اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

بحران اعتماد، چشم اسفندیار اپوزیسیون ! و حس حقارت عباس ميرزائی» و روشنفکری ِ ما:مسعود نقره کار!

بحران اعتماد، چشم اسفندیار اپوزیسیون

 

مسعود نقره کار

• در خارج از کشور دور تازه ای از توجیه و تطهیر حکومت اسلامی و کوک ِ ساز ِ سازش با جهالت و جنایت آغاز شده است. قرار این است که با نقاب جمهوری خواهی تلاش شود ترس حکومت از اپوزیسیون بریزد تا شاید شرایط برای هم سفره شدن با ترسناک ترین هیولا فراهم گردد …

 بیش از سه دهه تلاش ِبی وقفه ی اپوزیسیون حکومت اسلامی در خارج از کشور برای دستیابی به اکسیر اتحاد بی نتیجه مانده است. در این بیش از سه دهه این تلاش ها در اشکال و ابعاد گونه گون و متنوع ِسیاسی و تشکیلاتی، بلافاصله پس از ارائه به افکار عمومی جوانمرگ شده اند، و اگر چیزی از آن ها باقی مانده باشند زیرغباری از توهم و هیاهو و آوازه گری، جز پوسته و ردپائی بیش نیستند. سوال این بوده و هست که چرا علیرغم این تلاش های پرشور، اپوزیسیون به هدفی که در نظر داشت حتی نزدیک هم نشده است؟
برای پاسخگوئی به چرائی ِ این ناکامی و شکست بسیار نوشته و گفته اند و اهل اش به سراغ چندین عامل رفته اند. از نقش عوامل فردی، یعنی شخصیت ها و چهره ها و رهبران و کادرهای سیاسی، و پدیده هایی مثل خودخواهی ها و خود پسندی های بیمارگونه و نارسیستیک گرفته تا خود حق پنداری ها و فرقه گرائی ها به وفور سخن گفته شده است. درباره ی نقش عوامل اجتماعی (محیطی) نیز همچون عوامل فرهنگی و سیاسی و اخلاقی و سازمانی (یا تشکیلاتی) و… نیز انبوهی از نوشتار و گفتار تولید شده است. به عواملی از این دست نیز که نقش طرح ها و راهکارهای نادرست و غیرواقعی و عدم انطباق شان با واقعیت ها و مولفه های عینی، از عوامل بروز بی اعتمادی به اپوزیسیون و بی اعتمادی در اپوزیسیون هستند نیز پرداخته شده است.
من در این یادداشت کوتاه روی یکی از عوامل این ناکامی و شکست مکثی گذرا می کنم، عاملی که ترکیب هر دو عامل فردی و محیطی در بروزاش نقش مهمی داشته و دارند، و آن بحران اعتماد است، و در رابطه با یکی از عوامل تداوم این «چشم اسفندیار اپوزیسیون» نیز نمونه ای ارائه می دهم.
***

بحران اعتماد را پدیده ای حاصل فرایندهای سوداگرانه، غیراخلاقی و غیرفرهنگی نیز دانسته اند، فرایندهائی که مانع تعاون و همکاری و پیوستگی و اقدام های مشترک در سطح مناسبات فردی و اجتماعی می شود. این تعریف مصداق ِ شبه پدیده ای ست که در زندگی سی و سه ساله ی اپوزیسیون حکومت اسلامی در خارج از کشور بارها تجربه شده است.
طی هفته های گذشته حضور عناصری که اپوزیسیون حکومت اسلامی نیستند اما خود را اپوزیسیون حکومت اسلامی جا زده اند، و با استفاده از امکانات اپوزیسیون به حمایت از «پوزیسیون»ای ویرانگر و جنایت کار مبادرت می ورزند را در همایش تازه ی یک اتحاد سیاسی در خارج کشور شاهد بودیم. «اتحاد جمهوری خواهان ایران» برای چندمین بار سبب ساز این جدیدترین فرایند اعتمادزدائی از اپوزیسون خارج از کشور شده است، اتحادی که ستون های اصلی اش سازمان فدائیان اکثریت، جناح هائی از حزب توده، حزب دموکراتیک مردم ایران و… هستند، (و تعدادی از شخصیت های مستقل که حضورشان در این جمع و سکوت شان در قبال این نوع اعتمادزدائی ها از اپوزیسیون ناباورانه است). در این نمایش افراد و ناصحان شناحته شده ی حامی ِ حکومت اسلامی عریان تر از نمایش های پیشین این اتحاد، سیاست توجیه و تطهیر حکومت اسلامی به تماشا گذاشتند. این عناصر بار دیگر از بی توجهی اپوزیسیون به در هم آمیختگی اش با حامیان «پوزیسیون» و فقدان صف بندی ای روشن میان این دو جریان در خارج از کشور به سود حکومت اسلامی بهره برداری کردند و به صراحت و روشنی (همانگونه که پیش تر در حمایت فکری و عملی از آیت الله خمینی نیز نشان دادند) اپوزیسون حکومت اسلامی را نصیحت فرمودند که: «ما به سمت دموکراسی و انتخابات آزاد نخواهیم رفت اگر نتوانیم فهم حکومت و اپوزیسیون را از یکدیگر تغییر دهیم… باید ترس حکومت از اپوزیسیون بریزد تا ما گذار مسالمت آمیز به سمت دموکراسی داشته باشیم. …. وقتی من این‌ها را دیدم به آقای خامنه‌ای نوشتم که در فجایعی که در مملکت اتفاق می‌افتد ما همه مسئولیم، و….» (نگاه کنید به سخنرانی آقای فرخ نگهدار و مشابهین ایشان در همایش پنجم اتحاد جمهوریخواهان ایران).
سوال و نگرانی در قبال حضور این افراد در میان اپوزیسیون حکومت اسلامی این است که اپوزیسیون حکومت اسلامی در خارج از کشور تا کی می خواهد در قبال این سوداگری ها سکوت و مماشات کند و بر یکی از عوامل تداوم بی اعتمادی به اپوزیسیون حکومت اسلامی چشم بندد؟ تا کی قرار است دمکراسی طلبان و آزادیخواهان سرزمینمان از یک سوراخ چند بار نیش بخورند، و یا با مار در آستین و خصم در خانه، برای تحقق خواست های انسانی و دموکراتیک مردم میهنمان مبارزه کنند؟ تا کی؟

برگرفته از سایت اخبار روز

***************************************

حس حقارت عباس ميرزائی» و روشنفکری ِ ما
مسعود نقره کار  

اين طرح واره مکثی ست روی برخی از نابهنجاری های ِ
روانی ( ذهنی ) و رفتاری روشنفکر ايراني،
نابهنجاری ها يی که به عنوان بخشی از شخصيت روشنفکرايرانی
سبب شده اند روشنفکر شخصيتی غير قابل شناخت،
غيرعادی ، تافته ی جدا بافته و متوهم پنداشته شود.

���

آنچه می خوانيد متن ِبخشی از سخنرانی ِ من در باره ی » روشنفکر ستيزی» ست که در کانون دوستداران فرهنگ ايران در واشنکتن دی. سي، به تاريخ 17 سپتامبر 2012 مطرح شد. در اين جلسه به عنوان يک کوشنده ی سياسی و فرهنگي، و پزشکی آشنا به روانشناسی و روانپزشکی به اختصار و تيتروار به روشنفکر ستيزی و نابهنجاری های مطرح شده دراين متن اشاره داشتم. اين سخنرانی را با ياد سه دوست بزرگوارم ، سه روشنفکر گرانقدر:تقی مدرسي، محمود گودرزی و مهرداد مشايخی آغاز کردم. 

 ����

پيشگفتار،
روشنفکر شخصيتی يکتا)unique) و منحصر به فرد است. اين شخصيت بر بستر عوامل زيستی – رواني، محيطی ( اجتماعی و بومی)وذهن و روانی سيال و پويا وتوامان با شورو جسارت وبلندپروازی متولد شده است تابر آرزوها و خواست های انسانی و مدرناش جامه عمل بپوشاند. شخصيتی که با ايده و گفتمان و نقد وتشکيک وپرسشگری و جستجو گری و آينده نگري،و کرداری پر شور و شعورمند انسان و جهان تغيير داده است، بيتايی و يکتايی ای (uniqueness)که وجوه اشتراک همهی انواع گرايش ها و تيپ های روشنفکری ست. يگانه بودن ِ اين شخصيت اما نماد و نمودهای ديگری نيز دارد. اين شخصيتحتی با گفتار و کرداری به هنجار،در نگاه و نظر بسيارانی از مردمان ميهنمان غير قابل فهم به لحاظ روانی و رفتاری ( و گفتاری ) و موجودی غيرعادی و تافته ی جدا بافته و متوهم جلوه کرده است چه رسد آنجا و آنگاه که گفتار و کرداری نا بهنجار(Abnormal) از او سرزده باشد!. اين طرح واره مکثی ست روی برخی از نا بهنجاری های روانی ( ذهنی) و رفتاری ِ روشنفکر ايرانی ، نابهنجاری هايی که بخشی از شخصيت روشنفکرايرانی را شکل داده اند،و تاثيری بازدارنده بر روند رشد و گسترش جنبش روشنفکری ميهنمان داشته و دارند.
گفته باشم که اين طرح واره پشتوانه ی آماری و بالينی ندارد و بر اساس تجربه و نظر نگارنده با نگاهی آسيب شناسانه ( pathologic)نگاشته شده است ، و ياد آوری ِديگر اين که پس ازچهاردهه فعاليت سياسی و فرهنگی هم امروز که به خود م نگاه می کنم همه ی آنچه به عنوان نابهنجاری برمی شمرم در وجودم ،و درفعاليت های آن چهار دهه می يبينم .
پويا يی و خلاقيت يک «حس حقارت»
بنای روشنفکری ما بربنيان نوعی»حس حقارت «( inferiority feeling) نهاده شده است. اگر روشنفکری مان را شروع گفتمان های مدرن سياسی و فرهنگی ای که پايه گذار جنبش مشروطه شدند ،بدانيم ، زنگ آغازش با بروز حس حقارت در عباس ميرزا و طغيان او در برابر اين حس نواخته شد، حسی ناشی از شکست نظامی و اجتماعی در برابر دشمن( واروپا). اين احساس حقارت يا به قول عباس ميرزا » احساس درماندگی و زبونی و ضعف » تلنگرو تکانه ای شد بر ذهنيت پويا و جويای اين وليعهد، وانگيزه و نيروی محرکه وسکوی پرتاب جامعه ی ما به سوی ترقی و پيشرفت، و دست يافتنيِ نسبی به افکار و رفتاري متمدنانه و مدرن، افکار و رفتاری که اروپا خاستگاه پيدايی و گسترش اش بود. بنابراين به گمان من روشنفکری ايران بر بنای » احساس حقارت عباس ميرزائی» پا گرفت،وشادا که عباس ميرزا با دوری گزيدن و اجتناب از اثرات منفی و مخرب چنين حسي، به جايگزين کرد ن عوامل و عناصری که زمينه سازان توانائی و قدرت دشمن ( به ويژه اروپا) بودند ،يعنی اميد وشور و شعور روی آورد. اين پيشتاز روشنفکری در ايران درنخستين گام، حس حقارت و «درماندگی و زبونی و ضعف » خود و اطرافيان اش را بهرويکرد های حسی – عاطفی ای به مانند عصبيت ،حسادت ،نفرت و کينه توزی (Ressentiment)نسبت به آن افکار و رفتارشگرف بدل نکرد. اگرچه عباس ميرزا و وزيرش ميرزا بزرگ «قائم مقام«بخش هايی از ريشه ها وعوامل بروز اين احساس حقارت را در فرهنگ و دين و سياست ، و مجموعه ای ازعوامل و روابط اجتماعی و اقتصادی جامعه ی خودمان نيز جستجو می کردند اما وزن و جايگاه قابل و ضرور به اين » عوامل و مجموعه» داده نشد ، با اين حالبا عنايت به زمانه و بسترِ ميلاد روشنفکری مان، ترديدي بر جای نمانده است که فکر و تلاش عباس ميرزا و ميرزا بزرگراه گشا،روشنگر و روشنفکرانه بود.
عليرغم واکنش هوشمندانه ی عباس ميرزا به » احساس درماندگی و زبونی و ضعف » حضور اين حس در ميان تجددخواهان در کنار دو عامل ديگر ، يعني تفاوت ها و دو گانگی واقعيت ها در جامعه ی ما و اروپا ، به ويژه ضعف ها وعقب ماندگي تاريخی ،فرهنگی و اجتماعی و دينی جامعه ی ما،وديگری شوک قدرتمندی که غرب با تحولات انسانی ،علمی ، صنعتی ، اجتماعی ، سياسی شگفت انگيزش بر ذهن و روان تجدد خواهان ما وارد کرد،سبب بروز نابهنجاری هائی در ميان روشنفکران و روشنفکريمان شده است. به نمونه هائی اشاره می کنم با ذکراين نکته که مراد من از نابهنجاری در اين طرح واره دور شدن و يا در تقابل و تخالف قرار گرفتن با بهنجارهای جهانی (يونيورسال)روشنفکری ست.
برخی از نابهنجاری ها ی روانی( ذهنی) و رفتاری روشنفکر ايرانی:
بروز نابهنجاری های روانی( ذهنی) و رفتاری روشنفکران بروزی چند علتی(multifactor) است.بسياری از تحليل گران و صاحب نظران عرصه ی سياست و فرهنگ و فلسفه، به ويژه کوشندگان سياسی چپ ، ويژگی ها ی روانی ( ذهنی) و رفتاری ( به هنجار و نابهنجار) روشنفکران را با عنايت به منشا و جايگاه طبقاتی روشنفکران ( به زعم آنان خرده بورژوازی که اکنون طبقه ی متوسط چند لايه شده است )توضيح داده اند درحاليکه تجربه نشان داده است پديده ی روشنفکربا » استقلال نسبی» ازمنشا ،پايگاه و جايگاه طبقاتی اش قابل تبيين وپذيرش است. بسياری از بهترين روشنفکران ما از اشراف زادگان و يا از ميان تهی دستان بودند و هستند. گرايش به ارائه ی تحليل طبقاتيِ صرف درباره روشنفکران شايد به اين دليل رواج يافته است که وجه مشخصه ی روشنفکری ما گرايش به مارکسيسم به عنوان يکی از ستون های روشنفکری جهان بوده است. هم نگاه طبقاتی ای مطلق به پديده ی روشنفکر، وهم باور و ارزيابی های مطلق طبقاتی روشنفکر از انسان و جامعه در غلطيدن به نوعی مطلق انديشی (moral absolutism) ست. نا ديده گرفتن مجموعه ای از عوامل و تاثيرشرايط بين المللی و ملی در پيدائی ِ مؤلفه های روشنفکري، يا ناديده انگاشتن نقش باصطلاح»روبنا / شعور اجتماعی» در شکل گيری ذهنيت روشنفکران و نابهنجاری های اش ،چشم بستن برانبوهه ای از واقعيت هاست. حتی به نقش رويکرد های حسی – عاطفی نيز،به دور از برچسب » پسيکولوژيسم»،می بايد توجه داشت ، رويکردهايی که به تجربه ديديم دو نوع واکنش را سبب شده اند: واکنشی هوشمندانه و خردورزانه وسازنده بسان آنچه عباس ميرزا کرد يا تن دادن و تمکين کردن به » احساس درماندگی و زبونی و ضعف» ….
دراين طرح واره من به 6 مورد از نابهنجاری های روشنفکر ايرانی اشاره می کنم :
1:بی تعادلي فکری – نظری( Lack of balance/ absolutism): شيفتگی يا نفرت، نفی يا پذيرش مطلق ، سياه يا سفيد،ديو يا فرشته ، واشقيا و اوليا کردن ، و بالاخره درک و فهمی که روشنفکران خوب ها وخيرهای ناب اند و الباقي بد هاو شرهای ناب،نشانه های اين دست از بی تعادلی ها در نگاه به انسان و جامعه و افراط و تفريط های فکری – نظرينسبت به ديگري،مقوله هاو پديده ها ی گونه گون هستند. عوامل پيدايی و زمينه سازان اين نوع بی تعادلی متعدداند اما بيش ازهر چيزدرقيد و بند تفکر و ذهنيت اسطوره ای و حماسي، دينی( مذهبی) و ايدئولوژيک بودن، نقش آفرينانند.
اين نوع بی تعادلی نظری – فکری ريشه ای کهن دارد .در تاريخ معاصرميهنمان ،در آستانه ی مشروطيت وقتی پای پذيرش انديشگی و فرهنگ و رفتار غرب به ميان آمد، بخشی از روشنفکران مان گفتند ظاهر و باطن وهمه جوره بايد غربی شويم ، يا سوی ديگر هنگامی که مارکسيسم و روشنفکری روسيسر از سرزمين مان در آورد دخيل بستن به مارکسيسم و سوسياليسم و پسوند های ديگرش ويژگی بخش اعظم روشنفکران و روشنفکری ما شد، وغرب ، زادگاه روشنگری وروشنفکری در نگاه اين گرايش و تيپ روشنفکری به جانوری بدل شد که می بايست از ميان بر داشته شود.در کنار پذيرش های مطلق، نفی و طرد های مشابه نيز شاهد بوده ايم، شيفته گان و مريدان » مونيسم ماترياليستی» ای که در مدتی بسيار کوتاه به واله گان «مونيسم ايداليستی » بدل شدند، و با تعصبی حيرت انگيز ديدگاه های پيشين فلسفی و سياسی و فرهنگی دراز کردند، و بارقه ی»عوامانه » و شتابزده واحساسی برخورد کردن، شدند . بی تعادلی ای که هم امروز در شمايلي ديگر از » شور و شعف » روشنفکرانه می بينيم.بسياری از روشنفکران ما به ويژه آنان که از سياست زدگی به فلسفه زدگی در غلطيده اند، و زمانی خود را يابندگان ايده های بديع می پنداشتند با آشنايی با ديدگاه های برخی از فيلسوفان و روشنفکران غربی ( اروپايی و امريکايی)ذوق زده گم شده ی خود يافته اند ، وبا اعلام ابطال مدرنيته و مدرنيسم، به کمتر ازپسامدرنيسم رضايت نمی دهند و آن را پاسخگوی مجموعه مسايل فرهنگی ،سياسی و اخلاقی جامعه ما می پندارند. در شرايطی که هنوز تحليل وتفسيردقيق و قابل قبولی از انسان ايرانی و سامانه ها و ساختارهای فرهنگی و سياسی و اجتماعی جامعه مان ، به ويژه بختک حکومت اسلامی داده نشده، نوميد وبی باور به نقش و توان خويش در ايجاد تغيير، چشم به نوعی جبريت و اراده گرايی تاريخی که جامعه ی سازمان يافته ی بی نياز به روشنفکر را با قطب نماي معجزت های » عقلانيت اقتصادی» و » نسبيت فرهنگی » و بازی های زبانی به مدينه ی فاضله خواهد برد، دوخته اند.
نمونه هائی از علائم وعوارض نابهنجاريِ بی تعادلی:
الف : شيفتگی ( Limerence ): شيفتگی سبب بروز شتابزدگی و خيالپردازی می شود. شيفته دچارضعف بينايی سياسی و فرهنگی می شود و واقعيت ها را به وضوح و روشنی نخواهد ديد. در انقلاب بهمن تجربه کرديم که شيفته گان قدرت ودين و ايدئولوژی های رنگارنگ چگونه ضعف ها، لغزش ها ومعايب انقلاب وحکومت و رهبران اش را نديدند. شيفتگی اما در تشديد عارضه بی تعادلی و مطلق انديشی نقش عامليت نيز ايفا می کند. 
ب: شتاب زدگی( precipitance):سهل انگاری ، جوزدگی ( و موج سواری) ،زود باوري، وساده انديشي از پيامدهای شتاب زدگی ست. اين عارضه هادر بزنگاه های تاريخی تحليل هاو ارزيابی ها را سبب شدند که فاجعه ها آفريدند.برای نمونه در عرصه ی سياست،به تحليل ها و ارزيابی ها و رفتارهای غالبا نادرست بخشی از روشنفکران سياسی ، فرهنگی و فلسفی دررابطه با انقلاب بهمن و حکومت اسلامی می توان اشاره داشت.
ج : يک جانبه نگری( unilateralism) و تنگ نظری( insularism):اين نابهنجاری به اشکال مختلف و در حوزه های متفاوت بر روشنفکران و حيات روشنفکری تاثير گذاشته است . برای نمونه بخش بزرگی از روشنفکران چپ،امپرياليسم را بی رحمانه و قاطعانه نفی می کرد ند اما به فاجعه ای به نام » سوسياليسم واقعا موجود » کمترين نقد روا نمی دانستند. اين نوع تنگ نظريدر ارزيابی و تحليل و قضاوت کار را به جايی کشاند که بسياری ازروشنفکران چپ انديشمند برجسته ای چون محمد علی فروغی را روشنفکر نمی دانستنداما يک نويسنده و يا هنرمند » انقلابی » با نقش و آثاری غير قابل مقايسه با فروغی ها ،يک روشنفکر معرفی می شد.
د-کاهش اعتماد به نفس(self-esteem/ self- trust):حس حقارت اگر » عباس ميرزائی» نشود در کنار بی تعادلی ، کاهش اعتماد به نفس به همراه می آورد. تاريخ معاصر کشورمان بارها شاهد اين نوع نابهنجاری در ميان روشنفکران و روشنفکری مان بوده است . کمبود اعتماد و اتکا به نفس يکی از عواملی ست که پيروزی جنبش روحانيت بر جنبش روشنفکری را آسان کرده است . اين کمبود گاه روشنفکران را به دنباله روی از توده ها نيز کشانده است.
2– التفاطی گری ( eclecticism) : التقاتی بودن در فکر و رفتار روشنفکران را به توجيه گری (justification) ، عدم شفافيت در بيان نظرات ،شبيه سازی ،کليشه برداری ، مصلحت انديشی در طرح واقعيت ها ، و تعديل و تقليل مفاهيم سوق داده است.
علل بروز التقاطی گری کدامند ؟، آيا شرايط ِ خاص پديد آورنده ی اين پديده بوده است يا که التقاطی گری پديده ای ست ضروردر پروسه ی روشنفکری مان ؟ وزن کدامين بيشتر بوده است ، تخريب يا سازندگی و نو آوری التقاطی گری ؟:
الف: رد پای مذهب و سنت، و سياست کردن ِ مستبدانه بر ذهن و روان و رفتار روشنفکران و روشنفکری مان خاستگاه و کشتگاه اين نابهنجاری اند.روشنفکران با مذهب ( و دين) وسنت به طور ريشه ای تکليف خود را روشن نکرده اند. روشنفکران مدعی سکولار بودن مبلغ پاره ای ازاحکام و افکار مذهبی و سنتی ِ قبيله ای وپدر سالارانه و سلطان سالارانه،و توجيه گران افکار و رفتار ارتجاعی بوده وهستند ، ويژگی هايی که سنخيتی با روشنفکری نداشته و ندارند. سپس تر طرح مقوله ی » بازگشت به خويشتن» آنهم پس از گذر نزديک به دو قرن از آغاز روشنفکری مان نشانگر حضور جان سختو تداوم حيات همان رسوبات در ميان بخشی از روشنفکران ما بوده و هست. در واقع روشنفکران ما بيشتر با خرافات و پاره ای از ظواهر مذهب خط کشی کرده اند نه با بنيادها و بنيان های اش . (معنای اين سخن را دشمنی و ستيز با دين و مذهب به عنوان يک امر شخصی و خصوصی نبايد تلقی کرد.)
ب: التقاطی گری و در هم آميختگی مفاهيم ناهمگن و گاه متضاد ، و تعديل و تقليل (Adjustment & Diminution)در مفاهيم کليدی فلسفي، سياسی ، فرهنگی و اجتماعی دو روی يک سکه اند. نا آشنايی و نا آگاهی از مفاهيم فلسفی وسياسی مدرن و تجربه نکردن واقعيت آنها در زندگی و جامعه، در کنار ساده انديشي، کم دقتی ، بد فهمی و نا توانی در درک آن ها ،در بروز تعديل و تقليل مفاهيم و التقاطی گری نقش داشته اند.
ج : التفاط گری به گمان من » تاکتيک » برخی از تجدد خواهاني شد که شرايط وفشارهای تحميلي از سوی حکومت گران،روحانيون و مردم را موانع طرح ايده ها و گفتمان های شان می ديدند. واقعيت اين بود که بدون ياری روحانيون و توسل به مذهب، افکار و ايده های تجددخواهانه و روشنفکرانه به ميان مردم راه نمی يافت و در آن ها ايجاد حرکت نمی کرد. بدون کاربرد زبان عامه پسند و عامه فهم و نيزامکانات و حربه های کلامی و مذهبی روحانيون نزديک شدن به مردم و سخن گفتن از ايده های جديد امکان پذير نبود. فرهنگ شفاهی و شنيداری غالب بود ، و کتاب و مجله و رسانه های خبر رسان و آگاهگرِ درخور در کار نبودند، و مهم تر بی سوادی بی داد می کرد. اين تاکتيک فرصت طلبانه نيزالبته عارضه ها داشت که دنباله روی روشنفکران از مذهب و مردم نمونه هايی از آن بودند.
اتخاذ چنين روشی به دليل عدم حمايت از روشنفکران نيز بود. روشنفکران زير سنگ آسياب سنت ومذهب( دين ) , و سياست ( حکومت ) له شدن شان را حس می کردند بی آنکه حتی از حمايت معنوی بسياری ازنيروهای اجتماعی و دولت ها ( حکومت ها) کشورهايی که مهد تجدد و زادگاه روشنفکری بودند برخوردار باشند.آن نيروها و حکومت ها منافع شان با ارتجاعيون و مستبدان حاکم بر جامعه ی ما گره خورده بود نه با روشنفکران جامعه .
3-حس ممتاز بودن(superiority feeling) يا حس نخبه واليت بودن ( Elitism): توانايی ذهنی روشنفکر و آشنايی و آگاهی او به امور گونا گون و مختلفه در عرصه های زندگی اجتماعي پديد آورنده ی اين حس است.اين حس می تواند بازتاب درونه ی ذهن روشنفکر ايراني،که عنصر حماسه / اسطوره نيزازوجوه آن است، باشد عنصری که سبب شده است او نقش قهرمانی و پيشگامی برای خود قائل شود .داشتن اين حس طبيعی و قابل فهم و قبول ، و به هنجاراست مشروط بر اينکه پيامد روانی و رفتاری ( و گفتاری اش) سبب بر خورد های متفرعنانه و از بالا نگاه کردن وتحقير ديگران و نوعی «اخلاقی» و اتوکراتيک ( يکه سالارانه و تفوق جويانه و فرمانروا طلبانه ) بر خورد کردن به عامه ی مردم و گروه های اجتماعی مختلف و نخبه گرائی برتری طلبانه نشود.اين حس آنجا که عقلاني و واقعی نشودروشنفکر را به ورطه ای می اندازد که بپندارد رسالت اش اين است که عصای آقائی بر سر مردمان بزند و آن کس در برابر اين عصا سر خم نکند حقير و ناچيز و نادان است . اين نابهنجاری سبب آسيب پذيری رابطه ی روشنفکران با ساير گروه های اجتماعی ،وحتی آسيب های درون لايه ای يا درون گروهی در ميان خود روشنفکران شده است . اين بليه يکی از عواملی ست که در بروز ذهنيت، نظر و نگاهی که روشنفکران را غير عادی و تافته ی جدا بافته و متوهم می پندارد، ايفای نقش کرده است. حس ممتاز بودن سبب دورکردن مخاطبان روشنفکر از او،و مانعی در راه امکان پيوند اشبا مردم و در نتيجه نشر افکار اش شده است .تلاش روشنفکر از ميان بر داشتن الگو ها و نهادها و کليشه های نا ديده گرفتن ديگری وتحقير کننده گی است ،حسی که روشنفکر می بايد و وظيفه داردمورد ترديد قرار بدهد.
حس ممتاز بودن در نوع » بدخيم» اش، پيامدها ی ديگر نيز دارد:
الف : خود شيفته گی ، خودستايي، خودنمائي، خود محوري، خود حق بينی ، انحصار طلبی و حق ويژه طلبيدن.
ب:کاهش ميزان تحمل و مدارا، و همدردی( empathy) ، به ويژه درعمل .( کاهش حس همدردی می تواند از عوارض حس حقارت نيز باشد.)
ج : تاثير بر زبان روشنفکران، تا آن حد که اين زبان فقط برای عده معدودی از تحصيلکردگان و لايه های روشنفکری قابل فهم شده است، و روشنفکران را ناتوان در برگزيدن نوع زبان و گفتمان متناسب با اقشار مختلف مردم کرده است. گاه نيزدريده گوئی و اشتباه گرفتن صراحت با وقاحت پيامد دارد.
د- بر چهره و رفتار روشنفکر اثر گذار است، و او را فردی اخمو ،خشک و متفرعن ، و شادی ستيزجلوه می دهد.
ر– حساس بودن بيش از حد ضرور و طبيعی ، و در نتيجه زود رنجي، وانزوابهمراه خواهد داشت.
ز- در توليد استبداد روشنفکری ، و روشنفکری ِ مريد و مرادی نقش زده است.
ژ- تفرد وگريز از کار جمعی وعدم پذيرش مسؤليت پديد آورده است. ( البته ويژگی کار ذهنی نيز روشنفکررا از درگيرشدن در کارعملی دور نگه خواهد داشت.).
4عقل وابسته و تابع: نداشتن انديشه مستقل وگرايش به وابستگی ِعقلی و انديشگی به ديگران ،وفقدان اصالت و استقلال تفکر و بينشريشه در احساس و ادراک دينی( مذهبی) ِ وابستگی بی چون و چرا
(Feeling of absolute dependence)، ونيزعدم اعتماد به نفس و » حس حقارت» سياسی و اجتماعی دارند،. ميزان چسبندگی روشنفکران ما به اسلام ، يا به دوران پيش از اسلام در سرزمين مان ، يا به مارکسيسم و گرايش ها وايسم های گوناگون همچون ناسيوناليسم ، رمانتيسم انقلابی ، پوپوليسم ، بومی گرايي،مدرنيسم ، پسامدرنيسم و ….. نمونه اند . در اين ميانه پاسخ اين پرسش که چرا گرايش به روشنفکری روسی بيش از روشنفکری فرانسوی در جامعه ی ما وجود داشته ودارد را می بايد در ويژگی های فرهنگی و دينی و سياسی ، ونيز روان جامعه جستجو کرد . جامعه ای که خشونت و عدم تحمل دگرانديش پاره ای از فرهنگ اش بوده و هست و بارها نيز خشن ترين و عريان ترين خشونت ها را درهجوم بيگانگان ، وحتی از سوی خودی ها، تجربه کرده است بی ترديد روشنفکری اش با آنتاگونيسم بيش ازمقوله های مسالمت و مدارا و رواداری و سازش دمخور خواهد بود . گفتن ندارد که منظور از خشونت فقط خشونت فيزيکی نيست، خشونت زبانی و روانی در ميان روشنفکران ما شايع بوده وهست. امروز اين نوع از خشونت را حتی در نقدها و جدل های قلمی ميان بزرگان فلسفه مان ( مسلمان و پيش مدرن و مدرن و پسا مدرن )شاهديم. درعرصه ی سياست نيز خشونت کيفيت ديگری يافته است و کار به ترورشخصيت و ترور فيزيکی يکديگر کشيده شده است.
نيازمالی و پاره ای از ويژگی های شخصيتی ، همچون شهرت طلبي، جاه طلبی وقدرت طلبی از ديگرعواملی هستند که استقلال انديشه در روشنفکر را خدشه دار کرده اند. ارتزاق از راه روشنفکری ، خطر اينکه روشنفکر را از راه حقيقت گويی و حقيقت جويی منحرف کند ،بهمراه دارد. آنجا و انگاه که روشنفکری به کالای مورد نياز روشنفکر برای امرار معاش بدل شود، کليد فاصله گرفتن اش از روشنفکری زده می شود.
5- ناهمخوانی گفتار و کردار . روشنفکر در جامعه ی ما به «جعبه ی حرف» تشبيه وتعبيرشده است. تجربه شده و می شود که منتقدترين روشنفکران اکثرا» در عمل باز توليد کننده ی همان نظرها، گفتمان ها و رفتاری اند که آن ها را مورد سنجش گری ونقد قرار داده اند. در عرصه ی سياست وحدت طلب هايپرسرو صدا، درعمل ضد وحدت اند و سکتاريست ترين،منتقدان همه چيز و همه کس اما گريزان وبی زار از انتفاد از خود و خود نگري، مبلغان و مروجان خرد وتفکر انتقادي ای که با پيشداوری به سراغ آنچه خود حقيقت می پندارند ، می روند.
نه فقط در عرصه ی فعاليت های گونه گون اجتماعی و فکری در زندگی شخصی ( خصوصی)و خانوادگی ، در محل زندگی ،محيط کار، حزب و سازمان و گروه سياسي، سازمان های اجتماعی وتشکل های گوناگون مدني، صنفی ، دموکراتيک و… اين جدا افتادگی و گسيختگی ( dissociation) گفتار از کردار ديده شده است. تلاش برای اينکه حوزه ی زندگی خصوصی و خانوادگی روشنفکر از عرصه ی فعاليت های روشنفکرانه حذف شود ناديده گرفتن بخش مهمی از زندگی روشنفکر است. اين حساسيت و توجه در مورد روشنفکران سياسی که در عرصه های اجرايی و عملی و تصميم گيری های حياتی در سطح جامعه نقش خواهند داشت و می بايد به آن ها اعتماد شود ، اهميت بيشتری می يابد. اين که حيطه ی زندگی خصوصی و خانوادگی روشنفکر از حوزه ی فعاليت روشنفکرانه و اجتماعی اش جداست برداشتی «مکانيکی» و نادرست است، اين حذف سبب خواهد شد تا در ابعادی وسيع تربه جامعه، و وجهه و مقبوليت روشنفکران لطمه زده شود.
6- نقد خود (self-criticism)، خود نگری وخود انديشی: شک و پرسش در باره ی خود، خود نگری و خود انديشی گرايشی قوی وغالب در ميان روشنفکران ايرانی نبوده و نيست، نقد و نفی بيرون از خود ملکه ی فکر وارجح بوده است.تلاش اکثر روشنفکران اصلاح ديگران بوده است نه خود.نفی و طرد ديگران زير پوشش نقد و » نه » گفتن شاخصه ی روشنفکری ما و » مقدس» بوده است.کمبود درايت و شجاعت در شناخت خويش،و گريز از نقد بی تعادلي، التقاتی گري، حس ممتاز بودن ، ناخوانی و جدا افتادگی گفتار و کردار،و نقد ذهنيت دنباله روانه از معضلات روشنفکری ماست. . نقد مردم نيز تابوی بخشی از روشنفکران ما ، به ويژه روشنفکران سياسی بوده است ، وجايگزين نقد خود و مردم مطلق کردن نقد و سنجشگری ای معطوف به نقد ( و نفی) قدرت سياسی شده است.
گريزتاريخی از نقد خود ،خودنگری و خودانديشی اين بيم و نگرانی پديد می آورد که مباد اين نا بهنجاری به عادت واره گی ( Habitus)وشاکله ی روشنفکر ايرانی بدل شده باشد.

2 آبان 1391
برگرفته از سایت روشنگری

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

این وب‌گاه برای کاهشِ هرزنامه‌ها از Akismet استفاده می‌کند. در موردِ نحوهٔ پردازشِ داده‌هایِ دیدگاهتان بیشتر بدانید.

اطلاعات

این ویودی در 31 اکتبر 2012 بدست در مقالات سیاسی/دیدگاهها - political articles/views فرستاده شده و با , برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: