اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

ظهور و زوال دولتهای رفاه در غرب و اردوگاه شوروی: پروفسور جیمز پتراس٬ مجله هفته

رژیمهای سرمایه که دیگر در رقابت با سیستم های رفاهی بلوک شرق نیستند، همگی ” هر چه کمتر، بهتر” را شعار کار خود قرار داده اند: کم کردن هزینه های اجتماعی یعنی یارانه های بیشتر برای سرمایه داران، بودجۀ بیشتر برای براه انداختن جنگهای امپریالیستی و تأسیس سیستم پلیسی ” امنیت میهنی”. کاستن مالیات بر روی سرمایه یعنی سود بیشتربرای سرمایه دار.

زوال نظم قانونی ، منجر به روی کارآمدن اشکال فجیع سرمایه داری غارتگر گانگستری در کشورهای اتحاد شوروی سابق و دیگر اعضای پیمان ورشو گردید. برخلاف تصورات واهی چپ ” ضد استالینیست” در هیچیک از این کشور ها ، دموکراسی سوسیالیستی “مابعد- استالینی” شکل نگرفت. عوامل اصلی سرنگونی دولت رفاه اشتراکی و برندگان اصلی خلاء قدرت بوجود آمده، معدودی اولیگارش میلیاردر بودند که خاک روسیه و اروپای شرقی را به توبره کشیدند. سر دسته های کارتل های مواد مخدر و تجارت چند میلیاردی تجارت برده های سفیدپوست ، کسانی که صدها هزار کارگران بیکار شدۀ کارخانجات و فرزندانشان در اوکراین، مولداوی، لهستان، مجارستان، کوسوو، رومانی و غیره را در الکل، مواد مخدر و فحشاء غرق کردند.

روشنفکران ” ضد استالینیست” می توانند ادعا نمایند که نتیجه ای را که آنها در ذهن داشتند، بسیار دور از آنی است که اکنون بوجود آمده و از پذیرش هرگونه مسئولیتی در مورد نتایج واقعی اعمالشان سرباز زنند. شعار وقیحانۀ ” هر رژیمی از استالینیسم بهتر است” تو خالی بودن خود را در پرتگاه عظیمی که یک نسل کامل از طبقۀ کارگر بلوک کشورهای اروپای شرقی و خانواده هایشان را در خود بلعید، به عیان نشان داد. حالا دیگر باید آنها به ارتش چند میلیونی کارگر بیکار در در شرق، به میلیون ها نفر قربانی مبتلا به سل و ایدز در روسیه و اروپای شرقی ( در حالیکه “قبل از فروپاشی” هرگز سل و ایدز اینگونه شایع نبود)، و به زندگی تباه شدۀ میلیون زن جوان که در فاحشه خانه های تل آویو، پریستینا، بخارست، هامبورگ، بارسلون، امان، طنجه و بروکلین….گیر افتاده اند، نظری بیفکنند.

در جهان کنونی ” ضد استالینیسم” استعاره ایست برای نسلی ورشکسته که در حاشیۀ سیاست توده ها درجا زد. نئولیبرالیسم بدخیم به خدمتش گرفت واز زبان تحقیر آمیزش برای از میان برداشتن دولت رفاه استفاده کرد (بیاد بیاوریم که بلر و بوش نیز” ضد استالینیست” بودند). امروز فشار توده ای برای ساختمان دوبارۀ دولت رفاه در همان کشورهایی دیده می شود که سیستم حمایتی اجتماعی را از دست داده اند و یا آنکه در شرف از دست دادن آن هستند- کشورهایی همچون یونان، پرتغال، اسپانیا و ایتالیا و کشورهای آمریکای لاتین، جائیکه قیامهای توده ای با ریشۀ مبارزۀ طبقاتی در پیوند با مبارزۀ آزادی بخش ملی، در حال گسترش است.

ظهور و زوال دولتهای رفاه در غرب و اردوگاه شوروی

در تیر ۵, ۱۳۹۲

james petras

نوشتۀ پروفسور جیمز پتراس
مقدمه
از مشخصه های اقتصادی- اجتماعی بارز دو دهۀ اخیر ، بازپس گیری تمام آن قوانین رفاه اجتماعی است که برای نیم قرن در اروپای غربی و آمریکای شمالی وضع شده بود. کاهش بی سابقه در زمینه هائی چون خدمات اجتماعی، پرداخت حق اخراج، میزان استخدام بخش دولتی، خدمات بهداشت، هزینۀ آموزش پرسنل ، زمان مرخصی و تضمین شغلی، همزمان شد با بالا رفتن شهریه های تحصیلی، افزایش بخشودگی مالیاتی ثروتمندان ، بالا بردن سن بازنشستگی و همینطور افزایش چشمگیر نابرابری، عدم امنیت شغلی و تند شدن سرعت کار.
زوال “دولت رفاه” خط بطلانی است بر نظرات اقتصاددانان ارتدوکس . زیرا مطابق نظر این اقتصاددانان، “بلوغ” سیستم سرمایه داری، “دولت پیشرفته” ، تکنولوژی برتر و پیچیدگی خدماتش، رفاه بیشتر و سطح بالاتر زندگی و درآمد را با خود به همراه خواهد آورد. این درست است که “خدمات و تکنولوژی” رشد چند برابر داشته، اما اقتصاد قطبی تر شده و شکاف میان دستمزد کارمندان دستمزدی فروشگاهها با درآمد دلالان بورس و سرمایه گذاران کلان، بسیارعمیق تر گردیده است. استفاده از کامپیوتر در اقتصاد، منجر به حسابداری الکترونیکی، کنترل هزینه و گردش سریع سرمایه های احتکاری برای کسب سود بیشتر شده ،اما همزمان با این تغییرات ، دربودجه های خدمات اجتماعی شاهد کاهش های وحشیانه ای هستیم.
به نظر میرسد این “بازپس گیری عظیم” روندی همه جانبه و دراز مدت است که در کشورهای سلطه گر سرمایه داری اروپا و آمریکای شمالی وهمچنین در کشورهای سابقاً سوسیالیست اروپای شرقی شکل گرفته. لذا جا دارد که دلایل ریشه ای پاگرفتن این روند را در چارچوب مقتضیات خاص هر کشور، مورد بررسی قرار داد.
منشاء بازپس گیری عظیم
پدیدۀ زوال دولت رفاه و سقوط فاحش سطح زندگی را باید از دو جنبۀ مختلف مورد بررسی قرار داد. از یک جنبه باید به تغییرات عمیق در سطح بین الملل در نظر داشت. سیستم قبلی جهان که از دو قطب رقیب و بر پایۀ رقابت بین دولتهای رفاهی-اشتراکی در بلوک شرق از یک طرف و دولتهای سرمایه داری اروپای غربی و آمریکا از طرفی دیگر شکل گرفته بود، اکنون جای خود رابه سیستمی تک قطبی که در انحصار دولتهای سرمایه داری رقیب هست، داده است.
جنبۀ دوم تحقیق ما باید به بررسی تغییر روابط داخلی جوامع سرمایه داری بپردازد: یعنی تغییراساس سازماندهی رابطۀ بین کار و سرمایه و گذاراز مبارزات طبقاتی پرحدت به همکاری طبقاتی درازمدت .
نویسندۀ این مقاله، بر این باور است که ظهور دولتهای رفاه، نتیجۀ تاریخی آن دوره ای است که در آن رقابت شدیدی بین دولتهای رفاهی- اشتراکی و سرمایه داری وجود داشته و جنبش های اجتماعی و اتحادیه های کارگری با جهت گیری مبارزۀ طبقاتی بر سازمانهای آشتی جوی طبقاتی تفوق داشتند.
روشن است که این دو روند بهم ارتباط دارند :هر قدر که دولتهای اشتراکی، تسهیلات رفاهی بیشتری برای مردم خود ایجاد می کردند، اتحادیه ها و جنبش های اجتماعی در غرب با شاهد مثال آوردن از این کشورها ، انگیزۀ قوی تری برای تشویق اعضای خود و به چالش کشیدن سرمایه داران داشتند تا آنها را مجبور به وضع قوانین رفاهی مشابهی نمایند.
منشاء و تکامل دولتهای رفاه در غرب
درست بعد از شکست رژیمهای سرمایه داری فاشیستی و شکست نازی ها در آلمان، اتحاد شوروی و متحدین سیاسی اش در اروپای شرقی به برنامۀ نوسازی عظیم ، بهبود و رشد اقتصادی و تثبیت قدرت خود بر مبنای انجام اصلاحات ریشه ای اجتماعی دست زدند. وحشت عمیقی رژیمهای سرمایه داری غربی را در گرفت که طبقۀ کارگر این کشورها نیز از نمونۀ اتحاد شوروی” پیروی” کرده و حداقل از اقدامات و احزابی حمایت نمایند که موجب تضعیف بازگشت سرمایه داری گردد.با توجه به همکاری سرمایه داری های غربی با نازی ها و مخالفت بی رمق و دیر هنگام آنها با سرمایه داری فاشیستی، بعد از جنگ آبرویی برای این دولتها باقی نمانده بود و توانایی دست یازی به روشهای سرکوب خشن گذشته را نداشتند.درنتیجه آنها،استراتژی دوگانه ای را برای مقابله با اصلاحات اشتراکی- رفاهی اتحاد شوروی در پیش گرفتند: سرکوب گزینشی کمونیستهای خانگی و چپهای رادیکال و دادن امتیازهای رفاهی برای حفظ وفاداری اتحادیه ها و احزاب سوسیال دموکرات و دموکرات مسیحی به سیستم سرمایه داری.
با بهبود شرایط و رشد اقتصادی بعد از جنگ، رقابت سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیکی شدت گرفت: بلوک اتحاد شوروی، دست به اصلاحات زیادی زد که ازآن جمله تامین اشتغال کامل، تضمین امنیت شغلی، بیمۀ پزشکی عمومی، آموزش عالی مجانی، یک ماه مرخصی با حقوق، بازنشستگی با حداکثر حقوق، اردوهای تابستانی مجانی ، محلهایی برای استراحت خانواده های کارگران و مرخصی طولانی بعد از زایمان برای مادران شاغل بود . این حکومت ها، تأکیدشان به جای مصرف فردی، بر روی اهمیت رفاه اجتماعی بود. سرمایه داری غرب، در عین آنکه مصرف فردی کارگران را به کمک اقتصاد پیشرفته تر غربی با استفاده از پرداختها ی قسطی ماهیانه و اعتبارات با بهرۀ کم، افزایش داد. اما در عین حال تحت فشار بود که چیزی معادل آنچه کشورهای شرقی به کارگران عرضه می کردند به آنها بدهد.
از اواسط سالهای دهۀ ۴۰ تا اواسط دهۀ ۷۰ قرن بیستم، غرب با دو هدف در رقابت با اتحاد شوروی بود: وفاداری کارگران را در غرب برای خود نگهدارد و در عین منزوی نمودن بخشهای رزمندۀ اتحادیه های کارگری، کارگران شرق را با قول برنامه های رفاهی مشابه به همراه مصرف شخصی بهتر، اغوا نماید.
علی رغم این پیشرفتها در برنامه های رفاه اجتماعی، شرق و غرب هر دو دستخوش اعتراضات کارگری شد ند. در اروپای شرقی، اعتراضات کارگری متمرکز بود بر استقلال ملی، و مبارزه بر علیه سلطۀ اقتدار طلب و قیّم گرای اتحادیه ها و اعتراض به کمبود کالاهای مصرف شخصی. در غرب، کارگران- دانشجویان فرانسه و ایتالیا در اعتراضات عظیمشان ،خواستار پایان بخشیدن به سلطۀ سرمایه داری در محل کار و زندگی اجتماعی شدند. مخالفت توده ای با جنگهای امپریالیستی (در هند و چین و الجزایر و غیره ) و اشکال سلطه گر دولتهای سرمایه داری ( مانند نژاد پرستی) و تمرکز بی سابقۀ ثروت شدت گرفت.
به زبان دیگر هدف مبارزه های جدید در غرب و شرق ، تعمق بخشیدن به خدمات دولت رفاه و توسعۀ اعمال قدرت سیاسی – اجتماعی مردم بر روی دولت و روند تولید بود.
ادامۀ رقابت بین سیستمهای رفاه اشتراکی و سرمایه داری، تضمینی بود برای آنکه اصلاحات بدست آمده برگشت ناپذیر شود. اما شکست جنبش های اجتماعی دهه های ۶۰ و ۷۰ در عین حال امکان تعمیق بیشتر در قوانین رفاه اجتماعی را از بین برد . از آن مهمتر، رابطۀ طبقۀ حاکم و کارگران در هر دو اردوگاه به بن بستی رسید که خود منجر شد به رکود اقتصادی، بوروکراتیک شدن اتحادیه های کارگری و احساس نیاز طبقۀ سرمایه دار به یک رهبری تازه و پویا که اردوگاه اشتراکی را به چالش کشیده و بطور سیستماتیک دولت رفاه را از بین ببرد.
روند بازگشت: از ریگان و تاچر تا گورباچف
این قول غرب که مصرف گرایی توده گیر می تواند با برنامه های رفاهی پیشرفته همراه باشد ، دروغ بزرگی بود که به خورد توده های کشورهای اردوگاه رفاهی – اشتراکی دادند . توده ها در شرق ، وجود این نوع برنامه ها را بدیهی می دانستند. اما وقایع سیاسی درغرب حاکی از حرکت در جهتی دیگربود. با ریا ست جمهوری رونالد ریگان در ایالات متحده و نخست وزیری مارگرت تاچر در بریتانیا، سرمایه دارها دوباره سکان هدایت برنامه های اجتماعی را به دست گرفته، ضربه های مرگباری بر بقایای اتحادیه های کارگری مبارز وارد کرده و مسابقۀ تسلیحاتی تمام عیاری را برای در هم شکستن اقتصاد اتحاد شوروی به آن کشور تحمیل نمودند. از آن سو ” رفاه گرایی” در کشورهای شرقی با روی کار آمدن طبقه ای از برگزیدگان تحصیل کرده ای که بسرعت در حال پیمودن نردبان ترقی بود عمیقاً تضعیف گردید. این طبقه در داخل کشور با شیادان، نئولیبرالها، گانگسترهای نوپا و هرکس که از خود تمایل به “ارزشهای غربی” را نشان می داد همدست شده . در خارج نیز آنها از حمایت مادی و سیاسی بنیادهای غربی، سازمانهای اطلاعاتی غرب و واتیکان (مخصوصاً در مورد لهستان)، سوسیال دموکراتهای اروپا و اتحادیۀ کارگری AFL-CIO برخوردار بودند. در کنار همۀ اینها ، چپ گرایان غربی بودند که با به یدک کشیدن لقب ” ضد استالینیست” ، رنگ و لعاب ایدئولوژیک لازم را برای این کمکها تامین مینمودند.
تمام سیاستهای رفاهی در اردوگاه شوروی خط مشی ای بود از بالا تعیین شده و سازمانی از لحاظ سیاسی وطبقاتی آگاه، مستقل و رزمنده را در پشت خود نداشت که در مقابل حملۀ همه جانبۀ اتحاد گانگسترها، شیادان، نئولیبرالها، روحانیون و ” ضد استالینیست ها” بتواند از خود دفاع نماید. همین طور در غرب تمام سیاستهای رفاه اجتماعی وابسته بود به احزاب سوسیال- دموکرات اروپایی، حزب دموکرات در آمریکا و سران اتحادیه های بوروکرات . اتحادیه هائی بدون آگاهی طبقاتی و بی علاقه به مبارزۀ طبقاتی ، که دل مشغولی اصلی رهبرانشان جمع آوری حق عضویت، حفظ قدرت خود و منافع فردیشان در سازمانی بود که آنرا تیول خود می دانستند.
فروپاشی بلوک اتحاد شوروی با تسلیم بی سابقۀ دولتهای متحد در پیمان ورشو توسط گورباچف به قدرتهای عضو ناتو، شتاب گرفت. مقامات کمونیست محلی، به سرعت به رنگ نمایندگان طرفدار غرب و مجریان سیاست های نئولیبرال در آمدند. آنها بلافاصله به دارایی های عمومی مردم یورش برده و شروع به ازمیان بردن تمام قوانین حمایت از کارگران و امنیت شغلی نمودند، همان قوانینی که بخش اساسی روابط بین مدیریت و کارگران را در اقتصادی اشتراکی تشکیل می داد.
علیرغم چند استثناء قابل توجه، تمامی چارچوب قوانین رفاه اشتراکی در هم شکسته شد و دیری نپائید که کارگران در کشورهای بلوک شرق، واقعیت تلخ هدیۀ اهدایی اتحادیه های غربی “ضد استالینیست” را با اخراج های عظیم دسته جمعی شان تجربه کردند. اکثریت کارگران مبارز بارانداز گدانسک لهستان که وابسته به جنبش “همبستگی” بودند از کار اخراج شده و یا ناچار شدند که شغل های ردۀ پائین تری را انتخاب نمایند، در حالیکه رهبران معظم شان، که سالها از طرف سرویس های جاسوسی و اتحادیه های غربی، کمک مالی دریافت می کردند اکنون به سیاستمدارانی موفق، سردبیر روزنامه و بازرگان مبدل شدند.
اتحادیه های کارگری غربی و چپ ” ضد استالینیست” (سوسیال دموکراتها، تروتسکیست ها و هر گروه یا جریان روشنفکری در همان حال و هوا) نه تنها در تخریب سیستم اشتراکی (در زیر شعار ” هر رژیمی که بیاید، بهتر از استالینیسم است”) ، بلکه در انهدام دولت رفاه برای میلیون ها کارگر، بازنشستگان و خانواده های آنها خدمت صادقانه ای انجام دادند.
زمانی که دولت رفاه-اشتراکی از میان رفت، سرمایه دار غربی دیگر مجبور به دادن امتیازهای رفاهی برای رقابت نبود. لذا عقبگرد عظیم سرعت گرفت. در دو دهۀ بعد، حکومتهای غربی، از لیبرال و سوسیال دموکرات گرفته تا محافظه کار، هر کدام به نوبت از قوانین رفاهی کاستند: مستمری بازنشستگی کم شده، حداقل سن بازنشستگی با جا انداختن نظریۀ ” کار تا دم مرگ” افزایش یافته، امنیت شغلی از بین رفته و اخراج کارگران، بسیار آسانتر شد. اما در کنار همۀ اینها تحرک سرمایه شدت یافته و به شکوفایی رسید.
نئو لیبرالیسم جهانی شده و ارتش عظیم کارگران متخصص کم مزد کشورهای سابقاً اشتراکی را به زیر استثمار کشید. بدترین بخشهای هردو جهان نصیب کارگران ” ضد استالینیست” شد: آنها شبکۀ ایمنی اجتماعی در شرق را از دست داده و هرگز به سطح مصرف و بهروزی انفرادی درغرب نرسیدند. همزمان با استثمار کارگران ارزانتر چک و لهستان با سرمایۀ آلمانی ، سیاست بازان این کشور ها ، صنایع دولتی و خدمات اجتماعی بسیارپیچیده کشور را خصوصی کرده ، قیمت آنها را بالا برده و دسترسی به آنها را برای عموم محدود کردند.
به بهانۀ ” توانایی در رقابت” سرمایۀ غربی ، صنایع عظیم کشورهای شرقی را از میان برده و یا نقل مکانش داد ، بدون آنکه با کمترین مقاومتی از طرف اتحادیه های بوروکرات ” ضد استالینیست” روبرو شود. از آنجائی که دیگر رقابتی با سیستم اشتراکی وجود نداشت، رقابت سرمایه داران غربی اکنون بر سر این شد که کدامیک کمترین مزد کارگر و هزینه های اجتماعی را پرداخت کرده و درکجا با حداقل قوانین محدود کننده در محیط کار و محیط زیست اطراف درگیر خواهند بود و چگونه از آسانترین و ارزانترین قوانین برای اخراج کارمندان و استخدام کارگران بیکار بهره گیرند .
حضرات چپگرایان ” ضد استالینیست” ناتوان هم در پست کرسی های دانشگاهی خود لم داده و عربده جویی می کردند تا آنکه با “یورش نئولیبرالیسم” به ناله افتاده و برای ” نیاز به یک استراتژی واحد ضد سرمایه داری” شروع به وراجی کردند ، بدون آنکه لحظه ای نقش قبلی خود را در کمک به تضعیف دولتهای رفاهی بیاد بیاورند. یعنی همان دولتهائی که به کارگران آموزش داده و با ایجاد اشتغال برای آنها شکم شان را سیر میکرد.

مبارزه جویی کارگران در شمال و جنوب
سیاستهای رفاهی در اروپای غربی و آمریکای شمالی مخصوصاً با ازدست رفتن سیستم رقیب در شرق و روان شدن سیل کارگر مهاجر ارزان قیمت به غرب از سوئی و تبدیل اتحادیه های کارگری غرب به زائده های احزاب نئولیبرال سوسیالیست کارگر و دموکرات از سوی دیگر دچار ضربۀ اساسی شد.
در تضاد با روند بالا، در جنوب و بخصوص در آمریکای لاتین و تا حدی در آسیا، نئولیبرالیسم ضد رفاه بیش از یک دهه نتوانست دوام آورد وبخصوص در آمریکای لاتین زیر فشار خرد کننده ای قرار گرفت. در پایان دهۀ اول این قرن ، کارگران در آمریکای لاتین سهم خود از درآمد ملی را افزایش بخشیدند. هزینۀ های اجتماعی کشور های این منطقه فزونی گرفته و در تضاد کامل با آنچه در اروپا و آمریکا میگذشت ، روند تقویت دولتهای رفاه ، دوباره شتاب گرفت.
انقلاب های اجتماعی و جنبش های نیرومند مردمی در آمریکای لاتین ، منجر به روی کارآمدن دولتها و سیاست های چپ و یا چپ میانه گردید و شماری دولتهای لیبرال با مبارزات ملی سرنگون شدند. اعتراض های رشد یابندۀ کارگری- دهقانی در چین موجب افزایش ۱۰تا ۳۰ درصد حقوق در نواحی صنعتی و برقراری مجدد سیستم عمومی بهداشت و آموزش گردید. در مواجه با طغیان اجتماعی- فرهنگی با ریشه های کارگری، دولت چین و نخبگان صنعت آن کشور به سرعت قوانین رفاه اجتماعی را برقرارنمودند ، و این درست در همان زمانی است که دولتهای جنوب اروپا چون یونان، اسپانیا، پرتقال و ایتالیا درمسیر اخراج کارگران، کاهش دستمزدها، کاهش حداقل دستمزد، افزایش سن بازنشستگی و قطع هزینه های اجتماعی سرعت گرفته اند.
رژیمهای سرمایه که دیگر در رقابت با سیستم های رفاهی بلوک شرق نیستند، همگی ” هر چه کمتر، بهتر” را شعار کار خود قرار داده اند: کم کردن هزینه های اجتماعی یعنی یارانه های بیشتر برای سرمایه داران، بودجۀ بیشتر برای براه انداختن جنگهای امپریالیستی و تأسیس سیستم پلیسی ” امنیت میهنی”. کاستن مالیات بر روی سرمایه یعنی سود بیشتربرای سرمایه دار.
روشنفکران لیبرال و چپگرای غربی، در ایجاد توهم در مورد اثر مثبت عامل رفاه گرائی اتحاد شوروی در ایجاد فشار بر دولتهای غربی، نقشی حیاتی را بازی کردند. در طول دهه های بعد از مرگ استالین و در زمانی که جامعۀ شوروی به سیستم مختلط رفاه گرایی مستبدانه تغییر شکل یافت. این روشنفکران با ” استالینیست” نامیدن این سیستم های جدید، عامل اصلی مشروعیت این سیستم ها را که همان سیستم رفاه پیشرفتۀ آنها بود را از چشم شهروندانشان مخفی کردند.همین روشنفکران مدعی بودند که ” سیستم استالینی” مانعی در راه تحقق سوسیالیزم بوده وبا تأکید منحصر بر روی ” گولاگ” قدیم، کوشش داشتند که کارگران را از دولت های رفاهی رویگردان نمایند. نقطۀ نظر آنها این بود که “مرگ استالینیسم” گشایش عظیمی است برای ” سوسیالیزم دموکراتیک انقلابی”. اما در واقع سقوط رفاه گرایی اشتراکی منجر به انهدام مصیبت بار دولت رفاه در غرب و شرق، هر دو گردید. و این به نوبۀ خود راه را برای روی کار آمدن بد خیم ترین اشکال سرمایه داری – نئو لیبرال ابتدائی هموار نمود. این روند به نوبۀ خود منجر به شتاب گرفتن ” گرایش به راست” احزاب سوسیال دموکرات کارگری با استفاده از ایدئولوژی های “راه سوم” و ” طبقۀ کارگر جدید” گردید.

در این عصر ” بعد از فروپاشی شوروی” روشنفکران چپ ” ضد استالینیست” هیچ ابائی ندارند که حمایت خود را ( البته حمایت با صطلاح ” انتقادی” ) از حزب کارگر انگلستان ، حزب سوسیالیست فرانسه و حزب دموکرات کلینتون- اوباما و بقیۀ انتخاب های لاجرم ” بین بد و بدتر ” یعنی همۀ عوامل پیاده سازی سیاستهای نئولیبرالیستی اعلام نمایند. آنها از انهدام بی رحمانۀ یوگسلاوی و جنگهای استعماری در خاورمیانه ، آفریقای شمالی و جنوب آسیا به رهبری آمریکا پشتیبانی کامل کردند. امروزه در انگلستان و فرانسه کم نیستند شمار روشنفکران ” ضد استالینیستی” که گیلاس شامپاین شان را همراه با ژنرال ها، بانکدارها و نخبگان نفتی به سلامتی تهاجم خونبار ناتو به لیبی و انهدام تنها دولت رفاه در افریقا بالا می برند.
روشنفکران چپ ” ضد استالینیست” که در پستهای بالای دانشگاههای ممتاز لندن، پاریس، نیویورک و لوس آنجلس جاخوش کرده اند، از این بازپس گیری برنامه های رفاهی دولت، آسیب شخصی نخورده اند. آنها اکیداً نقش سازنده ای را که برنامه های رفاهی اتحاد شوروی در ایجاد رقابت و مجبور ساختن دولتهای غربی به ایجاد برنامه های رفاهی برای طبقۀ کارگر خود، جهت عقب نماندن از رقیب را نفی می کنند. در مقابل، چیزی را که در گردهمائی های آکادمیک خود تبلیغ می کنند اینست که با دو عامل یعنی افزایش ” مبارزه جویی کارگری” ( که معلوم نیست چگونه با کاهش مداوم عضویت و بوروکرات شدن اتحادیه ها ممکن است) و همچنین با برگزاری هر چه بیشتر و بزرگتر گردهمایی های که در طی آنها ، خود این اساتید تحلیل های رادیکال خود را به همدیگر ارائه میکنند ، در نهایت سیستم های رفاهی باز خواهد گشت. در حالیکه سیر قهقرایی و عقب گرد قوانین رفاهی با سرعت در حال ادامه است. بین زوال سیاستهای رفاهی دولت و گرمی بازار روشنفکران چپ ” ضد استالینیست” رابطه ای معکوس و فاسد وجود دارد. و جالب است که هنوز این روشنفکران در مورد چرخش طبقۀ کارگر زیر فشار به موضع پوپولیست های دست راستی افراطی عوام فریب، انگشت به دهان مانده اند.
اگر اثر نسبی فشار چپهای ” ضد استالینیست” را در مقایسه با اثر رقابتی که دولتهای رفاه اشتراکی شرق بر روی وادار ساختن دولتهای غربی در وضع قوانین رفاهی مقایسه کنیم، نتیجه کاملاً روشن است: سیستم های رفاهی در غرب بطور غیر قابل مقایسه ای ناشی از وجود سیستمها ی رقابتی بود تا انتقادهای صادقانۀ دانشگاهیان ” ضد استالینیستی” که در حاشیه بودند. متافیزیسین های ” ضد استالینیست” یک نسل کامل از روشنفکران را از مشاهدۀ بازی پیچیده و فواید وجود سیستمی رقیب در صحنۀ بین المللی محروم ساختند. سیستمی که در آن رقبا برای اثبات حقانیت خود و بی اعتبار ساختن رقیب، سعی در انجام اقدامات رفاهی بیشتر داشتند. واقعیت سیاست جهانی، چپ ” ضد استالینیست” را تبدیل به آلت دستی در خدمت مبارزۀ سرمایه داری غرب کرد. مبارزه ای درراه پائین نگاه داشتن هزینه های رفاهی مردم و ایجاد سکوی پرتابی برای صدور ضد انقلاب نئولیبرال. این ساختارهای عمیق سرمایه داری بود که بالاترین نفع را از ضد استالینیسم بردند.
زوال نظم قانونی ، منجر به روی کارآمدن اشکال فجیع سرمایه داری غارتگر گانگستری در کشورهای اتحاد شوروی سابق و دیگر اعضای پیمان ورشو گردید. برخلاف تصورات واهی چپ ” ضد استالینیست” در هیچیک از این کشور ها ، دموکراسی سوسیالیستی “مابعد- استالینی” شکل نگرفت. عوامل اصلی سرنگونی دولت رفاه اشتراکی و برندگان اصلی خلاء قدرت بوجود آمده، معدودی اولیگارش میلیاردر بودند که خاک روسیه و اروپای شرقی را به توبره کشیدند. سر دسته های کارتل های مواد مخدر و تجارت چند میلیاردی تجارت برده های سفیدپوست ، کسانی که صدها هزار کارگران بیکار شدۀ کارخانجات و فرزندانشان در اوکراین، مولداوی، لهستان، مجارستان، کوسوو، رومانی و غیره را در الکل، مواد مخدر و فحشاء غرق کردند.
از لحاظ آمار جمعیتی، زنان کارگر بیشترین قربانیان این فروپاشی بودند. آنها نه تنها کارشان، مرخصی زایمانشان، مهد کودک و حمایتهای قانونی خود را از دست دادند، بلکه بطور مضاعف از خشونت خانوادگی هم در زیر مشت و لگد شوهران بیکار و مست خود نیز رنج می بردند. میزان تلفات مادران در حین زایمان و نوزادان از صدقۀ سر سیستم خرد شدۀ بهداشت عمومی بالا رفت. زنان طبقۀ کارگر در کشورهای اروپای شرقی دچار لطمۀ بیسابقه ای از لحاظ موقعیت مادی و حقوق اجتماعی شدند. که این به نوبۀ خود منجر به بزرگترین کاهش جمعیت از زمان بعد از جنگ جهانی دوم، چه از لحاظ پائین آمدن سطح تولد نوزادان و چه از لحاظ بالا رفتن میزان مرگ و میر و ناامیدی عمومی گردید. در غرب، فمینیست های ” ضد استالینیست” هرگز نقش خود را در کمک به برده سازی و خوارنمودن ” خواهرانشان” در شرق درک نکردند. (پرستش بت هایی همچون واسلاو هاول، فرصتی کاری دیگری را به آنها نمی داد).
البته روشنفکران ” ضد استالینیست” می توانند ادعا نمایند که نتیجه ای را که آنها در ذهن داشتند، بسیار دور از آنی است که اکنون بوجود آمده و از پذیرش هرگونه مسئولیتی در مورد نتایج واقعی اعمالشان سرباز زنند. شعار وقیحانۀ ” هر رژیمی از استالینیسم بهتر است” تو خالی بودن خود را در پرتگاه عظیمی که یک نسل کامل از طبقۀ کارگر بلوک کشورهای اروپای شرقی و خانواده هایشان را در خود بلعید، به عیان نشان داد. حالا دیگر باید آنها به ارتش چند میلیونی کارگر بیکار در در شرق، به میلیون ها نفر قربانی مبتلا به سل و ایدز در روسیه و اروپای شرقی ( در حالیکه “قبل از فروپاشی” هرگز سل و ایدز اینگونه شایع نبود)، و به زندگی تباه شدۀ میلیون زن جوان که در فاحشه خانه های تل آویو، پریستینا، بخارست، هامبورگ، بارسلون، امان، طنجه و بروکلین….گیر افتاده اند، نظری بیفکنند.
نتیجه
برنا مه های رفاهی که ما میشناسیم و در طول چهاردهه از سالهای ۱۹۴۰ تا ۱۹۸۰ شکل گرفته بودند، با پایان گرفتن رقابت بین بلوک شوروی و اروپای غربی و آمریکا ، دچار بزرگترین ضربه شدند .علیرغم طبیعت اقتدارگرایانۀ بلوک شرق و ماهیت امپریالیستی غرب، هر دو اردوگاه با دادن امتیازات ملموس اجتماعی- اقتصادی به توده های گارگردرپی تضمین وفاداری آنها و کسب مشروعیت و ارجحیت سیاسی خود بودند.
امروز، در رویاروئی با حمله نئولیبرالیسم برای” بازپس گیری” این امتیازات، مبارزات اصلی کارگران بر حول محور دفاع از بقایای دولت رفاه (همان شبح باقیمانده از آن ) می چرخد. در دوران کنونی، چشم انداز بازگشت به دوران رقابت بین المللی برای سیستم های رفاهی به چشم نمی خورد. دولتهائی پیشرو، چون ونزوئلا که توانسته اند به مدد پشتیبانی مادی بخش اقتصاد نفتی شان، پاره ای از اصلاحات بهداشت، آموزش و کارگری را بنیادی نمایند ، در این میان استثناء هستند.
یکی از تناقض های تاریخ رفاه اجتماعی در اروپای شرقی این واقعیت است که اکثر مبارزات کارگری فعلی در این کشورها ( جمهوریهای چک، لهستان، مجارستان و دیگر کشورها) که همگی حکومتهای اشتراکی شان را سرنگون کرده اند، بر سر حفظ همان بقایای سیاستهای استالینستی، میزان مستمری؛ حقوق بازنشستگی، بهداشت همگانی، اشتغال و سیاستهای رفاهی و آموزشی است.
بزبان دیگر، در حالیکه روشنفکران غربی هنوز مست از پیروزی خود بر استالینیسم هستند، کارگران واقعاً موجود در شرق در گیر مبارزات هر روزۀ خود برای نگهداری و پیشبرد همان اشکال رفاهی هستند که دولتهای بد نام شدۀ شرقی، پایه گذارش بودند. آیا آشکارتر از آنچه که حالا در چین و روسیه میگذرد ، می توان دید که خصوصی سازی چه بر سر مردم می آورد. چه از نظر عدم اشتغال و چه آنگونه که در مورد چین دیده می شود، حذف بیرحمانۀ خدمات پزشکی همگانی. با توجه به هزینۀ درمان خصوصی، امروزه اگر خانواده های کارگران چینی به مرضی جدی مبتلا شوند ، محکوم به مرگ خواهند بود.
در جهان کنونی ” ضد استالینیسم” استعاره ایست برای نسلی ورشکسته که در حاشیۀ سیاست توده ها درجا زد. نئولیبرالیسم بدخیم به خدمتش گرفت واز زبان تحقیر آمیزش برای از میان برداشتن دولت رفاه استفاده کرد (بیاد بیاوریم که بلر و بوش نیز” ضد استالینیست” بودند). امروز فشار توده ای برای ساختمان دوبارۀ دولت رفاه در همان کشورهایی دیده می شود که سیستم حمایتی اجتماعی را از دست داده اند و یا آنکه در شرف از دست دادن آن هستند- کشورهایی همچون یونان، پرتغال، اسپانیا و ایتالیا و کشورهای آمریکای لاتین، جائیکه قیامهای توده ای با ریشۀ مبارزۀ طبقاتی در پیوند با مبارزۀ آزادی بخش ملی، در حال گسترش است.
درمبارزۀ نوین توده ای برای رفاه اجتماعی ، ارجاعات مستقیم کمی به تجارب گذشته در سیستم اشتراکی می بینینیم و از آن کمتر اشاره ای به گفتمان توخالی چپ ” ضد استالینیست” . زیرا برای این چپ، زمان در دوره ای خاص منجمد شده است. اما مطلب آشکار اینست که امتیازات رفاه اجتماعی، و برنامه های حمایتی اجتماعی و کارگری که زمانی کسب گردید و بعد از زوال اردوگاه شوروی بازپس گرفته شد، دوباره به عنوان هدف استراتژیک برای مبارزات امروز و فردای کارگران مطرح شده است.
آنچه که اکنون نیاز به بررسی عمیق تر دارد، رابطۀ بین رشد همه گیر دستگاههای پلیسی دولتها در غرب و افول و ریشه کنی دولتهای رفاه مربوطه است. رشد دستگاه ” امنیت ملی” و ” مبارزه با ترور” با کاهش خدمات اجتماعی، پوشش های بهداشت عمومی و افت عظیم در استاندارد زندگی صدها میلیون نفر همزمان شده است.

برگرفته از مجله هفته

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

این وب‌گاه برای کاهشِ هرزنامه‌ها از Akismet استفاده می‌کند. در موردِ نحوهٔ پردازشِ داده‌هایِ دیدگاهتان بیشتر بدانید.

اطلاعات

این ویودی در 31 ژوئیه 2013 بدست در اشتراک - eshtrak فرستاده شده و با , , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: