزی احمدی‌نژاد بر موسوی که يک آذری است، در مناطقی که آذری‌ها در اکثريت‌اند اشاره می‌کنند. اين بر اين درک ظاهری قرار دارد که ايرانيان براساس خطوط قومی رأی می‌دهند. اما نظرسنجی که بودجه آن‌را راکفلر تأمين کرد دريافت که «آذری‌ها دو به يک احمدی‌نژاد را بر موسوی ترجيح می‌دادند.»٣

گرچه ممکن است پوشش رسانه‌های غربی، که بر مشکلات اقتصادی ايران و نگرانی‌های ايرانيان در باره تنش‌ها با غرب متمرکز بود، مخاطبان غربی را به اين باور رسانده باشند که رئيس‌جمهور ايران بسمت شکست می‌رفت، اما بالن و دوهرتی استدلال می‌کنند که ايرانيان احمدی‌نژاد را ترجيح می‌دادند زيرا به او «بعنوان پايدارترين مذاکره کننده خود نگاه می‌کنند، شخصی که برای بدست آوردن يک معامله مناسب برای ايران-شبيه رفتن نيکسون ايرانی به چين- در بهترين موقعيت قرار دارد.»۴

اين به ارائه يک نظر متوازن از سطح حمايت از احمدی‌نژاد از جانب گزارشگران غربی که در تهران مستقر هستند، جائی‌که حمايت از موسوی قوی است، کمک نکرد. اين منجر بدان شد که اخبار غربی تصوير مخدوشی از محبوبيت موسوی ترسيم کنند. برخی چپ‌ها ادعا می‌کنند فرق نمی‌کند که انتخابات دزديده شده است يا نه.۵ اين بمعنی پذيرش ضمنی اين است که هيچ مدرک قانع کننده‌ای دال بر تقلب در انتخابات وجود ندارد، و تلاشی است برای انکار ضعف حياتی در حمايت از نيروهای هوادار موسوی.

بحث صحت انتخابات نه تنها خارج از موضوع نيست، بلکه بسيار بجاست. اگر اکثريت ايرانيان به احمدی‌نژاد رای دادند- و تراز مدارک می‌گويد چنين کردند- جنبشی را که باطل کردن گزينش انتخاباتی اکثريت واضح را هدف دارد نمی‌توان يک جنبش مشروع و دموکراتيک انتخاباتی دانست.

ثانياً، ما بايد پيرامون سياست‌های مورد نظر موسوی، و چگونگی تفاوت آن‌ها با سياست‌های مورد نظر احمدی‌نژاد روشن باشيم. موسوی مانند، وزارت امورخارجه ايالات متحده، وال استريت، و گروه‌های راستگرا در غرب، شديداً به تجارت آزاد، بازارهای آزاد، و اقتصاد آزاد متمايل است. او با هاشمی رفسنجانی، رئيس‌جمهور پيشين که بخاطر برداشتن گام‌های آزمايشی نخستين برای متلاشی کردن اقتصاد عمدتاً دولتی ايران، حمايت سياستمداران غربی و وال‌استريت را بدست آورد، متحد است. رفسنجانی از جمله ثروتمندترين افراد در ايران است.

احمدی‌نژاد، که دشوار بتوان او را يک سوسياليست دانست، و وزارت امورخارجه ايالات متحده، وال‌استريت و گروه‌های راستگرا در غرب با او مخالفند، سياست‌های اقتصادی را پيش برده است که با بازار آزاد، و مواضع نخبگان تجاری هوادار خصوصی‌سازی و هوادار سرمايه‌گذاری خارجی، هم در ايران و هم در در ايالات متحده، در تناقض است. بخش‌های اصلی اقتصاد ايران- نفت، گاز، حمل و نقل، بانکداری و بخش‌های مخابراتی- تحت کنترل دولت قرار دارند. فعاليت بخش خصوصی محدود است «به کارگاه های کوچک، کشاورزی، و خدمات»۶ . اين، بانک‌ها و سرمايه‌گذاران ايالات متحده- و نخبگان تجاری ايران را از فرصت‌های بزرگ سرمايه‌گذاری محروم می‌کند.

موسوی می‌خواهد اقتصاد تحت کنترل دولت در ايران، و يارانه‌ها، تعرفه‌ها و کنترل قيمت‌های همراه با آن‌را از بين ببرد. احمدی‌نژاد به حفظ آن‌ها تمايل دارد، يا حداقل، برای خلاص شدن از آن‌ها عجله کم‌تری دارد. سرمايه ايالات متحده به دلائل متعدد از احمدی‌نژاد متنفر است. از نطر سياسی مخالف اوست، زيرا او بر حق ايران به داشتن صنعت انرژی اتمی متکی بر خود پافشاری می‌کند. ايالات متحده و اروپا مايلند به ايران اجازه استفاد از انرژی اتمی برای مصارف غيرنظامی را بدهند، مادام‌که آن‌ها دسترسی ايران به اورانيوم غنی‌شده لازم برای بکار انداختن آن‌را کنترل کنند. اين غرب را در موضعی قرار خواهد داد که قادر باشد با تهديد بستن شير، از ايران امتياز بگيرد، و فرصت‌های پر منفعت سرمايه‌گذاری در اختيار سرمايه غربی قرار خواهد داد. از منظر ايران، اين پيشنهاد غيرقابل قبول است، زيرا ايران را در موضع وابستگی قرار خواهد داد، و زيرا ايران منابع غنی اورانيوم خود را دارد که می‌تواند آن‌را بسود خود مورد بهره‌برداری قرار دهد.

با احمدی‌نژاد همچنين از نظر سياسی به اين دليل مخالفت می‌شود که از حماس و حزب‌الله، مخالفان اسرائيل، سگ شکاری واشنگتن در خاورميانه، پشتيبانی می‌کند. هر دو سازمان بعنوان گروه‌های تروريستی که موجوديت اسرائيل را تهديد می‌کنند ترسيم می‌شوند، اما هيچ‌يک به اندازه کافی بزرگ يا نيرومند نيست، يا پشتيبانی لازم را ندارد که يک تهديد نظامی به موجوديت اسرائيل بحساب آيد. تهدید آن‌ها، اما، تونایی دفاع از خود است، بدين معنی که قادرند آسيب تلافی‌جويانه به اسرائيل وارد کنند و نتيجتاً به آن‌ها بعنوان موانعی در مقابل حرکت آزاد اسرائيل بنمايندگی از واشنگتن در جهت تأمين منافع ايالات متحده، نگاه می‌شود. از نظر اقتصادی، احمدی‌نژاد بخاطر حفظ «نرخ‌های بالای تعرفه و موانع غير‌تعرفه‌ای» ايران، قصور در از ميان برداشتن «موانع وارداتی» و باقی‌گذاشتن «مقررات محدود کننده بهداشتی sanitary و سلامت گياهی phytosanitary»  نارضايتی وال استريت را بجان خريده است. همچنين «اجرای ضعيف حقوق مالکيت فکری» از طرف او، «مقاومت در برابر خصوصی‌سازی» و اصرار بر نگه داشتن کامل بخش نفت در دست دولت، کسی را از ميان سرمايه‌گذاران و بانکداران وال‌استريت دوست او نکرده است.۷ به نظر وال‌استريت، گناهان احمدی‌نژاد عليه منافع سودجويانه بانک‌ها و شرکت‌های خارجی بيشمارند.

او «تلاش‌های آزمايشی برای اصلاح اقتصاد تحت کنترل دولت» را- که بوسيله رفسنجانی شروع شد و مورد حمايت موسوی است- متوقف کرد، و «هزينه‌های دولت را بميزان زيادی افزايش داده است.» او نرخ مالياتی را حفظ کرده است، که به نظر وال‌استريت، بسيار بالاست، و «قيمت‌های محصولات نفتی، برق، آب و گندم برای توليد نان را کنترل می‌کند»، «يارانه‌های اقتصادی» می‌دهد و «از طريق نظارت بر بنگاه‌های دولتی بسيار، برقيمت‌ها» تاثير می‌گذارد.۸  به همان اندازه نگران کننده برای وال‌استريت اين است که در زمان احمدی‌نژاد، سرمايه‌گذاری خارجی با «خصومت قابل توجهی» روبرو شده است. «دولت عامل غالب در اقتصاد مانده است.» اين بدين معنی است که فرصت‌های سرمايه‌گذاری سودآور از سرمايه ايالات متحده سلب می‌شود. «سرمايه‌گذاری خارجی در بسياری از فعاليت‌ها، از آن‌جمله بانکداری، مخابرات، حمل‌و‌نقل، نفت و گاز، محدود يا ممنوع است.» و موقعی‌که به سرمايه‌گذاران خارجی اجازه داده می‌شود، برای سهم آن‌ها از بازار سقف‌هائی تعيين می‌شود.۹

بانکداری نقطه ديگری برای معامله‌گران وال‌استريت است. دولت بانک‌ها را تحت نظارت شديد نگه می‌دارد و بخش بيمه تحت سلطه پنج شرکت دولتی است. بعلاوه، تحت دولت احمدی‌نژاد، کارگران ايران از حقوق قابل توجهی در مشاغل خود برخوردارند. دولت محدوديت‌های شديدی بر تعداد ساعات کار هفتگی وضع کرده، و اخراج يک کارگر، در اختيار سرمايه-برای تأمين نيازهای سودجويانه آن- نيست. اخراج کارگر «تصويب شورای اسلامی کار را لازم دارد.»١٠ اگر قرار باشد افرادی مثل احمدی‌نژاد بر سرکار باشند، آنوقت سرمايه ايالات متحده چگونه برای فربه شدن در جهان جولان بدهد؟ طُرفه اين است که کنترل دولت بر بخش‌های اصلی اقتصاد، کنترل قيمت‌ها، حقوق پا برجای کارگران و برنامه‌ريزی صنعتی روياهای دور چپ ايالات متحده هستند. و با اين وصف، بخش‌هائی از آن با کارزار موسوی سمپاتی دارد، حتا اگر هدف آن از ميان بردن ساختارهای اقتصادی باشد که چپ ايالات متحده خود آرزوی ايجاد آن را دارد.

زيمبابوه مورد مشابه‌ای را نشان می ‌هد. برنامه اقتصادی «زانو- پی. اف.» Zanu-PF  که از بدو تشکيل زيمبابوه، به تنهائی يا در ائتلاف، بر آن حکومت کرده است، برنامه‌ای است که پيشرفت رفاه اکثريت بومی را به هزينه مهاجران اروپائی و اعقاب آن‌ها و سرمايه‌گذاران خارجی دنبال کرده است. ابزار تحقق اين هدف بازپس گرفتن اراضی مصادره شده از طرف مهاجران اروپائی و اقدامات حمايتی بسود رشد صنعت و سرمايه‌گذاران داخلی بوده است. اين يک برنامه سوسياليستی نيست، اما به استثنای دوره کوتاهی در دهه ١۹۹٠، رويکرد نئوليبرالی راضی کردن سرمايه‌گذاران خارجی به قيمت رفاه اجتماعی و وابستگی اقتصادی را طرد کرده است. زيمبابوه به دلائل مشابه در کنار ايران تقريباً در پايين ليست شاخص آزادی اقتصادی «بنياد ميراث» Heritage Foundation و وال‌استريت قرار دارد. «جنبش برای تغييرات دموکراتيک»، آپوزيسيون اصلی Zanu-PF، از بدو پيدايش خود، همان سياست‌های تجارت آزاد، بازار آزاد، اقتصاد آزاد مورد نظر موسوی در ايران را در پيش گرفته است. «جنبش برای تغييرات دموکراتيک» از مالکيت خصوصی، خصوصی‌سازی بنگاه‌های دولتی و باز کردن درهای زيمبابوه به روی تجارت و سرمايه‌گذاری خارجی، با شرايطی که بسود بانک‌ها و شرکت‌های خارجی است پشتيبانی می‌کند. اين بدون هيچ‌گونه ترديدی يک حزب کمپرادورهاست. و با اين وجود، چون خود را بصورت حزب دموکراسی، آزادی و حقوق بشر می‌نماياند، بخش‌های بزرگی از چپ غربی هدف آن‌را بعنوان هدف خود  قلمداد می‌کنند.

ثالثاً، ما بايد پيرامون نقشی که واشنگتن در دامن‌زدن به يک انقلاب رنگی در ايران بازی کرده است روشن باشيم. با توجه به تيترهای زير اين امر پنهانی نبوده است: «بوش کارزار تبليغاتی بزرگ در ايران را طراحی می کند. کنگره خواهان ۷۵ ميليون بودجۀ برنامه شد»١١، «آيا ايالات متحده انقلاب مخملی در ايران را طراحی می کند؟»١٢، «حرکتی برای دامن زدن به دموکراسی در ايران. تيم بوش از نقشه‌ای برای هل دادن اصلاحات با رهبری ايرانی پرده برداشت»١٣، «آيا واقعاً می‌تواند موجب «تغيير رژيم» شود»١۴، «ايالات متحده تمرکز خود بر ايران را تيزتر می‌کند. وزارت امورخارجه ايالات متحده دفتر ويژه‌ای برای … ارتقای يک گذار دموکراتيک در جمهمری اسلامی تاسيس می کند»١۵، «ايالات متحده و انگلستان استراتژی دموکراسی برای ايران را طراحی می‌کنند»١۶، «ايرانيان پيرامون بودجه ويژه برای تغيير رژيم اظهار نظر می‌کنند»١۷، «بودجه تغيير رژيم واشنگتن برای پخش تبليعات ايالات متحده بداخل ايران، سازماندهی شبکه‌های ناراضيان بکار گرفته شده است»١۸ و برای تعليم فعالين عدم-خشونت و هوادار دموکراسی جهت رهبری تظاهرات خياباتی در پی انتخابات مورد اختلاف از آن استفاده شده است.

هيچ‌کس نمی‌تواند انکار کند واشنگتن تلاش نموده است جنبشی که ايران را تکان داده است را براه بياندازد. اما اين واقعيت مانع از آن نمی‌شود که چپ‌های هوادار موسوی ادعا نکنند که ارتقای دموکراسی از طرف واشنگتن (چيزی که مقام رسمی دولت بوش روزی آن‌را «راهنمائی برای آوردن اروپائی‌ها در پشت يک سياست قوی‌تر بدون آن‌که «تغيير رژيم» ناميده شود» ناميد)١۹ ذره‌ای تاثير نداشته است. و البته، در اصل، اين می‌تواند درست باشد. صِرف اين‌که واشنگتن ده‌ها، اگر نه صدها ميليون دلار خرج هدايت جنبش وسيع سرنگونی‌طلب برای برکنار کردن احمدی‌نژاد و حاکمان تئوکراتيک ايران کرده است، بدين معنی نيست که اين موثر واقع شد. جنبش ممکن است بطور ارگانيک ظهور کرده باشد. با اين وجود، اين‌که آیا مداخلات واشنگتن در امور داخلی ايران باعث طغيان شده است یا که هيچ ارتباطی با آن ندارد، کلاً بی‌معنی است، و اگر بی‌معنی هم نباشد، بی‌ربط است. بی‌معنی است زيرا، از هم جدا کردن عوامل داخلی و خارجی که با تاثير متقابل بر هم تظاهرات خيابانی که در پی انخابات مورد کشمکش ايران رخ داد را بوجود آوردند، غيرممکن است. احمقانه است که گفته شود پديده‌ای به پيچيدگی تظاهرات خيابانی طولانی، به عوامل داخلی در يک طرف ، يا به عوامل خارجی در طرف ديگر، بی ارتباط است.

آن‌چه که به يقين حقيقت دارد اين است که حوادث پيرامون انتخابات مورد کشمکش محصول عوامل داخلی و خارجی و شرايط تاريخی است که با هم در آميخته‌اند، بر هم تاثير متقابل دارند و قابل جدا کردن از هم نيستند. طرح اين ادعا که طغيان کلاً نتيجه عوامل داخلی بود و عوامل خارجی هيچ نقش مهمی در آن نداشتند (يا بالعکس) شبيه اين است که گفته شود آن‌چه که يک خودرو را می‌سازد موتور آن است و اين‌که چرخ‌ها، بدنه، بانک بنزين و غيره آن مهم نيستند. ثانياً چه فرق می‌کند حتا اگر شما بتوانيد نشان دهيد که طغيان بعلت تلاش‌های واشنگتن برای هدايت آن ، يا صرفاً بعلت عوامل داخلی بود؟

هنوز واقعيت اين است که واشنگتن سعی کرد در امور داخلی ايران دخالت نمايد، دولت آن‌را به دلائلی که به سياست‌های آن و سياست‌های اقتصادی مربوط می‌شود سرنگون کند، و اين‌که آن‌چه که واشنگتن کرد غيرقابل تحمل است. بخش‌هائی از چپ ايالات متحده به «جنبش‌سازی» و کُنش ورزی دموکراسی مقاومت منفی وزن زيادی می‌دهند، و از آزمودن نتيجه شورش‌های انقلاب رنگی کاملاً فاصله می‌گيرند. کانون توجه آن‌ها بسيار محدود شده، متمرکز بر ابزار باقی مانده است و آن‌ها از پرسش «برای کدام هدف؟» احتراز می‌کنند. برای اين چپ‌ها، اين روند است که مهم است و نه نتيجه. در واقع، نتيجه، استثنائاً تا آن‌جائی که خود روند است، هرگز زير سؤال نمی‌رود. برای آن‌ها، کافی است که شمار بسياری از مردم برای چالش کردن دولت اجتماع نمايند. اما ما بايد از هر جنبشی بپرسيم: به چه هدفی می‌خواهد برسد؟ و مهم‌تر از آن، احتمال رسيدن به آن چيست؟ يک هدف شورش‌های گسترده در ايران ابطال نتيجه انتخابات است، به اين بهانه که در آن تقلب شده است. اما اگر همان‌طور که تراز مدارک نشان می‌دهد در انتخابات تقلب نشده باشد چی؟ جنبشی را که بخواهد موسوی را بجای احمدی‌نژاد بنشاند- اگر اکثريت ايرانيان احمدی‌نژاد را بخواهند- مشکل بتوان دموکراتيک دانست.

اين نکته مهمی است، زيرا بسياری از چپ‌هائی که از امر مقاومت منفی، هواداری دموکراسی، و جنبش‌سازی حمايت می‌کنند، به اعتراف خود احساسات هواداری از دموکراسی به آن‌ها انگيزش می‌دهد. هر چه باشد، آن‌ها خود را فعالين «هوادار-دموکراسی» می‌نامند. اما حمايت از جنبشی که می‌خواهد گزينش انتخاباتی اکثريت ايرانيان را سرنگون کند، دموکراتيک نيست. ما بايد همچنين روشن باشيم که ده‌ها هزار انسان، ضرورتاً «مردم» را نماينگی نمی‌کنند. انبوه ايرانيانی که در خيابان‌های تهران گردآمدند به نظر می‌رسد قشری از «دانشجويان و فارغ‌التحصيلان دانشگاه‌ها، و پردرآمدترين ايرانيان» را نمايندگی کنند.٢٠ بسياری از آن‌ها در غرب تحصيل کرده‌اند، در طی آن، ارزش‌های هوادار امپرياليسم را پذيرفته‌اند.  آن‌ها بخاطر انبوه بودن همانقدر «مردم» بحساب می‌آيند که انبوه کاتوليک‌های هوادار کليسای روم که هر عيدپاک در برابر کليسای سنت پيتر اجتماع می‌کنند «مردم» بحساب آيند. با اين وجود، برخی خواهند گفت که تا آن‌جا که جنبش در پی سرنگون کردن رژيم تئوکراتيک است، در سمت‌گيری خود مترقی است (و با اين حال روشن نيست که جنبش بخواهد حکومت را بخاطر چيزی بيش‌تر از آن‌چه که يک تقلب انتخاباتی می‌داند، چالش نمايد). اما حمايت کردن از شورش بخاطر محتوای مترقی آن هم‌سطح است با حمايت از رژيم بخاطر محتوای مترقی سياست‌ها و ساختارهای اقتصادی آن.

اين‌که يک شخص از کدام طرف حمايت می‌کند، به‌نظر می‌رسد به مسئله دولت در برابر مخالفت با دولت برگردد. آنارشيست‌ها که از نظر فلسفی مخالف دولت، هر دولتی، هستند بطور قابل پيش‌بينی در کنار اعتراض‌کنندگان قرار می‌گيرند. تروتسکيست‌ها که از همه دولت‌های مرتبط با انقلاب‌هائی که هدف دامن زدن به انقلاب جهانی سوسياليستی را دنبال نمی‌کنند (يا از آن هدف فاصله گرفته‌اند) بيزارند، طبيعتاً مخالف مدافعان انقلاب ايران هستند و از کسانی که قصد سرنگون کردن آن‌ها را دارند، حمايت می‌کنند. سوسيال دموکرات‌ها و ليبرال‌ها، که زالوهای اصلاح‌ناپذير هر جنبشی هستند که خود را وظيفه‌دار اصول ليبرال دموکراتيک بداند، در کنار اعتراض‌کنندگان قرار می‌گيرند زيرا اعتراض کنندگان بعنوان مدافعان بهترين ارزش‌های غربی به‌نظر می‌رسند. آن‌ها همچنين علاقه خاصی به احمدی‌نژاد ندارند و بدنبال هر بهانه مترقی هستند تا دق‌دلی خود را از رئيس‌جمهور ايران، رهبری تئوکراتيک ايران، و بطور کلی اسلام خالی کنند. در اين مورد، آن‌ها بزرگ‌ترين رياکاران هستند، زيرا در حالی‌که ضدامپرياليست‌ها را بخاطر ضد‌امپرياليسم منفی (يعنی، حمايت از هر رهبر، جنبش يا حزبی که مخالف ايالات متحده باشد، صرفاً به اين دليل که ايالات متحده با آن‌ها مخالف است) مورد انتقاد قرار می‌دهند، خودشان پيوسته در جستجوی دلائل در ظاهر مترقی  برای اين هستند که به جنگ صليبی وزارت امورخارجه ايالات متحده عليه هدف‌های خارجی ملحق شوند.

آرامش غنودن محکم در افکار عمومی باب روز،  و در عين‌حال کسب اعتبار مترقی بابت آن، وسوسه‌ای است که ليبرال‌ها و سوسيال دموکرات‌ها هرگز قادر به مقاومت در برابر آن نبوده‌اند. آن ممکن است توضيح دهد که چرا آن‌ها مشتاق پشتيبانی از شورش عليه حکومت ايران بوده اند (اقدامی که بخوبی در چارچوب افکار عمومی باب روز قرار دارد) در حالی‌که در قبول جنبش مبارزه منفی و هوادار- دموکراسی که حکومت لبنان را (خارج از افکار عمومی باب روز به اين دليل که از پشتيبانی حزب‌الله برخوردار است) چالش می‌کند قصور نموده‌اند.

اکنون، چون کوتاهی در محکوم کردن واضح دولت ايران مرا در معرض اتهامات حمايت از احمدی‌نژاد، سوسيال دموکراسی ويژه او، و بطور کلی اسلام سياسی قرار می‌دهد، من بايد چند نکته را روشن کنم. من پشتيبان ترتيبات اقتصادی نيم‌بند نيستم. يک اقتصاد دارای تعدادی محدوديت بر انباشت سرمايه خصوصی و تعدادی امتياز به رفاه اجتماعی، (از نوعی که احمدی‌نژاد بسمت آن تمايل دارد) تحت شرايط مشخص، ممکن است بيش‌تر از ترتيبات نيم‌بندی که بدون دست برداشتن از بازارها و سود، در پی مزايای سوسياليسم است، هادی رشد اقتصادی باشد. با اين وجود، چنين اقتصادی شبيه يک اقتصاد مبتنی بر مالکيت کامل عمومی بجای اقتصاد آزاد، برنامه‌ريزی مرکزی بجای بازار، و توليد منطقی برای استفاده بجای توليد برای سود، پاسخ‌گوی نيازهای مردم عادی نيست. اين است آن شکلی از جامعه که من ترجيح می‌دهم. در ارتباط با اسلام سياسی، من بعنوان يک واقعيت، نه يک ايده‌آل به آن نگاه می‌کنم. اسلام سياسی در لحظه کنونی، نيروی اصلی ضدامپرياليستی در سرتاسر غرب و جنوب آسياست، که از جنبش‌های سکولار، چپ‌گرا و مارکسيستی که با خود اسلام سياسی تضعيف شده بودند، پيشی گرفته است. ترجيح من بسمت جنبش‌ها و احزاب ضدامپرياليستی دارای سمت‌گيری مارکسيستی است، اما ترجيح من در پذيرش هشيارانه واقعيت دخالتی ندارد.

و خير، من سمپاتی به اسلام ندارم. من يک آته‌ايست هستم، و زن‌ستيزی، خرافات و آداب بی‌معنی اسلام همان‌قدر مرا آزار می‌دهد که زن‌ستيزی، خرافات و آداب بی‌معنی برادران آن، يعنی يهوديت و مسيحيت. اما هم‌زمان با اين، مخالفت با احمدی‌نژاد و انقلاب ايران از طرف دولت‌های غربی و پشتيباتی آن‌ها از شورش به‌هيچوجه ارتباطی با اسلام ندارد و کاملاً به سياست‌ها، اقتصاد و منافع طبقاتی مربوط است. در غرب و جنوب آسيا، در غيبت جنبش‌های نيرومند مارکسيستی، اسلام به عامل متحده کننده ضدامپرياليستی مبدل شده است. مذهب کاتوليک روم، بعنوان پوششی بر مبارزه ضدامپرياليستی جنبش جمهوريخواهی ايرلند، هرگز مانع حمايت چپ‌گراهای غربی از آن نشد. عجيب است که اسلام در حمايت از مبارزات مشروع ضدامپرياليستی مسلمانان دخالت داده می‌شود. شورش‌های گسترده، اگر موفق شده بود، چه بدست می‌آورد؟ احتمالاً چيزی بدست می‌آورد که همه انقلاب‌های رنگی ديگر بدست آورده‌اند: جايگزين کردن دولتی که در راس يک اقتصاد عمدتاً دولتی قرار دارد، بر سرمايه‌گذاری خارجی محدوديت وضع می‌کند، و امتيازات قابل توجهی به رفاه اجتماعی می‌دهد، با دولتی که به خصوصی‌سازی گرايش دارد، محدوديت‌ها بر واردات و سرمايه‌گذاری خارجی را حذف می‌کند، و امتيازات خيلی کم‌تری به رفاه اجتماعی می‌دهد. گردن نهادن به اصول اقتصاد آزاد، تجارت آزاد، بازار آزاد و هواداری از سرمايه‌گذاری خارجی، مشخصه اصلی برنامه احزاب و جنبش‌هايی بوده است که در يوگسلاوی سابق، بلاروس، زيمبابوه، و اکنون در ايران از حمايت تلاش‌های تغيير رژيم غربی برخورد شده‌اند. به اين دليل که بانک‌ها، شرکت‌ها و سرمايه‌گذاران غربی بيش‌ترين سود را از اين سياست‌ها می‌برند، تعجب‌آور نيست که دولت‌های غربی به احزاب و جامعه مدنی اقماری آن‌ها که برای اين اهداف فعاليت می‌کنند کمک مالی می‌دهند.

اين نيز تعجب‌آور نيست که اين احزاب بخاطر ايجاد حمايت عمومی، خود را نه آن‌طور که هستند بعنوان مدافعان منافع سرمايه‌داری و امپرياليسم، بلکه بعنوان چراغ راهنمای دموکراسی و حقوق بشر که  درگير مبارزه با رژيم‌های عقب‌مانده، بی‌کفايت، فاسد، ديکتاتوری هستند، ترسيم می‌کنند. دولت‌های محاصره شده، ممکن است بدلائل تاريخی، فرهنگی و ضرورت‌های بقاء سياسی، ايده‌های ليبرالی که غربی‌ها گرامی می‌دارند را نپذيرند. هيچ‌کدام از آن‌ها در سمت‌گيری خود مارکسيست نيستند، طبقه کارگر يا دهقانان بر آن‌ها تسلط ندارند، يا در جهت سوسياليسم کار نمی‌کنند. اما آن‌ها مواضعی در جهت مقاومت در برابر سلطه سرمايه‌داری امپرياليستی اتخاذ کرده‌اند، و ادامه مقاومت تنها اميد آن‌ها برای اين است که بشيوه‌ای درون‌زا طوری توسعه يابند که با نيازهای سودجويانه سرمايه خارجی مخدوش نشده ، بلکه پاسخ‌گوی نيازهای رفاه اجتماعی مردم‌شان باشد. اگر  بتوان آن‌ها را با جنبش‌های دارای سمت‌گيری مارکسيستی که سوسياليسم در دستور کار آن‌ها قرار دارد پايين آورد، جنبش سرنگون طلب ارزش حمايت کردن خواهد داشت.

اما واقعيت اين است که جنبش سرنگون طلبی که در ايران ظهور کرده است نه مارکسيستی است و نه آماج‌های سوسياليستی دارد، و پيروزی آن احتمالاً به دولتی خواهد انجاميد که مايل به همدستی با سرمايه خارجی بشيوه‌هائی است که شاهد يک عقب‌گرد در وضعيت مردم عادی ايران خواهد بود. بدلائلی که در بالا ذکر شد، حمايت چپ‌ها از شورش در ايران اشتباه است. شورش بر مخالفت مشروع با يک انتخابات بواقع بسرقت رفته قرار ندارد، زيرا دليلی وجود ندارد که انتخابات بسرقت رفته است؛ اين‌را مشکل بتوان دموکراتيک ناميد، زيرا می‌خواهد تصميم اکثريت مردم ايران را باطل کند؛ و منافع اکثريت مردم ايران را هم در نظر ندارد، زيرا می‌خواهد دولتی را بقدرت برساند که عليه منافع ايرانيان عادی، همدست سرمايه خارجی خواهد بود. ذينفع‌های شورش پيروز، بانک‌ها و سرمايه‌گذاران غربی خواهند بود، که دليل تلاش دولت‌های غربی در براه انداختن شورش را توصيح می‌دهد. ايرانيان دارای درآمدهای بالا، تحصيل‌کرده در دانشگاه‌های شيک غربی نيز بهره‌مند خواهند شد. آن‌ها به پست‌های پر نان و آبی دست خواهند يافت که غارت ايران بدست بانک‌ها و شرکت‌های غربی را تسهيل خواهد کرد. از اينرو، جای تعجب زياد نيست که آن‌ها انرژی (و دولت‌های غربی پول، آموزش و تبليغات) را در خدمت شورش قرار دادند.

پی نويس‌ها:
١- کن بالن و پاتريک دوهرتی، «احمدی نژاد کسی است که ايرانی ها می خواهند»، گاردين Guardian (بريتانيا)، ١۵ژوئن ٢٠٠۹.
٢- همانجا.
٣- همانچا.
۴- همانجا.
۵- بعنوان مثال نگاه کنيد به بيانيه ٢۸ ژوئن ٢٠٠۹  حزب راه آزادی سوسياليستی پيرامون ايران:
http://freedomroad.org/content/view/656/1/lang,en
۶- شاخص آزادی اقتصادی ٢٠٠۹:
http://www.heritage.org/Index/Country/Iran
۷- همانجا.
۸- همانجا.
۹- همانجا.
١٠- همانجا.
١١- گاردين Guardian (بريتانيا)، ١۶ فوريه ٢٠٠۶.
١٢- پرس تی. وی. Press TV (ايران) ١۸نوامبر ٢٠٠۸.
13- کريستين ساينس مانيتور Christian Science Monitor، ١۷ فوريه ٢٠٠۶.
١۴- سی. ان. ان. CNN، ٢ مارس ٢٠٠۶.
١۵- فايننشال تايمز Financial Times (بريتانيا) ٢١ آوريل ٢٠٠۶.
١۶-  MRZin، ١۵ ژوئيه ٢٠٠۸.
١۷- گاردين (بريتانيا)، ١۶ فوريه ٢٠٠۶.
١۸- لوس‌آنجلس تايمز، ٢ سپتامبر ٢٠٠۸.
١۹- گای دينمور Guy Dinmore، «ايالات متحده و بريتانيا استراتژی دموکراسی برای ايران را ايجاد می‌کنند»، فايننشال تايمز (بريتانيا)، ٢١آوريل ٢٠٠۶.
٢٠- بنا بر نظر‌سنجی بالن و دوهرتی، بيش‌ترين حمايت موسوی از ميان اين اقشار می‌آيد.

http://mltoday.com/en/a-sober-view-of-iran-630.html

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: