اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

سیدحسین موسوی تبریزی یکی از خونخوارترین آخوندهای رژیم در تبریز و آذربایجان و همه ایران!

دریافتی:

با خواننده :

واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند   چون به خلوت میروند آن گار دیگر میکنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس          توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند؟

  پیام – کامنتی و در حقیقت مقاله ای افشاگرانه ، در بخش دیدگاه ها برای اشتراک ارسال شده است. با نظر به اینکه نان به نرخ روز خوردن در جهان سرمایه داری از جمله در رژیم ارتجاعی اسلامی در ایران، به شرط بودن در دستگاه  فاسد ، عریض و تطویل روحانیت قرار گرفتن و… کافیست که دست به هر جنایتی زد و تحت پیگرد قرار نگرفت و… لذا تصمیم به درج این مقاله افشاگرانه گرفته شد.

کوشا باشید.آمادور – اشتراک!

 

فرستاده شده در 2012/07/20 در 11:42 ب.ظ.

سیدحسین موسوی تبریزی یکی از خونخوارترین آخوندهای رژیم در تبریز و آذربایجان و همه ایران

سیدحسین پورمیرغفاری معروف به سیدحسین موسوی تبریزی در سال ۱۳۲۶ در تبریز زاده شد. دو برادر کوچکتر از خودش به نام های سیدمحسن که در سال ۱۳۳۰ زاده شده بود و سیدحسن که در سال ۱۳۳۳ زاده شده بود داشت. پدرش سیدمیرجبار پورمیرغفاری فرش فروش و از خرمقدس های بازار تبریز بود. برای خرمقدس بودن پدر سیدحسین پورمیرغفاری بود که وی نتوانست آموزش دبستانی را پی بگیرد و پس از پایان دبستان ابتدائی میرجبار او را به مدرسه طالبیه تبریز فرستاد. پس از خواندن درس های مقدماتی حوزوی در مدرسه طالبیه تبریز به شهر قم رفت و در آنجا تا سطح اجتهاد آموزش های حوزوی را دنبال کرد و با آن که بسیار جوان بود عنوان ایة الله به آغاز نامش افزوده شد. در شهر قم پس از آشنائی با روح الله خمینی از هواداران پر و پا قرص او شد. پس از تبعید روح الله خمینی به نجف چندین بار به شهر نجف رفته و اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی او را به ایران آورد و پخش کرد و چند بار نیز برای چنین کارهائی نیروهای امنیتی رژیم پادشاهی او را دستگیر کردند و به زندان افتاد یا دچار دردسرهای دیگر شد. البته سیدحسین پورمیرغفاری را همگان با نام مستعار سیدحسین موسوی تبریزی می شناختند.

سیدحسین پورمیرغفاری که با نام سیدحسین موسوی تبریزی شناخته می شد پس از انتحار اسلامی رئیس بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز شد. در سال ۱۳۵۸ پس از آن که حزب جمهوری اسلامی خلق مسلمان ایران به پیروی از ایة الله شریعتمداری با اصل صد و ده قانون اساسی جمهوری اسلامی (اصل ولایت فقیه) به مخالفت برخاست و درگیری های گسترده ای در تبریز بر سر این موضوع درگرفت سیدحسین موسوی تبریزی به سرکوب سنگین خلق مسلمانی ها دست زد. نخست ده تن را به اعدام محکوم کرد و چند روز دیگر چهار تن و رسانه های رژیم خبر از اعدام چهارده تن از خلق مسلمانی ها در تبریز را دادند. چندی نگذشته بود که هفده تن دیگر نیز برای ماجرای خلق مسلمان اعدام شدند. در این میان از صدها تن از دستگیر شدگان با مشت و لگد و سیلی و تازیانه و باتوم و سلول های انفرادی و محکومیت به زندان به خوبی پذیرائی شد!

سیدحسین موسوی تبریزی در نخستین انتخابات مجلس شورای اسلامی نماینده تبریز در مجلس شد و به جای او آخوند خونخواری به نام علی شجاعی در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز به ریاست رسید. با آن که برابر قانون اساسی جمهوری اسلامی کسانی که در مجلس شورای اسلامی نماینده می شوند نمی توانند در قوه قضائیه کار کنند اما از آنجائی که جز قانون: (ما می فرمائیم!) قانون دیگری در رژیم گدایان مفت خور وجود ندارد سیدحسین موسوی تبریزی در کارهای قضائی دخالت و گاهی در پست های قضائی نیز کار می کرد و حتی در کارهائی نیز که ارتباطی با نمایندگی نداشت خودش را به میان می انداخت. برای نمونه در تاریخ پنجشنبه نهم اسفندماه ۱۳۵۸ هنگام گردهمائی آرام گروهی از اعضا و هواداران سازمان فدائیان دسته ای از اراذل و اوباش تبریز را سازماندهی کرده و فرمان حمله به این همایش را داد. کار به کشمکش و زد و خورد و تیراندازی کشید و در این میان دانش آموز هفده ساله ای به نام داود امیراحمدی تیر خورد و کشته شد. همه این رویدادها در شرایطی رخ می دادند که هنوز یک سال از انتحار اسلامی نگذشته بود! و مردم بیچاره ای که می خواستند از زندان آریامهری درآیند کم کم به دوزخ ولایت فقیه گام می گذاشتند!

سال ۱۳۵۹ از راه رسید و با آن که سیدحسین موسوی تبریزی نماینده مجلس شورای اسلامی بود و بر پایه قانون های خود رژیم ولایت فقیه نمی توانست قاضی باشد از سوی روح الله خمینی به عنوان قاضی رسیدگی کننده به پرونده آتش سوزی سینما رکس آبادان منصوب شد! فشرده داستان سینما رکس آبادان این چنین است که آدم هالو و خل و معتادی به نام حسین تکبعلی زاده به همراه سه تن از یارانش به نام های فرج و فلاح و یدالله در زمان رژیم پادشاهی بر آن می شوند تا برای پیشبرد خواسته های روح الله خمینی و نابودی رژیم پادشاهی و با الهام از هیأت های دینی و سخنرانی های هواداران روح الله خمینی در مسجدهای گوناگون سینما رکس آبادان را آتش بزنند. این چهار تن در شب شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۵۷ به سینما رکس آبادان می روند و در حالی که بینندگان داشتند فیلم گوزن ها ساخته مسعود کیمیائی را می دیدند به بخش هائی از سینما بنزین و تینر می پاشند و آتش می زنند. آتش همه جای سینما رکس آبادان را فرا می گیرد و فرج و فلاح و یدالله نیز خفه شده و می سوزند. در این میان ۳۷۷ تن از بینندگان نیز نخست خفه شده و سپس می سوزند. روح الله خمینی نیز چندین آگهی پر آب و تاب بر این پایه که سینما رکس آبادان را رژیم پادشاهی به فرمان محمدرضا پهلوی آتش زده است پخش می کند. هواداران روح الله خمینی نیز در تظاهرات خیابانی شعار می دهند: فاجعه آبادان به دست شاه جلاد! فاجعه آبادان به دست شاه جلاد! فاجعه آبادان به دست شاه جلاد! ………. حسین تکبعلی زاده دستگیر می شود و تا فروپاشی رژیم پادشاهی در زندان می ماند و هنگام بلبشو و آشوب از زندان می گریزد. حسین تکبعلی زاده آن چنان هالو بود که پس از دیدن نام خودش در فهرست ساواکی های گریخته از دست رژیم جمهوری اسلامی خودش را معرفی کرده و می گوید: من پیرو خط امام خمینی هستم و برای پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی سینما رکس آبادان را آتش زدم! روح الله خمینی هم می بیند که در تنگنای بدی افتاده است! آن آگهی ها و سخنرانی های پر آب و تاب و تظاهرات پر جوش و خروش خیابانی کجا و اعترافات کسی که می گوید: چون من پیرو خط امام خمینی هستم پس سینما رکس آبادان را آتش زدم کجا؟ نخستین کاری که روح الله خمینی می کند این است که فرمان اعدام محمدرضا عاملی وزیر جهانگردی رژیم پادشاهی را می دهد چون محمدرضا عاملی اسناد و مدارک فراوانی درباره آتش زدن سینما رکس آبادان از سوی هواداران روح الله خمینی گردآوری کرده بود. کار دوم روح الله خمینی سپردن پرونده سینما رکس آبادان به سیدحسین موسوی تبریزی و سفارش پنهانی به او برای ماست مالی کردن داستان سینما رکس آبادان بود! سیدحسین موسوی تبریزی نیز در یک دادگاه نمایشی که از یکم تا دوازدهم شهریورماه ۱۳۵۹ به درازا می کشد حسین تکبعلی زاده را به همراه چند تن از کارگزاران رژیم پادشاهی به اعدام محکوم می کند و رسانه های رژیم ولایت فقیه نیز می گویند و می نویسند: عوامل آتش سوزی سینما رکس که از ساواکی ها و کارگزاران رژیم شاهنشاهی بودند اعدام شدند!

روح الله خمینی آن چنان از شیرینکاری سیدحسین موسوی تبریزی در ماست مالی کردن پرونده سینما رکس آبادان خوشش آمد که در آغاز سال ۱۳۶۰ سیدحسین موسوی تبریزی را به سمت دادستان کل کشور به کار گمارد و سیدحسین موسوی تبریزی نیز در تاریخ سه شنبه پنج خرداد ۱۳۶۰ از نمایندگی در مجلس شورای اسلامی کناره گیری کرد و دادستان کل کشور شد. در آن هنگام سیدحسین موسوی تبریزی سی و چهار سال داشت. اندکی پس از به کار گمارده شدن سیدحسین موسوی تبریزی در پست نوین، سازمان مجاهدین خلق ایران در روز شنبه سی خرداد سال ۱۳۶۰ بر علیه رژیم ولایت فقیه جنگ مسلحانه را آغاز کرد و کشتارهای رژیم ولایت فقیه از اعضا و هواداران سازمان های سیاسی ضد رژیم آغاز شدند. درست است که سیدحسین موسوی تبریزی دادستان کل کشور شده بود اما با حفظ سمت به تبریز آمد و از تیرماه ۱۳۶۰ تا پایان شهریورماه ۱۳۶۰ روزانه ده ها تن از زندانیان سیاسی را در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز در پنج دقیقه محاکمه و به اعدام محکوم می کرد. سپس کارها را در تبریز به آخوند خونخوار علی شجاعی سپرد و دوباره به تهران بازگشت. در تهران قاضی و رئیس دادگاه هنگامی که سیدحسین موسوی تبریزی به پرونده های زندانیان سیاسی رسیدگی می کرد هیچ کاره بودند و جز امضا کردن آنچه که سیدحسین موسوی تبریزی دیکته می کرد کاری نداشتند و با این روال هزاران تن از زندانیان سیاسی در تهران و زندان های اوین و قزلحصار و گوهردشت اعدام شدند.

برای کشتار و سرکوب بهتر در قوه قضائیه رژیم دژخیمان دوزخی به جز دادستانی کل کشور پستی به نام دادستانی کل انقلاب باز شده بود و سیدحسین موسوی تبریزی برای آن که بهتر بکشد و سرکوب کند دادستان کل انقلاب کشور و سررشته دار بزرگ سرکوب و کشتار در همه ایران شد اما سیدحسین موسوی تبریزی علاقه شگفت آوری به کشتار و سرکوب در تبریز و آذربایجان داشت و هر گاه فرصت به دست می آورد به تبریز می آمد و تازیانه ای به دست گرفته و شخصا در شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی در تبریز به همراه دژخیمان دیگر شرکت می کرد. برای نمونه یک روز در حالی که کلاشینکفی در دست داشت از یکی از هواداران سازمان مجاهدین خلق به نام اکبر چوپانی خواست که هم توبه نامه بنویسد و هم همه دوستانش را لو بدهد! اکبر چوپانی هم گفت که حتی اگر سرم هم برود حاضر نیستم به دوستانم خیانت کنم. سیدحسین موسوی تبریزی با کلاشینکف چند گلوله به گلو و گردن اکبر چوپانی شلیک کرد. زخم گلوله ها بی درنگ اکبر چوپانی را نکشتند. اکبر چوپانی به زمین افتاد و در حالی که ساعت ها ناله می کرد زجرکش شد.

در همین زمان بود که ۵۹ تن از مخالفان رژیم در فروردین ماه و اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ در مهاباد دستگیر و به تبریز فرستاده شدند. آخوند خونخوار علی شجاعی پس از هماهنگی با سیدحسین موسوی تبریزی و با فرمان وی همه ۵۹ تن را در خردادماه سال ۱۳۶۲ بدون محاکمه به اعدام محکوم کرد! چند تن از این ۵۹ تن دانش آموزان کم سن و سال دبیرستانی بودند. نام این ۵۹ تن که در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز و با حکم آخوند خونخوار علی شجاعی اعدام شدند این چنین است: علی آباده‌ – سیدابراهیم احمدی – محمد ابوبکری – محمدامین احمدی – وفا الیاسی – ابراهیم امینی – یوسف ایازی – خالق بارزانی – غلامرضا بارزی – علی بازیان – علی بانه یان – عبدالله‌ تحریان – منصور جناح – حسن جهانیان – کمال چاوشینی – یوسف حبیب پناه – سلیمان حسن زاده‌ – یوسف حسن زاده‌ – عباس حسینپور – محمد حسینی – کاظم خاتونی – رحمان خضرپور – حسن رحمانیان – خالد رحیم آذر – رحمان رحیمی – کریم ر‌حیمیان – خضر رنگین – محمود ریزیی – سیامک سقزی – محمد سلیمی – سیدمحمود سیدمحمودی – ابوبکر شکری – فریدون شنگه‌ – محمدامین صفا – خالد صفائی – علی صلاحی – کامران ظاهرحجازی – مصطفی عصمتی – محمد علیالی – علی غواره – محمد فارق بازیار – صالح فرهودی – مصطفی فقری – کریم کاوه‌ – کمال کریمی – هژار کریمی – حسین کلهری – احمد کهروبی – علی گلپرست- حسن لاجوردی – صالح مام ابراهیمی – حامد محمود کندو – مقصود محمودی – علی مزنه‌ – محمد مسعودی – انشاء الله‌ نادری – شکری نادری – همایون نیلوفری – عباس یوسفی

مثلث سیدحسین موسوی تبریزی دادستان کل انقلاب اسلامی، سیداسدالله لاجوردی دادستان انقلاب اسلامی مرکز و آخوند محمد محمدی گیلانی رئیس بیدادگاه انقلاب اسلامی تهران هر روز ده ها و گاه صدها تن از زندانیان سیاسی را با محاکمه های پنج دقیقه ای می کشتند. آخوند محمد محمدی گیلانی آن چنان خونخوار بود که حتی دو پسر خودش را که با دیدن هزاران گندکاری و ستم رژیم اهریمنان دوزخی ضد رژیم شده بودند به اعدام محکوم کرد! سیدحسین موسوی تبریزی در همه ایران می گشت و فرمان های سرکوب و کشتار و شکنجه را به گردانندگان رژیم ولایت فقیه می داد و چرخ کشتار و سرکوب را پیاپی می گرداند. سیدحسین موسوی تبریزی پس از سال ها جنایت و کشتار آن چنان از قدرت مست شده بود که می پنداشت دست به هر کاری بزند هیچکس جلودارش نیست! سرانجام سیدحسین موسوی تبریزی برای مست شدن از قدرت دست به کاری زد که روح الله خمینی ناچار شد او را از همه پست و مقام هائی که داشت برکنار کند!

داستان برکناری سیدحسین موسوی تبریزی از دادستانی کل انقلاب این چنین است که خانمی به نام ………. همسر جوان و زیبای یکی از خلبان های زمان شاه به نام ………. بود. این خلبان در زمان رژیم پادشاهی به آمریکا رفته و در آنجا در دانشگاه معروف هوا – فضائی آمریکا به نام Top Gun آموزش خلبانی دیده بود. هنگام آموزش خلبانی در Top Gun با خانمی آمریکائی به نام ………. که یکی از دانشجویان آمریکائی دانشگاه Top Gun بود آشنا شده و با او ازدواج کرده بود. پس از چندی خلبان ایرانی با همسر آمریکائیش دچار ناسازگاری شده و خانم ………. را طلاق داده و به ایران برگشته بود. در ایران با همسر دومش خانم ………. که از نظر سنی بسیار کوچکتر از او بود ازدواج کرده بود اما جناب خلبان با همسر دومش بدرفتاری می کرد به گونه ای که خانم ………. چند بار خواسته بود از شوهر بدرفتارش طلاق بگیرد اما با پا در میانی خویشاوندان دست از طلاق کشیده بود اما زندگی زناشوئی برای خانم ………. جز رنج و تیره روزی چیز دیگری در بر نداشت. تا این که خلبان یاد شده در پیوند با کودتای نوژه که سال ها پیش رخ داده بود به عنوان فرد مشکوک بازداشت شد هر چند که کوچکترین ارتباطی با ماجرای کودتای نوژه نداشت و موضوع ممکن بود به سادگی حل شود. تا این که خانم ………. همسر خلبان زندانی برای روشن شدن وضعیت شوهرش به دادستانی کل انقلاب و به دیدن سیدحسین موسوی تبریزی می رود. بعد از ظهر بود و در دادستانی کل انقلاب کسی از ارباب رجوع و کارکنان نبود. سیدحسین موسوی تبریزی که معمولا ارباب رجوع را به حضور نمی پذیرفت هنگامی که شنید زنی برای پیگیری وضعیت شوهرش درخواست دیدار با وی را دارد پنداشت که زنی پیر و پاتال و بدقیافه و گریان مانند زن های حزب اللهی را خواهد دید که این زن با گریه و زاری برای آزادی خویشاوند زندانیش التماس خواهد کرد و سرش را به درد خواهد آورد! از این روی با بی میلی و بی حوصلگی اجازه دیدار داد اما هنگامی که این زن را با پوشاک شیک و عطر دل انگیزی که به آن زده بود دید زیبائی او هوش از سرش ربود و دین و ایمانش را به باد داد!

یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست؟
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست؟
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که می خوابد و همخانه کیست؟

خانم ………. نه تنها مانند زن های حزب اللهی که مانند کلاغ سیاه قارقار می کنند نبود بلکه با ادب و احترام و خونسردی درباره شوهرش سخنانی را به سیدحسین موسوی تبریزی گفت. دیدار سیدحسین موسوی تبریزی بداخلاق که اکنون بسیار خوش اخلاق و خوشرفتار شده بود! با خانم ………. به جای پنج دقیقه یکی دو ساعت به درازا کشید! هر بار که خانم ………. به هر دلیل لبخندی بر چهره اش می نشست در دل سیدحسین موسوی تبریزی قند آب می شد! سیدحسین موسوی تبریزی به این خانم وقت ملاقات دیگری داد و این دیدارها همچنان دنباله داشتند! کارکنان دادستانی انقلاب کم کم داشتند درباره چنین دیدارهائی کنجکاو می شدند از این روی سیدحسین موسوی تبریزی نشانی یکی از خانه های خلوتش را به خانم ………. داد! سیدحسین موسوی تبریزی سرانجام این خانم را رام کرد و خانم ………. هم از سیدحسین موسوی تبریزی خوشش آمد و دلدادگی از یک سویه بودن درآمد و دوسویه شد! تنها مشکلی که در این میان بود شوهر خلبان خانم ………. بود که آن نیز به سادگی حل شد! این چنین که سیدحسین موسوی تبریزی برای این خلبان زندانی چنان پرونده ای درست کرد که هیچ روضه خوانی برای شمر و حرمله و یزید چنین پرونده ای را در هیچ منبری نمی توانست درست کند! خلبان با ترفند سیدحسین موسوی تبریزی اعدام شد و تا هنگامی که آب ها از آسیاب بیفتند خانم ………. با معشوقش سیدحسین موسوی تبریزی از زندگی لذت می برد! پس از چندی که آب ها از آسیاب افتادند خانم ………. با سیدحسین موسوی تبریزی ازدواج کرد و همسر دوم او شد و به یکی از خانه های او رفت اما راز نهفته از پرده برون افتاد و مانند بمبی در همه جا ترکید. ایة الله یوسف صانعی به دیدار روح الله خمینی رفت و ماجرا را گفت و روح الله خمینی نیز ناچار شد سیدحسین موسوی تبریزی را از همه مقام هائی که داشت برکنار کند!

سیدحسین موسوی تبریزی چندی گوشه گیر شد و همه کارها را رها کرد تا با غنچه گل زیبائی که به دست آورده بود روزگار را به شادمانی بگذراند. سپس در انتخابات دوره سوم مجلس شورای اسلامی شرکت کرد و در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۷ برای بار دوم وارد مجلس شد. چهار سال گذشت و هنگامی که سیدحسین موسوی تبریزی خواست در انتخابات دوره چهارم مجلس شورای اسلامی شرکت کند شورای نگهبان صلاحیت او را رد کرد! سیدحسین موسوی تبریزی هنگامی که دید هواداران خامنه ای و اصولگرایان او را از خود می رانند به اصلاح طلبان پیوست و نخست عضو مجمع روحانیون مبارز ( آخوندهای مخالف خامنه ای ) شد و سپس رئیس خانه احزاب ( وابسته به اصلاح طلبان ) شد و سرانجام دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم شد.

هنگامی که آخوند ضد رژیمی مانند محسن کدیور را دادگاه ویژه روحانیت به اتهام توهین به مقام عظمای ولایت محاکمه می کرد وکیل مدافع او شد! از هواداران سیدمحمد خاتمی و دوم خردادی ها شد! ستایشگر ایة الله منتظری شد! در رویدادهای سال ۱۳۸۸ از هواداران جنبش سبز و میرحسین موسوی شد! از هواداران دو آتشه آزادی بیان، آزادی قلم، حقوق مردم، حقوق بشر، آزادی مطبوعات، آزادی عقیده، آزادی رسانه ها، حقوق شهروندی، حاکمیت قانون، حقوق زندانیان سیاسی، انتخابات آزاد، عدالت اجتماعی و مردمسالاری شد! و سخنرانی های پر آب و تاب و مصاحبه های پر جوش و خروشی در این زمینه ها ایراد کرد! و کوتاه سخن آن که همان سیدحسین موسوی تبریزی که در پنج دقیقه حکم اعدام می داد هم اکنون چنان آزادیخواه و دموکرات شده است که ولتر و ژان ژاک روسو نیز به گرد پای او نمی رسند! هم اکنون حضرت ایة الله العظمی الحاج شیخ سیدحسین موسوی تبریزی دبیر مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم خود را برای مرجع تقلید شدن آماده می کند! البته همه جا پر از خرسوارانی مانند سیدحسین موسوی تبریزی است اما من و تو چرا باید خر شویم؟ چنان که سراینده ای سروده است:

فقیه شهر این بگفت به گوش حمارش
که هر که خر شود البته می شوند سوارش

http://a.pictureupload.us/72513208950039513358d7.jpg

info@seyyedhoseyn.com

13 دیدگاه برای “سیدحسین موسوی تبریزی یکی از خونخوارترین آخوندهای رژیم در تبریز و آذربایجان و همه ایران!

  1. فهرستی از زندانیان سیاسی که از سال ۱۳۶۰ تا پیش از کشتار تابستان ۱۳۶۷ در زندان تبریز اعدام شدند
    25 ژوئیه 2012

    فهرستی از زندانیان سیاسی که از سال ۱۳۶۰ تا پیش از کشتار تابستان ۱۳۶۷ در زندان تبریز اعدام شدند

    فهرست پیش رو نام چند صد تن از کسانی است که از سال شصت تا پیش از کشتار زندانیان سیاسی در تابستان شصت و هفت در زندان ها و شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه در تبریز اعدام و یا کشته شدند. این فهرست بسیار، بسیار ناقص است چرا که زندان تبریز بزرگترین کشتارگاه رژیم ولایت فقیه در شمال باختری ایران است و هزاران تن در این زندان اعدام شده اند نه چند صد تن!

    یک دلیل این است که سازمان های سیاسی ضد رژیم نام کسانی را که در اثر فشار و شکنجه و تهدید توبه نامه می نوشتند و یا ناچار از مصاحبه در تلویزیون شده و بر علیه سازمانی که به آن وابستگی داشتند سخنانی می گفتند و سپس اعدام می شدند خائن دانسته و در لیست جانباختگان خود نمی گنجاندند! و شما در هیچ یک از فهرست هائی که سازمان های سیاسی از اعدام شدگان منتشر کرده اند نامی از چنین کسانی را نمی توانید ببینید!

    دلیل دیگر آن است که خانواده هائی بودند که از دردسرهای انتشار نام فرزندانشان به عنوان محکومین به اعدام سازمان های سیاسی می خواستند برکنار بمانند. برای نمونه ابراهیم محمودی پور دانش آموز ۱۸ ساله ای بود که در مهرماه ۱۳۶۰ از سوی آخوند علی شجاعی در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز به اعدام محکوم شد. ابراهیم محمودی پور یکی از هواداران ساده سازمان مجاهدین خلق ایران بود. او نه کسی را کشته بود، نه تیری شلیک کرده بود، نه بمبی منفجر کرده بود و نه آدم مهمی بود. پدر ابراهیم محمودی پور یعنی رسول محمودی پور کارمند ساده و کم درآمد اداره پست تبریز بود. زمانی که اداره پست در روبروی استانداری بود و پیش از آن که اداره پست به جایگاه کنونی آن در خیابان ارتش جنوبی منتقل شود رسول محمودی پور در آنجا تمبر یادگاری می فروخت. او چهار فرزند داشت که یکی از آنها ابراهیم محمودی پور بود و سه تای دیگر دختر بودند. رسول محمودی پور سرانجام بازنشسته شد و در خیابان دارائی تبریز روبروی ساختمان پیشین دادگستری فروشگاه کوچک فتوکپی و نوشت افزار به راه انداخت. رسول محمودی پور اگر درباره پسرش ابراهیم سخنی می گفت حقوق بازنشستگی ناچیزش قطع می شد و سه دخترش دچار خطر می شدند آن هم از سوی ناموس پرستان رژیم ولایت فقیه! رسول محمودی پور چاره ای جز سکوت نداشت.

    خانواده هائی نیز بودند که درمانده تر از آن بودند که پس از اعدام فرزندانشان بتوانند کاری بکنند. برای نمونه شما در هیچ یک از سایت های اینترنتی و در لیست کشته شده های هیچکدام از سازمان های سیاسی نمی توانید نام جواد نوفرج را پیدا کنید. جواد نوفرج جوانی نوزده ساله و وابسته به خانواده ای فقیر ساکن خیابان آریامهر (شهید جدیری کنونی) در تبریز بود. وی پس از دستگیری در شکنجه گاه های رژیم در تبریز به سختی شکنجه شده بود. یکی از شکنجه گران لات رژیم به نام جعفر مسگرزاده قره باغی معروف به گن جعفر (جعفر گشاد) در زندان تبریز پس از دادن رکیک ترین دشنام ها به جواد نوفرج او را به سختی کتک زده بود. جواد نوفرج به زمین افتاده بود و گن جعفر با جفت پا روی سر او پریده بود. سر جواد نوفرج شکسته بود و جواد نوفرج دچار ضربه مغزی شده بود و از آن پس پیاپی غش می کرد و بیهوش می شد. در مهرماه سال ۱۳۶۰ با آن که جواد نوفرج به سختی بیمار بود و همه هوش و حواسش را از دست داده بود در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز و در محاکمه ای که پنج دقیقه به درازا نکشید از سوی آخوند علی شجاعی به اعدام محکوم شد! پدر جواد نوفرج سال ها پیش مرده بود و مادر جواد نوفرج نیز که زنی بی سواد و بیمار و فقیر بود چندی پس از اعدام پسرش درگذشت. پس چه کسی در این میان می ماند تا جواد نوفرج را پس از اعدام به دیگران بشناساند؟

    همچنین شما نامی از جعفر قلیزاده در لیست اعدام شدگان سازمان های سیاسی تبریز نمی توانید پیدا کنید. او دانش آموزی بود که در زمان انتحار اسلامی برای روح الله خمینی خودش را به هر آب و آتشی می زد! در خیابان های تبریز فریاد می کشید: یا مرگ یا خمینی! تا خون در رگ ماست – خمینی رهبر ماست! این است شعار ملی – خدا، قرآن خمینی!………. چند بار نزدیک بود نیروهای رژیم شاهنشاهی او را بکشند و چند بار تا یک قدمی خفه شدن با گاز اشک آور پیش رفته بود. او با به جان خریدن هر خطری اعلامیه ها و کتاب ها و پوسترهای روح الله خمینی را پخش می کرد اما در سال ۱۳۶۰ در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز آخوند علی شجاعی او را که هوادار ساده سازمان مجاهدین خلق بود در محاکمه ای پنج دقیقه ای به اعدام محکوم کرد!

    کسانی نیز بودند که ظاهرا از زندان تبریز آزاد شدند تا با صحنه سازی در بیرون از زندان کشته شوند! نمونه ای از چنین کسانی سیدمیرآرمان سیدعلینژاد عالی نسب (آرمان عالی نسب) فرزند میلیاردر سرشناس تبریزی و دوست نزدیک علی خامنه ای (سیدمصطفی عالی نسب) بود. آرمان عالی نسب که وابسته به سازمان فدائیان بود از سال ۱۳۶۰ تا سال ۱۳۷۰ یعنی ده سال زندانی بود. از این ده سال پنج سال در سلول های انفرادی سپاه و اداره اطلاعات تبریز و پنج سال آن نیز در بند ۴ زندان تبریز سپری شده بود. برای جایگاهی که پدرش داشت رژیم نمی توانست به سادگی او را اعدام کند. آرمان عالی نسب نیز بسیار سرسخت بود و نه مصاحبه می کرد و نه توبه نامه می نوشت و نه حاضر به همکاری با رژیم بود و چندین بار گفته بود: صد بار هم اعدام شوم توبه نامه بی توبه نامه! سرانجام آرمان عالی نسب ظاهرا از زندان تبریز آزاد شد و پس از چندی در یک تصادف رانندگی ساختگی و با صحنه سازی کشته شد! اما شما در هیچ یک از فهرست های کشته شدگان سازمان های سیاسی نام آرمان عالی نسب را نمی توانید ببینید!

    بیشتر خانواده هائی هم که دخترانشان اعدام می شدند معمولا اعدام دخترانشان را پنهان نگه می داشتند در حالی که چنین دخترانی پس از شکنجه های فراوان اعدام می شدند و پیش از اعدام از سوی دژخیمان رژیم حجاب و عفاف به آنها تجاوز می شد. از این روی در لیست هائی که سازمان های سیاسی از محکومین به اعدام منتشر کرده اند نام دختران کمتر دیده می شود. در دهه شصت در تبریز معمولا چهار آخوند جنایتکار در بیدادگاه انقلاب اسلامی تبریز متهمان سیاسی را محاکمه می کردند:

    ۱- آخوند سید حسین پورمیرغفاری معروف به سیدحسین موسوی تبریزی
    ۲- آخوند علی شجاعی
    ۳- آخوند خلیل عابدی
    ۴- آخوند علی اصغر هوشیار زرنقی

    سخن کوتاه، این فهرست بسیار ناقصتر از آن است که بتواند همه محکومین به اعدام رژیم ولایت فقیه در تبریز را پوشش دهد و مشتی از خروارها ستم و جنایت است و همه ستمدیدگان باید در تکمیل چنین فهرست هائی کوشا باشند.
    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    آبار رمضانعلی – آبرسانی هوشنگ – آبرومندآذر فریدون – آذری اسمر – آغباشلو بابک – آقاپوربناب رحیم – آقانژاد محمد – آل آسیه غلامرضا – آلامی ناصر

    ابراری اسماعیل – ابراهیم پور احمد – ابراهیم زاده – ابراهیمی احد – ابراهیمی محمد – ابراهیمی محمود – ابراهیمی زاده محمدرضا – ابزاری محمد – ابوالفتحی ثریا – ابوطالبی زنوز بهروز – ابوطالبی زنوز فیروز – احقاقی کریم – احمدی امان – احمدی جندقی حبیب الله – احمدی فیروز – ارتش کجا آبادی مجید – اردلان مهرداد – ارغوانی فرج الله – اسدیان سعید – اسکویی اسد – اسکویی جلال – اسکویی سیاوش – اسکویی محمدقلی – اسلامی علی – اسماعیلی محمود – اسماعیلی فرد حسین – اصغر زاده سعید – اصغرنیا – اصغری ناصر – اصغری اصغر – اصغریان سعید – اکانه دوست اسماعیل – اکبرزاده یوسفی ناصر – اکبری سعید – اکبری مینو – امانی محمدتقی – امجدی متنق خلیل – امیدیان مهدی – امیرخان زاده اروج – امینی محمد – امینی مهدی – اندی غلامحسین – ایزدی

    باغبان خطیبی احمد – باقروند نیرومند نادر – باقری اسکویی جواد – باقری شیروانی اسد – بایبوردی عباس – بدری بنام غلامرضا – برادر عمو قلی احمد – براری سعید – برسی حسن – برکتین حسن – برومند همایون – برهانی فرهاد – برهانی محمدحسین – برهانی هادی – بصیری شعاعی نژاد محمدعلی – بلوری غلامرضا – بنایی جمشید – بنی عامریان عزیز – بوشی حسن – بوعلی ناصر – بیابانی عباس

    پاشائی حسین – پاشائی علی اکبر – پژوهی محمدرضا – پناهی علی – پورشه حسن – پوصادق رواسانی جعفر – پورعباسیان حمید

    تقی زاده سیروس – تقی زاده علی – تقی زاده مسعود – تنگستانی حسین – توحیدی مجید – توحیدی هوشنگ – توسلی رضا – توفیقی پرویز – توکلی بهاء الدین – توکلی رضا

    ثروتیان داود

    جابر جابر – جاملو مهدی – جاویدی حسین – جاویدی کریم – جبارپور محمدعلی – جباری پرتوی – جبرئیل موسوی میرمحمد – جبه مارقانی غلامعلی – جراوانی احمد – جعفری رضا – جعفری دهخوارقانی مجید – جعفری زاده – جلالی احمد – جلالی محمدعلی – جلالی دیزجی حسن – جلائی تیمور – جلیل پور جمشید – جلیلی کهنه شهری شاهپور – جمشیدی رضا – جوادی علی – جوان اصغر – جهانپور علیرضا – جهانشاهی رضا – جهانی اکبر – جهانی پرویز – جهانی علیرضا

    چاپاری علی اکبر – چایچیان ملکی ناصر – چوپانی اکبر

    حاتمی بوسجین علیرضا – حاجیان احمد – حاجیلو حمید – حافظی نیا اصغر – حامد خلیل – حجازی رضا – حجازی سیدکمال الدین – حجتی عباسعلی – حدادیان بهرام – حسنی بزرگ آباد رشید – حسین پور قادر – حسینی خیرالله – حصولی اسحاق – حق مدد میلانی جلال – حقیقت خواه بهمن – حکمروان اسماعیل – حکمروان رضا – حکیم زاده منیژه – حمیدی بشیر – حمیدی حبیب

    خاتمی علیرضا – خادم آذری – خادم حسین ناصر – خاکمردانی محسن – خاکمردانی محمود – خالصی محمدرضا – خالقی بارنجی علی – خدامحمدی خسرو – خداوندگار پرویز – خدائی رحیم – خدائی عمر – خدائی بزوج اسرافیل – خسروی دیزجی علی – خطیبی احمد – خطیبی اکبر – خطیبی حسین – خطیبی بنایی مجید – خنجری – خیاط زاده جواد

    دادبر محمد – داربر مهدی – دالانی غلامرضا – دالانی قدیم محمدتقی – دانائی محمد – دانش خواه کامران – داودی موسی – درخشان فرد جعفر – درخشان فرد ناصر – درشکه چی علی – درگاهی مجتبی – درگزی امیر – دستنبو منوچهر – دودمانی خسرو – دودمانی علی – دهقان حسین

    ذاکری مسعود

    رادیوسف نیا علیرضا – رحمان پور سعید – رسولی شهریار – رسولی اسکوئی محمد – رنجبر موسی – رنجوری قایش قورشاق صفرعلی – رواسانی – رودباری تیمور – روزپیکر ناصر – رهنمانیا اصغر – رهنمانیا رحمان – رهنمانیا مصطفی

    زرافشانی هدی – زرگری امیر – زعفرانچی – زعفرانی فرج – زنجیره فروش احمد – زنده دل رضا – زورانی حمید

    ساجدی شاهپور – ساجدی شهرام – ساعی کریم – سرخی ناصر – سرکاری رجب – سعادتی حسن – سعادتی رسول – سعید سیدمصطفی – سعیدی مریم – سلطانی حبیب – سلیمی ابوالفضل – سلیمی حسین – سنقری عزیز – سهرابی احمد – سهیلی ارژنگ – سیاری غلام – سیدی فاطمه – سیغاری دوقلعه غلامرضا – سیماراصل ناصر

    شاهرخی نعمت الله – شبروهی محمدرضا – شجاعی نادر – شجریان فرهاد – شجریان قهرمان – شربیانی نوری عزیز – شرفکندی رضا – شرکت افشین – شریفی رحمت – شکرایی سیدامیرطاهر – شیبانی جواد – شیخ نورانی ابوالفضل – شیرکش جلیل

    صاحبی میلانی اکبر – صادقلو اسد – صالحی ابوالفضل – صباغی منوچهر – صبوری – صفا ابراهیم – صفری علی اکبر – صمدی حبیب – صمدی صمد – صمدی عباس – صمدی تکالو جعفر

    ضیاء شندی مهین

    طاهری حسین – طاهری فقیه حسین – طرازیان مصطفی – طلوعی نیر – طلیمیان حمید – طهماسب پور غلامرضا – طهماسبی پور فریدون

    عالیه غلامرضا – عامر محسن – عامر مرتضی – عامر یحیی – عبادالله وند بهمن – عبادی اکبر – عباس زاده دهقانی روح انگیز – عبدالرحیمی اهری حسن – عدالتخواه فرامرز – عددیان – عسگری ناصر – علائیه علیرضا – علائیه غلامرضا – علی اکبرخویی صادق – علیزاده ابراهیم – علیزاده حسین – علی نژاد صوفیانی حسین – عماری راضیه – عنانی عبدالحسین – عندلبیان پرویز – عنصریان لعیا

    غفاری محمد – غفوری علی – غلامی بهروز – غلامی سرایی علی اکبر

    فاتحی علیرضا – فدائی شاهپور – فطن خاقانی کریم – فقیه زرنقی علیرضا – فلاحت محمود – فهمی اسماعیل – فیروزی اسماعیل – فیروزی جعفر

    قاسمی نوروز – قائمی نوروز – قدیری اصل نوبری اکبر – قراج صادق – قره داغی فرج – قره سلطانی حبیب – قریز – قصابی مالک اشتر- قلبی اسکوئی محمد – قلعه سلطانی حبیب – قلی پور محمدرضا – قلی پوربرهانی محمدحسین

    کاشانی کریم – کتابفروش احمد – کدی حسن – کریمی قره نی – کسب پرست یعقوب – کشاورز کرمانی محمدعلی – کشاورز کرمانی مسعود – کلانتری هوشنگ – کلاهی – کلهری مجید – کمالی اکبر – کمری رحیم – کنعانی نوتاش احمد

    گرگانی محمدتقی – گروگانی احمد – گلچین غلامرضا – گلزاریان مصطفی – گودرزی احمد

    لقائی سعید

    مارابی حبیب – متحدی محمد – متراج صادق – محبوبی اکرم – محفوظی اکرم – محمدی کریم – محمدی مقداد – محمودی پریوش – محمودی جهانگیر – مددی عزیز – مسگرخوئی فاطمه – مسیحا بهزاد – مشهودی – مصطفی سلطانی امجد – معزی علی – معزی محمد – معظمی محمد – معنوی علی – معینی غلامرضا – مقدس حمیدرضا – مقدم جلال – مقدم علی – مقدم محمد – مکی حسن – ملک افتخاری فیروزه – ملک پور عمر – ملک محمدی بهجت – ملک علی – ملکی ایوب – ممیوند ناصر – مناف پور فرشته – منزه یوسف – منصوری ستار – موتاب پوررضائی بهمن – موتاب پوررضائی حمید – موتاب پوررضائی رقیه – موسوی سیدحسین – موسوی محمد – موسوی خطیبی هادی – موسوی میربخت سیدحسین – موسی خانی سیاوش – مولانا محمد – مؤدب فاطمه – مؤیدی غلامرضا – مهاجرین نعمت الله – مهدوی حسین – مهدوی عیسی – مياندوآبی – ميتراج صادق – میدانی اکبر – ميربخت سيدحسين – میرزایی جلال – میرمحمدی اویلق میرصادق

    نادرصفت ايرج – نبوی محمدحسن – نجف زاده ناصر – نظریان منوچهر – نعمتی حسین – نعمتی رضا – نگارستانی – نمونه خواه ابراهیم – نوبریان امیراحمد – نوحه خوان حقیقی کریم – نورائی حمید – نورمحمدی شربیانی عزیز – نوروند حمید – نوری عبدالله – نوریان حمید – نوظهورلیل آبادی عادل – نیکو حمید – نیکو کاظم – نیکو مسعود

    وحیدی حسین – وحیدی یعقوب – وعده ای احمد – وفائی رحیم

    هاشمی تنگستانی جلال – هرسیچی جلیل

    یحیوی آزاد محمود – یحیوی آزاد مقصود – یزدیان – یگانه دوست اسماعیل – یمینی رضا – یوسفی رسول – یوسفی فاطمه – یوسفی مهدی – یوسفی حسن کهل مهدی

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  2. فهرست بیش از هزار آخوند تبریزی
    28 ژوئیه 2012

    فهرست بیش از هزار آخوند تبریزی

    تخمین زده می شود که کمابیش هزار و پانصد آخوند در شهر تبریز جای گرفته اند، گروهی از این آخوندها از کارگزاران رژیم ولایت فقیه هستند، گروهی دیگر از کارگزاران رژیم نیستند اما از راه دین نان مفت می خورند، روشن است که در فردای ایران آزاد و پس از آن که رژیم گندیده و پوسیده ولایت فقیه نیست و نابود شد ولاشه پلشت آن به زباله دان تاریخ پرتاب شد بدون چون و چرا باید دستگاهی به نام روحانیت برچیده شود، ستمگران به کیفر برسند و دیگر کسانی که از راه دین مفت خوری می کنند عبا و عمامه را کنار گذاشته و به دنبال پیشه ای آبرومندانه باشند، با در نظر داشتن این که در هیچ کجای دین اسلام گروهی به نام روحانی وجود ندارد و در زمان پیامبر اسلام عنوان هائی مانند روحانی، ایة الله، حجة الاسلام، مجتهد، مرجع تقلید، ملا ، آخوند، طلبه، روضه خوان، نوحه خوان، مرثیه خوان، مداح و ………. وجود نداشتند و دستگاه روحانیت و مفت خوری از راه دین در زمان فرمانروائی پادشاهان صفوی با الگوبرداری از دستگاه روحانیت مسیحیان کاتولیک برپا شد، در فهرست زیر نام و نام خانوادگی بیش از هزار آخوند که در تبریز جای گرفته اند آمده است، این فهرست کامل نیست و شما اگر تبریزی هستید این فهرست را کپی کنید و در تکمیل آن بکوشید و بهتر است این فهرست را در برنامه اکسل جای دهید و در برنامه اکسل ستونی برای نام خانوادگی، ستونی برای نام، ستونی برای نشانی و ستون هائی برای کد پستی و شماره تلفن و مانند آن بسازید و بهتر است در برنامه اکسل برای هر یک از حروف الفبا یک کاربرگ جداگانه را به کار ببرید، اگر وبلاگ و وبسایتی را می گردانید این فهرست را در آن جای دهید و در فرستادن آن به وبلاگ ها و وبسایت های دیگر بکوشید:

    آ

    آخرتی محرم | آخوندی عبدالعلی | آذری عبدالله | آراسته جواد | آرباطانی اکبر | آریان نژاد محمد | آزادان بلال | آزادگویان یونس | آستمالی محمد | آسمانی امیر | آصفی تبریزی محمد | آقائی ربعلی | آقاجانی علی اصغر | آقاجانی مجید | آقازاده علی | آقازاده نجف | حسن آلانقی | آل محمد سیدرسول | آل محمد سیدمحمدتقی | آل هاشم سیدتقی | آل هاشم سیدمحمدعلی | آهنگری صادق | آهنگری بخشایش بهلول

    ا

    ابراهیم پور محسن | ابراهیم نژاد محمد | ابراهیمی سلیمان | ابراهیمی عبدالکریم | ابراهیمی فر محسن| ابوالقاسمی نوحی عبدالصمد | احسانی طاهر | احمدپوری بقا محمدحسین | احمد وند علی محمد | احمدی سیدمحمد | احمدی صفر | احمدی عبدالوهاب | احمدیان محمدعلی | اخوان علی اصغر | ادیب علی | ارجمندی بشیر | ارضی تقی | ارمغانی کلوانق ابراهیم | استادی علی | استادی محمد | استادی میرصادق | اسحاقی حسن | اسدپور محمد | اسدی احمد | اسدی جلال | اسدی حاجی | اسدی حسین | اسدی رضا | اسدی محمد | اسکندری حسین | اسکندری میکائیل | اسکوئی سیدرضا | اسلامی احمد | اسلامی عبدالعلی | اسلامی عبدالله | اسلامی هادی | اسماعیل زاده تسوجی عبدالله | اسماعیلی اسرافیل | اسماعیلی قربانعلی | اسماعیلی علی | اسماعیلی محمد | اسماعیلی نعمت | اسماعیلی زگلوجه سیدحسن | اسماعیلی مقصودلو حسین | اشکریز حق رسول | اصغرپور رحیم | اصغر زاده سلیمان | اصغری طالب | اصغری مونقی عبدالحسین | اصغری میاردان احمد | اصغریان حسن | اصلانی مصطفی | اصلی حسن | اصلی علی اکبر | اصلی نژاد سیدحسن | اصولی پارامی عبدالله | اطهری مقدم علی | اعتمادی جبرائیل | اعتمادی میرعلی اکبر | اعتمادی محمدصادق | اعتمادی محمدباقر | اعتمادی محمدعلی | اعتمادی خواجه ای مصطفی | اعتمادی رسولی صادق | افتخاری عنصرودی علی | افشار صمد | اقبالی محمد | اقدسی رسول | اقدمی خامنه رسول | اکبرپوراخوان علی اصغر | اکبرنژاد توکل | اکبری سیدمحمود | اکبری محبوب | اکبری احمد | اکبری محمدعلی | اکبری حسین | اکبری آرباطان احمد | الموسوی سیدمحمد | النقی سجودی میرحمزه | النقی سجودی میرنقی | الهامی رضا | الهامی علی | الهی اصل مصطفی | الهی قزلجه ای علی | امامی ابوالقاسم | امانی قدیم ابراهیم | امجدی رضا | امیرفاطمی سیدحمزه | امیری حسن | امیری حسین | امیری سعید | امینی رضاقلی | انتصاری سام | انتظاری صادق | انتظاری صفرعلی | انتظاری اصل مجید | انتظاری حق مجید | انزابی محمد | انصاری عادل | انصاری علی | انوری احمد | اورنگی علی اصغر | اولیائی محمد | اهرابیان کاظم | اهری بیوک | اهری عیسی | ایزدی علی | ایزدیان امید | ایمانپور جواد | ایمانی محمدکاظم | ایمانی یامچی محمد

    ب

    باباپور سلطانعلی | باباپور ورزقانی عبدالعزیز | بابازاده شهسواری حسن | بابازاده شهسواری یدالله | بابائی خیرالله | بابائی عباس | بابائی محبوب | بابائی محمود | بارعی کمال | باقرزاده اسد | باقری علی | باقری موسی | باقری بنابی عبدالحمید | باقری بنابی عبدالمجید | بایرامی علی | بجانی روح الله | بخت آور مهدی | بخشایشی بهلول | بخشایشی حسین | بخشایشی علی اصغر | بخشایشی مهدی | بخشی حسن | بخشی محمد | بخشی زاده داود | بدیعی نقی | برزگر محمد | برقی علی اصغر | برگی رسول | برومند یوسف | بشیری حسین | بصیری مرتضی | بکائی محمدرضا | بلاغی سیدحسین | بلاغی محمد | بلاغی مبین سیدرضی | بلندی سیدعبدالعظیم | بلندی سیدمصطفی | بلوکی رحیم | بنابی مصطفی | بنی فضل حمید | بنی هاشمی سیدهادی | بهربیگی حسن | بهربیگی علی اکبر | بهروز حسن | بهروزی سرند محمدحسین | بهروزی سرند مرتضی | بهشتی سیدکاظم | بهشتی سیدمیرعلی اصغر | بهمنی علی | بیگ محمدی محمدرحیم | بیگی جعفر | بیگی مینقی عبدالله

    پ

    پارامی بیت الله | پارامی نجف | پاسدار بخشایشی حیدر | پاشازاده فرید | پاوندی حسین | پدرام میرحمزه | پرسیان محمد | پزشکی مدرس حسین | پسیان بیت الله | پسیان هادی | پناهی اسماعیل | پوراحمدی سیدرضا | پوراسماعیل مسقرانی اسماعیل | پوراکبرسرائی محمد | پوراکبری محمد | پوربابا اسد | پورتقی سیدعلی | پورحسن محمد | پورداننده احمد | پوررادی علی | پورصدقی آلانق حسین | پورعطا حبیب الله | پورعطا حمدالله | پورعلی علی | پورمحمدی محمدتقی | پورمیررضا سیدحسن | پورمیررضا سیدمحسن | پورمیسور حسن | پوریوسف محمد | پولادی هروی ابراهیم | پیشنمازاکبری احمد

    ت

    تاج خواه قاسم | تاری اسرافیل | تاری زاده محرم | تاریوردیزاده محمدعلی | تازه جوان جواد | ترابی میرحمزه | تسوجی غلامعلی | تقوی سیدیحیی | تقوی کلجاهی صادق | تقی زاده حسن | تقی زاده حسین | تقی زاده مطلق سیدهادی | توحیدی محمدعلی | توحیدی محمود | توسلی جعفر | توکلی نقی | تهذیبی علی | تیزدست علی

    ث

    ثقفی سیدمحمد

    ج

    جاویداقدم سیداحمد | جاهدی علی | جباری حسین | جدیدبناب علی | جدیدی مهدی | جعفری جواد | جعفری عبدالله | جعفری عبدالمجید | جعفری علی اصغر | جعفری وهاب | جعفری کریم | جعفری تبار مجید | جعفریان رسول | جعفریان اسکوئی علی اصغر | جلالی محمد | جلالی مهدی | جلالی خواجه عبدالکریم | جلالی لیقوانی سلمان | جلالی نوبری جلیل | جلالی نوبری حسین | جلیل پور حسن | جلیلی خلیل | جلیلی سیدمحمد | جناب زاده علی | جوادی جعفر | جوادی حامد صمد | جوادی فام غلامرضا | جوادی قزقپان علی اکبر | جودت عبدالصمد | جودی اسلام | جوهری اسد | جوهری یحیی | جهان حسن | جهانگیری علی | جهدی حسن | جیوادخسروشاهی غلامحسین

    چ

    چاپاری راثی سیدبیوک | چاووشی سیداسلام | چاووشی سیدرسول | چاووشی سیدکاظم | چاووشی یوسف | چیت چیان بیوک

    ح

    حاج محمدی محمد | حاجتی موسی الرضا | حاجی زاده جواد | حاجی زاده علی | حاجی زاده کریم | حاضری علی | حافظ زاده محمد | حامدی حمید | حامدی عبدالحمید | حامدی عبدالرحیم | حامدی مقدم رحیم | حبیب زاده مرندی ابوطالب | حبیبی حسن | حبیبی حسین | حبیبی عبدالمجید | حبیبی فاضل | حجازی سیداصغر | حجازی عباس | حججی سیدسجاد | حدادی التفات | حسن پور عباس | حسن پور علی | حسن پور محمد | حسن زاده ایوب | حسن زاده رضا | حسن زاده رمضان | حسن زاده مصطفی | حسن زاده یوسف | حسن زاده سرای علی | حسن زاده سرای غلامعلی | حسن زاده سرای غیبعلی | حسن زاده سرای محسن | حسنی حسن | حسنی اهری علی | حسنی زنگبار حسن | حسنی زنگبار حسین | حسین زاد نوین مجید | حسین زاده اسماعیل | حسین زاده رحیم | حسین زاده عیسی | حسین زاده ناصر | حسین زاده نوروزعلی | حسین زاده اصل اسحاق | حسین زاده کریمی محمدرضا | حسین نژاد قربان | حسینی سیدابراهیم | حسینی سیدجلال الدین | حسینی سیدشهاب الدین | حسینی سیدصابر | حسینی موسی | حسینی سیدمیرخطیب | حسینی سیدیعقوب | حسینی میررحیم | حسینی سیدجعفر | حسینی اسفهلانی سیدمحمدعلی | حسینی اسنجان میر حسین | حسینی طباطبائی سیداحمد | حسینی نامی سیدجمال | حشمتی علی | حصاری احمد | حضرتی غفور | حضرتی قدرت | حقی محمد | حقیقی حسین | حکم آبادی قاسم | حکمتی علی اکبر | حکیمی جلیل | حکیمی فر روح الله | حمامی محمد | حمزوی کاظم | حمزوی سیدمیراسدالله | حمزه ای محمد | حیدری الیاس | حیدری حیدر | حیدری علی اکبر | حیدری ولی الله | حیدری آملی علی | حیدری فر مجید

    خ

    خادم حسینی ابراهیم | خاکی بیوک | خاکی حسین | خاکی مسعود | خان محمدی اسماعیل | خدادادی اللهوردی | خدادادی کمال الدین | خداکرمی ابوعلی | خرمی حبیب | خسروشاهیان سیدهادی | خلخالی سیدمحمدعلی | خلیل پورجلالی جلیل | خلیل زاده خلیل | خلیلی صمد | خلیلی محمد | خمارلو عباس | خوبیاروند محمدحسین | خوش زبان مرندی رضا | خوش فهم عبدالجلیل | خوئی عبدالناصر | خیابانی مهدی | خیریان عبادالله

    د

    داداش زاده داود | دادیزاده علی | دانش رحیم | دانش راثی سیدعلی | دانشمند یعقوب | دباغ نیکو خصلت امیر | درخشی صابر | دروازه ای سیدمهدی | دوزدوزانی یدالله | دهقان جواد | دهقان علی | دهقان علی اصغر | دهقان محمدعلی | دیانتی محمود | دیانتی مرتضی | دینوری احمد | دینوری محمد | دینی نعمت

    ذ

    ذاکر حسین | ذاکر محمد | ذاکری اکبر | ذاکری عبدالصمد | ذاکری علی اکبر | ذاکری مجید | ذبیحی مصطفی

    ر

    راثی فتاح | راثی ناصر | راثی باغمیشه سیدعلی | راثی سرائی جلیل | رادنیک علی | رادنیک مهدی | رافی محمدحسین | راهرو خطیبی علی | ربانی علی | رثائی حیدر | رثائی عبدالله | رحیقی حسنعلی | رحیمی بشیر | رحیمی غلامرضا | رحیمی محمد | رسولی عباس | رسولی مجید | رشتبری امیر | رضانژاد محمدحسین | رضائی اصغر | رضائی طاها | رضائی طاهر | رضائی تیرآبادی حسن | رضوانی رضا | رضوانی علی | رضوانی محمدرضا | رضوی سیدرضا | رضوی زاده سیدمیر حبیب | رفیعی سیدرضی | رفیعی علی | رفیعی محمدرضا | رفیق مقصود | رقیمی حسن | رقیمی علی | رقیمی کیا غلامحسین | رنجبر عین الله | رنجی ولی | روحانی حمید | روحانی محمد | روحانی حسینی سیدداود

    ز

    زاده گمندی علی | زارع پور نصیر | زارع زاده نجفی لطف الله | زارعان علی | زارعی رحیم | زارعی زین العابدین | زارعی صادق | زارعی آلانق حسن | زاهدی اسدالله | زاهدی فضل الله | زاهدی حق قربان | زبردست جواد | زحمت دوست یونس | زرافشان هدائی سیدکریم | زعفرانچیلر سیدکاظم | زگلوجه سیدحسن | زگلوجه میرمحمود | زمانی عبدالصمد | زواری علی | زهدی قره بابا علی | زینال زاده محمد | زینالی حسن | زینالی محمود | زینالی عظیمی جواد

    س

    سابقی علی | ساجدی اکبر | سارخان زاده نمروری علی | ساسانی صفرعلی | ساسانی محمد | ساعی امند حسن | ساعی امند حسین | ساقی ثمر خزان اباصلت | سالک جدی علیرضا | سالک جدی محمدعلی | سبحانی اصل حسن | سبحانی نیا محمود | سجادی علی | سخائی اسدالله | سرائی عبدالرحیم | سرائی مجتبی | سرائی مصطفی | سربازوطن محمود | سرخابی محمد | سعدیان ابراهیم خلیل | سعدیان حسین | سعیدی عباس | سعیدی علی | سعیدی سیدمهدی | سعیدی آلانق حسن | سقائی مجید | سلامتی کاظم | سلطانی حبیب الله | سلطانی حسن | سلطانی حسنعلی | سلطانی مالک | سلطانی محمدحسین | سلطانی محمدمهدی | سلطانی حسین | سلطانی مهدی | سلیمی احمد | سلیمی بهروز | سلیمی موسی | سنائی فر مصطفی | سیاهی ستار | سیدابوالحسنی سیدفاضل | سیداهری سیدبیوک | سیدبهاءالدینی سیدطاهر | سیدحیدری سیدحسن | سیدرحمانی سیدجواد | سیدرزاقی سیدسجاد | سیدرفیعی بنی صادقی سیدمیرعزیز | سیدسیلابی سیدهادی | سیدطاهری سیدبهاءالدین | سیدطاهری سیدجعفر | سیدطاهری سیدضیاءالدین | سیدعباسی سیدسجاد | سیدمهدوی اقدم سید حسن | سیدمهدوی اقدم سیدحمید | سیدی سیدآقا | سیفی حسن

    ش

    شادبادی ابوطالب | شادبادی اروج | شادبادی عبدالستار | شادبادی علی اصغر | شاطرهجرانی علی | شالچیان ناظری علی اکبر | شامی زاده بهروز | شامی زاده عبدالله | شاهدی رسول | شاهگلی ستار | شاهگلی محرم | شتربانی سیدفاضل | شجاعی علی | شجاعی قدرت | شرافت سیدابوالقاسم | شربیانی مجید | شرقی محمدعلی | شریعت آلانقی ابوالحسن | شریعتی اسکندر | ششگلانی علی | شعبانی حسن | شفائی فتح الله | شکرنژاد جواد | شکری علی | شکری مراد | شکوهی احمد | شکیبا محمد | شمسی جعفر | شهباززاده پارامی بیت الله | شهریوری عباسعلی | شیخ الاسلامی میرمحمد | شیخ علیپور حمید | شیخ علیپور مجید | شیرعلیزاده شجاع الدین | شیرزه حق محمدحسین | شیرینی محمد

    ص

    صادق پور محمدرضا | صادقی ابوالفتح | صادقی ابوالفضل | صادقی عباسعلی | صادقی فتاح | صادقی کریم | صادقی محمد | صادقی محمود | صادقی یدالله | صادقی پور سیدحسین | صادقی پور محمود | صادقی مهر غلامرضا | صادقیان صادق | صالحی حسن | صالحی قربان | صباغی یوسف | صبری آذرشهری حمید | صبری حامد صادق | صحیفه حسن | صحیفه میرحسین | صدر سیدحبیب | صدر سیدمیرحسن | صدرموسوی گرگری سیدزین العابدین | صدری عباس | صدری کندجانی اسماعیل | صدری کندجانی محبوبعلی | صدری مراغه حسن | صدقی غلامعلی | صدقی آذر حسن | صدیق حسین | صدیق مصطفی | صدیق سرابی عبدالله | صدیق هیق میراسماعیل | صفایی میکائیل | صفری فریدون | صفری نقی | صفوی سیدمحمود | صفوی خلجان سیدمیرکلام الله | صلاح زاده محمد | صلاحی حافظ | صلاحی محمد | صمدپور رضا | صمدانی اقدم سیدجواد | صمدی آصف | صمیمی اسکوئی سیدعلی | صوتی عبدالله | صیامی حسن | صیامی حسین

    ض

    ضیائی اسدالله

    ط

    طالبی علی | طالبی نعمت | طاهرزاده سلمان | طاهری حسن | طاهری سیدصمد | طاهری عیسی | طاهری یحیی | طباطبائی سیدحسین | طباطبائی سیدمحمد | طباطبائی سیدنادر | طباطبائی کهنموئی سیدعلی | طریقت علی اکبر

    ظ

    ظهیری عنصرودی حسن

    ع

    عابد علی اکبر | عابدزاده محمود | عابدپور اسمعلی | عابدی خلیل | عابدی عباسعلی | عابدی محمد | عابدی محمود | عابدین زاده احمد | عابدینی جعفر | عابدینی قنبر | عابدینی محمد | عادلی سیف الله | عالمی خلیل | عالمی یحیی | عالمی دیزج احمد | عالی مهدی | عاملی حسن | عبادی بابا | عبادی هادی | عبادی زین العابدین | عبادی جواد | عباس زاده عباس | عباس زاده سعید | عباس زاده اهری خونیقی حسن | عباس زاده اهری خونیقی علی | عباسی رجبعلی | عباسی اصل شفیع | عباسی پارام نجف | عبدخدائی محمدهادی | عبدالله پور عبدالله | عبدالله زاده خلیل | عبدالله زاده عبدالرضا | عبداللهی رسول | عبداللهی محمدعلی | عبداللهی مطلب | عبداللهی نمروری علی | عبدل پور احد | عبدی مقصودلو محمدابراهیم | عدالت حسن | عدالت خواه ابوالحسن | عدالت خواه عبدالحمید | عدالتی حسین | عرفانی ابراهیم | عرفانی سیدمحسن | عزتی محمدحسین | عزیزی حسین | عزیزی علی حسین | عزیزی یونس | عسگری عبدالله | عسگریان هدایت | عصری علی اکبر | عطائی حبیب الله | عطائی حمدالله | عظمائی علی | عظیمی جمال | عظیمی جواد | عظیمی زینال | عظیمی حمید | علائقی میرحسن | علامی جواد | علمی احمد | علمی حسن | علمی عبدالحمید | علمی سرای کاظم | علمی لیقوان محمد | علوی مهدی | علوی حامدشربیانی سیدجلال | علوی حامدشربیانی سیدمحمد | علیاری سلطانعلی | علیانسب سیدحسن | علیپور سجاد | علیپور عزت | علیپور علی | علیپور مجتبی | علیپور مجید | علیدوست آلانق ابراهیم | علیدوست آلانق محمد | علیزادگان علی | علیزاده عبدالرحمان | علیزاده عبدالله | علیزاده مجید | علیزاده محمد | علیزاده محمدعلی | علیزاده غریبدوستی عمران | علیزاده نوری سیدجواد | عمادالشریعه محمد | عمادی میرتقی | عهدنوزرنق کریم

    غ

    غروی توتونچی احمد | غروی علیاری جواد | غرویان محسن | غفاری سیدعلی | غفاری غفار | غفاری مجید | غفاری سیدمحمد | غفاری میرحمزه | غفاری میرعزیز | غفاری میریونس | غفاری هادی | غلامی غلامرضا | غلامی بهادر عباسعلی | غلامی سرای محمود

    ف

    فاتح مجید | فاتح پور حسن | فاضلی سعید | فاطمی میرحمزه | فاطمی محمد | فاطمی رضوی میربیوک | فاطمی نیا محسن | فائضی میرحسین | فتاحی قادر | فتاحی قاسم | فتحی حسین | فتحی رضا | فتحی علی اصغر | فتحی هدایت | فخرنیا حسین | فراقی ابراهیم | فراهانی فرد سعید | فراهی بخشایشی بلال | فرج اللهی فرج | فرج اللهی شربیانی سیدجلال | فرج زاده سیدکاظم | فرج زاده مرادعلی | فرجی علی | فرجی برحق محمدعلی | فردوس محمدعلی | فردی علی | فرزانه علی | فرشباف نژادی محمود | فرشی حسن | فرقانی عبدالله | فروتن سرائی اسحاق | فروغی محمود | فریدعصر غلامحسین | فضلی سیدجلال الدین | فقری رضا | فقهی حسین | فقیه میرسلیمان | فقیه خلجانی سیدمحمود | فقیه نمروری احمد | فلاحی اسدالله | فلاحیان جلال | فؤادیان محمدعلی | فهیمی عنصرودی علی | فیروزی حسین | فیروزی محمدعلی | فیضی خواه حسین | فیضی زاده اباصلت

    ق

    قائمی باقر | قائمی آذر عبدالرحیم | قادری مهر عزیز | قادری مهر نصرت الله | قاسم زاده ذاکر | قاسمی علی اکبر | قاسمی پور سیداسلام | قاضی طباطبائی سیدمحمدتقی | قدردان محمدحسن | قدوسی حسین | قدیمی رحیم | قربانی قربان | قریشی سیداکرم | قلعه بانی علی | قلی خانی علی | قلیزاده غلامعلی | قلیزاده یدالله | قنبری علی | قنبری همت | قندکاران اسماعیل | قویدل اسماعیل | قویفکر رضا | قهرمانی حیدر | قهرمانی عزیز

    ک

    کاظم زاده حسن | کاظم زاده عبدالله | کاظمی موسی | کاظمی فرج الله | کاظمی موسوی سیدحسن | کاظمی موسوی سیدکاظم | کامرانی عبدالله | کاوشی رضا | کتابی اللهوردی | کرمانی ابوالفضل | کرمانی سیدحسین | کرمانی میرآقا | کرمی محمد | کریم زاده هادی | کریمی محمد | کریمی محمدرضا | کسب دوست حسن | کلامی تقی | کلامی حسن | کلامی نقی | کماری سیداسدالله | کماری صادق | کماری عباسعلی | کماری سیدمجید | کمالی عباس | کمالی وحدت محمد | کنعانی حیدر | کوچه باغی محمد | کوکبی سیدموسی | کوه کمری سیدمحمد | کیانی حسین

    گ

    گردشی جواد | گل محمدی علی | گنبدی علی | گوگانی حسین

    ل

    لاهوتی کرکج عزت الله | لایق محمدتقی | لطف الله پور جواد | لطفی تقی | لطفی وند محمود | لمسه چی جعفر | لیلابی سیدمیرعلی اصغر

    م

    متعلم موسوی سیدحسین | مجاوری غیبعلی | مجاهدی جعفر | مجاهدی علی اکبر | مجتهدزاده محمدتقی | مجتهدشبستری محسن | مجتهدی حمید | مجدی قراملکی عین الله | محدثی صمد | محرابی عبدالکریم | محرمی علی | محرمی غلامحسین | محصلی احمد | محصلی نورالدین | محقق محمدحسین | محقق نیا قربان | محمدزاده احمد | محمدزاده داود | محمدزاده عزت الله | محمدپوران حسن | محمدخواه عزت الله | محمدزاده جمالیان یوسف | محمدلو محرم | محمدی اسد | محمدی ایوب | محمدی عزت | محمدی محرم | محمدی محمد | محمدی موسی | محمدی همت | محمدی پارامی جعفر | محمدی پارامی ابوالقاسم | محمدی شعار امیر | محمدی نسب سیدباقر | محمدی نسب عبدالغنی | محمدیان احد | محمدیان محمدتقی | محمدیان محی الدین | محمودی حمید | محمودی عبدالرحمان | محمودی نمرور رحیم | محمودی هروی علی اکبر | محمودیان حمید | مختاری حسینعلی | مختاری حیدر | مختاری میرحمزه | مختاری حسین | مداحی سرکش علی | مدادی رضا | مداری آلانق سیدطاهر | مددی تقی | مددی حبیب الله | مددی حمید | مددی فیض الله | مددی عزت الله | مددی علی اشرف | مدرس رفیع | مدرس بخشایش عبدالاحد | مدنی تبریزی سیدیوسف | مرادزاده رضا | مرادپور قربانعلی | مرادی بایرام | مرادی رضا | مرتضوی سیدجلال | مرعشی سیدجواد | مرعشی نجفی سیدشمس الدین | مرعشی نجفی سیدمحمد | مرعشی نجفی سیدمحمدحسین | مرعشی نجفی سیدمهدی | مرندی علی | مرندی علی اکبر | مرندی قدوسی محمدعلی | مسعودنیا مختار | مشهوری محمد | مشهوری نظری رسول | مشهوری نظری وحدت | مصطفائی مرتضی | مصطفائی مصطفی | مصلح محمدرضا | مطهری احمد | مطهری نژاد عبدالحسین | مظلومی خلجانی سیداسماعیل | مظلومی خلجانی سیدمهدی | معرفت محمد | معرفت محمود | مفتخری هریس کمال | مقامی عبدالرحمان | مقدس پور سیدعلی | مقصودلو محمد | مقصودیلر هادی | ملازاده کامران | ملازاده محمد | ملائی بهرام | ملائی قاسم | ملتجائی علی | ملکی علی النقی | منافی محمدرضا | منافی پور جلال | منطقی باقر | منوری علی اصغر | موحدی علی | موحدی محمدعلی | موحدی یعقوب | مودتی سیدرضی | موسوی ابراهیم | موسوی ابوالقاسم | موسوی ستار | موسوی شمس | موسوی صمد | موسوی طاهر | موسوی طه | موسوی عباس | موسوی عبدالصمد | موسوی غفار | موسوی فضل الله | موسوی کمال | موسوی محمد | موسوی میرآقا | موسوی میرحمید | موسوی میرقاسم | موسوی میریاسین | موسوی میریوسف | موسوی منیر | موسوی نصرت الله | موسوی یعقوب | موسوی آغداشی میرمحسن | موسوی آقداش ابوالفضل | موسوی اصل اسماعیل | موسوی اصل میرابوالفضل | موسوی اقدم میرآقا | موسوی پاکزاد میرعلی اصغر | موسوی تبریزی حسن | موسوی تبریزی حسین | موسوی تبریزی محسن | موسوی تیرآبادی حسین | موسوی حمزه صادق | موسوی زاده صادق | موسوی زمزم میرسجاد | موسوی شربیانی بیوک | موسوی شناس عباس | موسوی شناس محمد | موسوی صدیق فاضل | موسوی فهری علی | موسوی فهری میرحسین | موسوی ملکی میرحمید | موسوی نهند حسن | موسوی هروی احمد | موسوی هروی باقر | موسوی هشترودی باقر | موسویان شربیانی کاظم | مولادوست حسن | مولائی فر عباس | مولوی نصرت الله | مؤمنی سیدحسین | مهاجر میلانی امیر | مهدوان شیروان ده میرصفر | مهدوی حبیب | مهدوی سیدمهدی | مهدوی نیا ابوالقاسم | مهدی پور علی اکبر | مهرافروز احمد | مهری حسن | مهری علی اصغر | مهری محمد | مهری لیقوانی اصغر | میراحمدی مینق سیدرضی | میراحمدی مینق سیدمیراحمد | میراحمدی مینق محمد | میرتاج الدینی سیدمحمدرضا | میرجعفری سیدعباس | میرحیدری سیدحسن | میرکریمی میرمجید | میرمعزی سیدحسین | میرزائی علی | میرزائی محرم | میرزاده گل آخوری سیدمیراسماعیل | میرمحمدی میرقاسم | میرمحمودی سیدمحمدعلی | میری زاده سیداسماعیل | مینقی سیدمحمد

    ن

    نائب زاده عبدالخالق | ناصحی محمد | ناصری علی | ناصری محمدحسین | ناطقی اسماعیل | ناطقی زمان | نامی ناصر | نبوی حسن | نبوی حسین | نبی دوست هروی احمد | نجاتی علی | نجف پور محرم | نجف قلیزاده عبدالرحیم | نجفی جواد | نجفی عبدالله | نجفی سیدمرتضی | نجفی منصور | نجفیان عادل | نجیبی عباس | نژاد دهقان عسگر | نصیرزاده نصرالله | نصیرزاده نصیر | نصیرزاده میریعقوب | نصیری احد | نصیری علی | نصیری استیار عباس | نظری عزیز | نظری علی | نظری مجتبی | نظیروندی اصغر | نعمتی جعفر | نعمتی حسین | نعمتی بهلول | نقدی اصغر | نقوی سیدیحیی | نقیب سیدمحمود | نمروری علی | نهال پروری عزت الله | نواح فرساد بیوک | نوبخت جلیل | نوبری حسین | نوتاش مهدی | نوحی علی اصغر | نوروزی محمد | نوروزی محمدعلی | نوروزی پاکدل صالح | نوری اصغر | نوری بهمن | نوری غلامحسین | نوری جواد | نوری شربیانی عبدالله | نیا کار محمدرضا | نیکجو حسن | نیکنام عربشاهی محمد | نیکی سیدهدایت

    و

    واثقی بخشایشی عبدالرحمان | واحدی نژاد علی اکبر | واعظ عبدالله | واعظ فتح الله | واعظ شهیر هادی | واعظ قراملکی جعفر | واعظ نمروری عزیز | واعظ هشترودی میراحمد | واعظی رضا | واعظی میرحسین | وثوقی ابراهیم | وحدت اسماعیل | وحدت محمود | وحیدی حسن | وحیدی زمان عزیز | وشمگیر خواجه ای محمد | وطن خواه زکریا | وقاری ولی | وکیلی بایرام | ولایتی علی | ولیزاده ایوب | ولیزاده محمدعلی

    ه

    هادی ابراهیم | هادی ابوالحسن | هادی بیت الله | هادی جواد | هادی حسن | هادی محمود | هادی اسماعیلی عباسقلی | هادیان بهلول | هادیان صمد | هاشم زاده محمد | هاشم زاده هریس هاشم | هاشمی سیدباقر | هاشمی سیدصالح | هاشمی عزیز | هاشمی محمد | هاشمی سیدمحمود | هاشمی هاشم | هاشمی سیدیعقوب | هاشمی سیدیحیی | هاشمی سیدمرتضی | هاشمی اصل شربیانی سیدحسن | هاشمی حکم آبادی سیدابوالحسن | هاشمی حکم آبادی سیدفتاح | هاشمی واعظ محمد | هاشمیان هاشم | هجرانی علی | هدایتی جعفر | هشترودی سیدمیرعزیز | همایونی اصغر | همتی حسین | همتی کماری عباس | همرنگ ناصر | هوشمندی علی | هوشیار زرنقی علی اصغر | هوشیاری حجت | هوشیاری محمد | هوشیاری محمدعلی

    ی

    یاری لطیف | یاریان بهلول | یاریان عبدالصمد | یدالله زاده حسین | یداللهی رضا | یداللهی یعقوب | یزدانی علی | یعقوبی احمد | یوسفی علی اکبر | یوسفی حسینی سیدیوسف

    • eshtrak
      28 ژوئیه 2012

      درود و ممنون از ارسال مقاله ی روشنگرانه.بامید روزیکه ملکتمان از شر آخوند جماعت راحت شود!

      • زرت و پرت نکنین.
        30 نوامبر 2018

        وقتی مملکتتان زیر چکمه های صدام بود توی کدوم سوراخ موشی بودید…. مملکتمان …هه ..

  3. کشتار جمعی زندانیان سیاسی در تبریز در تابستان ١٣۶٧
    2 اوت 2012
    کشتار جمعی زندانیان سیاسی در تبریز در تابستان ١٣۶٧ زندان تبریز از مخوفترین زندان های ایران در دهه ۶٠ بود ولی متأسفانه ما اطلاعات اندکی از وقایع این زندان داشته ایم. همان طور که در گزارش حاضر ملاحظه می کنید بسیاری از رخدادها به دلیل فضای شدیدا بسته و ممنوع کردن صحبت در بین زندانیان بر گزارشگر هم پوشیده مانده است. برای روشنتر شدن فاجعه ۶٧ در زندان تبریز ما در «بیداران» گزارش و گفتگوها را پی خواهیم گرفت. گفتگوی حاضر در نوامبر ٢٠٠٨ با محمدرضا متین صورت گرفته که از ٩ اردیبهشت ١٣۶٢ تا ۵ خرداد ١٣۶٩ در زندان های اورمیه و تبریز بوده است: آقای متین در سال ١٣۶٧ شما در کدام زندان بودید؟ من آن موقع در بند ٤ زندان تبریز بودم. این بند یکی از بندهای سه گانه بود که به زندانیان سیاسی تعلق داشت. من دستگیر و زندانی اورمیه بودم. مرا به همراه ٤٣ نفر دیگر که جزو زندانی های سرموضعی شناخته می شدیم اواخر سال ۶٤ یا شاید هم نوروز ۶۵ با اتوبوسی از اورمیه به زندان تبریز انتقال دادند. بند ٤ یک بند تنبیهی بود و در اتاق های آن همیشه بسته بود. بند توسط تواب ها اداره می شد و ریاست زندان فقط دورادور بر بند نظارت داشت. در هر اتاق چند تخت سه طبقه وجود داشت. توابی بالای یکی از طبقه ها می نشست و همه چیز را زیر نظر و کنترل داشت. ما حق صحبت با همدیگر را نداشتیم. تواب های مأمور هر یک ساعت یک بار پست عوض می کردند. آنها هر کدام در دفتری از رفتار ما و وضعیت حاکم بر اتاق گزارش می نوشتند. در اتاقی که من بودم تعدادمان حدود ٨ نفر بود. وضعیت زندان تبریز با زندان های دیگر شهرها که من در گزارش ها، کتاب ها و همچنین خاطرات شما خوانده ام قابل مقایسه نیست، خیلی بدتر بود. آیا در آن زمان شما متوجه تغییراتی در زندان شدید؟ در ماه تیر آن سال (اگر اشتباه نکرده باشم) پرسشنامه هائی را آوردند و دادند به زندانی ها که آنها را پر کنند. سؤالاتی که آمده بود از جمله اینها بودند: مواضع زندانی، اعتقاد او به اسلام و همچنین وضعیت بعد از آزادی بود. یعنی پرسیده بودند: اگر از زندان آزاد شوید تضمین می کنید که بر علیه جمهوری اسلامی اقدامی نمی کنید؟ بعد ما را به صورت منفرد و حضوری برای مصاحبه خواستند. شخصی از وزارت اطلاعات زندان آنجا بود که از ما سؤال هائی می کرد که آنها هم سؤال های عقیدتی بود و ما مجبور بودیم جواب دهیم. بعد از این مصاحبه ما را به سلول مجرد فرستادند. من حدود سه ماه در یک سلول انفرادی بودم. در این مدت ملاقات نداشتم و از هیچ گونه امکان اولیه برخوردار نبودم. نه مسواک داشتم نه وسیله بهداشتی دیگر. حتی در دو ماه اول اقامتم در سلول مرا به حمام نبردند. بدتر از همه چون دیر به دیر مرا به دستشوئی می بردند مجبور بودم در سلول رفع حاجت کنم. چیزی جز کاسه غذا در اختیارم نبود. مجبور بودم در همان کاسه ادرار کنم. در نوبت دستشوئی کاسه را خالی می کردم و می شستم و بعد در همان کاسه غذا می گرفتم. بدنم شپش گذاشته بود. بعد از دو ماه و ده روز نگهبانی آمد و گفت لباس بپوش، ملاقات داری. ساعت حدود ۵ عصر بود. چه ماهی بود؟ دقیقا حضور ذهن ندارم. یا اواخر مرداد بود یا اوائل شهریور. نگهبان مرا فرستاد حمام. دوش گرفتم و لباس هایم را شستم. مدتی بعد به همراه یک تواب رفتم ملاقات. آن موقع ملاقات قطع بود. ملاقات من و یک نفر دیگر که او را هم آورده بودند یک استثنا بود. آن طور که بعدها فهمیدم مادر من به همراه مادر آن زندانی دیگر (که هوادار یکی از گروه های چپ بود و زنده است) بعد از این که هر روز می آمدند جلوی زندان و خبری نمی گرفتند روزی با خودشان نفت برده بودند جلوی زندان. همان جا نفت را ریخته بودند روی خودشان و گفته بودند اگر به ما ملاقات ندهید خودمان را آتش می زنیم. مقامات زندان ناچار شده بودند به ما ملاقات بدهند. مادرم که با دیدن من خیلی خوشحال شده بود یقه پیراهنش را درید و اولین چیزی که گفت این بود: پسرم تمام دوستانت را در زندان های ایران اعدام کرده اند. برگشتم به سلول. در آن روزها من به خاطر گریز از شپش و گرما با یک شورت داخل سلول می گشتم. حدود دو هفته بعد از ملاقات دو نفر پاسدار آمدند و دریچه سلول را باز کردند. وقتی مرا نیمه لخت دیدند گفتند: چرا شئونات اسلامی را رعایت نمی کنی؟ چرا لباس نمی پوشی؟ من شپش ها و ماده د.د.ت را که دور سلول پاشیده شده بود نشان دادم. گفتند: چه نیازهائی داری؟ گفتم: من هیچ چیز ندارم. در آن سه ماه من هیچ امکانی در سلول نداشتم. یک روز بعد از بازدید آنها، آمدند و گفتند که مرا به بند می فرستند. از زندانیان بند خیلی کاسته شده بود. تعداد زیادی از مجاهدین را اعدام کرده بودند و عده ای را هم آزاد کرده بودند. از زندانیان چپ هم کسی را اعدام کردند؟ از زندانی های چپ یک نفر در تبریز اعدام شد: مجتبی مطلع سراب*. اتهام او چی بود؟ آیا قبلا محاکمه شده بود؟ به خاطر ارتباط با سازمان اکثریت زندانی بود. اطلاعی دیگر از او ندارم. من او را فقط به قیافه می شناختم. ما زندانی های تبریز را نمی شناختیم. از صورت چرا ولی نام ها را نمی دانستیم چون ما حق نداشتیم کلمه ای با همدیگر رد و بدل کنیم. گفتید «ما» منظور ٤٤ نفر زندانی های اورمیه است؟ بله ما را در اتاق های مختلف پخش کرده بودند. در اتاق شما ترکیب زندانیان چگونه بود؟ زندانیان چپی و مجاهد با هم بودید؟ بله ترکیب مختلط بود. مثلا در اتاقی که من بودم سه نفر هم اتهام من یعنی توده ای بودند، دو نفر هوادار اقلیت و سه نفر هم از مجاهدین بودند. آن سه مجاهد چی شدند؟ آن سه نفر اعدام شدند منتها من اسمشان را نمی دانم. گفتم که ما حق صحبت با هم نداشتیم و همدیگر را نمی شناختیم. مجاهدینی که با شما از اورمیه به تبریز آورده شده بودند چه شدند؟ همه آنها را در تابستان ۶٧ برگرداندند اورمیه و آنجا تیرباران کردند اما این که چه بر آنها گذشت، دوباره محاکمه شدند یا نه، من اطلاعی ندارم. تیرباران شدند یا به دار اویخته شدند؟ اطلاع ندارم. آیا آنها قبلا دادگاهی شده بودند و حکم داشتند؟ بله همه شان قبلا محاکمه شده بودند و حکم داشتند. اسامی آنها را بیاد دارید؟ ناصر بدری (برادرش یعقوب بدری در سال ١٣۶١ در حین انتقال از اورمیه به سلماس توسط پاسداران به شلیک گلوله به قتل رسید) بهمن شاکری، سیروس لطفی، علی شیرزاد، سلمان قاسمی، نظری، متاسفانه اسم کوچکش را بیاد ندارم. او از شهر ماکو بود، حسن معزی که اهل شهر خوی بود. برگردیم به ادامه صحبت های قبلی. زمانی که شما در سلول بودید از سلول های دیگر هیچ خبردار نمی شدید؟ نه، به هیچ وجه. این را هم بگویم که بار دومی بود که مرا به سلول مجرد می بردند. بار اول زمانی بود که تازه از اورمیه منتقل شده بودیم. آن موقع حدود یک ماه در سلول مجرد بودم. بعد به اتاق های دربسته فرستاده شدیم که شرحش را دادم. چه مدت در اتاق های دربسته بودید؟ حدود دو سال. در این دو سال صحبت کردن برایمان ممنوع بود. هواخوری چی؟ هواخوری هم نداشتیم. اتاق های دیگر هم این وضعیت را داشتند؟ بله همه اتاق های بند ٤ این وضعیت را داشتند. دوباره برگردیم به سال ۶٧ چه موقع ملاقات ها دوباره برقرار شد؟ حدود خرداد بود که ملاقات ها قطع شد و ما را بعد از مدتی بردند سلول. اگر حضور ذهن داشته باشم اواخر شهریور یا اوائل مهرماه بود که ملاقات دادند و زندان حالت عادی بخود گرفت. در این مدت عده زیادی را آزاد کرده بودند. همان موقع؟ تابستان ۶٧؟ بله همان وقت. آزاد شدگان تعدادشان چقدر بود؟ از مجاهدین بودند یا از چپ ها؟ تعدادشان را نمی دانم ولی هم از مجاهدین بودند و هم چپ ها که آزاد شدند. شما که ماندید تعدادتان چقدر بود؟ زیاد نبودیم. من ابتدا حکم اعدام داشتم که بعدا به ابد تقلیل یافت و بعد هم شد ۵ سال منتها این ۵ سال شامل دو سالی که در اورمیه در زندان سپاه بودم نمی شد. در نتیجه بعد از آن دو سال، پنج سال دیگر هم کشیدم و بعد در سال ۶٩ آزاد شدم. در آن چند ماه قبل از آزادیتان فشارها به همان اندازه سابق بود؟ تواب ها باز هم قدرقدرتی می کردند؟ نه فشارها به شدت سابق نبود. از تعداد تواب ها خیلی کم شده بود. دیگر کسی را نداشتند که مدام ما را زیر کنترل داشته باشد. هواخوری هم داشتیم. از تواب ها هم کسانی را در سال ۶٧ اعدام کردند؟ بله از تواب ها هم اعدام کردند. وضع تواب ها باهم فرق می کرد. این نبود که هر کس که به خود می گفت «منافق» تواب باشد یا همکاری کند. مجاهدینی که از اورمیه با ما آورده بودند هیچکدام همکاری نمی کردند ولی وقتی از آنها سؤال می کردند می گفتند منافق ولی در عمل سرموضعی بودند. در زندان تبریز گویا در سال های اول دهه ۶٠ مجاهدین تشکیلاتی ایجاد کرده بودند که دو – سه سال قبل از انتقال ما به آنجا لو رفته بود. اینها را دوباره برده بودند زیر بازجوئی. تعدادی از آنها به وضع ناجوری افتاده بودند و با رژیم همکاری می کردند. تعدادی از اینها را سال ۶٧ اعدام کردند. در تابستان ۶٧ زمانی که هنوز به سلول منتقل نشده بودم متوجه شدیم که عده ای از تواب ها غیبشان زده. بعدها فهمیدیم که آنها را برای شناسائی مجاهدینی که در عملیات فروغ جاودان دستگیر یا کشته شده اند برده اند. تخمین می زنید که در تابستان ۶٧ در تبریز چند نفر را اعدام کردند؟ نمی دانم. اطلاع دارید که اعدام ها را چگونه به خانواده هایشان خبر دادند؟ اطلاعی ندارم اما حتما خود خانواده ها خبردار شدند. گفتم مادرم که آمد ملاقات من گفت که دوستانت را در همه زندان های ایران اعدام کرده اند. این طوری خبر بین مردم پخش شده بود. از محل دفن اعدام شده ها خبر دارید؟ تبریز را نمی دانم اما در اورمیه آنها را در قسمتی از گورستان شهر که باغ رضوان نام دارد دفن کرده اند. این قسمت از بقیه مردگان جداست. اطلاعی دارید که از زنان زندانی هم اعدام شده باشند؟ نه اطلاع ندارم. ما متأسفانه هیچ گونه تماسی با خانم های زندانی نداشتیم. بعد از آزادی هم نشنیدم که از خانم ها در اورمیه اعدام کرده باشند. تبریز را نمی دانم. یک سؤال حاشیه ای: مقامات زندان با زندانی ها به چه زبانی صحبت می کردند؟ کسانی که برای مصاحبه با ما آمده بودند در آن موقع به زبان فارسی سؤال می کردند. در دادگاه هم زبان رسمی فارسی بود. ممنون از این گفتگو * مجتبی مطلع سراب در ٢١ فروردین ١٣۶٨ اعدام شد. برای اطلاعات بیشتر در باره زندگی و دوره بازداشت ایشان می توانید به سایت امید/بخش یادبود مراجعه کنید. (گفتگو با محمدرضا متین در تاریخ دوشنبه ١٨ آذر ١٣٨٧) این بخش از نوشتار از لینک زیر پس از بازنویسی برگرفته شده است: http://www.bidaran.net/spip.php?article190 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ آقای غلامرضا اردبیلی در اردیبهشت سال ١٣۶٢ در تبریز دستگیر و تا ٢٩ بهمن ١٣۶٧ در زندان بوده است. سال ١٣۶٤ به زندان بوشهر تبعید شد و دو سال را آنجا گذراند. او از بازماندگان کشتار سال ١٣۶٧ در زندان تبریز است. آقای اردبیلی بفرمائید که در سال ١٣۶٧ در کدام زندان بودید؟ من در آن موقع در زندان تبریز و در بند ٤ معروف به بند سرموضعی ها بودم. بند دیگری هم بود موسوم به بندهای سه گانه که یک بند عمومی بود و در اتاق ها در آنجا باز می ماند. در بند ٤ اما در اتاق ها در طول شبانه روز بسته بود. ما را سه بار برای دستشوئی می بردند، یک ربع تا بیست دقیقه هم هواخوری داشتیم. در اتاقی که من بودم سه تخت که سه طبقه جای خواب داشت قرار داشت. سه تواب در بالای تخت ها می نشستند و ما را می پائیدند. مثل گربه ای که انتظار گوشت را می کشد که آن را بقاپد، این تواب ها هم مواظب بودند که اگر حرفی یا ایما و اشاره ای بین زندانی ها رد و بدل شد بقاپدند و گزارش کنند. ما در طبقه های اول و دوم می نشستیم. این تواب ها مثل پست های نگهبانی با تواب های بیرون اتاق ها جا عوض می کردند. بعضی از ماها حتی تا مدت ها اجازه نشستن و صحبت کردن با سایر زندانی ها را هم نداشتیم. باید ٢٤ ساعته روی تخت درازکش می ماندیم. فقط موقع دستشوئی و غذاخوردن و اگر احیانا ما را حمام می بردند می توانستم بنشینیم و یا بایستیم. ترکیب این بند چگونه بود؟ از گروه های مختلف بودند: مجاهدین و چپی ها. همه کسانی بودند که سرموضعی بودند یا کسانی که نمی خواستند تواب بشوند. در تابستان آن سال تغییراتی در زندان یا برخورد مأمورین با شما پیش آمد؟ تهدیدات آغاز شد. می گفتند اگر کسی توبه نکند مجازاتش مرگ است. از چه کانالی این تهدیدها صورت می گرفت؟ شما را برای بازجوئی بردند؟ تهدیدها از طریق تواب ها بود. بعضی موارد هم مستقیما از طرف سربازجو یا مقامات زندان تهدید می شدیم اما این کار عمدتا غیرمستقیم و از طریق تواب ها صورت می گرفت. من یادم است که توابی به من گفت: دارند به طور جدی همه را می کشند. این شخص هوادار اکثریت بود و در ظاهر توبه کرده بود. آن طور که من می فهمیدم توبه اش مصلحتی بود. به نظرم این حرف را به طور خصوصی نمی گفت. شاید یادش داده بودند که این را به گوش ما برساند، نمی دانم. این چه زمانی بود؟ حوالی تیرماه یا مرداد بود. چه تغییرات دیگری مشاهده کردید؟ مثلا قطع روزنامه، تلویزیون و ملاقات؟ (خنده) تلویزیون؟ نه بابا، تلویزیون چیه؟ ما هیچ چیز نداشتیم. روزنامه و رادیو هم نداشتیم. آنها که سرموضع بودند این چیزها را نداشتند هیچوقت. در بند ٤ ما هیچ چیز نداشتیم. هر زندانی وضعیت خودش را دارد. زندان تبریز شرایط خیلی سختی داشت. ملاقات ها در آن زمان قطع شد. حدود یک ماه و نیم تا دو ماه ملاقات نداشتیم. حداقل ملاقات من و دوست هم اتاقیم که یک اقلیتی بود قطع بود. از اتاق شما کسی را اعدام کردند؟ بله، در اتاق ما پنج یا شش نفر مجاهد بودند که همه را اعدام کردند. یکی از آنها حسین شهبازی بود. او دانشجوی پزشکی دانشگاه تبریز بود. فقط به جرم خواندن یک اعلامیه دستگیر شده بود. هیچ کاری نکرده بود. از او مصاحبه می خواستند، قبول نکرده بود. برای همین در زندان مانده بود ۶٧ اعدامش کردند. چه زمانی بود؟ حوالی مرداد بود. جریان این طوری اتفاق افتاد: ما را بردند بیرون برای هواخوری. وقتی برگشتیم دیدیم مجاهدها نیستند. تخت آنها را با پرده سیاهی پوشانده بودند و وسایلشان راروی یک تخت ریخته بودند و جلوی تخت را روكش سیاهی كشیده و رویش نوشته بودند: «این است سرنوشت شوم دشمنان جمهوری اسلامی» از چپی ها هم کسانی را اعدام کردند؟ شنیدم کسانی را اعدام کردند اما مطمئن نیستم. اگر هم از چپ ها در تبریز اعدام کرده باشند شاید یک در صد باشد ٩٩ درصد اعدام شدگان از مجاهدین بودند. این که می گویم مربوط به سال ۶٧ است و الا در سال های قبل از آن در تبریز از چپی ها زیاد اعدام کرده بودند. خبر دارید آنها را کجا بردند؟ محاکمه شان کردند؟ چه گذشت؟ نه متأسفانه، ما (حداقل من) چیزی در این باره نشنیدم. این که آنها را اعدام کردند آن موقع متوجه شدید یا بعدها؟ همان موقع که دیدیم جلوی تختشان پارچه سیاه کشیده اند. اول فکر کردیم دارند تهدیدمان می کنند. در اتاق ما دو نفر مانده بودیم (من و یک نفر هوادار اقلیت) بند ٤ بیشتر زندانی هایش مجاهد بودند. ما چپی ها حدود ٢٠ نفر بودیم. بعد ما را بردند اتاق دیگر که ١٠- ١٢ نفر آنجا بودند. آنجا هم خالی شد و ما را به اتاق دیگر فرستادند. دیدیم نه بابا شوخی نیست، بند ٤ دارد خالی می شود. حتی از تواب هائی که آن بالا برای نظارت بر ما می نشستند کسانی را برده بودند. دیگر معلوم بود که آنها را که برده اند اعدام کرده اند. از تواب ها هم در آن زمان اعدام کردند؟ بله از آنها هم اعدام کردند. حتی از آنهائی که حاضر به هر نوع همکاری شده بودند. حادثه ای را تعریف کنم: در اوائل مرداد بود که متوجه شدیم عده ای از تواب ها پیدایشان نیست. آنها را برده بودند برای مقابله با عملیات فروغ جاودان. بعد از شکست این عملیات آنهائی که از مجاهدین زنده مانده بودند در حال فرار به ده ها پناه برده بودند. بعدها شنیدیم که به این تواب ها نفری یک شلوار سبز و پیراهن سیاه داده بودند و یک کلت و موتورسیکلت. وظیفه آنها این بود که بروند منطقه را به دنبال شکار مجاهدین فراری ده به ده بگردند. من قیافه یکی از آنها را به خوبی به یاد دارم که وقتی برگشت از آفتاب سیاه و سوخته شده بود. بعد ها خودشان آمدند و با افتخار اینها را در بند تعریف کردند. می گفتند ما ده به ده رفتیم تا «منافقین کوردل» را بکشیم. اینها را عمدا می گفتند که به طور مستقیم به گوش سپاه و اطلاعات برسد. برای ارعاب و تهدید ما هم بود. این تواب هائی که قبلا مجاهد بودند خیلی وحشتناک شده بودند. البته همه این طور نبودند، آدم های سرموضعی هم داشتیم که با افتخار و شرافت زندگی می کردند و خیلی هایشان هم اعدام شدند. بازجوئی ها و اداره زندان تبریز دست چه نیروئی بود؟ دست دادستانی و اطلاعات سپاه بود. بازجوئی های اصلی هم توسط اطلاعات سپاه صورت می گرفت. شما را کی ها دستگیر کردند؟ چه سالی؟ من در اردیبهشت ١٣۶٢ توسط سپاه پاسداران دستگیر شدم. هوادار حزب توده بودم. اول دستگیری شناخته شده نبودم. بعد بچه ها دستگیر شدند و خلاصه مسأله لو رفت و وضعیت تشکیلاتی و فعالیت هایم برای بازجوها شناخته شد. تا اواسط سال ١٣۶٣ در سلول های مجردی زندان سپاه بودم. این ساختمان قبلا در زمان شاه مال ساواک بود. حدود یک سال و نیم انفرادی بودم. در سلول چیزی جز دو پتوی سربازی نداشتم. همیشه دعای کمیل، دعای توسل، زیارت عاشورا و قرآن توسط بلندگوها با صدای بسیار بلند پخش می شد. هیچ گونه امکان تماس با دیگران نبود. البته اگر فرصت پیش می آمد مخفیانه این کار را می کردیم. اواسط ٦٤ مرا به زندان تبریز منتقل کردند. آنجا هم اولش سه ماه انفرادی بودم. بعد مرا به بندهای سه گانه فرستادند، به یکی از بندهای آن که بند چپی ها بود. یک ماه آنجا بودم تا این که دوباره جایم را عوض کردند. این بار مرا به بند موقت بردند. بند موقت زندان عادی ها (غیر سیاسی) ها بود. دو سه ماهی آنجا بودم. بعد بردندم به بند طرفداران مفتی زاده. او و گروهش را که می شناسید از مسلمانان سنی بودند در کردستان، کپی جمهوری اسلامی که علیه کردها می جنگیدند. مگر آنها هم زندان بودند؟ خود مفتی زاده هم زندان بود؟ بله خود مفتی زاده هم در زندان بود ولی من او را آنجا ندیدم. نمی دانم به چه دلیلی آنها را دستگیر کرده بودند. من دو سه ماه نزد آنها بودم تا این که من و دیگر زندانی های سرموضعی، چه چپی چه مذهبی را از بندهای دیگر جمع کردند و فرستادند به بندی معروف به بند شهرستان برای این که بقول خودشان زندانی های دیگر را «گمراه» نکنیم. چند ماه بعد در اواسط ۶٤ ما را با گارد و غیره بردند بند ٤ این بند که یک بند تنبیهی بود و در اتاق هایش همیشه بسته بود در حقیقت با ورود ما به آنجا تشکیل شد. در بندهای دیگر در اتاق ها باز بود؟ بله در بندهای دیگر در اتاق ها باز بود، حتی در بند شهرستان هم که زندانی های سرموضعی را جمع کرده بودند. این حوالی مرداد یا شهریور ۶٤ بود. همین موقع مرا به دادگاه بردند. خودم را مارکسیست معرفی کردم. در دادگاه چه کسانی حضور داشتند؟ یک نفر حاکم شرع بود. فکر کنم عابدینی (خلیل عابدی) بود، مطمئن نیستم اما او روی تشکی نشسته بود یک نفر منشی هم کنارش. حاکم شرع گفت: تو آدم نشدی؟ دفاع می کنی؟ من گفتم: بله دفاع می کنم. ما که کاری نکرده ایم که دفاع نکنیم. ظرف پنج دقیقه محاکمه تمام شد! بعد از یک هفته حکم آمد: ١٢ سال! یک هفته بعد از معلوم شدن حکمم آمدند مرا از بند بیرون کشیدند و وسایلم را هم گرفتند و بدون آن که اطلاع دهند مرا تبعید کردند به زندان بوشهر همراه با تهدید. مرا سوار پیکانی کردند، سه روز در راه بودیم. در بین راه دو شب را در زندان های شهرضا و شیراز خوابیدیم. در آن زندان ها افسران اکثریتی را دیدم که گفتند دستگیری و شکنجه فدائیان اکثریتی هم شروع شده است. شکنجه من در ساعت ۵ درست از لحظه ورود به زندان بوشهر [موسوم به زندان شکری] آغاز شد. تا ساعت ١١ شب مرا می زدند. با مشت و لگد و چوب و آجر و شلنگ. برای گرفتن اطلاعات بود؟ ولی شما که قبلا بازجوئی شده بودید؟ بازجوئی در میان نبود، مسأله سرموضعی بودن بود. اول کار پرسیدند: دفاع می کنی؟ سرموضعی هستی؟ گفتم: بله دفاع می کنم. همان موقع یکی از تواب های بوشهر زد در گوشم و مرا خواباند. شروع کردند به زدن. زدن به قصد ناقص کردن. آنهائی که مرا می زدند تواب های تازه نفس بودند که به تازگی از عادل آباد شیراز برگشته بودند. آنها زندانی های بوشهر بودند که برای آموزش فرستاده بودندشان آنجا و آنها تمام چیزهائی را که یاد گرفته بودند سر من پیاده کردند. بعدها که اینها را برای دوستانم تعریف می کردم آنها فکر می کردند اغراق می کنم ولی بعد که کتاب شما و کتاب های دیگر درآمد همه فهمیدند که این چیزها واقعا اتفاق افتاده است. بعد به مدت سه روز مرا فرستادند به یک سلول کاملا تاریک و سیاه. بعد به بند نزد زندانی های بوشهر برده شدم. در آن دو سالی که آنجا بودم تعدادشان بین ٢٠٠ تا ٣٠٠ نفر در تغییر بود. آنها در بوشهر دستگیر شده بودند یا این که در میانشان تبعیدی هم بود؟ همه از خود بوشهر بودند. آنجا زندان شکری سپاه بود که چهار بند عمومی یا به قول خودشان چهار «آموزشگاه» داشت. زندانی ها همه تواب شده بودند. حالا به صورت مصلحتی بود یا نه من نمی دانم. در بند مرا سرپا وسط تواب ها نگهداشتند. گفتند هر کس تواب است به صورت من دو سیلی بزند. حدود ٢٠٠ نفر به من سیلی زدند. پرده گوشم پاره شد. بگذریم. من دوسال آنجا بودم و تمام این مدت زیر آزار و اذیت های مختلف قرار داشتم. شکنجه هم جسمی بود و هم روانی. حالات بقیه چطور بود؟ شکنجه همگانی بود و شدت آن طوری بود که در آن مدتی که من آنجا بودم چند نفر دست به خودکشی زدند: یک نفر سه بار اقدام کرد. دفعه اول داروی واجبی خورد. دفعه دوم یک شیشه داروی خواب آور خورد. بار سوم رگش را زد. یک نفر روی خودش نفت ریخت و خودش را به آتش کشید و با ٧٠ درصد سوختگی درگذشت. تعدادی دیوانه شده بودند. زندانی ها را در حضور همدیگر شکنجه می کردند. غیر از زدن از روشهای بی خوابی دادنِِِ، سوزن فرو کردن به جاهای حساس و ساعت های طولانی سرپا نگه داشتن استفاده می کردند یا این که جوخه هائی دور آدم حلقه می زدند و در گوش آدم داد می زدند برای این که خسته نشوند جا عوض می کردند. این شکنجه ها برای دیوانه کردن آدم ها بود. در بوشهر ملاقات هم داشتید؟ دو بار مادر و پدرم توانستند به دیدنم بیایند. راه دور بود و من کسی دیگری را نداشتم. چه مدتی آنجا بودید؟ از اواسط ۶٤ تا اواسط ۶۶ بعد دوباره مرا با یک پیکان به تبریز برگرداندند. این بار هم سه روز در راه بودیم. مرا بردند به بندهای سه گانه، بند چپی ها. فضا خیلی برگشته بود. در آنجا هم همه را تواب کرده بودند. به تواب بودن تظاهر می کردند یا این که واقعا همه تواب شده بودند؟ خوب، بودند کسانی که تظاهر می کردند ولی بعضی ها واقعا تواب شده بودند. در تبریز بودند زندانیان چپی که به طور آشکار نماز نخوانند؟ بله بودند ولی نه در آن بند. در بند ٤ بودند زندانیانی که نماز نمی خواندند. بعد از یک ماه مرا هم دوباره به آنجا فرستادند. این یک بند تنبیهی بود و تواب ها هر بلائی که می خواستند سر زندانی درمی آوردند. می زدند، زندانی را زیر آب سرد نگه می داشتند و غیره. برگردیم به سال ۶٧ حدس می زنید چه تعدادی را در سال ۶٧ در تبریز اعدام کردند؟ در این باره هیچ حدسی نمی توانم بزنم. ما را کاملا بی خبر نگه داشته بودند ولی اکثر زندانی های مجاهد را اعدام کردند. آنها محکومیت حبس داشتند؟ بله تعدادی زندانی های قدیمی بودند و حبس داشتند. تعدادی ملی کش بودند یعنی محکومیتشان تمام شده بود و بخشی زیر محاکمه بودند. حسین شهبازی یک سال حکم داشت که تمام شده بود. ما در یک اتاق بودیم. گاه شب ها که همه خواب بودند با هم پچ پچ می کردیم. او بچه بسیار با استعداد و باهوشی بود. استعدادش باورنکردنی بود. به خاطر یک اعلامیه که در خانه اش انداخته بودند او را گرفته بودند. می گفت: هیچ کاره بوده اما نمی خواهد برای کاری که انجام نداده برود و توبه کند. یک نوجوانی بود به نام رنجبر یا محمد رنجبران ١٧ ساله که بعد که بیرون آمدم فهمیدم پدرش با پدر من همکلاسی بوده است. پدر او به پدرم تعریف کرده بود که پسرش را کشته اند. از کسان دیگر هم نامی بیاد دارید؟ نه متأسفانه. در مورد نحوه اعدام در تبریز در سال ۶٧ چیزی شنیده اید؟ نه چیزی نمی دانم. ما می فهمیدیم که زندانی ها را می برند و اعدام می کنند اما از نحوه آن بی خبر بودیم. در تبریز این اعدام ها کاملا پوشیده و مخفی صورت گرفت. کاملا بسته و پوشیده این کار را می کردند منتها جوری هم می خواستند آن را نشان دهند برای ارعاب بقیه. ملاقات هم نداشتیم که چیزی به بیرون درز کند. ملاقات ها چگونه بود؟ از پشت شیشه و با تلفن. دو نفر هم کنار دستمان می ایستادند تا حرف ها و حرکات ما را زیر نظر داشته باشند. ایما و اشاره به سختی امکان پذیر بود. در سال ۶٧ بند زنان هم در تبریز وجود داشت؟ بله بند زنان هم بود. اطلاع دارید که از بند زنان هم کسانی را در آن سال اعدام کرده باشند؟ نه نمی دانم. چه زمانی ملاقات ها دوباره شروع شد؟ اوائل پائیز بود. خانواده ها به شدت نگران بودند. بار آخر ملاقات، قبل از قطع ملاقات ها مادرم با اصرار عجیبی از من می خواست که دست از عقایدم بکشم. گفت به خاطر من این کار را بکن. من گفتم: مگر تو به خاطر من دست از عقیده ات می کشی؟ مادرم آدم مؤمنی است. چشمهایش پر از اشک شد و گفت: بله من دست می کشم. نمی دانم چرا این را گفت ولی آدم استنتاج می کند که شاید چیزهائی به آنها گفته بودند تا ما را وادار به ترک عقیده مان کنند. خانواده ها از اعدام ها مطلع شده بودند؟ خیلی کم. اطلاع دارید که خبر اعدام ها را چگونه به خانواده هایشان اطلاع دادند؟ نمی دانم. در این مورد ما بی خبر بودیم. تا آنجا که از صحبت با دیگر زندانی ها فهمیده ام در تبریز خیلی آرام از کنار اعدام های ۶٧ گذشتند. از جای دفن آنها هم خبری ندارید؟ نه اطلاع ندارم. از آن به بعد وضعیت زندان چگونه بود؟ وضعیت عادی شد و کنترل ها سبکتر شد. تعدادی از ما را برگرداندند به بند عمومی سه گانه. از پائیز ۶٧ شروع کردند به این که دسته، دسته زندانی های باقی مانده را آزاد کنند. روز ٢٢ بهمن آن سال عده ای را بردند راهپیمائی برای نمایش. پس از آن آزادشان کردند. تعدادی را هم روز ٢٩ بهمن آزاد کردند. من هم در این روز آزاد شدم. ولی هنوز کسانی در زندان مانده بودند. ممنون از این گفتگو (گفتگو با غلامرضا اردبیلی در تاریخ یكشنبه ۱۵ دی ١٣٨٧) این بخش از نوشتار از لینک زیر پس از بازنویسی برگرفته شده است: http://www.bidaran.net/spip.php?article196 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ در زندان تبریز بر خلاف زندان های تهران عملیات اعدام به صورت فوری و دسته جمعی نبوده و به صورت انفرادی و به تدریج صورت می گرفته است. از قرار، زندانیان ابتدا به سلول های انفرادی اطلاعات برده شده اند و پس از بازجوئی تعدادی به بند عمومی برگشته و تعدادی دیگر به بند انفرادی زندان منتقل شده اند و سپس هیأتی از تهران برای تشخیص درجه نفاق و محاکمه زندانیان در دادگاه انقلاب مستقر شده و هر روز چند نفر از زندانیان منتقل شده به بند انفرادی را بازجوئی، محاکمه و به پای چوبه دار فرستاده اند. بنا به روایات متعدد اعدام زندانیان تا مهرماه در تبریز ادامه داشته است. درباره فاجعه فراموش نشدنی تابستان شصت و هفت در زندان های جمهوری اسلامی تاکنون مطالب، آمارها و خاطرات گوناگونی منتشر شده است. بنا به روایات شاهدان عینی فجیعترین و خشنترین وقایع در زندان های اوین و گوهردشت تهران رخ داده است. شدت فاجعه در این دو زندان مخوف به حدی بوده است که شنیدن وقایع مربوطه از زبان بازماندگان آن مو را حتی بر تن زندانیان با سابقه راست می کند. در این یادداشت من به گزارش یادمانده های خودم از این دوران در زندان تبریز اکتفا می کنم. در زندان به ویژه در زندان دربسته هر زندانی با توجه به شخصیت، سوابق و وضعیت پرونده اش برای خودش در عالم متفاوتی می تواند قرار گیرد و به همین دلیل درک فضای عمومی آن دوران میسر نیست مگر این که این عوالم تک به تک شناخته شوند. ممکن است دو زندانی در کنار هم روایت متفاوتی را از ماجرائی که مشترکا شاهدش بوده اند ارائه بدهند و این تعجبی ندارد. توجه به حدیث مکرر فاجعه از زبان زندانیان مختلف شاید کمکی باشد برای درک بهتر آن. من که خودم در بخشی از این وقایع حاضر بوده ام فکر می کنم درک کاملی از آن ندارم و فکر می کنم تک تک بازماندگان آن دوران لازم است یاد مانده هایشان را مکتوب بکنند. در این یادداشت می کوشم فضای آن دوران را در حوزه بسیار محدود و بسته ای که خودم حضور داشتم بازسازی کنم اما طبیعی است که علیرغم تلاش برای گزارش مقرون به واقعیت گذر زمان و احوالات وشرایط امروزی من تأثیر خودش را برآن گذاشته باشد. در دوره قبل از پذیرش قطعنامه در بند در بسته چهار زندان تبریز اتاق ما دارای سهمیه روزنامه جمهوری اسلامی بود و ظهرها هم از بلندگوی بند اخبار ساعت 2 رادیو پخش می شد. پخش گزارش نماز جمعه، برنامه درس هائی از قرآن قرائتی، دعای کمیل و سخنرانی های خمینی هم جزء برنامه های روتین تبلیغاتی توابین بود. در ماه هائی که جنگ رو به پایان می رفت از مطالب روزنامه جمهوری اسلامی و اخبار رادیو به خوبی نمی شد جریان واقعی اوضاع جنگ را فهمید و به وضعیت وحشتناک جبهه ها پی برد. فکر می کنم که از اویل خرداد شصت و هفت بود که حملات پی در پی عراق برای بازپس گیری مناطق تحت اشغال ایران آغاز شد و در چند حمله سریع بسیاری از مناطق مذکور از کف ارتش و سپاه خارج شد. یادم می آید که در یکی از تحلیل های روزنامه جمهوری اسلامی این نظریه القا می شد که این عقب نشینی ها برنامه ای تاکتیکی از سوی فرماندهان جنگ ایران و حرکاتی حساب شده است و شکست ایران یا پیشروی عراق محسوب نمی شود. اولین بار من ضعف و شکست را در یکی از سخنرانی های رفسنجانی در نماز جمعه احساس کردم. پس از بازپس گیری فاو توسط ارتش صدام رفسنجانی در خطبه های نماز جمعه اشاره کوتاهی به این ماجرا کرد و سعی نمود آن را کوچک و کم اهمیت جلوه دهد و بلافاصله درحالی که آب در دهانش افتاده بود به توصیف وسعت و اهمیت مناطقی که در ماجرای حلبچه نصیب ارتش اسلام شده بود پرداخت. آشکار بود که آقایان به شدت در موضع ضعف هستند و این توصیفات که رفسنجانی در بیان و آب و تاب دادن به آنها استاد بود برای روحیه دادن به شکست خوردگان است. ماجرای از دست رفتن فاو در اخبار به شدت پنهان داشته شده بود و برای اولین بار شاید یک ماه بعد از واقعه در یکی از برنامه های دعای کمیل که معمولا با ضجه و فریاد و ناله همراه بود در توصیف اوج فداکاری سربازان اسلام زیر ضربات سنگین لشکر کفر و بمباران شیمیایی فاو برای ما معلوم شد که فاو را از دست داده اند. هفته بعد از آن رفسنجانی که در آن زمان سخنگوی اصلی جنگ بود در مصاحبه ای گفت که هدف ما به دست آوردن قلوب مسلمانان است نه تصرف زمین و به طور تلویحی اشاره کرد به برنامه ای برای عقب نشینی های برنامه ریزی شده از مناطق عراقی تحت تصرف ایران و شاید یکی دو مورد هم به چنین اقداماتی دست زدند. به گفته رفسنجانی زمین ها را پس می دادند تا قلب ها را تصرف کنند. همین اطلاعات به شدت فیلتر شده مرا به این نتیجه رساند که آقایان می خواهند جنگ را پایان دهند اما معلوم نبود صدام بپذیرد. نحوه پایان جنگ با ادامه حیات جمهوری اسلامی و این که صدام نخواهد مجددا تجربه سال پنجاه و نه را تکرار کند معمای پیچیده و مبهمی بود که ذهن من نمی توانست آن را با اطلاعات موجودم حل کند. تصورم این بود صدام اکنون در موضع قدرت است و شکست را بر جمهوری اسلامی تحمیل می کند و رژیم به شدت تضعیف می شود. فکر می کردم تأثیر این وضعیت بر ما زندانیان سیاسی این خواهد بود که فضای سیاسی – امنیتی بازتر شود و فشارها کاهش پیدا کند. در همین دوره فضای بیرون از زندان هم بسیار ملتهب بود. به خاطر دارم در یکی از ملاقات های تیرماه مادرم که به شدت نگران بود می گفت: می خواهیم فرار کنیم. پرسیدم: چی شده که می خواهید فرار کنید؟ گفت: صدام داره میاد و همه میگن می خواهد شهرها را بمباران شیمیایی کند، من هم به خنده گفتم که صدام این کار را نمی کند، نگران نباشید. بالاخره در یکی از روزهای پایانی تیرماه وقتی توابین اخبار ساعت دو را باز کردند گوینده با التهاب خبر پذیرش قطعنامه پانصد و نود و هشت شورای امنیت را از سوی جمهوری اسلامی اعلام کرد. علامت سؤال و ابهام و التهاب در چهره زندانیان و بیش از همه توابین آشکار بود. آیا واقعا جنگ تمام می شود؟ بعد چه خواهد شد؟ بر سر زندانیان چه خواهد آمد؟ وضعیت زندانیان بهتر خواهد شد یا بدتر؟ یادم می آید قبل از پخش این خبر تواب مأمور توالت در اتاق را زد و گفت که آماده رفتن به دستشوئی بشویم و وقتی این خبر پخش شد همه بی حرکت ایستاده و به خبر گوش می کردند. یکی از زندانیان مجاهد غیرتواب اگر درست یادم مانده باشد بنام ستار منصوری که به گفته تقوی هشتاد درصد اصلاح شده بود و بیست درصد ناخالصی داشت و به همین دلیل در اتاق ما زندانی بود تا یا سمت هشتادش بشود صد و یا سمت بیستش، در تخت خودش دراز کشیده بود و مسواک در دست در حالی که چشم هایش تقریبا گرد شده بود به این خبر گوش می کرد و تند تند به صورت من نگاه می کرد تا علایمی از برداشتم را با حرکات چشم و صورت به او مخابره کنم و ناخودآگاه با تکان دست ها و حالت چشم هایش می پرسید که حالا چه خواهد شد؟ فردای آن روز هم اعلامیه پر سوز و گداز خمینی و اعلام نوشیدن جام زهر از رادیو پخش شد که باز همه با حیرت و در سکوت گوش کردیم بدون این که کلامی در این مورد بتوانیم بگوئیم یا اظهار نظری و پرسشی. همه در فکر و منتظر. هاله علامت سؤال بزرگی تواب و غیر تواب را به یکسان در بر گرفته بود و شاید پس از سه سال که از عمر بند در بسته چهار می گذشت برای نخستین بار توابین و غیر توابین در فضای احساسی مشترکی قرار گرفته بودند و همه باهم انتظار می کشیدند. به یاد ندارم که آیا در آن چند روز برخوردی بین تواب ها و غیر تواب ها صورت گرفت یانه ؟ روز بعد خبر دادند که صدامیان کافر مجددا به خاک مقدس جمهوری اسلامی تجاوز کرده اند. دوباره فضای جنگی و سرودهای مهیج و دعوت به دفاع از اسلام و وطن بر رادیو حاکم شد. چند روزی همین فضا حاکم بود و خبری داده نمی شد از این که مجاهدین خلق هم جبهه گشوده اند و فروغ جاودان راه انداخته اند و در نزدیکی کرمانشاه هستند و اینان نیز با مرصادشان به مقابله رفته اند. آنچه ما از اخبار می شنیدیم تجاوز مجدد صدام بود. بار دیگر نگرانی و التهاب و خوف از آینده نامعلوم. نمی دانم دقیقا چرا نگران بودیم، آیا فکر می کردیم شرایط بند در بسته بدتر خواهد شد؟ اعداممان خواهند کرد؟ صدام شهرها را بمباران شیمیایی خواهد کرد؟ در چنین شرایطی ابهام و عدم امکان پیش بینی فردا خود مایه رنج و عذاب و استرس بود. وقتی زندانی در بدترین شرایط قرار دارد ولی می تواند فردا را پیش بینی کند آرامش بیشتری دارد تا زمانی که نمی تواند آن را پیش بینی کند. این وضع تا روز جمعه (احتمالا اولین جمعه مردادماه) ادامه داشت. ساعت سه بعد از ظهر جمعه وقتی ما در حیاط داغ از آفتاب تیز و سوزان مرداد مشغول هواخوری یک ساعته روزمان بودیم خطبه های نماز جمعه آن روز که فکر می کنم امام جمعه اش موسوی اردبیلی بود از رادیو دفتر نگهبانی بند پخش می شد و همه به دقت گوش می کردند. موسوی اردبیلی در بررسی مسأله پذیرش قطعنامه و تجاوز مجدد صدام پرداخت به ارتباط این قضیه با زندان ها و این که در همین مدت در بعضی جاها زندانی ها به زندانبانان حمله کرده اند و تحرکاتی صورت گرفته است و این یعنی زندانیان با متجاوزین در ارتباط هستند! شنیدن این جملات زنگ خطر را برای ما به صدا درآورد و معلوم شد اتفاقاتی در زندان ها در حال وقوع است که قطعا خوش نیست. چه حوادثی در شرف وقوع است؟ چه می خواهند با ما بکنند؟ چه ارتباطی بین حملات پس از قطعنامه و زندانیان سیاسی وجود دارد؟ رنگ از رخ توابین پریده بود. در حال قدم زدن در حیاط علی نمازی مسئول بند را در راهرو بند دیدم که با دهان نیمه باز کنار در نگهبانی سخنرانی موسوی اردبیلی را گوش می کند. زندانیان غیر تواب سعی می کردند خود را بی تفاوت نشان دهند ولی پریشانی در چهره همه هویدا بود. قبل از این که هواخوری ما تمام شود در بند به صدا در آمد و یکی از مأمورین حفاظت اطلاعات زندان وارد شد و به دفتر بند رفت. موقع برگشت رادیوی دفتر نگهبانی بند را در دست داشت و آن را با خود برد. شب ها معمولا توابین در دفتر نگهبانی و دخمه های خود به تلویزیون نگاه می کردند، آن شب صدای تلویزیون هم نمی آمد. وقتی برای رفتن به دستشوئی نوبت بعد از شام از اتاق خارج شدیم در دفتر نگهبانی باز بود و من دیدم که تلویزیون کوچک مأمورین که همیشه روی تاقچه چوبی کنار در قرار داشت سرجایش نیست. معلوم شد آن را هم برده اند، این یعنی اقدام برای قطع کامل ارتباط خبری و عدم اطمینان حتی به توابین و مأمورین و این که عملیات خیلی مهمی در حال انجام است. در اتاق ها و راهرو بند سکوت مرگباری حاکم شده بود، خبری از شوخی ها و سر و صدای توابین در راهرو و دخمه ها نبود. داخل اتاق هم بر خلاف معمول کمتر صحبتی صورت می گرفت و اگر هم صحبتی شروع می شد خیلی کوتاه بود و طرفین دوباره به لاک خود فرو می رفتند. روزنامه جمهوری اسلامی را معمولا حوالی ظهر و قبل از ناهار تحویل اتاق می دادند (این روزنامه برای من همیشه سمبل بند در بسته و زندان بوده است و در حال حاضر هم هر وقت در دکه روزنامه فروشی ها آن را می بینم یاد زندان و بند در بسته می افتم) اما فردای آن روز که روز شنبه بود و همه برخلاف همیشه با التهاب منتظر آمدن روزنامه جمهوری اسلامی بودند تا بفهمند چه تحولاتی رخ داده تا عصر روزنامه نیامد. انتظار آمدن روزنامه همه را بی تاب کرده بود و هر بار که در باز می شد و توابی وارد می شد همه نگاه می کردند ببینند که روزنامه ای در دست دارد یا نه؟ تا این که یکی از زندانیان طاقتش تمام شد و سراغ روزنامه را از تواب مأمور اتاق گرفت و او در پاسخ گفت که روزنامه دیگر نمی آید. این هم بر التهاب و نگرانی افزود. ساعتی بعد در اتاق باز شد و علی نمازی به ستار منصوری اشاره کرد و او لباس زندانش را پوشید و با نگرانی از اتاق بیرون رفت. احضار او در این وقت روز مشکوک می نمود و همه با نگرانی و اضطراب نظاره گر خروج او از اتاق بودند. آخرین نگاه او یادم است، وقتی داشت از اتاق خارج می شد نیم نگاهی به تختش انداخت و سرش را برگرداند و بیرون رفت. ستار آدم بسیار مرتب و نظیفی بود و همه وسایلش را با دقت و نظم و ترتیب خاصی در جای معین خودش می گذاشت. فکر کردم شاید نگاهش به خاطر اطمینان از مرتب بودن تختش است. ستار تا زمان خاموشی برنگشت، فردای آن روز و روزهای بعد هم برنگشت. چند روز بعد تواب ها وسایلش را جمع کردند و بردند و ما فهمیدیم که او اعدام شده است. فضای بی خبری همه را می آزرد و همه این احساس را داشتند که طناب دار بر بالای سرشان آویزان است. فکر می کردیم که ملاقاتمان را هم قطع بکنند (از قرار معلوم دراین دوره در تهران حدود سه ماه ملاقات زندانیان قطع شده بوده) ولی در کمال تعجب روز سه شنبه برای ملاقات دو هفته یک بارمان احضار شدیم ولی نتوانستیم از خانواده ها هم کسب خبر کنیم و نمی خواستیم هم آنهارا نگران کنیم و سعی می کردیم خود را سر حال نشان بدهیم. بعد از حدود دو یا سه هفته صدای تلویزیون توابین به گوش رسید و برای اولین بار موجب احساس آرامش خاطر غیر توابین شد چون نشان می داد که اوضاع بدتر از این نمی شود و شاید هم رو به بهبود است. فردای آن روز من به شوخی به هم اتاقی ها گفتم که امروز روزنامه می دهند و وقتی ظهر در باز شد و تواب مأمور راهرو روزنامه جمهوری اسلامی را روی نرده تخت آویزان کرد زندانی آن تخت تقریبا جهید و روزنامه منحوس را با خوشحالی برداشت و با تعجب به من گفت از کجا فهمیدی؟ من هم تعجب کردم که چرا او ارتباط بین رفتن باهم رادیو و تلویزیون و روزنامه را با برگشتنشان متوجه نشده و شاید هم دیشب صدای تلویزیون را نشنیده است. علیرغم بازگشت روزنامه و اخبار به تدریج فشار توابین بر غیر توابین افزایش یافت و مکررا زندانیان احضار می شدند و مژده اعدام قریب الوقوعشان را از توابین می شنیدند و از آنها خواسته می شد برای نجات هر چه زودتر توبه نامه نوشته و مصاحبه نمایند (در چند مورد هم موفق بودند) مرا در این مدت به این منظور احضار نکردند ولی یک بار به بهانه ای کاملا جزئی و الکی در اتاق درگیری راه انداختند و مرا به دخمه کشاندند و علی نمازی دریک حالت عصبی با مشت به من حمله کرد و گفت که به زودی اعدامت می کنند و به سزای اعمالت می رسی. من با خونسردی گفتم: کاملا محتمل است که مرا اعدام بکنند اما خودت هم می دانی که علیرغم ریاست توابین احتمال اعدام تو از من بیشتراست، ممکنه اول تو را اعدام بکنند و بعد مرا. در کمال تعجب دیدم که رنگ و رویش پرید و با عصبانیت فریاد کشید: نخیر این طور نیست. دادگاه انقلاب و اطلاعات کاملا به ما اطمینان دارند، این حکم اعدام تو است که صادر شده و همین روزها اجرا می شود. متوجه شدم که بیچاره علیرغم هارت و پورت و الدرم بلدرم به شدت وحشت زده است و این عملیات ترس آفرینی هم پوشش یا درمان وحشت های او و سایر توابین است و شاید هم فکر می کنند با به اعدام فرستادن امثال من خطر مرگ را از خود دورتر می کنند. به تدریج در لابلای خبرها عملیات مجاهدین و عملیات متقابل جمهوری اسلامی (مرصاد) را متوجه شدیم و رابطه اعدام زندانیان با این قضایا آشکار گردید اما باز هم از ابعاد گسترده فاجعه خبر نداشتیم. در این روزها مکررا موقع رفتن به هواخوری می دیدیم که مقداری وسایل در راهرو انباشته شده و روی آنها پتو کشیده شده است و دریک مورد از یکی از لباس هائی که از زیر پتو بیرون آمده بود فهمیدم که این وسایل مال کاظم رهنماست که ماجرای فرار از زندانش را در یادداشت های قبلی توضیح داده ام و معلوم شد که او را هم اعدام کرده اند. از اعدام زندانیان در آن موقع من همین قدر با خبر شدم و به تدریج و به خصوص بعد از عفو عمومی زمستان شصت و هفت ابعاد فاجعه برایمان روشنتر شد ولی ابعاد عظیم و واقعی این فاجعه تا زمانی که از زندان آزاد نشده بودم و ماجراهای زندان های تهران را از زبان شاهدان عینی بازمانده از آن دوران نشنیده بودم برایم قابل درک و باور نبود. امروز هم با وجود گذشت هفده سال هر وقت به این ماجرا فکر می کنم برایم عجیب می نماید که چگونه کسانی می توانند چنین فاجعه ای را بیافرینند؟ بعد از عفو عمومی و رفتن توابین و باز شدن نسبی فضای بند در بسته بود که نخستین روایات را در مورد اعدام سایر زندانیان سیاسی تبریز و دیگر ماجراهای آن دوره شنیدیم، بعدها با برچیده شدن بند دربسته و اختلاط همه زندانیان سیاسی باقی مانده از قبل از عفو عمومی و زندانیان جدید میزان اطلاعاتمان از وقایع آن دوره بیشتر شد. در اتاقی که کاظم رهنما در آن زندانی بودن بعد از انتقالش به بند انفرادی توابین پتوی سیاهی را جلوی تختش آویزان کرده و کاغذی را هم رویش چسبانیده بوده اند که رویش نوشته شده بود: انا لله و انا الیه راجعون، این است عاقبت منافقین! در زندان تبریز بر خلاف زندان های تهران عملیات اعدام به صورت فوری و دسته جمعی نبوده و به صورت انفرادی و به تدریج صورت می گرفته است. از قرار زندانیان ابتدا به سلول های انفرادی اطلاعات برده شده اند و پس از بازجوئی تعدادی به بند عمومی برگشته و تعدادی دیگر به بند انفرادی زندان منتقل شده اند و سپس هیأتی از تهران برای تشخیص درجه نفاق و محاکمه زندانیان در دادگاه انقلاب مستقر شده و هر روز چند نفر از زندانیان منتقل شده به بند انفرادی را بازجوئی، محاکمه و به پای چوبه دار فرستاده اند. بنا به روایات متعدد اعدام زندانیان تا مهرماه در تبریز ادامه داشته است. با محاسباتی که بعدا انجام دادیم نتیجه گرفتیم که در زندان تبریز تعداد اعدام شدگان شصت الی هفتاد نفر و همگی از مجاهدین خلق بوده اند و از قرار قبل از این که مرتدین مارکسیست نوبتشان فرا برسد دستور لغو عملیات از تهران صادر شده بوده است. از این تعداد
  4. ادامه
    2 اوت 2012

    دستور لغو عملیات از تهران صادر شده بوده است. از این تعداد حدود بیست نفر زندانیان مجاهدی بودند که در سال شصت و شش از زندان اورمیه به زندان تبریز تبعید شده بودند.

    پس از خلع منتظری از نیابت نایب امام زمان! احمد خمینی کتابچه ای نوشت با عنوان رنجنامه که طی آن با لحنی گلایه آمیز و تأسف بار مجموعه وقایعی را که به خلع منتظری انجامیده بود تشریح کرده و عمل خلع او را توجیه کرده بود. این رنجنامه به صورت ضمیمه روزنامه جمهوری اسلامی در اختیار ما هم قرار گرفت و از طریق نقل قول های آن متوجه شدیم که منتظری با اعدام های سال شصت و هفت صراحتا مخالف کرده بوده و طبق همین نقل قول ها از نامه های وی خمینی پس از تهاجم مجاهدین حکم اعدام منافقین و مرتدین زندانی را صادر کرده بود. در راستای اجرای این حکم هیأت های ویژه ای تشکیل شده بوده که کارشان تشخیص منافقین و مرتدین داخل زندان بوده است. یعنی هر یک از زندانیان مجاهد اگر منافق تشخیص داده می شدند اعدام می شدند و هر یک از زندانیان مارکسیست هم که مرتد تشخیص داده می شدند محکوم به اعدام می شدند. بنا به روایات در تهران هر یک از زندانیان که پیش این هیأت برده می شدند حکمشان با سمت خروجشان از اتاق مشخص می شده است. یعنی اگر زندانی محکوم به اعدام می شده به سمت چپ می بردند و اگر از مرگ نجات می یافت به سمت راست.

    در سال شصت و نه نمی دانم به چه دلیلی روزی مرا به دادگاه انقلاب احضار کردند، در راهرو دادگاه بازجوی اولیه ام مرا دید و به طرفم آمد و گفت: تو هنوز زنداه ای؟ تأسف کاملا در چهره اش آشکار بود، تأسف از زنده بودن من و نفرت از من را پنهان نمی کرد. گفت افسوس که آن موقع از دستمان قسر در رفتی. ما لیست شما را برای تأیید اعدامتان به تهران فرستاده بودیم ولی کار تمام شد ولی فکر نکن که از خطر جسته ای. در اولین فرصت به حسابت می رسیم. هنوز هم علت نفرت عمیقش را نسبت به یک زندانی دربند درک نمی کنم. علیرغم این در همان موقع هم نسبت به او احساس نفرت نمی کردم. نمی دانم چرا.

    این نوشته که به قلم شاهدی از قتل عام ۶٧ در تبریز است با توجه به اهمیت موضوع و تلاش «بیداران» در جمع آوری مجموعه مقالاتی در این باره عینا از وبلاگ زیر گرفته شده است:

    (به نقل از وبلاگ آشیان http://ashyan.blogspot.com پنجشنبه ٣ بهمن ١٣٨٧)

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    این بخش از نوشتار از لینک زیر پس از بازنویسی برگرفته شده است:

    http://www.bidaran.net/spip.php?article207

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    یادآوری می شود که مصاحبه کننده و گردآوری کننده همه این گزارش ها خانم منیره برادران خسروشاهی است که نه سال در زندان های رژیم ولایت فقیه زندانی بوده و از گردانندگان اصلی سایت «بیداران» است .

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    نام چند تن از کسانی که در کشتار تابستان ۶٧ در زندان تبریز اعدام شدند ( البته این فهرست بسیار ناقص است و نیاز به بازنگری بنیادین دارد )

    مقصود احمدی وند- محرم آرمند – مجتبی آقداغی – علی اشرفی – محمدحسين اکبرزاده يوسفی – ابراهيم اکبری – حسين اورنگی – ناصر بدری قره قشلاقی – ولی بهرامی – محمد پورشفيع – محمدتقی پورعلی – احمد ترابی – عباس تقوی – ابراهيم تقی زاده – علی تميزکار – اصغر حسين پور – مهدی حقی – حميد حقی منيع – سعيد حيدرنيا فتح آباد – رجبعلی رازی – شهروز راهساز – محمدتقی راهنما – نقی راهنمائيان – رضا رستگار – علی رستميان صوفيانی – عباس رستميان صوفيانی – کريم روزگاری – داود رهنمانيا – کاظم رهنمانيا – محمدتقی رهنمانيا – علی شريفی – علی شريفيان – علی شکوری – حسين شهبازی – فيروز صارمی – نادر صبری – محمدصادق صفا – نادر صمدی – شفيع ضيائی – طبيبی نژاد – محمد طريقت – مجيد عبدلی کمالی – شاپور عزيززاده ملکی – جليل عزيزی – محمد غلامی چيچکی – حسن فريادآبادی – عليرضا فيضی – کريم قائمی ديزجی – رحيم قدکساز – بوذرجمهر کرمی مهابادی – يحيی محسنی برنج آبادی – بهروز مربی – جمشيد مردمی – گلی نامدار – غلامرضا نامداراکبری – اصغر نمونه خواه –

    • eshtrak
      2 اوت 2012
        درود و تشکر از ارسال گزارش/ مقاله ی افشاگرانه اتان.طبق معمول جهت افشاگری در اشتراک منتشر شد.موفق باشید!
        زمستان رفتنیست، روسیاهی به ذغال میماند!

        گزارش/ مقاله زیر به بخش دیدگاه های اشتراک ارسال گشته است و لذا جهت افشاگری رژیم خون و جنون ضد جمهوری اسلامی ، بدون کم و کاست در اشتراک منتشر میشود. به امید روزی که عاملان و آمران جنایتهائیکه سردمداران ریز و درشت رژیم منحوس و قرون وسطایی اسلامی علیه خلق فهرمان ایران در سالهای 60 – 67 و تا به امروز روا داشته شده و میدارند، در دادگاههای حقوق بشری و جنایی جهانی به سزای اعمالشان برسند. با مید آنروز! یاد همه شهدای راه آزادی،استقلال و عدالت اجتماعی گرامی باد! آمادور – اشتراک!

        https://eshtrak.wordpress.com/2012/08/02/%da%a9%d8%b4%d8%aa%d8%a7%d8%b1-%d8%ac%d9%85%d8%b9%db%8c-%d8%b2%d9%86%d8%af%d8%a7%d9%86%db%8c%d8%a7%d9%86-%d8%b3%db%8c%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d8%aa%d8%a8%d8%b1%db%8c%d8%b2-%d8%af%d8%b1-%d8%aa/

  5. دانلود کتاب (حقیقت ساده) نوشته: منیره برادران خسروشاهی
    4 اوت 2012

    دانلود کتاب (حقیقت ساده) نوشته: منیره برادران خسروشاهی

    منیره برادران خسروشاهی (م – رها) در اسفندماه سال ۱۳۳۳ در شهر تبریز و در کوی مقصودیه حوالی خیابان شاهپور جنوبی ( ارتش جنوبی کنونی ) زاده شد. دبستان را در تبریز به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ و هنگامی که ۱۲ ساله بود خانواده اش به تهران کوچیدند. دبیرستان را در شهر تهران و دبیرستان دخترانه طبری به پایان رساند و سپس در دانشگاه تهران در رشته جامعه شناسی آموزش دانشگاهی را دنبال کرد. در خردادماه سال ۱۳۵۷ یعنی سال انتحار اسلامی از سوی نیروهای امنیتی رژیم پادشاهی دستگیر و به دو سال زندان محکوم شد اما پس از شش ماه زندان کشیدن با فروپاشی رژیم پادشاهی از زندان بیرون آمد. در بهار سال ۱۳۵۹ و پیش از برنامه چرند رژیم ولایت فقیه با نام انقلاب فرهنگی ( که بهتر است آن را انتحار فرهنگی بنامیم ) در رشته جامعه شناسی لیسانس گرفت. در مهرماه سال ۱۳۶۰ خودش و برادرش به نام مهدی برادران خسروشاهی دستگیر شدند. برادرش اعدام شد و خودش پس از شکنجه های فراوان در شکنجه گاه های رژیم ولایت فقیه در بیدادگاه انقلاب اسلامی تهران به سه سال زندان محکوم شد. پس از سه سال برای بار دوم در بیدادگاه انقلاب اسلامی تهران محاکمه شد و این بار به ده سال زندان محکوم شد. منیره سرانجام پس از نه سال در مهرماه سال ۱۳۶۹ از زندان های رژیم دژخیمان دوزخی آزاد شد و پس از شش ماه با سختی های فراوان به فرامرز و کشور آلمان رفت.

    منیره درباره برادرش نوشته است:

    شاید شما هم او را بشناسید. برادرم، مهدی برادران خسروشاهی را می گویم. در تبریز متولد شد، در محله مقصودیه. هم محله ای ها و هم مدرسه ای ها باید مهدی، آن پسرک بازیگوش را یادشان باشد. شاید اگر عکسش را ببینید یادتان بیاید. در دبستان رشدیه و بعد در دبیرستان فردوسی درس خواند. حتما از کتابفروشی شمس کتاب هم قرض می کرده است. از سال ۴۳ به بعد رد او را در تهران بگیرید. دانشجوی پلی تکنیک شد در رشته برق. یادتان هست؟ اهل کشتی و کوهنوردی هم بود. یک بار هم از کوه پرت شد و زخمی به خانه آمد. این که همه خوشحال بودیم بلائی سرش نیامده جای خود ولی من بیشتر از بقیه خوشحال بودم چون چند روزی در خانه ماند و گذاشت که من، خواهر کوچکش مراقبتش کنم.

    مهدی کارمند هم بود. کارمند شرکت تیدی که در چهار راه شاه بود. آن موقع هنوز «فروشگاه بزرگ» در آنجا دایر نشده بود. فروشگاه فردوسی هنوز بی رقیب بود. فکر کنم به طور نیمه وقت در بخش حسابداری آن شرکت کار می کرد. بعدها که فعالیت های سیاسیش بیشتر شده بود همین نیم وقت را هم نیمتر کرد ولی در دل کارکنان آن قدر جا داشت که کسی به روی خود نیاورد. رؤسا هم از آشنایان دور خانوادگی بودند. مهدی بود که کتاب خواندن را برایم اجباری کرد. این سختگیری محدود به خواندن نماند. مقرر کرده بود که بعد از خواندن هر کتاب نظرم را در باره اش بنویسم. یک جمله هم نمی توانستم بنویسم آن هم به زبان فارسی. آن قدر بهانه آوردم تا آخر سر رضایت داد که خلاصه کتاب و نظرم را به طور شفاهی بیان کنم. در مورد کتاب های صمد بهرنگی سختگیریش بیشتر بود.

    برایم معلم زندگی و مبارزه بود. این آخرین جمله ای بود که به او گفتم. روزی که در آن پائیز ۶۰ به اوین منتقل می شدیم. اینها را در «حقیقت ساده» نوشته ام و آنجا نوشته ام که در آن شب ۱۵ آذر ۶۰ ساعت ۸ و ۳۰ دقیقه در پشت بند ما که ۲۴۰ اوین بود کوهی از آهن یکجا فروریخت! آن صدای رگبار بود و بعد صدای تک تیرها بود، شمردیم تا ۸۶ اما داشتم از زندگی مهدی می نوشتم که شب ۱۵ آذر یک باره آمد و نشست در لابلای یادها. مهدی ۳۶ سال زندگی کرد. به انسان ها عشق ورزید، عاشق شد، سر به سر همه گذاشت، خندید، اشک هم ریخت، گریه اش را در مرگ پدر و بعد مرگ مادر دیدم. مبارزه کرد، وقتی در شهریور ۵۰ دستگیر شد، از اعضای سازمان مجاهدین خلق بود ولی بعدها در زندان به مارکسیسم گروید. هفت سال و پنج ماه در زندان بود.

    همبندی هایش در زندان های تهران و عادل آباد شیراز او را به یاد دارند. محکوم به حبس ابد بود و ۳۰ دی ۱۳۵۷ جزو آخرین سری زندانیان سیاسی بود که آزاد شد. جلوی زندان قصر ده ها هزار نفر از او و یارانش با حلقه های گل استقبال کردند. من آنجا نبودم. مادران و خانواده های زندانیان سیاسی از یک هفته پیش برای آزادی آخرین گروه از زندانیان در طبقه سوم کاخ دادگستری تحصن کرده بودند. من با آنها بودم. ما در آنجا منتظرشان بودیم. من بالای پله های گردان کاخ دادگستری ایستاده بودم و زندانیانی را که از پله ها بالا می آمدند تماشا می کردم و منتظر او بودم. بالاخره برادر من هم رسید. دیدم که تند و شتابان از پله ها بالا می آید. لباس زندان به تن نداشت و حلقه گل در گردنش درهم ریخته بود.

    بعد از انقلاب ۵۷ به همراه دیگر دوستان همبندیش سازمان راه کارگر را بنیاد نهاد. وقتی که با انقلاب، دانشگاه ها آزاد شد او به دانشکده پلی تکنیک بازگشت. عمر آزادی دانشگاه ها کوتاه بود، مثل آزادی خودش! کسانی که به بستن دانشگاه ها در بهار ۵۹ اعتراض کردند و در دانشگاه تهران بست نشستند باید برادرم را به یاد داشته باشند. می دانم، زخمم را تازه نکنید، شاهدان زیادی نمانده اند، خیلی ها را جمهوری اسلامی اعدام کرد، آزادیش کوتاه بود، دو سال و نه ماه، جایش همه جا خالی است حتی در این کشور آلمان که هیچ وقت نبوده است و من حالا دلم به این خوش است که مهدی خسروشاهی آن گونه زیست که خود می خواست، دلم به این خوش است که از زندگی کوتاهش ردی پرافتخار بر جا گذاشت.

    http://monireh-baradaran.blogspot.com/2010/12/blog-post_07.html

    کتاب «حقیقت ساده» نوشته منیره برادران خسروشاهی که در سه جلد به چاپ رسیده است گزارشی است ارزنده از مشاهدات و تجربیات منیره برادران در زندان. ارزش این اثر نه تنها مدیون گزارش دقیق آنچه در زندان گذشته و صداقت لحن نویسنده است بلکه شاهدی است استثنائی بر تحول ذهنی و درونی یک فعال سیاسی و اعتقاد راسخ وی به حقوق انسان ها. منیره برادران خسروشاهی پس از آزادی از زندان های رژیم ولایت فقیه در گفتارها و نوشتارهای بی شمارش همواره به افشای جنایات رژیم پرداخته و در دفاع از حقوق بشر و برای تشکیل کمیسیون های حقیقت یاب در ایران پیشگام بوده است. منیره برادران خسروشاهی از گردانندگان اصلی سایت معروف «بیداران» است. برای دانلود کتاب (حقیقت ساده) با فرمت پی – دی – اف و اندازه دوازده مگابایت در چهارصد و نود و پنج صفحه لینک زیر را باز کنید و بر روی جمله (دانلود با لینک مستقیم) راست کلیک کرده و در مرورگر اینترنت اکسپلورر گزینه Save Target As و در مرورگرهای دیگر گزینه های همانند را کلیک کنید:

    http://azadieiran2.wordpress.com/2011/05/12/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87/#comments

  6. کارنامه (محمدعلی نصرتی) دژخیمی که آدم کشتن برایش از کشتن مگس آسانتر است!
    7 اوت 2012

    کارنامه (محمدعلی نصرتی) دژخیمی که آدم کشتن برایش از کشتن مگس آسانتر است!

    محمدعلی نصرتی زگلوجه، در یکی از روستاهای پیرامون بستان آباد در حومه تبریز به نام زگلوجه زاده شد. در زمان رژیم شاهنشاهی به تبریز آمد و خیلی زود از لات ها و اراذل و اوباش نامدار تبریز به ویژه در محلات اطراف ترمینال و درب گجیل شد. قدی بلند و هیکلی درشت و پر از ماهیچه های ورزیده داشت. ورزشکار بود و پاتوق او زورخانه گیو در محله چایکنار و حوالی میدان دانشسرای تبریز بود و با آن که لاتی تمام عیار بود ورزش و بدنسازی و قمه کشی او حرف نداشت و لات های دیگر تبریز از او حساب می بردند. البته زورخانه گیو هم جای اراذل و اوباش و چاقوکشانی بود که با ورزیده کردن ماهیچه هایشان خود را برای دعوا و قمه کشی های خیابانی آماده می کردند. محمدعلی نصرتی از طناب کشی هم خیلی خوشش می آمد و بارها در مسابقات طناب کشی شرکت کرده بود. یک بار که به همراه نوچه هایش در میدان باغشمال تبریز به دیدن فوتبال رفته بود با گروهی از ورزشکاران کاراته کار درگیر شد و کتک سختی خورد و از آن پس کینه ورزشکاران رزمی را به دل گرفت و پس از به قدرت رسیدن هر اندازه می توانست مزاحم باشگاه های کاراته و کونگ فو می شد و برای آنها از راه های به ظاهر قانونی! کارشکنی می کرد. یکی دیگر از پاتوق های لات های تبریز قهوه خانه ای در روبروی سرای دودری بازار تبریز بود که مردم تبریز نام آن را قهوه خانه خرها! ( اشکلر قهوه سی ) گذاشته بودند. محمدعلی نصرتی گاهی به قهوه خانه خران سر می زد و در آنجا بود که با رئیس آینده زندان تبریز یعنی ( محمدعلی عبد یزدانی ) که از لات ها و باجگیران سرشناس تبریز بود آشنا شد. پس از به روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی چون قدرت بدنی خوبی داشت و خوش هیکل بود به یاری ( محمدعلی عبد یزدانی ) و آخوندی به نام ( عبدالحمید باقری بنابی ) وارد کمیته های انقلاب اسلامی تبریز شد. رئیس زندان شدن لاتی مانند ( محمدعلی عبد یزدانی ) به این دلیل بود که برادری به نام ( محمدحسن عبد یزدانی ) داشت که از مبارزان زمان شاه بود و مدتی را در تهران و زندان اوین با ایة الله طالقانی همبند شده بود و ( محمدعلی عبد یزدانی ) با بهره گیری از نیمچه آبروئی که برادرش ( محمدحسن عبد یزدانی ) داشت از فرصت به دست آمده بهره برداری کرده و رئیس زندان تبریز شد. دژخیم رسمی و استاندارد زندان تبریز پس از برپائی جمهوری اسلامی ( جواد عیوضی صحرا فرزند ابوالفضل ) نام داشت که مانند ( محمدعلی عبد یزدانی ) لات نبود و بسیار شیک پوش و با ادب بود اما آدمکشی حرفه ای بود و از کشتن لذت می برد و خود ( جواد عیوضی صحرا ) بارها گفته بود که از دیدن خون بی تاب می شوم!

    ( محمدعلی عبد یزدانی ) به همراه خودش اراذل و اوباش فراوانی را به زندان تبریز آورد و آنها را در بخش های گوناگون به کار گماشت. برای نمونه چون خانه ( محمدعلی عبد یزدانی ) در خیابان حافظ – کوچه شهید مسافری – پلاک نوزده بود لات و قمه کش نامدار خیابان ثریا در محله مارالان تبریز یعنی ( جعفر مسگر زاده قره باغی ) معروف به گن جعفر ( جعفر گشاد ) را هم به همراه خودش به زندان تبریز آورد و به او پست و مقام داد. همچنین ( حسن ریخته گر غیاثی ) را که خانه اش در همان دور و بر بود و از کلاهبرداران و رباخواران تبریز بود به زندان تبریز آورد و به او نیز پست و مقام داد. در این میان محمدعلی نصرتی در کمیته های گوناگون کار می کرد تا این که رویدادی باعث شد به سرعت ترقی کند و آن این که یک روز محمدعلی نصرتی در میدان ساعت راه می رفت که می بیند یکی از اعضای سازمان فدائیان خلق ایران به نام ( کمال کیانفر لیقوان ) نشریه این سازمان به نام ( کار ) را می فروشد، محمدعلی نصرتی بیدرنگ هفت تیر می کشد و مانند آرتیست های فیلم های سینمائی و تگزاسی او را می کشد و نه تنها حتی یک روز نیز زندانی نمی شود بلکه به مقام ( مسئول بازرسی کمیته های انقلاب اسلامی ) نیز می رسد و با حفظ سمت در کمیته انقلاب اسلامی مستقر در زندان تبریز نیز صاحب پست و مقام می شود.

    سال ۱۳۶۰ از راه می رسد و سازمان مجاهدین خلق ایران در سی خرداد ۱۳۶۰اعلام جنگ مسلحانه می کند و کشتارهای فله ای مخالفان رژیم پس از محاکمات پنج دقیقه ای آغاز می شود. در زمان رژیم پادشاهی در بخشی از زندان تبریز قرار بود کارگاه نجاری برای زندانیانی که می خواستند کارآموزی کنند ساخته شود که پس از به روی کار آمدن رژیم جمهوری اسلامی این تصمیم لغو و آنجا با نام نجارخانه! به محل کشتار زندانیان و محکومین به اعدام تبدیل شد. به دلیل کمبود دژخیم! محمدعلی نصرتی بیدرنگ به کار فراخوانده شد. اعدام زندانیان شب ها انجام می شد و هر شب صد تن، هفتاد تن، هشتاد تن، پنجاه تن، صد و بیست تن و ………. به نجارخانه برده شده و اعدام می شدند. دژخیمان دو گروه بودند: گروهی که از کشتن لذت می بردند مانند ( جواد عیوضی صحرا ) که دژخیم رسمی و استاندارد زندان تبریز بود، گروه دیگر کسانی بودند که از کشتن لذت نمی بردند و حتی ناراحت هم می شدند اما کشتن زندانیان را وظیفه شرعی و دینی به حساب می آوردند و برای تسکین عذاب وجدان و فشارهای روانی نماز می خواندند یا تسبیح در دست گرفته و ذکر می گفتند یا دعا می خواندند. محمدعلی نصرتی جزء هیچ کدام از این دو گروه نبود، او پس از کشتن زندانیان محکوم به اعدام راحت می گرفت و می خوابید! انگار که مگسی را کشته باشد! پس از بیداری از خواب دغدغه او این بود که نان سنگک صبحانه اش بیات است یا تنوری؟ و چای روی میز صبحانه تازه دم است یا نه؟ انگار نه انگار که دیشب ده ها تن اعدام شده اند! خودش بارها گفته بود که آدم کشتن برای من از کشتن مگس آسانتر است!

    تا سال شصت و سه وضع بر همین روال بود. در این سال ( محمدعلی عبد یزدانی ) و ( جواد عیوضی صحرا ) از زندان بیرون رفتند و به کارهای بازرگانی پرداختند تا از میلیاردرهای آذربایجان شوند. نیاز به رئیس نوینی برای زندان بود و چه رئیسی بهتر از محمدعلی نصرتی؟ پس از این که محمدعلی نصرتی در سال ۶۳ رئیس زندان شد چون ورزش باستانی و زورخانه ای را دوست داشت به یاد روزگاری که در زورخانه گیو بود دستور داد زورخانه ای در زندان تبریز ساخته شود. شعبان بی مخ آذربایجان زندانیان دیگر را هم تشویق به ورزش زورخانه ای می کرد و هر کس در این زمینه هنرنمائی می کرد به او پاداش های سخاوتمندانه می داد. آری، تبریز شهر اولین ها است! پس نخستین زورخانه درون زندان! هم باید در تبریز ساخته می شد! گاهی مسابقات طناب کشی نیز به فرمان رئیس زندان ورزشکار و ورزشدوست برگزار می شد و رئیس زندان پاداش برندگان مسابقات را از یاد نمی برد.

    سال ۶۷ از راه رسید و سرانجام تابستان ۶۷ و کشتار زندانیان سیاسی به فرمان روح الله خمینی. در شبی که بسیاری از زندانیان سیاسی و حتی کسانی که زمان محکومیت آنها به پایان رسیده بود می بایست اعدام می شدند محمدعلی نصرتی فرمان داد نجارخانه را آب و جارو کردند. کتش را مانند شنل روی دوشش انداخت و پاشنه های کفش هایش را خواباند و در نجارخانه روی یک مبل راحتی نشست و پا روی پا انداخت. در کنارش میزی بود پر از تخم آفتابگردان و نخود و کشمش و تنقلات دیگر و یک قوری بزرگ چای . محمدعلی نصرتی در حالی که تخمه می شکست فرمان مسابقه طناب کشی مرگباری را به دژخیمان زندان داد! دژخیمان طناب را حلقه می کردند و به گردن زندانی محکوم به اعدام می انداختند و سپس یک گروه از سوی راست و گروه دیگر از سوی چپ طناب را می کشیدند. پس از این که زندانی در این طناب کشی خفه می شد آوای تکبیر به هوا برمی خاست: الله اکبر، الله اکبر، الله اکبر، خمینی رهبر، مرگ بر ضد ولایت فقیه ………. و محمدعلی نصرتی در حالی که قهقهه می زد و می خندید فرمان می داد که زندانی دیگر را بیاورند و به این ترتیب ده ها زندانی با روش ورزشکارانه! رئیس زندان تبریز در تابستان ۶۷ اعدام شدند.

    محمدعلی نصرتی تا سال ۶۹ رئیس زندان تبریز بود سپس پست های دیگری به او واگذار شدند مانند فرمانده واحد اطلاعات و عملیات کمیته های انقلاب اسلامی ، فرمانده نیروی انتظامی میانه، فرمانده نیروی انتظامی مراغه، فرمانده نیروی انتظامی تبریز، قائم مقام فرماندهی نیروی انتظامی استان بوشهر و سرانجام فرمانده کل نیروی انتظامی استان آذربایجان شرقی با عنوان پرطمطراق سردار سرتیپ محمدعلی نصرتی! البته سردار لقبی است که به کسانی که به جبهه های جنگ ایران و عراق رفته و کارهای درخشانی در نبرد با ارتش عراق انجام داده بودند داده می شد اما به محمدعلی نصرتی هم که حتی یک بار پایش به خاک جبهه نخورده بود عنوان سردار داده شد!!!

    و سرانجام در خیزش مردم تبریز در سال ۸۵ بر ضد رژیم جمهوری اسلامی محمدعلی نصرتی به خوبی هنرنمائی! کرد و فرمان به خاک و خون کشیده شدن صدها تن را داد و پس از آن که احمدی نژاد به تبریز آمد و او را از پاداش های شایسته و سخاوتمندانه! نظام مقدس جمهوری اسلامی برخوردار کرد به توصیه محمدعلی نصرتی در استادیوم باغشمال تبریز به زبان ترکی سخنرانی کرد تا مردم را با سخنرانی به زبان مادریش خر کند! اما حیف که هیچکس با سخنرانی احمدی نژاد به زبان ترکی خر نشد!

    هم اکنون حضرت سردار سرتیپ محمدعلی نصرتی در پست فرماندهی نیروی انتظامی استان آذربایجان غربی و در شهر اورمیه مشغول خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی است. این بود فشرده ای از سرگذشت یکی از دلسوزترین! خدمتگزاران نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    منبع این نوشتار:

    http://leisuremind11.wordpress.com/2011/03/08/%da%a9%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af%d8%b9%d9%84%db%8c-%d9%86%d8%b5%d8%b1%d8%aa%db%8c-%d8%af%da%98%d8%ae%db%8c%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%a2%d8%af%d9%85-%da%a9%d8%b4/

  7. مصاحبه آخوند خونخوار سیدحسین موسوی تبریزی با مسیح علی نژاد
    21 اکتبر 2012

    مصاحبه آخوند خونخوار سیدحسین موسوی تبریزی با مسیح علی نژاد

    سیدحسین موسوی تبریزی دادستان کل کشور در دهه ۶۰ طی یک گفتگوی تلفنی با مسیح علی نژاد روزنامه نگار گفته است که صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه در مورد وضعیت فعلی ایران می گوید که به هیچ وجه اعدام سیاسی نداریم! وی در عین حال در پاسخ به پرسش هائی در مورد اعدام گروهی نیروهای سیاسی در دوران دادستانی خودش می گوید: من فقط حضوری به پرسش ها پاسخ می دهم! او وقتی با این پرسش مواجه می شود که معمولا خبرنگاران منتقد نمی توانند در مورد اعدام های دوران دادستانی ایشان در مصاحبه های حضوری سؤال های انتقادی بپرسند می گوید: سؤال جرم نیست، سؤال اعدام ندارد، شما یا هر خبرنگاری حضوری تشریف بیاورد تا آنچه واقعیت است را در مورد اعدام های زمان خودمان و حالا بیان کنم. صادق لاریجانی رئیس قوه قضائیه ایران به گزارش اخیر احمد شهید، گزارشگر ویژه سازمان ملل در مورد وضعیت حقوق بشر در ایران اعتراض کرد و گفت: اعدام‌ در تمام کشورهای اسلامی جزو ارزش‌های اسلامی است! در جمهوری اسلامی ایران مطلقا اعدامی سیاسی نداریم! و افراد اعدامی یا قاچاقچی مواد مخدر یا متعرضان به جان و مال و نوامیس مردم بوده اند! گفتگوی کوتاهم با آقای موسوی تبریزی دادستان کل کشور در دهه ۶۰ را می توانید در زیر بخوانید و بشنوید:

    * سلام، من مسیح علی نژاد روزنامه نگارم و یک سؤال دارم، نمی دونم بنده را به جا می آورید یا نه؟

    ** بله بفرمائید

    * من می خواستم در مورد اظهارات لاریجانی که گفتند در ایران اعدام سیاسی نداریم با شما یک گفتگوی تلفنی انجام دهم

    ** نه، من مصاحبه غیر حضوری انجام نمی دهم!

    * آقای موسوی تبریزی سؤالاتی که من می خواهم بپرسم که اصلا حضوری جرأت نمی کنم بپرسم!

    ** چرا؟ من مصاحبه حضوری هر چه که باشد با افراد شناخته شده انجام می دهم. در همین جا هم روزنامه ها وقتی زنگ می زنند مصاحبه حضوری نباشد انجام نمی دهم.

    * درست است ولی شما چون دادستان کل انقلاب در دوران آیت الله خمینی بودید می خواهم نظرتان را در مورد اظهارات آقای لاریجانی بدانم که می گوید در جمهوری اسلامی اعدام سیاسی نداریم.

    ** آقای لاریجانی در مورد حالا گفته اند!

    * پس منظورتان این است که آقای لاریجانی در مورد الان گفته اند که اعدام سیاسی نداریم ولی تأیید می کنید که در دوران شما اعدام سیاسی وجود داشته، بله؟

    ** من مصاحبه نمی کنم! ببخشید!

    * نه، یک لحظه گوش کنید، به هر حال شما دادستان کل انقلاب بودید در دوران آقای خمینی، من نمی توانم سؤالاتی که دارم را حضوری بپرسم، می توانم؟

    ** می توانید، بله می توانید!

    * آقای موسوی تبریزی من هشت، نه سال خبرنگار داخل ایران بودم ولی هیچ وقت جرأت نکردم در مورد اعدام هایی که در دوران خمینی صورت گرفته سؤال بپرسم! یعنی الان شما می گوئید اگر من حضوری در این مورد سؤال کنم هیچ مشکل حقوقی برام به وجود نمی آید؟

    ** نه، نه، هیچ! حضوری هر مصاحبه ای با من بکنید حاضرم واقعیت ها را بگویم تعارف هم ندارم.

    * من الان بیرون ایران هستم و می توانم سؤالات چالشی که برای نسل ما در مورد اعدام های دوران آیت الله خمینی وجود داشته را بپرسم، در داخل ایران فکر می کنید اگر من یا یکی از همکارانم در مورد اعدام های آن دوران بپرسند حکمِ خودشان اعدام نیست؟

    ** نه، سؤال که اعدام ندارد! شما سؤال بکنید اعدام ندارد!

    * نه ببینید این توقع زیادی نیست که من بدانم شما اگر به این محور سؤالاتم پاسخ می دهید آن وقت من یا همکارانم یا هر کسی با شما قرار مصاحبه حضوری بگذارد، این که در دوره ای که شما دادستان انقلاب بودید اعدام های گروه های سیاسی با دستور چه کسی صورت گرفته؟

    ** من جواب شما را ایران می دهم! شما حضوری اگر بیاید بیشتر از این هم جواب می دهم!

    * بله ممکن است شما پاسخ دهید ولی من سؤالم این است که آیا تضمینی برای کسی که سؤال را می پرسد هست؟

    ** آره تضمین هم هست! سؤال جرم نیست!

    * یک خرده منصف باشیم، الان بچه های روزنامه نگار که در زندان هستند به خاطر سؤال نیست؟

    ** من نمی دانم! شما بیا اینجا سؤال کن! من بهتر از آنچه که شما می خواهید آنچه واقعیت است را در مورد اعدام های زمان خودمان و حالا بیان خواهم کرد! فرقی نمی کند!

    * بسیار خب، من پس با اجازه خودتان همین گفته ها را منتشر می کنم چون فکر نمی کنم یک خبرنگار منتقد احساس امنیت این را داشته باشد که در مورد اعدام های سیاسی بیاید حضوری سؤال بپرسد، من با سعید مرتضوی هم مصاحبه کردم، ایشان گفتند که بیائید حضوری مصاحبه کنید، در حالی که شما خودتان می دانید ما این امنیت را برای طرح سوال نداریم!

    ** من کاری به ایشان ندارم، من عقیده ام این است نه فقط در مورد شما، درباره هر کسی که بخواهد با من مصاحبه کند روزنامه کیهان باشد، آرمان باشد، مشرق باشد، دوستان خودمان باشد می گویم بیائید حضوری بپرسید، من واقعیت ها را تا به حال هم گفته ام! و از این پس هم خواهم گفت! و هیچ مشکلی هم ندارم!

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    منبع این نوشتار:

    http://www.masihalinejad.com/?p=5493

  8. اکبر غفاری سگ هار رژیم در تبریز و آذربایجان
    15 دسامبر 2012

    اکبر غفاری سگ هار رژیم در تبریز و آذربایجان

    اکبر غفاری یکی از هارترین و سنگدلترین بازجویان و شکنجه گران دانه درشت رژیم در تبریز و آذربایجان است. این سگ هار نخست در دادسرا و دادگاه انقلاب اسلامی تبریز و زمانی که آخوند خونخوار سیدحسین پورمیرغفاری معروف به سیدحسین موسوی تبریزی در تبریز همه کاره بود کار می کرد. در جریان خلق مسلمان در تبریز دستگیر شدگان را با مشت و لگد و سیلی و تازیانه به قصد کشت کتک می زد. سپس به بخش اطلاعاتی سپاه پاسداران پیوست و پس از اعلام جنگ مسلحانه از سوی سازمان مجاهدین خلق در تاریخ سی خرداد شصت از دستگیر شدگان سازمان های ضد رژیم با سختترین شکنجه ها بازجوئی می کرد. گاهی زندانیانی را که همواره به آنها چشمبند می زد تا چهره اش را نشناسند روی تخت می خواباند و به کف پاهای آنها تازیانه می زد و بازجوئی می کرد، گاهی با روش جوجه کباب به کف پای زندانیان ضد رژیم تازیانه می زد و بازجوئی می کرد، گاهی دو دست زندانی را با روش دستبند قپانی می بست و میان دستبند و پشت زندانی جک روغنی می گذاشت و با فشار جک روغنی و در حالی که دنده های زندانی در حال شکستن بود بازجوئی می کرد، گاهی زندانی را از دستانش و از سقف آویزان می کرد و در حالی که تازیانه می زد بازجوئی می کرد، در همه حال چشم زندانی با چشمبند بسته می شد تا چهره اکبر غفاری شناخته نشود و اکبر غفاری با عربده کشی و فریاد از زندانی بازجوئی می کرد. پس از برپائی وزارت اطلاعات در سال ۱۳۶۲ اکبر غفاری به دژخیمان تازه کار رژیم در تبریز و گاهی در شهرهای دیگر چگونگی بازجوئی و شکنجه را آموزش می داد، به این ترتیب که کارآموزان! و هنرجویان! در یک ردیف صندلی می نشستند و در حالی که چای می نوشیدند و تخم آفتابگردان می شکستند و اکبر غفاری هم از زندانیان بازجوئی می کرد هنر بازجوئی و شکنجه را از جناب استاد! یاد می گرفتند و گاهی یادداشت برداری هم می کردند تا هنگام امتحان پس دادن! به دردشان بخورد. با کارهای اکبر غفاری و دارودسته اش هزاران تن از دشمنان رژیم در تبریز و آذربایجان تیرباران و اعدام و زندانی شدند یا دچار نقص عضو و از کارافتادگی شدند و یا بلاهای دیگری بر سرشان آمد. اکبر غفاری در ماجرای تقلب انتخاباتی سال ۱۳۷۵ در تبریز هم که برای مصالح نظام! حق چند کاندید پایمال شد تا آخوند منفور و فاسد و جنایتکار عبدالحمید باقری بنابی به مجلس برود هر چه از دستش برمی آمد انجام داد. پس از این همه خدمات بی نظیر! اکبر غفاری در زمان ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد به پست معاونت سیاسی – امنیتی استانداری آذربایجان شرقی برگزیده شد. سپس با یاری امام جمعه تبریز آخوند محسن مجتهد شبستری یکی از نمایندگان اصلاح طلب مجلس در تبریز به نام اکبر اعلمی را که موی دماغ امام جمعه و اطرافیانش شده بود به بهانه توهین به مقدسات در انتخابات مجلس هشتم رد صلاحیت کرد. در ماجرای کودتای انتخاباتی سال ۸۸ نیز اکبر غفاری در تبریز همه کاره بود و حتی چند تن از مقامات رژیم مانند اروجعلی محمدی و غفار فرزدی دو تن از فرمانداران پیشین تبریز را روانه زندان اوین کرد. اکبر غفاری می کوشید تا مصاحبه نکند تا کسانی که هنگام بازجوئی از آنها چشمبند داشتند با شنیدن صدایش او را نشناسند و گاهی نیز که ناچار از مصاحبه می شد تودماغی و یا با صدای آهسته سخن می گفت تا شناخته نشود. سپس اکبر غفاری به ریاست سازمان بازرسی کل کشور در استان آذربایجان شرقی گمارده شد.

    **************************************************

    حاج احد حمیدی شفیق پدرزن اکبر غفاری جنایتکار مُرد

    از تبریز خبر می رسد که چندی است حاج احد حمیدی شفیق پدرزن اکبر غفاری جنایتکار مرده است. حاج احد حمیدی شفیق یکی از سرکوبگران رژیم آخوندی در تبریز بوده است. حاج احد حمیدی شفیق در دهه شصت یکی از بزرگترین کارگزاران و صحنه گردانان رژیم ولایت فقیه در کمیته های انقلاب اسلامی و از دستیاران جنایتکارانی مانند: علی بقائی، آخوند فاسد عبدالحمید باقری بنابی، آخوند جنایتکار عزت الله لاهوتی کرکج، تقی جبل هنگ معروف به تقی تهرانچی، حاج محمد گل گندم، حاج محمدعلی رسولی، شکنجه گر سرشناس جواد حسین خواه، مجید نیکنام، سعید رستمی سخا و ……… بوده است. همچنین احد حمیدی شفیق سردسته روضه خوان ها و نوحه خوان های هوادار رژیم در کوی سیلاب در تبریز بود. از اعلامیه های مرگ حاج احد حمیدی شفیق که بر دیوارهای تبریز چسبانده شده بودند دانسته می شود که:

    ** حاج احد حمیدی شفیق پنج پسر دارد به نام های: سرهنگ پرویز حمیدی شفیق – محمد حمیدی شفیق – نادر حمیدی شفیق – حسین حمیدی شفیق – حسن حمیدی شفیق. درباره سرهنگ پرویز حمیدی شفیق گفته می شود که نامبرده پس از سال ها کار در کمیته های انقلاب اسلامی به فرماندهی بخش مبارزه با مفاسد اجتماعی نیروی انتظامی تبریز برگزیده شد و با کار و کوشش شبانه روزی شگفت آوری هزاران گیرنده ماهواره ای را از خانه های مردم تبریز گردآوری کرده و دستور داد آنها را با پتک خرد کنند! و اکنون روشن نیست که سرهنگ پرویز حمیدی شفیق در کجاست و چه کار می کند؟!

    ** پدر زن حاج احد حمیدی شفیق فردی به نام قربانعلی صمدی صمیمی بود که مرده است.

    ** حاج احد حمیدی شفیق سه برادر دارد به نام های: مجید حمیدی شفیق و دو برادر مرده به نام های یعقوب حمیدی شفیق و صمد حمیدی شفیق.

    ** حاج احد حمیدی شفیق پنج داماد دارد به نام های: ابراهیم قهرمانی، اکبر غفاری ( دژخیم سرشناس و دانه درشت رژیم آخوندی در تبریز و آذربایجان ) ، یوسف محمدپورفرشچی ( از کارگزاران دانه درشت وزارت اطلاعات در تبریز و آذربایجان ) و دو داماد مرده به نام های: سلیمان قهرمانی و ابراهیم کاظم پوراصغری.

    ** حاج احد حمیدی شفیق پانزده نوه پسر دارد به نام های: علی حمیدی شفیق – هادی حمیدی شفیق – مهدی حمیدی شفیق – رضا حمیدی شفیق – الیاس حمیدی شفیق – یونس حمیدی شفیق – سعید حمیدی شفیق – محمد حمیدی شفیق – حامد حمیدی شفیق – فرشید قهرمانی – ایرج قهرمانی – محمدنقی کاظم پوراصغری – مسعود کاظم پوراصغری – امیرحسین غفاری – مهدی محمدپورفرشچی.

    ** حاج احد حمیدی شفیق چهار برادرزاده پسر دارد به نام های: اصغر حمیدی شفیق – یوسف حمیدی شفیق – علی حمیدی شفیق – حمید حمیدی شفیق.

    ** حاج احد حمیدی شفیق پسر دائی حاج رضا اسماعیلی شفیق است.

    ***** البته گفته می شود که چند تن از خویشاوندان حاج احد حمیدی شفیق از دشمنان رژیم آخوندی در تبریز هستند و از این روی دچار دردسرهای فراوانی مانند هجوم به خانه و دستگیری و بازجوئی و شکنجه و پرونده سازی و محکومیت به زندان نیز شده اند.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    این نوشتار پس از بازنویسی از لینک زیر برگرفته شده است:

    http://shekarebasiji.com/2011/07/28/akbar-ghafari/

  9. عکس اکبر غفاری جنایتکار
    15 دسامبر 2012

    عکس اکبر غفاری جنایتکار

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

این وب‌گاه برای کاهشِ هرزنامه‌ها از Akismet استفاده می‌کند. در موردِ نحوهٔ پردازشِ داده‌هایِ دیدگاهتان بیشتر بدانید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: