اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

سیاسی خبری هنری : گردآوری از مسعود فروزش راد!

دریافتی:

 سیاسی خبری هنری

 

 

تصویر روز

Evgeny Kissin.Schubert, Bach, Liszt.

http://www.youtube.com/watch?v=G84BGtpHhL4&feature=related

 

بزرگداشت ستاره فرمانفرمائیان در آمریکا

http://www.bbc.co.uk/persian

/iran/2012/06/120610_l72_satareh_vid.shtml

 

قرارگاه فتوا!

 ابوالفضل محققی

ويژه خبرنامه گويا

جامعه، بيماری است که برخلاف ادعايش، فرهنگ و هنر در آن قدر نديد و بر صدر ننشست. به‌قول شفيعی کدکنی، کس نمی‌داند که قبر فرخی يزدی تبديل به پارک شده و قبر دکتر بديع‌الزمان فروزان‌فر به صرف گذشت ۳۰ ‌سال و برطرف‌شدن مانع شرعی به يک ميليون تومان به يک حاجی بازاری فروخته شده؛ قبر يکی از بزرگ‌ترين استادان تاريخ و نوادر فرهنگی ايران

همه ما بگونه‌ای در فتوای قتل شاهين نجفی مقصريم. چرا که اين فتوا نه برآمده از ذهن عقب‌مانده يک آخوند، بلکه برآمده از تاريخ و بستر جامعه‌ايست که هرکدام از ما در شکل‌دهی آن نقش داشته‌ايم. برآمده از دل تاريخی که شاه عباس‌اش خود را » کلب آستان علی ميدانست»؛ سلطان حسين‌اش به استخاره مملکت برباد ميداد؛ و ناصرالدين شاه‌اش از برکت گربه‌ای که بچه‌هايش را شب به زير پای گرم و نرم او خواباند و دست براتفاق تب شاه فروکش کرد، لقب ببرخان گرفت و بر تشک مخمل آرميد و وارد تاريخ ايران شد؛ متهمش را در تاريخی نه چندان دور از زندان قصر قجر زنجير به گردن و بينی انداخته کشان کشان تا ميدان اعدام می آوردند؛ ميرغضب در مقابل دکانها می ايستاد و پول خون طلب می کرد. اگر پولی در سينی او نمی انداختند شروع به درآوردن چشم ، بريدن گوش و بينی می کرد تا پول نمی گرفت، نمی رفت. و بابی‌ها را در چارسوهای بازار تهران شمع‌آجين می کردند و مردم به تماشای جان‌کندن دردآور آنها صف می بستند. سرزمينی که هنوز سنگسار يکی از شاه‌بيت‌های دستگاه قضائی آن است.

 

محمدرضاشاه‌اش در زمان سقوط از اسب، به کمک امام زمان نجات يافت و او دست بر سينه نهاده در مقابل ضريح امام رضا می ايستاد و ضريح برای عتبات ارسال می کرد. خمينی‌اش گفت: هرچه داريم از عزاداری حسين داريم و بنی‌صدرش از تشعشع موی زنان و لزوم حجاب سخن گفت و عبدالکريم سروش‌اش در رأس انقلاب فرهنگی قرار گرفت، که طی آن دانشگاه‌ها بسته شدند و هزاران دانشجوی دگرانديش اخراج و بهترين استادان خانه‌نشين. گروه‌های سياسی چپ‌اش از حزب توده ايران که خمينی را تا حد خدا بالا برد و تمام صفاتی که نداشت و توده عامی قادر به ديدن آن نبودند، بر او منتسب کرد و خود پيرو خط امام شد؛ تا مجاهدين خلق‌اش که سازمانی ساخت بی‌هيچ تفاوتی با ساختار جمهوری اسلامی؛ در امر ازدواج فتوای مذهبی دارد، پايگاه‌اش در عراق را سالهای سال زنانه و مردانه کرد که مبادا کشش عاطفی، تابلوی خاکستری مبارزه را به تابلوی رنگين زندگی بدل کند و مبادا از نفرت بکاهد و بر احساس بيفزايد. نيروی انتحاری از روشنفکران ساخت که در نهايت در لحظه عمل تفاوتی با القاعده ندارد؛ چرا که قتل يک انسان، قتل است آنهم بی‌دادگاه، بی قاضی. خشونت خشونت است ولو اينکه در جامه انقلابی‌گری و روشنفکری پيچيده شده باشد؛ قتل است حتی اگر از ذهن‌ات گذشته باشد. از کشتن شريف‌واقفی توسط يک گروه چپ سياسی تا حذف فيزيکی عضوی از سازمان فدائيان خلق به دليل رابطه جنسی با معشوق، تا ترورهای سرخ زير عنوان انتقام خلق. از جنبش روشنفکری دانشجوئی از همان سالهای پيش از انقلاب که در بطن خود با وجود هزاران دانشجوی دختر در آن، ديدی مذهبی و بسيار سنتی بر رابطه دختر و پسر داشت که تا حد راه‌اندازی دسته‌های ضربت برای ادب‌کردن دختران و پسران دانشجوئی که در گوشه خلوت دانشگاه به راز و نياز نشسته بودند، پيش می رفت. (دسته ضربت سالهای ۵۵ دانشگاه تبريز)

پاتوق روشنفکران خلقی‌اش قهوه‌خانه‌ها و موسيقی مورد پذيرشش، موسيقی فولکلوريک و تا حدی سنتی بود و به تمسخرگرفتن پاتوق‌های جوانان کافه ترياها، بارها و ديسکوتک زير عنوان اينکه با سنت‌های اجتماعی هم‌خوان نيست. از اين رو هميشه در کنار تفکر عقب‌مانده عمومی جامعه قرار داشت و شانه بر شانه آن می سائيد. هيچگاه زير عنوان مبارزه سياسی، اعلاميه ارتجاعی خمينی در سال ۴۱ مبنی بر عدم‌مشارکت زنان در حيات اجتماعی را محکوم نکرد؛ و يا به جريان اعدام دهها نفر از افسران و وزيران زمان شاه بدست خمينی و خلخالی اعتراضی ننمود و متأسفانه از آن حمايت کرد.

جامعه‌ای که حتی مهاجران باصطلاح اپوزيسيون و تحصيل‌کرده آن هنوز در لس‌آنجلس سفره ابوالفضل و زهرا می اندازد و دستجات مذهبی با علم و کتل در واشنگتن عاشورا را عزاداری می کنند. کمتر خيابانی و کوچه‌ای است در تهران و در شهرستانها که بر در خانه‌ها اطلاعيه‌ای پارچه‌ای با نوشته‌های بزرگی آويزان نباشد که مشرف‌شدن و يا برگشتن از زيارت مکه، کربلا، نجف و شام را تبريک نگويند و زير آن امضاء دکتر، مهندس، کسبه و دهها نام ديگر که لايه‌های تکنوکرات و متوسط شهری را تشکيل ميدهد، نخورده باشد.

در چنين فضای مسمومی اين توده عظيم بی‌‌سر که سالها در قعر جامعه زندگی می کرد در روستاها و حاشيه شهرها که انقلاب آنها را با تمام ذهنيت بسته‌شان به وسط معرکه راند، چه بايد بکند؟ در جامعه خشنی که مادر يا پدر دست کودک خردسالش را می گيرد و ساعتها به انتظار می نشيند تا شاهد برسرداررفتن و دست و پا زدن يک محکوم به اعدام باشند، در چنين جامعه‌ای و با چنين تاريخی، با چنين جريانهای سياسی و مردمی، مسلم است که بهترين زمينه برای قدرقدرتی و فتاوی آخوندهای فرصت‌طلب و فارغ از غم و تلاش برای نان وجود خواهد داشت.

ما، بازماندگان گروههای سياسی امروز همه در رد فتوای فلان آخوند دهها مطلب می نويسيم، اما واقعاً چقدر شاهين نجفی‌ها، گروههای موسيقی هنری زيرزمينی، صدها جوان رشته‌های ديگر هنر، وبلاگ‌نويسان و هزاران دانشجو، محصل و جوان به لب رسيده از خفقان جامعه را می شناسيم؟ و با آنها همدلی نشان می دهيم؟

ما مربوط به نسل در حال گذر از صحنه هستيم؛ به زور تلاش می کنيم آن چيزی را بگوئيم که در عمل خود پای‌بند آن نيستيم. هنوز عمده‌ترين رشته‌های پيوند ما با موسيقی، با موسيقی سنتی است، با نقاشی کلاسيک که » گويا » نقاش اسپانيائی را بخاطر انقلابی‌گريش بيشتر می پسنديم. با فيلم، با نوآوری و همه و همه در قهريم. فتوای عليه شاهين نجفی را محکوم می کنيم، در ضمن جائی نيز برای آن می گذاريم که بايد به عرف و سنت‌ها و باورهای مردم احترام بگذاريم، بی آنکه اين نسل عاصی، اين نسل فاصله‌گرفته از جريان‌های سياسی، غرق در انفراد و بزرگ‌شده در خشونت و مذهب و اينترنت را بشناسيم.

متأسفانه جامعه، بيماری است که برخلاف ادعايش، فرهنگ و هنر در آن قدر نديد و بر صدر ننشست. بقول شفيعی کدکنی، کس نمی داند که قبر فرخی يزدی تبديل به پارک شده و قبر دکتر بديع‌الزمان فروزان‌فر به صرف گذشت سی‌سال و برطرف‌شدن مانع شرعی به يک ميليون تومان به يک حاجی بازاری فروخته شده؛ قبر يکی از بزرگترين استادان تاريخ و نوادر فرهنگی ايران.

بقول شفيعی کدکنی اگر در فرانسه بپرسيد که در فلان تاريخ، در فلان قهوه‌خانه شانزه‌ليزه آقای ويکتور هوگو يک فنجان قهوه خورده، صورت‌حساب آن روز ويکتورهوگو در آن روز را می توانيد از آرشيو ملی فرانسه دريافت کنيد! اما اگر از دانشگاه تهران بپرسيد که ما ميخواهيم نوع سوالات امتحانی ملک‌الشعرا و يا فروزان‌فر يا فاطمه سياح را بدانيم، جواب خواهد داد: نداريم! حتی يک نمونه از اين سوالات استادان درخشان و بزرگ دانشگاه تهران! نه تنها سوالات، حتی پرونده استخدامی ملک‌الشعرای بهار را نيز ندارند!

آری بر بستر چنين فرهنگ و نبود حافظه تاريخی است که جامعه در چنين فضائی به مسموميت خود ادامه ميدهد. مسموميتی که هرکدام از ما در آن بی‌تأثير نيستيم. حال توده‌های عامی، هاج و واج و مجذوب قدرت، مذهب و نان جای خود دارد. اگر هرکدام از ما را تکان دهيد، از درونمان يک مستبد که بنابه اقتضای زمان پنهان شده، بيرون خواهد آمد و توضيح خواهد داد که چرا هنوز تبری جستن، فتوادادن در ايران زمينه مادی دارد! و فتوای قتل شاهين نجفی بر چه بستری صادر می شود.

مطلب را با نوشته‌ای که سالها پيشتر خوانده‌ام و هنوز سايه‌ روشن‌های آن را در ذهن دارم و هربار بياد می آورم، حس زيبا و شايد قطره اشکی بر گوشه چشم می آورد و با آرزوئی دور گره می خورد، به پايان می برم.

پابلو نرودا در سال ۱۹۴۸ مجبور ميشود شيلی را ترک کند. بهمراه چند تن از نزديکانش شب‌هنگام گرسنه و تشنه به دهکده‌ای می رسند و به غذاخوری‌ای وارد می شوند که در آن يک لات محلی در حال عربده‌کشی و پرتاب صندلی و فراری‌دادن مشتريان بود. نرودا پيش او می رود دستش را می گيرد و چيزی در گوش او می گويد. آن شخص زانو می زند، شروع به بوسيدن دست نرودا می کند و عذرخواهی و اينکه امشب تمام کسانی که در آن غذاخوری هستند مهمان وی محسوب می شوند. همراهان از نرودا می پرسند: چه در گوشش گفتی؟ گفت: چيزی نگفتم؛ تنها گفتم که من پابلو نرودا هستم و گرسنه و تشنه که ميخواهم غذائی بخورم و مهمان اين دهکده باشم و او چنين عکس‌العملی نشان داد!

همان شب در گذر از مرز ديروقت شد و سرما امکان عبور از کوههای بلند و راههای کوهستانی را نمی داد. نرودا پيشنهاد می کند که به يک قلعه اربابی که از دور ديده می شد بروند. همراهان می گويند: اين درست نيست، کار خطرناکی است. ارباب‌ها دشمن ما هستند. اما نرودا اصرار می ورزد. به در خانه‌اش می روند. زنگ در را بصدا در می آورند. مستخدم خانه در را می گشايد و می پرسد: کی هستيد، برای چه آمديد. نرودا می گويد: ميهمان هستيم و ميخواهيم شب در اينجا بگذرانيم. مستخدم در جواب می گويد: ما مهمان ناشناس نمی پذيريم. نرودا می گويد: به اربابت بگو، پابلو نرودا بر دروازه قلعه‌ات ايستاده است. اندکی بعد، صاحب قلعه با عجله و چهره‌ای که از شادی برافروخته شده بود، بدر قلعه می آيد. می گويد: نرودای بزرگ، اين بزرگترين افتخاری است که نصيب اين قلعه می شود. نرودای شاعر مهمان منزل من است!

تا صبح ميهمان‌داری می کند، نگهبان می گمارد و صبح خود در معيت نرودا او را تا گذر از مرز مشايعت می کند. نرودا می گويد اگر چنين نبود به خودم و به خلقم شک می کردم!

در گوشه‌ای از بزرگراه کرج در گوشه‌ای از محوطه امامزاده‌ای بنام امامزاده طاهر، گور کوچکی است با سنگ بسيار کوچک و سنگ‌نوشته‌ای کوچکتر که تاکنون دهها بار شکسته شده: احمد شاملو، متولد ۱۳۰۴ وفات ۱۳۷۹ … که هرازچندگاه تنها گذر چند روشنفکری به آن می افتد.

ابوالفضل محققی

 

 

 

تشییح جنازه احمد شاملو

 

 

قبر ساده احمد شاملو

 

 

بزرگداشت سه بانوی تلاشگر
پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۱ جمعی از فعالان جنبش زنان در مراسمی گرد آمدند تا خاطره سه زن فعال و تاثیر گذاری را که در خرداد ماه درگذشتند، گرامی دارند: هاله سحابی، فریده ماشینی و ستاره فرمانفرمایان. در این مراسم فعالان زنان از گروه ها و طیف های فکری مختلف

****

پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۱ جمعی از فعالان جنبش زنان در مراسمی گرد آمدند تا خاطره سه زن فعال و تاثیر گذاری را که در خرداد ماه درگذشتند، گرامی دارند: هاله سحابی، فریده ماشینی و ستاره فرمانفرمایان. در این مراسم فعالان زنان از گروه ها و طیف های فکری مختلف، اعضای خانواده هاله سحابی (آسیه شامخی دختر و زری عطایی مادرش) و اعضای خانواده فریده ماشینی (مریم عبادی دختر و مهسا عروسش) حضور داشتند.

ابتدای مراسم با سخنان مینو مرتاضی لنگرودی، از اعضای مادران صلح، با یادآوری بزرگداشت سه زنی که تفاوت ها و اشتراکات عجیب و با اهمیت داشتند، آغاز شد. به گفته مینو ازجمله اشتراکات آنها، اندیشه و عشق مثال زدنی به زندگی است و در واقع این مراسم هم تذکر به نامیرایی اندیشه و عشق است.

بعد از آن از آسیه شامخی برای سخن دعوت شد و او متنی را برای سالروز مرگ مادرش هاله خواند.

پروین فهیمی مادر سهراب اعرابی و از مادران صلح از دیگر سخنرانان این مراسم بود. فهیمی از ماه خرداد به عنوان ماه تلخی برای تمام مادرانی که فرزندانشان را ۳ سال پیش از دست دادند، یاد کرد و نیز از همراهی و کمک هاله در جمع مادران صلح به همه خانواده هایی که داغدار بودند، گفت. او در مورد اخلاق هاله سخن گفت که همیشه نقاط قوت افراد را برجسته می کرد و به آنها نشان می داد و در عین حال، نقاط ضعف آنها را هم با تدبیر و محترمانه با ایشان در میان می گذاشت. همچنین در مورد فریده ماشینی هم سرزدن مرتب به خانواده های زندانیان سیاسی و خانواده های کشته شدگان را از نقاط برجسته رفتار او شمرد و به خانواده او درگذشتش را تسلیت گفت. در انتها از فعالیت های اولین مددکار اجتماعی ایران ستّاره فرمانفرمایان به عنوان آغازگر این موضوع یاد کرد و جای خالی زنانی را که اکنون زندان هستند و زهرا رهنورد را که در حصر خانگی است، یادآور شد.

سخنران بعدی مهندس شیوا از هم کلاسی های فریده ماشینی بود که در سخنانش از فریده و هاله به عنوان «تکثر یک خیر مشترک» نام برد. او از فریده به عنوان بانوی چراغ به دست و کسی یاد کرد که شیوه انتقاد پذیری و انتقاد کردنش از دیگران برای او که همراه فریده بوده، غرور آفرین است.

در ادامه،‌شهلا فروزان فر از دیگر اعضای مادران صلح، شعری را برای هاله خواند و سپس در سخنان کوتاهی خصوصیات مشترک این سه زن را «سخت کوشی، ادب و انسان دوستی» عنوان کرد.

زهره تنکابنی از دیگر کسانی بود که در این مراسم سخنرانی کرد. او در سخنان خود به تاریخ ایران اشاره کرد که در هر دوره افراد مصلحی در سکوت جامعه وجود دارند، اما به موقع به پا برمی خیزند و به مردم جامعه کمک می کنند. همچنین ابراز امیدواری کرد که افرادی همچون هاله دوباره به پا خیزند و تاکید کرد همواره پیروزی از آن مردم است.

پس از آن، فخر السادات محتشمی پور، سخنان خود را این طور آغاز کرد که سال گذشته در مراسم درگذشت هاله، فریده راجع به او سخن می گفت و حالا در بین ما نیست، به همین ترتیب معلوم نیست سال دیگر چه کسی از بین ما می رود. در مورد نقاط قوت بعد از سال ۸۸ گفت که ما [فعالان مختلف جنبش زنان] دوباره همدیگر را پیدا کرده ایم بر اساس کار ناخواسته دیگران؛ ولی بهتر است که این را تقویت کنیم. محتشمی پور راجع به اشتراکات هاله و فریده گفت که هچ وقت خنده از چهره این دو محو نمی شد. او «پایبندی به اصول واقعی» را از ویژگی های فردی فریده شمرد و سرزدن و مراقبت از خانواده های زندانیان و قربانیان این حوادث را جزء کارهای همیشگی او نام برد. علاوه بر آن، گفت توجه به جوانان و ترتیب مراسمی که موجب دلزدگی آنها از اسلام و قرآن نشود و در عین حال طوری باشد که هر کسی بدون هیچ اولویت در آن مراسم شرکت کند هم جز دغدغه های همیشگی او بود. محتشمی پور، «پذیرای سخنان معترضان و منتقدان بودن» را جزء ویژگی های برجسته فریده ذکر کرد. در انتها توصیه کرد که تمام چیزهایی را که راجع به او و زنانی مانند او می دانیم بنویسیم که ثبت شود و به عنوان اسناد تاریخی زنان ماندگار بماند.

نوشین احمدی خراسانی از دیگر سخنرانان این مراسم، سخنان خود را چنین آغاز کرد: «در آستانه سالگرد ۲۲ خرداد دور هم جمع شده ایم تا یاد و خاطره ۳ تن از زنان کشورمان [ستاره فرمانفرماییان، فریده ماشینی و هاله سحابی] را که در همین خردادماه از میان ما رفته اند، زنده نگه داریم. هر چند در همین خردادماه جنبش زنان شاهد به زندان رفتن زنانی دیگری از جمع خود بود، از جمله نرگس محمدی از فعالان حقوق زنان و حقوق بشر و نیز منیژه نجم عراقی از مترجمان باسابقه جنبش زنان. همچنین امروز که داشتم به این مراسم می آمدم خبر تاسف آور درگذشت سیما کوبان از نویسندگان و هنرمندان نام آشنای ایرانی را شنیدم که او نیز بر اثر سرطان در فرانسه درگذشت.» او افزود: «اما این مراسم که حول بزرگداشت سه زن متفاوت و از تبار گوناگون برگزار می شود خواه ناخواه پرسش هایی را پیش روی کنشگران جنبش زنان قرار می دهد. از جمله این که این سه زن «چه جایگاه مشترکی» در جنبش زنان دارند؟».او در پاسخ به این پرسش گفت: «این سه زن هر کدام در سیستم و نظام هایی فعالیت می کردند که «دیگری» را بر نمی تافت و مخالف خود را تحمل نمی کرد. اما ویژگی مشترک این سه زن آن بود که هر سه در برابر« فرهنگ عدم پذیرش دیگری»، شجاعانه قد برافراشتند و در حد توان و ظرفیت شان، صادقانه سعی کردند تا ورای این فرهنگ مسلط، عمل کنند.» وی در انتهای سخنان خود گفت: «امروز می خواهم بر دستان پرتلاش ستاره فرمانفرماییان که مدرسه مددکاری و تنظیم خانواده را برای جامعه زنان کشورمان به ارمغان آورد، بر پیشانی اندیشمند فریده ماشینی که خود حجاب اش را عزیز می داشت اما برای زنان دیگر، حق انتخاب پوشش آزادانه قائل بود، و بر گونه های هاله سحابی که متن قرآن اش را برابری طلبانه تفسیر کرد بوسه بزنم و به احترام شان برخیزم.»

سخنران بعدی لیلی فرهادپور بود که با ماندگاری خاطره هاله در زندگی خویش خواست که این بار از فریده سخن بگوید. لیلی خاطره ای از سفر مشترک خویش با فریده را تعریف کرد که در آن سفر در جمعی از اندیشمندان حضور داشتند و فریده مورد هجوم انواع انتقادها و اعتراض ها قرار گرفته بود ولی با آرامش کامل تمام حرفها را پذیرفت و به راستی نمونه «دیگر پذیری» بود.

سپس کلیپی از بخش هایی سخنرانی های فریده ماشینی در مراسم های گوناگون، با صدای خودش پخش شد :

«از من می پرسند شما زنها می توانید دور هم جمع شوید و من با قاطعیت جواب دادم ما زنها می توانیم این کار را کنیم و واقعا کردیم؛ آنقدر مسئله مشترک با هم داریم که باعث میشود خیلی خوب بتوانیم با هم کار کنیم و این تجارب را از سر گذرانده ایم. و این مسئله نشان دهنده بالندیگی جنبش زنان در ایران است»

مراسم ختم هاله سحابی؛ «من فکر می کنم در مرگ هاله وجهی از بالندگی جنبش وجود دارد. کنار هم بودن، اینکه با توجه به تفاوت ها همه همدیگر را بتوانیم بپذیریم، بتوانیم بپذیریم که همه در موقعیت برابر قرار داریم. این آن چیزی است که از این مرگ و شهادت می توان برداشت کرد.»

درمراسم سالگرد مشروطه ۱۴ مرداد ۸۹؛ «به نظر من در کشوری که مطالبه اصلی دموکراسی است، حق رای و حق شهروندی است. بحث کردن در چنین جامعه ای از حقوق اقلیت ها، قومیت ها و از حقوق زنان کار راحت تری است. جنبش دموکراسی خواهی در ایران هم به جنبش کمک کرده است و هم جنبش می تواند کمک کند به اینکه گفتمان برابری طلبی در ایران به شکلی کاملا نهادینه تر در شعور و خودآگاهی مردم قرار گیرد.

علارغم آنچه به نظر می رسد که در سایه جنبش دموکراسی خواهی ایران جنبش های دیگر کمرنگ و بی رنگ شدند، من معتقدم جنبش زنان در سال گذشته به بلوغ و تکامل دست پیدا کرده است؛ تکاملی ناشی از همراهی این طیف متنوع که منجر به پذیرش تنوع و تکثر در این همگرایی شده است.

امروز ما می بینیم که زنان قادرند کنار همدیگر باشند و همدیگر را بپذیرند و بپذیرند که با یکدیگر تفاوت دارند ولی مسئله مشترک دارند و به این حد از بلوغ و تکامل رسیده اند که این مسائل مشترک می تواند آنها را کنار یکدیگر جمع کند و هیچ راهی جز همگرایی برای غلبه بر مشکلات وجود ندارد.

زنان فعال جنبش حقوق زنان یاد گرفتند که چگونه مطالبات زنان را بیان کنند، زنان فعال حقوق زنان در جریان جنبش سبز دموکراسی خواهی مسائل زنان را به دست فراموشی نسپردند و توانستند گونه ای از تداخل در عین استقلال را تجربه کنند.

مسئله دیگر پذیرفته شدن فعالان حقوق زنان در طول سال گذشته است، من فکر نمی کنم در طول تاریخ جنبش زنان از سوی هیچ یک از فعالان اجتماعی به اندازه سال گذشته پذیرفته شده باشد.

به امید آن روزی که بتوانیم همه با صداهای متنوع از خواسته هایمان حرف بزنیم چون جامعه ای که در آن همه می توانند حرف بزنند جامعه ای با ثبات تر است.»

سپس در ادامه مهسا عروس فریده ماشینی از صحبت ها و رفتارهای دوستانه و مادرانه فریده با خودش گفت.

فیروزه صابر، در بخش دیگری از مراسم، سخنان خود را این طور آغاز کرد: «به یاد سه زنی که امروز به یادشان جمع شده ایم تا یادشان را گرامی بداریم، زنانی که همان طور که زیستشان برکت بوده است ، مرگشان هم برکت است و این جمع شدن های ما از برکت آنها ست.» او از همدلی و آرامش و متانت فریده ماشینی و تحمل عقیده مخالف وی گفت. صابر از ویژگی های هاله و درباره چند وجهی بودن او صحبت کرد و گفت: «هاله به سرنوشت ایران و زنان حساس بود. در کنار خانواده، دوستان و قشرهای آسیب پذیر بود. با قرآن انس داشت، هم مطالعه می کرد، هم تفسیر و هم در آرامش قرآن می خواند، و این آرامش را به دیگران منتقل می کرد. از دیگر ویژگی ها ی او احساس نمایان و شفاف و بروز واقعی احساساتش بود، شوخ طبع بود، و خودش را در چهارچوب ها و قواعد نمی گذاشت. هنرمند بود و در ذوق هنری اش هم دغدغه های اجتماعی اش دیده می شد. بی توقع و بی ادعا بود و مسئولیت پذیری بالایی داشت و احساس می کرد مسئول همه چیز است.»

خانم شیرین از دوستان مدرسه ژاندارک هاله شعری به یاد او خواند.

نیره توکلی درباره ستاره، هاله و فریده گفت: «این سه زن در عرصه نتوانستن توانسته اند. در پیوستار عظیمی از قبل از انقلاب تا به امروز وجود دارد. از صدیقه دولت آبادی، مهرانگیز کار و شیرین عبادی و کسانی که زندگی و مرگشان نقطه عطفی بوده است مانند ندا، هاله و کسانی که زنده اند مانند نوشین و مینو و فخرالسادات محتشمی پور و… ، هر کدام ما ممکن است اختلاف هایی را با هم داشته باشیم ولی همه یکدیگر را دوست داریم.

نتیجه اینکه ما چنین زنانی را داشته ایم که در عرصه نتوانستن توانسته اند، در سالهای ۴۲ و ۵۷ در میان حلقه مردان حضور داشته ایم، امروز می بینیم در هر جا هر اتفاقی می افتد زنان حضور دارند و خود را به خاک و خون می کشانند که کسی را نجات دهند.» سپس متنی درباره فریده را خواند و شعری را به هاله سحابی تقدیم کرد.

سپس مینو مرتاضی جمع بندی کلی تحت عنوان قاصدان پر قصه بی گفتگو انجام داد. مرتاضی اشترکات ستاره، هاله و فریده را اینطور عنوان کرد : ۱- رویکرد نوگرایانه در تربیت خانوادگی ۲- کارکرد عقلانیت عملی در ایشان ۳- جهان بینی معطوف به اخلاق عملی به جای تقدس گرایی سنتی

او افزود: شاید این سه زن خودشان هم هرگز ندانسته اند در نظر و عمل تا چه اندازه به یکدیگر شبیه بوده اند. در این فرصت مایل ام به دور از خیال پردازی های معمول سری به زورق های به جا مانده از این زنان بزنم. زورق هایی انباشته از خاطرات و خطراتی که این سه بانو در زندگی تجربه کردند و اکنون برای ما به میراث گذاشته اند. ما زنان ایرانی وارثان بر حق این گنجینه هستیم، اگر وارثان بر حق قدرت نباشیم. گنجینه هایی حقیقی و بس اصیل، اصیل زیرا هیچ یک از این زنان خود را به صورت ویترین اعتقادی حکومت های زمان خود معرفی نکردند. نظرات و کنش های اجتماعی آنان به فرموده قدرتهای حاکم و تحت تاثیر گفتمان های وارداتی شرق و غرب جمع آوری نشده اند. حقیقی اند چون مستقیم و بی واسطه از بطن هستی و تجارب ذی قیمت زنان ایرانی در چالش با واقعیات حیات اجتماعی بر آمده است و در عرصه عمومی میهنمان ساخته و پرداخته شده است. این زنان از تجارب خود برای ما تاریخ ساخته اند زیرا نیک می دانستند زنانی که تاریخ ندارند آینده ای نیز نخواهند داشت.

ستاره، فریده و هاله هرگز به جاه و موقعیت پدرانشان وابسته نماندند. به مدد عقل عملی که در فرآیند تربیتشان آموخته بودند، توانستند به کنشی متفاوت با پدران و مادرانشان و خواهران و بسیاری دیگر از زنان هم عصر خود دست یابند. آنها در دفاع از شخصیت انسانیشان هرگز تسلیم کمبودهای تحمیلی و زورگوئی های رایج نشدند هم از این رو بود که توانستند خود را از زندان کلیشه های رایج زن خرافاتی، زن ناقص عقل، زن مظلوم، زن مصرفی آزاد سازند.

زندگی برای ستاره، فریده و هاله چیزی فراتر از زیست از سر ناچاری و روزمرگی بود، کنش عقلانی برای ستاره، فریده و هاله یعنی عظم راسخ برای اینکه از زن بودن خود شرمنده نباشند. آنان یقین داشتند که زنان می توانند و باید که انسانی زندگی کنند. تا بتوانند برای تغییر از وضعیت ناخواسته موجود به وضعیت مطلوب کوچ کنند.

آنجا که ستاره می گوید: «باید به زن ها نه گفتن را یاد داد، باید به مردها یاد داد که محبت و مردانگی به سیلی نیست که به گوش زن و بچه شان می زنند برای این کار اگر لازم است باید در مسجد نشست، اگر لازم است باید به شهر نو رفت، باید نترسی اگر تمام تنت شپش بگذارد اگر نگذارد که نمی فهمی شپش یعنی چه»

فریده نیز که چون هاله سه نسل با ستاره فاصله دارد در عقلانیت عملی اش چون آن دو سخن می گوید و عمل می کند فریده می گوید:« می خواهم از این نتیجه بگیری که بدانی که هر کسی چه کوچک و چه بزرگ، چه موافق و چه مخالف چه معروف و چه غیر معروف نکته ای برای شنیدن وآ موختن دارد، ما باید بتوانیم به رغم تفاوت هایمان مسائلی را که از سوی هر کسی مطرح می شود گوش بدهیم، حتما در آن می توانیم نکته های آموزنده ای پیدا کنیم.»

اخلاق نظری برای این سه زن به معنی قابلیت شناسایی ملاک های جهان شمول تشخیص خیر بود. اخلاق عملی برای ستاره و فریده و هاله کنش معطوف به خیر خواهی بود.

ستاره آنجا که می گوید: «مددکار باید به هر کاری تن بدهد تا اجتماعش را بهتر کند. این آدم ها اشتباه می کنند که فکر می کنند با تغییر حکومت و از راه سیاست باید جامعه را بهتر کرد. نه این درست نیست باید رفت و از ته ته جامعه شروع کرد، باید ریشه های درد را شناخت وگرنه یک روز قاجر یک روز پهلوی و یک روز جمهوری، در اتاق های تهران نشستن فایده ندارد، هیچ اتاقی فایده ندارد، میز آدم را تنبل می کند باید رفت در آن حلبی آبادها جایی که پشتی ندارد نشست.»

و هاله قضاوت خودمحورانه و بی پایه و اساس درباره کنش مردم را کاری خلاف اخلاق و قرآن می داند. برداشت نوگرایانه اش از قرآن را چنین شرح می دهد:« ما می بینیم که شیوه قرآن داوری نیست بلکه تنها صفات یک طرف را در برابر صفات دیگری قرار می دهد. فضیلت و برتری یک امر قالبی و تغییرناپذیر نیست. اگر زنان ما هم با کسب علم، تجربه، هنر ، مهارت، عقلانیت، نصیب خود را بالا ببرند، نصیب می توان گفت همان حقوق است و حقوق وقتی بالا می رود که شما فضیلت خود را بالا می برید. برای اینکه از زیر صفر برسید به صفر، برسیم به خط شروع چطور می شود از دختری که زنده به گور می شود و یا از دختری که به اجبار به خانه شوهر برده میشده توقع کسب فضیلت داشته باشیم؟ فضیلت را کسی می تواند به دست آورد که بالاخره بتواند از سکویی بالا برود و از « آنجا به بعد را پرواز کند.»

و فریده :«رعایت حجاب امری کاملا اختیاری است و نه در قر آن و نه در تاریخ اسلام برای پوشش زنان هیچ اجبار و مجازاتی ذکر نشده است. تنها در حد یک توصیه آن هم به زنان مومنی که خود شخصا حد و حدود را برمی گزینند.»

از دیگر ویژگی های مشترک ستّاره و فریده و هاله این است که هیچ گاه در یکی از ابعاد انسانی خویش از خود بیگانه نشدند. آنها به رغم انتخاب کنشگری اجتماعی هرگز از مسئولیت اداره خانواده و مادری و همسری فرار نکردند، نگاه این زنان به خانه همچون نگریستن به پایگاه مقاومت و آفرینش خلاقیت ها بود.

فصل مشترک سرنوشت این سه زن این است که هر یک شهرزاد قاصد پر قصه روزگارخویش بودند با این تفاوت که در نمایش زندگی شان بی هیچ تاسف و درنگی این بار به جای زن خیال باف ایفای نقش اصلی را به زن واقع گرا سپردند.

همچنین در این مراسم خانواده های برخی از زندانیان سیاسی مانند رضا خندان، همسر نسرین ستوده، و …، همچنین اعضای سایت «کانون زنان ایرانی»، «مدرسه فمینیستی»، «مادران صلح» و «تا قانون خانواده برابر» هم حضور داشتند.

تا قانون خانواده برابر
۲۲ خرداد ۱۳۹۱

این مطلب را

 

 

Just another WordPress.com weblog

« وجدان های بیدار، ندای حق خواهی مرا نادیده نگیرید!

بخش دوم نقد پرویز انصاری بر کتاب «در دامگه حادثه» پرویز ثابتی »

زوایای دیگر کتاب » دردامگه حادثه » وحقایقِ مکتوم «راه میان بُر» آقای پرویزثابتی

زوایای دیگر کتاب » دردامگه حادثه » وحقایقِ مکتوم
«راه میان بُر» آقای پرویزثابتی
مقدمه
مدتها قبل ازانتشار کتاب » دردامگه حادثه » ، هنگامیکه دررسانه هاوسایتهای اینترنتی ،شرح حال خانم «پردیس ثابتی»رابعنوان دانشمند ژنتیک ومحققی که با معدل ۱۰۰ مدارج علمی را دردانشگاه هاروارد آمریکا به پایان برده ،خواندم ، نه تنهابعنوان یک ایرانی هموطن او، بخود بالیدم ،بلکه امتیازات وموقعیت علمی واجتماعی جهانی وی را ، همانند یک امتیاز برجسته فرزندخودم ، برخ دوستان خارجی کشورمیزبان میکشاندم ،واحساس میکردم ولوبصورت «خودفریبی» ، قدری از بارتحقیرروحی، ناشی از تحمیل خودوخانواده ام را ،به مردم کشور میزبان تقلیل داده ام.
اما وقتی کتاب گفتگوی پدراو باآقای عرفان قانعی فرد منتشر و مطالب اصلی وزیرنویسهای آنرا کنجکاوانه مطالعه میکردم ، ناخواسته روزهای واپسین دگرگونی درایران ،برایم تداعی شد که ارتشبد نعمت الله نصیری رئیس سابق سازمان اطلاعات وامنیت کشوردرمقابلم نشسته بود وبامن در مقام بازپرس خودش ،ازملاقاتها و تماسهای غیرمتعارف وبدون مجوز» مقام امنیتی صاحب نامش » با آقای هویدا گله مند، ودرتوجیه انگیزه های ناپیدای آقای ثابتی ازتداوم این ملاقاتها ، عاجز بود.
با مطالعه مندرجات کتاب» دردامگه حادثه » پاسخ سئوال دیروزم ازارتشبد نصیری را ، درصفحات 64 و65کتاب یافتم :انتخاب » راه میان بُر» برای پرش نابهنگام به مسند های سیاسی!
اما تداعی دختردانشمند ، که شایستگی تحسین جهانی راداشت ، و آشنائی با روشهای گذشته پدر، وتزئین نام ویراستار برجلد کتاب ،مرا به سه معنای متفاوت از راه » میان بُر «رهنمون شد.
«راه میان بُر» فرزندی شایسته که فراز فكري و قابلیتها و ظرفيتهاي والای انسانی او ، وی را برای خدمت به انسانهای امروزونسلهای فردا، رهنمون بوده.
«راه میان بُر » پدرکه چون ازفقدان فرازفکری وقابلیتهای دختررنج میبرد ، وبرای احراز مسند های کاذب سیاسی ، تمام ظرفیتهای غیرشرافتمندانه رابرای کاشت وآبیاری تخم کینه، دردل برخی ، و » راه میان بُر منحوسی » رابرای سیه روزی ، ونابودی چندین نسل از هموطنان خود هموارکرد.
وبالاخره» راه میان بُر» جوان تلاشگری که معناومصداق عناوین » محقق » و «مورخ» و»دکترا»و» زبان شناس» و… را قربانی نقل قولهاو اظهارنظرها وحدثیات شخصی وسلیقه ای دیگرافراد کرده وزیرنویسهای کتاب را با روشهای پرونده سازیهای بیمارگونه » مقام امنیتی » دیروز و» پرویزثابتی «امروز ، همانندکرده است.
هرچنددرروزهای واپسین منتهی به دگرگونی رژیم سلطنتی ،درجایگاه مسئول قضائی قراربازداشت پرويز ثابتي فرزند حسين ، راصادر کردم ، وپس ازگذشت 33سال ، دانسته های عینی ام ازجرائم غم انگیز عینی نهان وپیدای » مقام امنیتی » ، میرفت که «دردامگه حافظه » سپرده شود، اما انتشار کتاب «دردامگه حادثه » ، دانسته های عینی دیروزم رابه تراوشات ذهنی امروزم تبدل کرد، وچون مسئولیت قضائی ام به تاریخ سپرده شده ،وروسا وفرماندهانم دردل خاک خفته اند ، اینبار ازفرمانده شرافت اخلاقی ومسئولیت وجدانی مادام العمرم،تقاضاکردم ،ماموریت وکالت تسخیری هزاران هموطن جان ومال باخته میهنم راکه سخاوتمندانه هزینه باروری دانش ودانشگاهم راپرداخته ، پذیرا ، وبه وکالت آنها ، مطالب استنادی غیرقابل تردید خوم راتقدیم دادگاه تاریخ نمایم.
قبل ازادامه نوشتار ، اشاره بدو مطلب راضروری میدانم :
1- من مسئولیت واثبات نوشته هایم را همانند مندرجات کتاب » دردامگه حادثه » ، به شهادت مُردگان «واگذار نمیکنم ، و چون درگذشته خدمتی ،اختیارات قانونی ، مرا موظف به جلوگیری ازدخالتهای افسارگسیخته غیرقانونی سازمان اطلاعات وامنیت کشور درامور ارتش میکرد، درکمال پایبندی به شرافت انسانی و نظامی وقضائی ، «هزاران نکته باریکتر زمو»، ازعملکرد » مقام امنیتی » سابق را ، بطور کتبی ومستند ازطریق سلسله مراتب قانونی ( ونه ازطریق واسطه های غیر قانونی )، به استحضار پادشاه فقیدرسانده ام ، همینجا اقرارمیکنم که ازسال 1354 ببعد، فضای ذهنی سپهبد مقدم وارتشبد ازهاری و پادشاه رابرای پذیرش وتائید اعمال جنایتکارانه و وحشتناک » مقام امنیتی » که در جای جای کتاب » دردامگه حادثه » بدان اشاره شده است ، بفرمان سرنوشت ، من دگرگون کرده ام ، واز کرده شرافتمندانه خود » دلشادم «.چراکه من حمایت از حقوق دیگران را شرافتمندانه‏ترین و زیباترین عمل انسان دانسته ومیدانم.‏
2- امروز هم بازنویسی تمامی هزاران نکته باریک دیروز را ، دورازرسم شرافت سربازی ، ملی ومیهنی خودمیدانم ، چراکه نمیخواهم» سِرّ حق بر ورق شعبده تبلیغاتی رژیم منحوس حاکم برایران ملحق کنم » ، وازطرف دیگر، نمیخواهم ،گره کور اختلافات مبارزاتی هموطنان خارج نشین راکورتر وحکایت : » چون پرده برافتند ، نه تومانی ونه من » مصداق عملی بخودبگیرد.
سطور زیر ،یافته های ذهنی من نیست، زیرابنا برضرورت خدمتی ،درصحنه بسیاری از مسائل نهان وپیدای روزگاران پیشین ، حضور ومسئولیت مستقیم داشته ام . تراوشات قلمی من هم نه صورت انتقاد برحق بسیاری اززندانیان دیروز رادارد ، نه سیرت انتقام جوئی ازپرویزثابتی امروز ، زیرا هیچگونه پیوند شغلی باسازمان اطلاعات وامنیت نداشته ام ، وحضور درمناصب نظامی راافتخار، و به فرمانبرداری از فرماندهان نظامی ارشدترازخودم مباهات ، وبکاربردن لفظ » آقا » را برای خطاب همقطاران مرئوسم برازنده تر میدانستم.

چرا حکم بازداشت پرویز ثابتی را صادرکردم ، وچه کسی موجبات فراراورا فراهم ساخت

درواپسین روزهای دگرگونی درایران ، به پیشهاد ارتشبدازهاری وتصویب پادشاه فقید ، ازارتش منفک ، ودرقامت فردی غیرنظامی ، بعنوان «بازپرس قانونی» ، ماموریت تحقیق ازدولتمردان رژیم گذشته راعهده دار، واین مسئولیت درزمان حکومت آقای شاپوربختیار هم تجدید وتا آخرین لحظه واژگونی رژیم پادشاهی ادامه داشت .( صفحات 658 -593-592 جلد اول کتاب خاطرات فردوست )
توجیه انتخاب من درآنروزهایِ آشفته ، برای انجام ماموریت آنچنان حساسی ، به سابقه خدمتی من درسالهای قبل از انقلاب ، پیوندداشت که مسئولیت رسیدگی به پرونده های فسادمالی واداری وتحقیق از فرماندهان کل ژاندارمری ، نیروی دریائی ، لجستیکی نیروی زمینی ، لشگرزرهی قزوین ،وتبانیهای هژبریزدانی درتامین گوشت مصرفی ارتش ، وشایعات مربوط بخریدهای تسلیحاتی ارتشبدطوفانیان و…راعهده داربودم . تکرار وتداوم واگذاری این نوع ماموریتها وارزیابی مثبتِ کاهش فساددرنیروهای مسلح ، وتجربه اندوزی من درشناخت تنوع حیله های مُفسدین، انگیزه ارتشبدازهاری نخست وزیر نظامی دراین تصمیم بود.
ازآنجاکه درقوانین ارتش ، موضوع همطرازی درجات نظامی ، مانع انجام بازجوئی من ازمقامات مافوقم بود ، من خودبا بررسی قوانین جزائی ارتش ، پیشنهادکردم ، چنانچه تحقیقات ازهمه امیران دردفتررئیس دادرسی ارتش و با حضور سپهبد فخرمدرس وسرلشگرسیاوش بهزادی(بعد سپهبدشد )انجام گیرد ، ودرتحقیقات ازافسران در درجات پائینتر دردفترخودم ، نماینده دادستان ارتش حضوردائمی داشته باشد. موانع قانونی همطرازی درجه نظامی برطرف ، واتخاذ چنین رویه ای ،هرگونه تردیدوشائبه خشونت را در روش تحقیقات ، مردود، وبعلاوه کارقضات دادگاههای نظامی را نیزتسهیل خواهدکرد.
درمسئولیت اخیر( تحقیق ازآقای هویدا ونصیری و دیگردولتمردان رژیم گذشته)، نیز قبل از شروع تحقیقات ، درکمسیونی باحضور آقای دکترحسین نجفی (وزیردادگستری دولت ارتشبدازهاری)، سپهبد موسی رحیمی لاریجانی معاون اداری فرمانداری نظامی ، وسپهبد ناصرقلی برومند جزی رئیس اداره دوم ، من کتباً تقاضا کردم برای جلوگیری ازهرگونه شائبه ای ( اعم ازقضائی وسیاسی ) ،نمایندگانی از وزارت دادگستری ، بازرسی شاهنشاهی ، اداره دوم ، در جلسات تحقیقات حضورداشته باشند.براین مبنا مقررشد ، 6 بازپرس به نمایندگی دادستان تهران ، سرلشگرناصرفربدبه نمایندگی بازرسی شاهنشاهی ، سرهنگ هدایت الله حاتمی به نمایندگی اداره دوم ، بدون دخالت درامرتحقیقات وبعنوان ناظر ،در تمام دوران تحقیقات ، درپادگان جمشیدیه حضور داشته باشند.
تقاضای دیگرم :» پخش مستقیم تلویزیونی روند تحقیقات ،ازهمان پادگان جمشیدیه » ، بود.علت این پیشنهاد ، ازآنجهت بودکه مخالفین ، بطورشایعه وهم دراعلامیه های منتشره خود عنوان کرده بودند : » بازداشت هویدا ونصیری ودیگران ، دروغ وصحنه سازیهای عوامفریبانه دولت است ، وبرای افزودن بچاشنی مطالب تحریک آمیز خود ، اضافه کرده بودند ، هویدا درسواحل نیس فرانسه ، مشغول ویسکی خوریست «.من درتوجیه نتایج مثبت » پخش مستقیم تلویزیونی » ، توضیح داده بودم : » 1- مردم باچشم خود ، مسقیما هویدا ومقامات دیگررا درداخل پادگان جمشیدیه (نه سواحل نیس) ازتلویزیون مشاهده واثر شایعات مخالفین خنثی ، وباورهای آندسته ازازمردم ناآگاه را نسبت به شایعات متنوع ودروغهای بعدی کاهش میدهد.2- بانصب چندین خط تلفن ، ازمردم میخواهیم ، هرسئوال وشکایتی ازمقامات بازداشتی دارند ، مستقیم مطرح کنند ومقامات هم درهمان لحظه پاسخگوباشند .این روش هم ، جدی بودن محاکمه دولتمردان را به تصویرمیکشد. 3- چون یکی از مشکلات آنروزها ، خاموشیهای مداوم برق بود، جاذبه دیدن پخش زنده محاکمات ، مامورین اجرای خاموشیها وحتی اعتصاب کننده های سازمان برق تهران را هم بدیدن برنامه ها ، وسوسه واحتمالاً موضوع خاموشیهای برق نیز کاهش مییابد.پیشنهادات من همه مقبول مقامات واقع وده خط تلفن درباشگاه جمشیدیه نصب وارتشبدازهاری به سپهبد بوالحسن سعادتمند ، ماموریت دادترتیبات فنی اینکارداده شود .باتعویض دولت ازهاری ، ادامه کار متوقف شد ( مجله روزگارنو-دفتر دوم-سال سوم-اسفند1362 –اسماعیل پوروالی-ع-الف-تافته)
من برای شروع کارتحقیق ازافراد زندانی ، تقدم تاریخی زمان وروزبازداشت آنها رابرنامه ریزی کرده بودم ،دکترشجاع الدین شیخ الاسلام زاد ه ، اولین فرد بازداشت شده ، منتخب اول بود . اما ازآنجا که درفضای ملتهب آنروزها ، درشعارها وسخنرانیها ی معترضین ونیز تیتربزرگ نشریات ، » جنایات ساواک » و اتهامات منتسب به آقای هویدا ، برجسته ترازدیگر ان تبلیغ میشد.( بعنوان مثال درصفحه اول روزنامه کیهان یااطلاعات ، باتیتر بسیاربرجسته آمده بود: «144 خانواده درجستجوی مکان مجهول دفن فرزندان اعدامی خود هستند «، ارتشبدازهاری ( نخست وزیر ) ، مرااحضار وگفت : » با زجوئی از ارتشبدنصیری وآقای هویدا را درتقّدم کاری خود قراردهید» .منهم تحقیقات را ازدکترشیخ الاسلام زاده متوقف وچون مدتها ازفرزندانش که درامریکا تحصیل میکردند بی اطلاع و نگران تاثیر آشفتگی روحی آنان درتحصیلاتشان بود ، تسهیلات گفتگوی تلفنی اورا با فرزندانش فراهم کردم.وبه اواطلاع دادم که » تحقیق ازوی برای چندروزی متوقف خواهدشد «. دکترشیخ الاسلام زاده که دربدو بازداشت ، به کمیته ساواک برده شده بود ، تصورمیکرد که «به روال ساواک» ، همان چندبرگ اوراق بازجوئی واحراز هویت او کافی ، وارتباط تلفنی او باخانواده اش درامریکا ، نوعی » خدا حافظی مرگ » بوده وبزودی اعدام میشود .بهمین جهت ، درحالیکه قیافه مضطرب وچهره ای رنگ پریده داشت ، پرسید : » آقای بازپرس قرارست من اعدام شوم ؟ » ، گفتم : » آقای دکتر ، ساواک درتحقیقات شما دخالت ندارد ، مگر درمواقع هواخوری ، تیمسارنصیری را نمی بینید که اوهم کناردیگران قدم میزند » ، گفت چرا باایشانهم سلام علیک میکنم » ، گفتم : » این رامیفهمم که تنهائی زندانی وبیخبری او ازدنیای خارج ، زجر آورست ، اما این اطمینان رابشما میدهم که پرونده شما ودیگران مسیر قانونی وطبیعی خودش راطی خواهدکرد ومن شخصاً ازاعدام وکلمه اعدام متنفرم » . وبرای آنکه اوراازتشویش درآورم ، علت توقف بازجوئی که همان » تقدم دربازجوئی ازآقای هویدا » بود ، رابرایش توضیح دادم. به محض بردن نام هویدا گفت : » استدعامیکنم ، هنگام تحقیق ازآقای هویدا ، مرااحضار ، تادرحضور او بگویم چندبار درمورد مزاحمتهای ساواک برای پزشکان قانونی درتهران وشهرستانها که حاضر به تائیدمرگ طبیعی ویا ناشی ازبیماری زندانیان ساواک نشده اند ، به او شکایت برده ام » .اودرحالی که میلرزید وصحبت میکرد ادامه داد : » حتی یکبار آقای هویدا برای آرام کردن من که درتشریح شکستگی نخاع وخُردشدن استخوانها وعوارض بعدی آنها ، صحبت میکردم ، هویدا باخندهِ مُرده ای گفت : » ساواک تورادوست دارد ،اونها استخوانها را میشکنند که توبعد درستشان کنی ، اینکه برای توبدنیست ! «( اظهارات تکان دهنده دکتر شیخ الاسلام را درمبحث » استعفای دسته جمعی پزشکان قانونی » شرح خواهم داد).
درجلسه دوم بازجوئی ازارتشبد نصیری ، اوروشهای اعمال شکنجه درساواک را تائید، وبا اشاره بدخالت انحصاری اداره سوم ساواک ،ثابتی را بازیگر اصلی جنایات ساواک معرفی میکرد ، من با استناد به اظهارات وحشتناک ارتشبدنصیری ودکترشیخ الاسلام زاده ، حکم بازداشت آقای ثابتی را به اتهام ( جنایت وخیانت وسرقت بودجه سری عملیاتی) صادر وجهت اجرابفرمانداری نظامی ابلاغ کردم .وچگونگی را به ارتشبد فردوست وسپهبدمقدم اطلاع دادم ، وچون درانجام ماموریت اخیر ، هیچیک ازدوامیرمذکور سمت رسمی سلسله مراتبی برمن نداشتند، عکس العملی هم نشان ندادند .مامورین فرمانداری نظامی با مراجعه به آدرسهای متفاوت ، ازیافتن آقای ثابتی نتیجه نگرفتند ، تااینکه متوجه شدم سپهبد ناصرمقدم ( همان مقامی که حکم برکناری ثابتی را صادر کرده بود ) ، موجبات فرارثابتی را از » پاویون دولت » ، فراهم کرده است.( چرائی آن یکی ازآن هزاران نکته باریکترزموست که درفرصت مناسب خواهم نوشت )
آنچه درزیر میاید ، عیناً مطالبی است که دراوراق بازجوئی ارتشبدنصیری مندرج گردیده بود: (بعد ازانقلاب از افسران مرئوسم شنیدم که پرونده های متشکله ، همراه نوارهای ضبط شده ، توسط سرهنگ هدایت الله حاتمی (اولین رئیس اداره دوم بعدازانقلاب ) ، تحویل فردی بنام مهندس محمد رضوی ( مسئول کمیته انقلاب مستقردراداره دوم ) شده است.

گزارشات شرفعرضی بامفاهیم انسانی ومنطقی وعملکرد پلید وشیطانی
ارتشبدنصیری میگفت : » مدتها بود که اعتماد واعتبارخدمتی ثابتی برایم زیرسئوال بود وبه اعلحضرت هم عرض کرده بودم» . به اوگفتم : ایشان یکی ازمدیران کل ساواک بود و شما بارها مدیران کل را جابجا ویا ازکاربرکنارکرده اید ، چرا درمورد ثابتی تصمیم مقتضی اتخاذنفرمودید ؟ ، اودرپاسخ اظهارداشت : » ثابتی آجودانی اعلیحضرت راداشت «( البته سالها قبل ازانقلاب ، سپهبد مقدم ، روایت دیگری از توجیهات اخیر نصیری ، تعریف میکرد ، که به آنها درمبحث » افسار گسیختگی مقام امنیتی ودخالت اودرارتش ،مفصل ، اشاره خواهم کرد)
ازارتشبد نصیری پرسیدم :» تصورنمیکنید میخواهید ثابتی را قربانی ناهنجاریهای سازمان تحت امر خودتان نمائید، درحالیکه قانون شماراجوابگو میداند؟
او درپاسخ گفت : خیر بگزارشات تنظیمی ثابتی مراجعه کنید، خودتان خواهیددیدکه :
گزارشات شرفعرضی ثابتی، ظاهراً بامفاهیم انسانی ومنطقی تهیه میشد، ولی عملکرد پلید وشیطانی داشت!

افسارگسیختگی آگاهانه مقام امنیتی
» راه میانبر» منتهی به دره سقوط

درصفحه 318 و319 کتاب » دردامگه حادثه » اززبان مقام امنیتی میخوانیم : » وقتی مقدم درفروردین سال 1352 رئیس اداره دوم ستادارتش شدومن جانشین اوشدم، درچندموردکه ماپرسنل نظامی را بدلیل ارتباط باگروههای مخالف دستگیرمیکردیم ، بامقدم بشدت درگیرشدم وروابط صمیمانه که بااودرطی 10 سال همکاری درساواک داشتم ، بسیارتیره شدتا اینکه درخردادسال 1357 اورئیس ساواک شد»
ویراستارمحقق تاریخ درصفحه10و23 کتاب ،درمعرفی سجایای «مقام امنیتی » اورا به نقل قول ازداریوش همایون ( یکی ازدولتمردان زندانی درپادگان جمشیدیه ) ، بدانش وهوش وفهم ودقت وآگاهی ثابتی اشاره میکند ، وآقای نادرانتصار » پروفسور! » مقدمه نویس کتاب ، وی را «یکی ازدقیقترین وآگاه ترین ناظران سیاست ایران درطول سلطنت محمد رضاشاه پهلوی » میداند ، وبا ظلم تاریخی درحق او ،»دهها دکترای افتخاری شکنجه » وی را نادیده گرفته اند ، ویراستار نویس ،احتمالاً بعلت هیجان زدگی درپیداکردن افتخار مصاحبه با»انیشتن مسائل اطلاعاتی » ، ومقدمه نویس هم بعلت مشغله » تدریس دردانشگاههای مختلف! » ،‌هردوفراموش کرده اند، قانون اصلاح قانون سازمان اطلاعات و امنیت کشور‌مصوب 4 دی ماه 1337- رامطالعه وبا محدوده وظایف ساواک که باصراحت میگوید : هر گاه متهم نظامی یا کارمند‌نیروهای مسلح شاهنشاهی باشدوظیفه ضابطین ، به عهده اشخاص مندرج در ماده 123 قانون دادرسی و کیفر ارتش و مأمورین سازمان ضد اطلاعات‌ارتش خواهد بود ،مطالعه و آشنا شوند وآنجا که این نابغه اطلاعاتی باوقاهت میگوید : » ما نظامی هارابازداشت میکردیم » ، بپرسند : آقای» مقام محترم امنیتی افسارگسیخته » ، مجوز شما دربازداشت نظامیان چه بود؟ ،شما چکاره بوده اید که بانادیده گرفتن قانون تاسیس خودساواک ، وبدون اطلاع وهماهنگی با ضداطلاعات ارتش ، نظامیان را بازداشت میکردید؟
من برای جلوگیری سقوط بیشتر ویراستار جوان در » دامگه مقام امنیتی » ، وتکمیل چاپ بعدی کتاب » دردامگه حادثه » لازم میدانم درمورد افسارگسیختگی آگاهانه مقام امنیتی که شاید حقوق خوان بود، اماحقوقدان نبود ، توضیحات غم انگیزی ارائه نمایم.وارزیابی دانش وسواد اورا به معلمین کلاس اول ابتدائی واگذار میکنم که درصفحه4 کتاب ، دیکته اورا تصحیح وبوی یادآورشوند کلمه » حرفها » را با حرف » ح «مینویسند و » هرفها » ، غلط است.
مقام امنیتی که بعلت ناقابلیتها و ناهمطرازیهای مدارج و مدارک تحصیلی اش با عالیخانیها وآزمونها وشیلاتی ها ودیگرانی که به تعبیر ثابتی ازسکوی ساواک ، به مسندهای سیاسی بعدی رسیدند ، راههای «میانبر » غیرشرافتمندانه راانتخاب ولی حتی با تنزل مقام مدیرکلی، به خبرچینی مستمربرای نخست وزیرزیرک ، همه «راههای میانبر » او به راهبندانها منتهی میشد ، وسرانجام چون نتوانست خودرا بمسندهای سیاسی عاریتی نزدیک کند،راه میانبر رسیدن به «مسند های بالاتر امنیتی» را برگزید.اما دست تقدیر ،مهارِا فسارِگسیخته او رابرعهده من گذارد ومن به پشتوانه شرافت انسانی ومسئولیتهای شغلی ، توانستم برای همیشه آرزوی اورا دررسیدن به هرگونه مسندی جز نگاهبانی ازلجنزاری که خود درگسترش تعفنش کوشیده بود، بگورستان بفرستم. آری من باترسیم وتصویرماهیت جنایتکارانه مقام امنیتی ، سپهبدمقدم ورئیس ستاد ارتش وپادشاه را آگاه ، وموجبات واقع بینی که همان بدبینی آنان نسبت به » مقام امنیتی «بود ،فراهم ساختم.داستان چه بود؟
» گروه افسران برانداز مرکزمهندسی بروجرد»
روزی درکمیسیونی دردفترسرتیپ کبیر، دردادرسی ارتش ، حضورداشتم ، درجریان کمیسیون سپهبد مقدم تلفنی مرا احضارودستورداد : » کمیسیون رافوری ترک ومستقیم بدفترمن بیائید! » ، هنگامیکه بدفتراوواردشدم ، وی رامتشنج ورنگ باخته دیدم ، با حالت و صدائی لرزان نامه ای بمن داد که آرم » ساواک وامضای ارتشبد نصیری راداشت» ، وبدون دادن فرصت مطالعه ، گفت : » فوراً باتعدادی ازافسرانتان به کمیته ساواک بروید ودرتحقیقات ازنظامیانیکه نامشان درنامه منعکس است به ساواک کمک کنید «
من به تیمسارمقدم گفتم :» تیمسار چرا ساواک نظامیان رابدون هماهنگی واطلاع اداره دوم دستگیر کرده ؟ » ، او باصدای بلند ومتشنج ، بمن گفت : » حالا وقت این بحثها نیست ، هرچه زودتر بروید بساواک».
من درفاصله دفترِتیمسارمقدم ودفترخودم ، نامه کوتاه ساواک را مطالعه کردم، مضمون نامه خطاب به رئیس اداره دوم چنین بود : «
«بکلی سری» . مامورین ساواک درجریان عملیات ، 8 نفر ازافسران مرکزمهندسی بروجردبه اسامی زیررا که درفعالیتهای براندازی دخالت داشته اند ، دستگیروتحویل کمیته مشترک گردیده اند ، مراتب جهت اعزام نماینده آن اداره وهمکاری درتحقیقات به اطلاع میرسد.»
من قبل ازعزیمت به کمیته مشترک ، به افسری ماموریت دادم سوایق خدمتی 8 افسر مندرج درنامه ساواک راازبایگانی کل ضداطلاعات بیاورد.به محض بازکردن پرونده ها متوجه شدم :
1- همه افسران مورداشاره ساواک ، ازاستادان دانشکده مرکزمهندسی بروجرد وبرخی ازآنان دارای دانشنامه مهندسی ازدانشگاه تهران وبرخی دیگر دوره های مقدماتی وعالی رسته های مختلف ارتش (پیاده،مخابرات ، توپخانه ،زرهی و…) رادردانشگاههای خارج طی کرده اند.
2- همه آنان واجدشرایط برای شرکت درکنکور دانشگاه فرماندهی وستاد تشخیص واداره آجودانی نیروی زمینی ارتش به آنان ابلاغ کرده بود که میتوانند ازیکماه مرخصی برای مطالعه واحرازآمادگی استفاده نمایند.
3- اولین مدرک بایگانی شده درهمه پروندها ، تائید صلاحیت آنها ازضداطلاعات مرکز ، برای شرکت درآزمو ن ورودی دانشگاه فرماندهی وستاد بود که به تازه گی صادرشده بود.
ازتلفنخانه اداره دوم خواستم ، فرمانده ضداطلاعات مرکز مهندسی بروجردرا درارتباط بامن قراردهد ، ازاوپرسیدم :»شما ازچگونگی دستگیری این افسران خبردارید ؟» ، اوگفت بلی چون امروزهیچیک درپادگان حاضرنشده اند ، غیبت آنها رااز خانواده آنها استفسار، وهمه آنها گفته اند : » عده ای بالباس سویل درساعات نیمه شب بخانه آنها مراجعه وشوهرانشان را باخودبرده اند» پرسیدم بضداطلاعات مرکز گزازش کرده اید؟ ، وی پاسخ داد :» ازساعت 7صبح تاالان که شما تلفن کردید ،مشغول تحقیق ازشهربانی وژاندارمری وساواک بروجرد بودم وچون همه سازمانهای مذکور ازچگونگی اظهار بی اطلاعی میکنند ، نیمساعت قبل به تیمسارقاجار( فرمانده کل ضداطلاعات ) ،تلفنی گزارش داده ام ، ومشغول تنظیم گزارش کتبی بودم که شما زنگ زدید»
به اتفاق دونفرازافسرانم رهسپار کمیته ساواک شدیم ، چون تا آنروز هرگز بکمیته نرفته وفضای داخلی کمیته را نمی شناختم ، نگهبان کمیته ، من وافسران همراهم را بدفتر فردی بنام عضدی (محمدحسن ناصري) ، راهنمائی کرد ، اوکه هم در چهره ، وهم درپوشش ظاهری ، قیافه ای منحوس داشت ، خودرا » معاون «آقا » (پرویزثابتی ) ، معرفی کرد. من به اوگفتم :»شما چگونه بخود جرات داده اید8 افسر ممتازارشدارتش را بدون اطلاع وهماهنگی قبلی با اداره دوم بازداشت نمائید ؟» ، غیبت این افسران ، فرمانده آنان رانگران کرده است !. اودرمقابل افسران همراه من گفت : » فرمانده آنهاچه خری است. یکی ازافسران همراه من سرگردی بنام شجاعی بود که سالها قبل به ساواک منتقل وبعلت اعتراض به اعمال غیرقانونی وتمّرد از انجام رفتار خشونت آمیز ، ازساواک به ارتش بازگشت داده شده بود.اوکه افسری ورزشکار ودرعین حال شوخ طبع بود ، وبعلت سالها حضوردرساواک ، با اغلب مسئولین ساواک آشنا وعضدی را بااسم واقعی اومیشناخت خطاب به عضدی گفت : «اوه ممدحسن، درست حرف بزن ، مثل اینکه تو ایشون ( منظورش من بود ) را بازندانیهایت عوضی گرفتی !!
عضدی که فردی غیرنظامی بود، نه من ، ونه سوابق قضائی من ، ونه ارتش ونه حتی اداره دوم رامی شناخت ، لحن کلامش راتغییر ومن وهمراهانم را به اطاقی که یکی ازافسران بازداشتی ، بنام » سروان مجیدفرودنیا «درآن محبوس بود راهنمائی وگفت «بفرمائید بازجوئی کنید » .من گفتم سوابق امررابدهید مطالعه کنم ، گفت : » سوابقی نزدمانیست، ما ماموردستگیری وبازجوئی هستیم ، سوابق نزد» آقا » ، دراداره سوم است.
من به محض ورود به اطاق با دیدن حالت وحشتناکِ افسر زندانی که در اغماء بودوخون وسیعی دراطراف پاهای بشدت ورم کرده اش جاری بود، منقلب و اطاق راترک وبه اتفاق سرگردشجاعی که اوهم وضعی همانند من پیداکرده بود ، بسرعت بطرف اطاق عضدی بازگشتیم .من باحالتی » نعره «مانند ، به عضدی گفتم : » کدام بی شرفی بخودش اجازه داده افسر ارتش را اینگونه شکنجه کند؟»، عضدی که سعی میکرد اُبهّت احمقانه خودش را حفظ کند ، باتندی جواب داد : » حالا من ازشمامیخواهم درست حرف بزنید » ، من که بادیدن حال افسر شکنجه شده ،حالت جنونم شدت گرفته بود ، دستم رابطرف اسلحه کمری سرگردشجاعی درازکردم ، اماشجاعی که بعلت آموزش دوره های چتربازی ورنجر،ازمن بسیارقویتربود مرا محکم بغل کرد ومانع هراقدام فیزیکی من شد.همزمان با این کنش وواکنشها ، یکی از افراد همکارعضدی که شجاعی هم اورا نمی شناخت ، خطاب به عضدی فریاد زد » به «آقا اطلاع بده !! » ، من هم درهمان وضع عصبی فریاد زدم : » به هرپفیوزی که دلت میخواهد اطلاع بده » . متنی را روی کاغذمعمولی نوشتم که مضمونش چنین بود : » من بعلت اِعمال شکنجه بربدن سروان مجیدفرودنیا ازانجام تحقیقات خودداری نمودم » .متن نوشته شده را امضاء وازسرگردشجاعی وسروان عبدی افسران همراهم نیز خواستم آنرا امضاء نمایند. درهمین لحظه ، راننده اداری من سراسیمه داخل شد وگفت : » تیمسارریاست اداره ( سپهبد ناصرمقدم ) ، ازطریق بیسیم شمارا احضارفرمودند » ، من به پای بیسیم رفتم وعرض ادب کردم ، سپهبد مقدم بدون پاسخ به سلام من ،با عصبانیت شدید گفت : » این چه جوّی است به وجود آورده اید ؟» ، وبدون آنکه بمن فرصت جواب بدهد گفت : » فوراً به اداره برگردید ومستقیم به اطاق من بیائید» ، منهم با پرتاب کردن متن تهیه شده برروی میزعضدی به او گفتم » این مدرک را به » آقایت » بده تا درپرونده سازی برای من لنگی نزند» وکمیته راترک کردم.
هنگامیکه بدفتر سپهبدمقدم واردشدم ، اوبافریاد گفت : » شما میروید ساواک اسلحه میکشید وهرچه دلتان میخواهد به مقامات حرف رکیک میزنید» ، بلافاصله دریافتم که عضدی به آقایش ، وآقایش هم به ارتشبدنصیری ونصیری هم به سپهبدمقدم ، ماجرای عمل وعکس العمل مرا بسبک متداول «ساواکی » ، با چاشنی کردن صدها نقل قول فحش رکیک (مادروخواهروزن و….)ازدهان من، به مقامات عالیه کشورمزّین! ، واحضارمن وعکس العمل تیمسارمقدم هم بسیار نامتعارف وتوام بانگرانی بیجا ی اوست ،زیرا قطعاً درصورت اثبات ادعاهای ساواک ومحقق شدن فعالیت یک » شبکه براندازدرارتش » ، سرنوشت خوداو دادگاه نظامی است.
من برعکس او با آرامش گفتم : » تیمسار ، اگر براین اراجیف مُهرتائید میگذارید …، هنوزجمله ام تمام نشده بود ، که مقدم ، صدایش را بلندترکرد وگفت : » شما به روی مامورین ساواک اسلحه میکشید ، اون اسلحه را باید به مغز افسرانی که برای براندازی اعلیحضرت برنامه ریزی میکردند ، شلیک کنید.»، جواب دادم ، «تیمساراجازه میدهید من عرایضم را بکنم» ، گفت من احتیاج به توضیح ندارم ، برویدبیرون.دفترتیمسارمقدم ، اطاق نسبتاً بزرگی بود ، من درفاصله میزکاراوودرب خروجی اطاق، باصدای بلند ومتشنج گفتم : » اما این شبکه براندازی ساخته وپرداخته ساواک است ، ازشما استدعا میکنم اگرثابت شد این افسران بیچاره وطن پرست ممتازارتش که 8 نفرند ، شبکه براندازی تشکیل داده اند ، امربفرمائید نام مرا هم درردیف نهم قراردهند» ،واضافه کردم : » من بجهنم ، اما تا دیر نشده از اعلیحضرت استدعا کنید :تیمی متشکل ازپنج امیر ازسازمانهای مختلف امنیتی وانتظامی ودادرسی ارتش ، پرونده ساواک وخوداین افسران بازداشتی رادراختیاربگیرند وقبل از همه ، همین الان این افسران رابه محلی غیرازساواک منتقل کنند ، زیرا ساواک برای اثبات ناتوانی اداره دوم درمراقبت ازپرسنل نظامی ، وموجه جلوه دادن اعمال خودش ، حتی اگر شده با دیوانگی ، افسران را ارّه ارّه کند وبرای داستان ساختگی خود، بااعترافات واهی زیرشکنجه ، تصویری بظاهر واقعی بسازد ، آنوقت شما ومن وهمه پرسنل اداره دوم ،قادرنخواهیم بود «سنگ فتاده درته چاه » را بیرون بیاوریم.تیمسارمقدم گفت :برویدبیرون ، دکلمه نکنید ، بمن هم درس ندهید .
بدفترم بازگشتم ولی تجسّم صحنه شکنجه شده سروان فرودنیا ، روان وروحم رامتلاشی وسرم بشدت درد میکرد.بعداز20 دقیقه ، سرهنگ محمدمحّبی ( سرتیپ بعدی )، رئیس دفترسپهبدمقدم تلفنی اطلاع داد : » تیمسار احضارفرموده اند » ، به محض ورود ، تیمسارمقدم گفت : » فوری مطالبی را که گفتید چندامیر مسئولیت تحقیق رابعهده بگیرند ، بصورت شرفعرضی بنویسدبیاورید ، من استدعای شرفیابی فوری کرده ام «.من با آنکه حال مساعدی نداشتم ، اما تجسم جلوگیری ازمرگ 8 افسربیگناه ارتش ونابودی خانواده های آنان ،درنگارش گزارش کوتاه شرفعرضی که بتواند تمامی ماجرا را تشریح کند ، احساس تمرکز فکری عجیبی پیداکرده بودم.
گزارش به عرض پادشاه رسید وایشان باپیشنهاد موافقت کردند.تیمسارمقدم پس ازبازگشت ازدربار مرا احضارکرد.این باربا اعتمادبه نفسی که پیدا کرده بود ، آرامتر شروع به سخن کرد وباابراز پشیمانی ونوعی دلجوئی ازپرخاشی که چندساعت قبل بمن کرده بود ، درحالیکه گزارش شرفعرضی رابمن تحویل میداد گفت : » اعلیحضرت باپیشنهادموافقت فرمودند، من به ایشان عرض کردم افسر مسئول اداره دوم ، همان افسریست که مسئول تحقیق از فرمانده ژاندارمری ودیگران بوده ، وآنچنان نسبت به ساختگی پرونده ساواک مطمئن است که صریحاً به جان نثارگفته ، اگر خلاف تشخیص اوثابت شود، خوداوهم مجازات شود » واضافه کرد :» حالا تامّل کنید وازدسترس دورنشوید تامن تلفنی با تیمسارفخرمدرس (رئیس دادرسی ارتش ) هماهنگ کنم وازروسای شهربانی وژاندارمری و ….بخواهم امیری رامعرفی نمایند».
هماهنگیهای لازم انجام ، وضمن صدور دستوراتِ پادشاه فقید به ارتشبدنصیری ، هرگونه تماس وگفتگوی بازجویانِ کمیته باافسران زندانی متوقف ، وصبح روزبعد تیم امیران تعین شده درزندان اوین مستقر وسوابق مربوطه همراه 7 نفر افسران بازداشتی بزندان اوین تحویل گردیدند.
امیران مذکور تا آنجا که بخاطر میاورم عبات بودنداز : ( سرلشگر بیت الهی از ژاندارمری-سرلشگرنصرت الله بختورتاش ازاداره دوم ( دکترحقوق )و–سرتیپ کبیرازدادرسی ارتش-سرتیپ نجاتی ازدفترویژه- احتمالاً سرتیپ کنگرلوازساواک (شاید من درمورد این نام اشتباه میکنم )ویک سرتیپ ازشهربانی ( نام اورابخاطرنمیاورم )بودند.
هنگامیکه امیران درموردغیبت نفرهشتم ( سروان مجیدفرودنیا ی شکنجه شده) ،ازساواک سئوال میکنند ، امیرِنماینده ساواک پاسخ میدهد : » چون وی حالت صرع داشته ، وحالش مساعدنبوده دربهداری بستری شده است !! «.
شب قبل سرلشگر بختورتاش، ازمن خواسته بود پرونده خدمتی واطلاعاتی هر8 نفرافسران موردبحث رادراختیاراوبگذارم که بتواند شب درمنزلش آنهارامطالعه وصبح روزبعد نیزهمراه خود داشته باشد تا چنانچه دیگرامیران حاضردرجلسه، نیازی داشته باشند ، به آنها ارائه نماید.
درجلسه امیران ، نه من ونه هیچیک ازمسئولین ساواک ( بجز امیر منتخب تیم تحقیق ) ، حضورنداشتیم.بعداز گفتگوی مقدماتی ، امیران ، سوابق عملیاتی ومکاتبات داخلی ساواک را مورد بررسی وهمه افسران بازداشتی رابطورانفرادی به جلسه احضار میکنند.ازآنجاکه ازمدتها قبل ، «مقام امنیتی » ،چندین تیم مراقبتی برای تعقیب افسرا ن موردبحث ازتهران به بروجرد اعزام کرده بود، پرونده عملیاتی مملو ازگزارشات مراقبتی روزانه یکنواخت وگویای این بود که : » افسران مذکور هرروز بخانه یکدیگرمیروند وساعا تی رادرمنزل میزبان میگذرانند » ونتیجه گیری اطلاعاتی کرده بودند که این تجمعات روزانه درجهت تبادل نظر برای فعالیتهای براندازی است.
بنابراین ،اولین سئوال امیران ازافسران بازداشتی ، انگیزه وعلت مراجعات روزانه او ، بخانه دیگری بود ،وپاسخ همگی آنها یکسان وعلت ، بهره گیری ازدانش تخصصی رسته ای همدیگر عنوان میشود.( این روش درارتش معمول بود وهمه ساله افسران منتخب برای آزمون دانشگاه فرماندهی وستاد بایکدیگر برنامه ریزی میکردند ، افسررسته توپخانه بدیگران توپخانه درس میداد، روزدیگرافسررسته مخابرات بدیگران مخابرات میاموخت وبهمین ترتیب دررسته های دیگر….).
پس از تحقیق از آخرین نفر ، امیران حاضر درجلسه اوین که دچار » شوک » شده بودند ،بین خود ، شروع به انتقاد ازعملکردساواک نموده ویکی ا زآنها ( تاآنجا که بیاد میاورم سرلشگربیت الهی): باعصبانیت میگوید : » کسی که بامادرخود زنا کند-بادیگران چه ها کند » ، وسرلشگر بختورتاش ، خطاب به سرتیپ کبیرنماینده دادرسی ارتش میگوید : » تیمسار چرادادرسی ارتش، به پوزه این آدمها نمیزند، مملکت با این کارها منفجرمیشود».(وی رئیس دکترین اداره دوم و صاحب تالیفات بسیار وتحقیقات اودرباره زرتشت بسیارمعروف وچندین بارتجدیدچاپ شده است ).
سرانجام صورتجلسه ای باخط سرتیپ کبیر وامضای همه امیران شرکت کننده ، تهیه و تصمیم میگیرند 7 نفرافسران بروجرد را مستقیماً به اداره دوم اعزام تا ترتیب بازگشت آنها به بروجردداده شود.
پس ازهماهنگیهای مربوطه ،مقررشد ارتشبدنصیری وسپهبد مقدم وهمه امیران حاضردرجلسه اوین ، دردفتر سپهبدفخرمدرس رئیس دادرسی ارتش حاضر وامیران اوین ، صورتجلسه تنظیمی را به رئیس دادرسی ارتش تسلیم وهمگی نظریات خودرا درحضور رئیس ساواک ورئیس اداره دوم مطرح ، وصورتجلسه جدیدی با امضای نصیری ومقدم وفخرمدرس وامیران جلسه اوین تهیه ومقررمیگردد ، برمبنای صورتجلسه جدید ، ساواک واداره دوم ، گزارش شرفعرضی مشترکی تهیه وارتشبدنصیری وسپهبد مقدم به اتفاق به حضور پادشاه فقید رفته وگزارش را به استحضاربرسانند.
پس از اتمام جلسه دادرسی ارتش ، سرلشگربختورتاش ازدفترسرتیپ کبیربمن تلفن کردو ضمن تحسین من درتشخیص بیگناهی درهمان مراحل اولیه ، گفت » انصاری شیرمادرت هزاربارحلالت باشدوگوشی تلفن را به سرتیپ کبیرداد ، کبیرهم مراموردمرحمت قراردادوبشوخی وخنده گفت : » آقا تو شاهکارکردی ، چکاربایدکرد که توبه خانه خودت دادرسی برگردی «.
روزبعد ، اول وقت اداری سپهبدمقدم مرا احضاروبه محض حضوردردفتراو ، باحالتی بسیار بشاش ،از پشت میزش به وسط اطاق آمد وضمن دست دادن بامن ،و عذرخواهی ازحالت عصبی دوروزقبل خودش ، مرا بوسید وبمن گفت : » دوشب گذشته ازنگرانی نخوابیده » واضافه کرد : » امروزنمایندگان ساواک برای تهیه گزارش به اداره دوم خواهند آمد وبا هماهنگی وانشای شما ، گزارش شرفعرضی مشترک تهیه شودتا من وتیمسارنصیری به اتفاق ،شرفیاب وبعرض برسانیم.گفتم : «تیمسار دو استدعادارم » ، گفت : «بگوئید» ، گفتم : » چون ساواک بدروغ گفته است سروان فرودنیا دچارصرع شده ودربهداری بستری است ، استدعای اولم اینستکه ، تاآثارشکنجه دربدن او باقی است ، به تیمساربختورتاش ویک پزشک ویک افسر ازبخش فنی اداره دوم ماموریت مرحمت فرمائید ،ازاین افسردرهرکجائیکه بستری است عیادت ، وافسربخش فنی ازبدن او عکسبرداری کند وهرسه نفر بطورجداگانه مشاهدات خودراگزارش واظهارات آنها درگزارش شرفعرضی ، منظورو عکسها هم ،ضمیمه گزارش تقدیمی، به اعلیحضرت ارائه شود. استدعای دوّمم اینستکه ازساواک بخواهید نمایندگان اعزامی آنها ازمیان نظامیان باشد ، چون وقاحت پرسنل لات ولوت کمیته برای من غیرقابل تحمّل است » ، تیمسارمقدم ازبکاربردن اصطلاح «لات ولوت» لبخند زهرآلودی زدو گفت : » همینکاررا میکنم «.
ساواک برمبنای گفتگوی تلفنی تیمسار مقدم و ارتشبدنصیری ، سرهنگ دوم هرمز آیرم ، سرگرد ….. مقیم امریکا، وسرگرددیگری بنام نوروزی ( درهمان ماههای اولیه دگرگونی رژیم ، دستگیرواعدام شد) ، به اداره دوم اعزام کرد. (هنگامیکه ازافسرمقیم امریکا که خواهش کرده نامش رانبرم ، علت راپرسیدم ، گفت 33 سالست من بخاطربدنامی ساواک منزوی هستم ،مادرمن چندسالیست فوت کرده ،حالا دراین سن وسال، انتشار کتاب این ….. ،باعث شده ، مردم مادرمرحومم رامورد نوازش قراردهند ) .
آنها بدفترمن راهنمائی شدند وسرلشگربختورتاش هم بدستور تیمسارمقدم دردفترمن حضورداشت.من متن گزارش راتهیه وپس ازاتمام آن، برای حاضران قرائت کردم.درپاراگراف دوم گزارش شرفعرضی تنظیمی ، اشاره کرده بودم : » مسئولین اداره سوم ساواک به تندرویهای خود معترف وبا شرمساری ، مطیع اوامرتنبیهی شاهانه هستند «. درلحظه خواندن عبارت مذکور ، سرهنگ آیرم گفت : من بااین عبارت موافق نیستم . من ازسالها قبل وزمانیکه آیرم ، دردادرسی ارتش خدمت میکرد ، وی رامیشناختم ، به او گفتم : » هرمز اگر میشد درگزارشات شرفعرضی ،ازکلمات رکیک وزننده استفاده کرد ، من بجای این عبارت مینوشتم : » ساواک به خباثت ورذالت اعمال انجام شده معترف و مسئولین اداره سوم باعرض پوزش ازپیشگاه شاهانه میگویند ( گُه خورده ایم ) ، آیرم بمن گفت : «تودیوانه شدی» وهنگامیکه متوجه شدمن حاضر به تغییر متن نیستم ، ازدفترمن خارج وبا بیسیم اتوموبیل ساواک ، نفهمیدم از چه کسی کسب تکلیف میکرد.وقتی آیرم بازگشت ، سرلشگر بختورتاش که همیشه بسیارادیبانه سخن میگفت به آیرم گفت : » من هیچ اشکالی درمتن ومعنای گزارش نمی بینم ، اگر این افسران الان اعدام شده بودند، همه ساواک «جشن خون» میگرفت ، شما کارتان درموردارتش فضولی وخلاف قانون ، اعمالتان وحشیانه ، احساستان حیوانیست ، حالاطلبکارهم هستید؟ ، آیرم محترمانه ولی معترضانه پاسخ داد : » تیمسار : » من تادوسال قبل بازپرس دادستانی ارتش بودم وسابقه من درساواک بدوسال هم نمیرسد ، ولی فرمایشات تیمسار خطاب به من است ودائم میفرمائید » شما «.بختورتاش گفت : شما شخص نیستید، وبعنوان نماینده ساواک دراینجا حضوردارید، من وقتی میگویم » شما منظورشخص نیست ، سازمانست «.
درحالیکه سرلشگربختورتاش وسرهنگ آیرم مشغول جّروبحث بودند ، سرگردساواک مقیم امریکا ، من را بکناری کشید وآهسته گفت : » روی حرفت محکم به ایست ، اینها ( ساواک ) شلوارشان رازردکرده اند، ماهم درساواک چوب بدنامی ثابتی ودارودسته اورامیخوریم، وبالحن غمگینی ادامه داد: » درادارات ساواک کسی نیست که روزی صدتا فحش خواهرومادر به ثابتی ندهد، نصیری ….آنراندارداوراعوض کند ، من میخواهم تقاضای برگشت به ارتش رابدهم ، من مطمئنم یکروز درداخل ساواک بوسیله خودکارمندان ساواک ، این مرتیکه ترورمیشود».
گزارش شرفعرضی به استحضارپادشاه رسید ، اعلیحضرت به ارتشبدنصیری گفته بودند : » مسئولین را تنبیه کنید» وبه سپهبدمقدم هم دستوردادند : » ازافسران مهندسی دلجوئی شود، وچون باوضعی که پیش آمده وآنها ازمطالعه درسشان عقب مانده اند ،همه آنها بدون کنکور در دانشگاه فرماندهی وستاد پذیرفته شوند «.

 

بروزفاجعه اجتماعی و زیست ‌محیطی/ آوارگی 40 هزار روستایی زیر سایه گتوند

خبرگزاری مهر – گروه اجتماعی: مسئولان در حالی خود را آماده بریدن روبان قرمز افتتاح سد گتوند می کنند که محصول این سد زیرآب رفتن 35 روستا همراه با آوارگی و بی خانمانی و بیکاری 40 هزار روستایی و از بین رفتن تمدن چند هزار ساله ایران است.

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1623224

گزارش تصویری / زنان شالیکار لنگرود – 1

رشت – خبرگزاری مهر : فصل بهار با همه زیبایی هایش قصه درد و رنج شیر زنانی است که پا به پای مردان نشاء برنج با رنج فراوان را بر پهنه گلی شالیزارهای گیلان میکارند به امید ذخیره آینده خود و فرزندان . زنانی که مانند تمام هم نوعان خود حق حیات و عمر طبیعی را دارند اما به خاطر شغل سختشان دچار پیری و فرسودگی زودرس شده و اکثر آنها از بیماریهای مزمن مفصلی رنج میبرند.

http://guilanonline.ir/index.php?mod=content&met=content_more&id=1243

 

گزارش تصویری/ کارگاه تهیه پنیر سنتی

اردبیل – خبرگزاری مهر: شیر خریداری شده از عشایر دشت مغان برای تهیه پنیر سنتی در کارگاه های تهیه لبنیات این استان بصورت سنتی انجام می شود.

http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1619646

 

گزارش تصویری / زندگی عشایر دشت مغان

اردبیل – خبرگزاری مهر: عشایر مغان زندگی خود را با خودکفایی مبتنی بر دامداری و کشاورزی و نیز ساده زیستی در دشت مغان ادامه می دهند.

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1621135

 

گزارش تصویری / طبیعت دریاچه نئور

اردبیل – خبرگزاری مهر : دریاچه نئور دریاچه ای مابین شهر اردبیل و شهر خلخال در مرز بین استان اردبیل و استان گیلان است. این دریاچه در ۴۸ کیلومتری جنوب شرقی اردبیل به‌طرف خلخال در یکی از دره‌های کوهستان باغرو و در ارتفاع ۲۵۰۰ متری از سطح دریا با مساحتی بالغ بر ۲۱۰ هکتار و عمق متوسط ۵ متر است

 

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1612940

گزارش تصویری / کوچ عشایر در کوه های باغرو

اردبیل- خبرگزاری مهر : عشایر شهرستان بیله سوار در استان اردبیل در ادامه کوچ خود پس از طی راه های صعب العبور و سیل زده به کوه های باغرو در اطراف شهرستان هیر و تالش رسیدند و با برپایی چادرها زندگی خود را در این منطقه آغاز کردند

.

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1612359

 

گزارش تصویری/ زندگی عشایر سردابه

اردبیل – خبرگزاری مهر: عشایر منطقه سردابه زندگی خود را با خودکفایی مبتنی بر دامداری و کشاورزی و نیز ساده زیستی در دامنه های سرسبز سبلان ادامه می دهند.

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1610787

گزارش تصویری / عشایر خرم آباد

خرم آباد – خبرگزاری مهر : کوچ نشینی کهن ترین شیوه زیست بشر است که پا برجا بودن آن تا عصر حاضر از بزرگترین جاذبه های این شیوه معیشت است و همین شیوه خاص زندگی سبب شده ایلات و عشایر دیدنی ترین جاذبه عصر تکنولوژی لقب بگیرد.

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1608538

 

گزارش تصویری / کوچ عشایر

اردبیل – خبرگزاری مهر: کوچ عشایر به دامنه های کوه سبلان در استان اردبیل آغاز شد.

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=1607122

 

 

http://anthropology.ir/node/12997

Boycott of Israel: Complete set of copyright-free cartoons (by Latuff)

کارلوس لاتوف کارتونیست برزیلی و کارزار بایکوت علیه اسرائیل

http://www.indybay.org/newsitems/2010/09/04/18657717.php

 

http://guilanonline.ir/index.php?mod=content&met=content_more&id=1243

http://www.photoparsi.com/4/563-paddy-s-of-langrood

 

 

در دفاع از میراث فرهنگی پرویز شهریاری

منتشر شده توسط مجله هفته در خرداد ۹, ۱۳۹۱۵ نظر

 

بابک پاکزاد

این که فرج سرکوهی این بار نیز قلم به دست گرفته است و درباره شکست پرویز شهریاری در عرصه فعالیت های فرهنگی می نویسد طبیعی است، یعنی دیگر طبیعی است. چرا که این اولین بار نیست که او به تخطئه  شخصیت های چپ می پردازد. قضاوت او درباره بیژن جزنی را به یاد داریم. به نظر می رسد برای سرکوهی  زدن چپ یک پروژه بلند مدت و دامنه دار است. هر کس از میان ما می رود سرکوهی  برخود واجب می بیند چند خطی درباره اش بنویسد حالا این ضرورت از کجا برمی خیزد و می خواهد چه چیزی را به چه کسی ثابت کند بر من روشن است و فکر می کنم دیگر دست اندر کاران عرصه مطبوعات و فرهنگ و سیاست هم بدانند و بر آنها هم روشن باشد. تفکیک هایی نظیر شخصیت علمی و شخصیت فرهنگی، یکی را تقدیر کردن و دیگری را نسبت به هم عصران  عقب مانده قلمداد کردن. ابتدا از “کمونیستی معتقد” سخن گفتن و در انتها وابستگی به نحله چپ سنتی را عامل شکست در عرصه فرهنگی دانستن. و جالب تر از همه، اینها را در سایت بی بی سی فارسی ثبت و منتشر کردن.

آقای سرکوهی ! این فقط شما نیستید که درباره پرونده سیاسی- فرهنگی-علمی افراد اظهار نظر می کنید.دیگرانی هم هستند که می توانند درباره پرونده شما اظهار نظر کنند. این که فرج سرکوهی که بود و اکنون که هست. و بنا به سنت و فرهنگ امان بسیاری از این اظهار نظرها پس از آن که دستتان از دنیا کوتاه شد بر صفحه کاغذ و مانیتور جاری خواهد شد. درست نظیر آنچه شما کردید. می بینید آقای سرکوهی ! شما نیز چندان با سنت ها بیگانه نیستید؛ شمایی که به قول خودتان داعیه اندیشه نو در مجله اتان داشته اید. و اما شهریاری به دوستان و نزدیکانش چه گفت .او همیشه می گفت اگر بعدا خواستید به بهانه یاد من، کنار هم جمع شوید و دیداری تازه کنید، به جای روز مرگ ،روز تولدم با هم قرار بگذارید. شهریاری سنن زیبا را پاس می داشت و با سنن فرهنگی واپس گرایانه درمی افتاد و اول از همه هم خودش داوطلب می شد. بگذریم.

در نوشته شما تفکیک زیرکانه و هدفمندی صورت گرفته، تفکیک میان پرونده علمی و پرونده فرهنگی. نمی دانم در قرون وسطی و ماجرای گالیله و دادگاه تفتیش عقاید، آیا گالیله را حول آن ماجرا شخصیتی علمی ارزیابی می کنید یا سیاسی یا فرهنگی؟ اساسا آیا امکان دارد که شخصیتی چون گالیله را این طور شقه شقه کرد؟

آقای سرکوهی! شما درباره دانشمندی صحبت نمی کنید که از شرکت های فراملیتی پول کلان می گیرد تا پروژه ای را به انجام رساند. شما درباره دانشمندی صحبت نمی کنید که از شرکت اکسون موبیل پول می گیرد  تا بدیهیات درباره گرم شدن زمین را انکار کند.

تازه زمانی که دانشمند را با دانشمند مقایسه می کنی ،وجه فرهنگی شخصیت علمی پرویز شهریاری به مثابه یک دانش پژوه مستقل برجسته می شود. شهریاری دانش پژوهی بود که سعی می کرد که زندگی کند ، او خواسته ناخواسته الگو شد.اما تلاش کرد اگر قرار است الگو شود به نمونه هایی نظیر اواریست گالوا یا گالیله و… بیشتر نزدیک باشد تا تکنوکرات های خود فروخته حل شده در مناسبات اجتماعی موجود و فرهنگ سرمایه داری دلالی. او در این مسیر کاملا خودآگاهانه عمل می کرد و از تمام امکانات موجود بهره می جست. او تصمیم داشت که در ایران زندگی کند و در ایران بمیرد.و چون می خواست زندگی کند در حرکت فرهنگی-علمی-سیاسی اش همواره شرایط ماندن و کارکردن را لحاظ می کرد نه شرایط کار کردن و رفتن. در پرونده فرهنگی شهریاری به مجله ای برمی خوریم با بیش از بیست سال سابقه فعالیت. می توان بررسی کرد و نشان داد چه تعداد نویسنده برای اولین بار از مسیر این نشریه  به جامعه فرهنگی ایران معرفی شده اند.یقین دارم تعداد آنها بسیار است. چه بسیار افرادی که در سنین مختلف قلم زدن را در این مجله آموختند چه جوان و چه میانسال.مقالات پرشمار و متعدد درج شده  درباره جنبش های عصر حاضر نظیر جنبش ضد جهانی سازی، جنبش ضد سیاست های نئولیبرالی و ریاضتی، جنبش ضد سیطره شرکتی، جنبش ضد جنگ ،جنبش کارگری و جنبش حفظ محیط زیست ،همه و همه نشانه ای است از هماهنگی ضربان این مجله با ضربان جهان.

آقای سرکوهی ! شما ترجمه های ادبی و رمان های ترجمه شده توسط پرویز شهریاری را با ترجمه های شاملوی بزرگ مقایسه می کنید و سپس آن را نوعی شکست تعبیر می کنید. بگذارید لحظه ای ماجرا را برعکس کنیم فکر می کنم ماجرا به دوره دانشجویی ام برمی گردد در مجله ای مصاحبه ای خواندم با احمد شاملو .در آن مصاحبه شاملو از عشق وافرش در نوجوانی به نجوم و فضانوردی سخن به میان آورده بود حال تصور کن شاملو یک کتاب ولو کتاب کودک هم در مورد نجوم می نوشت یا ترجمه می کرد. نهایت آن می شد بسیاری از مردم به خاطر شاملو آن کتاب را می خریدند و شاید افق جدیدی در برابر دیدگان فرزندانشان باز می شد. به یاد داشته باشید که شهریاری قبل از هر چیز یک معلم بوده،معلم ریاضی. نفس این که یک معلم ریاضی و بعدها یک ریاضی دان و محقق تاریخ علم، که از قضا از شخصیتی کاریزماتیک برخوردار است دست به ترجمه رمان پابرهنه ها بزند ،چه پیامی می تواند در بر داشته باشد؟ کنش فرهنگی نهفته در این عمل چیست؟ آیا به زعم شما فقط و فقط یک آزمون و خطا در ترجمه آثار ادبی بوده که به شکست انجامیده؟ به نظر من ابدا این طور نیست .شهریاری با اسطوره انسان متخصص و تعریف تنگ و محصور آن در نظام سرمایه داری درافتاد.خواست او انسانی بود که همه جانبه رشد کرده باشد و اعتقاد داشت تنها چنین انسانی است که به چرخ دنده نظام سرمایه داری بدل نمی شود. او عملا در پرونده مطبوعاتی اش نیز رشد چنین انسانی را مد نظر قرار داده بود و حتی در برنامه کاری روزانه اش سعی می کرد چنین تعبیری از انسان را در مورد خود اعمال کرده و متحقق کند. پرویز شهریاری با کارنامه ای گرانبها در هشتاد و شش سالگی درگذشت. انتظار زیادی است که بخواهیم هشتاد و شش ساله ها و سی ساله ها همدیگر را بفهمند. او هشتاد و شش ساله گرانمایه ای بود که از دست رفت.یادش گرامی.

 

 

 

سرمایه داری و مرگ زحمتکشان در اثر گرسنگی
http://www.siahkal.com/index/right-col/PF155-marg-va-gorosnegi-Japan.htm

به نقل از : پيام فدايي ، ارگان چريکهای فدايي خلق ايران

شماره 155 ، اردیبهشت ماه 1391 

میم

 

سرمایه داری و مرگ زحمتکشان در اثر گرسنگی!

 

به گزارش نشريه آمريکائی نيويورک تايمز، در 25 مارس 2012، در شمال توکیو در شهر ساتاما، اعضای یک خانواده سه نفری از شدت گرسنگی در محل سکونت خود جان باختند. پزشک قانونی با بررسی اجساد آنان اعلام کرد که اين خانواده  ٢ ماه پيش از تاريخی که اجسادشان پيدا شود، يعنی دو ماه قبل از ٢٠ فوريه ٢٠١٢ بر اثر گرسنگی فوت کرده بوده اند. اين خبر بارديگر مسئله مرگ هر ساله هزاران انسان دردمند و تنها و بی کَس در ژاپن را که به دليل عدم حمايت دولتی، بر اثر گرسنگی جان می بازند، با برجستگی در مقابل چشم همگان قرار داد.

 

بر اساس گزارش نیویورک تایمز، همسايه ها تصديق کرده اند که برای مدتها صدايی از آن خانه نمی آمد و صندوق پست هم انباشته از نامه شده بود. ظاهرأ پدر خانواده در اثر بيماری ديسک کمر ديگر قادر به کار کردن نبود و همسر و پسرش هم به دليل بحران اقتصادی از کار اخراج شده بودند. به همين دليل هم آن ها نتوانسته بودند کرايه خانه شان را از ٦ ماه قبل پرداخت کنند و برق هم به علت عدم پرداخت بدهی ها قطع شده بود و هيچ پول و مواد غذايی در خانه وجود نداشت. بطری های خالی آب که در کنار اجساد ديده می شد، حاکی از آن بود که آن سه تن آخرين روزهای زندگی دردناکشان را با آب خالی سر کرده بودند. گفته می شود که خانواده مزبور يک بار تلاش کرده بودند که از يکی از همسايه ها (که خود آن ها هم خانواده ای زحمت کش و فقير هستند) پول قرض کنند، در حالی که به آن ها قانوناً حقوق ایام بیکاری تعلق می گرفت. اما اين خانواده نيز مانند بسياری از زحمتکشان ژاپن، چه به دلیل موانع و سخت گیری ها ی بسیار خشن و آزار دهنده ای که دولت در پرداخت حقوق بیکاری ایجاد کرده و دریافت چنین حقی را برای کارگران و زحمتکشان در حد غیر ممکن ساخته است و چه به این خاطر که ارگان های تبلیغاتی، تقاضا برای حقوق ایام بیکاری از دولت را  نوعی «ننگ اجتماعی» جلوه می دهند، بدون این که بتوانند زير پوشش کمک های دولتی قرار بگیرند پس از تحمل گرسنگی مداوم جان خود را از دست دادند.

طبقه سرمايه دار حاکم بر ژاپن و دولت حامی آن در طی سال های متوالی از طريق تبليغ و ترويج اين نظر رياکارانه و عوامفريبانه که کارگران نبايد از دولت درخواست کمک کنند مبادرت به یک فرهنگ سازی ضد انسانی نموده و تا آن جا پيش رفته که چنين امری را  يک «ننگ اجتماعی» قلمداد نموده است. در حالی که، طبقه سرمايه دار ژاپن که کارگران زحمتکش و از کار افتاده را برای حفظ «آبرو» و «حيثيت» خود، به عدم درخواست کمک دولتی تشويق می کند، خود در جريان موج بحران اقتصادی ای که از دو دهه گذشته در ژاپن شروع شد، از گرفتن هيچ کمکی از دولت دريغ نورزيده است و در اين فاصله با گرفتن ميلياردها دلار کمک مالی از دولت تلاش کرده تا بانک ها و شرکت های خود را از ورشکستگی و سقوط کامل نجات دهد. جالب است که  همين دست و دلبازی ها و کمک های دولتی بی حد و حساب به سرمايه داران، منجر به رشد بدهی های دولتی شده و دولت ژاپن هم طبق معمول، بار اين بدهی ها و عوارض اقتصادی ناشی از آنها را بر دوش کارگران و زحمتکشان انداخته است. قطع کمک های اقتصادی دولت در سطحی به بيکاران و ایجاد موانع بسیار در راه اخذ چنان کمک هائی برای بخشی از کارگران، يکی از جلوه های آن می باشد.

اما، محروم کردن زحمتکشان از دست یابی به حقوق ایام بیکاری، صرفا به ایجاد «احساس شرم» در میان زحمت کشان از طریق تبلیغات بورژوائی ختم نمی شود، بلکه دولت ژاپن برای این منظور، به ترفندهای ديگری نيز دست زده که کارگران را وادار کند که وقتی بيکار و يا بيمار می شوند تقاضای کمک مالی از دولت نکنند. يکی از ترفندهای دولت اين است که هر روز موانع بيشتری برای متقاضيان کمک های دولتی بوجود می آورد. به عنوان مثال کمک دولتی به کسی که حتی يک شیی با ارزش و قابل فروش در خانه داشته باشد، تعلق نمی گيرد.  در نتیجه کارگران بیکار تنها موقعی می توانند برای دریافت کمک مالی اقدام کنند که پیش از آن برای بقای خویش هر چیز قابل فروش را در خانه جهت نجات از مرگ خرج شکم خود کرده باشند.

يکی ديگر از ترفندهای دولت اين است که با گذاشتن مسابقه ميان اداره بيمه های اجتماعی در شهر های مختلف، کارکنان اين ادارات را وادار کرده است که با استفاده از شيوه های غيرقانونی و تهديد کارگران بيکار، آن ها را از تقاضا برای کمک های دولتی منصرف کنند. کارمندان هر منطقه ای که کمترين متقاضی کمک های دولتی را داشته باشند، و يا تعداد پرونده های مختومه آن ها (عدم تأئيد درخواست متقاضيان) بيشتر از مناطق ديگر باشد، جايزه و اضافه حقوق دريافت می کنند. علاوه بر اين، شرايط قبولی و پروسه تقاضا برای کمک های دولتی را هم آن قدر سخت و تحقيرآميز کرده اند که بخشی از متقاضيان واجد شرايط، با مشاهده برخورد های غیر انسانی اداره مزبور، از درخواست خود پشيمان و وادار به پس گرفتن تقاضاي شان می شوند. به عنوان مثال، افراد متقاضی از همان ابتدا با سئوال هايی بسيار بی ربط و خصوصی مواجه می شوند که پاسخ دادن به آن ها هر فردی را در موقعيتی آزار دهنده قرار می دهد. به این ترتیب در شرایطی که سرمایه داران و دولت آن ها در ژاپن ثروت موجود در دست خود را از قبل کار و زحمت کارگران و زحمتکشان بدست آورده اند، در زمان بیکاری آن ها که آن هم اجبار سلطه سيستم داری و شرایط بحرانی آن می باشد ، با ایجاد موانع مختلف برای دریافت بیمه بیکاری و همراه با آن رواج فرهنگ ارتجاعی ای که کوشش برای گرفتن تنها بخش ناچیزی از ثروت بدست آمده توسط خود کارگران را گدائی جلوه می دهد، هزاران خانواده کارگری را به کام مرگی تدريجی ناشی از فقر و گرسنگی کشانده است.

باید دانست که اشاعه فرهنگ بورژوائی یاد شده و بوروکراسی آزاردهنده ای که دولت ژاپن برای رسيدگی به درخواست بيکاران و فقرا ايجاد کرده، تازگی نداشته و نتايج فاجعه بار آن از سال ها پيش در جامعه ديده می شود. با این حال، دولت ژاپن نه تنها برای رفع آن تلاشی نکرده بلکه هرچه بيشتر به آن دامن زده است. به عنوان مثال در سال ٢٠٠٧ پيرمردی که در شهر کيتاکيوشو مدت ها تحت پوشش بيمه از کار افتادگی بود، در پی تهديدات کارمندان اداره خدمات دولتی (که با دروغ و فريبکاری به او قبولاندند که ديگر فاقد شرايط لازم برای دريافت کمک های دولتی است) از دريافت کمک مالی انصراف داد و مدتی بعد در اثر گرسنگی در خانه اش فوت کرد. پس از مرگ وی بود که معلوم شد که کارکنان اداره خدمات دولتی اين شهر در چند سال متوالی از طرف وزارتخانه بيمه های اجتماعی به عنوان «اداره نمونه» جايزه دريافت کرده بودند. و جالب است که بدانيم که دولت، کارکنان شهرهای ديگر را نيز برای آموختن تکنيک های تهديد و تمهيد متقاضيان، به اين شهر می فرستاده و می فرستد.

سال هاست که وضعيت اقتصادی ژاپن درگير بحران و بالطبع بسيار وخيم است، بسياری از کارگران بازنشسته يا اخراج شدگان و از کار افتادگان، نه تنها به دلايلی که گفته شد، از دولت کمک مالی دريافت نمی کنند، بلکه به دليل افزايش بيکاری و فقر عمومی در جامعه قادر به دريافت کمک از خانواده و نزدیکان شان نيز نيستد. اين وضع باعث گریبانگیر شدن این افراد با گرسنگی و بی پناهی گشته و اصطلاح «کودوکوشی» را در فر هنگ مردم رايج نموده است که البته منشاء آن به زلزله سال 1995 بر می گردد.

در ١٧ ژانويه ١٩٩٥ زمين لرزه ای در شهر «کوبه» ژاپن رخ داد که دولت ژاپن با بی اعتنايی کامل با فاجعه مرگ و مير و خساراتی که اين واقعه برای مردم منطقه به بار آورده بود برخورد کرد و از کوچکترين کمکی به زحمتکشان زلزله زده خودداری کرد. فقط بانک ها و ادارات دولتی و خانه های سرمايه داران بازسازی شد. در آن سال بسياری از کارگران و زحمتکشانی که دار و ندارشان را در زلزله از دست داده بودند، در اثر بيکاری و فقر و گرسنگی و سرما و بيماری و بدون اينکه کسی متوجه آن ها بشود، در خانه های سرد و تاريکشان و يا در گوشه ای تنها و بي پناه می مردند و اجسادشان مدتها بعد از مرگ پيدا می شد. در آن سال اجساد بيش از ٤٠٠ نفر از بيکارانی که در اثر گرسنگی مرده بودند، به تدريج پيدا شد.(١)  از آن موقع به بعد، مردم ژاپن به اين گونه مرگ دلخراش و غم انگيزی که نصيب کارگران و زحمتکشان فقير می شود، «کودوکوشی» می گويند که به معنای مرگی است که در غريبی و تنهايی و بيکَسی بوجود می آید(٢)

بنابراین، اصطلاح «کودوکوشی» بعد از زلزله کوبه در ژاپن مرسوم شد. اما اين غم انگيزترين سرنوشت ممکن، مردن در تنهايی و بي کَسی (که بسياری از کارگران و ديگر زحمتکشان تحت ستم نه تنها در ژاپن، بلکه در سراسر جهان سرمايه داری به آن مبتلا می شوند) خيلی پيش از آن زلزله و بخصوص از زمانی که بحران های اقتصادی ژاپن هرچه عميق تر شد، شروع شده بود و تا به امروز نيز در شهرهای مختلف ژاپن ديده می شود

بر اساس آمار رسمی دولت ژاپن در سال ٢٠٠٨ حدود ٢٢٠٠ نفر از افراد بالای ٦٥ سال به اين شکل (کودوکوشی) فوت کردند. و سالانه حدود ٣٢ هزار جسد افراد بی کَس و تنها در ژاپن کشف می شوند که حتی کسی برای شناسايی آنها نيز مراجعه نمی کند و يا اجسادشان آن قدر دير پيدا می شود که ديگر قابل شناسايی نيستند. طبق نظرخواهی که در سال ٢٠١٠ در آن کشور انجام شد، ٤٣ درصد از افراد مسن احتمال می دهند که سرنوشت شان «کودوکوشی» خواهد بود.     

مهمترين عامل افزايش فقر و گرسنگی، نه تنها در ژاپن، بلکه در همه کشورهای سرمايه داری جهان، حرص و طمع طبقه سرمايه دار و تشديد استثمار کارگران و افزايش اختلاف طبقاتی و يورش هرچه بيشتر طبقه حاکم به حق و حقوق کارگران و ديگر زحمتکشان است. اين روند در ژاپن هر روز ابعاد وسيع تری به خود می گيرد.

در دوران رشد اقتصادی سرمايه داری در ژاپن به خصوص  پس از جنگ جهانی دوم، بسياری از کارگران دارای مشاغل دائمی و به اصطلاح «مادام العمر» بودند. اما در حال حاضر بيش از ٤٠ درصد کارگران قراردادی و يا نيمه وقت کار می کنند و حقوق شان به طور متوسط ٤٠ درصد حقوق کارگران غير قراردادی است. اين کاهش روزافزون حقوق و مزايای کارگران و سقوط سطح رفاه آن ها، در زمانی صورت می گيرد که طبقه سرمايه دار ژاپن همانند  همه کشورهای ديگر، روز به روز ثروتمند تر و مرفه تر شده اند. سرمايه داران زالو صفتی که در حاليکه خون کارگران را می مکند و به ديگ سرمايه می ريزند با فرهنگ سازی رياکارانه بورژوائی، کارگران را از استفاده از حقوق خود باز داشته و «کودوکوشی» را برای کارگران به ارمغان آورده اند.یعنی مرگ در شرايط تنهائی و فقر و بيکسی. در حاليکه اگر کارگران بتوانند متحد شده و بپاخيزند جهانی نوين در پيش خواهند داشت که در آن هیچ انسان شرافتمند و زحمتکشی محکوم به گرسنگی و مرگ نخواهد بود.

 

زيرنويس ها:

 

(١)تعداد کشته شدگان زلزله کوبه (Kobe) ٥١٠٠ نفر بود. اين آمار شامل ٤٠٠ نفری که پس از زلزله و در اثر گرسنگی دچار مرگی غريبانه شدند، نيست.

 (2)  Kodokushi

 

 

 

زنان کارگر خانگی مهاجر، از تحت ستم ترين رنجبران!

                                                                                                                    

هر ساله هزاران زن کارگر، از کشورهای باصطلاح درحال توسعه جنوب و جنوب شرقی آسيا، به اميد مزد ناچيزی که با آن شکم خود و افراد خانواده اشان را سير کنند، خانواده های خود را رها کرده و راهی کشورهای عربی حاشيه خليج فارس و ديگر کشورهای خاورميانه و يا کشورهای آمريکای لاتين می شوند. اينان کارگران خانگی مهاجر هستند که بخش قابل توجهی از کارگران مهاجر جهان را تشکيل می دهند. (١) درجه استثمار و محرومیت و در یک کلام سرنوشت مصیبت بار و غم انگیزی که در این کشورها در انتظار آنهاست، چهره زشت و بیرحم نظام سرمایه داری را بار دیگر هر چه برجسته تر به نمایش می گذارد.

سازمان جهانی کار تعداد کارگران خانگی را در گزارش سال 2011 خود 53 ميليون نفر اعلام کرده است. رقمی که از کل نيروی کار بسياری از کشورها بيشتر می باشد و تنها ٩ کشور در دنيا هستند که تعداد نيروی کار آنها بيشتر از ٥٣ ميليون نفر است. يعنی اگر همه کارگران خانگی دنيا را در يک کشور فرضی قرار داده و آنها را همه کارگران آن کشور فرض کنيم، آنگاه آن کشور دهمين کشور از نظر تعداد نيروی کار می شود. بر اساس همان گزارش، کارگران خانگی حدود ٤ درصد کارگران مزدبگير دنيا را تشکيل می دهند و بطور متوسط ٨٠ درصد آنها زن هستند. کشورهای عربی بيش از بيست ميليون کارگر مهاجر دارند که بيش از يک سوم آنان را زنان کارگر سريلانکايی، بنگلادشی، نپالی، اندونزيايی، فيليپينی و اتيوپيايی تشکيل می دهند، و بيش از ٣ ميليون نفر از آنان در خانه های ثروتمندان کشورهای حاشيه خليج فارس در شرایطی بسیار سخت و اغلب شديدا غیر انسانی به کارگری مشغولند. بيش از ٩٠ درصد از کارگران مهاجری که در عربستان سعودی و امارات متحده عربی کار می کنند، اندونزيايی ، و بيش از ٩٤ درصد از کارگران مهاجری که در اردن و کويت و لبنان مشغول به کار هستند سريلانکايی می باشند. اکثر کارگر ان خانگی، زنان کارگر مهاجر  هستند. با نگاهی به وضعيت زنان کارگر خانگی مهاجر در کشورهای حاشيه خليج فارس می بينيم که آنها بنا به دلايل متعددی، کم مزدترين و بی حقوق ترين و تحت ستم ترين کارگران خانگی در جهان هستند، بطوريکه به درستی در برخی در گزارشات از آنان تحت عنوان «بردگان مدرن» نام می برند.

 

تا پيش از اوايل دهه ١٩٨٠، معمولأ زنان کارگر همراه با خانواده هايشان دست به مهاجرت می زدند. اما از آن پس تاکنون بنا به دلايل مختلف( منجمله سودجویی سرمایه داران و استفاده کنندگان از این نیروی کار ارزان جهت کاهش هزینه ها و تغييراتی که در بازار سرمایه داری در اثر رشد «گلوباليزاسيون» ايجاد شد و منجر به افزايش هرچه بيشتر فقر و گسترش ارتش ذخيره کار زنان- به دليل ارزانتر بودن کار زنان نسبت به مردها- گشت) تعداد زنان کارگری که به تنهايی مهاجرت می کنند، روز به روز بيشتر شده است. اکثر اين زنان کارگر مهاجر به کشورهای عضو «شورای همکاری های خليج فارس» مهاجرت می کنند. مهاجرت کارگران به اين کشورها از اوايل ١٩٨٠ تاکنون (به دليل رشد سلطه مناسبات امپریالیستی در این کشورها و نیاز بیشتر به نیروی کار ارزان) بسيار افزايش يافته است. (شورای همکاری های خليج فارس شامل کشورهای عربستان سعودی، بحرين، قطر، کويت و امارات عربی است.)

 

در کشورهايی مانند لبنان و اردن نيز، کارگری در خانه ها بزرگترين بخش بازار کار زنان مهاجر را تشکيل می دهد که اکثر آنها زنان مهاجر سريلانکايی و فيليپينی هستند. بخشی از اين زنان، اکثرأ زنان فيليپينی تحصيلکرده هستند. زنان کارگر در محیط های کار اکثرا در معرض آزار و اذیت سیستماتیک صاحبان کار قرار می گیرند.

 

مهمترين دليلی که منجر به رشد تقاضا برای کار زنان کارگر (بخصوص کارگران خانگی) شده، ارزان بودن آنها (مزد بسيار ناچيز آنها) است. رشد اقتصادی طبقه غارتگر سرمايه دار وابسته در کشورهای نفت خيز، از یک طرف و تشديد بحران اقتصادی نظام  سرمايه داری در سالهای اخیر که منجر به هر چه فقیر تر شدن مردم کشورهای تحت سلطه گشته از طرف دیگر باعث روی آوری زنان طبقه کارگر این کشورها به بازار جهت فروش ارزان نیروی کار خود شده است. طبقه سرمایه دار در کشورهای نفت خیز اولین مشتری این نیروی کار ارزان هستند به خصوص که بر اساس سنت و فرهنگ ارتجاعی حاکم، آنها داشتن خدمتکار را جزئی از «پرستيژ» اجتماعی خود می دانند. همچنین با توجه به رشد سریع مناسبات سرمایه داری و نیازهای آن، زنان شهروند آن کشورها هر چه بيشتر به بازار کار سرمایه داری کشيده شده اند. درنتيجه، زنان شاغل که نياز به خدمات کارگران خانگی برای انجام کارهای خانه و نگهداری از کودکانشان دارند، از دیگر مشتری های کارگران خانگی مهاجر ارزان قيمت هستند.

 

در کشورهای حاشيه خليج فارس که رژيم های ديکتاتور وابسته به امپرياليسم حکومت می کنند، هجوم دائم التزائد سرمایه های امپریالیستی در اشکال مختلف و استثمار شديد کارگران مهاجر، دو روی يک سکه هستند. اين کشورها دارای قوانين مهاجرتی بسيار ارتجاعی و زن ستيزانه و ظالمانه ای هستند که دست کارفرمايان را برای استثمار شديد کارگران خارجی و ظلم و ستم به آنهاکاملأ باز گذاشته است. نخستین رفتار غیر انسانی و استثمارگرانه صاحبان کار در قبال کارگران خانگی در بدو ورود آنها، ضبط پاسپورت و مدارک شناسایی آنهاست. این عمل در واقع ابزاری برای در بردگی نگه داشتن کارگران خانگی ست. پرداخت نکردن حقوق کارگران، افزايش ساعات کار و از آن بدتر آزار و شکنجه جسمی و روحی آنها نمونه هائی از اين اجحافات هستند.  در اين کشورها که قوانين و فرهنگ ارتجاعی زن ستيزانه نسبت به کشورهای ديگر سنگينی بيشتری دارد، زنان کارگر خانگی به دليل جنسيتشان، خيلی بيشتر (نسبت به ديگر کارگران مهاجر و غير مهاجر) مورد استثمار و اذيت و آزار شديد کارفرماهايشان و واسطه ها و پليس و ديگر مأمورين دولت قرار می گيرند. استثمار شدید و بهره برداریهای جنسی و عدم اطمینان دائم از پرداخت شدن دستمزدهای ناچیز همواره همچون شبح سیاهی در زندگی پر از رنج کارگران خانگی زن سایه افکنده است.  حتی جرات به اقدام به هر گونه شکایت چه به صاحب کار و چه به مقامات رسمی ممکن است به عواقب بسیار دردناکی در زندگی آنها منجر شود. از جمله ممکن است کارگر زنی که به مقاومت در مقابل تجاوز از طرف کارفرما دست زده، بطور غیر عادلانه خود به تحمل زندان محکوم شود.

 

در سیستم استثمارگرانه حاکم بر زندگی و کار کارگران خانگی، واسطه ها نقش بسیار مخرب مهمی دارند. واسطه ها، افرادی سودجو هستند که از طريق استثمار شديد کارگران خانگی به زندگی انگلی خود ادامه می دهند. آنها در چهارچوب قوانين مهاجرت ارتجاعی و ضدکارگری، بطور فردی و يا از طريق ثبت يک شرکت خدماتی، با تحمیل بدترین شرایط به متقاضیان به استخدام کارگران مهاجر پرداخته و آنها را با ويزاهای موقت به خانه های ثروتمندان در کشورهای عربی  خليج فارس می فرستند. معمولأ مزد کارگران به واسطه ها پرداخت می شود که پس از کسر بخش عمده ای از آن، مبلغ ناچيزی به کارگران می دهند. از آنجا که  واسطه ها، کارگران را فريب داده و مخارج ويزا و پاسپورت و غيره را بيش از آنچه که بوده وانمود می کنند، اغلب کارگران و خانواده های آنها زير بار قرض های کلان و بدهکاری به واسطه ها قرار دارند. در امارات متحده عربی، به اين واسطه ها «کفيل» گفته می شود که در چهارچوب قوانين اين کشور عملأ از حقوق بسيار زياد و حمايت های قانونی فراوان برخوردارند. طبق قوانين مهاجرت امارات، خارجيان حق اقامت دائم در اين کشور را ندارند و بايد هر ٣ سال يکبار ويزای اقامت خود را از طريق پرداخت مبلغی به يک کفيل تمديد کنند. اين قانون «قانون کفالت» نام دارد و در اغلب کشورهای عربی خليج فارس جاری است. بسياری از کفيل ها و کارفرمايان با توجه به موقعیتی که در سیستم سرمایه داری حاکم در این کشور پیدا کرده اند با سود جوئی وحشتناک از قبل کار زنان کارگر، آنها را به تقبل غیر انسانی ترین شرایط و حتی فحشاء نيز وادار کرده اند.

 

کارگران مهاجر (و بخصوص زنان) که منبع درآمد مهمی برای طبقه سرمايه دار و دولت حامی آن در کشورهای زادگاه خود هستند، توسط آنها نیز مورد ظلم و ستم مضاعف قرار می گيرند. بطور مثال، دولت های جنوب و جنوب شرق آسيا که بزرگترين صادرکنندگان کارگر مهاجر هستند و از اين طريق درآمد مالياتی کلانی به دست آورده اند، هیچ گاه شهروندان خود را در مواردی که نیاز دارند مورد حمایت قرار نمی دهند. ناگفته نماند که قسمت عمده اين درآمدهايی که از دسترنج شبانه روزی کارگران بدست آمده، توسط دستگاه سرکوب حاکم به مصرف سرکوب خود اين کارگران و ديگر زحمتکشان تحت ستم می رسد. به عنوان مثال در سال ٢٠٠٠ بيش از ٢ ميليارد دلار از درآمدهای مالياتی دولت بنگلادش از مزد ناچيز کارگران فقير مهاجر بوده و نگاهی به اخبار کارگری اين کشور، گواه مخارج کلانی است که دولت بنگلادش صرف سرکوب مبارزات کارگری در این کشور می کند. بنابراين، عليرغم منافع بسيار و درآمدهای کلانی که از قبل کار زنان کارگر خانگی نصيب کارفرماهايشان و دولت کشور زادگاهشان می شود، اين کارگران هم در چهارچوب قوانين مهاجرت کشور مهمان و هم در چهارچوب قوانين ضدکارگری کشور زادگاهشان شديدأ مورد ظلم و ستم قرار داشته و آنچنان استثمار و تحقير می شوند که غالبأ برای رهايی از زندگی پردرد و رنجی که دارند، گاه چاره ای جز خودکشی نمی بينند. اتفاقاً، اخيرأ فيلمی در مورد سرنوشت غم انگيز يک زن جوان کارگر مهاجر اتيوپيايی به نام «اعلم دچاسا» در رسانه های کشورهای مختلف منتشر شد که در این فيلم چند مرد نشان داده می شود که در حال کتک زدن «اعلم» هستند، و او بی رمق و ناتوان در کف خيابانی در بيروت، زير دست و پای آنها افتاده است. آنها بعد از کتک زدن «اعلم»، او را به زور به داخل اتومبيلی انداخته و به مقصد نامعلومی بردند. بعدأ معلوم شد که در واقعیت امر يکی از آن مردها «علی محفوظ» نام داشته و يکی از صاحبان شرکت پيمانکاری است که «اعلم» را برای کارگری به لبنان آورده بوده. چند روز پس از انتشار اين فيلم، اعلم در بيمارستان خودکشی کرد.

 

آنچه بر سر اعلم آمد در واقع جلوه ای از ظلم و ستم و بی حقوقی در سیستم سرمایه داری حاکم بر جهان است که انسان های زحمتکش و مولد ثروت را اسیر دست مشی انگل های اجتماعی کرده است. در کشورهای یاد شده به هیچوجه قوانین عادلانه ای که به آنها عمل شود هم وجود ندارد که حداقل وقتی اعلم ها با اجحافات و ظلم و ستم بی حد مواجه می شوند بتوانند از آنها استفاده کنند. مسلماً اگر اعلم تا این درجه خود را بی دفاع و بدون پشتيبان نمی ديد، به خودکشی دست نمی زد.  (فيلم غم انگيز اشاره شده را می توانيد در اين لينک مشاهده کنيد http://www.ethiopianreview.com/content/37513

 

طبق بررسی هايی که توسط سازمان جهانی کار در رابطه با وضعيت زنان کارگر خانگی در ٤ کشور بحرين، کويت، لبنان و امارات متحده عربی انجام شده، مزد متوسط اين کارگران در لبنان ١٠٠ تا ٣٠٠ دلار و در امارات ١٥٠ تا ٢٠٠ دلار در ماه برآورد شده است که با توجه به ساعات طولانی کار و شرايط کار آنها بسیار ناچیز و  در حد بردگی ست. در اين کشورها، مزدی بابت «اضافه کاری» به اين کارگران که گاه تا ١٠1 ساعت در هفته کار می کنند، پرداخت نمی شود. آنها معمولأ همه روزهای ماه کار می کنند و برخی از آنها فقط يک يا دو روز در ماه تعطيل (و درواقع آزاد) هستند.

 

طبق گزارش کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل که معمولا تمام حقیقت را بیان نمی کند، بیش از ٤٠ درصد از کارگران خانگی بحرين، مورد آزار و تنبيه بدنی و ديگر خشونت ها منجمله تجاوز جنسی، قرار می گيرند. بطور مثال، بيش از ٥٠ درصد از کارگرانی که در کويت توسط سازمان جهانی کار مصاحبه شدند، اعلام کرده اند که صاحبکارها و واسطه هايشان آنها را تحت انواع خشونت های شديد منجمله تجاوز جنسی قرار داده اند. رفتار غیر انسانی ای که مناسبات ضد خلقی سرمایه داری، وقوع سیستماتیک آن را ممکن ساخته است.

 

طبق قانون «کفاله»،(یا کفالت) در اين کشورها، اگر کارگران، که اصولا فاقد ابتدایی ترین حقوق انسانی هستند، در واکنش به استثمار و وحشی گری صاحب کار، از محل کار خود، يعنی از خانه شکنجه گر شان فرار کنند، از آنجا که شکنجه گر یعنی همان صاحب کار درواقع ضامن و کفالت کننده آنها نيز بوده، این فرار به معنی رفتار خلاف قانون مهاجرت بوده و به بازداشت و استرداد کارگر به کشور زادگاهش منجر خواهد شد. بنابراين، ساختار کفاله درواقع معادل کار اجباری است و «قانون» شرایط را برای استثمار و اعمال تبعيض عليه کارگران، تسهيل می کند. طبق قوانين اغلب کشورهای خاورميانه، به خصوص چهار کشوری که در گزارش مزبور ذکر شده، در صورت فرار کارگران، پليس عکس آنها را در روزنامه ها منتشر می کند و هر کسی را هم که به کارگر فراری پناه داده، همراه با او زندانی خواهد کرد. بسياری از کارگران مصاحبه شده اعلام کرده اند که پس از فرار، وقتی که دستگير شده اند توسط پليس مورد شکنجه و آزار جنسی قرار گرفته اند. در یک گزارش گفته شده است که ١٩٠٠ نفر از کارگران خانگی عربستان سعودی در سال ٢٠٠٠ از خانه صاحب کارهايشان فرار کرده و اعلام کردند که در زمان دستگيری مورد آزار پليس قرار گرفته بودند و مزدهای پرداخت نشده اشان را هم هرگز دريافت نکردند. این رفتار شبیه برخی از جنایات ضد خلقی فاشیستها با قربانیانشان در اردوگاه های کار اجباری  
 است که نظام استثمارگرانه سرمایه داری اکنون در قرن بیست و یکم، با شعارهای «آزادی» و «دمکراسی» و «حقوق بشر» بار دیگر بطور نفرت آوری آن را درحق قربانیان خویش اعمال می کند.

 

تا آنجا که به نفس باصطلاح قراردادهایی که واسطه ها با کارگران مهاجر می بندند، این قراردادها، هيچگونه منافعی برای کارگران ندارند. اغلب آنها به شکلی تقلبی توسط واسطه ها تهيه شده و اکثر کارگران اطلاعی از محتوای قراردادها (که به زبان عربی نوشته شده و در زمان امضا توسط کارگران فهمیده نشده اند) ندارند. حتی درصورت وجود قرارداد قانونی هم، اغلب کارفرماها و واسطه ها اعتنايی به قانون نداشته و معمولأ چندين ماه از حقوق کارگران را پرداخت نمی کنند و آن را به عنوان کارمزد خود (به عنوان کفاله) برمی دارند. قانونی هم که به شکايت کارگران مهاجر رسيدگی کند، وجود ندارد. درواقع، در اغلب کشورهای عربی کارگران خانگی «کارگر» محسوب نشده و تحت پوشش  قانون کار قرار ندارند. علاوه بر آن، خانه صاحب کارهای آنها نيز، طبق قوانين اين کشورها «محيط کار» محسوب نشده و در صورت شکايت کارگر هم، نمی تواند مورد بازرسی قرار گيرد.

 

با بالا گرفتن رسوایی مربوط به جنایات و ستم های اعمال شده توسط سرمایه داران و کارفرمایان زالو صفت در حق کارگران خانگی در افکار عمومی، گردانندگان نظام سرمایه داری در سازمان ملل، در سال ۲۰۰۳ کنوانسیون بین المللی صیانت از حقوق کارگران مهاجر و اعضای خانواده اشان را در سازمان ملل متحد تصویب کردند. اما تاکنون از ميان کشورهای عربی، تنها مصر، لیبی، مراکش و سوریه به آن پیوسته اند. در اين رابطه، سازمان موسوم به ديده بان حقوق بشر اعلام کرده است که در اکثریت قریب به اتفاق کشورها «تلاشی» برای برسمیت شناختن حداقل حقوق انسانی کارگران خانگی صورت نگرفته است. دولتهایی هم که ظاهرا تلاش کرده اند تا با انجام اقدامات و تصویب مقررات ابتدایی و ناچیز،خود را حامی زنان کارگر نشان دهند،( برای این منظور به عنوان مثال در بحرين، مؤسساتی به عنوان «پناهگاه» برای اسکان دادن زنان کارگر آزار ديده در نظر گرفته شده)  نشانه و مدرکی از مفيد بودن و يا به اجرا درآمدن آنها وجود ندارد. بنابراين، اغلب اين تغييرات روی کاغذ باقی مانده و عملأ به خاطر تناقض با قوانين ارتجاعی حاکم، قدرت اجرايی ندارند. بيشتر اين قوانين روی کاغذ، به خاطر ساکت کردن انتقادات مجامع بين الملل و رعايت چهارچوب های «حقوقی» کشورهای غربی و جلب رضايت سرمايه گذاران غربی و مقررات فورماليته بازار سرمايه های مالی جهانی و یا اگر روشن تر گفته شود برای قانونی جلوه دادن استثمار وحشیانه کارگران و بستن دهان منتقدین  نوشته شده اند. 

 

تجربه تلخ و غم انگیز وضعیت کار و معاش کارگران خانگی و بویژه زنان کارگر نشان می دهد که تحت مناسبات ارتجاعی موجود و بازار وسیعی که این مناسبات برای استثمار شدید کارگران خانگی ایجاد کرده، جز با سرنگونی سيستم ظالمانه حاکم، تغييری واقعی در شرايط زندگی کارگران (از کارگران داخلی گرفته تا کارگران مهاجر و زنان کارگر خانگی) ايجاد نمی شود.

با بالا گرفتن خشم و نفرت عمومی از رفتار ضد کارگری و غیر انسانی سرمایه داران و کارفرمایان با کارگران خانگی، اخیرا «دیم حوری» نایب رئیس بخش خاورمیانه و آفریقای شمالی دیده بان حقوق بشر گفته است که: «در حالی که تعلیم کارفرمایان اهمیت دارد، برای ایجاد تغییرات پایا و حقیقی؛ کارفرمایان باید بدانند که تضییع حقوق کارگرانشان و پایمال کردن آزادیهای اولیۀ انسانی، بدون مجازات باقی نخواهد ماند.»

 

اما واقعيت اين است که امثال «ديم حوری»ها به روی خود نمی آوردند که تا زمانی که دولت ها و رژيم های سرکوبگر و ضدخلقی مورد حمايت امپرياليست ها و سازمان ملل اشان قرار دارند، و حتی توسط آنها بر اريکه قدرت نشانده شده اند، و تا زمانی که سرمایه داری به نیروی کار فوق العاده ارزان این دسته از کارگران نیاز دارد، هيچ قانونی و هيچ مجازاتی (که به خصوص قرار است توسط موسسات امپرياليستی اجرا شود) راه حل اساسی برای نجات کارگران و زحمتکشان نيست. جهت اثبات این واقعیت کافی است به عمق واقعه زیر توجه کنیم تا ببینیم که سرمایه داران تحت حمایب کدام قدرت حاکم به سرکوب و شکنجه کارگران می پردازند:

 

مدتی پيش فيلمی توسط شبکه «ای بی سی» آمريکا منتشر شد که نشان می داد چگونه ظلم و ستم و وحشيگری در کشورهای خليج فارس در ميان صاحبان قدرت (که با حمايت امپرياليست ها به قدرت رسيده و در قدرت مانده اند) بر علیه مخالفینشان شايع است. اين فيلم بطور مخفيانه از يک شاهزاده امارات به نام «شيخ عيسی بن زايد آل نهيان» پسر رئيس سابق امارات گرفته شده بود که او را در حال شلاق زدن، شوک برقی دادن و ريختن نمک روی زخم و خاک ريختن در دهان، و تجاوز به يکی از نوکران و عمال خود او نشان می داد.

 

وضعيت ناگوار کارگران مهاجر و قوانين ارتجاعی مهاجرت منحصر به کشورهای عربی نيست. در برخی از کشورهای پيشرفته اروپا و امريکا نيز، قوانين مهاجرت کارگران خانگی حتی نسبت به قوانين عمومی مهاجرت (که به اندازه کافی ارتجاعی و ضد مردمی هستند) ظالمانه تر می باشند و از خیلی جهات به قانون  ضد کارگری»کفاله» کشورهای عربی شبيه است. در این مورد می توان از شرایط صدور ويزايی که دولت کانادا به کارگران خانگی می دهد نام برد. این کارگران معمولأ از زنان کشورهای آمريکای جنوبی هستند و البته اخيرأ درخواست برای اخذ آن ویزا در ميان مهاجرين ايرانی نيز شايع شده. ویزای مزبور از طريق وساطت خانواده ای که کارفرمای آن کارگران است و يا شرکت خدماتی ای که آنها را برای خدمتکاری در خانه ثروتمندها استخدام می کند، گرفته می شود. اين کارگران خانگی می بايست پس از ٤ سال کارگری در کانادا به کشورشان بازگردند و مجددا از طريق شرکت های واسطه، تقاضای ويزای کار کنند. با اين شيوه، دولت کانادا از اقامت دائم دادن به اين کارگران معاف شده و درنتيجه در عین استفاده از نیروی کار ارزان و استثمار آنها،در هزينه هايی که شامل مهاجرين معمولی می شود، مانند مخارج دکتر و دارو و درمان و يا تحصيل کودکان مهاجرين، صرفه جويی می کند. در پی اخبار متعددی که در چند سال گذشته در رابطه با آزار و اذيت و تجاوز جنسی کارفرمايان به کارگران خانگی مهاجر، در رسانه های کانادا منتشر شد، دولت کانادا تحت فشار افکار عمومی مجبور شد که اصلاحاتی (هرچند ناکافی) در اين بخش از قانون مهاجرت ايجاد کند و آن را کمی شبيه به قانون عمومی مهاجرت نماید. با اين حال هنوز هم اين کارگران جزو تحت ستم ترين و بی حقوق ترين کارگران در کانادا هستند و برای حمايت واقعی از آنان بايد تفاوتهای قانونی که بين آنها و ديگر مهاجرين وجود دارند، به طور کامل برداشته شوند.  

 

وضعیت زندگی و کار کارگران مهاجر خانگی به مثابه بخشی از کل طبقه کارگر دنیا، انعکاسی از ماهیت ضد انسانی و استثمارگرانه نظام سرمایه داری در سطح جهانی ست. شرايط زندگی کارگران و زحمتکشان جهان، هر چه روشنتر چهره کريه سيستم سرمايه داری و ماهيت ظالمانه و سرکوبگر آن را برملا ساخته و بيش از پيش بر ضرورت سرنگونی اين سيستم ضدبشری مهر تأئيد می زند.

 

با بررسی مختصری که در اينجا در رابطه با زندگی زنان کارگر خانگی شد، می بينيم که چگونه زنان کارگر، تحت ستم ترين انسانها در اين جهان سرمايه داری بوده و طبقه سرمايه دار از طريق اعمال یکی از وحشیانه ترین انواع ظلم و ستم و استثمار بر آنها، جیب های خود را پر تر کرده و به قدرت اقتصادی خود می افزايد. از اين روست که در حال حاضر نيز، که تقاضا برای کار کارگران خانگی مهاجر در کشورهای خاورميانه همچنان روبه افزايش است، هيچ نشانه ای از بهتر شدن وضعيت آنها، نه در کشورهای محل تولدشان و نه در کشورهای مقصد ديده نمی شود. در نتیجه مبارزه برای بهبود وضعیت کارگران مهاجر و تضمین حداقل مطالبات انسانی و پژواک خواستها و صدای اعتراضشان یکی از وظایف هر نیروی انقلابی و آزادیخواه است.

 

سهیلا دهماسی

 

زيرنويس:

(١)سازمان جهانی کار «کارگر خانگی» را کسی می داند که در چهارچوب رابطه کارگر و کارفرما بطور تمام وقت به انجام کارهای خانگی (از قبيل نظافت خانه، نگهداری از کودکان و بيماران، آشپزی، خريد و يا حتی باغبانی و نگهبانی و ديگر نياز هائی از اين دست پرداخته و در ازای آن مزد دريافت می کند. سازمان جهانی کار کسانی را که بطور نيمه وقت و يا هر از گاهی از کودکان خانواده ای نگهداری می کند «کارگر خانگی» تلقی نمی کند. در حالی که این قشر یکی از پر جمعیت ترین اقشار کارگران خانگی تحت ستم می باشند.

 

 

 

درد است تحمل آن!

شیوع ایدز بین کودکان کار ۴۵ برابر بیشتر از دیگران می باشد
یک مددکار اجتماعی از نتایج تحقیقی در خصوص فراگیری بیماری ایدز در میان کودکان کار خبر داد که بر اساس این تحقیق میزان ابتلای کودکان زباله‌گرد و دستفروش به بیماری ایدز برابر با زنان ویژه است … 
**************
شیوع ایدز بین کودکان کار ۴۵ برابر بیشتر از دیگران می باشد

فرشید یزدانی در گفتگو با خبرنگار ایلنا اظهار کرد: حدود ۴/۵ درصد کودکان کار و خیابان به ویروسHIV آلوده هستند که این رقم ۴۵ برابر متوسط کشوری است و می‌تواند با شیوع این بیماری در میان زنان ویژه برابری کند.

عضو هیئت مدیره انجمن حمایت از حقوق کودکان، در بخش دیگری از این گفتگو با اشاره به نتایج پژوهش جدیدی که در مقاله‌ای توسط دکتر محرز ارائه شده است، گفت: کودکان در سنین بین ۱۰الی ۱۴سال و۱۵الی ۱۸سال بدلیل عدم توجه والدین شروع به استفاده مواد مخدر و مشروبات الکلی می‌کنند که بررسی‌ها نشان داده ۶۰ درصد از کودکان کار استعمال دخانیات را تجربه کرده‌اند که سیگار و سایر مواد دخانی را شامل می‌شود.

این فعال حقوق کودکان افزود: طبق این پژوهش ۲۰ درصد از کودکان کار تجربه استفاده از مواد مخدر را دارند و ۴۰ درصد نیز مشروبات الکلی را تجربه کرده‌اند.

یزدانی در ادامه پدیده کودکان کار را حاصل سیاست‌های کلان اقتصادی-اجتماعی دانست و تصریح کرد: رشد تورم و بحران‌های اقتصادی باعث فقیر‌تر شدن خانواده‌های ضعیف می‌شوند و این روند از مهم‌ترین عوامل ورود کودکان به بازار کار به شمار می‌روند.

او با بیان اینکه برای کاهش آسیب‌های اجتماعی کودکان کار ابتدا باید عوامل ورود این کودکان به بازار کار را نابود کرد، افزود: با وجود آنکه افزایش فقر به تبع بحران‌های اقتصادی حاصل سیاست‌های دولت است اما به نظر می‌رسد دولت دغدغه‌خاصی برای پوشش و ساماندهی اصولی و بلند مدت این کودکان نداشته باشد.

عضو هیئت مدیره انجمن حمایت از حقوق کودکان در خاتمه با اشاره به «طرح ساماندهی کودکان کار و خیابان» که در حال اجراست، گفت: متاسفانه نگاه انسانی در برخورد با این کودکان وجود ندارد و درباره ساماندهی این کودکان همان‌گونه تصمیم‌گیری می‌شود که در خصوص جمع‌آوری یا نصب مبلمان شهری برنامه‌ریزی می‌شود اما با این حال امیدواریم دولت هر چه زود‌تر برنامه‌ای دقیق و اصولی با نگاهی انسان‌محور برای حمایت از کودکان کار در نظر بگیرد.
ایلنا/ ۶ خرداد ۱۳۹۱

این مطلب را ارسال

 

 

 

 

 

زمستان ۱۳۶۰ سلول انفرادی. ۲۰ ساله هستم ماه هاست که از خانواده‌ام خبر ندارم. شنوائی یک گوشم را از دست داده‌ام. پاهایم حس ندارند،کمر درد و کلیه درد کشنده‌ای تاب و توانم را گرفته، بدنم رنجور و کوبیده است. راستش دیگر اهمیتی هم نمیدهم. ماه هاست که خودم را در آینه ندیده‌ام. هر چی‌ هست صدای فریاد و کشاکش بین بازجوها و هم بندیهاست. تنها صدای آشنا اینجا در شکنجه گاه سرود شب آخر زندگی‌  همزنجیری هاست که بدین وسیله وقتی‌ سحرگاهان به پای چوبه‌های دار و اعدام میروند طنین انداز میشود. وداع آخر… البته بعضی‌ها خاموش میروند. هرگز احساس این انسانها را  در این لحظات آخر درک نخواهیم کرد. با هر سرودی ستاره‌ای به پایین کشیده میشود. و من خطی‌ روی دیوار سلولم میکشم. گاهاً ترس و نگرانی بر من قالب میشود، ولی‌ به خودم میگویم نباید آنها بفهمند. منظورم بازجوها هستند. به یاد مادرم شکوفه و خواهرم پری سخت دلتنگم قطرات شور اشک را با شیرینی‌ یادشان مزمزه می‌کنم.  چشم بندی از دریچه به داخل سلول پرت میشود. آخرین قطرهٔ اشک در گوشهٔ چشمم که میفهمم کبود است خشک میشود، زود باش بزن به چشمت…ضربان قلبم شدید میشود، نوبت سرود خواندن من هم فرا رسیده است. صدای ضربان قلبمم را می‌شنوم، صدای پاهای دیگری را میشنوم . در اتاقی‌ متوقف می‌شویم. اسمها را چک میکنند، ببریدش، ۱۰ دقیقه بعد صدای رگبار گلوله هاست که نواختن سمفونی مرگ و خفقان را اعلان میدارد. این سمفونی مرگ در ۱۳۶۷ و ۱۳۸۸ برای خفه کردن  سرود آزادی فرزندان دلاور مادر شکوفه و خواهر پری برای چندمین بار نواخته شد. شغالان  جمهوری جهل و جنایت اسلامی مجریان و نوازندگان این سمفونی وحشتناکند. ساز‌های این سمفونی اما شکنجه،تجاوز، زندان،سنگسار،فقر،فحشا، ناعدالتی، کودک آزاری، خفقان و سرکوب است. تنها شغالان مرگ پرست و ضّد انسانیت جمهوری اسلامی و دشمنان آزادی و برابری و عدالت از این سمفونی لذت میبرند.

کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران به نام نامی‌ تمامی زندانیان سیاسی و تمامی جانباختگان جبهه‌ عدالت و آزادی و انسانیت از شما عزیزان و مخاطبان این فراخوان می‌خواهد که دست در دست هم سرود عشق و آزادی را، در تاریخ ۲۰ ژوئن ۲۰۱۲ ، در جهان طنین افکن سازید. بیایید تا صدای بی‌ صدایان  در قتلگاه‌ها و سیاه چالهای رژیم منفور جمهوری اسلامی باشیم. زندانیان سیاسی در ایران جواب مثبت شما را به این فراخوان به عنوان سرود همدردی و روزنهٔ آزادی و ناقوس مرگ جمهوری اسلامی تقدیر خواهند کرد. ما قول میدهیم صدای شما را متقابلا داخل زندانها ببریم.

زندانی سیاسی سابق و مسئول کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی در ایران

سرور کاردا sarvar Kardar

http://20juneiran.wordpress.com/

https://www.youtube.com/watch?v=vZE9VRRHTww&feature=player_embedded#!

http://www.youtube.com/watch?v=1jW9uFTcQ-o&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=a9OchLSwVoU&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=7jHSiOf_5WY&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=84je4M4fac4&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=GPptKEouSfo&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=3mhjFeaBpb8&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=4GEyI9mIK4M&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=6DBlNyyYPDM&feature=player_embedded

http://www.youtube.com/watch?v=F14lgY9Vaz0&feature=player_embedded

 

 

 

این خبر هم برای  شادی آنان  که مدتهاست دکه یی به نام جنگ وحمله  حتمی آمریکا و اسرایئل  به ایران باز کرده‌اند و میخواهند حتی اگر شده برای اثبات نظر خود این جنگ صورت پذیرد،  تا بگویند دیدید ما راست میگفتیم ؟!!!

 

 

ویژه خبرنامه گویا: آمریکا نگران حمله «قطعی» اسرائیل به ایران!

ویژه خبرنامه گویا – به گزارش خبرنامه گویا مقامات ارشد نظامی از اینکه اسرائیل طرحش برای حمله به ایران را به اطلاع آمریکا برساند مطمئن نیستند. به گزارش برخی از رسانه های اسرائیل، آمریکا در آستانه انتشار گزارش تازه آژانس بین المللی انرژی اتمی به دقت تحولات در ایران و اسرائیل را برای یافتن هرگونه تحرک نظامی زیر نظر گرفته است.

 

یکی از مقامات ارشد نظامی آمریکا به سی ان ان گفته است آمریکا نگران است که اسرائیل در حال آماده شدن برای حمله به ایران است. این مقام گفته است که آمریکا بشدت نگران احتمال حمله اسرائیل است و ارتش آمریکا به طور فزاینده ای تحرکات احتمالی نظامی در ایران و اسرائیل را زیر نظر گرفته است.

این مقام همچنین افزوده است که هرچند آمریکا قصدی برای حمله به ایران نداشته اما نگران است اسرائیل در صورت تصمیم به حمله به تاسیسات اتمی ایران، این کشور را مطلع نکند. برخی از تحلیلگران حمله به ایران را با توجه به دفاع هوایی «قوی و درجه یک» اش مشکل ارزیابی کرده اند.

 

به گزارش خبرنامه گویا گفته می شود این سیستم دفاعی کار را برای هواپیماهای جنگی IAF مشکل می کند. هرگونه حمله نظامی اسرائیل به ایران شامل هواپیماهای جنگنده و موشک های بالستیک خواهد بود.

به گفته مقامات نظامی، خلبانان هواپیماهای IAF باید برای رسیدن به ایران از فراز کشور سومی عبور کرده و به احتمال زیاد در آسمان سوختگیری کنند. این کار احتمال ردیابی آن ها را توسط رادارهای محلی بشدت افزایش می دهد. استفاده از هواپیماهای بدون سرنشین هم به دلیل فاصله زیاد و عدم امکان حمل تسلیحات مورد نیاز منتفی است.

 

در همین حال برخی ناظران بزرگنمایی اسرائیلی ها و آمریکایی ها از توان دفاع هوایی ایران را مشکوک و در راستای روش های جنگ روانی ارزیابی کرده می گویند آنها با این اظهارات قصد دارند ایران را هر چه بیشتر به دام انداخته تا به سخنان و اعمال تحریک آمیزش ادامه داده و زمینه جهانی برای حمله به خود را فراهم کند.

در خلال جنگ ایران و عراق، آمریکا از همین روش برای ترغیب ایران به استفاده از قایق های تندرو خود به ناوهای آمریکا استفاده کرد. کاری که نهایتا با حمله به هواپیمای مسافربری ایران به پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و صلح با عراق منجر شد.

بعضی از منابع دیپلماتیک که نخواستند نامشان فاش شود، به خبرگزاری ها گفته اند که آژانس انرژی اتمی گزارش تازه اش مدارک جدیدی در رابطه با طراحی مدل های کامپیوتری یک کلاهک هسته ای توسط ایران ارائه می کند.

ایران تمام جوانب برنامه اتمی خود را صلح آمیز می داند.

 

دوست عزیز، 
لطفآ خبر رسانی کنید.
با سپاس
 

اکبر کریمیان 

 

سالروز تولد جنبش سبز به تمامی آزادگان و آزاد اندیشان مبارک باد

فراخوان صدای موج سبز- جنبش سبز لندن بمناسبت ۲۲ – ۲۵ خرداد.
بیائید فریاد آزادگان خاموش باشیم!

جمهوری اسلامی ایران در ۳ سال گذشته با استفاده از تمام امکانات خود و با تکیه بر نیرویهای تبلیغاتی، مالی و نظامی به سرکوب همه جانبه جنبش آزادیخواهانه و دموکراتیک مردم ایران، موسوم به جنبش سبز، برخاسته است. مردم ایران در طول این ۳ سال با شکیبایی در برابر خشونت و جنایت‌های رژیم، لحظه ای از اعتراض دست برنداشته اند و به مبارزه خود ادامه داده اند. حرکت عظیم مردم که با شعار «رای من کجاست » آغاز شد، گرچه به دنبال سرکوب شدید و کشته شدن فرزندان ملت انجامید ولی موجب تکامل و رسیدن به اعتقاد اصلاح ناپذیری بودن نظام جمهوری اسلامی شد. شعار «رای من کجاست به شعار«مرگ بر اصل ولایت فقیه» تبدیل شد و از ان به شعار «دین از حکومت جداست» رسید. در این تکامل که از تجربه تاریخی ملت در سه دهه گذاشته شکل و تاثیر گرفته بود، به شعار «رفراندوم، رفراندوم»، خوستار حاکمیت مردم شدن، که با شعور و آگاهی از مرز سیاسی، ایدولوژی و اعتقادی جمهوری اسلامی گذاشته و بستر حکومت آزاد و دموکراتیک را در ایران بنا کردند.
در زندان‌های رژیم، هزاران تن از فرزندان مبارز و فداکار میهن با جسم و جان خویش به مقاومت و پایداری برخاسته اند, فرزندان شجاعی که با دردها و بیماری همچنان یاد و خاطره نداها، سهراب‌ها، فرزادها، شیرین‌ها، ترانه ها و فریاد آزادیخواهی ملت را زنده نگاه داشته اند. مقاومت یاران جنبش سبز، موسوی، کروبی، رهنورد و دیگر مدافعین آزادی و حقوق بشر که با مبارزه و پایداری خود تباهی و فساد رژیم ولایت فقاهتی را به جهانیان نشان دادند.
رژیم جمهوری اسلامی ایران با بر باد دادن ثروت‌ کشور و غارت آن به دست عوامل سرسپرده و با اتخاذ سیاست‌های خائنانه و نابخردانه، همکاری مخفیانه با کشورهای همسایه برای پیشبرد اهداف ضد ملی، دادن رشوه برای حفظ نظام به کشورهای چین و روسیه و مدیریت نابخردانه موجبات ورشکستگی اقتصاد ایران را فراهم آورده است. افزایش بیش از پیش تورم، بیکاری، افزایش بی رویه و سرسام آور واردات و هزینه ها و سقوط تولیدات داخلی نشاندهندی سیاست‌های اقتصادی ضد مردمی این نظام برای باقیماندن است.
همراه با مردم ایران، صدای موج سبز خواهان گذار از حکومتِ مستبد دینی و قوانین ولایتی فقاهتی آن و رسیدن به نظامی دموکراتیک بر مبنای جدایی دین از حکومت است و خواهان نظامیست که یکپارچگی ایران و شناسایی حقوق کامل و همه جانبه سیاسی, فرهنگی , اجتماعی و اقتصادی شهروندان در چهارچوب یک قانون اساسی دموکراتیک تضمین شده باشد.
صدای موج سبز-جنبش سبز لندن ، با برپایی تظاهرات در روز پنجشنبه ۱۴/۰۶/۲۰۱۲ مصادف با ۲۵ خرداد، از همه ایرانیان مقیم انگلیس دعوت میکند تا در سالگرد جنبش سبز آزادیخواه مردم ایران صدای حق طلبانه میلیون‌ها ایرانی را به گوش جهانیان برساند. در این روز با بزرگداشت یاد تمامی شهدا و جانباختگان راه آزادی و قدردانی از زحمات و رنج طاقت فرسای زندانیان سیاسی و جهت پایان دادن به دیکتاتوری و رسیدن به آزادی‌های فردی و اجتماعی چون آزادی بیان، عقیده، برابری حقوق زن و مرد، تامین حقوق اقوام و اقلیت‌های مذهبی، آزادی کلیه زندانیان سیاسی، لغو مجازات اعدام و برای تامین عدالت اجتماعی و پایان دادن به نظام استبداد دینی درایران در این تظاهرات شرکت نمایید.
بیایید در این روزهای ساخت و تاریک که بر ملت و کشور عزیزمان ایران حاکم و سایه افکنده با همبستگی و پشتیبانی از شجاعان در بند فریاد دانشجویان، کارگران و آزادگان و دردمندان در ایران باشیم و با صدای بلند فریاد برآوریم که خواهان نظام مردم سالار و جدا از دین هستیم

مکان: لندن- میدان پارلمان Parliament Sq
زمان: پنجشنبه ۱۴/۰۶/۲۰۱۲ ساعت ۳ تا ۵ بعد از ظهر

www.greenwavevoice.com
info@greenwavevoice.com
صدای موج سبز- Green Wave Voice:f
SMS: 00447580799132
m: 00447886662057

 

 

 
گفت وگوی سعید بهبهانی ( تلویزیون میهن)  با مسعود نقره کار در باره آزادی بیان، بیانیه سروش، روایت های شاهد جنایت های حکومت اسلامی …..و

 

http://www.youtube.com/watch?v=5HDOEL1Xy1E&feature=plcp

 

 

 

تلاش برای نجات حسین رونقی ملکی‌

دوستان،

خانم «هدر گوانتی» که استاد دانشگاهی در نیویورک است به دعوت ایران برای شرکت در کنفرانسی در بره «جنبش اشغال وال استریت» به ایران رفته و در برگشت از این کنفرانس کلی‌ از ایران تعریف کرده و گفته که هیچ «نقطه سیاهی» در کارنامه ایران ندیده است. من در پایین لینک صفحه فیسبوک او و همینطور ایمیل آدرس او را نوشته ام. لطفا به انگلیسی به او نامه ایمیل بزنید و داستان حسین رونقی ملکی‌ را برای او فاش کنید. ما نباید بگذرایم که تلاش‌های رژیم جمهوری اسلامی برای شست و شوی مغزی دادن به مخالفین سیاست‌های آمریکا ثمر دهد و آنها به بهانه مخالفت با آمریکا، از رژیم ایران دفاع کنند. دوستانی که انگلیسی بلد نیستید لطفا فقط اسم حسین رونقی ملکی‌ را به انگلیسی در گوگل تایپ کنید و یکی‌ از مقاله‌های انگلیسی را از آنجا کپی‌ و در ایمیل خود پیست کنید. این کمترین کاری است که می‌‌توانیم برای نجات جان حسین که سلامت خود را برای مبارزه با سانسور در جمهوری اسلامی به خطر انداخته است بکنیم

  عزیزان  کمتر از ۲ هفته تا ۲۰ ژوئن روز جهانی‌ مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی باقی‌ مانده است. جانباختگان سالهای ۱۳۵۷، ۱۳۷۰،۱۳۶۷،۱۳۶۰ و ۱۳۸۸ و همچنین سربداران ۳ سال اخیر در ایران همراه با صدها زندانی سیاسی و عقیدتی  که در سیاهچالهای جمهوری اسلامی با مرگ تدریجی‌ دست و پنجه نرم می‌کنند تاریخ سازان بی‌ بدیل عصر ما هستند. آنان درگیر مبارزه‌ای شدند که در یک طرف آگاهی‌، مسئولیت و عشق و انسانیت و در طرف مقابل جهل و نادانی‌ و جنایت قرار داشت. جنگی اعلان نشده که با پرچمداری و با تولد آفت نامیمون  جمهوری قتل و جنایت خود را به بخش بزرگی‌ از جوامع انسانی‌ در قرن حاضر با پرچم اسلام سیاسی تحمیل کرد. میلیونها انسان بیگناه در زندانی بزرگ به پهنای ایران به گروگان گرفته شده‌اند. آنان پدران،مادران، خواهران و برادران و فرزندان ما هستند. آنان در خط مقدم مبارزه هستند چه بخواهند و چه نخواهند. بهترین شاهد ادعای من قتل وحشیانهٔ ندا آقا سلطان میباشد. میلیونها انسان با دیدن این صحنه فجیع گریستند. من و شما هم همینطور… آیا فراموش کرده ایم؟ ۲۰ ژوئن روز جهانی‌ مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی بخشی از صحنه مقابله با قاتلان بیرحم ندا و معلم فرزاد،ترانه موسوی، و هزاران فرزند به خون خفته دیگر میباشد. در ۲۰ ژوئن ۲۰۱۲ ما صدای بی‌ صدایان در سیاه چال‌های جمهوری اسلامی و صدای سربداران از دست رفته در طول ۳۳ سال تیرباران،حلق اویز کردن، سنگسار و شکنجه خواهیم بود. به ما بپیوندید  

 

http://www.youtube.com/watch?v=7jHSiOf_5WY

 

PARTICIPATING CITIES, EVENT DAY DETAILS

ليست برنامه ها در شهرهاى مختلف

PETITION SIGNING     طومار حمايتى را امضا كنيد

 

 

 

 

— 

——————–
http://20juneiran.wordpress.com

http://20juneiran.wordpress.com
 
Join us on  20 June 2012 در روز جهانى در حمايت از زندانيان سياسي  شركت كنيد

 

 

 

شرح حال هادی خرسندی

 

         طنز نویس ایرانی هادی خرسندی در کودکی به دنیا آمد، از مادری حامله و
پدری پشیمان.  به علت اختلافات سنتی بر سر نامگذاری نوزاد و نیز مرگ و میر
زیاد بین اطفال – اطفال ایرانی مخصوصاً- موقتاً نامی روی او نگذاشتند و اهل
خانۀ ما او را «این» صدا می­کردند.  اما «این» در عین گمنامی با سماجت زنده
ماند و سرانجام با شناسنامۀ برادر بزرگترش، زنده یاد مرحوم سید هادی، که دو
سال پیش از او به دنیا آمده و در یک سال بعد خودکشی کرده بود، به مدرسه رفت.
هادی در خردسالی عموی خود را از دست داد و در نتیجه تحت تعلیم و تربیت پدر
خویش قرار گرفت.  وی از همان کودکی به فراگیری علم و دانش و سواد بی­علاقه
بود.  سرانجام دوران شش سالۀ ابتدایی را درمدتی کمتر از نُه سال به پایان
رساند.  به درس جغرافی بی­توجه بود ولی در عوض از تعلیمات دینی بدش
می­آمد.  در تاریخ از نیاکان باستانی، به ویژه هوخشتره، می ترسید و در هندسه
از اسم ذوزنقه خنده­اش می­گرفت.  خلوص نیت کودکانۀ او در نوباوگی همراه با
آشنایی با مذهب باعث شد که شبهای بسیار تا سحر به درگاه خدا و پیامبرانش نیایش
کند که دور او را خط بکشند.
با حادث شدن انقلاب اسلامی، خرسندی به طرفداری از چپ­های انقلابی از مذهبیون
حمایت کرد.  وی با شعار «رهبر ما لنین بود؛ شهید راه دین بود» به صفوف
فشردۀ  انقلابیون پیوست به طوری که نزدیک بود سر صف برسد که اعدامش کنند.  از
آنجا که می گویند انقلاب فرزندان خود را می خورد، هادی همان اوائل برای
جلوگیری از سوء هاضمۀ انقلاب از فرزندی آن استعفا داد و خود را کورتاژ نمود.
در سال اول انقلاب، خرسندی یک پیراهین آستین کوتاه به یک دوست انقلابی هدیه
داد.  با اینکه آستینهای پیراهن چندان هم کوتاه نبود و به رواج بی­ناموسی ربطی
نداشت و نشانۀ  رابطه با آمریکا و صهیونیسم بین المللی هم نبود، تحت تعقیب
قرار گرفت. بنابراین، خرسندی شبانه توسط قاچاقچی -آن هم قاچاقچی مواد مخدر- به
پاکستان فراری شد.  از آنجا برای رفتن به بنگلادش چهار ساعت زیر زغال های یک
کامیون مخفی بود.  پس از رسیدن به مقصد وقتی دید مردم فارسی صحبت می کنند،
متوجه شد به میهن عزیزش برش گردانده اند.  وی باقی موجودی خود را برای رفتن به
ترکیه، به قاچاقچیان داد.  در مقصد وقتی خاطرش جمع شد که مردم ترکی حرف می
زنند، تا چند روز متوجه نبود که او را در اردبیل پیاده کرده اند.  این رباعی
را در راه ترکیه سروده:
فرزند غمین انقلابی، هادی
لب تشنه به دنبال سرابی، هادی
می­سوزی و هی به دور خود می­چرخی
در غربت خود عین کبابی، هادی
خرسندی از اردبیل ابتدا به بریتانیا و سپس به انگلستان و از آنجا به یونایتد
کینگدام رفت و پس از مدتی که متوجه شد اینها همه­اش یک کشور است، برای همیشه
آنجا را ترک کرد و به لندن کوچ نمود.
در خارج از کشور، خرسندی با دقت و از نزدیک دخالت انگلیسها را در امور داخلی
ایران زیر نظر گرفت و به همین دلیل تحت تعقیب بود، به طوری که پلیس لندن چند
بار او را به بهانۀ رانندگی در حالت مستی بازداشت کرد.  در حالی که او نیز
مانند بقیۀ هموطنانش وقتی مشروب خورده باشد، بهتر رانندگی می­کند.
در سالهای اول در لندن، هادی که هنوز رشتۀ دیلیوری پیتزا را فرا نگرفته بود،
حقوق بگیر شرکت معتبر سوشال سیکیورتی بود، اما پس از مدتی به هنگام دیلیوری
پیتزا توسط یکی از هموطنان تیزهوشش شناسایی شد و از شرکت سوشال سیکیورتی
پاکسازی گردید.  متأسفانه کوششهای کشور میزبان برای برگرداندن او به کشورش
هنوز ناموفق بوده است.  رئیس هواپیمائی انگلیس به خبرنگاران گفت: «ما برای
بازگشت خرسندی به ایران بلیط مجانی به او پیشنهاد می­کنیم ولی او اصرار دارد
پول بلیط را نقد بگیرد.»
وی در جوانی برای بلند قد شدن به بسکتبال پرداخت ولی متأسفانه نتیجۀ معکوس
گرفت و چند سانت کوتاهتر شد.  ورزش دیگری که خیلی به آن علاقه دارد، وزنه
برداری است ولی می­گوید «سنگین است.»  از سازهای موسیقی هادی بیش از همه به
نواختن ویولون سل علاقه دارد، ولی پزشک معالجش بزرگتر از کمانچه به او اجازه
نمی­دهد.
از نظر مذهبی، خرسندی به همۀ کتب آسمانی اعتقاد دارد و مواظب است روی سرش
نیفتند.  مرام سیاسی خرسندی کمونیسم مایل به سرمایه ­داری بر اساس توزیع
عادلانۀ ثروت بین ثروتمندان و توزیع عادلانۀ فقر بین فقرا و توزیع عادلانۀ
تانک بین جنایتکاران و  توزیع عادلانۀ وایاگرا بین تجاوزکاران است.
از لحاظ لیاقتهای فردی، خرسندی در جوانی موفق شد از ارتش شاهنشاهی ایران که
هفتمین ارتش پرقدرت دنیا بود برگ معافیت از خدمت وظیفه بگیرد.  کوشش او برای
صاف نشان دادن کف پایش باعث شد که پای او هرگز به حال اول برنگردد.  کتابهایی
که هادی در دست انتشار دارد عبارت است از:
– خودآموز فوتبال مکاتبه ای و دیگر کتاب تدریس آشپزی به خانم رزا
منتظمی.  شاعر مورد علاقۀ او راجرز کوپر بازرگان بریتانیایی است که در زندان
اوین شعرهای امام خمینی را به انگلیسی ترجمه کرد و دیوانه شد.  و دیوانۀ مورد
علاقۀ او هم همین راجرز کوپر است.
هادی از غذاها به صبحانه، ناهار و شام و افطار و سحری و کله پاچۀ بعد از اذان
سحر علاقۀ خاصی دارد.  یکی از دلخوشی های او و علت اقامتش  در لندن مراقبتش از
استوانۀ تاریخی کورش کبیر در بریتیش میوزیوم است.  او با علاقۀ خاصی هر هفته
به استوانه سر زده و یک بار به نگهبان موزه گفته «بدهید ببرم خانۀ خودمان
مواظبش باشم.»
شخصیت تاریخی محبوب او پرشانا خواهر زیبا و لوند خشایار شاه و شخصیت تاریخی
مورد حسادت او شوهر پرشانا می­باشد. از سیاستمداران حاضر هادی تا چند سال پیش
به محمد مصدق علاقه­ مند بود ولی اخیراً از هیلاری کلینتون بیشتر خوشش می­آید.
روزنامه­ نگاری را خرسندی از روزنامۀ دیواری مدرسه آغاز کرد که به علت خراب
شدن دیوار اولین روزنامه­ اش در زیر خروارها خاک توقیف شد.  او از آن زمان در
جستجوی دیواری محکم تر به کشورهای بسیاری سفر کرده است و پاسپورتی به رنگ
آسمان آبی وطن دارد که نوشته­ اند به همه جا می­توانی سفر کنی الا به
ایران.  هادی در آرزوی روزی است که بتواند به کشور خود پناهنده شود.  او به
امید روز رهایی یک جفت پیراهن آستین کوتاه هم خریده است.  خرسندی که به امید
سقوط رژیم سلطنت یک گوسفند نذر امامزاده قاسم کرده بود، اکنون برای سقوط
جمهوری اسلامی چند گله گاو و گوساله نذر شاهچراغ کرده است.

 

 

 

mazanan- ما زنان

http://mazanan.com/?p=24638

خواستار رسیدگی کمیسر ویژه سازمان ملل به وضعیت نرگس محمدی
بیش از چهار صد نفر از فعالان و حامیان جنبش زنان ایران طی نامه ای به خانم ناوی پیلای، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل درخواست کرده اند تا هرچه سریعتر و جدیتر به وضعیت بغرنج نرگس محمدی فعال حقوق بشر و نایب رییس کانون مدافعان حقوق بشر رسیدگی شود.

*****

بیش از چهار صد نفر از فعالان و حامیان جنبش زنان ایران طی نامه ای به خانم ناوی پیلای، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل درخواست کرده اند تا هرچه سریعتر و جدیتر به وضعیت بغرنج نرگس محمدی فعال حقوق بشر و نایب رییس کانون مدافعان حقوق بشر رسیدگی شود.

متن نامه به شرح زیر است:

سرکار خانم پیلای، کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد

ما جمعی از فعالان و حامیان جنبش زنان ایران، به استحضار جنابعالی می‌رسانیم که خانم نرگس محمدی فعال حقوق بشر و نایب رئیس کانون مدافعان حقوق بشر، بیش از دو ماه است که به دست نیروهای امنیتی بازداشت شده و طبق اظهارات مسئولان امنیتی برای گذراندن ۶ سال حبس روانه زندان شده است. خانم نرگس محمدی در سال ۲۰۱۰ در زندان به بیماری عصبی فلج عضلانی مبتلاشده و نیازمند رسیدگی ویژه پزشکی است. خانواده ایشان در ملاقات اخیری که روز ۲۵ می‌۲۰۱۲ با وی داشته‌اند، وضعیت جسمی این فعال حقوق بشر را بسیار نگران کننده گزارش کرده‌اند. در آن ملاقات خانم نرگس محمدی، قادر به راه رفتن نبوده است. به طوری که وی را روی یک صندلی نشانده و ۴ نفر صندلی ایشان را به سالن ملاقات حمل کرده‌اند. وی براحتی قادر به تکلم نبوده و فرزندان خردسالش بشدت از وضعیت مادرشان متاثر و غمگین شده‌اند. خانم نرگس محمدی به دلیل مقاومت در مقابل پیشنهادات غیر قانونی مبنی بر همکاری با ماموران اطلاعات از جمله اعتراف علیه کانون مدافعان حقوق بشر و علیه خانم شیرین عبادی رئیس این کانون و برنده جایزه صلح نوبل، به شدت تحت فشار قرار گرفته است. خانم نرگس محمدی بر خلاف قوانین ایران بعد از چند روز که در زندان تهران بودند به زندان زنجان تبعید شدند تا بقیه دوران محکومیت خود را درزندان شهرستان دیگری که شرایط و امکانات مناسبی ندارد سپری کند. در زندان زنجان ایشان در بند زندانیان عادی نگهداری می‌شود. مجموعه این موارد سبب فشار مضاعف و بد‌تر شدن وضعیت جسمی وی شده است. ما جمعی از فعالان و حامیان جنبش زنان ایران، با ابراز نگرانی از وضعیت ایشان اعلام می‌داریم نرگس محمدی طبق آیین نامه زندان‌ها باید برای مداوا، از مرخصی استعلاجی استفاده کرده و پس از بهبودی کامل باید در زندان تهران که محل وقوع جرم ادعایی دادستان است و محاکمه نیز در آن شهر صورت گرفته است و محل سکونت وی نیز در آنجا بوده، محکومیت خود را سپری کند. در انت‌ها توجه شما را به عدم استقلال قوه قضاییه و نفوذ ماموران امنیتی در امر دادرسی جلب می‌کنیم. سرکار خانم پیلای، نرگس محمدی یکی از سرمایه‌های اجتماعی میهن ماست که چنین بیمار درزندان زنجان که فاقد امکانات پزشکی و درمانی است زندانی شده است. ما به عنوان جمعی از فعالان وحامیان جنبش زنان ایران، نگرانی شدید خود را از وضعیت بحرانی سلامتی نرگس محمدی به اطلاع جنابعالی می‌رسانیم و از شما به عنوان مقام کمیساریای عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد تقاضا داریم که در جهت آزادی این فعال حقوق زنان وحقوق بشر اقدام جدی مبذول فرمایید. با احترام

اسامی امضا کنندگان:

فعالان جنبش زنان

آذر مهلوجیان، آرش نصیری اقبالی، آزاده خسروشاهی، آزاده دواچی، آزاده فرامرزیها، آزیتا رضوان، آسیه امینی، امید کوهى، امیر رشیدی، انسیه سلمانی، آیدا سعادت، آیدا قجر، بهارا بهروان، بهرام عباسی، پرتو نوری علا، پرستو اله یاری، پرستو فروهر، پرویز داورپناه، پروین اردلان، پروین بختیارنژاد، پروین شاهرخی، پریسا کاکائی، پوران ریاضتی، پویا عزیزی، ترانه امیرتیموری، توران ناظمی، جلوه جواهری، جمیله نیرومندی، حمید صدر، حمیده نظامی، خدیجه مقدم، درسا سبحانی، دکتر ژاله گوهری نایینی، دلارام علی، رضوان مقدم، روجا بندری، روحی شفیعی، روشنک آسترکی، روناک نصیری، رویا صحرایی، رویا کاشفی، زهره اسدپور، زیبا میرحسینی، زینب پیغمبرزاده، ژاله طالب حریری، ژیلا افتخاری، ژیلا شریعت پناه، ژیلا گلعنبر، سپیده فارسی، ستاره آسمانی، سحر دیناروند، سحر مفخم، سعیده سهرابی، سمیه رشیدی، سهیل پرهیزی، سهیلا وحدتی، سوده راد، سوسن طهماسبی، سوفیا صدیق‌پور، سونیا عوض‌پور، سیاوش عابدیان، سیما بختیاری، سیمین نصیری، شعله زمینی، شقایق کمالی، شهاب‌الدین شیخی، شهره ایرانی، شهلا عبقری، شهین دوستدار، شیرین عبادی، شیما فرزادمنش، شیوا نظرآهاری، صبا واصفی، صدیقه فخرآبادی، صدیقه وسمقی، طاهره برجیس، عاطفه گرگین، عشا مومنی، عصمت بهرامی، عفت ماهباز، علی عبدی، فاطمه حقیقت جو، فاطمه رضایی، فاطمه فرهنگ خواه، فرح شیلاندری، فرح کمانگر، فرزانه روستایی، فرزانه عظیمی، فرزانه قربانی، فریبا داودی مهاجر، فریبا محققی، فیروزه مهاجر، کاوه رضائی شیراز، کاوه کرمانشاهی، کیکاوس عباسی، گلبهار شریفی، گلرخ جهانگیری، گیتی پورفاضل، لیلا اسدی، لیلا صحت، ماریا رشیدی، محبوبه حسین‌زاده، محبوبه عباسقلی‌زاده، مرضیه بخشی‌زاده، مریم اکبری، مریم حکمت شعار، مریم رحمانی، مریم زندی، مریم میرزا، مژگان ثروتی، مسعود شب افروز، ملیحه محمدی، منصوره بهکیش، منصوره شجاعی، منوچهر لرستانی، منیره کاظمی، منیژه مرعشی، منیژه ناظم، مهدخت صنعتی، مهدیه فراهانی، مهرانگیز کار، مهرنوش اعتمادی، مهری جعفری، مهشید راستی، مهناز بدیهیان، مهناز پراکند، میترا آریان، میترا میرزازاده، میهن جزنی، نازی عظیما، ناهید جعفری، ناهید خیرابی، ناهید کشاورز، ناهید میرحاج، ناهید نصرت، ندا فرخ، نرگس توسلیان، نرگس محمدی، نسرین بصیری، نسیم سرابندی، نگار سماک‌نژاد، نوشین شاهرخی، نوشین کشاورزنیا، نوید زاهدی، نوید محبی، نیره توحیدی، الهام قیطانچی، الهه امانی، وریا بوداغی، ویدا حاجبی، ویکتوریا آزاد

حامیان

ابوالفضل (پویا) جهاندار، احترام عبدوست، احسان بداغی، احسان بشیرگنجی، احمد آزاد، اردوان ارشاد، ارشاد علیجانی، اسفندیار طبری، اسماعیل خطایی، اسماعیل زرگریان، اشرف حبیبی، اشکان فرید، اصغر نصرتی، افخم دیویس، اقبال اقبالی، اکبر دوستدار، اکبرزینالی، اکرم نادری، اکرم نقابی، امید پورمحمد علی، امیر صحتی، آذر یغمایی، آراز فنی، آری ملک، آزاد مرادیان، آزاده تهرانی، آسیه رجب‌زاده، آنا پاک، بابک ایماز، البرز دماوندی، بهرام پرتوی، بهزاد کریمی، بهمن امینی، بهمن نیرومند، بهنام صارمی، بیژن افتخاری، بیژن باقری، بیژن پیرزاده، بیژن مهر، پاپاستاتی بونیتا، پارسیان ملک، پروانه راد، پروانه وحیدمنش، پرویز مختاری، پروین شطی، پروین کوه گیلانی، پروین کهزادی، پروین ملک، پری شورابی، پریچهر افخمی، پریچهر نعمانی، پوران ابراهیمی، پوران کریمی، پولات هافمن، تراب مستوفی، جمشید خون جوش، جمشید طاهری‌پور، جمیله ناهید، جواد جواهری، جهانگیر لقایی، حسن بهگر، حسن زارع‌زاده اردشیر، حسن شریعتمداری، حسن کلانتری، حسن نایب هاشم، حسن یوسفی اشکوری، حسین دولت آبادی، حسین رفسنجانی، حسین علوی، حمید اکبری، حمید غفاری، حمید کوثری، حمید مافی، حمید نوذری، حمیدرضا مسیبیان، خسرو خسروی، خسرو گودرزی، خیرالله فرخی، داریوش دانش، داریوش رضایی، داریوش مجلسی، داریوش مقدم، داریوش وثوقی، داوود نوائیان، دکتر مختاری، رضا اغنمی، رضا جعفربان، رضا چرندابی، رضا سیاووشی، رضا علیجانی، رضا فانی یزدی، رضا هیوا، زهرا حسین‌زاده، زهرا شاهین، زینت کشورزاده، ژاکلین هوبرت، ژیلا جمالی، ژیلا مهدویان، ساحل سیستانی، سجاد ویس مرادی، سحر دیناروند، سراج میردامادی، سعید پیوندی، سعید شروینی، سلماز مقدم، سلمان سیما، سوسن ایزدی، سوسن یزدانی، سهراب بهداد، سهراب رزاقی، سیروس زارع‌زاده اردشیر، شاهین انزلی، شاهین پویا، شریفه بنی هاشمی، شکوه جوادیان، شهرام تهرانی، شهرزاد سپانلو، شهره حسنی زا ده، شهره عاصمی، شهریار آهی، شهلا بهاردوست، شهناز بیات، شهناز نیکبخش، شیرین دخت نورمنش، صدیقه شکری، صدیقه مقدم، صفوی، طلعت یگانه تبریزی، عباس اسدیان، عباس خرسندی، عباس رحیمیان، عزیز کرملو، عسل پیرزاده، عشرت بستجانی، علی ابراهیمی، علی افشاری، علی اکبر موسوی (خوئینی)، علی شاکری؛ علی صمد، علی فروزنده، علی ماهباز، علی مختاری، عیسی علوی، فاطمه خانی، فاطمه مقدم، فرزانه قربانی، فرزین بستجانی، فرشید یاسائی، فرشید فاریابى، فرهاد صدقی، فرهنگ رضایی، فریبا امینی، فریبا روستایی، فریبا عطائیان، فریبا فرنوش، فرید اشکان، فرید مهران ادیب، فریده یزدی، فیروزه محمودی، کاظم علمداری، کاوه هامونی، کاویان میلانی، کریم شامبیاتی، کمال ارس، کورش افطسی، کوروش صحتی، کوروش فرزین، کیان امانی، کیانوش سنجری، گلبهار شریفی، لی ابراهیمی، گودرز اقتداری، لیلا سیف اللهی، ماکان اخوان، مجید تمجیدی، مجید محمدی، محترم گل بابایی، محسن حیدریان، محسن‌نژاد، محمد اولیایی فرد، محمد برقعی، محمد بهبودی، محمد حسین یحیایی، محمد صادق ربانی رانکوهی، محمد علی مهرآسا، محمد نجف‌زاده، محمد نصیری، محمد واجدی، محمود مهران ادیب، مرتضا ضیابری، مرتضی کاظمیان، مرسده محسنی، مریم عطاریه، مریم فاروقی، مریم محمد‌زاده، مریم موذن‌زاده، مریم نجفی، مزدک عبدی‌پور، مسعود سفیری، مسعود فتحی، معصومه ضیاء، ملیحه ذهتاب، ملیکا محمدی، منصوره فتحی، منوچهر فاضل، منوچهر محمدی، منیره برادران، مهدخت صنعتی، مهدی خرازی، مهدی سعیدپور، مهدی فتاپور، مهدی نوذر، مهدیه صالحپور، مهران جراح لایق، مهران جلیلوند، مهسا بختیاری، مهناز پراکند، مهناز دلاگیوانا، میترا ابراهیمی، میترا نجفی، میثاق پارسا، میر حمید سالک، میلاد ملک، مینا نیک، میهن جزنی، نادر فیروزی، نادره حسینی، ناصر پاکدامن، ناصر شعبانی، ناهید بارور، نریمان مصطفوی، نگار رهبر، نیما راشدان، نیما هاتفی، نینا صادقی، وهاب انصاری، هادی کحالزاده، هادی یار هدایتیان، همایون مهمنش، الهه گلکار، یادی دلاویز، یادی قربانی، یاسر معصومی، یاور خسروشاهی، یداله کوچکی دهشالی، یوسف عزیزی بنی طرف، یوسف کریمی

گروه ها و سازمان های حامی

کمیته دفاع از زندانیان سیاسی ایران-برلین انجمن حقوق بشر و دموکراسی هامبورگ سایت صدای مردم کمیته گزارشگران حقوق بشر حامیان مادران پارک لاله وین حامیان مادران پارک لاله -فرانکفورت حامیان مادران پارک لاله اسلو – نروژ حامیان مادران پارک لاله – لس آنجلس -ولی حامیان مادران پارک لاله – نورنبرگ حامیان مادران پارک لاله – دورتموند حامیان مادران پارک لاله -کلن حامیان مادران پارک لاله -هامبورگ حامیان مادران پارک لاله – ایتالیا حامیان مادران پارک لاله – ژنو – سویس

تغییر برای برابری

۲۲ خرداد ۱۳۹۱

این مطلب را ارسال کنید:

 

 

 

 

 

بیش از ۸۹ درصد شاغلان کشور با قرارداد موقت کار میکنند
کارگران از شرایط کنونی قراردادهای موقت ناراضیاند و بزرگترین اشکال قراردادهای سفید امضاء، پایمال شدن حقوق شرعی و قانونی کارگران است؛ چون هر زمان و به هر دلیل که کارفرما بخواهد میتواند بدون پرداخت مزد و مزایای قانونی با کارگران تسویه حساب کند.

******************

بیش از ۸۹ درصد شاغلان کشور با قرارداد موقت کارمی کنند

کارگران از شرایط کنونی قراردادهای موقت ناراضی اند و بزرگترین اشکال قراردادهای سفید امضاء، پایمال شدن حقوق شرعی و قانونی کارگران است؛ چون هر زمان و به هر دلیل که کارفرما بخواهد می تواند بدون پرداخت مزد و مزایای قانونی با کارگران تسویه حساب کند.
اصغر برشان، یک فعال کارگری در اصفهان، در این زمینه به ایلنا گفت که رعایت حداقل مزد و مزایای کارگران یکی از اساسی ترین اصول و موازین قانون کار است، اما در حال حاضر کارگران مجبور می‌شوند با امضای قراردادهای سفید امضاء از حق و حقوق اولیه خود چشم پوشی کنند تا بیکار نمانند.
وی روند رو به رشد جایگزینی این گونه قراردادها با توافقات قانونی را زنگ خطری در افزایش نابسامانی های بازار کار دانست و گفت: تشکل های کارگری و کارفرمایی هم در مراجع حل اختلاف، با ارائه مستندات صوری اما قانونی مکتوب که در قرارداد سفید امضاء قید شده، قابلیت دفاع از نیروی کار را ندارند.
به گفته وی، پرونده «ساماندهی قراردادهای موقت کار» در سالهای گذشته بارها و بارها از اولویت و دستور کار مجلس خارج شده یا به بهانه اصلاح قانون کار به تعویق افتاده است.
برشان همچنین اظهار داشت که اگرچه آمارهای رسمی در سالهای گذشته حکایت از قرارداد موقتی بودن بیش از ۸۹ درصد شاغلان کشور داشت، با توجه به بازنشستگی قانونی، بازنشستگی پیش از موعد، ۱۵ سال و شغل های سخت و زیان آور نیروهای مستمر، اکنون کار به جایی رسیده که باید به دنبال کارکنان غیر موقت در بازار کار گشت.

شهرزادنیوز ـ ۲۰ خرداد ۱۳۹۱

این مطلب را ارسال کنید:

 

 

 

 

 

 

mazanan- ما زنان 

 زندگی سگی‹s photo.

سرت را روی پاهای من بگذار…
ما از روز اول…
با خدای مردم شهر…
غریبه بودیم……!

ஜ۩۞۩ஜ
امیــــــــــر

آزادی . . . .
سرت را روی پاهای من بگذار…
ما از روز اول…
با خدای مردم شهر…
غریبه بودیم……!

ஜ۩۞۩ஜ
امیــــــــــر

 

 

 

 

 

 

 

 

مزدک بامدادان

نگاه مارکسیسم ارتدکس ایرانی به جنبشهای اجتماعی باستان

سهيل آصفى
«فرد انسان در تاريخ طبيعت و در تاريخ خود، زمان و مكان بسيار ناچيزى را اشغال مى كند و عملش در برابر عمل طبيعت و عمل بشريت تاريخ در مقياس كوچكى است. او زندانى محيط طبيعى و تاريخى است. او كيست؟ كجايى است؟ چه اندازه عمر مى كند؟ به كدام زمره يا طبقه تعلق دارد؟ سجايا و مختصات جسمى و روحى او چگونه است؟ به چه زبانى سخن مى گويد؟ چه رويداد هاى مساعد يا نامساعدى در زندگى كوتاهش رخ مى دهد؟ در چه دوران از سرگذشت جهان و بشر به سر مى برد؟ چه ميدانى براى عمل (و چگونه عملى) به دست مى آورد و پرسش هاى بسيار ديگر… كه او نمى داند، و كسى نمى داند و او در تاريكى گام برمى دارد….» (احسان طبرى) 

سخنان فوق از احسان طبرى ماركسيست ارتدوكس ايرانى است كه با همين نگاه جنبش هاى ايرانى از جمله جنبش مزدك را تحليل و بررسى كرده است. طبرى درباره مزدك بامدادان و جنبش او در كتاب «برخى بررسى ها درباره جهان بينى ها و جنبش هاى اجتماعى ايران» به سرچشمه هاى مختلف ايرانى، عرب، سوريايى، بيزانسى و … رجوع مى دهد و معتقد است كه با استفاده از اين منابع مى توان پيرامون اين مقوله اطلاعات ذى قيمتى را به دست آورد.

او همچنين به آثار مشهور «تاريخ الرسل و الملوك» نوشته مورخ معروف ابوجعفر محمد بن جرير طبرى، «يتيمه الدهر» نوشته ابومنصور ثعالبى، «مروج المذهب» مسعودى، «ملل و نحل» نوشته ابوالفتح محمد بن عباس شهرستانى، «سياست نامه» خواجه نظام الملك و سرانجام «شاهنامه» شاعر بزرگ پارسى زبان سرزمينمان، حكيم ابوالقاسم فردوسى طوسى اشاره مى كند و معتقد است كه همگى اين آثار، اطلاعات گرانبهايى را درباره محيط تاريخى جنبش مزدك و خود اين مرد انقلابى و آئينش به دست مى دهند. او خاطر نشان مى كند كه منبع اولى شاهنامه كتاب پهلوى «خداينامه» بوده و نيز سياست نامه كه به احتمال قوى مطالب خود را درباره مزدك از كتاب پهلوى «مزدك نامه» كه اكنون از ميان رفته اخذ كرده است، هر دو روايات ايرانى راجع به مزدك را منعكس مى كنند و متضمن نظريات رسمى طبقات حاكمه ايران درباره اين جنبش اند.

(برخى بررسى ها درباره … متن اصلاح و تكميل شده- ص ۱۷۲) به هر روى، در حول وحوش ديگر فعاليت هاى تحقيقاتى مورخين غير عرب و ايرانى روى اين موضوع، چنان كه طبرى نيز به آنها اشاره كرده است، بايد از يشوعاستليت، واقعه نگار سوريايى و پركپ قيصارى، واقعه نگار بيزانسى كه معاصر جنبش بوده اند و به گفته طبرى، اطلاعات جالبى درباره روابط ايران و بيزانس در دوران سلطنت پيروز و بلاش و قباد ساسانى و برخى وقايع مهم اين ايام به دست مى دهند، نام برد. 

احسان طبرى، همچنين پيرامون مقوله مورد بحث، ما را به مجموعه «شمه اى از تاريخ عقايد اجتماعى و سياسى» درباره مزدك تحت عنوان «انديشه برابرى در آموزش مزدكيان»، تحقيقات گرانبهاى بانو پيگولوسكايا، عضو پيوسته فرهنگستان علوم شوروى و نيز آثار پژوهندگانى چون پروفسور كريستنسن و دكتر كليما ارجاع مى دهد. و اما جنبش مزدكيان از چه سالى آغاز مى شود و در چه مدت زمانى ادامه مى يابد؟ 

دامنه نفوذ و گسترش اين نهضت اجتماعى تا به كجا بوده است؟ راز بسط سريع و اقتدار جنبش را بايد در چه شرايطى جست وجو كرد؟ و پرسش هاى بسيار ديگر ما امروزيان كه هماره در حول و حوش اين نهضت اجتماعى و بحث پيرامون آن به ذهنمان خطور كرده و مى كند. لازم به ذكر است، هر آنچه در اين مقال و واكاوى اين جنبش اجتماعى در اينجا مى آيد، همان گونه كه پيش از اين نيز اشاره شد با استفاده از منابع و استنادات احسان طبرى در اين باره است و نظر گاه هاى او راجع به مزدك و مزدكيان.

جنبش مزدكيان به استناد اسناد و دستنوشته هاى موجود، از سال ۴۹۴ ميلادى آغاز مى شود.اين جنبش تا ۵۲۴ ميلادى، يعنى سى سال ادامه مى يابد و آن گونه كه گفته شده است، در اثر عمق نفوذ و گسترش خويش، پادشاه ساسانى، قباد را به سازش و مداراى با خود وا مى دارد. راز بسط سريع و اقتدار جنبش را، احسان طبرى در شرايط اجتماعى آن روزگاران سرزمينمان جست وجو مى كند. او معتقد است در آثار برخى از نويسندگان معاصر ما كه تصورى سطحى از سير تاريخ دارند، توصيفات طلايى از جامعه ايرانى قبل از اسلام مشاهده مى شود «ولى حقيقت نه چندان است!»

طبرى ما را متوجه ضروريات و اقتضائات جامعه زمان ساسانى، جامعه اى محافظه كار و اشرافى مبتنى بر نظامات و مقررات جابرانه مى كند و معتقد است كه ويژگى اين جامعه عبارت بوده است از گذر تدريجى و دردناك آن از نظام دودمانى و بردگى به نظام فئودال. در واقع طبرى، به خالص نبودن صورت بندى هاى اجتماعى ايران در دل تاريخ پرفراز و نشيب خود اشاره مى كند و معتقد است كه در دوران بردگى كه اصولاً بسط و تكامل خود را به شكل جنبى و فرعى و در بطن و متن نظامات ديگر طى كرده، نظامات پدرشاهى و دودمانى يا ديرتر (در عهد ساسانى) مناسبات فئودالى مسلط است. او به سويه ديگر ماجرا نيز اشاره مى كند: «در دوران فئودالى بقاياى نيرومند بردگى و نظامات پدرشاهى و دودمانى وجود دارد…» 

طبرى، در ميان تحقيقات مفصل و پردامنه خود پيرامون اين مقوله با واكاوى و جست وجو در ميان اسناد مربوط به روزگاران ساسانى و مختصات و ويژگى هاى اجتماعى آن جامعه، به دوران سلطنت پيروز و قحطى بزرگى كه در اين دوران كشور را فرا مى گيرد، اشاره مى كند؛هفت سال قحطى! او به تحقيقات واقعه نگار سوريايى يشوعاستليت استناد مى كند: «قحطى همراه با خراج هاى سنگينى كه پيروز براى جبران وضع بد مالى دولت بسته بود، مردمى را كه بى پناه شده بودند، به ستوه آورد.

علت خالى شدن خزانه، علاوه بر غارتگرى دربار و اشراف، جنگ هاى متعدد با هياطله و بيزانس بود…» و اين همه شرح و بسط و مقدمه چينى براى تصوير اوضاع و شرايط آن روزگاران ايران است، حكايت مردمانى مستأصل و به تنگ آمده از ستم و نابرابرى. بدين گونه است كه در آستانه ظهور جنبش مزدكى در سرزمين ايران، شرايط عينى در كشور ما براى انفجار و پوست انداختن از هر جهت فراهم بوده است. «مزدك پور بامداد» كه به قولى زادگاهش نيشابور و به قول طبرى مورخ از مدريه، شهرى بر ساحل دجله و شايد كوت العماره كنونى بوده، آن گونه كه احسان طبرى آورده است، خود، نخستين موسس و بانى آئين مزدكى نيست و اين آئين پيش از او شارعين و واضعينى داشته است.

«تا آنجا كه از مطابقه اقوال و روايات مختلف ايرانى و غير ايرانى مى توان استنباط كرد، نخستين كسى كه آغاز بحث نوينى در عقايد مانى گذاشت و در نقش نور و ظلمت بدان نحو كه مانى گفته و خود را ناتوان و مقهور ظلمت شمارده است ترديد كرد شخصى بود به نام بوندس كه در قرن سوم ميلادى و در زمان ديوكليسين مى زيسته و حدس كه نام وى صورت يونانى و يا رومى نام فارسى بوندك باشد…»

او به مزدك كه طبق تحقيقات مورخينى مانند آرتور كريستنسن مردى روحانى اندرزگو يا واعظى از پيروان كيش زرتشتگان بوده است، اشاره مى كند و مى گويد: «او موفق شد در دوران مصائب عظيم اجتماعى و ناخرسندى عميق مردم به اتكاى صفات عالى انقلابى و طلاقت و فصاحت لسان و قدرت فكر و منطق خود تعاليم خويش را در مغز ها رسوخ دهد و سرمنشاء تكان يا جنبشى شگرف شود…» با همه اين اوصاف، جريان دقيق قيام مزدك و چگونگى بسط نهضت مساوات طلبانه وى و همچنين علل ارتباطش با قباد، سير آتى نهضت و جريان محاكمه و امحاى مزدكيان آن گونه كه طبرى نيز عنوان كرده است، همه و همه مبهم و «روايات موجوده در اطراف آن متشتت و متناقض است.» (همان _ ص ۱۷۶)

با اين همه، به باور احسان طبرى، مواعظ و سخنان شورانگيز مزدك درباره اصول كيش زرتشتگان، مردم مستعد و ناخرسند را به جنبش مى آورد و گروهى انبوه به وى مى پيوندند. «به قول خواجه نظام الملك، مردمان پنهان و آشكار در مذهب مزدك شدند و به قول فردوسى: همى گشت درويش با او يكى / اگر پير بود و اگر كودكى.»

به گفته طبرى، در اين هنگامه، قباد كه از هر جهت دلى پر از روحانيون و اشراف داشته است و از مداخلات آنها در تعيين جانشين و حمايت آنها از سوخرا و رفتار قبلى آنها نسبت به پدر و برادرش، بلاش كه به دست روحانيون و اشراف كور شد، دل خون بوده است و شايد هم، چنان كه برخى حدس مى زنند، از دوران كودكى گرايشى مانوى در افكارش موجود بوده و نيز از موج عظيم مردمى طاغى هراسيده و درصدد بازى با نهضت و تظاهر به سازش و نرمش بوده، با جنبش كنار آمده و راه رفق و مدارا و حتى حمايت و دستيارى را با مزدكيان در پيش مى گيرد.گفته شده است كه در اين دوران، قباد به سخنان مزدك اندرزگو پيرامون لزوم گشودن در انبارهاى دولتى غله به روى قحطى زدگان و اجراى عدالت در مورد بى يزان «و شايد هم تغيير در مناسبات زناشويى» تن در داده است. به هر ترتيب، كار به همين دامنه ختم نمى شود، ديرزمانى نمى گذرد كه روحانيون و اشراف در برابر جريانى كه به قول احسان طبرى، به هيچ وجه با مطامع و مقاصد آنان سازگار نبوده است، واكنش شديدى نشان مى دهند:

«در سال ،۴۹۶ يعنى يك سال پس از آغاز شورش، قباد را از سلطنت خلع و برادرش زاماسپ را به جايش مى نشانند. قباد از چنگ رقبا و دشمنان خود مى گريزد و به نزد خاقان هياطله خوشنواز (يا اخشون وار) مى رود و با وى پيمان مى بندد و خوشنواز دخترش را به زنى به او مى دهد. قباد با كمك هياطله، زاماسپ را برمى اندازد و دوباره بر اريكه شاهى استوار مى شود. ولى اين بار با مزدكيان راه سردى در پيش مى گيرد. با اين حال مزدكيان كماكان به مثابه مسلك نيرومندى كه تكيه گاهشان مستمندان شهر و ده (به قول دينكرت، نيوروزدها) هستند، نه فقط در جامعه بلكه حتى در دربار صاحب نفوذند…»

اختلافات و فعل و انفعالات آن روزگاران، اما مجالى براى عرض اندام و به سرانجام رساندن جنبش را به مزدكيان نمى دهد، اختلافات بر سر جانشينى «خسرو كواتان» با مزدكيان، با كمك اشراف و به گفته طبرى، با استفاده از تناقضات درونى خود نهضت، به قباد امكان مى دهد آنان را به محاكمه كشيده با حضور روحانيون بزرگ زرتشتى (دادهرمز، آذرفروغ بغ، آذرمهر، بخت آفريد، آذربد) و اساقفه مسيحيان ايران (گلوزانس، بازانس و غيره) آنان را به بددينى محكوم ساخته و «خسرو كواتان» مامور اجراى حكم دادگاه مى شود.

«در زمستان سال ۵۲۴ (به قولى ۲۵ ژانويه) مزدك و هزاران تن از پيروانش به فجيع ترين و قساوت كارانه ترين وضع نابود مى گردند.» (همان _ ص ۱۱۷)

اين حكايت سرانجام و سرگذشت محتوم يكى از بزرگترين جنبش هاى اجتماعى در سرزمين ماست كه آموزش برابرى از مهم ترين و اساسى ترين اركان پيدايش آن به حساب مى آمده. جنبش مزدك، جنبشى كه از ششمين سال سلطنت قباد آغاز و قريب سى سال از سلطنت قباد را دربرمى گيرد به دست يكى از اشراف و روحانيون زمانه به حاشيه رانده مى شود و به قول احسان طبرى شيوه طبقات حاكمه در محو يك جنبش انقلابى به نمايش گذارده مى شود. «اين شيوه عبارت است از فريب و جلب اعتماد كامل مزدك و سپس محو بى رحمانه ياران او از طريق زنده به گور كردن.» مرور مى كنيم نوشته خواجه نظام الملك را از قول خسرو انوشيروان كه احسان طبرى در پژوهش هاى خود به آن اشاره مى كند: «مزدك را كشتن آسان است، ليكن تبع او بسيارند. 

چون او را بكشم مزدكيان بگريزند و پراكنده شوند و مردمان را دعوت كنند و جايگاهى محكم به دست آرند و ما را و مملكت را كار دهند. ما را تدبيرى بايد كرد چنانك يك بار كشته شوند و يك تن از ايشان زنده نمانند…» و اما پيرامون آئين مزدكى، تا به امروز حرف و حديث فراوان بوده است. احسان طبرى، براين باور است كه به هيچ وجه روشن نيست كه آيا تعاليمى كه به مزدك منسوب است، تا كجا نتيجه فكر بوندس (بوندك) و ديگران است و در كجا محصول تفكر مزدك. پيدايى اين افكار را طبرى، سرمنشاء التقاطى مختلط و داراى سرچشمه هاى فكرى به كلى مختلفى عنوان مى كند ولى بر اين باور است كه از جهت روح انقلابى خود، يكپارچه و هماهنگ است.

«عقل حكم مى كند كه شهرت عظيم اين افكار به نام مبلغ برجسته و فصيح و دلاور آن، مزدك بامدادان مسلماً فقط نتيجه اشاعه آنها به وسيله اين مرد نيست، بلكه قرينه اى است بر تعلق آنها به وى…» احسان طبرى، در پژوهش هاى خود درباره مزدك و مزدكيان، اجزاى مختلف آموزش مزدك را مورد بررسى و تحليل و واكاوى قرار داده است كه ذكر مفصل آن در اين تنگ مايه ميسر نيست اما در اينجا به سه محور عمده اين پژوهش ها اشاره مى كنيم: 

• آموزش نور و ظلمت

طبرى ضمن واكاوى ريشه هاى اين پديده در آموزش هاى مانوى و كشف ارتباط آن با جنبش مزدكيان، آموزش مزدك درباره نور و ظلمت را تماماً يك آموزش خوش بينانه و پيكار جويانه عنوان مى كند.

• آموزش عدالت و برابرى

به باور طبرى، ويژگى مهم آموزش هاى مزدك آنجايى است كه اين آ ئين، به توضيح پديده هاى اجتماعى و انتقاد از آنها مى پردازد و به گفته او جهان شناسى خود را بر مسائل معيشت روزانه انطباق مى دهد. «مسئله اى كه نظر مزدك را جلب مى كند، نشان دادن ريشه هاى نابرابرى در جامعه و راه حصول به عدالت و مساوات است…» او در اين ارتباط سخنان لسان الغيب، حافظ شيرازى را واگويه مى كند.

چون دور جهان يكسره بر منهج عدل است 

خوش باش كه ظالم نبرد راه به منزل

و باز هم خواجه نظام الملك در سياست نامه: «مزدك گفت مال بخشيده ايست ميان مردمان كه همه بندگان خدايند و فرزندان آدمند و به چه حاجت مند گردند بايد كه مال يكديگر خرج كنند تا هيچ كس را بى برگى نباشد و درماندگى. متساوى دلى باشد.»

آنگونه كه احسان طبرى در پژوهش هاى خود در اين باره آورده است، آموزش مزدك درباره برابرى و عدالت را مورخين معاصر «كمونيسم مزدكى» يا «كمونيسم ايرانى» نام نهاده اند. وى به اظهارات گيرشمن استناد مى كند و به نقل از او مى نويسد: «برنامه مزدك كه بحق آن را كمونيسم ايرانى مى نامند يك برنامه انقلابى حقيقى به شمار مى رفت.»

در مورد اظهارات گيرشمن، و تئوريسين ماركسيست ايرانى، معتقد است كه اين نامگذارى بلامانع است زيرا اشكال مختلف كمونيسم ابتدايى كه با كمونيسم علمى تفاوت اساسى دارد مبتنى بر خواست مساوات مطلق، هموارطلبى و برابرى جويى بوده است.

«اين كمونيسم كه شعار آن «تقسيم مساوى اموال موجود بين همگان» است با كمونيسم علمى معاصر كه به مثابه مرحله دوم جامعه كمونيستى (پس از مرحله سوسياليستى است) و شعار آن «از هر كس به اندازه استعدادش و به هر كس به اندازه نيازش» است، تفاوت اساسى دارد…» به باور او، كمونيسم متعلق به دوران هاى رشد قواى مولده گفته مى شود و كمونيسم معاصر متعلق به دوران هاى عالى رشد قواى مولده و توليد ماشينى است. از همين روست كه طبرى معتقد است كه نبايد بين كمونيسم مزدكى و آموزش سوسياليسم علمى علامت تساوى گذاشت. 

«با آنكه مسلماً كمونيسم مزدكى فصلى از تاريخ تكامل انديشه كمونيستى بشرى است و با انديشه معاصر كمونيستى از اين جهت پيوند باطنى دارد.»

• آموزش بى آزارى و رياضت

دو اصل رياضت و آزار نرساندن از ديگر آموزش هاى مزدكى محسوب مى شود. گفته شده است كه مزدك كشتن و زيان رساندن به ديگران را اكيداً ممنوع داشته است و در تعليمات او آمده كه حتى با دشمن بايد مهربان بود و در مهمان نوازى از هيچ چيز حتى از بذل جان خود نبايد دريغ داشت. به باور طبرى، اين آموزش كه شبيه به اصل آهيمسا (Ahimsa) زيان نزدن، در فلسفه جاينيسم هنديست با هدف هاى انقلابى مزدك ناسازگار بوده و در مقابل دشمنان طبقاتى قسى و سفله اى كه بعد ها بى دريغ خون مزدك و پيروانش را ريختند چنين آموزشى در حكم خلع سلاح معنوى انقلابيون به شمار مى رود … به هر روى او تاكيد مى كند «هر اندازه، اين بخش از تعاليم مزدك نادرست باشد، به هر صورت نشانه روح سليم و مهربان و روشن اين مرد بزرگ است.»

درباره منابع فكرى آئين مزدك و نيز تجليات بعدى انديشه مزدك در ايران، احسان طبرى در پژوهش خود به تفصيل سخنانى را بيان كرده است. در يك جمع بندى كلى، نتيجه مى گيرد، جنبش مزدكى از اين جهت كه براى نخستين بار شعار مساوات طلبى و خواست تغييرات عمقى در سيستم تملك اموال را به پرچم يك شورش وسيع اجتماعى در يك امپراتورى پهناور مبدل ساخت، مقام كاملاً ويژه و ممتازى در تاريخ بشرى دارد. او در پژوهش هاى خود، چهره مزدك را هوشيار، سخنور، نكته دان، مهربان، انسان دوست و بيزار از ستم و آزار تصوير مى كند و او را به امروزيان به عنوان فردى مى شناساند كه توانست با شراره سخنان خود جامعه اى را به شور آورد و حتى زورمندان جامعه را تحت سيطره و نفوذ بكشد. احسان طبرى بر اين باور است كه مزدك بامدادان و جنبش او، بى ترديد يكى از چهره هاى فروغناك تاريخ است.

از فرهنگ توسعه؛ ۲۵/۵/۱۳۸۳

در شاهنامه فردوسى مى خوانیم که مزدک مردى خردمند و سخنور بود.

 

 

 

گفتگو با طارق علی: امپریالیسم، بهار عربی و بحران

دیوید بارسامیان ترجمه نوژن اعتضادالسلطنه

 

طارق علی، نویسنده و فعال سیاسی مشهور بین المللی و متولد لاهور پاکستان است. برای سالهای طولانی ساکن لندن بوده و سردبیر نشریه نیو لفت ریویو (چپ نو) است. وی به فیلم سازی نیز پرداخته است. همچنین چندین نمایشنامه ها و رمان از او به چاپ رسیده است. آخرین کتاب چاپ شده از طارق علی، » سندروم اوباما» بوده است.  مصاحبه پیش رو در تاریخ 26 اکتبر 2011 توسط دیوید بارسامیان  در سانتافه نیو مکزیکو با این روشنفکر نام آشنا انجام شده است مصاحبه در سه بخش انجام شده است، در بخش نخست طارق علی به بررسی وضعیت خاورمیانه عربی با دیدگاهی تاریخ محور پرداخته که در آن از ظهور و افول ناسیونالیسم عربی، تشکیل کشور اسرائیل، نقش دولتهای غربی در منطقه و ظهور اسلامگرایان سخن می گوید در ادامه وی به تشریح علل مخالفت خود با حمله ناتو به لیبی می پردازد و علت اصلی آن جنگ را دستیابی غرب به منابع نفتی کشور لیبی می داند. در بخش دوم مصاحبه طارق علی در مورد زادگاهش پاکستان و فساد گسترده در میان سیاستمداران آن کشور سخن می گوید در بخش پایانی نیز  در مورد ریشه های جنبش های اجتماعی و جنبش وال استریت بحث می نماید، وی برخلاف برخی از تحلیلگران معتقد نیست که نابودی سرمایه داری در کوتاه مدت امکان پذیر باشد، طارق علی به ضرورت ارائه آلترناتیوی کارآمد در مقابل سرمایه داری اشاره می کند از دید وی لزوم توجه به ضرورت نقش آفرینی دولت در «رفاه اجتماعی» مقابله با ایده های نئولیبرال و جایگزینی راهکاری سوسیالیستی به جای آن بایستی اولویت یابد.

 

انقلابات در خاورمیانه عربی، از تونس در دسامبر 2010 آغاز شد و از قرار معلوم دنیا را شگفت زده کرد. اما پیش از آنکه در مورد وقایع سال گذشته  صحبت کنیم، اجازه دهید در مورد بستر تاریخی دولتهای عربی پسا استعماری بحث نماییم.

اساسا آنچه در دنیای عرب پس از جنگ جهانی دوم روی داد تضعیف امپراتوری های بریتانیا و فرانسه بود که کنترل واقعی را برای آنان دشوار ساخته بود. عربستان سعودی در فاصله جنگ جهانی دوم اعلام استقلال نمود. زمانیکه دولت آمریکا در دوره ریاست جمهوری روزولت بدون قدردانی از بریتانیایی ها زمام اوضاع را در دست گرفت. عربستان سعودی پس از آن زمان امنیت خود از طریق اتحاد با ایالات متحده تامین کرد وضعیتی که تا به امروز ادامه یافته است.

در مصر و عراق، امپراتوری های اروپایی هنوز تاثیر گذار بودند، نیروهای بریتانیایی در آنجا حضور داشتند و کانال سوئز در دست غربی ها بود. پس از آن ما شاهد آغاز انقلابات هستیم، که اغلب رهبری آن بدست ارتش  بوده است که تحت حمایت بخش وسیعی از مردم بودند. سرنگونی ملک فاروق در مصر در سال 1952 توسط افسران آزاد به رهبری جمال عبدالناصر باعث ایجاد دگرگونی در آن کشور شد. اگر ناصر درصدد ملی کردن کانال سوئز بر نمی آمد دگرگونی اساسی پدیدار نمی شد. تصمیمی کلیدی بود که ناصر در جهت منافع کشورش آن را اتخاذ نمود. وی با عملی نمودن این تصمیم، بر صورت امپراتوری های اروپایی سیلی نواخت، البته آمریکا بطور مستقیم از این تصمیم تاثیر نپذیرفت.
 
واکنش بریتانیا به ملی شدن کانال سوئز آماده شدن برای تهاجم علیه مصر بود. بریتانیا، فرانسه و اسرائیل، شیر واژگون شده بریتانیا، با کمک فرانسه روباه صفت و اسرائیل پلید بخش های سه گانه اتحادی بودند که در سال 1956 به مصر حمله کردند که باعث شد کل جهان عرب از نفس باز ایستد. البته مصری ها عقب نشینی کردند اما بازیگر کلیدی که نقشش شناخته شد ایالات متحده بود. بریتانیا و فرانسه پیش از حمله از ایالات متحده اجازه ای کسب نکردند. این لحظه ای حساس در جنگ سرد بود. آنان نمی خواستند ناصر به دامان اتحاد شوروی بیفتد، ایالات متحده گمان می کرد که بریتانیا و فرانسه با اقدامات خود ناصر را در همین جهت سوق می دادند. این آخرین باری بود که بریتانیا و فرانسه بدون اجازه ایالات متحده  به اقدامی چنین با اهمیت دست زدند.

بنابر این تجاوز به سوئز باعث پیدایش ملی گرایی عربی شد و در همان دوره امپراتوری بریتانیا بطور محسوس پایان یافته قلمداد شد. آفریقا در حال کسب استقلال خود بود. البته ناصر، در مصر پیروز شده بود و کانال سوئز تحت کنترل مصری ها در آمده بود، این روی داد درسی برای اعراب به همراه داشت و آن اینکه بجنگ و عمل کن. در آن دوره موج ملی گرایی جهان را در بر گرفته بود. در آن زمان اکثر اعراب احساس می کردند که می توانند ملتی واحد با سه پایتخت توامان داشته باشند: قاهره، دمشق و بغداد. در سال 1958 انقلابی در عراق روی داد و حکومت تحت حمایت بریتانیا سرنگون شد. پادشاه عراق و عموی خوفناکش، شاهزاده تاجدار، در ملاء عام اعدام شدند. در مصر نیز نظام سلطنتی سقوط کرد. بنابراین شاهزادگان دنیای عرب با تزلزل مواجه شدند. شرایط پیش آمده وضعیتی باور نکردنی بود، که من بعنوان جوانی که در آن دوره در حال رشد بودم بخاطر می آورم. ما همگی هیجان زده شده بودیم.

از آن پس اسرائیل به استراتژی مرکزی ایالات متحده تبدیل شد. آنان خواهان استفاده از قدرت اروپائیان نبودند.آمریکا نفوذ خود را در عربستان سعودی و به میزان کم و بیش در خلیج فارس افزایش داد. اسرائیلی ها به بازیگران مرکزی و هم پیمان ایالات متحده تبدیل شد. وقوع جنگ 1967 بدلایلی چند قطعی بود. شکستی که ارتش اسرائیل در طول جنگ مذکور بر مصری ها و سوری ها وارد نمود بطور چشمگیری باعث پایان مرحله ملی گرایی در سیاست دنیای عرب شد به گونه ای که وضعیت پیشین خود را باز نیافت. اسرائیل از طریق غرب پشتیبانی شد، بطور خاص بوسیله ایالات متحده. و ایالات متحده، با مهارت و به سهولت شکست اعراب را مجازات ملی گرایی اعراب از سوی اسرائیل تلقی کرد و از آن دوره به دوستی همیشگی برای اسرائیل تبدیل شد. این دوره، سال 1967 و نه سال 1948 است. 1948 سالی مهم برای تشکیل اسرائیل بود، که با حمایت ایالات متحده و بریتانیا تشکیل شد. اما تا سال 1967 ایالات متحده بطور جدی و واقعی اسرائیل را در آغوش نپذیرفت. و پس از آن بود که شعار «خانه من خانه توست» بین این دو دولت مطرح شد.  

ناصر بزودی فوت کرد و در اوایل دهه 70 میلادی ایالات متحده بر جانشین ناصر، انور سادات فشار آورد تا با اسرائیل به مذاکره بپردازد. زیرا آنان احساس می کردند که مصر بعنوان مهمترین و پر قدرت ترین دولت چه در بعد جمعیتی و چه در بعد نیروی نظامی، بایستی مواجهه با اسرائیل را پایان دهد. در نتیجه پیمان صلح اسرائیل-مصر امضاء شد. البته، هر دوی این دغل بازان، انور سادات و مناخیم بگین جایزه صلح نوبل را دریافت کردند، که بزحمت شگفت انگیز بود. در این باره اظهار نظر گلدا مایر، نخست وزیر وقت اسرائیل در پاسخ به این پرسش که :» شما در مورد دریافت جایزه صلح نوبل توسط این دو نفر چه فکر می کنید؟» به یاد ماندنی است. وی پاسخ داد:»این جایزه ای نادرست بود، آنان مستحق جایزه اسکار بودند. زیرا نقش خود را بخوبی بازی کردند.»  

من گمان می کنم که در دوره زمامداری سادات نهایت حقوق به طرف اسرائیلی با نوع سیاست خارجی ای که مصر در آن زمان در پیش گرفته بود، اعطا شد. قرارداد صلح برای طرف مصری تحقیر آمیز بود، گفته می شود که اجازه حرکت آزادانه درون مرزهای مصر بدون همراهی اسرائیلی ها وجود نداشت، و این به معنی رها کردن فلسطینیان از سوی دولت وقت مصر بود.
و سوم آنکه، این امر به معنای قرار گرفتن مصر در آغوش غرب بود. بنابراین تمامی اصلاحات صورت گرفته از سوی ناصر زوال یافت. از دهه 80 میلادی، روند خصوصی سازی و حذف شبکه تامین اجتماعی در مصر آغاز شد. وی از گروههای اسلامگرا به منظور قربانی کردن و سرکوب و انهدام حضور ملی گرایان در دانشگاهها استفاده کرد. رویدادهایی که داستانهایی دهشتناک را پدید آوردند. از آن تاریخ دیکتاتوری ای قوی بر مصر حاکم شد، دیکتاتوری ای که تا زمان انقلاب اخیر مصر با آن آشنا بودیم.  
 
با این حال انعقاد قرار صلح با اسرائیل توسط سادات، در میان هواداران اسلامگرای وی باعث اختلاف شد، و علت اصلی ضربه زدن آنان به سادات بود. بازتاب مرگ سادات آنگونه که رسانه های غرب القا می کردند و وی را فردی محبوب در میان مصری ها معرفی می کردند، نبود. واقعیات چیز دیگری بود، بسیاری از مصری ها در آن زمان می گفتند:»خدایا شکر».
هنگام ترور سادات، حسنی مبارک نیز در صحنه حضور داشت اما سریعا به زیر میز خزید تا به وی آسیبی نرسد. وی جان خود را حفظ کرد و پس از سادات به ریاست جمهوری رسید. پس از به قدرت رسیدن، تا حدودی مشی ای معتدل را در پیش گرفت. اما چند سال بعد وی نیز روند سرکوبگری را در پیش گرفت و در این زمینه حتی از سادات نیز پیشی گرفت. ما شاهد ظهور دیکتاتوری ای بودیم که به حفظ نظم از طریق سرکوب اعتماد داشت، همچنین پشت گرمی اصلی مبارک کمک های میلیاردی آمریکایی ها بود که عمدتا به جیب نظامیان و نخبگان نظام حاکم می رفت تا وی و نظامش در قدرت باقی بمانند.  

 می دانیم که در ده سال گذشته تنش هایی میان دولت مبارک و گروههای دیگر ایجاد شد. نخستین چالش وی با اسلامگرایان بود. سیاست وی در قبال آنان این بود: من را مستقیما با چالش مواجه نسازید در مقابل من امتیازات بسیاری از لحاظ فرهنگی به شما خواهم داد. مبارک همین کار را انجام داد و سبب قدرتمندتر شدن اسلامگریان شد در مقابل اسلامگرایان نیز وی را از نظر سیاسی با چالش عمده روبرو نکردند. به یاد دارم زمانی که در سال 2002 در قاهره با یکی رهبران اخوان السلمین دیداری داشتم، مجبور شدم در مطب وی به دیدارش بروم زیرا فعالیت آنان از نظر سیاسی غیر قانونی بود. من گفتم:» زمانی که آمریکایی ها به عراق حمله کرده اند شما چه خواهید کرد؟» و وی در پاسخ گفت:»برادر طارق، اجازه دهید به شما بگویم. در آن زمان دروازه های جهنم باز خواهند شد.
البته زمانی که عراق مورد تهاجم قرار گرفت، در مصر اتفاقی نیفتاد. دروازه های بهشت یا جهنم گشوده نشدند. ما مخالفت های بسیار اندکی در آن کشور مشاهده کردیم. اخوان المسلمین سرکوب شده بودند، و برخی از مبارزان آنها شکنجه شده بودند اما خیلی کمتر از آن چیزی که به نظر می رسید. تا حد زیادی، مبارک اخوانی ها را ترسانده بود زیرا می دانست که اکثر هواداران آنها تاجر هستند. به این صورت که هر زمانی اخوانی ها کاری را انجام می داند که او نمی پسندید به آنها می گفت:» خیلی خوب، ما پروانه های کار شما را باطل خواهیم کرد.» در نتیجه بسرعت بخش رهبری اخوان المسلمین عقب نشینی می کردند. اعضای جوان آن سازمان نسبت به رهبرانشان پرحرارت تر و جنگجوتر بودند.  

اما ما در حال صحبت در مورد تنها سازمان جدی سیاسی هستیم که در این سالها در مصر حضور داشته است، و حضور چشمگیر آنان بدلیل ایجاد خلاء عظیم سیاسی در اثر زوال ملی گرایان بوده است. این اخوان المسلمین بودند که در زمان وقوع انقلاب حضور داشتند. برای آنان روزی که جوانان به خیابان های قاهره و اسکندریه و سوئز ریختند، با خوشحالی مواجه شدند، چالش با رژیم بود و توپ به زمین حکومت انداخته شد. مبارزان گفتند اگر می خواهید ما را سرکوب کنید باید از ارتش استفاده نمایید. خودداری ارتش از سرکوب مردم، چهره جوانان مصری را سرشار از امید کرد و باعث برادری میان آنان شد، در آغوش کشیدن افسران و ارتشیان توسط مردم بکار گیری تانک ها علیه مردم را دشوارتر نمود. چنین عواملی باعث سقوط دیکتاتور شد.   

آمریکائی ها در نهایت دریافتند که نمی توانند مبارک را در قدرت نگه دارند. آنان با آزمونی دشوار مواجه شده بودند. هیلاری کلینتون اظهار داشته بود:»مبارک دوستی وفادار است و من چون عضو یک خانواده برای وی احترام قائلم.»  خب، البته که شما این احساس را دارید اما مردم مصر هرگز برای مبارک همچون عضوی از یک خانواده  احترام قائل نبودند. پیش از انقلابات اخیر، اتحاد میان ایالات متحده و حاکمان مستبد مورد حمایت آن در دنیای عرب از هم گسسته نشد، انقلابات عربی براستی روزهای شادمانی مردم در خیابان ها بود.

یکی از مهمترین رویدادها در خاورمیانه عربی سقوط سلطنت ادریس در لیبی به رهبری سرهنگ معمر قذافی بود، پس از آن لیبی همچون عراق به رهبری صدام حسین و سوریه تحت فرماندهی اسد، دارای حکومتی ملی گرا و امنیتی با رهبران فسیل شده، ثروتهای متمرکز شده و پر فساد شد. این داستانی آشناست. قذافی در سال 2011 به پایان کار سیاسی و همین طور به پایان زندگی خود رسید. شما از منتقدان جدی اقدام ناتو در لیبی بودید. چه منطقی را در پس تصمیم اوباما در اقدام نظامی در لیبی تحت عنوان «مسئولیت حفاظت» می بینید؟

«مسئولیت حفاظت» باعث کشته شدن شمار زیادی از مردم در بنغازی شد، بیش از آن چیزی که آنها گفته اند. ما شاهد بیش از 6 ماه بمباران مداوم شهرهای لیبی بودیم. عکسهای بسیار محدودی از این بمباران ها اجازه نمایش در شبکه های تلویزیونی را پیدا کردند. برخلاف جنگ عراق که رسانه ها اخبار آن را بطور گسترده پوشش دادند، در این میان شبکه الجزیره نیز حاضر نشد تا اخبار زیادی را در مورد لیبی منعکس کند زیرا دولتهای حامی این قبیل شبکه ها از تهاجم ناتو علیه لیبی حمایت کردند. در نتیجه الجزیره از جنگ حمایت نمود و اعتبار خود را تا حد زیادی کاهش داد.  

به بحث اصلی شما باز می گردم. شش ماه بمباران به طول انجامید و آنان می گفتند که تلفات چندانی در کار نبوده است. من باور نمی کنم. من از کسانی که مدعی این ادعا هستند پرسیدم «چه تعداد از مردم در این حملات کشته شده اند؟ در حدود 40000 یا 50000 ؟ و آنها پاسخ دادند»نه، تعداد زیادی نبودند». من پرسیدم «چه تعداد؟ به من آمار و ارقام دهید.» آنها گفتند»احتمالا در حدود 20000 نفر». اکنون، می توان گفت. اظهار دقت بالای بمباران ها از سوی مدافعان آن سخنی مهمل است. ما در مورد حملات در پاکستان نیز با این وضعیت مواجه نبودیم و می توانم بگویم که شواهد مشابهی در آن مورد نیافتم. در لیبی خبرنگاران جاسازی شده بودند. هیچ گزارش فعالی توسط الجزیره و روزنامه نگار معروف رابرت فیسک همچون جنگ عراق ارسال نمی شد. ما در جنگ لیبی این شرایط را نداشتیم و جنگی خاص بود.

اگر آمار واقعی همین تعداد باشد و 20000 تا 30000 نفر از مردم عادی طی نبرد در لیبی کشته شده باشند این نشان دهنده چیست؟ این به طور کامل درستی بدبین بودن به موضوع را نشان می دهد. اساسا نیروهای ناتو، اروپائیان و آمریکایی ها به چه دلیل وارد لیبی شدند. پیش از آن، آنان بمدت 10 تا 12 سال با قذافی وارد مذاکره شده بودند تا وی را به جبهه متحدان خود ملحق نمایند. آنان تا حد زیادی موفق به این کار شده بودند.

کاندولیزا رایس در این مورد اظهار داشت قذافی بعنوان یک دیکتاتور مدرن مدلی برای دنیای عرب است. تونی بلر قذافی را در آغوش گرفت و پول بسیاری بین آنان مبادله شد. این مسئله ای است که همواره با بلر همراه بوده است. رسانه های بریتانیایی از وی به عنوان یک سیاستمدار ورزیده تمجید کردند. در پی آن مسائل دیگری هم بوجود آمده بودند: مدرسه اقتصاد لندن با سرمایه قذافی تاسیس شده بود. آنتونی گیدنز، لرد گیدنز، مرید آکادمیک تونی بلر، به تریپولی سفر کرد و در ملاقات با قذافی «کتاب سبز» وی را خواند و گفت:»مسائل مطرح در این کتاب با آنچه ما در بریتانیا اجرا نمودیم شباهت بسیاری دارد. آنچه ما به آن راه سوم می گوییم همان راه سوم شماست.» این سخنان بیانگر وسعت همدستی آنان با قذافی بود. زمانی که غرب حمله به وی را آغاز نمود، پسر قذافی در نشستی مطبوعاتی اظهار داشت:»ما سرمایه گذار کمپین انتخاباتی سارکوزی بودیم.» این گفته می تواند صحیح باشد. تمام این موارد بیانگر عمق روابط آنان با یکدیگر بوده است.

و به ناگاه قذافی تبدیل به یک هیولا شد زیرا قیامی علیه وی آغاز شده بود؟ چند لحظه به من اجازه دهید. اساسا، من فکر می کنم آنان به لیبی حمله کردند تا بازاری را برای سرمایه گذاری و برای نفت بدست آورند. نفت لیبی از کیفیت بسیار خوبی برخوردار است، با هزینه ای کم تولید می شود، و وجود هتلها در ساحل لیبی در جذب گردشگر بسیار موثر است و منبع مناسبی برای کسب درآمد است. علت اقدام نظامی آنان این بود که از شر فردی که بسختی بر روی پاهای خود راه می رفت خلاص شوند. قذافی با سفر به پاریس و رم و برقرار کردن چادر احمقانه خود در وسط شهرهای اروپایی علنا آنان را تحقیر می کرد و موجبات انبساط خاطر رهبران غرب را فراهم می کرد زیرا او تا حدودی عجیب و غریب و نا متعادل بود. بر خلاف وی صدام حسین و اسد  بیرحم بودند اما غیر عادی نبودند. قذافی همواره جهت گیری عجیبی در قبال آنان از خود نشان می داد. وی از تحصیلات بسیار پایینی برخوردار بود، زمانی که از طریق کودتا قدرت را به دست گرفت 22 ساله بود و در آن زمان از ناصر در مصر ستایش به عمل می آورد. اما بزودی ناصر را فراموش کرد. این اساس آن چیزی است که روی داد.

آنچه ما می دیدیم آن بود که کسانی که به قذافی تسلیم شده بودند و شکنجه دیده بودند بعنوان اسلامگرایان عضو القاعده از سوی بریتانیایی ها و آمریکایی ها تحویل داده شده بودند. یکی از افرادی که امروز رهبری مخالفان در تریپولی را بر عهده داشته است، از جمله کسانی بوده که بریتانیایی ها وی را به قذافی تحویل داده بودند و بدین خاطر از وی عذرخواهی نمودند. من فکر می کنم این مسئله کاملا به پایان نرسیده است. فکر میکنم مردمانی هستند که بسیار ذوق زده شده اند و گفته اند:»این نخستین مداخله ناتو است که ما می توانیم از آن حمایت کنیم زیرا ماهیتی کاملا بشردوستانه دارد.» این افراد بایستی در مورد تلفات انسانی بوجود آمده طی این حمله و در مورد آنچه در لیبی روی داده پاسخ دهند.

شما از نظر من در این مورد آگاهید. همواره با وجود ناگوار بودن آن گفته ام که چنین سقوط هایی اساسی اند اما بایستی از طریق داخلی روی دهند. برخی اوقات روند سرنگونی به بمبارزه ای طولانی مدت می انجامد و ممکن است طی آن بسیاری جان دهند اما این وضعیت به مداخله نظامی غرب ترجیح دارد زیرا مداخله نظامی باعث حفظ جان انسانها نمی شود. در مورد کوزووو در طول جنگ یوگسلاوی نیزهمین موضع را داشتم و تاکنون نیز بر آن بر آن پایبند بوده ام. بسیاری از چپگرایان سابق و چپهای امروز می گویند:» این مداخله ای است که می توانیم از آن حمایت کنیم.» بگونه ای که احساس می کنید آنان بگونه ای بسیار نا امید کننده در جبهه مهاجمان قرار گرفته اند. افرادی از این دست را در گذشته نیز دیده ایم. گمان می کنم که جنگ عراق آنان را از اشتباه در آورد، بدلیل آنکه تمام استدلالاتی که در مورد حمله علیه قذافی می آوردند همان دلایل را برای توجیه جنگ علیه عراق نیز می آوردند با این تفاوت که صدام چنین کارهایی را در زمانی که مورد حمله واقع شده بود انجام نداد. تصاویر ارائه شده از قذافی در این زمینه بسیار کمک کننده بود.  
.
نویسنده ای گفته بود:» می دانی اگر در عراق نیز پیش  از جنگ چنین عکسهایی به نمایش در می آمد من احتمالا از آن جنگ حمایت می کردم» مردم نمی دانند که آنها چه می گویند. آنان در مواقع خطیر فکر نمی کنند. بنابراین، انسان گرایان نیز در این مواقع ایمان خود به انسان گرایی و خرد خود را از دست می دهند، بسیاری از مردمان این چنین اند. بنابراین من از موضع مخالفم علیه جنگ لیبی پشیمان نیستم و آن را عادلانه می دانم.

و اکنون که اسلامگرایان در لیبی اکنون قدرت را بدست گرفته اند چه می شود؟ من با آن مشکلی ندارم. این راهی است که در آن مردم از تجربه خود خواهند آموخت. در تونس، لیبی و مصر اسلامگرایان در قدرت قرار گرفته اند. خب. آیا با آنان وارد رابطه اقتصادی می شوید ببینید آیا آنان مایل اند یا نه. اگر مردم کشورهای مذکور اسلامگرایان را نخواهند آنان به حاشیه رانده خواهند شد. این بهترین راه است اما غرب چنین خوش بینی ای ندارد.

در واقع، در کشور همسایه لیبی، تونس، در اواخر اکتبر 2011، جناح اسلامگرای میانه رو در انتخابات به پیروزی رسید.

دقیقا، اسلامگرایان ترکیه، اسلامگرایان مطلوب ناتو، چندین سال پیش در انتخابات ترکیه پیروز شدند و اکنون به یکی از ارکان آنچه جامعه بین الملل می نامند تبدیل شده اند و از سوی دولتهای جهان حمایت شده اند. اخوان المسلمین در مصر، در همین اندازه نقش ایفا خواهد کرد. من از این موضوع آگاهم که در پشت پرده مذاکرات میان سه طرف ایالات متحده، اخوان المسلمین و نظامیان مصر برای دستیابی به توافق در جریان بوده است.
در تونس، حزب النهضة به رهبری راشد الغنوشی در انتخابات آن کشور پیروز شد. زمانی که وی در دوره تبعید در کشور بریتانیا اقامت گزید از باورمندی خود به لزوم برقراری عدالت اجتماعی و از این قبیل موضوعات سخن می گفت، حال در آینده خواهیم دید که آیا منفعت اجتماعی  از سوی این حزب به مردم خواهد رسید و یا آنکه صرفا دروازه های اقتصادی تونس بسوی سرمایه گذاری های بیشتر باز خواهد شد. اساسا شما با رژیمی مشابه مواجه اید اما با جهت گیری ای دموکراتیک تر که البته مسئله بی اهمیتی نیست.

زمانی که شما باعث ایجاد یک خلاء سیاسی می شوید، گروههای اسلامگرا از این خلاء استفاده کرده و آن را پر می کنند. چپگرایان نتوانستند از این فرصت استفاده نمایند. نیروهای پیشرو و مترقی یا وجود نداشتند و یا مضمحل شده بودند و یا آنکه در قضیه جنگ عراق و افغانستان از ایالات متحده پشتیبانی کرده بودند. در نتیجه اسلامگرایان تنها جناح جدی اپوزیسیون محسوب می شدند. البته در تونس تعدادی از چپگرایان به پارلمان راه یافتند که بایستی دید در آینده چه خواهند کرد و توان انجام چه اقداماتی را خواهند داشت.

عنوان «مسئولیت حفاظت» بصورت کاملا گزینشی استفاده می شود. بطور آشکار، برخی شهروندان دنیا امتیازات بیشتری نسبت به سایرین  دارند. در کشمیر، شهروندانی که تحت حاکمیت دولت هند زندگی می کنند، در دسته های هزاران نفری کشته شده اند، و از زمان آغاز قیام آنان از در سال 1989 تعداد 70000 نفر کشمیری جان خود را از دست دادند اما تحت حمایت عنوان «مسئولیت حفاظت» قرار نگرفتند!  در قبال آنچه بر چنین جمعیت های خاصی می گذرد  بریتانیا، فرانسه و ایالات متحده اقدام خیلی مهمی انجام نداده اند.

غرب اساسا تمایلی به محکوم نمودن اوضاع در کشمیر نداشته است. وضعیت در آن منطقه مداخله ای وحشیانه از سوی هندی ها بوده است، آمار کشته ها در آن منطقه بسیار بسیار بیشتر و وخیم تر از آن چیزی است که چینی ها در تبت مرتکب شده اند. این یک مقایسه بود. رسانه های غرب و تمام بودیست ها در هالیوود آغاز به فیلم سازی در مورد تبت و تمرکز بر اوضاع  آن ناحیه نموده اند اما زمانی که هندی ها در ابعاد گسترده در کشمیر دست به سرکوبی چندین برابر بدتر از اقدامات چینی ها درتبت زدند، سکوت کردند.  من فکر می کنم آنان از این منطق استفاده می کنند که اگر کشوری بطور رسمی دموکراتیک باشد می تواند هر کاری که خواست انجام دهد و اگر دموکراتیک نباشد، ما می توانیم از این واقعیت (غیر دموکراتیک بودن) آن کشور بعنوان سلاحی علیه آن استفاده نمائیم.

مردم، مردم هستند. ایالات متحده و متحدانش عراق را اشغال کردند. آنان گفتند که عراق را ترک می کنند. خوب است. آزادی خوب است. اما آنان عراق را اشغال کردند و بیش از یک میلیون نفر از مردم عراق جان خود را از دست دادند. چه کسی عهده دار جنایات ارتکاب یافته در جنگ عراق بوده است؟ بوش، دیک چینی یا بلر؟ آنان می بایستی در دادگاهی بعنوان جنایتکار محاکمه می شدند. بنابراین در دنیایی که ما در آن بسر می بریم معیارهای دوگانه ای وجود دارند.

و دلیل آن اینست که در باور اکثریت کشورهای جهان، تنها حاکمیت دارای حقانیت حاکمیت ایالات متحده آمریکاست. حاکمیت آمریکائی ها از سوی ایالات متحده تثبیت شده است و قطعا حاکمیت اروپائیان و کشورهای خاورمیانه نیز از سوی ایالات متحده تعیین شده است. بنابراین آنان در خطی قرار گرفته اند که ایالات متحده هر آنچه بگوید بایستی عملی کنند.
آلمانها در این میان برخی اوقات از ایالات متحده پیروی نکردند. آنان نیرویی به مناطق اشغالی اعزام نکردند، با این حال بعدها آناندر خط آمریکا حرکت کردند. آلمانها از جنگ در لیبی خودداری نمودند. آنان نیروهایشان را به افغانستان فرستادند، این اقدام دولت آلمان باعث ایجاد بحث های فراوان در میان طبقه نخبه آن کشور شد. در نتیجه تنها حاکمیت واقعی دولت در دنیای امروز دولت امپراتوری است.  

چینی ها نیز دارای قلمرو هستند، اما قلمرویی در محدوده منطقه خود که صرفا حاکمیت و نفوذ اقتصادی است. آنان هرگز ایالات متحده را در بعد نظامی به چالش نکشیده اند اما برای نخستین بار اخیرا در شورای امنیت سازمان ملل متحد با اعمال تحریم علیه سوریه ابراز مخالفت نمودند. روسیه و چین احساس می کنند در حمایت از اقدام شورای امنیت در مسئله لیبی از سوی کشورهای غربی فریب خورده اند، زیرا قرار بر آن بود که اقدام شورای امنیت در لیبی محدود و مشروط باشد و تنها به منظور جلوگیری از ادامه بمباران بنغازی توسط قذافی انجام شود اما بعدها دیدند که غرب از آن سوء استفاده نمود به همین خاطر در قضیه سوریه نظری مخالف اتخاذ کردند. با این حال، این موضوع نشانگر برخی شکافها و اختلافاتی است که گمان نمی کنم خیلی جدی باشد.

در واقع، اعلام منطقه پرواز ممنوع بسرعت به سیاست تغییر رژیم منتهی شد. کمی در مورد نقش ناتو صحبت کنیم، برخی بر این عقیده اند که ناتو ابزاری در دست امپراتوری واشنگتن است.

در واقع همین طور هم هست. ناتو هرگز دست به یک جنگ انفرادی در طول جنگ سرد نزد، زمانی که با هدف مبارزه با آنچه تهدید اتحاد جماهیر شوروی خوانده می شد تشکیل شد هرگز به نبردی با جبهه شوروی دست نزد. اما از زمان فروپاشی کمونیسم و نابودی اتحاد جماهیر شوروی، ناتو به ناگاه بسیار فعال شد. عملکرد ناتو بنظر من در تغییر رژیم های سیاسی از سوی ایالات متحده و پیگیری اوضاع به نفع آن کشور بوده است. بیاد ندارم که آمریکائی ها بطور رسمی این کار را کرده باشند اما برای مثال در این باره بوش بسیار کودن بود. او گفت:»در صورتی که بتوانیم از سازمان ملل استفاده کنیم این کار را خواهیم کرد و در صورتی که بتوانیم از شورای امنیت استفاده کنیم این کار را خواهیم کرد و اگر نتوانیم خود وارد عمل خواهیم شد.»  در عراق آنان نتوانستند از سازمان ملل متحد و شورای امنیت در راستای هدفشان استفاده نمایند و در نتیجه به همراه متحدان مطلوب خود دست به اقدام علیه عراق زدند. هیچکس نمی تواند چنین نهادهایی را خیلی جدی بگیرد. تمام این نهادها از لحاظ نظامی، بین المللی و مالی توسط ایالات متحده تاسیس و کنترل می شوند و بایستی به آن کشور حساب پس دهند. این یکی از واقعیت های دنیای امروزی است. زمانی که مردم به من می گویند امپراتوری آمریکایی ها در حال تضعیف است من می گویم:»خب، این تضعیف در بعد اقتصادی در حال انجام است، اما از لحاظ نظامی و بین المللی وسیله اعمال فشار امپراتوری آمریکا هنوز هم قدرتمند است. قدرت آن را دست کم نگیرید.»

در مورد کشور شما پاکستان صحبت کنیم، کشوری که بدلیل بلایا و حوادث ناگوار چون سیل، خشونت داخلی و فقر در مقیاس گسترده ای آسیب دیده است. چندین سال پیش شما کتابی تحت عنوان «آیا پاکستان می تواند باقی بماند؟» منتشر نمودید. پاکستان در دوره های مختلف شاهد به قدرت سیندلتها مرتجع بوده است. در این میان مردم پاکستان چه چیزی می توانند بدست آورند؟

دولت پاکستان با اقدامات خود من را متاثر می سازد. من در این مورد تحلیل هایی داشته ام، سه کتاب در این باره نوشته ام و مقالات بسیاری از من در این مورد چاپ شده است. برخی اوقات گمان می کنم که در پاکستان عده بسیار کمی حرفی برای گفتن دارند. یک نفر سخن می گوید و دیگری صرفا همان را تکرار کند. چه کاری خوب است؟ ما برای کشورمان بایستی چه کنیم؟ بلایای طبیعی مثل زلزله و سیل یک طرف قضیه هستند. هر کشوری می تواند از این بالایا آسیب پذیرد. اما در سوی دیگر ما در پاکستان بلایای انسان ساخت نیز داریم.ارتش در آن کشور یک معضل عمده است که هیچ گاه اجازه نداده پاکستان در صلح و آرامش به سر برد. ارتش پاکستان طبق دستورالعمل های ایالات متحده عمل کرده و در مواقع بحرانی با چراغ سبز ایالات متحده دست به کودتا زده است.  

ایوب خان، ضیاء الحق.

ضیاء الحق در سال 1958 به قدرت رسید زیرا وی و آمریکائی ها احساس می کردند که در صورت برگزاری انتخابات عمومی در ماه آوریل سال بعد، امکان پیروزی احزابی که خواهان سوق دادن پاکستان به بیرون آمدن از پیمان امنیتی پاکستان و ایالات متحده وجود خواهد داشت، اندیشه آن احزاب ریشه گرفته از ایده جنبش غیر متعهد نهرو و اعتقاد وی به رعایت اصل بی طرفی بود که از محبوبیت عمومی برخوردار بود. بنابراین به این نتیجه رسیدند که بهترین کار جلوگیری از برگزاری انتخابات است و این کار را انجام دادند. سپس در سال 1977، بوتو قدرت را بدست گرفت. نخستین قانون جنگی در نهایت باعث زوال پاکستان در سال 1971 شده بود و در نهایت شرق پاکستان با اعلام جدایی زمینه ساز تشکیل کشور بنگلادش شد. پس از آن کودتای ژنرال ضیاء روی داد که به همان اندازه جدایی ارضی بخشی از پاکستان برای آن کشور زیان بار بود. ایوب پاکستان را تجزیه کرد و ژنرال ضیاء در مجموع شالوده سیاسی و فرهنگی پاکستان را با اجرای مراسم شلاق زنی و اعدام در ملاء عام نابود کرد. در پایان نخست وزیر انتخاب شده ذوالفقار علی بوتو نیز به این رویه ادامه داد و تمام این کارها تحت پوشش اسلامگرایی و تحت نام قوانین اسلامی به انجام رساند، در دوره ی وی حقوق زنان در حد وسیعی پایمال شد.دوره هایی که ذکر کردم باعث ایجاد چهره ای زشت از پاکستان شد که آثار منفی آن تا به امروز باقی است. ضیاء الحق در انجام اقدامات خود با دست باز عمل می کرد زیرا متحد ایالات متحده و مخالفان شوروی در جنگ علیه اتحاد جماهیر شوروی در افغانستان بود.  

یکی از دلایلی که آمریکائی ها هیچ اقدامی برای حفظ بوتو در قدرت انجام ندادند، امتناع وی از توقف ساخت بمب اتمی بود. در آن زمان کیسینجر به وی هشدار داد:»در صورتی که از ساخت بمب دست بر ندارید، علیه شما کاری خواهیم کرد که عبرتی دهشتناک در بر خواهد داشت.» و بوتو نیز پاسخی مشابه وی داد. پس از وی ژنرال ضیاء جانشین مطلوب وی، کار ناتمام بوتو را تمام کرد و بمب اتمی را تولید کرد. آمریکا در سیاست خود در قبال پاکستان شکست خود زیرا تمامی زمامداران پاکستانی کار خود را انجام دادند، این گونه بود که هند نیز به سلاح هسته ای دست یافته بود، در آن زمان هیچ نظامی ای به ضیاء الحق نگفت که دست به ساخت بمب و مخاطرات آن نزند. گویی ضیاء و آمریکائی ها دچار کوربینی سیاسی شده اند، ضیاء گمان می کرد که بمب اتمی به منظور شکست شوروی در افغانستان یاری رسان خواهد بود.   

من در کتاب «ایا پاکستان می تواند باقی بماند؟» یک پرسش اساسی را برجسته نمودم. من در آن کتاب، در آن دوره زمانی (1984) تمامی نشانه ها را حاکی از فروپاشی پاکستان می دیدم. نشانه هایی که تا امروز پابرجا هستند. اما دولت پاکستان تا امروز باقی مانده است، ستون فقرات این دولت نظامیان به همراه سلاحهای اتمی پاکستان بوده اند. دو عاملی که نابودی پاکستان را بسیار دشوار کرده است. ایالات متحده می تواند این کار را انجام دهد و می خواهد انجام دهد اما هزینه آن برایش بسیار بالا خواهد بود. آمریکائی ها از مکان سلاحهای اتمی پاکستان مطلع نیستند. آنان گمان می کنند که جای آن ها را می دانند. برخی از این سلاحها در مکانهای مخفی ای قرار دارند که تنها عده ای انگشت شمار و مورد اعتماد از پاکستانی ها از جای آن ها آگاهی دارند.  این یک روند پیش رونده است که هر روزه جریان دارد.

با این وجود، ما یک به اصطلاح دموکراسی با سیاستمداری بنام آصف علی زرداری همسر بی نظیر بوتو را داریم، بوتو در جریان کمپین انتخاباتی خود به قتل رسید. در مدل جنوب آسیا وی نمونه ای خاص بود که گفت:» من حزب را بدلیل مراقبت از فرزندم ترک کرده و تا رسیدن فرزندم به سن بلوغ همسرم عهده دار فعالیت های سیاسی حزبی خواهد شد.» چنین اقدامی اقدامی قرون وسطی ای بود که به دوره پادشاهی های کهن باز می گشت. سلاطین مغول نیز از تعیین فرزندان خود بعنوان جانشین خودداری می کردند تا از بروز جنگ داخلی خودداری کنند اما اغلب این جنگ در می گرفت. بی نظیر بوتو منحصر بفرد بود، وی «شاهزاده دموکراسی» خوانده می شد، نویسنده ای آمریکائی این لقب را به وی داده بود. او حزب خود را برای خانواده اش به ارث گذاشت. حزبش تبدیل به ارثیه ای خانوادگی شد.

اگر منصفانه قضاوت کنیم، بایستی گفت که اصف علی زرداری هیچ گاه منکر نشده که تنها هدفش در سیاست، پول در آوردن است، طبیعتا شما زمانی که رئیس جمهور باشید خیلی بیشتر از زمانی که همسر نخست وزیر و یا یک وزیر باشید می توانید پول به جیب بزنید چنانچه زرداری در سالهای زمامداری بی نظیر بوتو این کار را انجام داد و پس از مرگ وی نیز بسیار بیشتر به مال اندوزی پرداخت.  در نتیجه ما رئیس جمهوری داریم که شاید بتوان گفت فاسد ترین رهبر در دنیاست، دنیایی که در آن میان رهبران در درجه فساد رقابتی سنگین وجود دارد! صدها داستان در مورد شیوه مال اندوزی زرداری وجود دارد. زمانی که در سال 2012 در پاکستان سیل آمد، خواهر زرداری به بازرگانان کراچی گفت:»ما تحت عنوان فرزندان بوتو هستیم. به بنیاد بوتو کمک کنید.» بازرگانان نیز مقاومت کردند و گفتند:» به ما بگوئید به چه کالایی نیاز دارید. برنج؟ لباس؟ دارو؟ شما ما را از مکانهایی که به این مواد نیزا وجود دارد مطلع سازید. ما آنها را تهیه کرده و بدست آسیب دیدگان می رسانیم. ما این کمکها را به هیچ بنیادی نخواهیم داد.» بنابراین وی با ممانعت بازرگانان از همکاری مواجه شد.

هر کسی می دانست وضعیت از چه قرار است. مردم نیازمند کمک بودند و شرایط بدتر و بدتر می شد. در مرزهای شمالی پاکستان، افغانستان درگیر جنگ بود. ما شاهد امتداد جنگ به داخل پاکستان بودیم، امری که من در اکتبر 2001 امکان تحقق آن را پیش بینی کردم. ارتش پاکستان در منطقه بلوچستان دست به اقدام نظامی زد و در نتیجه آن رهبران بلوچ به سفارت آمریکا رفته و از آن کشور درخواست حمایت از اعلام خودمختاری بلوچستان را نمودند. در این میان هر دو طرف شکست خوردند. پس از آن در دوسال و نیم ریاست جمهوری اوباما شاهد حملاتی بیشتر از دوره زمامداری بوش نسبت به پاکستان بودیم.

ایا شما شباهتی میان موضع واشنگتن علیه پاکستان با آنچه آنان در مورد کامبوج در دهه 60 میلادی اظهار می داشتند، می بینید؟ کامبوج مکانی حفاظت شده بود و امکان پیروزی ایالات متحده در جنگ ویتنام را ناممکن ساخته بود. تهاجم در طول مرزهای دو کشور آغاز شده بود و منجر به حمله نهایی با ابعادی وسیع در اوایل دهه 70 میلادی شد. در آن زمان پیامی مشابه از سوی جنگجویان نظامی به گوش می رسید که پاکستان نیز نقشی مشابه ایفا می کند به اعضای شبکه حقانی پناه داده اند و بطور غیر مستقیم از طالبان حمایت می کند. چشم انداز تهاجم ایالات آمریکا علیه پاکستان چیست؟
 
گمان می کنم آنان بسیار فرومایه اند. نظامیان آمریکائی نمی خواهند در کشوری دیگر در باتلاق فرو روند. پاکستان کشور کوچکی نیست. افغانستان جمعیتی 26 میلیونی دارد اما پاکستان جمعیتی در حدود 200 میلیون نفر دارد. زمانی که به کشوری چون پاکستان حمله  کنید خود را دچار چالشی جدی کرده اید. من گمان نمی کنم پنتاگون اجازه چنین کاری را دهد همان گونه که در مورد ایران نیز مخالف با بمباران آن کشور است.  

فراموش نکنیم که جنگ طلبان آمریکائی چگونه از بطرزی پوچ این مسائل را مطرح می کنند. اوباما شخصا در جلوی دوربین ها به مردم گفت که طرح توطئه بزرگی را کشف کرده ایم، خیال پردازی ای خوشمزه، طرح ترور سفیر عربستان سعودی آن هم از سوی ایرانیان، چند لحظه فرصت دهید. هرشخصی در ایران به این خبر خندید. آنان می دانند که اوباما خود دوست داشته که ایرانیان چنین کاری را انجام دهند در حالی که حقیقت آنست که اگر ایران قصد انجام تروری را داشت خود از شیوه های دیگری برای حمله بهره می گرفت و دیگر آنکه چرا ایران باید چنین فردی را در سفارت عربستان آن هم در واشنگتن به قتل رساند؟ او که بود؟ تنها یک سفیر. این سفیر قادر نبود هیچ اقدام مهمی انجام دهد و چیزی را تغییر دهد. صرفا محرکی برای افزایش تمرکز بر ایران و بالابردن هیجان در این مورد بود. بنظرم بسیار رقت انگیز بود.

در مورد پاکستان، البته، این برای آنان جدی تر است اما آنان از آن اطلاع دارند. این امری شگفتی آور نیست. آنان بخوبی می دانند که دولت پاکستان بدلایل خاص خود، چه شما دوست داشته باشید و چه نداشته باشید به افغانستان اجازه تسلیم در مقابل هند را نمی دهد. عروسک خیمه شب بازی ای بنام کرزای وارد مذاکره برای همکاری های نظامی وارد مذاکره با هندی ها شده است و ارتش و سازمان امنیت پاکستان از این موضوع آگاه اند. بنابراین اقدامات شبکه حقانی نه تنها مورد تایید دستگاه امنیتی پاکستان که باعث رضایت فرماندهان بالارده نظامی پاکستانی نیز می باشد.

در جنگ 1980 جهاد علیه اتحاد جماهیر شوروی چطور

دستگاه امنیتی پاکستان تنها در جنگ افغانستان از خود استقلال عمل داشت. این تنها زمانی بود که آنان تا حدودی مستقل بودند. گاهی اوقات برخی از افسران دون پایه این سازمان بطور خودسرانه عمل می کردند اما در کل آنان در اتحاد با ارتش پاکستان بودند و منظم با یکدیگر عمل می کردند. در نتیجه هر زمانی که مردم گفته اند آی اس آی (دستگاه امنیتی پاکستان) منظور این بوده که در آن برهه خاص ارتش پاکستان خود بطور مستقیم وارد عمل نشده است. این نکته ای است که باید به آن توجه داشت.

بله، آنان دست گروه حقانی را باز گذاشتند تا به افغان ها بگویند که این ما هستیم که در مرکز کابل حضور داریم، بمبگذاری می کنیم به سوی سفارت آمریکا و قرارگاه های ناتو برای بیست سال آتش می گشاییم. اما چرا شما نمی توانید این اقدامات را متوقف کنید؟ زیرا اقداماتی آزاردهنده بوده که تنها تهدیدی نظامی نبوده است. اما تاثیرات روانی و سیاسی آن هم چون اقدام جبهه رهایی بخش ملی ویتنام علیه سفارت آمریکا در سال 1968، اشغال آن سفارت و برافراشتن پرچم آن سازمان برفراز ساختمان سفارت ایالات متحده در سایگون بود. نمادگرایی ای که حرفهای زیادی برای گفتن دارد. حمله اخیر اما با مردمانی بسیار متفاوت صورت پذیرفت، اما نمادگرایی نظامی آن چندان متفاوت نبود.

در ایالات متحده، از پترائس تا دیگر مقامات آمریکائی همگی خشمگین شدند زیرا احساس کردند که احتمالا در این جنگ بازنده اند و گفتند این جنگ، جنگی مداوم و ابدی خواهد بود، فرزندان ما بزرگ خواهند شد و این جنگها تا آن روز ادامه خواهد داشت. خب، افغانها با آنان موافق نیستند. ابعاد شورش ها روز به روز گسترش می یابد. این حملات هشداری از سوی پاکستان به کرزای و آمریکائی ها بود با این هدف که به کرزای بگویند فکر پس زدن ما و نزدیکی به هند را از سر خود بیرون کن.

شما نوشتید:» کمپین انتخاباتی اوباما در 2 می 2011 با حرارت بسیار، با انتقام گیری از اسامه بن لادن آغاز شد.» اما تقریبا همگان بر این نظرند که ظرفیت تاثیر گذاری القاعده تا حدود بسیاری کاهش یافته است. اسامه بن لادن در پایان عمر قیافه ای رقت انگیز داشت. ظاهری شبیه بازیگران هالیوودی از یک مرد سالخورده که در خانه ای در حال تماشای ایفای نقش خود در سالیان گذشته بود.

القاعده برای مدت طولانی از تهدید جدی دست کشیده است. حقیقت آنست که آنان تهدیدی جدی ای نبوده اند. آنها گروهی با حداکثر عضو در حدود 2000 نفر بودند که به نهادهای نماینده ایالات متحده ضربه می زدند. آنان برای هدف خود برج های دوقلوی تجارت جهانی، نماد سرمایه داری آمریکا و پنتاگون نماد قدرت نظامی آمریکا را برگزیدند. من گمان نمی کنم که آنان توان تکرار چنین اقداماتی را داشته باشند. اقدامی بسیار دراماتیک بود. تمام دنیا سرجای خود نشستند و تصاویر را بارها و بارها تماشا کردند

اما  اقدامی تازه نبود. تصویر ارائه شده تازه بود زیرا هیچ کسی تا پیش از آن در این شکل مرتکب عملی تروریستی نشده بود. با وجود آنکه گروههای تروریستی گوناگون در بخش های مختلف جهان در طول سالیان دراز وجود داشته اند. کل مطلب آنست که آنان باور نمی کردند که توان سازماندهی وسیع مردم وجود داشته باشد.  آنان به اقدامات تهییج کننده باور داشتند. در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم آنارشیستها به پادشاهان و روسای جمهوری ضرباتی را وارد نمودند. این آن چیزی بود که انجام دادند. موجی از اعتراض را بوجود آوردند اما سرکوب شدند و از طریق قانونی دستگیر شدند. من می دانم که هم آنارشیستها و هم اسلامگرایان، از دست من بسیار عصبانی خواهند شد زیرا که من القاعده و بن لادن را تلفیق اسلامگرایی و آنارشیسم یعنی نوعی اسلام-آنارشیسم می دانم. اما حقیقت آن است که آنان دقیق اند همین اند. آنان ضربه بزرگی به ایالات متحده زدند اما توان تکرار آن را ندارند.

واقعیت آنست که هر کسی که عموما در سرزمین های اشغال شده علیه ایالات متحده دست به اسلحه ببرد، بنام القاعده عنوان می شود که خیلی متقاعد کننده نیست. بن لادن و الظواهری که ما القاعده را با نام آنان می شناسیم در کشورهایی با دولتهای بسیار ضعیف بسر می برند و سازماندهی بسیار ضعیفی دارند و هر روز نیز ضعیف تر می شوند.

اجازه دهید به ضربه ناشی از بحران اقتصادی در ایالات متحده و اروپا بپردازیم. چگونه به اینجا رسیدیم؟

ما بدلیل تغییرات عظیمی که در دهه 90 میلادی روی داد به اینجا رسیدیم. تغییراتی که «توافق واشنگتن» نام گرفت، و دارای دو جنبه بود. نخست، ما دیگر با هیچ گونه تهدید ایدئولوژیکی در هیچ جایی از دنیا مواجه نبودیم. اتحاد شوروی سقوط کرده بود و تهدید آن برای غرب از میان برداشته شده بود. چین نیز در آن زمان متحد غرب بود. چینی ها در حال رشد و توسعه سرمایه داری خود بودند و غرب در حال سرمایه گذاری بود. چینی ها نیروی کار عظیمی داشتند و می توانستند کالاها را با هزینه ای بسیار پایین تر از غرب تولید کنند. غربی ها با خود گفتند چرا کارخانه ها و صنایع و سرمایه داری نباید متکی به کارگران ارزان قیمت چینی شوند تا کالاها را با هزینه ای پایین تر تولید کرده و سود بیشتری بدست آورند؟

تا در آینده با سرمایه گذاری های امروز پول روی پول بگذاریم. بعبارت دیگر، امروز سرمایه به هیچ وجه سرمایه سود آور نیست، و تنها برای امور مالی مورد استفاده قرار می گیرد. بایستی دید که نظام سرمایه داری در مرحله جهانی سازی آن هم با سرعت بسیار زیاد با چه تحولاتی مواجه شد که اینک به بحرانی عظیم مبتلا شده است. ایالات متحده خود با تصمیم گیری هایش در این مسیر قرار گرفت و اروپائیان نیز از آن پیروی کردند. بریتانیا بیشترین تقلید را از ایالات متحده نمود و امروز اقتصادش با بحران جدی روبرو شده است. آنان با افتخار می گفتند که شهر لندن جایی است که بیشترین آزادی وجود دارد و شما می توانید بدون کنترل هر کاری می خواهید انجام دهید در حقیقت می گفتند شهر لندن گوانتاناموی دنیای سرمایه داری است. تبلیغ می کردند که به اینجا بیایید و از هر مانعی فرار کنید و آنچه می خواهید انجام دهید.

اما در همان زمان هم بسیاری از اقتصاددانان پیش بینی می کردند که این وضعیت به طول نخواهد انجامید. بایستی اشاره کنم که در این میان رابرت برنر استاد دانشگاه کالیفرنیا مقاله ای مفصل در نشریه نیو لفت ریویو (مجله چپ نو- مجله نومارکسیستها-م.) به چاپ رسانید که پس از آن بیشتر به این موضوع پرداخت و کتابی تحت عنوان «تلاطم جهانی اقتصادها» را به چاپ رساند و در آن بحران سوددهی و ایجاد آسیبهای بسیار ناشی از آن را پیش بینی نمود. ویژگی نظری سرمایه مالی در بیست پنج سال اخیر وضعیت سرمایه داری در حالت یک کازینو قرار داده است که در آن با پول قمار بازی می شود. آنچه روی داده نتیجه اقتصاد کازینویی بوده است. با یک میلیارد وارد بازی شده ایم و در نهایت یا پنج میلیارد برده ایم و تمام دارایی مان را از دست داده ایم. چه کسی به این مسائل توجه می کرد؟ البته این پول ها پول ما نبوده است پول سهام داران بورس ها و پول مردمی بوده که پول خود را که حاصل یک عمر کار و  حقوق بازنشستگی شان بوده به سهام داران سپرده اند. با تمام این پول ها قمار شد و در نهایت نتیجه عمل نابجای خود را در سال 2008 دیدند زمانی که نظام وال استریت با بحران جدی مواجه شد.   

آن زمان لحظه ای کلیدی برای ایالات متحده بعنوان رهبر نظام سرمایه داری در تاریخ جهان بود که بگوید بچه ها دیگر بس است ! اکنون بایستی تغییری ایجاد کنیم و این دولت که به بانکها و ثروتمندان ضمانت های بی حدو حصر داده است نیز باید تغییرات را آغاز کند. ما بسوی افزایش هزینه برای تامین اجتماعی حرکت می کنیم: احداث خانه، ایجاد شغل، تغییر چهره آمریکا با ایجاد یک سیستم حمل و نقل عمومی و استخدام افرادبرای ساخت خطوط راه آهن. تمام این کارها امکان انجام داشت.

اما شما رئیس جمهوری داشتید که از نظامی برآمده بود که باور داشت نمی تواند تغییر جدی ای ایجاد کند. در کتاب اخیرم «سندروم اوباما» اشاره کرده ام که زندگی اوباما در دوران جوانی بعنوان یک سناتور در انجمن ایلینویز در شیکاگو مشغول به فعالیت سیاسی بوده است جائیکه سایر آمریکائیان آفریقایی تبار علیه قطع هزینه های اجتماعی از سوی دولت معترض بودند. اوباما در آن زمان به معترضان گفته است:» ما بایستی بیاموزیم که محتاط و دور اندیش باشیم.» این چهره مردی است که تا به امروز به آن هشدار خود وفادار بوده است و تا مدتها از سخت گفتن در مورد خیلی چیزها ابا داشته و محتاطانه رفتار کرده است. بنابراین، چنین رئیس جمهوری که بسیاری از پولهای خود را از وال استریت بدست آورده است، و خود به اندازه بوش پشتیبان وال استریت بوده نه می خواهد و نه می تواند کاری انجام دهد.

در واقع، آنان بر روی محل خونریزی مغزی نوار زخمی قرار داده اند که تاثیری ندارد و خونریزی بطور مداوم و آهسته ادامه دارد. آنان بجای آنکه در پی حفظ جان بیمار باشند از نوار چسب برای جلوگیری از خونریزی استفاده کرده اند.

چنین وضعیت بحرانی ای امروز سرتاسر اروپا را نیز فرا گرفته است: اقتصاد ایرلند فلج شد همین طور یونان، اسپانیا و پرتغال نیز در آستانه فروپاشی اقتصادی قرار گرفته اند، اقتصاد ایتالیا نیز در حال خرد شدن است و با این حال تا امروز هیچ تغییری در سیاست ها صورت نپذیرفته است. اعضای گروه نجات اروپا از بحران اعتماد به نفس بسیار بالایی دارند زیرا هیچ کاری که ممکن است آنان را دچار چالش بیشتری کند انجام نمی دهد گویی نابینا هستند و برای فرار از مشکلات به زیر میز پناه برده اند! در مورد یونان می توانم بگویم، در شرایط پیشا انقلابی قرار دارد. انقلابی که شاید روی ندهد اما این احساس من است. در حالیکه مردم معترض به خیابان ها می ریزند جالب است که در آنسو حزب پاسوک و احزاب چپ میانه در پارلمان آن کشور به ادامه طرح ریاضت اقتصادی رای مقبت می دهند. یونان سراسر خشم است.

در آخر جنبش اشغال وال استریت در اینجا (ایالات متحده) رشد کرد که بسیار خوب بود و درست رفتار کرد و در برخی موارد بسیار خشمگینانه رفتار کرد. اما این کافی نیست. زیرا میزان فشار مورد نیاز را وارد نمی کند. اگر میزان اعتراضات عمومی در یونان نتوانست مردم را بسوی تغییر مسیر کشور سوق دهد بدلیل ماهیت ارتجاعی رهبران آنان بود. شما برای ایجاد تغییرات نیازمند شورش عظیم از پایین هستند. امیدوارم این امر روی دهد. تا اینجای کار که این چنین نبوده و در آینده نیز راه دیگری جز آنچه به آن اشاره کردم وجود نخواهد داشت.

اما به پرسش شما بازگردم، اقتصاد چین به بازار عمده جهان تبدیل شده است، بازاری برای اروپا آزاد که تنها وام می گرفت، پول خرج می کرد و مصرف می کرد. مصرف از طریق وام و بدهی. در اینجا و اروپا کودکانی هستند که به شما می گویند بانکها آنان را بیرون خواهند راند. لطفا پول قرض بگیرید. شما به اندازه کافی وام نگرفته اید و مردمانی که همین کار را انجام دادند و امروز اسیب آن را متحمل شده اند. برای اقتصاد آمریکا این مصیبت بسیار عظیم تر بوده است.

و این اصلا خوب نیست که دموکرات ها می گویند» آه، جمهوریخواهان مسبب این مصیبت هستند.» دموکرات ها در سنا و کاخ سفید در دوسال اول ریاست جمهوری اوباما دارای اکثریت بودند. آنان نمی توانند صرفا جمهورخواهان را سرزنش کنند. آنان باید خود را سرزنش کنند. خوب است در آینه نگاهی به خود بیندازید. شما دقیقا همان کارهایی را انجام دادید که جمهوری خواهان را بدان خاطر سرزنش می کنید. چرا شما نباید متفاوت از آنان می بودید؟ ارائه چهره ای از اوباما بعنوان یک زندانی در چنبره نیروهای دست راستی چهره ای پذیرفتنی نیست. این نشانه بیچارگی لیبرالها در ایالات متحده است آنان در وجود خویش می دانند که بسیار بدبخت اند. اما حاضر به پذیرش آن نیستند، زیرا پذیرش آن یعنی پذیرش این مسئله که در طول این مدت هیچ موفقیتی بدست نیاورده اند.

رکود ویژگی همیشگی سرمایه داری در طول قرنهای متمادی بوده است. آیا رکود اخیر اساسا متفاوت از رکودهای پیشین سرمایه داری است؟  

خیر، و من مخالف این عقیده ام که سرمایه داری در حال فروپاشی است. سرمایه داری در طول تاریخ بحران های جدی ای را متحمل شده است، و می دانم که این لنین انقلابی بود که در انقلاب روسیه گفت:» پایانی برای سرمایه داری نیست مگر آنکه در مقابل آن آلترناتیوی وجود داشته باشد.» بنظرم او درست می گفت. من نظام سرمایه داری را ارتجاعی می دانم نظامی که قابلیت بیرون آمدن از بحران را دارد. سرمایه داری ظرفیت به بار آوردن ویرانی بر سر مردم را دارد. در صورتی که مردم از آن پیروی کنند سرمایه داری نیز به ویرانگری خود ادامه خواهد داد. پاسخ من اینست فروپاشی ای خود به خودی در نظام سرمایه داری روی نخواهد داد.

اینک ما در ارتباط با بحران اقتصادی دچار بحران سیاسی شده ایم. ما کشور به کشور در اروپا و ایالات متحده تحت زمامداری افراط گرایان، چپ های میانه راست های میانه قرار داشته ایم. آنان کارهایی مشابه هم انجام می دهند. بوش و اوباما. بلر و کامرون. سارکوزی و هرکس دیگری که جایگزین وی گردد. در آلمان اغلب شاهد دولتهای ائتلافی هستیم. اکنون وضعیتی بوجود آمده که شاهد بیگانگی بیشتر جوانان از این دولتها بدلیل سیاست های افراطی شان در زمینه اقتصاد و در ارتباط با جنگهای خارج از مرزها هستیم. اکثر مردم دچار نفرت از دولتهایشان هستند اما نمی توانند بدون توجه به کسانی که به آن ها رای می دهند تغییراتی را بوجود آورند. اکنون دچار موقعیتی خطرناک از نظر سیاسی شده ایم.

اجازه دهید در این باره نمونه هایی را ذکر کنم. برنامه جبهه ملی فرانسه، اصلی ترین حزب راستگرای افراطی در فرانسه به رهبری مارین لوپن، دقیقا همان برنامه نئوفاشیست های آلمان و ایتالیاست، آنان بگونه ای وحشتناک از ایده اخراج مهاجران و مسلمانان حمایت می کنند اما اگر به ایده های اقتصادی شان بنگرید، مارین لوپن، رهبر ملی گرایان افراطی فرانسه، به روشنی نظرات خود را اظهار داشته است. وی سخنان پدر خود را تکرار نمی کند. زمانی که از او پرسیده شد:»شما به چه چیزی اعتقاد دارید؟»گفت:» به جمهوری فرانسه، اما جمهوری ای که دولت در آن کنترل کننده اقتصاد باشد.» وی در ادامه گفت:» دولتی که بهداشت، آموزش، اب، گاز ، خطوط راه آهن را تامین کند و کنترل آن در دستش باشد زیرا تمام مردم به اینها نیاز دارند.» ایده ای که برای مردم جذاب است در حقیقت وی برای جلب آرای عمومی از نظر اقتصادی چپ ها سوء استفاده کرده است. ترکیب شوونیسم (ملی گرایی افراطی)، بیگانه هراسی و یک برنامه اقتصادی رادیکال  می تواند بی نهایت خطرناک باشد.

در اینجا پرسش من اینست که چرا یک حزب چپ میانه سوسیال دموکرات چنین مطالباتی را مطرح نمی کند، مطالبات تاریخی خود را ؟ این مشکل اساسی آنان است.من فکر نمی کنم که بحران اقتصادی مالی کنونی بحرانی ناتمام باشد اما وقوع تغییرات وابسته به آن است که آنان در کشورهای خود چه اقدامات مهمی را انجام خواهند.

نظام سرمایه داری از یک نظام سوسیال دموکراتیک به نظامی تغییر یافت که امروز می بینیم. آنان از سوسیال دموکراسی برای رقابت با اتحاد شوروی بهره گرفتند و می گفتند:» سوسیال دموکراسی ما نمونه ای دموکراتیک از آن چیزی است که شوروی اجرا نموده است.» اما امروز سرمایه داری نیازی به آن ندارد زیرا اتحاد جماهیر شوروی ای وجود ندارد بنابراین نظام سرمایه داری اکنون چنگ و دندان خود را به رخ می کشد. استدلال این نظام آنست که ما شما را استثمار می کنیم تا بصورت تدریجی بمیرید ما این کار را انجام می دهیم چون می توانیم! این ماهیت نظامی است که ما تحت آن زندگی می کنیم و گمان می کنم که جوانان بایستی ماهیت آن را دریابند.

مارگارت تاچر لاف می زد که آلترناتیو دیگری جز نئولیبرالیسم وجود ندارد. شما در این نظر نسبت به نظام موجود چه می بینید؟

باید گفت که همیشه آلترناتیوی وجود دارد و در صورتیکه مردم برای آن مبارزه کنند به آن خواهند رسید. آنچه امروز شاهد آن هستیم اینست که هیچ حزب سیاسی ای برای یک آلترناتیو مبارزه نمی کند.به همین خاطر است که معتقدم در بین احزاب افراطی و میانه رو  گیر افتاده ایم. با این حال جنبش ها بر می خیزند و توسعه می یابند. ممکن است روزی در ایالات متحده و روزی در دنیای عرب بروز یابند.  من در چشم انداز مبارزات جنبش هایی پیشروتر از امروز را می بینم. زمان آن که فرا رسد همه دچار شگفتی خواهند شد.

اما برای رسیدن به آن بایستی مبارزه کنید. فراموش نکنید ریشه های فکری سیاست های نئولیبرالی که امروز حاکم هستند، به دهه های 40 و 50 میلادی باز می گردد زمانی که هایک و سایر همفکرانش در قالب انجمنی ضعیف از متفکران که آن را مونت پلرین نامیده بودند، در محافل گوناگون به بحث و سخنرانی می پرداختند و ایده های خود را مطرح می نمودند. در آن زمان اکثریت شنوندگان به حرفهای آنان می خندیدند و می گفتند آنان دیوانه اند. آنان مخالف برنامه کینزی هستند که در سرتاسر جهان همه گیر شده است و به تشکیل دولتهای سوسیال دموکراتیک کمک کرده است پس حتما عقلشان را از دست داده اند. امروز می بینیم که آنان دیوانه بودند یا نبودند اندیشه هایشان حاکم شده است.  

در نتیجه بایستی تفکر پیرامون آلترناتیوها را بطور جدی آغاز نمائیم.  بنظر من، رکن اصلی آلترناتیوها بایستی بر روی نقش دولت و نوع کسب دارایی و مالکیت متمرکز باشد، زیرا بدون ایفای نقش دولت، رفاه اجتماعی میسر نخواهد بود و دوام نخواهد آورد. رفاه اجتماعی صرفا از راه مالیات ها امکان پذیر نیست. دوره این ایده گذشته است. دولت بایستی فعالانه در نظام اقتصادی ایفای نقش نماید و در بخش بهداشت، آموزش و نظام حمل و نقل عمومی سرمایه گذاری نماید. اگر روند به این سو حرکت نکند وضعیت از حالت بد به بدتر تبدیل می شود. بنابراین احیای نقش دولت و قبولاندن این باور در ذهن مردم بسیار حیاتی است.

این دامی است که آنارشیست ها و نئولیبرال ها با هم چیده اند و می گویند که دولت نمی تواند سودمند باشد و می توانیم بدون ایفای نقش دولت سیاست را پیش بریم.  نئولیبرال ها متقلب هستند زیرا بدون وجود دولت و نقش دولت آنان نمی توانستند آنچه را امروز دارند بدست آورند، بدون پشتیبانی دولت از آنان و تنظیم و تصویب قوانین مورد تاییدشان نئولیبرالها قادر به پیشبرد اهدافشان نبودند.

و کمک مالی دولت و یارانه ها.

و تمام آنها. دولت، که بانکداران و ثروتمندان مالی این نهاد را یک شیطان قلمداد می کنند در نهایت باز هم به آن پناه می برند و زانو می زنند و می گویند:»دولت عزیز، لطفا به ما کمک کن! ما در وضعیت سختی بسر می بریم.» برخی از مردم بر این باورند که دولت سوسیالیسم را بوجود آورده است اما برای ثروتمندان ! آنچه اهمیت دارد نیاز مردمان معمولی است.  

کارهایی از این دست باید انجام شود. در بریتانیا،  یکی از مباحثی که در انجمن ها مطرح می شود، گروههایی در هر شهر آن کشور هستند که 10 نیاز اصلی مردم را فراهم می کنند خواستهایی که لزوما همه آنها هم سیاسی نیستند، و آنانی که در جهت تقویت این خواستها اقدم می کنند دست به برگزاری تظاهرات می زنند و در مقابل پارلمان فریاد می زنند:» این ها خواسته های ماست، خواستهایی که هیچ یک از احزاب درون پارلمان به آن پاسخ نداده اند.» و این اقدامات صرف اقداماتی تبلیغاتی نیستند بلکه نقش آفرین و کارآمدند. چنین فعالیتهایی در هر کشوری در دنیا می توانند عملی شوند. شما نبایستی فورا دست به تاسیس احزاب سیاسی نوین بزنید اما بایستی شالوده آنها را امروز بنا کنید. اقداماتی چون اشغال وال استریت، ولو اینکه جوانان از ایده آن بگریزند بایستی آغاز به پی ریزی چیزهایی نماید که دوام داشته باشند. ما نیازمند ایجاد نهادهایی هستیم که تجارت را به چالش بکشد.

نظر شما در مورد کارآیی انتخابات و نقش آن در تغییر چیست؟ آیا انتخابات 2008 آمریکا و انتخاب اوباما به مقام ریاست جمهوری مردم را از امکان پذیری این امر منصرف می سازد؟

در برخی از کشورها دیده ایم که روند انتخابات نقش مثبتی در ایجاد تغییرات داشته است، برای مثال در آمریکای جنوبی که دولتهای روی کار آمده با انتخابات عمومی یکی پس از دیگری تغییراتی را ایجاد کردند. منظور از تغییرات، ایجاد تغییر در همه چیز نیست اما مهم آنست که در این راه قدم برداشتند. اوباما هرگز مایل به ایجاد تغییرات نبود. شعارهای وی تماما توخالی بودند. او شعار می داد» تغییری که ما می توانیم به آن باور داشته باشیم» به هیچ وجه عملی نشد. یا شعار» آری، ما می توانیم» یکی از توخالی ترین شعارهایی بود که من در هر کمپین انتخاباتی ای می شنیدم. با این حال این شعارها همه گیر شدند. نکته جالب آنست که نفوذ آمریکائی ها تا آن حد بوده است که حتی برخی از سیاسمتداران اروپایی نیز که نمی توانستند انگلیسی صحبت کنند می گفتند «آری آری ما می توانیم!. باید به آنها گفت:» شما در کدام دنیا زندگی می کنید؟! آیا احساس و زندگی مردم خود را لمس می کنید؟.» بله، ما می توانیم قدرت های سرمایه را به چالش بکشیم؟ بله، ما می توانیم جنگ را متوقف کنیم؟ جواب به این سوالها منفی است. بله، ما می توانیم حقوق مدنی بشریت را بهبود بخشیم؟ خیر. بله، ما می توانیم قفل بازداشتگاهها را بگشائیم؟ بله. اگر به این تغییر باور داشته باشیم.

من گمان نمی کنم که مردم کاملا از حرفهای اوباما بریده باشند، آنان هنوز در توهم بسر می برند و به دنبال پیدا کردن عذر و بهانه ای برای وی هستند، اینکه وی اسیر سیاستهای گذشته و زندانی کاخ سفید بوده است. چه کسی زندانی است؟ این مرد نمی توانست برای ورود کاخ سفید انتظار بکشد. او در کمپین انتخاباتی اش، از خود چهره ای معتدل ، محتاط و پسا نژادی نشان داد. پسا نژادی آن هم در ایالات متحده؟  کشوری که در آن نظام زندان   با چهره زندانیان سیاه پوستان شناخته می شود. تا مدتها سیاه پوستان حق رای دادن نداشتند، سیاه پوستان امروز نیز دقیقا همانند جمعیت برده سیاهان پیش از جنگ داخلی هستند. این است آمریکای پسا-نژادی؟ هر کسی باید این را بگوید. من گمان می کنم که آفریقائی آمریکائی ها می دانند که مشکل سیاهان در آن کشور وجود دارد اما نمی خواهند بطور علنی آن را بگویند.

برخی اوقات مردم ذکر این مسائل را دوست ندارند، اما من همواره آن را برای شکستن توهمات می گویم. مسئله این نیست که رئیس جمهور ایالات متحده زنگین پوست است یا یک زن بر مسند امور تکیه زده اند. شما نباید در مورد آنها براساس نژاد یا جنسیت شان قضاوت کنیم، بلکه معیار قضاوت باید مبتنی بر کردار آنان باشد. بدلیل آنکه آنها نخست وزیران یا روسای جمهور معمولی نیستند، آنها روسای جمهور کشوری امپریالیست هستند. درک این تمایز پراهمیت است.  

شما  در اکثر جنبش های اجتماعی در طول دهه های اخیر چه در پاکستان و چه در بریتانیا حضور داشته اید. می دانید که این جنبش ها می توانند به شکل غیر قابل پیش بینی ای برگردند. در مورد این جنبش (وال استریت) کسی با قطعیت نمی گوید که حتما به نتیجه می رسد. امروز با وجود تغییرات زیاد اقتصادی، هر کسی می تواند با جرات بگوید که این تغییرات پتانسیلی برای حرکت انقلابی هستند. نظر شما در این مورد چیست؟

ببینید، هیچ کسی، هیچ کسی نمی توانست خیزش های عربی را پیش بینی کند. این خیزش ها نشان دادند که تاریخ اصالت خود را حفظ می کند. شما می توانید تاریخ را تقلید کنید، منعکس کنید اما تکرار تاریخ بسیار دشوار است. تاریخ راهها و شبکه های خود را می یابد. من می خواهم بگویم که بله هر چیزی ممکن است. در برخی کشورها، برای نمونه در یونان، رهایی هر شهروند در صورت وقوع یک انقلاب امکان پذیر است. مردم یونان نیز بر این امر واقفند و به ساختارهای موجود توجهی نمی کنند. آنان صرفا می خواهند بگویند به ما کمک کنید. مردم این را بعنوان یک رهایی می بینند. اما آمادگی چپها و توده های مردم در مواجهه با نظام آن هم در جلوی جبهه موضوع دیگری است.

این امر خطر بزرگی را می طلبد و من آن را پس از ارائه بازتابی در مقیاس مقیاس وسیع خواهم گفت . مصری ها، تونسی ها، یمنی ها و سایر مردمانی که هم اکنون در حال مبارزه هستند پیروز می شوند زیرا آنان حاضرند جان خود را در راه هدفشان فدا کنند. آنان حاضرند بگویند:»باشد، اگر ضروری است ما جان خود را فدا خواهیم نمود.»زمانی که ملتی دیگر ترسی از مرگ نداشته باشد می تواند معجزه بیافریند. اروپایی ها هنوز به چنین درجه ای نرسیده اند. آنان بواقع نمی توانند به چنین مرحله ای برسند. اگر این چنین بود آنان به معجزه ای بزرگتر از جهان عرب دست می یافتند، اعراب سلاطین مستبد را سرنگون کردند گرچه تحت تهدید بودند.

از نظر من بله، چنین امری ممکن است اما بستگی زیادی به آگاهی سیاسی یک کشور و مردمانش دارد. البته آگاهی سیاسی هیچ گاه روندی خطی نداشته است. روندی است که می تواند اوج بگیرد و ثبات یابد و برای سالها یکنواخت باقی بماند. و گاهی نیز ممکن است بصورت ناگهانی شرایط تغییر یابد و آگاهی سیاسی نیز بسیار سریع رشد یابد. اگر این اتفاق رخ داد، شما نیازمند نهادها هستید حال چه یک انجمن مردمی باشد و یا سازمان سیاسی و حزبی از نوع نوین آن، تا تصمیم گیری کند و با مشارکت مردم و پشتیبانانشان بگوید:» اینک ما برای کسب قدرت حرکت می کنیم.» و شما نیز باید تابع ما باشید. زمانیکه شما مهملاتی مانند این را بگویید:» ما می توانیم جهان را بدون کسب قدرت تغییر دهیم.» هیچ چیزی بدست نخواهید آورد.

شما حسی در مورد امکان پذیری ایجاد یک پدیده شگفت آور دارید که بتواند نوعی از تغییر را ایجاد کند.

من بر این باورم که در دنیای عرب چنین شگفتی ای بوجود آمد و در طول تاریخ نیز بوقوع پیوسته است. روند تاریخی اصالت دارد. امکان روی دادن رخدادهایی وجود دارد که همگان را شگفت زده می کند. من نمی گویم این پدیده های شگفت آور رمزآلود هستند. منظور من آنست زمانی که مردم به این مرحله برسند که نمی توانند در شراطی مشابه شرایط پیشین زندگی کنند و حاکمان نیز به این نتیجه برسند که ابدا با استفاده از شیوه های گذشته نمی توانند حکمرانی نمایند، خود را مجبور به اعمال محدودیت بیشتر و استبداد بیش از پیش می بینند مثل استبداد سرمایه داری، در این زمان رویداد هر امری ممکن خواهد بود. من نمی گویم که جبهه ما بطور قطع پیروز خواهد شد بلکه می گویم قطعا در آینده نیز به مبارزه خود ادامه خواهد داد.
توضیحات:

جواهر نهرو، نخستین نخست وزیر هند در سالهای 1964-1947

ذوالفقار علی بوتو نهمین نخست وزیر پاکستان، از سال 1977-1973، وی موسس حزب مردم پاکستان بود. او از طریق کودتای موفقیت آمیز ژنرال ضیاء الحق از مقام خود برکنار شد، وی در دادگاهی مهندسی شده از سوی ژنرال ضیاء در سال 1979 مورد محاکمه قرار گرفت و در نهایت اعدام شد.

 

منبع:

International Socialist Review
http://www.isreview.org/issues/81/feat-tariqaliinterview.shtml
 nozhan_etezad@yahoo.com
 

پرونده «تحولات خاور میانه» در انسان شناسی و فرهنگ 

http://anthropology.ir/node/10253

 

 

بانک مرکزی اعلام کرد:

گزارش جدید قیمت خرده فروشی موادخوراکی/ مرغ گران شد

بانک مرکزی در جدیدترین گزارش خرده فروشی برخی از مواد خوراکی در تهران در هفته منتهی به نوزدهم خردادماه جاری، از افزایش قیمت گوشت مرغ و تخم مرغ و کاهش نرخ برنج وارداتی خبرداد.

به گزارش خبرنگار مهر، بانک مرکزی در جدیدترین گزارش خرده فروشی برخی مواد خوراکی در تهران در هفته منتهی به نوزدهم خرداد ماه جاری اعلام کرد: در گروه لبنیات قیمت کره پاستوریزه اندکی افزایش یافت و بهای سایر اقلام این گروه ثابت بود. قیمت تخم مرغ افزایش جزئی داشت و شانه ای ٣٥٠٠٠ الی ٤٥٠٠٠ ریال فروش می رفت.

 

در گروه برنج، بهای برنج وارداتی غیرتایلندی بدون تغییر بود. قیمت برنج داخله درجه یک و درجه دو افزایش یافت. در گروه حبوب، بهای عدس نسبت به هفته قبل اندکی کاهش ولی قیمت سایر اقلام این گروه افزایش داشت.

 

در هفته مورد بررسی، در میادین زیر نظر شهرداری تهران سیب قرمز و زرد تخم لبنان و انگور عرضه نمی شد و گیلاس عرضه کمی داشت ولی سایر اقلام میوه و سبزی تازه که تعدادی از آنها از نظر کیفی در سطح پائینی قرار داشتند، به نرخ مصوب سازمان میادین میوه و تره بار عرضه می شد.

 

میوه فروشی های سطح شهر اقلام مرغوب میوه و سبزی تازه را عرضه می نمودند که در گروه میوه های تازه بهای سیب قرمز و زرد تخم لبنان افزایش ولی قیمت سایر اقلام این گروه کاهش یافت. در گروه سبزی های تازه بهای بادنجان و پیاز افزایش ولی قیمت سایر اقلام این گروه کاهش داشت.

 

در این هفته بهای گوشت گوسفند و گوشت تازه گاو و گوساله کاهش جزئی ولی قیمت گوشت مرغ افزایش یافت. در هفته مورد بررسی، بهای شکر، چای خارجی و روغن نباتی مایع اندکی افزایش داشت. قیمت قند و روغن نباتی جامد ثابت بود.

 

لبنیات و تخم‌‌مرغ

 

در هفته مورد گزارش، در گروه لبنیات قیمت کره پاستوریزه معادل 0.4 درصد افزایش داشت. بهای سایر اقلام این گروه ثابت بود. قیمت تخم مرع معادل 0.9 درصد افزایش یافت.

 

برنج و حبوب

 

در هفته مورد بررسی، در گروه برنج بهای برنج وارداتی غیر تایلندی بدون تغییر بود. قیمت برنج داخلی درجه یک و درجه دو به ترتیب معادل 1.6 درصد و 0.2 درصد افزایش یافت. در گروه جبوب بهای عدس معادل 0.3 درصد کاهش یافت ولی قیمت سایر اقلام این گروه بین 0.4 درصد تا 1.1 درصد افزایش یافت.

 

میوه‌ها و سبزهای‌‌‌‌تازه

 

در گروه میوه‌های تازه بهای سیب قرمز و زرد لبنان به ترتیب معادل 18.2 درصد و 6.3 درصد افزایش یافت ولی قیمت سایر اقلام این گروه بین 3.1 درصد تا 12 درصد کاهش یافت. در گروه سبزی‌های تازه بهای بادنجان معادل 0.4 درصد و پیاز 1.4 درصد افزایش یافت ولی قیمت سایر اقلام این گروه بین 0.3 درصد تا 7.6 درصد کاهش داشت.

 

گوشت قرمز و گوشت مرغ

 

در این هفته بهای گوشت گوسفند معادل 0.4 درصد و گوشت تازه گاو و گوساله 0.6 درصد کاهش داشته ولی قیمت مرغ 2.2 درصد افزایش یافت.

 

قند شکر، چای و روغن نباتی

 

در هفته مورد گزارش، بهای شکر، چای خارجی و روغن نباتی مایع هر یک معادل 0.1 درصد افزایش یافت و قیمت قند و روغن جامد ثابت بود.

 

http://www.youtube.com/watch?v=OXtsETmlWu0

Ghofteman Hafteh June 03, 2012,Dr. Parisa Saed and Dr Massoud Noghrehkar

 

Banisadr =91-02-29 فایل صوتی کامل با حجم کم

http://soundcloud.com/a-banisadr/banisadr-91-02-29

نظرآقای بنی صدردرباره حکم ارتداد شاهین نجفی

http://www.youtube.com/watch?v=_b6fyCtUOw0&feature=related

بنی صدر خطاب به روحانیان:

شما ازسلمان رشدی عبرت نگرفتید؟ سالها این مسئله درغرب دست آویز شد اینقدرکه جسارت و توهین شد به پیغمبر اسلام و دین و قرآن سوزی و…… پیامد آن حکم به ناحق بود. آخر چرا باید این بلاها را برسر دین بیاورید؟ چه نتیجه می گیرید از این کارها؟ شما نمیتوانستید بجای این حکم ارتداد، بگوئید که این کار به این دلیل غلط است ؟ و پند و اندرز میدادید به این آدم که این کار را نکن. این هم یک روشی بود. راحت حکم صادر میکنید. آخر شما چقدر میخواهید خشونت بگسترانید؟ عقیده یکی از زیبا ترین، لطیفترین جنبه های زندگی آدمی است. آخر چرا اینقدر به خشونت روی می آورید؟ پس در دین اکراه نیست یعنی چه؟ شما به مردم دنیا بگوید که ما دینی داریم که درآن اکراه نیست و ما اینجور معنا میکنیم که کسی را به زور نباید به دین آورد ولی اگر به اسلام درآمد ومیخواست برگردد گردنش را خواهیم زد! دیگر هر انسان عاقلی نمیخواهد وارد این دین شود. چون میگوید: از اول که نمیدانیم چیست. میگوئیم مسلمانیم. ولی وقتیکه پشیمان شدیم دیگه نمیتوانیم چون گردن ما را خواهند زد! آخر کسی در دنیا این را خواهد پذیرفت بعنوان دین؟ نه. نمی پذیرد. چرا میگوئید؟ شما از این فقه یهودی و مسیحی یک چیزی گرفتید که خود اینها رها کردند. شما ول کن نیستنید؟ اصلا شما چه کاره هستید که این حکم را بدهید؟ خداوند به شما این مسئولیت را داده؟ در جائی از قرآن گفته که شما مراقب دین مردم باشید؟ و حکم به مرتد کردن مردم کنید؟ به پیامبرش میگوید شما کار اینها را به خدا واگذار کن. اسلام میخواهد بساط تفتیش عقیده را ازبین ببرد. شما دوباره چرا می خواهید بگسترانید؟ که گستردید در ایران .چقدر دارید بعنوان محارب مردم را می کشید؟

… در گفتگو با رادیو عصر جدید

انسان، حق، قضاوت و حقوق انسان در قرآن

http://banisadr.org/index.php/ketabha/78-2011-12-11-10-04-43

 

هموطنان عزیز می توانند پرسشهای خود را از آقای بنی صدر در پیج رسمی ایشان در فیسبوک بنویسند:

http://www.facebook.com/Abolhasan.banisadr

 

مجموعه سخنرانیها.بحث های آزاد .مصاحبه های تصویری آقای بنی صدر

http://vimeo.com/user8332941/videos

http://www.youtube.com/user/Mosahebe/videos

 

مجموعه سخنرانیها .بحث های آزاد .مصاحبه های صوتی آقای بنی صدر

http://soundcloud.com/a-banisadr

 

سایت آقای بنی صدر

 

فیلم کامل افسانه عمر خیام

https://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=7m-anKlqRFI

The Keeper: (The Legend of Omar Khayyam) افسانه عمر خیام

فیلمی است به کارگردانی کیوان مشایخ که در سال ۲۰۰۵ ساخته شده‌است

ونسا ردگریو و موریتز بلیبترو بازیگران اصلی این فیلم هستند. اندی خواننده ایرانی نیز از بازیگران این فیلم است. موضوع این فیلم در مورد زندگی عمر خیام، دانشمند و شاعر ایرانی است

تمامی فیلم در شهرهای سمرقند و بخارا فیلم‌برداری شده و زبان‌های به‌کاررفته در فیلم فارسی و انگلیسی هستند. در ساخت این فیلم دست‌اندرکارانی از کشورهای ایران، ایالات متحده آمریکا، آلمان، ايتاليا، صربستان، هند و ۱۲۰ نفر از هنرمندان و مردم ازبکستان شرکت داشته‌اند

شهردار هیوستون تگزاس به افتخار فیلم میراث‌دار: افسانه عمر خیام ساخته کیوان مشایخ که اهل هیوستون است ۲۶ ژوئن ۲۰۰۵ را

(Keeper Day) روز میراث‌دار

Plot: Kamran is a 12 year old boy in the present day who discovers that his ancestor is the 11th century mathematician, astronomer, and poet of Persia, Omar Khayyam. The story has been passed down in his family from one generation to another, and now it is his responsibility to keep the story alive for future generations. The film takes us from the modern day to the epic past where the relationship between Omar Khayyam, Hassan Sabbah (the original creator of the sect of Assassins) and their mutual love for a beautiful woman separate them from their eternal bond of friendship.

Filmed almost entirely on location in Samarkand and Bukhara, Uzbekistan.

 

The Keeper: The Legend of Omar Khayyam is an independently-released drama film about the life of the famous Persian intellectual Omar Khayyám. It was directed by Kayvan Mashayekh and stars Vanessa Redgrave and Moritz Bleibtreu. It was released in 2005.

Categorie:

 

تلاش برای نجات حسین رونقی ملکی‌

 

دوستان،

 

خانم «هدر گوانتی» که استاد دانشگاهی در نیویورک است به دعوت ایران برای شرکت در کنفرانسی در بره «جنبش اشغال وال استریت» به ایران رفته و در برگشت از این کنفرانس کلی‌از ایران تعریف کرده و گفته که هیچ «نقطه سیاهی» در کارنامه ایران ندیده است. من در پایین لینک صفحه فیسبوک او و همینطور ایمیل آدرس او را نوشته ام. لطفا به انگلیسی به او نامه ایمیل بزنید و داستان حسین رونقی ملکی‌را برای او فاش کنید. ما نباید بگذرایم که تلاش‌های رژیم جمهوری اسلامی برای شست و شوی مغزی دادن به مخالفین سیاست‌های آمریکا ثمر دهد و آنها به بهانه مخالفت با آمریکا، از رژیم ایران دفاع کنند. دوستانی که انگلیسی بلد نیستید لطفا فقط اسم حسین رونقی ملکی‌را به انگلیسی در گوگل تایپ کنید و یکی‌از مقاله‌های انگلیسی را از آنجا کپی‌و در ایمیل خود پیست کنید. این کمترین کاری است که می‌‌توانیم برای نجات جان حسین که سلامت خود را برای مبارزه با سانسور در جمهوری اسلامی به خطر انداخته است بکنیم.

 

This is the woman’s email: gautney@fordham.edu

And this is her Facebook page: http://www.facebook.com/heather.gautney

 

 

ما ایرانیها از اولین روزهای پیروزی انقلاب سال ۵۷، خشونت و جنایت را تجربه کردیم، و بعد از گذشت ۳۳ سال، هولوکاست هنوز در ابعادی کوچکتر، در کشور ما در جریان است. اگر هیتلر زندانی های خود را در اردوگاه های کار طاقت فرسا و از فرط گرسنگی می کشت، زندانی های سیاسی در ایران از فشار بیکاری، حبس های انفرادی، احساس انزوا، داروهای افسردگی، و نبود مراقبت های پزشکی می میرند. فقط در هفته گذشته ۷ زندانی سیاسی در زندان رجایی شهر فوت کرده اند. عده ای از زندانیان سیاسی این زندان نه تنها مدتها است ملاقاتی ندارند، بلکه حتی از دسترسی به روزنامه و کتاب نیز محروم شده اند، و محکوم به پوسیدن و مرگی تدریجی و خاموش در زندان هستند.

 

حسین رونقی ملکی، ۲۵ ساله، فعال حقوق بشر ، وبلاگ نویس ، و مسئول کمیته مبارزه با سانسور در ایران، به نام  «ایران پروکسی» است. حسین رونقی با نام مستعار «بابک خرمدین»  در ایران به وبلاگ نویسی  می‌پرداخت. وی همچنین در زمینه برنامه‌نویسی و ساخت وبلاگ و عبور از فیلترینگ تخصص داشته و در زمینه مبارزه با سانسور در فضای سایبری ایران تلاش‌های گسترده‌ای انجام داده است. تلاش های انسان هایی مانند او بود که باعث شد فیلم کشته شدن «ندا» بلافاصله به دست همه خبرگزاری های خارجی برسد و صدها فیلم، عکس و خبر از جنایت ها و سرکوبهای رژیم در دنیا منعکس بشود. حسین رونقی در طول بازداشت خود مدت ۹ ماه را در سلولهای انفرادی تحت بازداشت سپاه پاسداران، زیر شکنجه های شدید به سر برده است. دادگاه انقلاب او را به دلیل «عضویت در شبکه ایران پروکسی،‌توهین به رهبری و توهین به رئیس جمهوری» به ۱۵ سال حبس محکوم کرد.  آقای رونقی در اثر شکنجه هایی که در زندان دیده، از ناراحتی کلیوی رنج می‌برد و به دلیل عدم انتقال به موقع به بیمارستان و عدم مرخصی استعلاجی یک کلیه  خود را از دست داده و کلیه دیگرش نیز احتیاج به عمل و رسیدگی دارد. حسین رونقی در پی مداخله اطلاعات سپاه پاسداران  در پرونده خود و ممانعت از دریافت مرخصی استعلاجی دست به اعتصاب  غذای نامحدود زده و حالش وخیم است.

 

سوال این است که چه باید کرد؟ ما نیز باید از یهودیان یاد بگیریم و در باره تاریخ و گذشته خود، هر چند تلخ صحبت کنیم و حقایق را بازگو کنیم و دست همکاری بهم بدهیم تا طرحی نو در اندازیم. باید از این جنایات ها صحبت کرد، باید اسم زندانی ها و جان باخته گان را برد و یاد آنها را گرامی داشت. باید به نهاد های حقوق بشری بین المللی شکایت کرد. باید هزینه این زندانی کردن ها، شکنجه کردن ها و اعدام ها را برای رژیم بالا برد. اگر شکنجه گران وزارت اطلاعات، و جانیان رژیم بدانند که ما شب و روز مواظب عملکرد آنها هستیم و از جنایت های آنها سند و مدرک تهیه می کنیم، وحشت خواهند کرد. اگر بدانند که در دادگاه های بین المللی از آنها شکایت کرده و آنها را دادگاهی خواهیم کرد، حتما در رفتار خود تجدید نظر خواهند کرد. اگر امروز اینجور بی رحمانه فرزندان ایران زمین را شلاق می زنند، به آنها توهین می کنند، حقوق انسانی آنها را زیر پا می گذراند، درمان و معالجات پزشکی را از آنها دریغ می کنند، برای این است که از عاقبت کار خود وحشتی ندارند. در قرن ۲۱ ما باید در جست وجوی عدالت و دادخواهی باشیم، تا دیگر منصور رادپور ها قربانی مصرف داروهای آرام بخش نشوند، تا حسین رونقی ملکی ها کلیه های خود را زیر شکنجه از دست ندهند، تا محمد صادق کبودوندها برای دیدار فرزند رو به مرگشان مجبور به اعتصاب غذا نشوند، و محمد رضا پورشجری ها بدلیل فشار و شکنجه مجبور به اقدام به خودکشی نشوند و نسرین ستوده ها برای اعتراض به نداشتن ملاقات حضوری با فرزندان خود مجبور به امتناع  از دیدار جگرگوشگان خود در ملاقات های کابینی نشوند.

 

 ما حامیان مادران عزادار ایران در لس آنجلس، این شنبه نیز) ۹ ماه جون) چون شنبه‌های گذشته، در محل گرد هم آئی همیشگی خود، اسکله ی شهر سانتامونیکا، تقاطع خیابان کلرادو و بلوار اوشن، از ساعت یک تا پنج بعد از ظهر جمع می شویم تا با برپائی نمایشگاهی از جنایت‌های جمهوری اسلامی، نمایش فیلم‌های تظاهرات و مقاومت مردم ایران و پخش اخبار مربوط به اعدام‌های اخیر و احکام جابرانه و قرون وسطائی که بطور روزانه از طرف بی‌دادگاه‌های رژیم خونخوار جمهوری اسلامی علیه ی آزادیخواهان وطن ما صادر میشود، رهگذران را درجریان آخرین جنایات مافیای مذهبی حاکم بر ایران قرار دهیم.

به امید همراهی شما!

 

حامیان مادران عزادار ایران در لس آنجلس

 

 ٭ گروه حامیان مادران عزادار ایران در لس آنجلس هیچ شعبه دیگری در این شهر ندارد

نظر موحدین اسلامی

 

بسم الله الرحمن الرحيم

علی نقی از عُمر فاروق عزیزتر نیست؟!

ما قبلا در نقد و انکار «لعنت صحابه توسط عُمّال صفوی – ولایت فقیهی» و خاصتا لعنت و نفرین عُمر فاروق (خلیفۀ دوم مسلمین) و زیارتگاه کردن مقبرۀ افسانه ای قاتل ایشان و برپایی مراسم خبیثی به نام رفع القلم یا «عُمرکُشان» در ایــران مطالبی منتشر نموده و در یکی از آنها (نمادهای فرقه ای و استبدادی و استعماری در ایران) چنین اعــلام داشته ایم: آیا غیر از اینست که عَلَم کردن مثلا «مقبرۀ جعلی ابولؤلؤ»، که قاتل عمر فاروق درکاشان است و به نشانۀ «عداوت با مسلمین» و لعنت و تکفیر صحابه و خلفای راشده و نیز به عنوان مظهر «عرب ستیزی» به زیارتگاه جُهالِ صفوی و اهل لعنت و تکفیر مُبدل شده، مثال بسیار واضح و روشن در«خصومت و انکار و عداوت» است؟! حالا شما تصور کنید که اگر در یکی از نقاط ایران، مقبره ای به نام مثلا «یزید بن معاویه» عَلَم شود و زیارتگاه کسانی بگردد، اهل استبداد و فرقه گری «چه عکس العملی» از خود نشان خواهند داد؟! آیا غیر از اینست که «اعــلام جنگ» خواهند کرد و ایران را به جنگ و آشوب خواهند کشاند؟؟!! پس چه دلیلی دارد که عکس آن با «انواع و اشکالش» صورت بگیرد؟! آیا این همان «پایمال سازی» و هتک حرمت و محروم سازی دیگران نیست؟! آیا با چنین وضعی ایرانی «متحد و یک پارچه» و مردمی همدل و دارای «اهداف مشترک» متصور خواهد بود؟! بدیهی است که نخیر.

حال یک خوانندۀ ایرانی به نام شاهین نجفی با صوت و صورت به صحنه آمده و علی نقی را (امام دهم شیعیان) در میدان خوانندگی به مسخره و استهزاء گرفته است. و در مقابل نیز همان لعنتچیهای صفوی حکم ارتداد و اعدام او را صادر کرده و حتی در خارج از مملکت نیز دنبال قتل او هستند و برای کشتنش جایزه تعیین کرده اند. و اما از نظر ما حُسن این کار همانا چشاندن طعم تمسخر و استهزاء به لعنتچیان صفوی است؛ هرچند کار او در مقابل عداوت و فحاشیهای لعنتچیان صفوی – ولایت فقیهی چیزی بحساب نمی آید. و این در حالیست که مثلا شخصیتی مثل عُمر فاروق در هیچ بعدی قابل قیاس با علی نقی نیست؛ زیرا عمر فاروق از اکابر صحابه و جزو خلفای راشده و عادلترین خلیفۀ مسلمین بوده است؛ در حالیکه علی نقی در سن ۸ سالگی به امامت انتصابی و ارثی رسیده و در سن ۴۰ سالگی وفات نموده است، و کار ملموسی هم در عمر خود انجام نداده یا موفق به انجام آن نشده است. هرچند بعنوان موحدین آزادیخواه تمسخر و استهزاء را قبل از هر چیز خلاف حرمت انسانی و خاصتا خلاف این آیۀ قرآنی قلمداد می کنیم: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَايَسْخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسَىٰ أَن يَكُونُوا خَيْرًا مِّنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِّن نِّسَاءٍ عَسَىٰ أَن يَكُنَّ خَيْرًا مِّنْهُنَّ (حُجُرات – ۱۱): «ای اهل ایمان و اسلام، کسی از شما کسی دیگر را مسخره نکند، ای بسا آنهایی که مسخره میشوند از مسخره کننده ها بهتر باشند، و در رابطه با زنان هم وضع بهمین صورت است، و ای بسا زنان مسخره شده از زنان مسخره کننده بهتر باشند». این آیه خطاب به مؤمنین و مسلمین است و تمسخر همۀ انسانها را نفی و نهی می کند؛ و اصلا نسل انسان از دیدگاه تــوحیدی اسلام مُکرَّم و محترم است و نباید به مسخره و استهزاء گرفته شود. و بدیهی است که بزرگان اقـوام و مذاهب و مسالک نیز در زمرۀ این انسانها قرار می گیرند و نباید مورد تمسخر و استهزاء قرار گیرند، و خاصتا اینکه بزرگان اقوام و مذاهب و مسالک با توجه به اینکه جمع و جامعه ای را نمایندگی میکنند و نزد آنها ارزش و احترام خاصی دارند، در نتیجه بی احترامی و استهزای آنها مساوی با بی احترامی و استهزای همۀ آنهاست. و لکن آنچه مسخره تر از همۀ اینهاست، همانا مرتد خواندن و تکفیر کسانی است که امامان و بزرگان مذهب را سبّ و مسخره میکنند. و بنابراین، چرا تمسخر و سبّ صحابه و خلفای راشده کفر و ارتداد بحساب نیاید؟! البته شاید حق با آنها باشد؛ چرا که اگر امامی از امامان ۱۲ گانه مثل خدا و قرآن و رسول تلقی نشود، کار شیعه گری ویران و خانۀ صفویت برچیده می شود. و همین است که سبّ و تمسخر یک امام و رئیس مذهب مساوی با سبّ و تمسخر خدا و قرآن و رسول است و همانند آن مایۀ کفر و ارتداد است؛ و حکم جعلی اش هم قتل و اعدام می باشد.

و اما میخواهیم در رابطه با مُقدّس و مُقدّسات و همچنین مسئلۀ ارتداد و موضع قرآنی و توحیدی آن (که بحث روز شده است) توضیحاتی هم داشته باشیم، تا بلکه حقیقت مواضع توحیدی در این باره روشن گردد و کسانی که خواهان درک دین اسلام هستند آن را راهگشا و مؤثر بیابند. و خاصتا امیدواریم با اخذ این مطالب معلوم شود که خرافه بازان در سایۀ غفلت و اِهمال مردم و قهر و سرکوب استبداد، دین توحید را به تصرف خود در آورده و آن را مصدر ارتزاق و مورد سوء استفاده قرار داده اند.

۱-  در رابطه با مقدسات اسلامی در مطلبِ «مَصدر شرک؛ و سه نوع بُـت پرستی» چنین آمده است:  تقدُس و مُقدّس کردن، يعنی کسى را و چيزى را و اَعرافی را به عِلل مختلف «پاک و فوق نقص و نقد دانستن»، روشیکه به مطلق شدن شخص و عرف و شىء تقدیس شده منتهی می شود. اين مرتبه همان جايگاهى است که الله در آن قرار دارد؛ و در مَنهج تـوحیدی اســلام تنها الله و آیات و قوانین او باید چنین وضعی داشته باشند. برای مثال وقتی که از شخصی مقدس شده (مثل انبیاء و امامان و رهبران و رؤسای مذاهب و مسالک) صحبت به ميان می آيد، بلا فاصله مسئلۀ «تغيير ناپذيرى و عدم تغییر ایشان» به ذهن خطور می کند، چونکه تصور مى رود که شخص مقدس شده داراى علم مطلق و ماهيتى خاص و غير عادى است، و سخن و کلامش براى هميشه داراى اعتبار و تأثير مثبت است، و نظرات و عقايدش «مبارک و مُتبرک» تلقى می شود. بگذريم از نقد ایشان و انتقاد از فکر و عملکردش! که در اين رابطه همۀ ابواب قفل بوده و حتى چنين کارى خطرناک تلقى می شود. نتيجۀ اين تصور و روشی که حاصل آنست (و حالا هم رايج و شايع است) عبارتست از اطاعت مُطلق از نظر و امر شخص مقدس شده، بدون چون و چرا و بدون اينکه امکان دليل خواهى وجود داشته باشد؟! زيرا چنين شخصى «فوق زمان و مکان» قرار داده شده است؛ صفت و مرتبه ای که مُختص الله است. و از نظر قرآن حکیم «غير الله» هيچ کس و هیچ چیزی تقدُس و قُدسیت ندارند، و تقدُس و قُدسیت مُختص الله و اوامر و قوانین اوست، و عدول از این اصل شرک بحساب می آید. و آيۀ زير سند اين واقعيت می باشد: هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ (حشر –۲۳): «الله همان ذاتى است که جز او معبود و مصدرى وجود ندارد، ذاتى که مالک مُطلق و بسيار مقدس است».همچنین آیۀ ۱ از سورۀ جمعه همین واقعیت را چنین بیان کرده است: يُسَبِّحُ لِلَّهِ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَا فِي الْأَرْضِ الْمَلِكِ الْقُدُّوسِ: «آنچه در آسمانها و زمین است مطیع و تسلیم قانون الله است، و او مالک و صاحبی بسیار مقدس است». و بعد با توجه به اینکه تنها الله و اوامر و قوانین او مقدس است، در نتیجه انسانها و جوامع بشری باید تنها الله و اوامر و قوانین او را مقدس بدارند، کما اینکه در قرآن مُبین چنین می خوانیم: وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ (بقره – ۳۰): «ما غرق حمد و سپاس تو ایم و تو را مُقدس می داریم».  بنابر این از دیدگاه تــوحیدی اســلام آنچه بعد از الله و خلقت او و قوانین او قرار می گیرد مقدس و قدسی بحساب نمی آید. و جهت توضیحات بیشتر به متن مطلب فوق الذکر مراجعه شود.

۲- در رابطه با مسئلۀ ارتداد و مُرتدین: ارتداد یعنی بازگشت و رد شدن، و اصطلاحا یعنی بازگشت از اسلام به ما قبل آن. و مُرتد نیز صیغۀ فاعلی آنست و منظور از آن فرد بازگشت کننده به ماقبل انتخاب و اختیار کردن دین جدید است. بنابراین: اولا از دیدگاه توحیدی اسلام و نزد موحدین آزادیخواه، هر مسلمان زاده ای مسلمان بحساب نمی آید؛ تا اینکه بصورت خودکار نامسلمانی اش ارتداد قلمداد شود. و نفس ارتداد اقتضـاء میکند که یک فرد ما قبلی داشته باشد؛ کما اینکه در آیات قرآن مسئلۀ ارتداد بهمین صورت طرح و بیان شده است، و مثلا در آیۀ ۲۵ سورۀ محمد این واقعیت چنین انعکاس یافته است: إِنَّ الَّذِينَ ارْتَدُّوا عَلَىٰ أَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى: «همانا کسانی که مُرتد شدند و به پشت خود (ما قبل خود) برگشتند، بعد از آنکه راه هدایت برایشان مُبَیّن و روشن گشته بود». پس بر اساس آیات مُبین قرآن، قبل از روشن شدن راه هدایت و انتخاب آن چیزی به نام ارتداد وجود ندارد؛و آنچه موسوم به مُرتد فِطری است نظری غیر توحیدی و غیر اسلامی و بیرون از معیارهای توحیدی است و فاقد اعتبار است. و باید دانست که دینداری توحیدی و اسلامی نژاد و خون نیست که مادرزادی باشد و در آن افراد بصورت مسلمان متولد شوند؟! بلکه دینداری توحیدی و اسلامی یک امر انتخابی است (مثل همۀ مکاتب و مناهج دیگر)، و یک فرد در طی عمر و رشد عقلی و علمی باید دست به انتخاب بزند و مثلا مسلمان شود. و این جهالت بازی که بند و بساطش پهن شده است هیچ ربطی به دین توحید و اسلامیت ندارد؛ و خاصتا وقتی چنین احکام و اوامری توسط مُستبدین و ظالمان حاکم و آخوندهای دربار ولایت مطلقه (دربار استبداد و شرک و مادیت) صادر می شود؛ ارزشی بالاتر از دجالگری ندارد.

ثانیا از دیدگاه توحیدی اسلام و همچنین از منظر موحدین آزادیخواه، پدیدۀ ارتـداد (که بعد از تبیین راه هدایت و انتخاب آگاهانه معنا می دهد)، در همان حـال که امری زشت و مذموم تلقی می شود و مظهر فرصت طلبی و بی وفایی و مایۀ خسران دنیا و عذاب آخرت قلمداد شده است (و ارتداد به معنای انتخابی دیگر و رسیدن و تفکر و بینش دیگری هرگز مطرح نبوده است)، لکن حتی در این محدوده نیز قرآن حکیم در رابطه با ارتداد و بازگشت مُرتدین به شرک و جاهلیت صراحتا ابراز بی مِنّتی میکند و چنین اعلام داشته است: وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ وَ مَن يَنقَلِبْ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللَّهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللَّهُ الشَّاكِرِينَ (آل عمران – ۱۴۴): «نیست محمد جز رسولی که قبلا نیز همانند او رسولانی بوده اند، حال آیا اگر او مُرد یا کشته شد به عقب و گذشتۀ خود بر می گردید؟! و هر کسی به عقب و گذشتۀ خود بر گردد، پس بداند که هرگز ضرری متوجه الله نمی گردد، و الله شاکران {وفاداران} را به زودی پاداش خواهد داد». بله؛ در این آیۀ صریح، نه تنها مجازات مرتدِ بی وفا و بی خط و نشان مطرح نیست، بلکه مسئله اینست که یک مرتد از طرفی پوکی و بی ثباتی خود را اثبات می کند؛ و از طرف دیگر با تردد و بی قراری اش (و عدم رسیدن به انتخاب نهایی) نمیتواند ضرری متـوجه الله و دین او گرداند، و بلکه خودش ضررمند دنیا و آخرت می شود. و لکن آیۀ ۵۴ سورۀ مائده قضیۀ ارتداد و پوشالی بودن ماهیت مُرتدین را صریح تر بیان می دارد؛ و همانطور که اشاره شد مسئلۀ «ارتداد و مُرتدین» من البدایه در رابطه با انسانها و جماعات پوک و بلا انتخاب و فرصت طلب در قرآن مطرح شده است و ربطی به کسانی ندارد که انتخاب دیگری میکنند و خط و تفکر جدید خود را بر آنچه موجود است ترجیح می دهند. و نص این آیه بدین قرار است: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِيُؤْتِيهِ مَن يَشَاءُ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ (مائده – ۵۴): «ای کسانی که ایماندار و مسلمان شده اید؛ هر کسی از شما که از دین خود برگردد و مرتد شود {بداند که بعد از آن} الله قوم و جامعه ای را جانشین میسازد الله دوستشان دارد وآنها نیز دوستدار الله هستند؛ و {صفت دیگرشان اینست که} در برابر مؤمنان متواضع و در برابر کفار سربلند و احساس عزت میکنند. همچنین آنها جهادگران راه الله هستند و از زبان بدگویان خوف و هراسی ندارند؛ این خصایل فضل و نعمت الله است و آنها را به هر کسی که بخواهد می بخشد». و این بدین معناست که مرتدها فی الواقع هیچ نـوع دلبستگی به دین مـورد ادعای خود نداشته و با برادران دینی خود یک قلب و همدست نبوده اند؛ کما اینکه در راه دین الله اهل جَهـد و جهـاد نبوده و سرزنش دیگران را تحمل نکرده اند؛ و صرفا بصـورت اسمی و ظاهری به دین الله گرویده اند. و البته حیف است که همینجا آیۀ ۱۳۷ سورۀ نساء نیز ذکر نشود؛ تا ماهیت مُرتدین و حداکثر واکنش اســلام نسبت به ارتداد آنها هرچه شفاف تر گردد، و خاصتا مُرتدین و بی هویتی آنها (همراه با جعالان دین فروش و عوامل حُکام استبدادی) بیشتر شناخته شود: إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا ثُمَّازْدَادُوا كُفْرًا لَّمْ يَكُنِ اللَّهُ لِيَغْفِرَ لَهُمْ وَ لَا لِيَهْدِيَهُمْ سَبِيلًا: «همانا کسانی که ایمان آوردند و سپس کافر شدند، و بعد دوباره ایمان آوردند و باز کافر شدند و بر کفر و انکار خود افزودند؛ هرگز مورد عفو و بخشش الله قرار نمی گیرند و راه هدایت {به علت سرگرانی و بی هویتی} به روی آنها بسته است». و نکتۀ بسیار دقیق دراین آیه همانا جواب کسانی است که میخواهند برای مُرتدین مُجازات و آنهم «مجازات مرگ!» از دین «توحید و آزادی» بیرون بکشند و آن را در خدمت اهداف شخصی و مذهبی خود قرار دهند؛ و این جواب چنین است: وقتی که حکم مُرتد مرگ باشد (آنهم بدون تبیین و انتخاب!) چگونه یک فرد «دوبــار» مرتد می شود؟! و این چیزی است که صراحتا در این آیه ذکر شده است. آری؛ در این آیه نه تنها مرگی برای مرتد واقعی (نه فِطری!!!) وجود ندارد، بلکه یک فرد بعد از ارتداد نیز حق بازگشت به اسلام و دین توحید را داراست؛ و لکن بعد از دو بار ارتداد (بنابر بی ثمرگی و اثبات بی هویتی) دیگر کارش به پایان میرسد و فرصت بازی بیشتر از او گرفته میشود؛ کما اینکه در امر عقد و طلاق نیز این قضیه ظاهر شده است، و بعد از دو بار عقد و طلاق (الطلاق مَرّتان) دیگر کار ازدواج به پایان می رسد و مسئله فاسد می شود.

بنابر این: قبل از هر چیز اسلام دین آزادی و انتخاب است، و بعد از مسلمان شدن نیز هر کسی که راه بازگشت و ارتداد را در پیش بگیرد، نه تنها مُجازاتی ندارد و تعقیب نمی شود، بلکه از دیدگاه توحیدی اسلام تنها خودزنی کرده و با این کار خود را بی دین و خَسِر الدنیا و الآخرة کرده است. و این آیه نیز همین واقعیت را بیان میکند: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تُطِيعُوا الَّذِينَ كَفَرُوا يَرُدُّوكُمْ عَلَىٰ أَعْقَابِكُمْ فَتَنقَلِبُوا خَاسِرِينَ (آل عمران – ۱۴۹): «ای ایمان داران؛ اگر به حرف کافران گوش کنید و از آنها اطاعت نمایید، شما را به عقب و ماقبل خود بر می گردانند؛ و آنگاه خسارت بار می شوید». و این یعنی مُرتدها در دنیا گمراه و سرگردان و روز آخرت مُعذب و جهنمی خواهند بود. و همچنین آیۀ ۲۱۷ سورۀ بقره نیز در همین راستا قرار دارد: وَ مَن يَرْتَدِدْ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كَافِرٌ فَأُولَٰئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالْآخِرَةِ وَ أُولَٰئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ (بقره – ۲۱۷): «و هر کسی از شما که از دینش {دین انتخاب شدۀ توحید} برگردد، سرانجــام می میرد در حالی که کافر است. و این مُرتدها اثر اَعمال خود را با ارتداد و بازگشت از دین تــوحید خنثی کرده اند؛ و آنها اهل نار و جهنم و در آن ماندگار هستند». و حقیقت مسئله نیز همین است؛ و خاصتا این نکته در قرآن بسیار تأکید شده که ارتداد یعنی بازگشت به عقب و عدول از راهی که انتخاب شده است؛ نه اینکه آنها به فکر و انتخاب بهتری از دین توحید! رسیده باشند؛ چنین حرفهایی اصلا مسخره است.

=…

 

ضعف سیستم امنیت از نظر خود دست اندر کاران جمهوری اسلامی

نوشتاری پیرامون ضعف‌های سیستم امنیت فرهنگی کشور؛

شاهین نجفی و سیستم امنیت فرهنگی ما

 

گیلان آنلاین: آیا لازم نبود که دستگاههای عریض و طویل که مسئول حفظ امنیت فرهنگی هستند به رصد و مطالعه این موارد بپردازند؟ آیا همچنان می خواهیم از اقدامات نجفی ها، فراهانی ها، لاکانی ها، عقیلی ها، حسینی ها و … دچار سردرگمی شویم؟

محسن دنیوی

چند روزی از ماجرای جسارت خواننده رپ به امام هادی (ع) میگذرد. شاید نوشتن یادداشت بعد از اینکه موضوع از تب و تاب افتاده است بی فایده به نظر برسد. اما برخی از نکات در ارتباط با یک پدیده را نمی توان و نباید هنگام وقوع آن مطرح نمود. چون هیجان محیط و شرایط اجازه نمی دهد که در آن نکات تامل کنیم.
این نوشتار مختص به موضوع هتاکی شاهین نجفی نیست بلکه این اتفاق را بهانه ای قرار داده است تا چند نکته را در ارتباط با موضوع مهتری با عنوان «ضعف‌های سیستم امنیت فرهنگی» مرور نماید؛
1) سیستم امنیت فرهنگی ما ضعیف است. به این معنی که اساساً تلاشهای ما در زمینه امنیت عموما معطوف به لایه سیاسی و نظامی است و در رتبه بعدی به اقتصاد و بعد به لایه اجتماعی می رسد و حال خودتان محاسبه کنید که آیا در این اولولیت بندی دیگر جایی برای امنیت فرهنگی باقی می ماند. درحالیکه تهدیدات و ضرباتی که در لایه فرهنگ و هنر به پیکیره نظام و مردم وارد می شود دارای تاثیرات بلندمدت بوده و هرچند آثار آن خیلی زود بروز نمی کند اما در طولانی مدت به ریشه ها رسیده و خطرات مهلکی ایجاد می کند. به عنوان نمونه همین ماجرای خواننده هتاک را مورد توجه قرار دهید.
2) شاهین نجفی در مستندی که بی بی سی یکسال و اندی قبل راجع به او ساخته بود به صراحت و در قالب یکی از آهنگهایش اعلام کرد که منتظر صدور حکم قتل خود از طرف روحانیت و به خصوص رهبری ایران است. اگر سیستم امنیت فرهنگی کمی زمان روی مطالعه رفتارها و روندی که نجفی در این سالها طی کرده بود می گذاشت بسیار بهتر از این عمل میکرد و به این راحتی در زمین دشمن بازی نمی کرد.
3) شاهین نجفی چند ویژگی خاص خود داشت. او برخلاف بسیار از خوانندگان از طبقه مرفه نبود و با سختی زندگی کرده بود و همین پتانسیل سبب شد تا شعرهای او در ارتباط با معضلات اجتماعی ایران واقع پذیر تر از دیگرانی باشد که در پر قو زندگی کرده بودند و حالا برای مردم حلبی آبادهای اطراف تهران غصه می سرودند.
4) شاهین نجفی با این پیش زمینه و به قولش با جان کندن به آلمان رفت تا در شهری زندگی کند که فریدون فرخزاد در آن زندگی میکرده است. شناخت فرخزاد و ماجرای کشته شدن او در پرونده قتلهای زنجیره ای باز هم به ما کمک میکند تا پروژه نجفی را بهتر تحلیل کنیم.
5) سومین ویژگی نجفی این است که شعرهایش را خودش می گوید و این قدرت را دارد که با مرور هنرمندانه معضلات قابل مشاهده در جامعه، انگشت اتهام را به سمت نظام، روحانیت و دین بگرداند. این بن مایه کارهای اوست. به گونه ای که در یکی از آثارش که به اعتیاد برادر خود می پردازد توصیه میکند که از چنگال اعتیاد رها شود چرا که حکومت دوست دارد که جوانان معترض معتاد باشند و جوانان معتاد توان اعتراض ندارد!!!
6) از نکات جالب دیگری که در پروژه نجفی باید به آن دقت نمود این است که او از طرفی با جمهوری اسلامی می جنگد و درست به همان میزان و با همان خشونت نیز بر علیه کسانی می جنگد که به تعبیر او لس آنجلس نشینند و اهل خوشی و طرب اند و مسیر مبارزه را دچار نابودی کرده اند.
نجفی اینگونه مبارزه کردن معترضان لس آنجلسی که در میانه خمر و قمار حرف از آزاد سازی ایران می زنند را به سخره میگیرد و به شدت مورد لعن و نفرین قرار میدهد.
7) نقش شاهین نجفی با فتنه 88 پررنگ تر می شود و با چند اثر نام خود را بر سر زبانها می اندازد. آثاری که به موضوع ندا آقا سلطان، ماجرای دروغین ترانه موسوی و … می پردازد. این آثار با توجه به ویژگی خاص صدای نجفی در اجزای آهنگهای رپ و شعر تاثیرگذار و سرشار از عبارات چندش آور و تحریک کننده این قدرت را داشت که نوجوانان و جوانان را دچار هیجانات آنی نماید. هیجاناتی که بخشی از آن را در کف خیابانهای تهران می توانستیم ببینیم.
8) فتنه 88 برای نجفی پایان راه نبود و او در ادامه و به مانند گذشته تلاش کرد که ریشه همه مشکلات را دین، روحانیت و جمهوری اسلامی معرفی کند.نجفی چندی پیش هم اثری با عنوان «مهدی بیا» خوانده بود که باورهای مردم نسبت به مهدویت را به سخره میگرفت و عنوان میکرد که مساله مهدویت تنها دست آویزی برای حاکمیت است تا مردم را در برابر بی عدالتی ها آرام نگه داشته و چشم انتظار آینده کند. هر چند در این اثری نشانه هایی از بی ادبی نسبت به ساحت امام زمان (عج) نیز وجود دارد اما هدف اصلی باورهای مردم است که با بیان معضلات اجتماعی قصد باورپذیر نمودن نتایج مورد نظر خواننده را دارد.

همه آنچه بیان شد نکاتی بود که با مطالعه ای کوتاه و سطحی و به صورت فردی در مورد شاهین نجفی به دست آمده بود. حال آیا لازم نبود که دستگاههای عریض و طویل که مسئول حفظ امنیت فرهنگی هستند به رصد و مطالعه این موارد بپردازند؟ آیا همچنان می خواهیم از اقدامات نجفی ها، فراهانی ها، لاکانی ها، عقیلی ها، حسینی ها و … دچار سردرگمی شویم؟ اگر ما فرایند حرکت نجفی و امثال او را بررسی کرده بودیم، زودتر به فکر راه حل نمی افتادیم؟ آیا راه حل های شتاب زده مثل حکم ارتداد و تعیین جایزه نتیجه همین ضعف سیستم امنیت فرهنگی ما نیست؟
از آنجا که رهبری قبلا نظر خود را در زمینه صدور حکم ارتداد در زمان وجود حکومت اسلامی بیان داشته اند(برای مطالعه بیشتر کلیک کنید)، این اتفاق و احکام صادره و جوایز تعیین شده چه ثمره ای جز تشدید شکاف ولایت فقیه و مرجعیت داشت؟ آیا راه پاسخگویی به چنین تحرکاتی صرفا برگزاری صدها جشن به نام امام هادی (ع) است درحالی که در سالهای گذشته اینگونه نبوده است. در همین چند روز بارها از زبانهای مختلف شنده ایم که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. واقعا گمان میکنیم که هدف نجفی برای جلب توجه بیشتر ما به امام هادی (ع) بوده است؟
نتیجه ضعف سیستم امنیت فرهنگی همین است که این همه سوال بی جواب پیش روی ما قرار خواهد گرفت. حتی نمی توانیم حدس بزنیم که چرا امام هادی (ع)  مورد هتاکی قرار گرفته اند. حتی نمی دانیم که توهین به ایشان نه فقط توسط نجفی و نه در همین چند هفته پیش بلکه از چندی قبل و در شبکه های اجتماعی آغاز شده بود و بعضا رگه های آن را می شد مشاهده نمود.
همه نکات بیان شده تنها بررسی یک پدیده بود برای رسیدن به مقصودی مهمتر و آن هم ضعف های سیستم امنیت فرهنگی ما. 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: