اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

سیاسی خبری هنری!

دریافتی: 

 

 

In different languages

سیاسی خبری هنری

 

 

 

تصویر روز

 

 

 

هر گاه هوس کردید با موزیک ریچارد واگنر آشنا شوید ، از اینجا شروع نمائید .

Maazel: Wagner – Ring

 http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=AQX0MswCnrw#!

ساز های زهی به همراهی ساز های  بادی در اینجا غوغای با شکوهی به پا میکنند .

از دقیقه۴۰:۳۲  تا ۳۴ آواز پرنده یی به گوش می‌رسد که در جنگل به زیگفرید پیام میدهد که کسی‌ قصد جان وی را دارد و اگر آن کس که نامش میم است به وی پیشنهاد نوشیدنی داد بداند که آن فقط جام زهر است .در زمانی که زیگلینده مادر زیگفرید در جنگل فوت کرد ,وی که در انزمان نوزادی بیش نبود در جنگل تنها ماند و میم آهنگر که در جنگل زندگی‌ میکرد وی را یافت و نزد خود برده و بزرگ  کرد ، زیگفرید که تا سن جوانی در جنگل با کسی‌ جز میم و حیوانات جنگل آشنایی نداشت ، همان طور ساده ماند و در حالیکه در انزمان شجأع ترین مرد بود ،  سادگی‌ بیش از حد وی باعث اعتماد  کردن به دیگران میشد و این اعتماد  بیش از حد خطرات جانی برای وی میافرید،  و سر انجام هم باعث مرگ وی شد ، و بعد ها به دشمنی اعتماد  کرد که وی او را با نیزه از پشت به شهادت رساند. زیگفرید که با کشتن اژدها در جنگل و پاشیدن خون اژدها به بدنش رویین تن شده بود و فقط یک نقطه از پشت وی که به خون اژدهاآغشته نشده بود موجب نقطه ضعف وی شده و وی به سادگی‌ این را با معشوق حسود خود به نام برونهیلده  که از شجأع ترین و جنگجو  ترین دختران خدای خدایان ژرمن بود در میان گذاشته و برونهیلده  آنرا در اختیار دشمن وی قرار داد که باعث کشه شدن وی میشود. از دققه 57 تا 01:05موزیک مارش تشییه جنازه زیگفرید را میشنوید که بسیار زیباست.

درمیتولوژی ژرمن ها زیگفرید قهرمانیست بسیار دلیر و شجأع و بسیار ساده و  بی‌ غل و غش که دارای دو نقطه ضعف  اساسی‌ است .یک از نظر روحی‌ که بیانگر سادگی‌ وی میباشد دوم از نظر جسمی‌ ، که با اینکه تمام بدنش رویین تن است ولی‌ در یک نقطه آن نیست .

البته داستان رینگ واگنر بسیار طولانی و هیجان انگیز است که در فرصت مناسب برای شما خواهم نوشت. زیرا خود من تصویری جدا هم از آن دارم که آنرا هم به رشته تحریر آورده و رابطه کثیف خدای خدایان را با زیر دستان خود و استفاده وی در هر زمینه و عاقبت  ورشکستگی و نابودی وی  رادر رابطه در زر اندوزی و کلاه برداری  برایتان خواهم نوشت. که میتوان آنرا با کثافت کاریهای در بار آخوندی و پادشاهی مقایسه نمود. که چگونه باعث نابودی تمدن بشری میشوند.

مانند اسفندیار خودمان که نقطه ضعف وی چشمانش بود و آشیل یونانی که نقطه ضعف وی پاشنه پایش بود.

مسعود

Das Rheingold
00:43 The ‹greenish twilight› of the Rhine 
06:15 Entrance of the Gods into Valhalla 
08:24 Hammering dwarfs 

Die Walküre 
12:47 Siegmund and Sieglinde 
17:09 Wotan’s rage 
19:52 Ride of the Valkyries 
23:19 Wotan’s Farewell and Magic Fire Music

Siegfried 
29:04 Mime’s fright 
30:50 Siegfried’s forging of the magic sword 
34:13 his slaying of the Dragon 
35:20 the Dragon’s lament

Götterdämmerung 
36:25 Siegfried and Brünhilde 
44:22 Dawn and Siegfrie’s Rhine Journey 
50:18 Hagen’s call to his clan
56:12 Siegfried’s Death and Funeral Music
01:05:20 Immolation Scene`

 Panorama: Eurovision’s Dirty Secret

Pasolini: Mamma Roma (1962)

فیلم

 

 

      مادر روم

 اثر پازولینی  با زیر نویس انگلیسی

NEOREALISM (Antonioni, Bertolucci, De Sica, Fellini, Pasolini, Rosselllini, Visconti) javari.com

L’eclisse. Antonioni. The Eclipse.

http://www.youtube.com/watch?feature=player_embedded&v=KISBkQqP0n0

The clouds and the moon
inspire lovers
yes, but for many,
me included,
it’s ty-p-ical
true love
is zo-o-logical
all the way to the heart.
Radioactivity
gives me the shivers
but you, but you
even more, even more…

 

مراسم تدفين رفيق آذر درخشان – روز جمعه هشتم ماه ژوئن 2012 در گورستان پرلاشز‎

درود رفقا و دوستان

در زمینه اطلاعیه مراسم تدفين رفيق آذر درخشان در روز جمعه هشتم ماه ژوئن 2012 در گورستان پرلاشز در پاريس ارسال می گردد

  اين مراسم از ساعت 10 و پانزده دقيقه بامداد از جلوي در ورودي ميدان گامبتا آغاز خواهد شد

با امید به حضور همه یاران و دوستان در این مراسم

استوار و پیروز باشید

کمیته جوانان بلژیک

پيام ها به مناسبت درگذشت  رفيق آذر درخشان

http://www.8mars.com/brows.php?catId=1127&pgn=1

کانال یوتیوب آذر درخشان

http://www.youtube.com/user/Azarderakhshan

بنیاد پوران بازرگان روز سوم مارس 2012 درپاریس درکتابخانه مقاومت مردم فلسطین از آذر درخشان مبارز جنبش زنان قدردانی کرد

http://www.youtube.com/watch?v=vGNTee0t0Pw

آذر درخشان – آرزوی آزاد زیستن

http://www.youtube.com/watch?v=he17F4Nh1c4

آذر درخشان مبارز فمینیست ایرانی در جلسه 8 مارس «کمیته زنان ضّد سنگسار» پاریس. فرانسه

http://www.youtube.com/watch?v=TgUG8FAk0Ks

تقدیم شده به آذر درخشان از طرف الدوز درخشان

http://www.youtube.com/watch?v=FKJsk9Ac2sY

Fotoferry Ferry تقدیم شده به آذر درخشان

http://www.youtube.com/watch?v=RMY1xg8KpSU

آذر درخشان-کنفرانس زندانیان سیاسی-کلن

http://www.youtube.com/watch?v=g1X2CRHuI_k

آذر درخشان-بنیاد پژوهشهای زنان

http://www.youtube.com/watch?v=L9DbII_laQQ

**************************************

اطلاعيه شماره يك

 بدين وسيله به اطلاع عموم مي رسانيم كه مراسم تدفين رفيق آذر درخشان در روز جمعه هشتم ماه ژوئن 2012 در گورستان پرلاشز در پاريس برگزار مي شود.  اين مراسم از ساعت 10 و پانزده دقيقه بامداد از جلوي در ورودي ميدان گامبتا آغاز خواهد شد.

از همه رفقا، دوستان، ياران و تمام انسانهاي آزاديخواه مي‌خواهيم كه با شركت در اين مراسم  با اين زن انقلابي و كمونيست برجسته براي آخرين بار وداع كنند.

زمان و مكان دقيق برگزاري مراسم بزرگداشت (كه به احتمال زياد در همين روز يا روز شنبه برگزار خواهد شد) در اطلاعيه بعدي بزودي منتشر خواهد شد.

كميته برگزاري مراسم تدفين و بزرگداشت رفيق آذر درخشان

پاريس – چهارشنبه 29 مه 2012

آدرس دقيق محل تجمع:

PLACE GAMBETTA

AVENUE DU PERE – LACHAISE

وسايل نقليه

METRO  NO : 3

BUS : 26 – 60 – 61 – 64 – 69 – 102

 STATION : GAMBETTA

براي كسب اطلاعات بيشتر و همچنين رزو جا براي محل اقامت مي توانيد با شماره تلفن زير تماس بگيريد:

TEL : 00 33 65 29 86 157

bozorgdashteazar@ymail.com

*******************************

Azar Darakhshan (Mehry Ali Malayeri) nous a quité !

Une figure de proue du mouvement communiste et féministe iranien a disparu. Azar Darakhshan, cadre  du Parti Communiste d’Iran (M-L-M) et une des fondatrices de l’Organisation des femmes du 8 mars  (Iran – Afghanistan) nous a quitté le 26 mai 2012 à 3 heures du matin à l’hôpital Jean Jaurès de Paris après une longue maladie.

Décédée à l’âge de 52 ans, Azar a œuvré toute sa vie pour la justice sociale tant en Iran que dans le monde.

Azar a été de tous les combats pour l’égalité et l’émancipation des femmes. Elle dénonçait avec beaucoup d’énergie l’idée du relativisme culturel aux relents islamistes portée par les « féministes islamistes » d’Iran.

Azar a eu une vie construite, comme une œuvre d’art qui l’a amené  à la consacrer aux luttes pour une vie meilleure pour les opprimés du monde.

Azar est partie mais elle a, avec ses œuvres  talentueux,  marqué son époque. Ces œuvres seront la lumière de nos luttes pour la justice sociale et l’émancipation des femmes.

 Organisation des femmes du 8 mars (Iran – Afghanistan) – Paris – 28 mai 2012

www.8mars.com

PS: The cremation date will take place in the Per La Chaise cemetery on June 8; at 10-12 AM

********************************

The sad loss of Azar Darakhshan (Mehry Ali Malayeri)

A key figure of the Iranian communist and feminist movement died on the 26th of May 2012. Azar Darakhshan, member of the Communist Party of Iran (M-L-M) and one of the founders of the Organization of the Women of March 8th (Iran – Afghanistan) left us May 26th, 2012 at 3 am in the hospital Jean Jaurès de Paris after a long illness.

Azar who died at the age of 52 years, worked all her life for equality and social justice in Iran and in the world. Azar was active in numerous battles for women’s equality and emancipation. She put a lot of energy to confront liberal ideas including the cultural relativism stemming from  the «Islamic feminists» of Iran.

Azar had a well organised life, spending it mainly as a dedicated thinker and activist as she fought  for a better life for the world’s oppressed.

Azar left us but  her valuable writings, her many contribution to political debate will remain with us as we continue her struggle for social justice.

Organisation des femmes du 8 mars (Iran – Afghanistan) – Paris – 28 mai 2012

www.8mars.com

PS: The cremation date will take place in the Per La Chaise cemetery on June 8; at 10-12 AM

********************************

Het trieste verlies van Azar Darakhshan (Mehry Ali Malayeri)

sleutelfiguur van de Iraanse communistische en vrouwen beweging stierf op 26 mei 2012. Azar Darakhshan, lid van de Communistische Partij van Iran (MLM) en een van de oprichters van de vrouwenorganisatie van 8 maart (Iran – Afghanistan) liet ons op 26 mei 2012 om 3 uur in het ziekenhuis «Jean Jaurès de Paris» na een lange ziekte. Azar die stierf op de leeftijd van 52 jaar, werkte haar hele leven voor gelijkheid en sociale rechtvaardigheid in Iran en in de wereld.

Azar was actief in aantal strijden voor de gelijkheid van vrouwen en emancipatie. Ze zette veel energie om liberale ideeën met inbegrip van het cultureel relativisme als gevolg van de «islamitische feministen» van Iran te confronteren. Azar was aanwezig in enkele betogingen tegen Iraanse en VS ambasaade in Brussel. Azar had een goed georganiseerd leven, besteden het vooral als een toegewijde denker en activist als ze vocht voor een beter leven voor onderdrukten in de wereld. Azar liet ons, maar haar waardevolle geschriften, haar vele bijdrage aan politiek debat blijft bij ons als we doorgaan met haar strijd voor sociale rechtvaardigheid.

Vrouwenorganisatie van 8 maart (Iran – Afghanistan) – Paris – 28 mai 2012

www.8mars.com

De crematie datum zal plaatsvinden aan de begraafplaats van Per-La Chaise op 8 Juni ; om 10-12 VM

Serzh Arakeli

 

با سلام،

در پائین بیانیه سیامک ستوده و نوشته ای از ناصر زرافشان در مورد عباس میلانی را که تازه گی آن پابرجاست برایتان ارسال میکنم.

موفق باشید،

روشنک

  

بیانیه سیامک ستوده در رابطه با حکم مرگ شاهین نجفی

جسارت در نقد مذهب مقدم بر خود نقد مذهب است

 مذهب که اساسا بر پایه ی پوسیده و سست ترین خرافات شکل گرفته است، همواره در طول تاریخ، در وحشت از نور حقیقت، تنها به زور شمشیر و ترور و بستن دهان منقدین خود بوده است که پابرجا مانده است. از اینرو، همواره بعنوان مظهر خشن ترین سرکوب گری ها بر علیه آزادی بیان و سایر آزادی ها جلوه گر شده است. احترام به مقدسات که برای مذهبیون از جمله مقدس ترین احترامات است، در واقع چیزی جز آنروی سکه ی حقظ مذهب از طریق اشاعه ی ترس از نقد مذهب نیست. از اینرو، جسارت در نقد مذهب مقدم بر خود نقد مذهب است و شکستنِ هاله ی تقدس و ترس، مقدم بر شکستن پای استدلال چوبینِ محتویِ این هاله. هرچند نقد مذهب باید از این فراتر رود و نه تنها خودِ آن، بلکه «جهانی که مذهب آگاهی واژگونه از آنست» را نیز در بر گیرد.  

 حکم مرگ شاهین نجفی، اعلام وحشتِ مذهبِ ترس از شکستن ترس از مذهب است. هنرمندانی که ضمن حمایت از شاهین نجفی، مخالفت خود را با نحوه بیان او اعلام می کنند، بعضا ترس و محافظه کاری خود در تابو شکنی بر علیه مذهب را توجیه می نمایند. این حکم، هدفش ایجاد رعب در جامعه ی هنرمندان از در افتادن بی پروا یانه با مذهب است. هنرمندان نیز باید با همان گستاخی که جوانان در خیابان ها به مصاف دولت مذهبی رفتند، به جنگ مذهب دولتی بروند. نقد سبز دیگر نقدی مرده است. چاره ی سیاهی شب، هجوم سرخ طلوع آتشین صبحدم است.  

سیامک ستوده            28 اردیبهشت 1391

 

وقتی آب سربالا می رود . . .

ناصر زرافشان

 

در شماره ۱۶ روزنامه هم میهن مصاحبه ای با آقای عباس میلانی زیر عنوان «روزگار سپری شده روشنفکران چپ» منتشر شده است که در آن بنا به توضیح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره «روشنفکران چپ ادبی و دلائل تفوق طولانی آنها بر فضای فکری جامعه» بحث شود؛ اما اگر از چند فتوای کوتاه و بدون دلیل راجع به چند چهره ادبی بگذریم، آنچه در این مصاحبه مورد بحث قرار گرفته، بجای چپ ادبی ایران، جنبش چپ بطور کلی و در همه جهان و بخصوص جنبه های سیاسی و ایدئولوژیک آن است؛ و از کائوتسکی و لنین و گرامشی و مائو تسه تونگ و لین پیائو گرفته تا کامبخش و خلیل ملکی و آریان پور، از طبری و ترویج مارکسیسم و فروغی و تجدد فکری در ایران و «سیر حکمت در اروپا» گرفته تا مصدق و کودتای ۲٨ مرداد و ماهیت این کودتا و جریان تشکیل حزب رستاخیز و ایدئولوژی آن و نو تاریخی گری و بی حافظگی تاریخی ایرانیان سخن رفته است که بدیهی است هیچ یک از این مباحث، بحث ادبی نیست، و هیچ یک از این چهره ها نیز چهره های ادبی و هنری نیستند. من تردید دارم که آقای میلانی نویسنده و هنرمند باشد، یعنی قریحه و خلاقیت ادبی و هنری داشته باشد؛ نیز تردید دارم که او صلاحیت نقد ادبی داشته باشد، اما یقین دارم کسی که در زمان واحد، خود را هم نظریه پرداز سیاسی و ایدئولوگ، و هم منتقد ادبی و هنری بداند، و هم در زمینه تفکر سیاسی و فلسفی و هم در زمینه خلق ادبی و هنری اظهار لحیه کند، از هیچ یک از این دو چیزی نمی داند و شاید به همین دلیل هم وقتی مصاحبه کننده از او در مورد «روشنفکران ادبی یا نویسندگان روشنفکر» سوال میکند، جواب این سوال را نمی دهد و بجای آن، چون چنته اش در این زمینه خالی است، وارد عرصه سیاسی و ایدئولوژیک می شود. زیرا تحلیل ادبی و هنری، عرصه ای است خاص خود و جولان در این عرصه نیازمند آگاهی های تخصصی از موضوع و نقد و تحلیل بر اساس نظریه های ادبی و روشهای خاص این رشته است، و بدون نقد و تحلیل با چهار کلمه کلی گویی بی پایه و فتوا مانند از این قبیل که «نصف داستان های کوتاه هدایت را هیچ روزنامه ای چاپ نمی کرد، اینقدر که زبانش سست است، اینقدر که بافتش ضعیف است …» نمی توان پرونده کسی مثل هدایت یا علوی یا صمد بهرنگی را بست.

اما من در اینجا به اظهار نظر های «ادبی» آقای میلانی کاری ندارم و پاسخگویی در این زمینه را به کسانی وا میگذارم که حوزه تخصصی کار آنها مباحث ادبی است. بحث من در مقاله حاضر، از یک طرف بر سر اظهار نظر های «سیاسی-اجتماعی» و گاه «فلسفی» ایشان، و از طرف دیگر بر سر معرفی نامه آقای میلانی بقلم مصاحبه کننده است.

مصاحبه، با معرفی آقای میلانی بوسیله مصاحبه کننده شروع می شود. هدف از معرفی، در این موارد این است که از مصاحبه شونده شناختی به خواننده بدهند. اما یک زندگی ۵۹ ساله که بستر شکل گیری میلانی فعلی است و تنها از خلال همین زندگی میتوان به منشاء و علل مواضع کنونی او پی برد، از سوی آقای مصاحبه کننده در سه سطر، یعنی با ذکر سه تاریخ خلاصه می شود: «عباس میلانی در ۱٣۲۷ متولد شده، در ۱۵ سالگی به امریکا رفته، پس از اقامتی ده ساله در آن کشور در سن ۲۵ سالگی به ایران بازگشته و در اواسط دهه ۶۰ خورشیدی دوباره به امریکا رفته و اکنون مقیم امریکاست …» همین.

این شیوه چهره سازی های کاذب است. ابتدا بر روی زندگی گذشته و واقعیت زندگی کنونی فردی که قرار است «چهره» شود، سرپوش می گذارند و بعد با عناوین دهن پرکنی از قبیل «اندیشمند و تئوریسین شناخته شده» در مورد او، و تعارفاتی از قبیل «پر مخاطب، جریان ساز، سترگ، بسیار مهم و …» در مورد ترجمه های او، مخاطب جوان و خالی الذهن از راه رسیده را مرعوب می سازند، و به این ترتیب از فرد مورد نظر یک «اتوریته» فکری، یک مرجع می سازند تا بعدا بتوانند با این شیوه، افاضات او را نسنجیده و بدون نقد، بی آنکه فرصت سبک و سنگین کردنی وجود داشته باشد، به خواننده خالی الذهن حقنه کنند. ما اطلاع نداریم این «تئوریسین شناخته شده» کدام «تئوری ها» را و در کدام زمینه ای ارائه کرده است، اما در سطور آتی بعنوان یک مترجم، یکی از ترجمه های او را – که بسیار هم در این مصاحبه از آن ستایش شده است- مورد بررسی قرار خواهیم داد.

اما پیش از پرداختن به ترجمه های آقای میلانی و نظرات ایشان، گمان میکنم داشتن اطلاعات مختصری پیرامون زندگی گذشته او – که در معرفی آقای مصاحبه کننده مسکوت مانده است- ضروری باشد تا بتوان از خلال آن سیر نامبرده را تا رسیدن به مواضع فعلی اش بهتر شناخت.

در تابستان سال ۱٣۵۵ گروه پرویز واعظ زاده (کادرهای سازمان انقلابی حزب توده) بوسیله فرد خود فروخته ای بنام سیروس نهاوندی لو رفت و واعظ زاده و یاران او (خسرو صفائی، گرسیوز برومند، معصومه طوافچیان، مهوش جاسمی و … ) یا در جریان یورش ساواک به خانه های آنها و ضمن درگیری، یا پس از دستگیری در شکنجه گاههای ساواک به شهادت رسیدند. سازمان انقلابی در سال ۱٣۴٨ برخی از کادرهای خود را به رهبری پرویز واعظ زاده برای مبارزه علیه رژیم پهلوی به داخل ایران فرستاده بود. اما پیش از او همین سازمان سیروی نهاوندی را روانه ایران کرده بود که او – به ادعای خودش- بعلت تفاوت دیدگاه با سازمان انقلابی، با این سازمان قطع رابطه کرده و گروهی را بنام «سازمان رهائی بخش خلقهای ایران» بوجود آورده بود. این که سیروس نهاوندی از ابتدا این باصطلاح «سازمان رهائی بخش…» را زیر نظر ساواک براه انداخته بود یا دستگیری ادعائی او در سال ۵۴ صحت داشته و او پس از این دستگیری تن به همکاری با ساواک داده بود کاملا روشن نیست. اما بهرحال در تابستان ۵۵ گروه واعظ زاده که سیروس نهاوندی در آن نفوذ کرده و آنرا لو داده بود زیر ضرب قرار گرفت و اعضای آن کشته شدند. پس از آن، ساواک تعداد زیادی از جوانانی را هم که طی آن سالها در دام «سازمان رهائی بخش…» نهاوندی افتاده یا بهرحال با او رابطه ای داشته یا بوسیله او شناسائی شده بودند، دستگیر کرد. عباس میلانی هم در میان این دستگیر شدگان بود. پس از آنکه معلوم شد سیروس نهاوندی خود عامل ساواک بوده و ساواک در جریان همه چیز گروه او بوده است، برخی از این دستگیر شدگان در زندان بریدند و به همکاری با رژیم تن در دادند. عباس میلانی از آن جمله بود. او با ابراز ندامت و نوشتن تنفرنامه ای که در مطبوعات سال ۵۶ نیز درج شد، همانسال از زندان آزاد شد. دوست چهل ساله ام ناصر رحمانی نژاد، که هر کجا هست امیدوارم سلامت باشد، در آن ایام با عباس میلانی هم سلول بود و نقل میکرد که میلانی خود می گفت تصمیم دارد با ساواک همکاری کند و استدلال میکرد که گروه سیروس نهاوندی ساخته ساواک بوده و آنها همه چیز را می دانند و به این ترتیب هیچ دلیلی برای خودداری از همکاری با آنان وجود ندارد. البته میلانی چون در سالهای ۵۵ و ۵۶ پیش بینی سرنگونی رژیم پهلوی را در آینده نزدیک نمیکرد، در این معامله مغبون شد و اگر میدانست چند صباحی دیگر مثل دیگران از زندان آزاد میشود، این باج را به رضا عطارپور (سر بازجوی ساواک معروف به حسین زاده) نمیداد. دوسال پس از آنکه او به این ترتیب از زندان بیرون آمد، رژیمی که او به آن سرسپرده و قول همکاری به آن داده بود، سرنگون شد. او همین دوسال پیش با تحمل خفتی سنگین تغییر جهت داده بود تا خود را با «باد» هم جهت سازد، اما اکنون «باد» دوباره تغییر جهت داده بود!

در همان سالهای آخر رژیم پهلوی هنگامی که  به آذین  فراخوان «جبهه دموکراتیک» خود را منتشر کرد، میلانی جزوه ای را با نام مستعار——- پخش کرد که در آن به به آذین و جبهه دموکراتیک پیشنهادی او زیر عنوان «دکان جدید حزب توده» حمله کرده بود. مناظره ای هم در «نقد آگاه» با نجف دریابندری داشت. سپس با سرنگونی رژیم پهلوی در آن روزهای آشفته اولیه به دانشگاه رفت و در دانشکده حقوق سرگرم کار شد که پس از مدتی از آنجا هم بدلیل سوابقش، عذر او را خواستند. به این ترتیب او که همه شانسهای خود را در داخل کشور تباه شده میدید، دوباره به امریکا رفت. در آنجا ابتدا در یک مدرسه درجه سه در کالیفرنیای شمالی بنام کالج نوتردام به ایرانیان جامعه شناسی درس میداد. او از این کلاسها برای تخریب مارکس استفاده می کرد چون میدانست مستمعین او در آن کلاسها چیزی از مارکس نمی دانند. او تصمیم گرفته بود خیانت به آرمانهای سوسیالیستی و ضدیت با مارکسیسم را به پول نقد تبدیل کند و به این ترتیب خود را به عنوان یک «روشنفکر» ضد مارکسیست و ضد چپ، در معرض فروش قرار داد و برای قرب به قدرت  تلاش بسیار کرد. امریکائی ها او را مناسب تشخیص دادند و به عنوان یکی از مدیران «پروژه دموکراسی ایران» منصوب و به گروهی از عوامل ایرانی و امریکائی ملحق شد که مستقیما در این زمینه کار می کنند و پایگاه نئوکانها در انستیتوی هوور در استانفورد را در اختیار او قرار دادند. این انستیتوی هوور یکی از بازمانده های دوره تبلیغات هیستریک ضد کمونیستی است که در دوران جنگ سرد برای مبارزه با کمونیسم بوجود آمده و اکنون برای «دفاع از دموکراسی» کار می کند.

در همان روزهائی که در ماه پیش مصاحبه مورد بحث در روزنامه هم میهن منتشر شد، آقای عباس میلانی به اتفاق راب سبحانی و لادن ارچین در باهاماس با نئوکانهای امریکائی و اسرائیلی در زمینه تغییر رژیم در ایران جلسه داشتند. آقای امید کاشانی در تاریخ ۶ ژوئن ۲۰۰۷ در سایت ایرانیان www.iranian.com گزارشی در این زمینه داشت.

ضمنا با وجود نکوهشی که آقای میلانی در متن مصاحبه خود از رابطه مراد و مریدی «آل احمد و اطرافیان او» میکند، از همین معرفی و مقدمه ای که مصاحبه کننده نوشته است کاملا پیداست که این مصاحبه کننده خود «مرید» این تئوریسین نوظهور است. مصاحبه کننده در این گفتگو «…ذهن آکادمیک، نظام مند و دقیق عباس میلانی را درک کرده است …» و میگوید «توانائی میلانی در ارائه مولفه های تاریخ نگر، اشاره های مداوم و پرشمارش به مصادیق بحران روشنفکری در ایران «این باور را در او بوجود آورده است که او همواره به مسائل روشنفکران ایرانی پرداخته و اصلا دغدغه اصلی اش همین است» و در ادامه مینویسد «از دیگر آثار مهم این مترجم و منتقد ایرانی باید به ترجمه مشهور و تاثیر گذارش از رمان بی بدیل میخائیل بولگاکف یعنی مرشد و مارگریتا اشاره کرد». در حاشیه این مصاحبه هم آقای بهروز افخمی زیر عنوان مهمان یادداشتی دارد سراسر تمجید از همین ترجمه که طی آن از این که «مترجم با ذوق و خیلی وسواسی و کمال طلبی مثل عباس میلانی آنرا به فارسی در آورده» ابراز مسرت میکند. ببینیم قضاوتهای این صاحب نظران روزنامه ای تا چه حد مستند و متکی به بررسی های جدی و واقعی است و خواننده تا چه حد میتواند به آنها اتکا کند. آقای عطاالله مهاجرانی در ویژه نامه تحلیل خبر شماره ۱٣۶۵ روزنامه اعتماد مورخ ۲٣ فروردین ٨۶ صفحه۲۷ مقاله ای دارد زیر عنوان «عیار ترجمه مرشد و مارگریتا» که خواندنی است. او مینویسد سالها پیش دکتر شرف الدین خراسانی به من گفت هنگام خواندن کتابهائی که از زبان دیگری ترجمه شده است «هرجا را که نفهمیدی، با مداد کنار صفحه علامت بگذار. شاید نویسنده نفهمیده باشد! شاید هم مترجم، شاید هم خودت!»… در این مقاله می خواهم نقدی و نگاهی داشته باشم به ترجمه رمان شگفت انگیز «مرشد و مارگریتا» … وقتی کتاب مرشد و مارگریتا را میخواندم این داوری را داشتم که مترجم به شایستگی از پس معنی و لفظ برآمده است. اما جابجا در متن فارسی با ابهام و علامت سوال روبرو میشدم. کنار هر عبارت یا واژه ای که برایم مبهم و تردید آمیز بود، با مداد خط کشیدم، علامت سوال و تعجب گذاشتم. در تعطیلات نوروزی امسال متن انگلیسی مرشد و مارگریتا را خواندم. البته نسخه انتشارات پنگوئن. همه آن ابهام ها زدوده شد! مثل توده مه محو شد… همان وقت که ترجمه فارسی کتاب را میخواندم، در مواردی که با ابهام مواجه میشدم، احساس میکردم که بایستی مطلب به شکل دیگری باشد. با خودم میگفتم یعنی بولگاکف اشتباه کرده است؟ چطور ممکن است نویسنده ای که رمانش را بارها بازنویسی میکند، و برای هر واژه آن می اندیشد، اشتباه کرده باشد؟ آیا مترجم شتابزده ترجمه کرده است؟ متن انگلیسی که ترجمه براساس آن صورت گرفته در اختیارم نبود. اما کنار برخی صفحات به توصیه دکتر شرف علامت زده بودم… مثلا «وقتی کلمات را ادا میکرد زبانش به ندرت تکان میخورد»(ص۱۷) برایم کاملا نامفهوم بود. «پیلاطس با یکی از لب هایش خندید»(ص۲۱). هر کاری کردم مثل پیلاطس با یک لب بخندم نشد! «پوزبند براق شیری به زره اش آویخته بود»(ص٣۱). پوزبند شیر آویخته بود؟ نمی توانستم تصویر روشنی از ین عبارات درک کنم… تازگی که متن انگلیسی مرشد و مارگریتا را میخواندم تمام آن نکته ها که در متن فارسی با آنها مواجه شده بودم برطرف شد. متن ترجمه را با نسخه انگلیسی مقابله کردم. دریغ خوردم. رمانی که مثل مینیاتور دقیق و مثل قالی ابریشم ریزبافت است و به تعبیر صادق هدایت یک معماری با شکوه موسیقائی است که یک نت اشتباه میتواند انسجام آنرا به هم بزند، بدلیل شتابزدگی مترجم چه آسیب های جدی خورده است… امیدوارم این نقد موجب شود تا ناشر کتاب را به دست ویراستار شایسته ای بسپارد تا در چاپ های آینده این کاستی های ویرانگر برطرف شود… مواردی که میخواهم اشاره کنم هیچ یک در ساحت بحث اصالت معنی یا لفظ نمی گنجد. سخن برسر شتابزدگی است که مثل مصیبت بر سر کتاب نازل شده است. مینیاتور درخشانی را تصور کنید که در موارد متعددی روی آن لکه های جوهر افتاده و نشت کرده است…»

آنگاه دکتر مهاجرانی به ذکر مورد به مورد لغزش های ابتدائی در ترجمه کتاب میپردازد. مثلا آنجا که «لب هایش به ندرت تکان می خورد» ترجمه شده است «زبانش به ندرت تکان میخورد» یا آنجا که «پیلاطس با یک گونه اش خندید و دندانهای زردش را نشان داد» ترجمه شده است «پیلاطس با یکی از لب هایش خندید، درحالیکه دندانهای زرد خود را بیرون می انداخت» یا Fountain به معنای فواره باMountain به معنای کوهستان اشتباه گرفته شده و درترجمه به جای فواره، کوهستان آمده است، یا سر طلائی یا نقره ای شیر که به عنوان نشان افتخار به لباس جوانی آویخته بوده است، پوزبند شیر ترجمه شده است و بسیاری موارد دیگر در همین سطح. مهاجرانی در پایان اینطور نتیجه گیری میکند:» به گمانم مرشد و مارگریتا این ظرفیت را دارد که مترجم شکیبا و دقیقی آنرا از زبان روسی ترجمه کند، تا این رمان اینگونه غبارآلود بدست خواننده مشتاق ایرانی نرسد، یا دست کم نشر نو کتاب را برای چاپ مجدد، به دست ویراستار اهلی بسپارد.»

و این تازه در شرایطی است که هوشنگ گلشیری بنا به اظهار خود او در زمان حیاتش، برای اصلاح متن فارسی این ترجمه، معادل وقتی را که برای ترجمه کامل یک کتاب لازم است، صرف و این ترجمه را ویرایش کرده است. منتها چون گلشیری امکان مقابله متن فارسی با متن انگلیسی را نداشته است، ترجمه فارسی در نهایت بصورتی در آمده است که دکتر مهاجرانی توضیح میدهد.

کسی که پس از ده سال زندگی در امریکا هنوز Lip را زبان ترجمه میکند و Fountain را کوهستان، میخواهد پنبه صادق هدایت و علوی و شاملو و آل احمد و طبری و گرامشی و لنین و مائوتسه تونگ را یکجا و طی یک مصاحبه روزنامه ای بزند، و مصاحبه کننده و حاشیه نویس این مصاحبه هم اصرار دارند از چنین کسی «اندیشمند و تئوریسین جریان ساز» بتراشند. آب که سربالا برود…

جا دارد هم آقای مصاحبه کننده و هم آقای بهروز افخمی که در حاشیه این مصاحبه درباره ترجمه مرشد و مارگریتا سرقلم رفته و از «مترجم با ذوق و خیلی وسواسی و کمال طلبی مثل عباس میلانی» سخن میگویند، نگاهی هم به متن اصلی کتاب یا دست کم به مقاله آقای مهاجرانی بیندازند.

 

اما نظرات آقای میلانی در این مصاحبه

 

اولین محور گفتگوی آقای میلانی بحث روشنفکری و روشنفکران است. او از یک نوع روشنفکری بی خیال و من درآوردی صحبت میکند که هیچگونه تعارضی با قدرت ندارد و به شکل مضحکی هم آنرا مفهوم انگلیسی و فرانسوی روشنفکری معرفی میکند و در برابر مفهوم دیگری از روشنفکری قرارش میدهد که به نظر او روسی است و به لحاظ نفوذ روسیه قرن نوزدهم در ایران جا افتاده است و در مقام تخطئه این مفهوم روسی روشنفکری توضیح میدهد که » بنا به این مفهوم، روشنفکر کسی است که سلوک خاصی دارد، با قدرت همواره در تعارض است، تمام زندگیش در خدمت باصطلاح خلق است، نیش فقر را میپذیرد، می طلبد، از صحبت میهمان گریزان است، از خنده و لذت پرهیز میکند، لباس خاصی می پوشد، سلوک خاصی دارد و …» و لابد روشنفکر مورد نظر آقای میلانی کسی است که از این معایب مبرا باشد. آیا واقعا برخورد مدعی با مسئله روشنفکری و روشنفکران همین اظهارات آبکی و عامیانه و حدود اطلاعات و آگاهی او از موضوع همین هاست؟ آیا این مسئله در تاریخ بشر فقط از قرن نوزدهم و از روسیه و انگلیس و فرانسه آغاز شده است؟ آیا سلوک افراد در زندگی، تعارض یا عدم تعارض آنها با قدرت حاکم و چگونگی خوردن و پوشیدن و مصرف کردن آنها به انتخاب و پسند خود آنهاست؟ یعنی مثلا کسی که اکنون بد میخورد و بد میپوشد، اتوبوس سوار میشود و در نازی آباد زندگی میکند، اگر خود تغییر عقیده و ذائقه بدهد، میتواند بجای آن در زعفرانیه زندگی کند، شیک بپوشد و بجای اتوبوس، اتومبیل های چند ده میلیونی سوار شود؟ درست است که در پایتخت جهانی سرمایه مالی و در تفکر نولیبرالی مفاهیم جامعه شناسی مسخ و تحریف میشوند، اما یعنی تا این حد؟

خیر آقای میلانی، اهل اندیشه و آگاهی در طول تاریخ همیشه ناگزیر بوده اند یا خدمتگزار حقیقت باشند یا خدمتگزار قدرت، جمع بین این دو ممکن نبوده است وچون  آگاهی که خصلت روشنفکر است با حقیقت ارتباط ذاتی دارد، روشنفکر به حکم سرشت خود با قدرت معارضه دارد. در سرتاسر تاریخ جوامع طبقاتی، صاحبان قدرت و ثروت، با زور و با خون از ثروت و قدرت خود در برابر هواداران حق و عدالت محافظت کرده اند و موضوع منحصر به قرن نوزدهم و روسیه و انگلیس و فرانسه هم نیست. نیازی به ورود این الگو از روسیه قرن نوزدهم نبوده است زیرا ما خود در این زمینه پیشینه هزاران ساله داریم. البته برای کسی که از ۱۵ سالگی زادبوم خود را ترک کرده باشد طبیعی است چندان اطلاعی از وجود این سنت در تاریخ و فرهنگ میهن خود نداشته باشد و نداند که بسیار پیش از قرن نوزدهم روسیه و فرانسه در وطن خود او بیهقی و ناصرخسرو و ابن سینا و حافظ و عین القضات و ملاصدرا و … و صدها اندیشمند دیگر که روشنفکران زمانه خود بودند، درگیر همین دغدغه بوده و از یکسو همه عمر از این شهر به آن شهر آوارگی میکشیدند و از سوی دیگر عمال دستگاه قدرت که فتوای قتل آنان را در دست داشتند، در پی آنان روان بودند. این مولوی است که از اعماق تاریخ وطن تو فریاد می کشد

هرکه او بیدارتر پر درد تر هرکه او آگاه تر رخ زردتر

و این صدای گرم و دردمند ناصرخسرو است از خلال قرون که:

به علم و به گوهر کنی مدحت آن را که مایه است مر جهل و بد گوهری را؟

به نظم اندر آری دروغ و طمع را؟ دروغ است سرمایه مر کافری را

من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی در لفظ دری را

و این غزالی است که می غرد: «مگس بر نجاست آدمی نکوتر که عالم بر درگاه سلطان.»

شما که مدعی هستید روشنفکران ایران تا دهه پیش غرب زده بوده اند و باید فکرشان ایرانی شود، بیائید این تضاد، این درد کهنه تاریخ خود را بشکافید و تجزیه و تحلیل کنید. نکند در مکتب دوستان امریکائی، فکر خود را ایرانی میکنید؟ شما که معتقدید هرکس جانب خلق و خواسته ها و منافع آنان را بگیرد، زیر تاثیر طرز تلقی روسی از روشنفکری است، بفرمائید آیا مزدک و مزدکیان، به آفرید و ماهانیان، المقنع و سپیدجامگان، بابک و خرمدینان، اسماعیلیه و صدها چهره و جنبش تاریخی دیگر ایران با همین گرایش هم زیر تاثیر نگرش روسی روشنفکری بوده اند؟ در همین دیروز مشروطه آیا سید جمال الدین اسدآبادی، میرزا آقاخان کرمانی، شیخ احمد روحی، طالبوف، دهخدا، میرزا زین العابدین مراغه ای و صور اسرافیل هم بلشویک بودند؟ شما چون در ایران و فرهنگ و تاریخ و اعتقادات آن ریشه جدی ندارید خواسته اید مسئله روشنفکران را هم از الگوی روسی یا انگلیسی و فرانسوی آن حل کنید. برای کسی که از پانزده سالگی ایران را ترک کرده و درست در آغاز آن دورانی که باید تاریخ و فرهنگ خود را بشناسد و در آن ریشه بدواند، در آنسوی اقیانوس اطلس یعنی درجائی تحت آموزش قرار و شکل گرفته است که هیچ ریشه و سنت تاریخی جدی ندارد و در سالهای بعدی هم چند صباحی که در ایران بوده، از پیروان خرده پای جریانهائی بوده که نه دغدغه پرداختن به این مسائل را داشتند و نه فرصت آنرا، این غفلت و بیگانگی طبیعی است. اما اینکه چنین کسی امروز بخواهد به ما درس ایرانشناسی و ایرانی کردن فکرمان را بدهد جای بحث دارد. از طرف دیگر هم دنیا با انگلیس و فرانسه شروع نشده و این سرزمین و مردم آن هم در تمام تاریخ طولانی خود، خارج از تاریخ و جهان زندگی نکرده اند. شما می خواهید با یک برخورد عامیانه و سطحی با موضوع، محدوده زمانی و مکانی مسئله را به یک دوره کوتاه چند دهه ای ار تاریخ معاصر محدود کنید تا آنچه را مورد نظر خودتان است از این بحث استخراج کنید. میخواهید نتیجه گیری کنید که موضوع محدود به قرن نوزدهم روسیه می شود و این فقط روشنفکران چپ بوده اند که چنین سلوکی داشته اند و اکنون هم دوران آنها به سر رسیده است. اما نه، این حکایتی است دیرینه به قدمت تاریخ و محصول ابداعی روسیه قرن نوزدهم یا مختص روشنفکران چپ نیست. نه رابطه مجیزگویان و توجیه تراشان با قدرت نامشروع جباران تاریخ پدیده تازه ای است و نه تعارض روشنفکران و اندیشمندان مستقل و آزاده با این قدرت ها تازگی دارد، و این هردو، در طول تاریخ پر رنج و مصیبت بار همین سرزمین هم پیشینه ای دراز دارد. زیرا بخش اعظم تاریخ این کشور زیر سیطره حکومتهای مستبد و مردم گز طی شده است و از اینرو برای اهل معرفت و تفکر همیشه این مسئله مطرح بوده است که در کدام جانب بایستند. در کشوری که بخش بزرگی از تاریخ مردم آن را جنبش های مزدکی، شعوبیه، کودکیان، سیاه جامگان، سربداران، سپیدجامگان، ماهانیان، خرمدینان، اسماعیلیان، باطنیان، قرمطیان و … امثال آنها تشکیل میدهد و در همین دیروز تاریخ آن در جنبش مشروطه با خیل عظیمی از روشنفکران روبرو هستید که همه با قدرت حاکم درگیر بوده اند، نمی توان مفهومی را که شما از روشنفکر دارید جا انداخت.پس آنچه را که در تاریخ معاصر ایران از جنبش چپ دیده اید، به این یا آن کشور نسبت ندهید. چندان تعجبی ندارد که شما ندانید این قضیه چه ریشه عمیقی در تاریخ و فرهنگ و اعتقادات مردم این کشور دارد، اما بدانید آن تصوری که شما از روشنفکر دارید و ابداع نوع امریکائی نگرش نولیبرالی است، با بستر فرهنگی این سرزمین بیگانه تر از آن است که گمان می کنید. عمله فکری که در استخدام و مجذوب نظام سرمایه داری مالی هستند، روشنفکر نیستند.

وانگهی در این تعارض دوجانبه، این بیشتر قدرت است که مزاحم و معارض روشنفکران میشود، نه بعکس. زیرا قدرت، خواهان بقاء خویش است و در این راستا عمل می کند، و از این رو نقش فعال از او است. قدرت، که در جامعه طبقاتی بر منافع اقلیت مبتنی و نامشروع است، ذاتا و بطور کلی با حقیقت و با آگاهی تعارض دارد. در این تعارض، که تا این حد برای آقای میلانی نا آشنا و مایه تمسخر است، حتی اگر روشنفکران هم با قدرت معارضه ای نداشته باشند، قدرت با روشنفکران و با آگاهی سر ستیزه دارد، زیرا آگاهی ذاتا یک نیروی رهائی بخش و از اینرو برای قدرتهای نامشروع خطر آفرین است.

از ایران و تاریخ آن بگذریم. بگوئید تا ما هم بدانیم این روشنفکر اخته و بی خیال و لذت طلبی که شما او را به فرانسه نسبت میدهید را در کجای تاریخ و فرهنگ فرانسه کشف کرده اید؟ آیا نظریه پردازان انقلاب فرانسه مانند روسو، ولتر، منتسکیو که اساس سلطنت استبدادی و قدرت فئودالی و کلیسا را به معارضه خواندند و آنرا ویران کردند از معارضه با قدرت پرهیز داشتند یا دانتون و روبسپیر و سن ژوست و مارا از جنسی بوده اند که شما توصیف میکنید؟ آیا امیل زولا و قضیه دریفوس نبود که تمامی جامعه فرانسه و دنیای سیاسی فرانسویان را به التهاب و حرکت در آورد و آنرا دوپاره کرد؟ و در همین دوره ما آیا سارتر نماینده روشنفکری فرانسه نبود که می گفت اگر در افریقا کسی انگشت در بینی خود کند، همه بشریت در قبال آن مسئولند؟ از امثال رژی دبره و «روشنفکران فرانسه مدرن» او و نسل ۱۹۶٨ و از امثال پیر بوردیو و گروهها و محافل روشنفکری کنونی آن مانند «رزون داژیر» گفتگوئی نمی کنیم تا بحث به درازا نکشد.

در روشنفکری فرانسه و انگلیس که مصداقی از آنچه آقای میلانی «مفهوم انگلیسی یا فرانسوی از روشنفکر» می نامد نمی یابیم. به سراغ روشنفکران امریکائی برویم، شاید او این تعبیر را در آنجا یافته باشد. نام چامسکی و ادوارد سعید دو نمونه از روشنفکران معاصر امریکائی هستند. اتفاقا سعید کتابی دارد بنام «نشانه های روشنفکران» که به فارسی هم ترجمه و منتشر شده است. او در این کتاب می گوید موکلان اصلی روشنفکر توده مردم هستند اما «جهان امروز بیش از همیشه انباشته از حرفه ای ها، کارشناسان، مشاوران و در یک کلمه عمله فکری است که نقش اصلی شان خدمت به قدرت است و از این راه سود زیادی هم عایدشان می شود.» اما بین این عمله فکری – یعنی آنانکه سر سپرده شبکه بی نهایت نیرومند مراجع قدرت اجتماعی، رسانه های گروهی، دولت-شرکت ها و امثال آن هستند که راههای رسیدن به هر نوع دگرگونی را بسته اند- با روشنفکران تفاوت هست. ادوارد سعید فشارهائی را که از سوی مراجع قدرت به روشنفکران وارد می شود، تشریح میکند و میگوید: «به عقیده من وظیفه اصلی روشنفکر در این شرایط دست یافتن به استقلال نسبی برای رهائی از این فشارهاست. از اینرو، توصیف من از روشنفکر موجودی است تبعیدی، حاشیه نشین، ذوق ورز و پدید آورنده زبانی که میکوشد حقیقت را در برابر قدرت بیان کند». این روش بقول سعید «نه دوستان بلند پایه ای نصیب آنها خواهد کرد و نه افتخارات رسمی برایشان به ارمغان خواهد آورد… اما همیشه و در همه حال بهتر از کنار آمدن دسته جمعی با وضع موجود است». توصیفی را که این متفکر امریکائی در اینجا از روشنفکر بدست می دهد، با توصیفی که آقای میلانی در مقام تخطئه از روشنفکر چپ ایران میکند و خود آنرا «روسی» میداند مقایسه کنید تا از این طریق هم عیاری برای ارزیابی نظرات ایشان بدست آورید.

آگاهی، صفت روشنفکر و شرط لازم روشنفکری است، اما کافی نیست. از اینرو هر فیلسوف، جامعه شناس، صاحب نظریه سیاسی یا اقتصاددانی خود بخود روشنفکر نیست. رسالت و عملکرد روشنفکری یک رسالت و عملکرد اجتماعی است و مستلزم موضع اجتماعی هماهنگ با آگاهی های مورد بحث و تلاش در جهت اعمال آن نگرش آگاهانه تر و آزاداندیشانه تر، در نظام مناسبات اجتماعی جاری است. روشنفکر منادی و تصویر گر دنیای آینده و بنابراین تحول خواه و به ناگزیر، رو در روی قدرت مستقر است. این نقش و عملکرد اجتماعی روشنفکر تنها در ارتباط با آن طبقات و نیروهای اجتماعی معنی می یابد که دارای رسالت تاریخی باشند. «هیچ طبقه ای در تاریخ به سلطه اجتماعی نرسیده است، بدون آنکه در بطن خود سرکردگان فکری و نمایندگان پیشاهنگی را یافته باشد که قادر باشند جنبش اجتماعی آن طبقه را سازماندهی و آنرا رهبری کنند» و نفی این تعهد و نقش اجتماعی روشنفکران، دقیقا در جهت لوث و بیرنگ کردن همین رابطه تاریخی روشنفکران با توده مردم و انصراف آنان از نقش اجتماعی شان است.

ویژگی بارز و متمایز کننده روشنفکران وابسته به توده مردم هم این است که در آمیختن با زندگی این مردم و فعالیت برای سازماندهی به مبارزات آنان، بشکلی اجتناب ناپذیر و جدا نشدنی آنان را با توده زحمتکشی که از منافع آنان دفاع می کنند، نزدیک و یکی میکند. در نتیجه این نزدیکی و آنچه انسان در زندگی این مردم می بیند، بسیاری از «جاذبه هائی» که امثال مدعی یک عمر در تقلای رسیدن به آنها هستند، از جاذبه می افتد و بی اعتبار می شود. تا کسی عملا در این شرایط قرار نگرفته باشد، این موضوع را درک نمیکند. از طرفی آنان نیرو و توانائی های خود را هم از همین رابطه نزدیک و وحدت خویش با توده مردم بدست می آورند. روشنفکری که صمیمانه و به دور از فرصت طلبی به مردم و سرنوشت آنها سر سپرده باشد، از خود میگذرد، بقول میلانی «زندگی اش در خدمت خلق قرار میگیرد، نیش فقر را می پذیرد، لباس خاصی می پوشد، سلوک خاصی دارد…» و بالاتر از همه اینهائی که او برشمرده، جان خود را در این راه میدهد. مصداق های آنرا آقای میلانی فراوان به یاد دارد. یکی عباس میلانی میشود یکی هم سعید سلطانپور و خسرو گلسرخی.

جام می و خون دل هریک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

در کار گلاب و گل، حکم ازلی این بود کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد

این، قصه ای است کهن؛ اما آقای میلانی در نقطه ای از زندگی قرار نگرفته است که قادر به درک این قصه باشد. غالبا آنچه را درک نمیکنیم، تخطئه میکنیم. کاملا طبیعی است کسانی که به خدمت و استخدام «قدرت» در می آیند، اعتقادی به توده مردم و ظرفیت های آن نداشته باشند. اما در روشنفکرانی هم که به مردم و سرنوشت آنها سرسپرده اند، از این رهگذر بصیرت نظری عمیق و سرسختی و شجاعت ویژه ای پدید می آید که امثال مدعی نه از آن بهره ای دارند و نه اصلا آنرا می شناسند.

 

منطق نولیبرالی چنان عمیق در ذهن مدعی خانه کرده است که او حتی مقوله ای بنام خدمت و خیانت روشنفکران در مفهوم سیاسی و اجتماعی آنرا هم نمی شناسد و میگوید: «خیانت را باید ببرند در دادگاه قضاوت کنند» یعنی او فقط خیانتی را که در قوانین تعریف شده و مراجع قضائی (یعنی نظام حاکم) آنرا خیانت می نامد و در دادگاههای آن محاکمه شود، خیانت میداند (از همان نوع خیانتهائی که سقراط، برونو، عین القضات، سهروردی و … مرتکب شده اند). اما جز آنچه در مجموعه قوانین و با معیارهای نظام حاکم تعریف شده است، و جز همین مرجع (حاکمیت) کسی صلاحیت تشخیص خدمت و خیانت را ندارد. لابد خدمت هم آن است که ببرند در تلویزیون از آن تجلیل کنند! در این تفکر داروغه و عسس جای متفکرین و خرد جمعی جامعه را میگیرند.

مدعی در قسمت دیگری از مصاحبه خود، به همه نویسندگان، روشنفکران، و کوشندگان اجتماعی و سیاسی پس از مشروطیت ایران و حتی بسیاری از چهره های غیر ایرانی چپ نمره داده همه آنها را مردود کرده است. میگوید «صادق هدایت را «اگر روشنفکری چپ هدایت نکرده بود، نصف داستانهای کوتاهش را هیچ روزنامه ای چاپ نمیکرد، اینقدر که زبانش سست است، اینقدر که بافتش ضعیف است، کافی است به مجموعه آثارش مراجعه کنید…» شاملو را بی جهت چپ بزرگ کرده است، گو اینکه در بخش دیگری از این مصاحبه، آقای مصاحبه کننده کشف میکند که او اصلا چپ نبوده است. آریان پور «یکی از زیرنویسهای تاریخ روشنفکری ایران است… آل احمد کم فضل و پر مدعا است و یک سنت کم خوان و پر گو را رواج داده… صمد بهرنگی، به رغم بضاعت اندک کارهای ادبی اش، و به رغم بضاعت اندک کارهای فکری اش، بی جهت روشنفکر طراز اول شناخته شده،… طبری جریان نقدی را با آثارش که ترجمه دست چندم مارکسیسم مرده روسی بوده در ایران براه انداخته… بزرگ علوی داستانهایش بد و کج و بی مایه هستند… سعید سلطانپور هم کارهای فکری اش بضاعت بسیار اندکی دارند که از لحاظ ساده انگاری شگفت انگیز است و…» و در مقابل صدیقی و فروزانفر و جعفر شهری را روشنفکرانی میداند که آنطور که باید مورد استقبال قرار نگرفته اند.

این درست است که آقای میلانی در زمینه شعر و ادبیات داستانی صلاحیتی ندارد تا کسی اظهار نظر او را جدی تلقی کند؛ این نیز درست است که اینگونه فتواهای چند کلمه ای بدون نقد و تحلیل حتی اگر از ناحیه کسی هم صادر شود که اهل شعر و ادبیات باشد قابل اعتنا نیست، زیرا حاوی چیزی جز یک اظهار نظر شخصی نیست تا قابل بررسی و جوابگوئی باشد؛ این نیز درست است که وقتی همه این ملاحظات را هم نادیده بگیریم نمی توان در یک فرصت کوتاه چند صفحه ای حتی راجع به یکی از این چهره ها هم بحثی کرد که در آن حق مطلب ادا شده باشد. اما با همه این ملاحظات، سکوت در برابر این گنده گوئی های تو خالی هم روا نیست، زیرا جوانان ساده دل و خالی الذهنی وجود دارند که ممکن است مرعوب این ژست های فاضل مآبانه شوند و فریب اینگونه افاضات را بخورند.

گفتیم بحث در مورد هیچ یک از این چهره ها بحثی یکی دو صفحه ای نیست و مجالی بسیار گسترده تر میخواهد. بعنوان مثال بحث درباره هدایت بعنوان بزرگترین داستان نویس دوره تجدد ادبی در ایران نزدیک به پنجاه سال است ادامه دارد و باز هم دنبال خواهد شد. داوری در مورد کار چهره های اجتماعی مانند هدایت و شاملو و …، حتی برای اهل این وادی، کاری فردی نیست، کاری لحظه ای و فوری هم نیست. در طول زمان افراد بسیاری آثار چنین کسانی را از نظرگاههای گوناگون بررسی و نقد و پیرامون آنها اظهار نظر های متفاوت می کنند، تا سرانجام پس از یک دوره نسبتا طولانی، جامعه و مردم در کلیت و تمامیت خود، جایگاه معینی به این چهره ها میدهد. به این ترتیب به مرور کسانی جا می افتند، اثر گذار و ماندگار میشوند و کسانی هم بتدریج محو و فراموش می شوند. شکل بروز داوری جامعه و تاریخ، داوری خردجمعی یک جامعه در مورد شخصیت های تاریخی و اجتماعی اینگونه است. فرد خاصی به داوری گمارده نشده است و داور نهائی جامعه و تاریخ است. اما آن اظهار نظرهای فردی هم که در بطن این فرایند قابل طرح و اعتنا است، اظهار نظرهائی است که بر نقد و تحلیل و بحث استدلالی متکی باشد. اینگونه افاضات کوتاه و فتوا مانند، باد هوا است و جز تسکین لحظه ای و موقت گوینده آنها، اثر دیگری ندارد.

مدعی هنوز این را نمی داند که ادبیات و هنر، خلاقیت ادبی و هنری و قریحه ویژه این کار را میخواهد و این مقوله ای است غیر از سستی و استحکام زبان و قوت و ضعف بافت و دیگر نکات اکتسابی و فنی. هدایت اگر هدایت شده است آن قدرت خلاقیت ادبی و هنری را داشته است. یکی از ضروری ترین عناصر این توانائی خلق هنری، آن روح و ذهن حساس ویژه ای است که جهان پیرامون خود و رویدادهای آن را بگونه ای ببیند و به گونه ای از آن متاثر شود که دیگران نمی بینند و متاثر نمی شوند. در دنیای روحی و ذهنی شاعر و هنرمند، باید آن بی قراری و دردی وجود داشته باشد که او را به فغان آورد. برای خلق ادبی، روحی نازنین و جانی پاک از آن گونه ای که هدایت داشت لازم است. آدم بی درد و ناپاک نمی تواند به این کیفیت و این توانائی برسد. ایکاش این منتقد همه فن حریف که همزمان در ایدئولوژی و سیاست و ادبیات و هنر و جامعه شناسی و اقتصاد و فلسفه و… اظهار نظرهای شبه فاضلانه میکند، به جای این همه، توانسته بود یک قصه کوتاه، فقط یکی مانند هدایت بنویسد که در ترازوی داوری و استقبال جامعه ادبی همسنگ همان قصه های سست و ضعیف هدایت باشد و آنوقت درباره هدایت اظهار نظر میکرد.

البته اینگونه فتواهای دو خطی در انکار ارزش آثار هدایت را کسی نقد ادبی نمیداند، اما در مورد منتقدین ادبی هم میگویند آنان شبیه خواجگان حرمسرا هستند. خواجگان حرمسرا، زن و سرشت زنانه و حساسیت های جسمی و روحی او را خوب می شناسند و میتوانند در این باره به تفصیل برای مردان توضیح دهند، اما با این وصف خود از انجام اصل عمل عاجزند.

مدعی معترض است که «چرا صدیقی و فروزانفر کارهایشان اجر کافی پیدا نکرده، چرا فروغی را نمی خوانند، و چرا یک نفر یک سطر درباره جعفر شهری ننوشته و در عوض فلان کسی که یک رساله در نشریه چپی دانشکده لاهیجان چاپ کرده بود، بعنوان روشنفکر مورد تقدیر قرار میگرفت، به لحاظ اینکه ملاک روشنفکری اش شجاعت بود، ملاکش تقابل با قدرت بود…». از این اظهارات چنین بر می آید که او معتقد است ملاک روشنفکری شجاعت و تقابل با قدرت نیست، ارزش فرهنگی و ادبی کار فرد است؛ اما در ادامه گفتار خود به هدایت میتازد، در حالی که بارزترین مشخصه هدایت، ارزش او بعنوان نویسنده حرفه ای و خلاقیت ادبی و هنری اوست، نه تقابل عملی او با قدرت. این تضادهای آشکار در گفتار مدعی نشان میدهد که توجیهات او بهانه است و در پس این بهانه ها اغراض دیگری نهفته است؛ وانگهی مگر در فروزانفر و جعفر شهری خلاقیت ادبی و هنری وجود دارد که او این همه آنها را بالا و پائین میکند؟

این برخورد مدعی منحصر به ایرانی ها نیست. او به سارتر و کامو و آرتورکستلر و رایت و مالرو و بتلهایم هم ایراد میگیرد که چرا آنها مجذوب چپ شده اند و کسانی را روشنفکران واقعی ایران معرفی میکند که خودشان هم هرگز چنین ادعائی نداشته اند.

بی آنکه کسی بخواهد منکر ارزش کارهای صدیقی، فروغی و … در حد واقعی آنها شود، باید پرسید چگونه در شرایطی که دکتر صدیقی خدمتگزار فرهنگ معرفی و خواندن کارهای او توصیه می شود، باید دکتر آریان پور را یکی از زیرنویسهای تاریخ روشنفکری ایران به حساب آورد؟ دکتر صدیقی در سراسر عمر خود جز گزارش مربوط به روز ۲٨ مرداد که در مجله آینده ایرج افشار چاپ شد، کار دیگری ندارد. اگر مجموع تالیفات او غیر از این گزارش را جمع کنید، به یک جزوه پنجاه صفحه ای نمیرسد. چگونه دکتر صدیقی خدمتگزار فرهنگ است اما دکتر آریان پور که صاحب مکتب و تفکر و طی یک دوره طولانی نوعی مرجع فکری بوده و با حضور و آثار خود حداقل بر سه نسل از روشنفکران این کشور تاثیر گذار بوده است، با آنهمه آثار منتشر شده و نشده «یکی از زیرنویسهای تاریخ روشنفکری ایران» به حساب می آید؟ مدعی میگوید اگر پنجاه سال دیگر بخواهند در مورد تاریخ روشنفکری ایران قضاوت کنند در مورد دکتر آریان پور چنین خواهند گفت. سوال من اینست: اگر پنج سال دیگر بخواهند در مورد تاریخ روشنفکری ایران قضاوت کنند، آقای میلانی کجای این تاریخ قرار خواهد گرفت؟

آقای میلانی از آنرو به بیراهه می افتد که معیارهایش از اساس یکجانبه و معیوب است. او اصرار دارد که موضع اجتماعی روشنفکر و رابطه او با قدرت را از مفهوم روشنفکری بزداید، و این، خلاف مقتضای ذاتی روشنفکری است. او در خدمت ایدئولوژی ای قرار دارد که ذاتا ضد روشنفکری است، اما ضمنا میخواهد ظاهر و «ویترین» را هم حفظ کند و از اینرو به چنین «تهافتی» در می غلطد. جامعه و مردم، هم خلاقیت و ارزشهای فرهنگی و ادبی هدایت و علوی و آریان پور و ساعدی و بهرنگی و … را ارج میگذارند و هم آنها را بخاطر شرافت و شجاعتشان، بخاطر آزادگی و مناعتشان، بخاطر آنکه بر سر سفره ای ننشستند که با خون مردم تدارک شده بود، دوست دارند.هدایت و علوی و ساعدی و بهرنگی، برخلاف فروزانفر و صدیقی، خلاقیت و قریحه خلق ادبی و هنری هم داشتند وکارشان فقط پرسه زدن در متون کهن نبود، مانند فروزانفر همه عمر در تقلای تقرب به قدرت نبودند، کارهای دیگران را به نام خود منتشر نمیکردند و به این انگیزه ها و سوداها می خندیدند (فروزانفر تحقیقات صادق گوهرین پیرامون مولوی را بنام خود منتشر کرد. خواص کاملا در جریان قضیه هستند و کسانی هم که خواهان اطلاعات بیشتری در این زمینه باشند میتوانند مثلا به خاطرات مصطفی فرزانه زیر عنوان آشنائی با صادق هدایت (نشر مرکز بخش ۱۴ ص۷۷) رجوع کنند.) اما نکته مهم این است که بین دو جنبه ای که در اینجا مورد بحث است هم، پیوند ذاتی وجود دارد. بعبارت دیگر خلاقیت و فوران چشمه ذهنی و درونی آنان ناشی از این است که درد جامعه را داشته اند، نگران سرنوشت و آینده انسان بوده اند و با غم انسان زندگی کرده اند. مدعی مختار است این خصوصیات را چپ گرائی بنامد یا هر نام دیگری بر آن بگذارد، اما این همان رابطه ای است که او و امثال او همواره تقلا می کنند آنرا کم رنگ کنند و از آن بگریزند. ولی مگر میتوان رابطه میان خلاقیت نویسنده، یعنی توانائی او در خلق ارزشهای ادبی و هنری را با هستی مادی او و نوع رابطه اش با جهان نادیده گرفت؟ مگر ذهن خلاق نویسنده و هنرمند در خارج از تاریخ و جامعه قابل تصور است؟  مگر کار ادبی و هنری در خلاء، در خارج از جامعه و مناسبات اجتماعی و انسانی معنائی دارد؟  کارهای هدایت و شاملو و ساعدی و بهرنگی و … بیان درد درون آنها بود. فروزانفر و صدیقی و فروغی چنین دردی نداشتند.

آقای میلانی در این مصاحبه به کرات از تیراژ صحبت کرده است. کتابهای ذبیح الله منصوری و مفاتیح الجنان را مثال زده است که فروش بالا داشتند، اما کارهای روشنفکران چنین فروشی نداشته است و… گرچه سخافت اینگونه مقایسه های بی معنی، با اندکی تامل در مورد استفاده متفاوت و عملکرد و جایگاه متفاوت مفاتیح الجنان با ادبیات داستانی بر ملا میشود (مانند آنکه کسی مثلا تیراژ کتابهای درسی را با آثار شکسپیر مقایسه کند) اما اگر ملاک قضاوت فقط تیراژ باشد، جا دارد برای اطلاع مدعی یادآوری کنیم که آثار هدایت، شاملو، آل احمد، بهرنگی و … در زمره پرفروش ترین آثار معاصر ایران بوده است. قصه های بهرنگی بالاترین تیراژهای موجود در ایران را داشت و زمانی هم که در سالهای اخیر پس از یک دوره بیست ساله فترت و فراموشی، امکان چاپ مجدد آنها پدید آمد، بازهم چند ناشر مختلف از طریق تجدید چاپ آنها بار خود را بستند.

موضوع دیگری که در این مصاحبه مورد بحث قرار گرفته کودتای ۲٨ مرداد است. ابتدا به مضمون سوال مصاحبه کننده در این باره توجه کنید: «ما در ایران در حوزه روشنفکری مسئله ای داریم بنام کودتای ۲٨ مرداد، که در دوران خود اهمیت و بازتاب خودش را داشت ولی اثرات این کودتا هنوز هم بر جریان فکری روشنفکری ایران باقی مانده است. نوستالژی دوران کودتا، مرثیه نویسی از آن دوران و خیلی چیزهای دیگر باعث شده که این سوال پیش بیاید که آیا واقعا کودتای ۲٨ مرداد تا این اندازه اهمیت داشته که با وجودی که چند دهه از آن میگذرد، هنوز روشنفکری ایران به این شکل دغدغه اش را دارد؟»

سوال کننده نه از اهمیت و دامنه تاثیرات این کودتا و عواقب و آثار بعدی آن در ایران و منطقه چیزی میداند، و نه جز فراموش کردن این واقعه و دغدغه آن، برای روشنفکران ایران وظیفه دیگری در قبال آن قائل است و میخواهد «نوستالژی» آن دوران را کنار بگذارند و درباره آن دیگر مرثیه نویسی نکنند!

کلمه «نوستالژی» یک کلمه بیگانه است که در زبان فارسی برای آن حتی معادلی که در قالب یک کلمه واحد، حامل معنای کامل آن باشد، وجود ندارد. انسان بوسیله زبان فکر میکند و ذهنی که طرز تلقی و برخورد خود را با کودتای ۲٨ مرداد و آثار آن به این زبان بیان کرده، در اصل، ذهن یک ایرانی نبوده و بوسیله زبان فارسی فکر نمی کرده است. بعبارت دیگر به زبان بیگانه درباره کودتا فکر کرده است. ذهن مردمی که خود قربانی این کودتا بوده اند، تاثر خود را از این رویداد یا احساس خود نسبت به آن را با کلمه ای بیان نمی کنند که هنوز در زبان آنها حتی معادل دقیق ندارد. بعبارت دیگر این گفته نتیجه برخورد و نگرش یک ذهن ایرانی به رویداد مورد بحث نیست و پیداست که مصاحبه کننده این حرف را از دهان کسی گرفته است که افاضات طرف بیگانه را درباره کودتای ۲٨ مرداد بیان و تکرار میکند. اما فقط برای آنکه تلنگر کوچکی به ذهن غافل این مصاحبه کننده زده باشیم، نتیجه گیری استیفن کینزر، خبرنگار کهنه کار نیویورک تایمز و مولف یکی از آخرین کتابهائی را که بوسیله خود امریکائی ها در این زمینه نوشته و ترجمه فارسی آن هم اخیرا در ایران منتشر شده، یعنی کتاب «همه مردان شاه» را در اینجا نقل می کنیم. او مینویسد:

«دور از ذهن نمی نماید که بتوان خط ممتدی را از نقطه آغاز عملیات آژاکس (نام رمزی کودتا) تا رژیم سرکوبگر شاه و انقلاب اسلامی و تا گردونه های آتشینی که مرکز تجارت جهانی در نیویورک را به کام خود کشید، ترسیم کرد». آری، عملیات آژاکس بر تاریخ ایران، منطقه و به معنائی بر تاریخ جهان اثر گذاشت. در تاریخ معاصر ما این رویداد بعد از انقلاب مشروطه بزرگترین نقطه عطف و یکی از اولین حلقه های آن زنجیره جهنمی کودتاها و مداخلات تجاوزکارانه امریکا در دوره پس از جنگ است که پس از ایران در بسیاری از کشورهای دیگر آسیا، افریقا و امریکای لاتین هم تکرار شد. این کودتا نقطه ورود ایران بعنوان یک کشور نفتی مهم خاورمیانه به حوزه نفوذ امریکا و بر هم خوردن موازنه بین منافع بریتانیا و امریکا در ایران و آغاز حرکت کمپرادوریزه کردن نظام اقتصادی و اجتماعی کشور ما بوده است. تا آنجا که «انقلاب اسلامی» را هم واکنشی میدانند در برابر تحولات چند دهه پس از کودتا، و در دنباله آنچه هم امروز در ایران جریان دارد، به نوعی دنباله همان زنجیره علتهاست.

بسیاری از مورخان و پژوهشگران امریکائی و انگلیسی مانند ریچارد کاتم، ویلیام راجر لوئیس، جیمز ف. گود، جیمز بیل، مارک گازیوروسکی، نیکی کدی، خود پس از پنجاه سال امروز بر این نظرند. مثلا ماری آن هیس مینویسد: «منازعه نفتی اوائل دهد ۱٣٣۰ با براندازی ناسیونالیسم ایرانی، بذرهای یک انقلاب اسلامی را کاشت که ۲۵ سال بعد روئید و رشد کرد و رژیمی به مراتب ضد غربی تر از رژیم مصدق را در تهران، بر سر کار آورد. در نتیجه پیامدهای آن کودتا، حتی امروز نیز سایه خود را بر خلیج فارس و ماورای آن گسترانیده است» (همه مردان شاه ص ٣۱۶)

این تازه بیان تاثیرات کودتای ۲٨ مرداد از زبان امریکائی ها و از دیدگاه منافع خود آنهاست. چگونه یک روزنامه نگار ایرانی، چنین از سر بی اطلاعی و بی تفاوتی از روشنفکران کشوری که قربانی این تجاوز بوده اند و آوار اصلی این فاجعه بر سر آنان نازل شده و پس از این کودتا میدانهای اعدام با خون بهترین فرزندان آن گلرنگ شده است، میخواهد دیگر دغدغه آنچه را که در آنزمان روی داده نداشته باشند و درباره آن مرثیه نویسی نکنند! از یک روزنامه نگار، که در کار حرفه ای خود، به بحثی مانند کودتای ۲٨ مرداد وارد میشود، این توقعی طبیعی است که اطلاعاتی بسیار بیش از این داشته باشد. جالب است که حتی مصاحبه کننده، که بیان کننده تمایل برخی از امریکائی ها راجع به این رویداد تاریخی است هم کودتا بودن آنرا پذیرفته و در تمامی متن سوال خود از کودتای ۲٨ مرداد صحبت میکند، اما آقای میلانی در جواب، شاید بخاطر آنکه به دوستان سلطنت طلبشان بر نخورد، از اظهار نظر در مورد ماهیت این رویداد طفره میرود و میگوید : «آنهائی که معتقدند کودتا کودتا بود، کماکان بر اساس همان حرفهای قدیم بر کودتا بودن آن تاکید دارند و آنهائی که معتقدند قیام ملی بود کماکان باور به همان عقیده دارند. این که کسی بیاید و قضیه را تاریخی کند، هنوز صورت نگرفته است.»»!!

تا پیش از انتشار گزارش سیا از این کودتا که سالها محرمانه مانده بود و در سال ۲۰۰۰ نسخه ای از آن بدست نیویورک تایمز رسید و منتشر شد، دهها کتاب و اثر تحقیقی در این زمینه نوشته و منتشر شده بود که بعدا با انتشار گزارش سیا معلوم شد بخش اعظم اطلاعات آنها درست و موثق بوده است. (مثل کتاب «از یالتا تا ویتنام» دیوید هوروویتس که یک فصل کامل آن زیر عنوان «کودتای امریکا در ایران» به این رویداد اختصاص دارد). گو اینکه مردم ایران که قربانی این رویداد بوده اند، خود به چشم خویش عوامل کودتا و نقش آشکار و پنهان بیگانه را در آن دیده بودند و بهتر از هر کسی ماهیت آنچه را که روی داده بود، می شناختند. به هرکس بتوان درباره مردم و نقش آنها در رویدادهای جاری دروغ گفت، به خود مردم نمی توان درباره آنچه که کرده یا نکرده اند دروغ گفت، زیرا خود فاعل و ناظر آن بوده اند و بر جزئیات آن بهتر از هر کسی آگاهند.

اما سرانجام در سال ۲۰۰۰ گزارش خود سازمان سیا درباره این کودتا بوسیله جیمز رایزن در نیویورک تایمز منتشر شد و از عملیات «تی بی آژاکس» به رهبری کرمیت روزولت و همکاری ژنرال نورمن شوارتسکف با نام و مشخصات دقیق عوامل اجرائی و مبالغی که سیا، چه به برادران رشیدیان و شبکه آنها و چه به زاهدی و کانون افسران بازنشسته پرداخت و صرف زمینه سازی این کودتا کرده بود، پرده برداشت. و بالاخره از این هم فراتر، خانم مادلین آلبرایت، وزیرخارجه امریکا، رسما به انجام کودتا بوسیله امریکا در ایران اقرار و از این بابت عذرخواهی رسمی کرد. اما محقق وطنی ما هنوز منتظر است که «کسی بیاید و قضیه را تاریخی کند»!

من، هم به مصاحبه کننده و هم به آقای میلانی توصیه میکنم، علاوه بر همه منابعی که در این زمینه وجود دارد و آخرین آنها کتاب «همه مردان شاه» است به خاطرات جان پرکینز تحت عنوان اعترافات یک جنایتکار اقتصادی (که به فارسی نیز ترجمه شده) و نیز به آخرین کتاب او زیر عنوان «تاریخ پنهان امپراتوری امریکا» که به تازگی در امریکا منتشر شده هم نگاهی بیندازند؛ زیرا در شرایط حاضر دیگر انتشار خاطراتی که امثال اردشیر زاهدی از «پاپا جان و ماما جان» خود دارند، اثری ندارد و نام بردن از کودتای امریکائی ها در ایران بعنوان «قیام ملی ۲٨ مرداد» هم چیزی بیش از یک شوخی بیمزه و مشمئز کننده نیست.

ادامه سومین محور این مصاحبه بحث در زمینه فردیت روشنفکر است که مدعی در لفافه آن، فلسفه فردگرائی را که اساس نگرش لیبرالی اوست مطلق کرده و میخواهد بعنوان قانون ازلی و ابدی زندگی انسان به خواننده القاء کند. مسئله فرد و جمع و تضاد میان آندو و این که این تضاد را با قبول اولویت برای کدامیک از ایندو باید حل کرد، به قدمت تاریخ جامعه انسانی است و در همه شکلبندی های پیش از سرمایه داری هویت فرد بوسیله جمع (کشور، ملیت، دین و…) تعیین و تعریف میشده است و فقط در دوران سرمایه داری است که لیبرالیسم جمع و هویت جمعی را فدای فرد و دنیای او میکند؛ تفکری که در، از بطن آن مالا انباشت رقابتی سرمایه و همین نظام امپریالیستی سر برآورده است که امروز بشریت را با بن بست و بحران روبرو ساخته و به سمت بربریت سوق میدهد. مدعی کوشیده است با فروکاستن فلسفه عمومی جمع گرائی به «اتاتیسم» و حمله به استالینیسم- که مد روز و شیوه تکراری تبلیغات نولیبرالی است- هر نوع جمع گرائی را با این دستاویز زیر سوال برد. اما این بحثی است ریشه ای و مفصل که با اظهار نظرهای دوخطی نظیر آنچه در این مصاحبه آمده است نمی توان درباره آن داوری کرد، و چون با طول و تفصیلی هم که این جوابیه تا همین جا پیدا کرده است، مجال طرح این بحث تازه در آن وجود ندارد، این بحث میماند تا در فرصتی دیگر، که جداگانه به آن بپردازیم.

چپ ستیزی، بخصوص در میان «وادادگان» سیاسی گذشته که پیشینه هواداری از چپ داشته اند، این روزها شدت گرفته است. ریشه این کینه کور نسبت به چپ را در عناصری که چنین پیشینه ای دارند، من خوب می شناسم. در سالهای دهه چهل و پنجاه با آن شرایط ویژه مبارزه مسلحانه و شکنجه ها و مقاومتهای باور نکردنی و حساسیت شدیدی که در مورد امنیت سازمانهای مخفی مسلح وجود داشت، ننگی بالاتر از همکاری یک فرد دستگیر شده با رژیم وجود نداشت. من فضای سیاسی آن روزها، مخصوصا فضای حاکم بر زندانهای سیاسی را بخاطر دارم و میدانم کسی که با پلیس همکاری میکرد، چه خفتی را از ناحیه دیگران و در مجموعه شرایط حاکم، چه در زندان و چه پس از آزادی در فضای سیاسی خارج از زندان تحمل میکرد. ریشه کینه عجیب و غریبی که در برخی از وادادگان قدیمی نسبت به چپ وجود دارد، در همان خفت و تحقیری نهفته است که در آن ایام و در آن شرایط تحمل کرده اند. معتقد نیستم که منشاء چپ ستیزی آقای میلانی از این گونه باشد.

 

مرداد ۱٣٨۶

 

 

 

 

زندگینامه بیژن جزنی -قسمت اول: بیژن٬ معشوق٬ رفیق و همسر

ارسال شده در خرداد ۸, ۱۳۹۱ توسط Daftarha

میهن جزنی:

دوره کودکی و نوجوانی

بیژن در دیماه ١٣١۶ در تهران و در خانواده ای متوسط به دنیا آمد.پدرش حسین جزنی اهل کاشان٬ افسر ژاندارمری و مادرش عالمتاج اولین فرزند خانواده پر اولاد کلانتری بود. جعفر کلانتری و همسرش زهرا صاحب هشت فرزند بودند٬ دو دختر و شش پسر که بعدها سعید کلانتری دایی کوچکتر بیژن همراه با هشت تن دیگر٬ که دو تن از آنها از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند٬ در ٣۰ فروردین ١٣۴ به دست مزدوران شاه در تپه های اوین به قتل رسیدند.

 

افسر نشسته “حسین جزنی” پدر بیژن جزنی

منوچهر کلانتری دایی بزرگتر بیژن نیز در سال ١٣۶٢ هنگام خروج از مرز پاکستان به همراه سه تن دیگر از رفقای خود به دام پاسداران جمهوری اسلامی افتادند و هنگاهمی که خانه را در محاصره دیدند به پیشنهاد منوچهر٬ آماده انفجار نارنجک شدند٬ ولی یک نفر از آنها به نام عطا نوریان با نشان دادن پرچم سفید٬ خود را به پاسداران تسلیم کرد که او نیز پس از شکنجه های فراوان و به رغم همکاری با مسئولین زندان٬ بلاخره اعدام شد.

بیژن کلاس اول ابتدایی را در اصفهان و در کلاسهای دوم و سوم را در دبستانهای غضایری و قابوس در تهران و سال اول و دوم دبیرستان را در دبیرستان ناصر خسرو و سال سوم را در دبیرستان ١۵ بهمن گذراند.

او مبارزه سیاسی را از سنین کودکی شروع کرد٬ در همان سال های پس از شهریور ١٣٢۰ و بر کنار شدن رضا شاه و اشغال ایران توسط متفقین. تاسیس حزب توده و عضویت پدر و دایی ها و عموهای بیژن در آن حزب و سپس واقعه آذربایجان و شکست فرقه دموکرات و خروج اجباری پدر بیژن از ایران و پناهنده شدنش به شوروی و خاطر همکاری با این فرقه ٬ همه و همه عواملی بودند که در رشد آگاهی ذهنی و حساسیت های سیاسی و هنری بیژن اثر مستقیم میگذاشت.

خودش تعریف میکرد که…ه هنگامی که بیش از شش سال نداشت پدرش او را همراه خود به میتینگهای حزب توده میبرد و برای اینکه خوب جمعیت را تماشا کند٬ او را قلمدوش میکرد. ولی بیژن خاطرات خوشی از پدرش نداشت. میگفت او مستبد و خشن بود٬ نمونه یک ارتشی با همان انضباط سربازخانه ای.

بیژن٬ به همان اندازه که در حضور پدر سر به راه و حرف شنو بود٬ در غیاب او هر چه میخواست میکرد و هیچکس جلودار شیطنتهایش نبود. یکی از موارد آن٬ به چوب بستن مرغها و خروسهای داخل مرغدانی بوده و چون همواره چوب در دست در کوچه پس کوچه های محل میگشت٬ پیرزنهای محل به او میگفتند: بیژن چوب باز.

در سال ١٣٢۵ که پدر او را ترک میکند٬ بیژن فارغ البالی میکند. خودش میگفت: مادرم و افراد فامیل هرگز فکر نمیکردند که من از نبودن پدرم خوشحالم یا لااقل غمی ندارم. ولی هر چه بزرگتر شدم بیشتر جای خالی او را حس کردم و گاهی دلم به شدت برایش تنگ میشد.

بیژن برادر نداشت٬ اما دو خواهر داشت به نام منیژه و سودابه. منیژه. منیژه در تابستان ١٣٣١ در سن سیزده سالگی در یکی از پیک نیک های حزب توده و به هنگام بازی و دویدن٬ ناگهان بر زمین می افتد و دیگر برنمیخیزد و قبل از رسیدن پزشک در میگذرد.

مرگ منیژه ضربه بزرگی برای مادرش و همه خانواده بود و من نیز که شبانه روز با منیژه به سر میبردم و به قول معروف سری از هم جدا بودیم٬ تا سالهای سال سوگوار از دست دادن او بودم و این حادثه اولین تجربه مرگ یک عزیز در زندگی نوجوانی من بود.

خواهر کوچکتر بیژن٬ سودابه که آن موقع شش سال بیشتر نداشت از آن پس مرکز توجه مادر و سایر افراد خانواده شد. او بعدها با برادر من بهمن ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام های روزبه و روشنک شدند.

آشنایی من و بیژن

در سالهای ١٣٢٩-١٣٣۰ به هنگام نخست وزیری دکتر مصدق حدود چهارصد خانه در اختیار کارمندان پر اولاد و کم در آمد دولت قرار گرفت. در این نقل مکان٬ خانه ما (قریشی) روبروی خانه (کلانتری) قرار گرفت. این مجتمع که پایین تر از میدان ژاله قرار دارد٬ به چهارصد دستگاه ژاله معروف شد.

 

چهارصد دستگاه میدان ژاله

خانه احمد افشار یکی از افراد گروه جزن -ظریفی نیز در انتهای کوچه ای بود که خانه کلانتری قرار داشت. در خانه آقای کلانتری و همسرش (پدر و مادر بیژن جزنی) به غیر از دائی ها٬ بیژن و مادر و دو خواهرش زندگی میکردند. زیرا پس از فرار پدر بیژن به شوروی٬ مادرش ناچار شد به همراه فرزندان دواره به خانه پدری اش باز گردد. عالمتاج٬ مادر بیژن که همه او را عالیه خانم صدا میکردیم از فعالین سازمان زنان حزب توده بود و به صورت حرفه ای با آن حزب کار میکرد. او در غیاب همسر متحمل رنجها و صدمات زیادی برای پرورش  فرزندانش شده بود. مادربزرگ بیژن  که همگی او را مادر جون خطاب میکردیم هم زن بسیار مقاوم و صبوری بود که شجاعانه در برابر حوادث میایستاد و از فرزندان و نوه هایش حمایت میکرد. با این که سواد خواندن و نوشتن نداشت٬ معذالک زنی آگاه و دلسوز بود و با تمام عشقی که به فرزندانش داشت در برابر ماموران ساواک برای کسب اجازه ملاقات یا درخواست آزادی آنها هرگز لابه و زاری نمیکرد. او همیشه برای ما تداعی کننده مادر ماکسیم گورکی بود.

اما در خانه ما٬ من و سه خواهر و یک برادر به اتفاق پدر و مادرم زندگی میکردیم. پدرم از کمونیستهای قدیمی و به اصطلاح از پرقیچی های گروه پنجاه و سه نفر بود. گرچه هیچگاه فعالیت تشکیلاتی نداشت٬ اما مبلغ سوسیالیزم و شوروی در بین خانواده و دوستان بود و تاثیر بسیار زیادی روی آنها میگذاشت.

خانواده کلانتری- جزنی به زودی با ما طرح دوستی ریختند. رابطه رفیقانه رو به روز نزدیکتر میشد. از آنجا که پدرم به ادبیات فارسی و عربی و همچنین ادبیات انقلابی و مضامین سیاسی مسلط بود٬ در تهیه متن سخنرانی ها به مادر بیژن کمک میکرد. در این ارتباط تنگاتنگ خانوادگی انس من و خواهرها و برادرم بهمن به بیژن و منیژه روز به روز بیشتر میشد و دوستی مان عمیقتر. به طوری که در تعطیلات مدارس بیشتر اوقات بیژن و منیژه در منزل ما به سر میبردند. خصوصا این که در تابستان ها هم یک میز پینگ پنگ در زیر زمین خانه میگذاشتیم و بازی میکردیم٬ و چون من و بهمن پا به پای شیطنت های بیژن پیش میرفتیم او علاقه خاصی به ما دو نفر داشت.

در سال ١٣٣۰ آنکت عضویت در سازمان جوانان حزب توده را بیژن برایم آورد و خودش به عنوان معرف من آنرا امضا کرد. از آن پس به طور منظم در جلسات سازمانی  (حوزه ها) و میتینگ ها و پخش اعلامیه و تظاهرات خیابانی شرکت میکردیم. در آن موقع من تازه وارد سال اول دبیرستان شده بودم.

رسم ما بچه های چهارصد دستگاه بر این بود که غروبها یا روزهای تعطیل جلوی در یکی از خانه ها جمع میشدیم ٬ حرف میزدیم٬ بحث میکردیم و وقتی خسته میشدیم به ردیف کنار جوی های سیمانی خالی از آب مینشستیم و هر چند گاه٬ یکی از ما تکه پاره پاکتهای خالی و روزناامه ها و برگهای خشکی که با وزش باد داخل جوی های تل انبار میشد را  آتش میزدیم و همگی به تماشا میاستادیم و وقتی آتش کمی فروکش میکرد دوپایی روی آن میجستیم تا خاموشش کنیم و سپس وقتی چشممان به تکه کاغذهای سوخته معلق در فضا و جوی دود زده میافتاد٬ از خودمان انتقاد میکردیم که ای بابا ما تا دیروز داشتیم برای نظافت و اسفالت محله امضا جمع میکردیم و حالا خودمان داریم دستی دستی کثیفش میکنیم!

دوچرخه و موتورسواری و جولان دادن در خیابانها و کنف کردن پاسبانهای گشت محله ٢ از کارهای رایجمان بود. تنها یک پاسبان که دخترش بسیار فهمیده و مهربان و دوست خودمان بود و خانه اش در نزدیکی خانه کلانتری قرار داشت٬ از دست ما در امان بود. شبها با ذغال روی دیوارها شعار مینوشتیم ” البته این جدا از وظیفه سازمانی ما بود زیرا افراد حق نداشتند٬ به عبارت دیگر صلاح نبود٬ که در محل سکونت خودشان شعارنویسی کنند” و به این خاطر نیز با پاسبان های گشت درگیر بودیم. یکی دیگر از شیطنتهای بیژن و بهمن و بعضی از پسربچه های محل ٬ بالا رفتن از تیر چراغ برق بود. بهمن از همه چابکتر و موفقتر بود٬ ولی بیژن نمیتوانست خیلی بالا بخزد. و در عوض شاهکار بیژن تقلید از فلسفی گوینده مذهبی شبهای جمعه رادیو تهران بود. هنگام سخنرانی که ساعت هشت و نیم شب شروع میشد میایستاد و صدای رادیو را تا آنجا که میشد بلند میکرد و بعد با حرکات سر و دست و دهان چنان میکرد که گویی اوست که سخنرانی میکند. مثل یک هنرپیشه رل خود را بازی میکرد و بیننده را به تحسین وا میداشت. دکلاماتوری بسیار قوی بود.

هنگامی که بچه های محل و دوستان برای شنیدن دکلمه های او در سالن کوچک منزل ما جمع میشدند٬ بیش از ١٣-١۴ سال نداشت. اشعار مختلفی را به اقتضای وقایع روز انتخاب میکرد که اغلب٬ اشعار انقلابی شعرای معاصار بود. خصوصا از لاهوتی شاعر انقلابی که در شوروی در حال تبعید به سر میبرد. اشعار زیادی از بر داشت از جمله شعری بود به نام  وفای به عهد” که خاطره بی نظیرش تا حال٬ مثل واقعه دیروزی در ذهنم نقش بسته است. و آن داستان مادری است که فرزند انقلابی اش در قحط سالی تبریز مجروح و گرسنه در سنگری جان میسپارد. وقتی که جنگ تمام میشود و انقلابیون درهای انبار آذوقه را به روی مردم میگشایند

وفای به عهد

 

اقبال لاهوری

ارودی ستم خسته و عاجز شد و برگشت

برگشت٬ نه با میل خود از حمله احرار

ره باز شد و گندم و آذوقه به خروار

هی وارد تبریز شد از هر در و هر دشت

از خوردن اسب و علف و برگ درختان

فارغ چو شد ان ملت با عزم و اراده

آزاده زنی بر سر یک قبر ستاده

با دیده ای از اشک پر و دامنی از نان٬

لختی سر پا دوخته بر قبر٬ همی چشم

بی جنبش و بی حرف٬ چو یک هیکل پولاد

بنهاد پس از دامن خود آن زن آزاد

نان را به سر قبر٬ چو شیری شده در خشم

در سنگر خود شد چو به خون جسم تو غلتان

تا ظن نبری آنکه وفادار نبودم٬

فرزند به جان تو٬ بسی سعی نمودم

روح تو گواه است که بوئی نبد از نان

مجروح و گرسنه ز جهان دیده ببستی

من عهد نمودم که اگر نان به کف آرم

اول به سر قبر عزیز تو بیارم

برخیز که نان بخشمت و جان بسپارم.

****

تشویش مکن فیح نمودیم ٬ پسر جان!

اینک به تو هم مژده آزادی و هم نان

و آن شیر٬ حلالت که بخوردیم ز پستان

مزد تو٬ که جان دادی و پیمان نشکستی.

پس از سکوت بیژن در پایان شعر٬ هیچ چشمی نبود که نگریسته باشد.

این استعداد که کلا از استعداد هنرپیشگی او سرچشمه میگرفت سابقه ای نیز داشت ٬ بدین معنا که در سن هشت سالگی برای اولین بار به اتفاق دایی اش منوچهر کلانتری که ١۰ ساله بوده در نمایشنامه پرنده آبی اثر معروف موریس مترلینگ٬ نقش فرشته را بازی کرده بود. این تئاتر زیر نظر عبدالحسین نوشین و در تئاتر سعدی در سال ١٣٢٣ به نمایش در آمده بود.

 

شاید قرنها بگذرد و در کره خاکی متفکری مانند مترلینگ بوجود نیاید

جنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی- قسمت دوم (میهن جزنی)

ارسال شده در خرداد ۹, ۱۳۹۱ توسط Daftarha

عضویت بیژن در سازمان جوانان حزب توده و فعالیت های او

بیژن از سن ده سالگی (سالهای ٢۶-٢٧)در حوزه های سازمان جوانان حزب توده شرکت میکرد. پیشرفت روز به روز و سریع او در عرصه تئوری و عمل سبب شد که از سن ١۵ سالگی تا آستانه کودتای ٢٨ مرداد مسئول کمیته بخش تهران باشد. نفوذ کلام٬ شخصیت قوی و ذهن گیرایش او را از سایر جوانان هم سن و سالش متمایز میکرد. بهترین مبلغ در محله ما بود. در همان زمانها که هنوز بیش از ١٣-١۴ سال نداشت در کنار همه شیطنت های بچه گانه٬ پای بحث جدی که به میان میامد٬ دیگر کسی حریف او نبود.

در مقطع سال های ٢٩-٣۰ مساله مبرم و حاد مورد بحث ما٬ ملی شدن صنعت نفت بود٬ حزب توده و اعضای سازمان جوانان از شعار ملی شدن نفت در جنوب حمایت میکردند و مصدقی ها و پان ایرانیستها و به طور کلی همه احزاب طرفدار مصدق از شعار ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور دفاع میکردند. خوب به خاطر دارم که در این بحثها کمیت من در برابر رقیب لنگ بود.یک بار به طور خصوصی از بیژن پرسیدم چرا ما مخالف ملی شدن نفت در سراسر کشور هستیم. بیژن بحث مفصلی در این باره کرد که همه اش را به خاطر ندارم ولی آنچ در ذهنم نقش بسته  ( آنهم به این دلیل که مشکل برایم لاینحل باقی مانده بود ) اینست که گفت : به فرض اینکه استخراج نفت در شمال منافعی عاید شوروی کند هم آنها آنرا صرف ساختمان سوسیالیزم میکنند٬  زیرا شوروی استعمارگر و استثمارگر نیست و این به نفع انترناسیونالیزم پرولتری و به نفع ساختمان سوسیالیزم در سراسر جهان است. در حالیکه انگلیس نه تنها استعمارگر است بلکه عوائد نفت ما را خرج توپ و تنک و تاسیس کارخانه اسلحه سازی میکند و برای فروش اسلحه اش ناچار است در مناطف مختلف جهان جنگ راه بیندازد…. و وقتی همین سوال را در حوزه سازمانی خودم با مسئول مربوطه که اگر اشتباه نکنم٬ در آن مقطع ایران گرگین بود مطرح کردم او نیز جوابی نظیر جواب بیژن به من داد.

در آن زمان از وظایف اصلی اعضا سازمان جوانان خواندن کتاب بود٬ ولی در قبال این وظیفه همه اعضا یکسان عمل نمیکردند. بیژن از آندسته بود که نه تنها کتاب را میخواند بلکه نکات برجسته آنرا به خاطر میسپرد. من مشخصا هر وقت جزوه یا کتابی میخواندم که مسئولمان برای مطالعه تعیین کرده بود٬ خوشحال بودم که میتوانم اشکالم را قبل از ورود به حوزه از بیژن بپرسم. یادم هست کتاب  لنین به قلم استالین را باید ظرف یک ماه تمام میکردیم و درباره اش حرف میزدیم. در حین مطالعه هر وقت سئوالی از بیژن میکردم او حتی صفحه آنرا نیز از بر بود. یکی از مسئولیت های مشترک من و بیژن در سال ١٣٣۰ پخش و فروش روزنامه دانش آموزان ارگان سامان جوانان در مدرسه هامان بود. ما باید ساعت ۶ صبح از خانه بیرون میزدیم و اتوبوس خط ١۴ را که مستقیما تا میدان فردوسی میرفت سوار میشدیم. در میدان فردوسی از اتوبوس پیاده میشدیم و پس از گذشتن از یکی دو خیابان فرعی به کوچه ای میرفتیم که در مدخل آن در طبقه دوم ساختمان چاپخانه روزنامه دانش آموزان قرار داشت. پاس از گرفتن سهمیه مان هر کدام به طرف دبیرستان های خود راه می افتادیم. باید وقت را طوری تنظیم میکردیم که سر ساعت ٧/۵ در مدرسه  باشیم و تا قبل از رسیدن مسئولین و دانش آموزان روزنامه ها را در جامیزها بگذاریم و تعدادی را هم برای فروش در حیاط مدرسه نگه داریم. زمستانها که هوا مثل قیر سیاه بود٬ بیژن مرا همراهی میکرد. در اتوبوس گاهی در کنار یکدیگر چرت میزدیم. در زنگ تفریح ها که وقت فروش روزنامه بود٬ طبیعتا بحث ملی شدن نفت هم پیش میامد. جوابی که در حوازه های سازمانی به ما میدادند در میدان جنگ تبلیغاتی که بین ما و پان ایرانیستها در صحن حیاط در میگرفت٬ هرگز سلاح کارآمدی نبود. در ضمن جر و بحث با پان ایرانیست ها٬ سومکائی ها به هار دوی ما حمله میکردند و هم روزنامه دانش آموز ارگان پان ایرانیستها و هم روزنامه دانش آموزان ارگان ما را پاره پاره میکردند. و این ماجرا هر هفته تکرار میشد.

در آن زمان من دانش آموز سال اول دبیرستان شیرین بودم که چسبیده به چهار صد دستگاه بود. مادرم نیز آموزگار دبستان شیرین بود که در کنار همین دبیرستان ما قرار داشت. هنگام این جر و بحث ها و یورش ها به روزنامه دانش آموزان که منجر به دخالت ناظم مدرسه و نهایتا احضار ما نزد مدیر مدرسه میشد٬ مادرم را بلافاصله از دبستان شیرین فرا میخواندند و از او تعهد میگرفتند که مرا از فعالیت حزبی باز دارد. مادرم نیز٬٬٬ تعهدی میداد و به دنبال کار خود میرفت و چون با ما موافق بود هرگز مرا سرزنش نمیکرد.

یکی دیگر از مسئولیت های بیژن مربوط به  ” خانه صلح شرق شهباز” میشد. او و منوچهر کلانتری هر دو از مسئولین و فعالین آن نهاد بودند. وظیفه خانه صلح برقراری جشن ها و کنفرانسها و دعوات از افراد سرشناس برای سخنرانی درباره صلح جهانی بود.

در یکی از روززهای ادریبهشت ماه سال ١٣٣۰٬ همراه بیژن و منوچهر به خانه صلح رفتیم. بلافاصله پس از ورود به محوطه ٬ بیژن و منوچهر به طرف سالن برگزاری جشن رفتند و سرگرم فراهم آوردن مقدمات جشنی شدند که قرار بود در فردای آن روز برگزار شود. بیژن که بسیار خوش سلیقه بود و ترکیب رنگها را خوب میفهمید٬ سایر رفقا را در چسباندان پلاکاردها و کاغذ رنگی و نصب تابلوها و غیره کمک و راهنمایی میکرد.

رو به روی چهار صد دستگاه به نام های صابر محمد نژاد و آصف رزم دیده٬ باشگاه کوچکی در مفت آباد راه افتاد ١٣٣١٬ که دو میز پینگ پنگ داشت این کار که بیشتر به منظور جلب سمپاتیزان به سازمان جوانان حزب توده بود٬ تا حدود زیادی از بطالت و ولگردی نوجوانان محله جلوگیری میکرد. در حیاط خلوت این باشگاه هم میز کوچکی قرار داشت که رویش بساط چایی چیده شده بود و د اسکان چایی را به قیمت ١۰ شاهی میفروختند. محیط گرم آنجا را خوب به خاطر دارم. بچه های محل ها هم احساس قوم و خویشی میکردند٬ گپ میزدند و از مشکلات خانوادگی شان با هم میگفتند. پسرها نسبت به دختران محله تعصب خاصی داشتند وکسی جرات نداشت به آنها چپ نگاه کند.

همانطور که گفتم بیژن معلومات وسی و نفوذ کلام زیادی داشت. به تاریخ کشورهای اروپایی و آسیایی و خصوصا شوروی بیش از همه تسلط داشت . درباره سیستم زراعتی شوروی و شرکتهای تعاونی روستائی و همچنین پیشرفت های علمی و فرهنگی  و هنری شوروی داد سخن میداد و همگی مسحور سخنان او میشدیم. مستمعین او که اغلبشان از بیژن بزرگتر بودند جرات نمیکردند در برابر او بحث کنند. منبع این اطلاعات سوای خواندن کتابها و مقالات درباره شوروی٬ نقش تبلیغیخانه وکس (انجمن فرهنگی ایران و شوروی) بود. یکی از تفریحات کم خرج ما رفتن به سینمای آنجا بود. حداقل هر هفته یا هر ماه یکبار به آنجا میرفتیم. تماشای فیلم از کشوری که کعبه آمال ما بود٬ آن هم در محوطه باغ با صفای این انجمن٬ که در خیابان کاخ شمالی قرار داشت٬ برای ما بسیار دل انگیز و خیال پرور بود.

بیژن و هنر نقاشی

به گفته خانواده٬ بیژن نقاشی را از سن ۴-۵  سالگی شروع میکند. هر گاه کاغذ و مداد به دستش می افتاده٬ بلافاصله تصویری روی کاغذ میکشیده٬ به قول خودش بهترین سرگرمی برای فرار از بداخمی های پدر٬ پناه بردن به کاغد و مداد بوده. روزی داستانی برایم تعریف کرد که نمودار استعداد ذاتی اش در نقاشی اس. میگفت یک شب که پدر و مادرش میخواستند به میهمانی بروند ولی تصمیم نداشتند بیژن را همراه خود ببرند٬ هر چه گریه و زاری میکند اثری نمیبخشد و او را در خانه کنار مادربزرگش میگذارند و میروند. بیژن مدتی فکر میکند که چگونه از آنها انتقام بگیرد و بعد مدادی بر میدارد و شروع به نقاشی روی دیوار اتاق ممیکند. عکس دو سرباز آمریکایی را میکشد که دارند کودکی را کشان کشان میبرند. درش پس از ورود به خانه متوجه این نقاشی میشود و به شدت خنده اش میگیرد٬ و او که منتظر یک تنبیه جدی بود٬ از تنبیه معاف میشود خودش میگفت: نمیدانم چرا سرباز آمریکایی کشیدم. ولی عقیده داشت که تبلیغات ضد آمریکایی آن سالها بی تاثیر نبوده است. یک بار از بیژن پرسیدم نقاشی را از کی به ارث بردهای؟ گفت نمیدانم ولی میدانم که پدرم خطاط خوبی بود.

بیژن و کار

او کار کردن را از کودکی و در مکتب اجتماع آموخت. بیش از دوازده سال نداشت که تابستان نزد یکی ا زدوستان خانوادگی شان به بازار رفت. چک و سفته از حجره ای به حجره ای یا از شرکتی به شرکتی دیگر برد. گاهی نیز حول و حوش مغازه یکی از دایی هایش به فروش سیار نخ و سوزن و قرقره و دکمه که آنها را درون جعبه ای به گردن میآویخت٬ میپرداخت. و همین گشت و گزارها در مان مردم از هر تیپ و طبقه ای به او درسهای فراوان آموخت. البته پرداختن بیژن به این کارها نه بارای او و نه برای خانواده اش یک کار جدی اقتصادی و شغلی نبود. او نمیخواست روزهای طولانی تابستان را فقط به کارهای تشکیلاتی و سامانی بپردازد٬ ضمن آنکه به هار حال کمک خرج تحصیلی اندکی نیز برای خودش کسب میکرد. اما همین شروع به او جرات و تجربه کارکردن مستقل داد. در سن ١٨ سالگی به همراه دوست قدیمی اش پرویز یشایائی اولین کار خود را با نام  (کانون آگهی پرس پولیس) در خیابان شاه آباد و در یک استودیوی کوچک شروع کرد. این کانون٬ یا این دفتر کوچک تجارتی برای تجار بازار و بر حسب کالائی که داشتند٬ تبلیغات میکرد و این تبلیغات به صورت نقاشی انجام میگرفت. نقاشی ها به عهده بیژن بود و بستن قرارداد و به اصطلاح طرف حساب شدن با مشتری به عهده پرویز یشایایی دوست و شریک او.

آن زمان ها چای گلستان و روغن نباتی شاه پسند در عرصه رقابت بود. بعضی اوقات که به دفتر کار بیژن میرفتم٬ صحنه های جالبی میدیدم. برخی حاجی

بازاریهایی  که به دفتر میآمدند٬ طرح تبلیغاتی خودشان را در جیب داشتند و وقتی آنرا به بیژن نشان میدادند٬ باعث خنده او میشد٬ زیرا اغلب بالای هر تصویر عکس چند کلاغ نیز میکشیدند. او ناچار بود با زبانی که باعث رنجش شان نشود٬ قانع شان کند که طرح شان خوب نیست و طرح دیگری برایشان خواهد کشید.

داستان کلاغ ها و برخورد حاجی بازاری ها با مسائل تبلیغاتی مدتها سوژه خنده من و بیژن و سایرین بود. آخرین کار اقتصادی بیژن تاسیس شرکت “تبلی فیلم” (پخش فیلمهای تبلیغاتی در ایران) بود٬ او یکی از سهامداران و همچنین مدیر عامل این شرکت بود. قبل از بازداشتش در سال ١٣۴۶٬ در آنجا کار میکرد٬ هماراه با منوچهر کلانتری و دیگران.

انتقال خانواده ما به شهرستان و دوری از بیژن

در خرداد ماه ١٣٣١ پدرم به ریاست اوقاف شهرستان قزوین منصوب شد و ما ناچار به ترک تهران شدیم. دوری از بیژن و محیط پر هیجان و پر ماجرای تهران و آن محله مانوس و دوستان صمیمی٬ برایم بسیار دلتنگ کننده بود. هنگام ترک تهران٬ خانه چهارصد دستگاه را در اختیار خانواده خاله ام قرار دادیم. از نظر تشکیلاتی نیز ارار تماس مان با تشکیلات قزوین را گرفتیم و پس از یک ماه تماس من و خواهرهایم با این تشکیلات برقرارشد. دوباره حوزه ها برقرار و خواندن کتب و جزوات و پخش اعلامیه به مناسبت های مختلف از سر گرفته شد تا آنکه در تیر ماه این سال حادثه مرگ منیژه خواهر بیژن پیش آمد. بلافاصله پس از شنیدن این خبر به طرف تهران حرکت کردیم٬ همه خانواده جز پدرم که ناچار بود سر کارش بماند. در ورود به خانه کلانتری ها٬ چشمم به بیژن افتاد که گوشه ایوان ایستاده٬ غمگین و سر به زیر انداخته بود٬ من که به شدت میگریستم از اینکه بیژن خودش را محکم نگهداسته بود٬ متعجب بودم٬ شاید روزهای قبل گریه هایش را کرده بوده٬ شاید نمیخواست در حضور من اظهار عجز کند و من هم نمیخواستم گریه و شکستن او را ببینم. به هر حال٬ روزها گذشت. هنگامی که میخواستیم به قزوین باز گردیم٬ مادرم پیشنهاد کرد که عالیه خانم و بیژن و سودابه همراه ما بیایند٬ بلکه با دور شدن از خانه ای که گوشه اش یادگار منیژه بود٬ کمی بار مصیبتشان تخفیف پیدا کند. علایه خانم نیز که زنی منطقی و سر و گرد چشیده و مبارز بود٬ برای اینکه روحیه بیژن و سودابه خراب نشود٬ پذیرفت که همراه ما باید و ما همگی به طرف قزوین حرکت کردیم.

دوران اقامت آنها در نزد ما٬ دوران تلخ و شیرین بود. مادرم با همدردی و مراقبت شبانه روزی از مادر بیژن توانست تا حدود زیادی به بهبود وضع روحی او یاری کند. در جریان سفر٬ انس و الفت من و بیژن هم روز به روز بیشتر شد و او نیز کم کم شادی و شیطنت های خود را از سر گرفت.

کتابخانه ای در منزلمان داشتیم که در آن انواع و اقسام کتب ادبی و سیاسی یافت میشد. در بعد از ظهرهای آن تابستان کتابهای خوشه های خشم جان اشتاین بک و ماه پنهانست استفان زواک و ند کتاب دیگر به نوبت بین منو و خواهرها و بیژن دست به دست میشد. روزی بیژن کتاب پر اثر ماتسین را برداشت و شروع به خواندن کرد. این کتاب را دوست و همکلاسیم به مناسبت مسافرتم به قزوین و به رسم یادگاری به من داده بود و من آنرا در مسافت بین قزوین و تهران خوانده بودم. بیژن پس از این که خواندن کتاب را به پایان رستاند از من پرسید که آیا کتاب را خوانده ام. و من از روی شیطنت گفتم٬ نه. و او گفت : پس حتما بخوان.

 

پرسیدم چرا و او پاسخ داد: سرگذشت یک خواننده اپرا است. عشق پر شوری بین او و یک مرد به وجود می اید و آن مرد در همان شبی که زن در حال اجرای برنامه است می میرد و سپس اضافه کرد من داستانهای عاشقانه زیاد خوانده ام ٬ اما عشق در این کتاب به طرز باشکوهی توضیف شده و شخصیت این دو قویا احترام برانگیز است.

 

به بیژن گفتم: همین طور است که میگویی٬ من این کتاب را قبل از تو خوانده ام و عینا همین برداشت را دارم.

روزهای گرم و طولانی تابستان به سرعت میگذشت و هر روز برای ما پر از ماجرا و سرگرمی بود. من صبح ها زودتر از همه بیدار میشدم و تا بیدار میشدم به طرف باغچه میرفتم که گلها و گیاه ها را آب بدهم. حیاط خانه ما نسبتا وسیع بود.  کف حیات با سنگفرش پوشیده شده بود و از درز سنگفرش ها زنبق های وحشی سر در آورده بودند که عطرشان تا هنگامی که آفتاب کاملا پهن نشده بود٬ فضای خانه را آکنده میکرد. در وسط حیاط حوض بزرگی قرار داشت با ماهی های قرمز و سیاه و خزه هایی که پناهگاه ماهیان بود. در اطراف این حوض که به صورت مستطیل بود٬ چهار باغچه قرار داشت که پر ا زگل های اطلسی و میخک و شعمدانی و پیچک های نیلوفر بود. این گلها در طراوت صبحگاهی و قطرات شبنم نشسته  بر گل برگهاشان جلوه ای شاعرانه و خیال انگیز داشت. گاهی عصرها مداد و کاغذی برمیداشتم و کنار گلها مینشستم و در سوگ منیژه ابیاتی میسرودم.

یک روز صبح که کنار زنبقها نشسته بودم و به تماشا مشغول بودم٬ بیژن از پشت سر آمد و زنبقی را که در دست داشت درون موهایم فرو برد بعد به سرعت رفت و در حلیکه پله های ایوان را دو پله یکی میکرد٬ کنار سماور نشست. احساس عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفته بود٬ دستپاچه شده بودم و حال خود را نمیفهمیدم. پس او هم مرا دوست دارد؟!

 

به یاد شوخی هایش٬ گوشه و کنایه زدن هایش و پیشنهادش در مورد خواندن کتاب پر افتادم. یک آن کبوتر خاطراتم به چهارصد دستگاه سال های ٢٩-٣۰ پرواز کرد. آنجا که اکثر روزها پس از تعطیلی مدرسه پیس من می آمد. من که تازه تصدیق ششم ابتدائی ام را گرفته بودم٬ الفبای انگلیسی میخواندم و خودم را برای سال اول دبیرستان آماده میکردم. می آمد و کمی بازی میکردیم و بعد میگفت بخوان. میگفتم چه بخوانم؟ میگفت معلومست دیگر٬ از دلکش بخوان. و من میخواندم و گاهی که حوصله خواندن نداشتم و جواب منفی میدادم٬ میگفت خوب پس من برمیگردم خانه. و آن وقت من میگفتم نه نرو میخوانم و او میماند و من برایش میخواندم و بعدش هم پینگ پنگ بازی میکردیم…

پس از چند دقیقه من هم به طرف ایوان رفتم٬ سماور را روشن کردم وکنار آن نشستم. او با چشمهای زیبا و نگاه درخشانش به چشم هایم خیره شده بود و بعد لبخند زنان به موهایم که زنبق هنوز در آن جای داشت نگاه کرد. نتوانستم تاب نگاهش را بیاورم. برخاستم و به هوای آوردن بساط صبحانه به طرف پله های آشپزخانه سرازیر شدم. در آشپزخانه مثل گیج ها دور خودم می چرخیدم. نمیخواستم با فکر کردن به دیگر چیزها لذت آنچه که در دقایقی پیس نشئه ام کرده بود از سرم بپرد.

روزها از پی هم میگذشت. من و بیژن نگاه ها و کلمات مخصوص خودمان را به کار میبردیم. مثلا وقتی ا زمن میخواست شعری از دلکش بخوانم٬ مکنونات قلبم را از طریق ترانه ای ابراز میکردم.

بعضی وقت ها هم او مداد و کاغذی بر میداشت و تصویرهایی به سبک نقاشی های کتاب بابا طاهر میکشید و نیم مصر, از یک بیت را زیرش مینوشت و و چند تا نقطه میگذاشت: هر آن دلبر که چشم مست داره….بعد نشان من میداد و میگفت : قشنگه؟ و میگفتم علای است و هر دو میخندیدیم. در ان دوران دلکش و مرضیه دو خواننده محبوب مردم بودند و بیژن علاقه خاصی به صدای دلکش داشت و اغلب از من میخواست ترانه های او را بخوانم. در این زمینه خاطره زیبایی از او دارم: هر وقت قرار بود برایش بخوانم٬ میگفتم : میخوانم به شرط آنکه نگاهم نکنی٬ و او قول میداد. اما به قولش عمل نمیکرد. تا اینکه یک روز همین که شرط خودم را باز گفتم٬ او گفت: اصلا برای محکم کاری تو پشت سر من بنشین و بخوان. منهم قبول کردم و او روی یک صندلی جلوی من قرار گرفت و من پشت سرش نشستم و شروع به خواندن کردم. او ترانه های ( آشفته حالی) و (رقص گیسو) را بیش از بقیه دوست داشت ٬ و منهم همان ها را خواندم. وقتی خواند را به پایان رساندم و به جلو خم سدم دیدم که او آینه ای در دست دارد و در تمام مدت از توی آینه مرا نگاه میکرده است. چند مشت حواله شانه هایش کردم و گفتم : ای متقلب! پس این جوری نقشه میکشیدی. و او در حالیکه به شدت میخندید گفت به این میگن کلک مرغابی!

بلاخره دوره اقامت بیژن و خواهر و مادرش در منزل ما به سر رسید و تصمیم به مراجعت به تهران گرفته شد (اواخر مردادماه ١٣٣١) نه او و نه من هیچکدام نمیخواستیم که از یکدیگر جدا شویم٬ ولی چاره ای نبود. باید تن به جدایی میدادیم٬ به این امید که به زودی همدیگر را خواهیم دید. به هار حال ماموریت پدرم در قزوین همیشگی نبود.

پس از رفتن آنها من ماندم و یک دنیا خاطره زیبا و فراموش نشدنی٬ که لحظاتش را قطره قطره در جام جانم میریختم و مینوشیدم. بعدها برایم تعریف کرد تا چه حد این جدایی برای او هم سخت بوده٬ و بلاخره روزی نزد دائیش منوچهر به عشقش اعتراف میکند (١٣٣۴)

← جنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی- قسمت دوم (میهن جزنی)

جنگی درباره زندگی و آثار بیژن جزنی-قسمت سوم

ارسال شده در خرداد ۱۰, ۱۳۹۱ توسط Daftarha

خاطرات : میهن جزنی

کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ و زندانی شدن بیژن

با کودتای انگلیسی – آمریکایی ٢٨ مرداد ١٣٣٢ علیه دولت دکتر مصدق٬ دوران خوش آزادی به پایان رسید. در آن وقت ما هنوز در قزوین بودیم. به محض این که خبر موفقیت کودتا از رادیو پخش شد و سرلشکر زاهدی نخست وزر کودتا از رادیو نطق کرد٬ خانه ما یک پارچه ماتم شد. همگی گریه میکردیم و اشک میریختیم. هرگز از یاد نمیبرم چهره پدرم را که سرش را میان دو دست گرفته بود و تکرار میکرد: بیچاره شدیم.

دو سه روز پس از کودتا با تهران تماس گرفتیم و جویای حال و روز خانواده کلانتری شدیم. جز آقا و مادرجون٬ همه خانه را ترک کرده بودند. اراذل و اوباش کودتاچی به خانه ما هم ریخته بودند و در صدد به آتش کشیدن آن بودند. که خانواده خاله ام با التماس و اظهار این که مستاجر هستند و صاحبخانه در شهرستان زندگی میکند٬ آنها را از هدفشان منصرف میکنند. یک بار هم از کلانتری محل به خانه ما میآیند و سراغ مرا میگیرند که به خاطر شکستن قاب عکس شاه در یکی از تظاهرات داخل مدرسه ( در سال ١٣٣١ دبیرستان شیرین) پرونده ای در کلانتری ١۴ واقع در میدان ژاله داشتم. اما این بار هم خانواده خاله ام همان جواب را میدهند و میگویند که خانواده قریشی اینجا نیستند و در شهرستان زندگی میکنند.

 

شعبان جعفری و چماقداران شاه

همانطور که گفتم بیژن و مادرش و همه دائیها مخفی میشوند. ما نیز که جرات نمیکردیم قدم به تهران بگذاریم توسط یک فامیل نزدیکمان با خبر شدیم که بیژن بازداشت شده و در زندان فرمانداری نظامی است (زمستان ١٣٣٢). حدود یک ماه پس از شنیدن این خبر به اتفاق مادرم به تهران آمدیم و شنیدیم که بیژن به قید ضمانت آزاد شده ولی به چهارصد دستگاه٬ یعنی به خانه شان٬

بر نمیگردد. در نتیجه ما نتوانستیم او و مادرش را ببینیم و به قزوین برگشتیم.

بار دوم٬ اوایل تابستان ١٣٣٣٬ شنیدیم بیژن دستگیر شده. این بار او را به همراه دایی اش منوچهر کلانتری بازداشت کرده بودند٬ در یکی از عروسی های مصلحتی که از طرف حزب توده بر پا شده بود و در حقیقت یک نشست حزبی بود. توضیح آن که اعضای حزب هر چند گاه یکبار در پوشش جشن عروسی به دور هم جمع میشدند و برای این که اجتماعشان از نظر فرماندار نظامی و کلانتری محل موجه باشد٬ عروس و دامادی هم درست میکردند و در صدر مجلس مینشاندند. خوشبختانه این بار هم بیژن و منوچهر توانستند با دادن اسم مستعار آزاد شوند. اما طولی نمیکشد که بیژن دوباره بازداشت میشود و در پاییز ١٣٣٣ به شش ماه زندان محکوم میگردد. در این دوره بود که من و مادرم توانستیم به نام خاله و دخترخاله بیژن و به همراه مادرش به ملاقات او در زندان قصر برویم و بیژن را که بسیار خوشحال و متعجب شده بود٬ ببینیم. در این هنگام مادر بیژن هم بعد از شش ماه تازه از زندان آزاد شده بود. تاریخ دقیق آن را به یاد ندارم.

در سال ١٣٣۴ ماموریت پدرم در قزوین پایان یافت. در اواخر فروردین همین سال به تهران بازگشتیم و دوباره در چهارصد دستگاه مستقر شدیم. اینک دو سالی از کودتا میگذشت و آبها اندکی از آسیاب افتاده بود. بیژن٬ مادر و دائی هایش به سر خانه و زندگی بازگشته بودند. من نیز پرونده تحصیلی خودم را از شهرستان قزوین به تهران منتقل و در دبیرستان قوام ثبت نام کردم٬ در حالیکه دو ماه بیشتر به امتحانات آخر سال نمانده بود.

یک هفته از جابجایی ما نگذشته بود که یک روز صبح٬ پیش از رفتن به مدرسه جلوی در منزلمان با بیژن برخورد کردم. تا چشممان به یکدیگر افتاد اشک شوق از چشمهامان جاری شد. دست همدیگر را به شدت فشردیم و جویای حال و احوال یکدیگر شدیم. اما چون وقت مدرسه میگذشت٬ قرار گذاشتیم که فردا عصر پس از تعطیل مدرسه همدیگر را در خیابان شاه آباد ببینیم.. برایم از دوران زندانش تعریف کرد. از اینکه مسئول سازمانی من را در تشکیلات قزوین تصادفا در زندان قصر دیده و وقتی شنیده که او را از شهر قزوین به زندان تهران آورده اند٬ از خانواده ما سئوال کدره و شنیده که ” الان میهن در تهران است و هنگامی که در قزوین بوده خودش مسئول سازمانی من بوده” و غیره…. بیژن برایم تعریف کرد که هم اکنون در هنرستان کمال الملک درس میخواند. ولی خیال دارد ادامه تحصیل بدهد. دیگر هردو٬ گمشده خود را پیدا کرده بودیم. چند روز بعد یک روز صبح او به در خانه آمد و نامه تا شده ای را در دست من گذاشت و به سرعت خداحافظی کرد و رفت. طاقت نیاوردم نامه را… نخوانده به مدرسه بروم. در آن نامه نسبتا مفصل که چهار صفحه پشت و رو بود٬ از زندگی٬ عشق٬ مبارزه صحبت کرده بود و در آخر نوشته بود: من به طور جدی از تو میخواهم که در آینده همسر من شوی٬ زیرا تو را دوست دارم و حس میکنم تو هم همین احساس را به من داری. در پایان نامه از من خواسته بود که در اسرع وقت جوابش را بنویسم. آنروز حواسم پرت بود. سر کلاس٬ درس را نمیفهمیدم. آرزو داشتم زودتر ساعات درس تمام شود و من به خانه بیایم و جواب نامه بیژن را بنویسم و آنچه را که سالها در قلبم پنهان بوده آشکار نمایم. حالا نوبت من بود که منتظر بمانم. در فردای آن روز پیش از رفتن به مدرسه و به محض دیدن بیژن نامه ام را به دستش دادم. ما دو نفر پیمان مان را بستیم و ازآن پس خود را رسما نامزد یکدیگر میدانستیم٬ در حالیکه خانواده های ما از این موضوع اطلاع نداشتند و یکی دو سال طول کشید تا در جریان قرار گرفتند.

در این سالها که هیچ چشم انداز سیاسی برای آینده نداشتیم٬ فقط روی عشق خودمان حساب میکردیم٬ و کوشش برای پیشرفت در تحصیل و مطالعه. در این دوره سرگرمی ما بیشتر خواندن کتاب و رفتن به سینما بود.

 

سیمین بهبهانی

من در ضمن درس خواندن٬شعر نیز میگفتم و به کمک پدرم عروض و قافیه و بدیع را فرا میگرفتم. نیز هر انزده روز یکبار به انجمن شعرای خانم سیمین بهبهانی در تهران نو٬ در منزل شخصی ایشان میرفتم و اشعارم هم گاه به گاه در مجله امید ایران آن روزها چاپ میشد. در نوروز آن سال رباعی ای به صنعت موشح سرودم و آن را روی کارت تبریکی نوشتم و به بیژن دادم:

باز آی و گل افشانی توروز ببین

یارا بگذر از دی و امروز ببین

ژرف دل ماگرچه ز غم نیست تهی

نومید مباش و عشق پیروز ببین

و بیژن نیز متقابلا کارت سفید مقوایی به من داد که حاشیه های دور ان را با گلهای بنفشه و سنبل و به رنگهای بسیار زیبا نقاشی کرده بود و در وسطش جمله  ( میهن عزیزم عیدت مبارک) را نوشته بود.

روزها و سالها سپری میشد. یکبار بیژن به من گفت: “حاضری با هم به شوروی برویم و درس بخوانیم” و اضافه کرد: “در آنجا میتوانی خواننده بزرگی شوی. آیا میدانی دستمزد یک هنرمند در شوروی بیشتر از یک دکتر یا مهندس است؟” گفتم

آری شنیده ام ولی من دلم نمی آید پدر و مادرم و سرزمینم را ترک کنم. من دلم برای همه تنگ میشود و آیا تو بدون من میروی؟ خندید و گفت :  این را جدی نگفتم٬ همینطوری یک پیشنهادی بود و اصراری ندارم.

سالهای سخت و سیاهی بود. در آبان ماه سال ٣٢ محاکمه دکتر مصدق شروع شد. در ٧ آبان سال بعد٬ قرارداد نفت با کنسرسیوم بین المللی به امضا رسیده بود. چند روز پس از امضا قرارداد٬ یعنی در روز ١٩ آبان٬ دکتر حسین فاطمی٬ وزیر امور خارجه دکتر مصدق را اعدام کردند. اولین گروه افسران وابسته به سازمان نظامی حزب توده هم در ٢٧ مهرماه به جوخه اعدام سپرده شدند و این آغازی بود برای اعدام های دسته جمعی افساران توده ای که تا ٢۶ مرداد ١٣٣۴ ادامه پیدا کرد. گسترش امواج دستگیری و موج اعدامها٬ جدال میان جناح بندی های درون رهبری حزب توده را که دیگر به خارج از کشور منتقل شده بود٬ به شدت دامن زد و این نیز به نوبه خود روند فروپاشی جامعه حزبی و از هم گسستگی حوزه های حزبی را دو چندان ساخت. در عرصه سیاسی و نظامی هم پیشرفت های ارتجاع چشمگیر بود. در سال ١٣٣۴ محمد رضا پهلوی لایحه الحاق ایران به پیمان دفاعی ترکیه و عراق و پاکستان را که به پیمان بغداد معروف شده بود٬ امضا کرد که زود به امضای مجلسین شورا و سنا رسید. در بهمن ماه همین سال٬ آمریکایی ها دو میلیون دلار کمک بلاعوض در اختیار دولت گذاشتند  و به این ترتیب جای پای خود را در کشور ما سفت تر کردند. کمی بعد٬ بانک صادرات و واردات آمریکا٬ ۵٣ میلیون دلار وام در اختیار دولت ایران قرار داد و این علاوه بر ٣٢ میلیون دلاری بود که در چهارده فروردین ١٣۴۴ به دولت داده شده بود. آمریکایی ها مصمم بودند که موقعیت شاه را از همه لحاظ تحکیم کنند و حکومت کودتا را بازگشت ناپذیر سازند. شاه هم از این موقعیت بیشترین استفاده را کرد که جا بیندازد ” در همه موارد٬ حرف آخر٬ حرف شاه است و بس

این همه بر فضای ترس و یاس بیش از پیش میافزود. زمینه فعالیت سیاسی٬ آشکارا تضعیف شده بود و در چنین اوضاع و احوالی بود که بیژن دوره هنرستان نقاشی کمال الملک را با موفقیت به پایان رساند و تصمیم گرفت به صورت متفرقه در آزمون ششم ادبی سال ١٣٣٧ شرکت کند و وارد دانشگاه شود. به همین جهت قرار شد با منوچهر کلانتری که او نیز پس از کودتا متواری و زندانی شده بود و ناچار به ترک تحصیل هفته ای یک یا دو بار به منزل ما بیایند و صرف و نحو عربی را نزد پدرم فرا گیرند. دستور زبان و دیکته و معانی اشعار را هم خودم با بیژن کار میکردم. چون من در آن سال دیپلم ادبی خود را گرفته و در حال اماده شدن برای گذراندن کنکور ورودی دانشکده ادبیات بودم.

در مهرماه ١٣٣٧ در رشته فلسفه در همین دانشکده ثبت نام کردم . بیژن و منوچهر نیز در همین سال موفق به اخذ دیپلم ادبی شدند. بیژن در رشته فلسفه در دانشکده ادبیات و منوچهر در رشته حقوق دانشگاه تهران ثبت نام کردند و این در سال تحصیلی ١٣٣٨-١٣٣٩ بود.

بیژن در رفت و آمدهایی که به خانه ما پیدا کرد٬ شیفته وسعت نظر و معلومات سیاسی- اجتماعی پدرم شد٬ و خصوصا در عرصه مطالعات تاریخی. به همین دلیل همیسه با احترام زیاد از او یاد میکرد. پدرم هم روی فهم و شعور و تیزهوشی بیژن بیش از سایر بچه های هم سن و سال او حساب میکرد و برای او ارزش و احترام خاصی قائل بود. یکی از توصیه های مصرانه پدرم به بیژن٬ خواندن قرآن بود. میگفت: نه تنها برای فهم بهتر اشعار و ادبیات فارسی لازم است٬ بلکه چون بیژن فردی است سیاسی و صاحب نظر٬ باید بداند منشا اعتقادات توده ها از کجا سرچشمه میگیرد و چگونه میشود یک کمونیست را بنا بر آیه ها یا تفسیرهای قرآن به عنوان مهد ورالدم کشت. بیژن نیز مترصد فرصتی بود تا این توصیه را به کار بندد. تا این که بالاخره در زندان قم این فرصت را به دست آورد که نه تنها قرآن٬ بلکه دیوان اشعاری چون حافظ و سعدی و مولانا و نظامی را مطالعه کند٬ و بسیاری آثار کلاسیک ادبی مانند کلیله و دمنه٬ چهار مقاله نظامی عروضی٬ و نیز کتب تاریخی بسیار خون: دو قرن سکوت٬ تاریخ بیهقی٬ و تاریخ ملل شرق و خاورمیانه و …و کتب تاریخی معاصر را.

در سال ١٣٣٧ اعتصاب رانندگان تاکسی اتفاق افتاد. سپس در خرداد ١٣٣٨ اعتصاب کارگران کوره پزخانه ها ری داد که با سرکوب شدید (نیروهای امنیتی) روبرو شد. این دو حرکت تکانی در جامعه روشنفکری خصوصا دانشجویی ایران به وجود آورد.

بیژن که پس از خیانت رهبران حزب توده و شکست استراتژیک آن منتظر فرصتی بود تا بتواند دوباره به مبارزه روی آورد٬ بلافاصله در صدد گردآوردن افراد قابل اعتماد بود.
بیژن دست به کار شد و به اتفاق بهمن (برادرم)٬ عزیز سرمدی (دوست و همکلاسی بهمن که هم از طریق بیژن معرفی شده بود) ٬ احمد افشار و محمد چوپانزاده٬ با ساختن فتوکپی دستی تراکتهایی با قطع کوچک تهیه کرده و آنها را در خیابانها و محلات مختلف پخش میکنند. محمد چوپانزاده بعدها نیز در جنگ و گریزهای خیابانی دانشجویان با نیروهای پلیس٬ در نقش محافظ بیژن عمل  میکرد. از جمله در یکی از زد و خوردهای خیابانی که در سال ١٣٣٨ روی داد٬ هنگامی که پاسبانی به سوی بیژن حمله میکند که او را بگیرد٬ چوپانزاده به سرعت باطوم پاسبان را از دستش در میاورد. پاسبان که حیرت زده به دور و بر خود نگاه میکرد به التماس میافتد و چوپانزاده باطوم را به او برمیگرداند و میگوید: برو پی کارت.

 

محمد چوپانزاده

سابقه دوستی محمد چوپانزاده با خانواده کلانتری به سالهای قبل از ٢٨ مرداد میرسید. در سال ١٣٣٩ بیژن و چوپانزاده خانه مشترکی در خیابان دردشت نارمک ساخنتند که البته معمار و سازنده آن چوپانزاده بود. تا قبل از ازدواج من و بیژن٬ بیژن و چوپانزاده و همسرش در آنجا زندگی میکردند ولی در سال ۴١ که من نیز به آن خانه منتقل شدم٬ آنها به جای دیگری نقل مکان کردند.

ازدواج من و بیژن و تقارن آن با مبارزات دانشجویی در سالهای ٣٩-۴٢

ما  در ٢١ مهرماه ١٣٣٩ ازدواج کردیم٬ یا به قول بیژن به هشت سال زندگی عاشقانه مان رنگ قانونی دادیم. این قانون به وسیله عاقدی که با دفتر و دستکش به خانه ما آمد اجرا شد. ساعت تقریبا چهار بعد از ظهر بود که کنار سفره عقد نشستیم. پدر و مادرم و خواهرها و شوهرانشان و پدربزرگ و مادربزرگ و مادر و خواهر و دایی های بیژن به همراه همسرانشان و همچنین یکی از عموهای بیژن  (رحمت الله جزنی با خانمش منیر مهران جزنی) و بسیاری دیگر از اقوام دور و نزدیک ما را احاطه کرده بودند. اتاقها پر بود از گل و شیرینی و صدای موزیک و رفت و آمد بزرگ و کوچک٬ و چون تعداد دعوت شدگان به اندازه گنجایش اتاقها بود و جای خیلی از دوستان خالی بود٬ قول دادیم که جشن عروسی را در محل بزرگتری برگزار کنیم که پذیرای سایر دوستان خود باشیم.

کنار سفره عقد نشسته بودیم و خود را کنترل میکردیم که کاری نکنیم که عاقد برنجد. من که به شدت خنده ام گرفته بود به زحمت جلوی خود را گرفته بودم. در هر حال عاقد صیغه عقد را خواند و من قبل از اینکه او سه بار جمله معروف را تکرار کند٬ بله را گفتم. همه خندیدند و عاقد هم با تعجب نگاهی کرد و مراسم تمام شد. ما از جا برخاستیم و عکاس که دوست بسیار نزدیک خانواده کلانتری بود شروع کرد به عکس گرفتن از ما دو نفر و از جمع مهمانان٬ و مراسم تا پاسی از شب ادامه یافت و به خوشی و شادی گذشت. در آذر ماه همین سال هم جشن عروسی مان را بر پا کردیم. به این ترتیب که همسایه رو بروئی مان در همان دردشت نارمک با مهربانی خانه اش را در اختیار ما قرار داد و ما هم برای پیشگیری از سرما چادری در صحن آن  بر پا کردیم. زحمت برپایی چادرها و دعوت از چند دوست ترک نوازنده بر دوش صابر و آصف و منوچهر٬ دایی بیژن و پرویز یشایائی بود. مادر و مادربزرگ و خاله بیژن و سایر اقوام نزدیک همگی در تهیه و تدارک مراسم جشن نقش اصلی را داشتند. در آن شب من و بیژن تنها در مدت کوتاهی در جایگاه عروس و داماد قرار گرفتیم. در اولین فرصت آنجا را رها کردیم و در میان مهمانان چرخیدیم و از سر میزی به میز دیگری رفتیم. خواننده جشن هم خودم بودم.

وقتی به تقاضای مهمانان پشت بلندگو قرار گرفتم٬ بی اختیار ترانه (رفتم که رفتم) مرضیه را خواندم. در بازگشت به سر جایم اما دیدم که مادرم گریه میکند. از این قضیه به شدت متاثر شدم٬ او را بوسیدم و عذر خواستم و سپس سعی کردم ترانه ای شاد بخوانم. خوشبختانه دوستان  خوانندهو نوازنده ترک به اندازه کافی مجلس را با آهنگهای شادشان گرم میکردند و مهمانان هم بنا به سلیقه شخصی شان با آهنگهای دلخواهشان رقصیدند و پایکوبی کردند. شب پر خاطره ای بود و تا پاسی از شب ادامه داشت . فکر میکنم حدود ٣ صبح بود که مراسم تمام شد.

از آن پس من و بیژن و مادرش عالیه خانم و خواهرش سودابه٬ در همان منزل نارمک زندگی مشترکی را آغاز کردیم٬ تا اینکه مادر بیژن ازدواج کرد و سال ۴١ از آن خانه رفت. پس از مدتی ما نیز به خانه ای در خیابان پرواز روبروی چهارصد دستگاه نقل مکان کردیم و تا قبل از ازدواج سودابه با برادرم بهمن٬ به اتفاق در آن خانه زندگی میکردیم.

بابک در اردیبهشت ١٣۴۰ به دنیا آمد. وجود او در زندگی ما تحول بزرگی بود. احساس مسئولیتی که نسبت به سلامت جسمی و روحی او داشتیم٬ گاه به گاه به نگرانی تبدیل میشد. خصوصا این که بیژن درگیر فعالیت سیاسی بود و هر آن در معرض دستگیری و زندان قرار داشت. اما گفتنی است که از اینکه صاحب فرزند شده بودیم هیچ احساس پشیمانی نمیکردیم٬ حتی هنگامی که بیژن به زندان می افتاد٬ استدلال هر دوی مان این بود که مبارزه و زندگی از هم تفکیک ناپذیر است. نمیشود گفت عده ای موظف به مبارزه  هستند و عده دیگر موظف به تولید نسل. حتی در جواب سوال بعضی از اقوام دور و نزدیک که میگفتند شما که میخواستید مبارزه کنید چرا بچه دار شدید؟ پاسخ میدادیم : ” بچه جزو زندگی و زندگی هم توام با مبارزه است٬ به مردم ویتنام نگاه کنید. ویتکنگ ها در سنگرهای نبرد بچه به دنیا می آورند…”

بیژن سعی میکرد با تمام ضیق وقت٬ فرصتی هم برای بابک داشته باشد. هر چه بابک بزرگتر مشد این دو به هم نزدیکتر میشدند.از پنج شش سالگی او را با خود به کوه میبرد و بابک همیشه با خاطره خوشی از کوه پیمایی با پدرش میگفت و این که قسمت اعظم راه قلمدوش بیژن بوده است. ساعت کار بیژن این طور بود که حدود دو بعد از ظهر برای صرف نهار به خانه میآمد و ساعت ۴ یا ۴/۵ دوباره به تبلی فیلم برمیگشت. بابک قبل از اینکه مدرسه رو بشود٬ بعد از ظهرهایش را با بیژن در خانه میگذراند. در این ساعت من در دبیرستان مشغول تدریس بودم. آنها با هم بازی میکردند و گاه بیژن برای او کتاب میخواند و اغلب شکایت داشت که هرگز موفق نمیشود او را بخواباند و خودش هم فرصتی برای خواندن کتاب پیدا کند. عصرهای جمعه ساعت پخش کارتون از تلویزیون بابک را کنار خود مینشاند و هر دو با هم فیلم کارتون تماشا میکردند. یکی  دیگر از تفریحات بابک با پدرش رفتن به سینمای مخصوص بچه ها بود که اکثرا آثار والت دیسنی را نمایش میدادند. بیژن به اعتراف خودش بیشتر از بابک از این فیلمها لذت میبرد!

به همین خاطر زندانی شدن بیژن لطمه روحی شدیدی به بابک وارد آورد. غیبت پدر٬ او را در منزل و مدرسه٬ دچار تشتت در رفتار و کردار کرد. بیژن که به زندان رفت ٬ مرتب خودم او و مازیار٬ فرزند دوم مان را که دیگر عقل رس شده بود٬ به سینمای مخصوص کودکان میبردم. اما کم کم که بزرگتر شدند خودشان رفتن به پارک های مخصوصی که توام با بازی های هیجان انگیز بود٬ مثل لونا پارک و غیره را به سینما ترجیح میدادند.

بیژن معمولا هشت شب به خانه بر میگشت٬ ولی شبهایی که جلسه داشت رفتنش با خودش و برگشتنش به اصطلاح با خدا بود. ولی از آنجا که آدمی اهل دیسیپلین بود روزهای جمعه را هرگز وقف جلسه نمیکرد. در آن روز یا در منزل از فامیل پذیرایی میکردیم یا به منزل فامیل میرفتیم. در این مهمانی ها کمتر بحث سیاسی و بیشتر گفت و شنود فامیلی و گاهی بازی تخته و شطرنج و ورق برقرار بود. معمولا من و بیژن پیشقدم تدارک پیک نیک های خانوادگی یا مسافرت های دسته جمعی به مناسبت های مختلف مثل تعطیلات نوروز و غیره بودیم.

روز ٢١ مهر که روز عقدکنان ما بود برای بیژن خیلی عزیز بود. در این روز جشن مختصری با هم میگرفتیم. ابتدا به سینما و بعد به رستوران میرفتیم. بیژن فیلمهای عاشقانه خوبی را که روی اکران بود به سایر فیلم ها ترجیح میداد و همیشه هم در این روز٬ هدیه ای زیبا برای من میخرید. مثلا گوشواره و یا گلوبند و یا یک جفت کفش و کیف مد روز. در سالروز ازدواجمان هرگز به من کتاب هدیه نداد٬ در حالیکه میدانست عاشق کتاب هستم. وقتی هم که در زندان بود حتی به هر ترتیب ممکن روز ٢١ مهر را به من یادآوری میکرد و تبریک میگفت. مثلا قبل از صدور رای دادگاه اول٬ ١٣۴٧٬ در چنین روزی نامه ای را٬ که در زیر می آید و در دسته قابلمه جاسازی کرده بود به من هدیه کرد. و همچنین در ٢١ مهر آن سالی که در زندان قم بود٬ تابلوی “زندگی” را کشید و آن را٬ با اجازه رئیس زندان به من داد.

 

تابلو «زندگی» اثر بیژن جزنی

نامه بیژن

عشق من٬

امسال ٢١ مهر ماه٬ یعنی روز رسمیت دادن به روابط عاشقانه مان در ٩ سال قبل٬ در شرایطی فرا میرسد که من و تو در مقابل آزمایش بزرگی قرار گرفته ایم. در حالیکه عشق ما از بوته آزمایش سربلند بیرون آمده است٬ خودمان در مقابل حوادثی قرار گرفته ایم که صداقت و راستین بودن ما را به آزمایش فرا میخواند. این دومین باری است که در ٩ سال اخیر چنین روزی را در زندان به سر میبرم. ولی این زندان با زندان ۴۴ تفاوت زیادی دارد.

شاید این بزرگترین حادثه زندگی ما باشد. اینک مدتی است که در انتظار احکام جابرانه محکمه تشریفاتی به سر میبرم٬ و میدانم که تو حق داری بیش از من از این آرا اندیشناک باشی. به هار حال٬ بگذار برای تو اعتراف کنم که در حالیکه بیش از هر وقت دیگر شیفته زندگی هستم و بیش از هر وقت تو را میپرستم و به تو احترام میگذارم و قلبم از شوق دیدار بابک و مازیار و تو (ولی نه اینکه تو موخر باشی) به طپش در می آید٬ آماده ام تا بدون تاسف و اندوه شدید از زندگی خود بگذرم. چند روز پیش با بچه ها صحبت میکردیم. بعضی نگرانند که فدای هیچ شوند٬ گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده بشوند. به آنها گفتم: اگر قرار است هر یک از ما در راه آرمانهای بشری  و فکری خود جان بدهیم٬ تفاوت زیادی نخواهد داشت که در این مرحله و یا در مرحله دیگر و یا به صورت دیگری جان خود را فدا کنیم. آنچه مهم است این است که تا به زندگی عشق داریم٬ جانفشانی در هر هال این گذشت را ایجاب میکند٬ چیزی که هست مردن در شرایطی از قبیل شرایط فعلی دشوارتر است٬ زیرا که در محیطی سرد و راکد جان میدهیم و میدانیم که مردن در محیطی که از هر طرف بوی مرگ میآید و در هر آن ده ها نفر جان خود را از دست میدهند٬ آسانتر است.

خوب ٬ مرگنامه ننویسم. امرز سالروز ازدواج ماست٬ در چنین روزی تو حلقه ازدواج به دست کردی و در گل و سرور غرق شده بودیم٬ هر چند که فراموش نمیکنم که در همین روز ناراحتی هایی نیز داشتیم. به هار حال٬ ما در هر شرایطی  که باشیم این روز را گرامی خواهیم داشت. این روز را سمبل عشق خود قرار خواهیم داد٬ هر چند که از چند سال پیش از این روز٬ روابط عاشقانه ما آغاز شده است.

در این روز به وسیله این نامه لبهایت را میبوسم و بابک و مازیار را. من همچنان امیدوارم که در روزهای بهتری بتوانیم در ٢١ مهرماه دور هم باشیم.

تو خوب میدانی که ما خود این نحوه زندگی را اختیار کرده ایم ولی بهتر از من میدانی که در این اختیار ضرورتی اجتناب ناپذیر وجود دارد٬ یعنی که ما نمیتوانستیم جز این بیندیشیم و خد را تسلیم خورد و خواب و لذت فردی کنیم. در اینجا به نامه کوتاه خود خاتمه میدهم و در عالم خیال تو را در آغوش میگیرم.

بیژن ٢١ مهرماه ١٣۴٧

ما هر دو عاشق فیلم های کمدی بودیم. امکان نداشت فیلمی از چیچو و فرانکو (دو کمدین ایتالیایی) به روی اکران بیاد و ما آن را نبینیم. کسانی که دور و بر ما نشسته بودند گاهی از صدای خنده های ما به طرفمان برمیگشتند. بیژن از اینکه هنرپیشه ها هنوز دهان باز نکرده من به خنده می افتادم بیشتر خنده اش میگرفت و میگفت: از اینکه تو با تمام وجودت میخندی و لذت میبری٬ من واقعا حظ میکنم.

ما در زندگی مشترکمان بر سر مسائل بسیار اساسی توافق داشتیم و اگر اختلافی پیش میامد زودگذر بود. هنگام مراسم نوروز به دیدن بزرگترها میرفتیم. گاهی میشد که من به علت جر و بحث های فامیلی از رفتن نزد یکی از خویشان امتناع میورزیدم٬ اما همیشه بیژن مرا قانع میکرد که باید رفت و از فرصت نوروز برای رفع کدورت ها استفاده کرد. احترام به بزرگترهای فامیل با هر مسلک و مذهب و خلق و خوئی٬ مانع رفت و آمد سالی لااقل یکبار با آنها نمیشد. مردم داری و محبوبیت او در میان فامیل و دوستان  همیشه باعث افتخار من بود. هرگز هم چشمش را به روی مشکلات خانواده و دوستان و نزدیکانمان نمیبست و به سبک توده ای های سنتی که میگفتند اگر یک قران به مستمند بدهید ٬ یک سال انقلاب را به عقب انداخته اید٬ وجدان خود را گول نمیزد ودست کسی را که در حال افتادن بود میگرفت. برای ماشین پای جلوی (تبلی فیلم) که صاحب پنج فرزند بود٬ ماهیانه مبلغ ١۰۰۰ تومان مقرر کرده بود و آنرا به تصویب هیات مدیره رسانده بود که تا قبل از دستگیری اش به طور مرتب پرداخت میشد. پس از پیروزی انقلاب٬ روزی آن ماشین پا از خیابان میکده رد میسود به عکس بزرگ بیژن در سر در ستاد سازمان چریک های فدائی خلق برخورد میکند و بلافاصله سراغ “آقا باباک” را میگیرد. وقتی من و بابک که طبق معمول هر روزه در ستاد بودیم٬ بیرون میآییم٬ آن ماشین پا به طرف بابک میاید و او را در آغوش میگیرد و در حالیکه با صدای بلند گریه میکند از خوبی های بیژن میگوید.

آنچه در زندگی خصوصی ما مهم بود آن جوهر والای انسانیت بود که در وجود بیژن موج میزد٬ این دلسوختگی و عشق به انسانها همواره شائق او برای مبارزه در سخت ترین شرایط بود. او برای زندگی بهتر انسانها مبارزه میکرد. در قاموس او مبارزه برای صرف و وقت و پر کردن خلا زندگی نبود. او زندگی نمیکرد تا مبارزه کند٬ بلکه مبارزه میکرد تا زندگی کند.

  • او نه گرفتار اومانیسم محض بود و نه به ارتدکسیسم ایدئولوژیک دچار بود ! افسوس که چنین شخصیت قوی و مستقلی در یکی بدترین مقاطع دیکتاتوری کشورمان زندگی کرد و جان باخت.

ادامه دارد….

 

 
 

 

خودکشي يک الاغ ،براثرغم واندوه جانکاه فراق ،بعد ازرحلت پيامبر(ص)

 

((عکسي احتمالي از عفير))

 

روايت هاي عفير (الاغ پيامبر) (ص)

 

اميرالمومنين علي (ع) مي فرمايند :اولين چهار پايي که فوت کرد عفير الاغ پيامبر (ص) بود,لحظه اي که پيامبر از دنيا رحلت نمود,آن الاغ افسارش را پاره کرد و دويد تا به لب چاه بني خطمه در منطقه قباء رسيد و خودش را درآن چاه پرت کرد چاه به قبرش تبديل شد اميرالمومنين (ع)فرمود : آن الاغ با پيامبر حرف مي زد و مي گفت: همراه با پدر و مادرم به فدايت گردم, پدرم از پدرش او هم از پدر بزرگش و او هم از پدرخود برايم نقل کرد که همراه با پيامبر خدا نوح(ع) در کشتي بوده که حضرت نوح (ع) برخا سته و دستش رابر پشت وي کشيده و فرموده : از نسل اين الاغ الاغي به دنيا مي آيد که سرور و خاتم پيامبران بر وي سوار مي شود عفيرمي گفت : سپاس خدايي را که مرا چنين الاغي قرار داد .

((اصول کافي جلد 1 صفحه 184 کتاب الحجة))

 

امير المومنين علي، خليفه چهارم، امام اول شيعيان و بدون ترديد بزرگترين قاتل عرب ميگويد «عفير با پيامبر حرف مي زد».  مسلما عفير عربي نمي دانست نتيجتاً پيامبر و عفير در کوچه بازار مکه و مدينه با هم ديگر عرعر ميکردند.

بسي تاسف در آن زمان دوربين فيلمبرداري نبوده که بتوان فيلم آوازخاني اين دو تن را گرفت.  اگر اين فيلم وجود داشت بدون ترديد جايزه اول آواز يورويژن را ميبرد و معروفتر از آواز «اي نقي» شاهين نجفي ميشد. 

 

 

تأویل باید معتبر باشد/مجید نفیسی

 

 چندی پیش نقدی بر شرح و ترجمه ی فارسی کتاب “راهنمای سرگشتگان” اثر ابن میمون عالم ربانی یهودی سده ی دوازده میلادی نوشتم که در ۱۵ مارس ۲۰۱۲ در نشریه و سامانه ی شهروند به نام “ابن میمون: فیلسوف دینی یا مبارز اجتماعی‌؟” چاپ شد. در پاسخ به نقد من، شارح و مترجم این کتاب شیریندخت دقیقیان متنی نوشت که در سامانه ی ایران امروز مورخ ۲۰ مارس ۲۰۱۲ و همچنین در نشریه و سامانه ی شهروند مورخ ۲۹ مارس ۲۰۱۲به چاپ رسید. در اینجا به نوشته‌ی او نمی پردازم و ارزیابی آنرا به عهده ی خواننده می گذارم. در همان شماره ی ایران امروز، در کنار پاسخ او نوشته‌ی دیگری نیز در پاسخ به نقد من از میرحمید سالک چاپ شده که عنوان بامزه ی “تأویل ممنوع” را بر پیشانی دارد. من البته در نقد خود نمی خواستم استفاده از روش “تأویل” را در هر شکل آن منع کنم و اگر از آن چنین برداشتی می شود در اینجا آنرا تصحیح می‌کنم. من در آن نقد تنها کوشیدم نشان دهم که بسیاری از مفسران دینی ما در نیم سده‌ی اخیر، با تزریق مفاهیم خودخواسته به کتاب های مقدس چون قرآن و اوستا، به سوءاستفاده ی آرمانی از این متون دست زده‌اند. من اگر چه در کار پژوهش، “تحلیل” علمی و اندیشه ی انتقادی را بر تعبیر و “تأویل” شهودی ترجیح می‌دهم، ولی ‌مخالف تفسیر متون ادبی‌، دینی و فلسفی ‌نیستم، و خود نیز یکبار مقاله ای در تفسیر شعری که پس از شنیدن خبر قتل جنون آمیز داریوش و پروانه فروهر سرودم نوشته ا‌‌‌م.(۱)  با این همه، مانند متفکر آمریکایی اریک دونالد هرش (که بخشی از کتاب خود “اعتبار در تأویل” را به نقد نوشته‌های تأویل شناس نامدار آلمانی ‌هانس‌گئورگ گادامر اختصاص داده) معتقدم که تأویل باید نه ‌سست، من درآوردی، نابجا و نابهنگام که قوی، معتبر، بجا و بهنگام باشد، وگرنه از هرگونه عینیت و سندیت بی بهره خواهد ماند.(۲) در این نوشته‌ی کوتاه، می‌خواهم در تصحیح و تکمیل مقاله ی “ابن میمون: فیلسوف دینی یا مبارز اجتماعی‌؟” به موضوع “تأویل” (hermeneutics) بپردازم زیرا همچنان که در آن مقاله نوشته ا‌‌‌م نویسنده‌ی شرح “راهنمای سرگشتگان” ابن میمون با خواست نوشتن یک شرحِ غیر “قشری و خشونت گرا” از کتاب ابن میمون قلم به دست گرفته و در این راستا، حقیقت را فدای تأویل‌های خودخواسته کرده است.

 

ابن میمون

 

از اسلام شناسان تا نواندیشان دینی

اصطلاح کهن اسماعیلیِ “تأویل” در دوران معاصر با ترجمه ی آثار اسلام شناسانِ غرب ستیز و خردگریزِ فرانسوی لویی ماسینیون (Louis Massignon) و هانری کربن (Henry Corbin) بار دیگر در ایران مطرح شد. روش “تأویل”، با نام “هرمنوتیک” (برابر با تلفظ فرانسوی “hermeneutique”) بویژه در دو دهه‌ی اخیر، با رواج اندیشه‌های پسانوگرایی (که هدف خود را بی‌اعتبار کردن دستاوردهای عصر روشنگری، عقل و تجربه قرار داده)(3) محبوبیت بیشتری به دست آورد و از جانب نواندیشان دینی چون ماشاالله شمس الواعظین، محمد مجتهد شبستری و عبدالکریم سروش نابهنگامانه و نقیض آمیزانه برای “قرائت”ِ خردگرایانه و مردم سالارانه از قرآن و دیگر متون مقدس اسلامی مورد استفاده قرار گرفت. این طنز تاریخ است که اسلوب نقد خردگریز در اروپا اکنون در ایران به صورت روشی ‌برای نقد خردگرا درآمده، و اسلحه ی “hermeneutic” که در آلمان و فرانسه از جانب شاگردانِ خردگریز و پسانوگرای مارتین هایدگر و میشل فوکو برای نقد روش خردگرایانه ی رنه دکارت و امانوئل کانت به کار گرفته شده، در ایران کاملا بر عکس، برای نقد خردگرایانه از “قرائت” بنیادگرایانه و قشری از قرآن به کار آمده است! استفاده از روش “تأویل” شاید برای گروه نواندیشان دینی و اصلاح‌طلبان دولتی قدمی به پیش باشد، زیرا به آنها امکان می‌دهد که در برابر “قرائت” قرآنی آرمان پردازان اصولگرای دولتی، از امکان تأویل‌های خردگرایانه تر و مردم سالارانه تر از قرآن سخن بگویند اما همچنان که در مقاله ی “ابن میمون: فیلسوف دینی یا مبارز اجتماعی‌؟” نشان داده‌ام این روش با مه‌آلود کردنِ گفتمان سکولاریسم، راه را برای غلبه ی گفتمان‌های دینی بر جامعه هموار می‌کند و بنابراین اگر میدان بیابد از لحاظ اجتماعی‌گامی به پس خواهد بود. کسانی که امروزه می‌گویند برای مبارزه با تحجر اصولگرایان دولتی باید اندیشه ی نواندیشان دینی را تقویت کرد همان کسانی هستند که در آغاز انقلاب و بویژه پس از گروگانگیری سفارت آمریکا، از سرکوب خونین نیروهای لیبرال، ملی‌، پیشرو و چپِ مستقل دفاع کردند، زیرا “خط امام” را ضد امپریالیست و انقلابی می‌دانستند. آنها از شکست های خود هیچ درس عبرتی نگرفته‌اند و درنمی یابند که دفاع از حقوق دمکراتیک نواندیشان دینی به معنای سپر انداختن در برابر گفتمان های دینی آنها نیست. اگر آنها به جای دنباله روی تاکتیکی از نواندیشان دینی، بر مواضع عرف گرایانه و حقوق بشرگرایانه ی خود پای بفشرند، کل جامعه و از جمله نواندیشان دینی از نتایج استراتژیک آن برخوردار خواهند شد.

 

از راست: ویلهلم دیلتهی، فردریش اشلایرماخر، هانری کربن، لویی ماسینون

 

از پیشگویان دلفی تا تفسیرنویسان قرآن

واژه ی هرمنوتیک نخست در یونان باستان به کار رفت. ریشه ی آن دقیقاً روشن نیست ولی ‌ممکن است از نام هرمس، پیام آور و جارچی خدایان و ایزدِ بازرگانی، مکر، دزدی، مسافران و شیادان که همیشه صندل هایی بالدار با پا دارد، گرفته شده باشد. افلاطون در برخی ‌از “گفتگو‌های سقراط”به “هرمنوتیک” یعنی‌”کشف و شهود دینی” اشاره کرده آنرا با “صوفیا” یعنی‌”خرد” مقایسه می‌کند: شناخت دینی آن است که به پیام آوران، وحی یا بر زبان پیشگویان جاری شود و برخلاف خرد یا شناخت تحلیلی به ارزشیابی حقیقت در سخن کاری ندارد. به همین دلیل شعور شهودی از جهان برای دوستداران خرد دارای هیچ گونه ارزشی نیست. (4) استفاده از این روش شهودی را بویژه می توان نزد پیشگویان شهر دلفی در یونان باستان مشاهده کرد. هرودوت در تاریخ خود به تعبیر نادرست کراسوس پادشاه لیدیا به پیشگوئی زنان پیام خوان دلفی ‌اشاره کرده و دلیل پیروزی کوروش پادشاه پارس و ماد را بر او در این می داند که کراسوس منظور پیشگویان را از اشاره به “استر” یعنی‌کوروش که از مادر مادی و از پدر پارسی بود درنیافت و خود را برای مقابله با او آماده نکرد. پیشگویان دلفی ‌به کراسوس گفته بودند: “درنگ کن کراسوس / تا آن زمان که استری / پادشاه ماد شود. / آنگاه ای‌ لیدیایی ریزنقش! / بگریز به ریگزارهای رود هرموس / شتابان، شتابان / پیش از اینکه بزدلانه / رنگ از رخساره ات بپرد.” (5)

با وجود اینکه روایاتی درباره ی از میان بردن پوست نوشته ی اوستا کتاب مقدس اوستایی زردشتیان به دست اسکندر مقدونی موجود است، ولی ‌احتمالا اوستا تا دوره ی ساسانیان تنها به صورت شفاهی‌ وجود داشته و سینه به سینه نقل می‌شده و در این دوره است که به شکل مکتوب درآمده، و تفسیرهایی به نام “زند” به زبان پارسی ‌میانه با رسم الخطِ “پازند” بر آن نوشته شده است. قرآن، کتاب آسمانی مسلمانان مشتمل بر ۱۱۴ سوره است که در طول ۲۳ سال از زمان بعثت تا درگذشت محمد بر او نازل شده است. در زمان او، قاریان، سوره‌های قرآن را در سینه حفظ کرده و کاتبان آنها را بر پوست و استخوان دام یا برگ خرما ثبت می کردند. در دوره ی خلفای راشدین این محفوظات گردآوری شده، نسخه‌ ای یکپارچه با اِعراب به تلفظ قریشی از قرآن فراهم آمد. با پیدایش فرقه‌ها و نحله‌های گوناگون اسلامی، تفسیرهای دینی و عرفانی از قرآن در کنار تدوین و تولید “احادیث” نبوی و امامی گسترش یافت. باطنیان و در راس آنها اسماعیلیان که معنای “ظاهری” واژگان قرآنی را از معنای “باطنی” و نخستینِ آنها جدا می کردند، تفسیرهای خود از معانی ‌پنهانی ‌قرآن را “تأویل” نامیدند، زیرا “تأویل” در لغت به معنای “بازگردندن به جای اول” است. در همان سده‌ی دوازدهم میلادی که ابن میمون عالم یهودی در اندلس، مغرب و مصر در میان مسلمانان می زیست، تفسیرهای بسیاری از قرآن نوشته شده که برداشت های گوناگون مکتب های فکری اسلامی را از محتوای قرآن نشان می‌دهد. برای نمونه شش مفسر نامدار آن دوره در توضیح معنای آیه ی مشهور به “نور” از سوره ای به همین نام، به تعبیر‌های متفاوت می رسند. ترجمه ی این‌ آیه چنین است: “خدا نورِ  آسمان ها و زمین است. مثال نور او، چون چراغدانی است که در آن چراغی باشد و آن چراغ در شیشه‌ای و آن شیشه گویی ستاره ی درخشانی است که از روغن درخت پربرکت زیتونی که نه ‌شرقی و نه ‌غربی است افروخته شود. نزدیک است که روغن آن از درخشندگی پرتوافشانی کند بی‌آنکه آتشی به آن رسیده باشد. نوری بر روی نور است. خدا هر کس را که بخواهد به نور خویش هدایت می‌کند. خدا برای مردم این مثل ها را می زند. خدا همه چیز را می داند.”(6) در آیه ی فوق، عناصر استعاری گوناگونی چون نور، چراغ، چراغدان، شیشه، ستاره، درخت و روغن زیتون، جایگاهِ “نه ‌شرقی نه ‌غربی” و “نور علی نور” دیده می شود که هر یک نیاز به توضیح دارند، تفسیر “مشکات الانوار” از ابوالحامد غزالی‌که سنی شافعی و در واپسین سال های زندگی‌گراینده به تصوف است استعاره ی “نور” را نشانی‌ از “نور ایمان” می‌خواند، شهاب الدین سهروردی که اشراقی است “عقلِ سرخ”، ابوالفتح شهرستانی که گرایش اسماعیلی دارد “امامان اسماعیلی”، ابوالفتح رازی‌که شیعه جعفری است “دوازده امام”، ابوالقاسم زمخشری که از پیروان معتزله است “فطرت و خرد انسانی‌”، و تفسیر “کشف الاسرار” از رشیدالدین میبدی که سنیِ شافعی و از بزرگان تصوف است “”عشق” به حق”. (7)

 

کتاب ابن میمون

از انجیل شناسان سده های میانه تا فیلسوفان رمانتیک آلمان

در سده‌های میانه، هرمنوتیک شاخه‌ای از مطالعات توراتی و ‌انجیلی فیلسوفان مسیحی ‌چون سن اگوستین و سن اکویناس بود و از آنجا که لازمه ی این کار، بررسی زبان ها و فرهنگ های سرزمین دین های ابراهیمی می شد، هرمنوتیک به زبانشناسی و فرهنگ شناسی سرزمین های باستانی انجامید. با آغاز دوره ی اصلاحات دینی، و رشد اندیشه‌های مارتین لوتر، ضربه سنگین بر اقتدار و مرجعیت کلیسای کاتولیک وارد شد و زمینه‌های لازم برای گسترش تأویلات فردی مؤمنین از کتاب مقدس فراهم گشت. تا آغاز سده ی نوزدهم، هرمنوتیک تنها چون روشی برای مطالعات توراتی و ‌انجیلی و فرهنگ های باستان تلقی می شد ولی ‌با پیدایش فلسفه ی رمانتیک در آلمان تحت تاثیر نوشته‌های فریدریش اشلایرماخر Friedrich Schleiermacherو ویلهلم دیتلی Wilhelm Diltheyرشته هرمنوتیک از صورت یک روش به شکل یک بینش فلسفی شناخت شناسانه درآمد. شک در ماهیت عینی روش شناخت در علوم انسانی‌ از یک سو و تردید در جهانشمول بودن عقل تاریخی هگل و کانت به این دگرگونی کمک کرد. دانشمند پژوهشگر در علوم انسانی ‌خود بخشی از موضوع مورد بررسی‌ است و از این لحاظ نمی‌تواند چون دانشمند پژوهشگر در علوم طبیعی، بر عینیت داده‌ها و عقل تحلیلی متکی ‌باشد. به علاوه، الگویی که هگل و کانت برای پیدایش و تکامل عقل انسانی ‌در سیر تاریخ ترسیم کرده اند خصلتی تحمیلی دارد و به همه ‌فرهنگ ها و متن ها قابل انطباق نیست. برای بررسی ‌هر متن، باید متون همزمان و پیش از آن را در محدوده ی هر فرهنگ مشخص در نظر گرفت و همه را با تراضی یکسان نسنجید.

از کتاب “بودن و زمان” تا کتاب “اعتبار در تأویل”

مارتین هایدگر در سال ۱۹۲۷ با نوشتن کتاب “بودن و زمان” به رشته هرمنوتیک یا “تأویل” بعدی کاملا هستی شناسانه داد و خرد دکارتی را به عنوان شالوده ی فلسفی‌ عصر جدید به نقد کشید. از نظر هایدگر نه ‌جهان جدا از ظن ما عینیت مطلق دارد و نه ‌نقد ما بر چوبین بودن پای “عقل تحلیلی” می تواند تنها محدود به علوم انسانی‌ باشد. شناخت ما چه در قلمروی انسانی،‌ چه در حوزه طبیعی “شهودی” است نه‌”تحلیلی”، و قطعیت علمی توهمی بیش نیست. هر فرد در هر لحظه از شناخت خود از جهان، خود را به آن اضافه می‌کند و در نتیجه تنها می تواند به “تأویل” از جهان دست بزند نه ‌شناخت قطعی از آن. بودن انسان در جهان همیشه در زمان ‌مکان مشخص است، حالتی‌ که هایدگر آنرا با اصطلاح آلمانی  ”دازاین”(Dasein) مشخص می‌کند که در لغت به معنای “آنجا بودن” (da-sein)  است. هایدگر در نیم سده‌ای که پس از انتشار کتاب “بودن و زمان” زندگی‌کرد دیگر به موضوع هرمنوتیک بازنگشت ولی ‌دنباله ی کار او را شاگردش هانس‌گئورگ گادامر با انتشار کتاب “حقیقت و روش” در سال ۱۹۶۰ پی گرفت. گادامر باور دارد که ما در زبان زندگی‌ می‌کنیم و در نتیجه در یک پژوهش علمی هیچگاه نمی توانیم از سنت هایی که زبان و اندیشه ی ما را شکل می‌دهد جدا شده به داده هایی کاملا عینی و بدون ارزش داوری برسیم. انسان به جای این که به دنبال عینیت دست نایافتنی بگردد بهتر است به موقعیت خود گردن گذاشته و بپذیرد که پیش از اینکه او به “متن” شکل دهد، “متن” به او شکل می‌دهد.

در نیم سده‌ی گذشته، بحث هرمنوتیک در برخورد به نظریات گادامر شکل گرفته است. متفکر ایتالیایی امیلیو بتی در سال ۱۹۶۴ با انتشار کتاب “نظریه ی تأویل” می کوشد تا از بعد هستی شناسانه ای که هایدگر به رشته هرمنوتیک داده فاصله گرفته تا به بعد شناخت شناسانه ی فیلسوفان رمانتیک آلمانی ‌برگردد. از نظر او، “سخن” و “متن”، نمودار عینیت یافته ی نیات انسانی ‌هستند، و تأویل کننده تنها باید در آنها زندگی‌ دوباره بدمد. در این راستا، برداشت های فردی تأویل کننده در برابر برداشت های فردی صاحب اثر قرار می‌گیرد، اما او باید بکوشد تا برای رسیدن به تنها معنای حقیقی متن بر برداشت های شخصی‌ خود لگام زند. همانند بتی، متفکر آمریکایی اریک دونالد هرش (Eric Donald Hirsch) که کتاب خود “اعتبار در تأویل” را در سال ۱۹۶۷ منتشر کرده، نسبی گرایی شناخت شناسانه ی گادامر را به نقد می‌کشد. بدون مفهوم “اعتبار” و “سندیت” هیچ تأویلی بر تأویل دیگر رجحان نخواهد داشت و لاجرم “شناخت” و “عینیت” در قلمروی هرمنوتیک میسر نخواهد بود. اما “شناخت” و “عینیت پذیری” دقیقاً مشخصه هایی هستند که “علوم انسانی‌” را علمی می سازند حتا اگر این علوم بر “تأویل” استوار باشند و نه ‌”توضیح” و “تحلیل”. فیلسوف آلمانی‌ یورگن هابرماس (Jurgen Habermas) نیز دلواپس نسبی گرایی هستی شناسانه ی نهفته در نظریه ی تأویلِ گادامر است، اگر چه در انتقاد بر گادامر با بتی و هرش هم جهت نیست. به باور هابرماس، گادامر وزنه ی سنگینی‌ به مرجعیت “سنت” می‌دهد و جایی برای “اندیشه ی انتقادی” نمی‌گذارد. برای رفع این مشکل، هابرماس پیشنهاد روش شناسانه ی بتی و هرش را برای اعتبار بخشیدن به تأویل کافی ‌نمی داند. او در جستجوی اصول “خرد ارتباطاتی” مبتنی ‌بر یک نظریه ی انتقادی از جامعه است که ما از طریق آن بتوانیم گفتمان های اخلاقی و سیاسی خود را پیش ببریم. (8)

 

از راست: مارتین هایدگر، یورگن هابرماس، اریک دونالد هرش، هانس گئورگ گادامر

ابن میمون و خشونت

همچنانکه در مقاله ی “ابن میمون: فیلسوف دینی یا مبارز اجتماعی‌؟” نوشته ا‌‌‌م ابن میمون نه‌ می‌خواست و نه ‌می‌توانست که احکام خشونتبار مربوط به کفر و ارتداد، سنگسار، برده داری، زن ستیزی و خداسالاری در تورات و تلمود را نفی یا نقد کند، زیرا او “تورات” را “بی‌زمان” می‌ دانست و “زمان ناپذیری تورات” نهمین اصل از “اصول سیزده گانه ی ایمانی” است که او در تفسیر خود بر تلمود ذکر کرده و آنها را اصول دین یهودیت می‌شمارد.(9) او همچنین در فهرستی که از “۶۱۳ فرمان” تورات گرد آورده از جمله می‌نویسد:”۵۸۰: به فرمان های تورات یا توضیح شفاهی‌ آنها چیزی اضافه نکنید. ۵۸۱: از فرمان های تورات، قسماً یا تماما، چیزی کم نکنید.”(10) او خود در سرتاسر سه‌ بخش کتاب “راهنمای سرگشتگان” از همین دستور العمل پیروی کرده، چنانکه در پیشگفتار بر بخش سوم آن می‌نویسد: “اندیشه ی درست و کمک خدائی، روش مناسب را به من آموخته است یعنی ‌روشی که به گفته ی حزقیالِ نبی، کسانی که تأویل مرا می خوانند باور کنند که من هیچ چیز به محتوای متن نیفزوده ام بلکه فقط آنرا از یک زبان به زبان دیگر برگردانده ام.” برای نمونه کافی ست به چند فصل از بخش سوم “راهنمای سرگشتگان” نگاه کنیم. “III – ۵۹: همه ‌مشرکان را باید نابود کرد. ۶۷: باید همه‌ جادوگران را کشت. ۶۹: اگر گناهکاران و بدکاران به شما پناه آورند نباید به آنها کوچکترین رحمی بکنید. ۷۰: دیه ی یک برده ی مقتول در همه موارد به اندازه ی نصف یک مرد آزاد است. ۷۱: اگر شخص مضروبی که در حال مرگ است بگوید شخص ضارب را می‌بخشم نباید از حرفش پیروی کرد و باید ضارب را کشت. ۷۱: حکم اعدام برای شرک و بت پرستی، زنا با محارم، قتل یا اعمالی‌که به جنایت بینجامد. پیغمبران کاذب، سالمندان یاغی و پسران نافرمان باید کشته شوند. ۷۱: احکام تورات را نمی‌توان تغییر داد مگر این که “دیوان قاضیان” (سنهدرین) بر آن استثنا بگذارد. هر کس حکم این دیوان را نپذیرد باید کشته شود. (۱۱)

دیوان عالی قضات یهودی که از ۷۱ عضو تشکیل می شد در سال ۳۵۷ میلادی تحت فشار رومیان از میان رفت و دیگر احیا نشد. ابن میمون در سده ی ۱۲ میلادی به هم کیشان خود پیشنهاد تشکیل مجدد آن را می داد و امروزه یهودیان ارتدکس در کشور اسرائیل می خواهند آن را عملی کنند. آیا هدف ابن میمون از پیشنهاد تشکیل مجدد این دیوان این بود که او می‌خواست از راستای این مجاری شرعی، مجازات‌های خشونتبار و غیر انسانی ‌فقه کلیمی را کاهش داده یا ملغی کند؟ پاسخ مسلماً منفی ‌است زیرا همانگونه که شیریندخت دقیقیان در شرح خود بر “راهنمای سرگشتگان” به نقل از ابن میمون آورده “منهیات” توراتی و مجازات های ناشی ‌از آن برای آن وضع شده‌اند تا بندگان خدا را بترسانند و به فرمانبرداری از او بکشانند.(۱۲ ) با این همه، نویسنده هنگامی که به پیشنهاد ابن میمون برای احیای “سنهدرین” می پردازد می‌خواهد چنین القا کند که هدف ابن میمون از این طرح، کاهش یا الغای مجازات های غیر انسانی ‌بوده است. برای نمونه در صفحه ی ۶۲ از بخش انگلیسی شرح خود پس از اینکه به اختیارات سنهدرین می پردازد می‌نویسد: “جامعه ی یهودی اولین گروهی بود که در تاریخ بشر، قانوناً و عملاً چنین مجازات هایی را لغو کرد.” او برای الغای بهتر این نکته به آوردن نقل قول هایی از چند عالم ربانی یهودی علیه خونریزی و اعدام دست می زند و از جمله این سخن مشهور ابن میمون را از کتاب “فرمان ها”ی او می‌آورد که: “بهتر است که هزار فرد گناهکار را آزاد کرد تا یک فرد بیگناه را کشت”. (۱۳) این که یهودیان به عنوان یک قوم در برابر مجازات‌های غیر‌انسانی ‌توراتی مانند سنگسار در طول تاریخ چه کرده‌ اند موضوعی نیست که لزوماً مواضع ابن میمون را در این باره روشن کند. اگر ابن میمون به راستی قصد القای مجازات های توراتی را داشته بهتر بود که شواهد نظری و عملی آن دقیقاً ذکر می شد نه ‌این که تنها یک سخن از او نقل شود که از قاضیان می‌خواهد در صدور احکام اعدام، احتیاط کنند. گفته ی ابن میمون، هشداری حکیمانه است ولی‌هیچ یک از آن احکام خشونت بار اعدام را لغو نمی کند. من خواننده را به خواندن اسفار “لاویان” و “تثنیه” از تورات دعوت می‌کنم تا خود مستقیماً احکام اعدام و سنگسار را بخواند. همچنین به آنهائی که می خواهند وانمود سازند که کتاب “تلمود” این فرمان های سنگین توراتی را کاهش داده پیشنهاد می‌کنم تا متن انگلیسی آن را از سامانه ی “Sacred Texts”   مستقیماً بخوانند تا دریابند که مجازات‌های تلمود در بسیاری موارد وحشیانه تر و جنون آمیزتر از فرمان های تورات است. برای نمونه من تنها به چند فرمان از همان فهرست “۶۱۳ فرمان های تورات” که ابن میمون  تنظیم کرده اشاره می‌کنم: “۳۳: شهری که مشرک و بت پرست می شود باید سوخت. ۳۴: اجازه ی ساختن مجدد آن شهر را نباید داد. ۴۱: از متهم کردن یک فرد مشرک و بت پرست به جنایت خودداری نکنید حتا اگر این اتهام نادرست باشد. ۵۱۴: برده ی کنعانی باید تا پایان عمر برای ارباب یهودی خود کار کند مگر این که از عضوی ناقص شود. ۵۴۵: دادگاه باید حکم سنگسار را اجرا کند. ۵۴۶: دادگاه باید حکم اعدام از طریق سوزاندن را اجرا کند. ۵۴۷: دادگاه باید حکم اعدام از طریق شمشیر را اجرا کند. ۵۴۸: دادگاه باید حکم اعدام از طریق خفه کردن را اجرا کند. ۵۴۹: دادگاه باید اجساد کسانی ‌را که به دلیل کفر یا شرک سنگسار کرده پس از مرگ به دار آویزد. ۵۲۵: دادگاه نباید اجازه دهد که جادوگران زنده بمانند. (۱۴)

جالب این است که شیریندخت دقیقیان خود اذعان می‌کند که ابن میمون مجازات‌های توراتی و تلمودی از جمله سنگسار را تأیید می‌کند (۱۵)، و با این وجود در پیشگفتار خود بنیادگرایان دینی را که به تأویلاتی “قشری و خشونت بار” از کتاب های دینی دست می زنند مورد ملامت قرار می‌دهد. (۱۶) او فراموش می‌کند که پایه ی تاریخی فقهی احکام قصاص و دیه که امروزه از سوی قاضیان ولایت فقیه در میهن ما اجرا می شود همان احکام توراتی است که ابن میمون آنها را در هشتصد سال پیش تنظیم و طبقه بندی کرده است. او نه ‌تنها چهره ی خشونت بار ابن میمون  به عنوان یک فقیه قرون وسطایی را در پرده‌ای از ابهام و توجیه پوشانده، بلکه جنبه ی علمی فلسفی دینی او را نیز بیش از آنچه هست بزرگ کرده و مدعی است که ابن میمون  ”شناخت” را بر “باور” ارجح دانسته است (۱۷)، و قصد پر کردن شکاف میان علم و دین را داشته است. (۱۸) اگر منظور از “علم”، منطق اسکولاستیک ارسطویی باشد که اروپا تنها با انتقاد از آن توانست به عصر روشنگری برسد، می توان این ادعا را پذیرفت ولی‌این توهم که موسی ‌ ابن میمون  شناخت علمی‌ را بر ایمان دینی ترجیح می‌داده با حقیقت وفق نمی دهد. اینها همه ناشی ‌از توهمات آرمانی نویسنده است که بدون توجه به شرایط تاریخی‌ و اجتماعی دست به تأویلی نابهنگام از یک متن یک سوم نیمه ‌فلسفی ‌دو سوم یکجا‌ فقهی دست زده بدون این که برای این تأویلات بی ‌اعتبار خود سندی ارائه دهد. آنچه که نویسنده در پایان شرح خود به نقل از فیلسوف اتریشی ‌اسرائیلی مارتین بوبر (Martin Buber)، یک “روشنگری ابن میمونی” می‌خواند که قوم یهود را از رعب و وحشت قرون وسطی رهانید (۱۹) به باور من تنها یک فلسفه ی قرون وسطایی دینی بود که رگه هایی از خردگرایی در خود داشت، و باید چند سده‌ای از پیدایش آن می‌گذشت تا فلسفه بتواند به دست خردگرایانی چون رنه دکارت و بندیکت اسپینوزا و تجربه گرایانی چون فرانسیس بیکن و جان لاک به عصر روشنگری پا گذارد.

آوریل ۲۰۱۲

پانویس ها:

۱ـ مقاله ی “آزادی بیان: تفسیری بر یک شعر” از کتاب مجید نفیسی: “من خود ایران هستم و سی‌‌‌پنج مقاله ی دیگر” تورنتو، نشر افرا ‌پگاه ۲۰۰۶.

2. Eric Donald Hirsch, “Validity in Interpretation”, Yale University Press, 1967.

۳ ـ رجوع کنید به مقاله ی من “نیما و هدایت در آینه ی مدرنیسم” که در اوت 1998 نوشتم و در چند مجله در بیرون و درون کشور و همچنین در کتاب “من خود ایران هستم و سی‌‌‌پنج مقاله ی دیگر” چاپ شده. این مقاله یکی از نخستین مقالاتی ست که به زبان فارسی نسبی گراییِ پسانوگرایان را نقد کرده است.

۴ ـ از درآمد

“Heremeneutics”, Stanford University Encyclopedia of Philosophy,در اینترنت.

۵ـ “The History of Herodotus” The Internet Classics Archive,  در اینترنت. ترجمه ی آن به فارسی از خود من است و نخستین بار آنرا در شعر “کورش در آینه” منتشر شده در نشریه شهروند نقل کرده ام.

  ۶  ـ قرآن کریم، سوره ی نور، آیه ی ۳۴، ترجمه ی هوشنگ آبان، تهران، نشر فرناس، ۱۳۸۵.

7. “Sufi Hermeneutics: The Quran Commentary of Rashid Al-Din Maybudi, by Annabel Keeler, London, Oxford University Press, 2006.

۸ـ از درآمد “heremeneutics”  در دانشنامه ی فلسفه ی دانشگاه استنفورد در اینترنت.

۹ـ  “Commentary on the Mishnah” by Maimonides, chapter 10, از درآمد “Maimonides”، ویکیپدیا، در اینترنت.

۱۰ ـ درآمد “613 Commandments”، ویکیپدیا، در اینترنت.

11. “The Guide for the Perplexed” by Moses Mainmoides, translated by M. Friedlunder, Part III, 1903

از سامانه ی  ”Sacred Texts”   در اینترنت.

۱۲ ـ”راهنمای سرگشتگان”، ابن میمون، شرح و ترجمه از شیریندخت دقیقیان، جلد اول بخش انگلیسی، صفحه ی ۳۸، لس آنجلس، بنیاد ایرانی‌”هارامبام”، ۲۰۱۱.

۱۳ ـ همان جا، جلد اول، بخش انگلیسی، صفحه ی ۶۲.

۱۴ـ درآمد “613 Commandments”، ویکیپدیا، در اینترنت.

۱۵ ـ شرح بر “راهنما”ی ابن میمون، جلد اول، بخش انگلیسی، صفحه ی ۶۱.

۱۶ ـ همانجا، جلد اول، پیشگفتار فارسی، صفحه ی ۴۰.

۱۷ـ همانجا، جلد اول، بخش انگلیسی، صفحه ی ۲۱.

۱۸ـ همان جا، صفحه ی ۲۳.

۱۹ ـ همانجا، صفحه ی ۱۰۴.

3 Comments

  1. Shirindokht Daghighian 

نفیسی نوشته:
جالب این است که شیریندخت دقیقیان خود اذعان می‌کند که ابن میمون مجازات‌های توراتی و تلمودی از جمله سنگسار را تأیید می‌کند (۱۵)

سپس مرجع آورده:
۱ـ شرح بر “راهنما”ی ابن میمون، جلد اول، بخش انگلیسی، صفحه ی ۶۱5

هم نسبت گفته ها نادرست است و هم در صفحه ای که نشانی داده شده نه تنها این جمله ها به چشم نمی خورد، بلکه موضوع بررسی شده به کلی متفاوت است. در چند صفحه پیش از آن نظر ابن میمون دربارهء تجدید نظر احکام اعدام و سنگسار توسط حکیمان تلمودی آمده که آن نیز به کلی خلاف مفاد این ادعا است. کسانی که کتاب را در دست دارند،لطفا مراجعه فرمایند . نقدی که جعل نقل قول می کند، ارزش پاسخ ندارد. شیرین دخت دقیقیان

خوانندگان محترم جرس می توانند به این نوشته ها رجوع فرمایند:

پاسخ شیرین دخت دقیقیان به مجید نفیسی
http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/36291/

مصاحبهء جرس با شیرین دخت دقیقیان
http://www.rahesabz.net/story/49761/

دکتر اسفندیار طبری دربارهء انتشار”راهنمای سرگشتگان” ( دلالت الحائرین)
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/36370/

  1. kazem Randjbar 

لوئی ماسینیون و هانری کربن در درجه اول مامور سازمان اطلاعاتی فرانسه بودند . آنها اسلام شناسی را وسیله نفوذ در کشور های اسلامی قرار اده بودند . اگر میخواهید زندگی واقعی او را بشناسید ، که چرا اسلام شناس شد ، چرا هانری کربن را تربیت کرد ، همین لوئی ماسینیون همرزم لورنس عربی جاسوس معروف انگلیس در جنگ اول بود و در اکتبر 1917 دوش بدوش لورنس عربی بعد از شکست امپراطوری عثمانی وارد ارشلیم شد . خود لوئی ماسنیون مسیحی و درجه کشیشی دارد ولی بروز نمیداد . آقای علی شریعتی اسلام شناس دست پروده این شخص است . در دنیای استعمار از این اسلام شناسان که درد اسلام دارند وا زیاد داریم . لوئی ماسینیون کتابی در باره سلمان فارسی به زبان فرانسه نوشته است ، آقای علی شریعتی هم آنرا ترجمه کرده است!!! ملت چقدر بدبخت و دور از واقعیت باشد که یک خارجی در باره سلمان فارسی کتاب بنویسد ، ویکی ایرانی هم نوشته آن خارجی را نشخوار بکند. علی شریعتی اگر شعور داشت در باره دموکراسی فرانسه کتاب ترجمه می کرد نه در باره سمان فارسی آنهم از نوشته یک مامور اطلاعاتی خارجی . اگر میخواهید زندگی این فرد اطلاعاتی فرانسه را بشناسید به زبان انگلیسی به این آدرس مراجعه بکنید : http://en.wikipedia.org/wiki/Louis_Massignon

  1. هایده ترابی 

به کامنت گذار آقای رنجبر
چه اشکالی دارد که یک خارجی کتابی در باره سلمان فارسی و یا هر موضوع دیگری مربوط به ایران بنویسد؟ مورد اطلاعاتی بودن نویسنده را بگذاریم کنار، صرف خارجی بودن نویسنده و ایرانی بودن موضوع را مد نظر داشته باشیم. مشکل در چیست؟ اگر یک پژوهشگر ایرانی کتابی درباره ی فلان شخصیت تاریخی اروپائی یا تاریخ مسیحیت در اروپا بنویسد چه؟ آیا باید به او و مترجمش لعنت فرستاد؟
یک “ملت” چقدر باید “بدبخت و دور از واقعیت” باشد که گوشش بدهکار چنین احکام کلی و پیشداوریهای گمراه کننده شود


 

 

امیدوارم لذت ببرید

شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه بخونید :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
» او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! »
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
» مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! »
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت

 

مریدان گفتند:یاشیخ چیست حکمت دست زدن به عورت 3دختر نوجوان در استخر توسط فرستاده ایران در بلاد رونالدو؟


شیخ فرمود:بی شک سوء تفاهمی باشد به لحاظ اختلاف فرهنگی!ما ایمان داریم اینگونه نبوده دلیل آن نیز حدیث مولایم ابوالالت خشتکی باشد

که میفرماید:»الیَد و فی تماس المهره یتواجب التحرک

«یعنی:»دست به مهره كه بزني بايد ادامه بدهي»(اصطلاحي در بازي تخته نرد و شطرنج)


پس از ما نباشد آنکه دستی بمالد و عملی را به انجام نرساند!


آنگاه مریدان خشتک خویش بدریدند و سامبا کنان به سوی سفارت برزیل بشتافتند و پارچه ها بنبشتند:

آلت ما دست ماست و دست ما عین آلت ماست…

برزیل حیا کن سفیر ما رو رها کن…

و اینگونه ما حتی بدون خواندن نماز شب 3 بر 0 برزیل را شکست دادیم!!!

جهت تفریح

 

امروز رفتم از دستگاه خودپرداز پول بگیرم مبلغ رو زدم ۵۰۰۰۰ تومان.
یه ده هزار تومنی داد! سه تا پنج هزار تومنی داد!
پنج تا دو هزار تومن داد! پونزده تا هزاری!
یه لحظه دلم واسه دستگاه سوخت،نزدیک بود پولو برگردونم تو دستگاه!
طفلی خودشو کشت ۵۰ تومن منو جور کرد!

☺*****************☺

نمونه سوالهای رایج توی همه ی خونه ها
این تلویزیون بی صاحاب واسه کی روشنه ؟
چی از جون این یخچال بدبخت میخوای ؟
کی لامپ دستشویی رو روشن گذاشته ؟
کی دمپایی دستشویی رو خیس کرده ؟
این موقع شب با کی حرف میزنی ؟
چشمات در نیومد پای این کامپیوترِ کوفتی ؟
کی غذای منو خورده ؟
☺*****************☺

شونه آدم که هیچی 
شونه تخم مرغم پیدا نمیشه سرمونو بذاریم روش یه دل سیر گریه کنیم !
☺*****************☺

آقا یه دقه وایسید !!! یه سوال ! مرد و مردونه ! بالا غیرتن
چرا وقتی اس ام اس خالی میفرستیم ، انگلیسی حساب می کنن ؟؟؟

☺*****************☺

سلامتی خانم هایی که میخوان پارک دوبل کنن
روسری لیز میخوره ، شال میافته از سرشون
دکمه مانتو باز میشه ، دستشون میخوره به برف پاک کن
اشتباهی میزنن تو دنده چهار به جای دنده عقب
آخر سر هم خاموش میکنن !

☺*****************☺

تا حالا دقت کردین
وقتی یه نفر شمارو دعوت به دیدن یه فیلمی که قبلا خودش دیده میکنه
تو مدت فیلم یه جوری نگاتون میکنه که انگار خودش فیلمو ساخته؟!!!
☺*****************☺

یکی از بدترین لحظه های زندگی وقتیه که فیلم رقصیدنت رو توی جمع نگاه می کنی
☺*****************☺

کاربردی ترین چیزی که من از کتاب علوم دوران مدرسه یاد گرفتم اینه که
وقتی در ترشی یا مربا باز نمیشه, بگیرمش زیر آب گرم گرم!
☺*****************☺

چه لحظه باشکوهی بود اون لحظه..!
وقتی معلم میبردمون پا ی تخته ازمون درس بپرسه وسطش زنگ می خورد..!
☺*****************☺

یه اغذیه فروشی نزدیک ما هست ، ساعت دو تا دو و نیم می بنده میره برای ناهار !

کور شم اگه دروغ گفته باشم! 
☺*****************☺

شش ماه به دوستت مهربونی میکنی ، خوبی باهاش ، هر کاری میگه میکنی

که بفهمونی دوستش داری …

دو روز که اعصاب نداری ، میگه: حالا شناختمت
☺*****************☺

اینقده بدم میاد وقتی دارم روی آهنگ میخونم خوانندهه اشتباه میخونه !

☺*****************☺

امروز در بازار غیر رسمی هر اونس چاغاله بادوم هجده هزار تومان معامله شد 
☺*****************☺

لازم دونستم تاکید کنم که بهترین شغل داشتن بابای پولداره

☺*****************☺

تا حالا دقت کردین همیشه دَنده ماشین خوب جا می خوره به جز وقتی که یه پسر شاهد کار شماست
☺*****************☺

نمی دونم همه پیرزنا مثل برف پاک کن میرقصن ؟؟؟ یا مادر بزرگ من اینجوریه فقط ؟
☺*****************☺

دقت کردین !؟

الان شما اگه همینطوری بیکار هم نشسته باشید تو خونه

از نظر پدر و مادرتون، بچه همسایه یا بچه فامیل بهتر از شما بیکار میشینه

☺*****************☺

یارو توی کوه داشته قدم میزده یه زمرد پیدا کرده به وزن یازده و نیم کیلوگرم

اونوخ من یه بیست و پنج تومنی توی خیابون دیدم خم شدم وردارم خـِشتـَکم جر خورد

☺*****************☺

دقت کردین اگه انگشتت با تبر قطع شه، دردش کمتره تا اینکه با کاغذ بریده بشه؟؟

☺*****************☺

یکی از چالش های بزرگی که در کودکی فرا روی ِ من بودُ باهاش درگیر بودم

این بود که چه جوری “فریبرز عرب‌نیا” و “ابوالفضل پور‌عرب” رُ از هم تفکیک کنم!!!

☺*****************☺

– اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند، کافیه یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه عالم میفهمن
☺*****************☺

موقع فوتبال نگاه کردن هشتاد دقیقه میشینی چش تو چش تلویزیون هیچ اتفاقی نمی افته، یه دقیقه میری دستشویی، میای میبینی بازی دو دو تموم شده

☺*****************☺

اگه میخوای همه افراد فامیلتونو از دخترخالت گرفته تا نوه عموتو با هم تو یه روز ببینی، پاشو همین الان دستِ دوس دختر یا دوس پسرتو بگیر، با هم برید بیرون یه دوری بزنید
☺*****************☺

 

 

 

افسانه بمب اتمی ایران و ریاکاری امپریالیسم، صهیونیسم و اپوزیسیون خودفروخته ایران

در ماه آوریل 2012 مذاکراتی در مسئله حق مسلم ایران در غنی سازی اورانیوم، در استانبول صورت گرفته است، که ادامه آن در بغداد است. ایران توانست محل برگذاری این نشست را، از استانبول در ترکیه به بغداد در عراق منتقل کند. این اقدام ایران تودهنی محکمی به دولت ارتجاعی ترکیه بود، که به بلندگوی امپریالیستها و صهیونیستها و عربستان سعودی در منطقه بدل شده است و نقش بسیار خرابکارانه ای در برهم زدن ثبات منطقه ایفاء می کند. ترکیه نه تنها به عنوان کشوری متجاوز قبرس را در اشغال خود دارد، در اوضاع داخلی سوریه دخالت نموده و مزدور به آنجا اعزام کرده و بر ضد ایران در خدمت منافع امپریالیست آمریکا، پایگاههای ضد موشک در کشورش مستقر می سازد.

در قبل از برگذاری این نشست، طبیعتا دستگاههای تبلیغاتی امپریالیستها و صهیونیستها به کار افتادند، تا با شانتاژ و تهدید به جنگ و اقدام به بمباران و کشتار مردم ایران و تحریم وطن ما، برخلاف منشور سازمان ملل متحد، با دست پر و بالا و از موضع قویتر، در این کنفرانس شرکت کنند تا حقوق مسلم مردم ایران را پایمال نمایند و خواستهای غیر قانونی خویش، از جمله پذیرش قرارداد الحاقی منع گسترش سلاح های هسته ای و تعلیق غنی سازی اورانیوم را به ایران تحمیل نمایند.

از زمان خیانت محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران و تیم مذاکره کننده وی، که بر خلاف آمال ملی مردم میهن ما، به تعلیق غنی سازی اورانیوم در ایران در جهت نیات شوم امپریالیستها به مدت دو سال تن در داد و به زیر قرار داد استعماری الحاقی(پروتکل الحاقی) امضاء گذارد، این نخستین بار است که بحث در این موارد، مجددا طرح می شود و باید قبل از اظهار نظر قطعی، منتظر نتایج این مذاکرات بود و دید که آیا نمایندگان فعلی ایران در مذاکره به همان راه خیانت ملی خاتمی می روند و یا در مقابل زورگوئی امپریالیستها مقاومت می کنند و از حقوق مسلم کشور مردم ایران، صرفنظر از نوع حکومت حاکم، دفاع خواهند کرد.

از همان تاریخ که ایران برای تحققِ حقوق قانونی خویش، اقدام کرد، سیل دروغ و دغل و اتهام و ریاکاری امپریالیستها، علیه حقوق قانونی و ملی مردم ایران شروع شد. در این ریاکاری و جعل و تحریف امپریالیستها، بخشی از اپوزیسیون خودفروخته ایران، که مخالف حقوق کشور خودش است، شرکت فعال داشت و دارد و در خدمت امپریالیستها در مورد بمب اتمی دروغین ایران به پخش اکاذیب در خارج کشور مشغول است. این اپوزیسیون خواستار آن است که ایران علیرغم اینکه قرارداد منع گسترش سلاحهای هسته ای را امضاء کرده است به زورگوئی امپریالیسم و صهیونیسم تمکین کند. آنها تماما در یک جبهه واحد، اعم از چپ افراطی تا راست افراطی قرار گرفته و بر ضد منافع آتی و آنی مردم ایران فعالند، و هر روز از جیب بغلشان اسناد جدیدی بر ضد مصالح ایران بدر می آورند. این اپوزیسیون خودفروخته هر روز شما را از لولوی بمب اتمی ملاها و خطر جنگ جهانی می ترساند. این اپوزیسیون خودفروخته از بمبهای امپریالیستها وصهیونیستهای جنگ افروز و اشغالگر و جنایتکار ترسی ندارد، گویا که امپریالیستها خردگرا هستند و حرفها و تهدیدهایشان باد هواست و هدفشان از تهدیدات استفاده از بمب اتمی نیست. این ملاها بوده اند که در هیروشیما و ناکازاکی بمب اتمی پرتاب کرده اند و یا گلوله های آلوده به اورانیوم رقیق شده را، در تجاوز به یوگسلاوی و عراق و افغانستان بکار گرفته اند. حال ببینید که این اپوزیسیون خودفروخته ایرانی که خودش را پشت بمب اتمی موهومی آخوندها پنهان کرده است با سایر امپریالیستها و تبلیغات آنها چه همخوانی هائی داشته است.  این صورت همخوانی امپریالیستها با اپوزیسیون خودفروخته ایران است:

در سال 1993 بنیامین نتانیاهو مدعی شد ایران در سه تا پنج سال آینده دارای تسلیحات هسته ای خواهد بود.

در سال 1995 روزنامه نیویورک تایمز از قول منابع اسرائیلی و آمریکائی نقل کرد که ایران بمب اتمی را تا سال 2000 بدست خواهد آورد.

در سال 1998 آقای دونالد رامزفلد دروغگوی جنگ عراق و همدست صدام حسین در کشتار ایرانی ها توسط گاز سمی، برای ایجاد رعب و فضای وحشت، به کنگره آمریکا اطلاع داد، که در سال 2003 یک موشک قاره پیمای ایران می تواند خاک آمریکا را هدف قرار دهد.

در سال 2003 مجله اشپیگل آلمان گزارش داد، ایران آشکارا در آستانه ساختن بمب اتم قرار دارد.

کار به این جعلیات از جانب کسانی که ایران را به «راست آزمائی» دعوت می کنند، خاتمه نیافت. یک خانم مفسر تلویزیون آمریکا، بنام ان کلتر Ann Coulter درخواست کرد: «ما باید به رقابت در خایه مالی ملی خاتمه دهیم و سوریه را با بمباران به عصر حجر برانیم و بعدش برای همیشه ایران را خلع سلاح کنیم. (3 ماه مه 2012 کلنر اشتات آنسایگه).

در همان روزنامه می آید: «نامزد ریاست جمهوری آمریکا جان مک کین در سال 2007 در یک گرد همآئی حزبی هواداران جمهوریخوهان با خوشحالی سرود زیر را می سرود: «بمب، بمب، بمب بر ایران»- بگذارید ایران را سرانجام بمباران کنیم. و رقیب انتخاباتی اوباما، آقای میت رامنی که مردم ایران را «ملتی با تمایل کشتار جمعی» و «بزرگترین تهدید از زمان نازی ها و شوروی می داند» در 5 ماه مارس 2012 اعلام کرد: «یا آیت ﷲ ها پیام ما را می فهمند و یا ما به آنها درسهائی از قاطعیت آمریکائی می دهیم.»

اینها جعلیات وتهدیداتی است که این تاریخ نویسان امپریالیستی در رسانه های گروهی توزیع می کنند و ایرانی های خودفروخته نیز آنها را تائید می نمایند.

حال شما بیکباره با تغییر لحن امپریالیستها و صهیونیستها مواجه می شوید که چگونه از «ملاهای وحشی» و «غیر قابل محاسبه» و «جنگ افروز» و  «دیوانه»، با توجه به شکل و شتابِ پیشرفت مذاکرات در استانبول و بغداد، و با توجه به بحران مالی جهانی که گریبان آنها را گرفته است، آدمهای «خردگرا»، «عاقل»، «توانمند در درک منافع ملی» می سازند. دیگر بمبهای «وحشتناک آخوندها» نه تنها وحشتناک نیست، اساسا بمبی در کار نبوده و نیست تا وحشتناک باشد. تمام گزارشات آژانس جهانی انرژی هسته ای در وین، که مرتب اسرار بمب اتمی ایران را فاش می ساخت و در اختیار رسانه های گروهی جهانی قرار می داد، بیکباره فاقد اعتبار بوده و همه این اظهارات بر اساس حدسیات بوده است. شما شاهد هستید که دیگر از آن سخنان پر طمطراق و انبارهای بمبهای اتمیِ هزار کیلوئی ایران، که گویا امنیت جهان سراسر امن وامان را، به خطر انداخته است، خبری نیست. بیچاره آن اپوزیسیون خودفروخته ایران که همه را از بمب اتمی آخوندها می ترسانید، حالا چه خاکی به سر کند. این اپوزیسیون خودفروخته چه سرنوشت غم انگیزی پیدا کرده است. از سال 1993 تا سال  2012 حدود 19 سال می گذرد. با محاسبه امپریالیستها ایران باید هم اکنون صدها بمب اتمی داشته باشد، که در زیر کوه ها و در داخل جنگلها آنها را مخفی کرده است. ولی این باستانشناسان امپریالیست هر چه بیشتر می گردند، کمتر می یابند. بیچاره اپوزیسیون خودفروخته ایران که اسیر دست این عده شده و مانند بزاخوش بدنبال تبلیغات آنها بر خلاف مصالح و منافع ملی ایران راه افتاده است. روشن است که این اپوزیسیون اکنون تلاش می کند بی سر و صدا از کنار این خیانت ملی فرار کند. 

حال این شما و این هم نظریات منابع امپریالیستی که تغییر لحن داده اند:

«ژنرال مارتین دمپسی رئیس نیروهای آمریکا» قبول ندارد، که ایران بمب اتم دارد. وی در ماه فوریه 2012 اعلام کرد: «ما معتقدیم ایران یک بازیگر خردگراست و تصمیم نگرفته است تسلیحات اتمی بسازد».

حتی رئیس پیشین موساد مائیر داگان تاکید می کند که «احمدی نژاد در مسئله هسته ای خردگرایانه عمل می کند. ایران را در حال حاضر بمباران کردن، احمقانه ترین نظری است که تا کنون شنیده ام.»

آقای توتن هوفر که یک سیاستمدار دست راستی آلمانی است، پس از بازدید از ایران و پژوهش در مسئله اتمی نوشت: «برای ایران تسلیحات هسته ای در واقع معنائی ندارد». وی که در ایران با یکی از مخالفین حکومت که در جنبش 22 خرداد شرکت داشته است صحبت می کند، در مورد مسئله هسته ای می نویسد: «در مسئله هسته ای وی مانند همه ایرانی ها که ما با آنها دیدار داشتیم حق را به جانب دولت ایران می داد. هیچکس در ایران خواهان سلاح هسته ای نیست. ولی همه ایرانی ها از حق استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای، مانند هر کشور دیگری در دنیا حمایت می کنند. این یک همگرائی ملی است»(3 ماه مه 2012 کلنر اشتات آنسایگه).

«رئیس ستاد ارتش اسرائیل بن گانتس ساختن بمب اتمی از جانب ایران را غیر محتمل می داند. روزنامه «هاآرتص» از قول وی نوشته است: «ایران به مرحله ای نزدیک می شود که می تواند تصمیم بگیرد که آیا تمایل به ساختن بمب اتمی دارد.» لیکن هنوز رهبر انقلاب آیت ﷲ خامنه ای تصمیم نگرفته است. گانتس مطمئن نیست که خامنه ای از این راه برود. «من فکر می کنم رهبری ایران مرکب از انسانهای کاملا خردگرائی تشکیل شده است»»(نشریه کلنر اشتات آنسایگه 26/04/2012 به نقل از خبرگزاری آلمان).

«بر اساس ارزیابی نتانیاهو اغلب ممالک عربی که در آنها انقلاب اتفاق افتاد، قابلیت پذیرش دموکراسی را ندارند. این جوامع باید نخست یک دوره استبداد اسلامی را از سر بگذرانند، قبل از اینکه دموکراسی لیبرال را بپذیرند. در کنار اسرائیل در این لحظه، در منطقه فقط ایران است که توانائی پذیرش دموکراسی را دارد. نتانیاهو: «به چه دلیل؟» برای اینکه زمانیکه ایرانی ها در سه سال پیش یک انتخابات نسبتا آزادی داشتند، افراطی ها را بیرون کردند و بعد از آن احمدی نژاد و خامنه ای در آرای میلیونی تقلب نمودند و مردم را سرکوب کردند.». مردم اگر امکان داشته باشند ملاها را از قدرت کنار می زنند»(23 آوریل 2012 کلنر اشتات آنسایگه).

خانم کلینتون برای اینکه چیزی گفته باشد، که بتواند به موقع سر خر را بگرداند، مدعی است که استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای اشکالی ندارد، فقط نباید مورد استفاده نظامی قرار گیرد. وی می گوید:

«وزیر خارجه آمریکا خانم هیلاری کلینتون از ایران مدارک روشن می خواهد، که ثابت نماید ایران انرژی هسته ای را برای مصارف مسالمت آمیز می خواهد و تلاشهای نظامی اش را کنار می گذارد.»(14 و 15 آوریل 2012 کلنر اشتات آنسایگه).

«آقای جیمز کلاپر رئیس سازمانهای جاسوسی آمریکا، در ماه ژانویه در مقابل سنای آمریکا اظهار داشت: «16 سازمان جاسوسی آمریکا در این زمینه «مدرکی ندارند که ایران می خواهد بمب اتمی بسازد»» (14 و 15 آوریل 2012 کلنر اشتات آنسایگه).    

کیهان لندنی را همه می شناسند. نشریه ای است که تاکنون چند بار جنگ دشمنان بشریت با ایران را آغاز کرده و با پیروزی آمریکا و اسرائیل به پایان رسانده است و «ثابت» کرده است، که ایران چندین انبار بمب اتمی مخفی دارد و به امپریالیستها هشدار داده و می دهد که نباید فریب ایران را بخورند و از حمله به این کشور خودداری کنند. سرویس سیاسی این نشریه با این سابقه ننگین و جنگ افروزانه و تحریک آمیز که در وابستگی اش به اسرائیل و آمریکا نباید شک و تردید داشت، نوشت: «هفته گذشته شیمون پرز رئیس جمهوری اسرائیل، درست در جهت عکس سخنان تند و اخطار آمیز نتانیاهو نخست وزیر آن کشور، دعوی مشابهت هلوکاست(کشتار یهودیان در جنگ دوم جهانی) را با تهدیدی که از جانب ایران متوجه اسرائیل است، وارد ندانست و گفت «هلوکاست یک چیز و ایران چیز دیگری است. مقایسه بین این دو درست نیست. در زمان هیتلر جهان در خواب بود. این واقعه امروز نمی تواند اتفاق بیفتد. جهان بیدار شده است».

 رئیس ستاد ارتش اسرائیل از این هم فراتر رفت و اظهار عقیده کرد که اصولا بعید می داند ایران به دنبال تولید بمب هسته ای باشد.»(کیهان 12 تا 20 اردیبهشت 1391).

«اسرائیل بطور خستگی ناپذیر در رسانه های گروهی به این اشاره می کند: «بمب در دست ایرانی ها موقعیت راهبردی عمومی را در تمام خاور میانه شدیدا تغییر می دهد-به این نحو که عربستان سعودی و مصر نیز در پی دستیابی به بمب هسته ای خواهند بود. یک بمب ایرانی به بنیادگرایان و افراطی های اسلامی یک بُعد تهدید آمیز جدیدی می دهد، که نه فقط اسرائیل، بلکه می تواند بخشهای بزرگی از اروپا را از نظر هسته ای تهدید کند. از این، اسرائیل به این نتیجه اجبارِ ضروری می رسد، که این خطر را با ضربه نظامی هدفمند به تاسیسات اتمی ایران رفع کند، قبل از اینکه تهران در شرایطی باشد که واقعا بمب را بسازد.» تکیه از توفان (28 مارس 2012 کلنر اشتات آنسایگه). 

ژنرال ابی زید John P. Abizaid  رئيسِ سابق فرماندهي مركزي آمريكا در خاورمیانه، در یک مصاحبه مطبوعاتی با یان وِ. بروگلمن Jan W. Brügelmann، منتشر شده در نشریه کلنر اشتات آنسایگه، مورخ 10 تا 11 ماه مارس 2012 در مورد «بمب اتمی» موهومی ایران  نظر می دهد و می گوید: «تا کنون فقط حدسیات موجود است که ایران می خواهد بمب بسازد. برای من قابل فهم نیست که چرا ایران اساسا می خواهد سلاح اتمی بسازد. به نفع ایران نیست، زیرا در نتیجه آن رقابت تسلیحاتی در یک منطقه جغرافیا سیاسی ای که بهر صورت خیلی بی ثبات است، با فرجام غیر قابل محاسبه آغاز می شود، که شاید برای تروریستها هم امکان دسترسی به آن را فراهم آورد که نمی تواند مورد علاقه تهران باشد.»

ایهود اولمرت، روز سه شنبه 12 اردیبهشت 2012 در مصاحبه با کریستین امانپور، خبرنگار سی ان ان، در مورد اختلافاتی که در میان صهیونیست ها در مورد حمله به ایران ایجاد شده است، گفت: «جنگی بین آنها نیست، بلکه این یک بحث است. آخرین راه حل گزینه نظامی است و من ترجیح می دهم این کار توسط آمریکا با حمایت کشورهای بین المللی انجام بشود و اگر تلاش های غیر از این باشد به شکست منتهی خواهند شد. آری تنها آمریکا باید این کار را بکند و اوست که باید این تصمیم را بگیرد. اسرائیل تنها باید قسمتی از آن باشد.»
اولمرت در مورد سخنان رئیس سابق سازمان امنیت داخلی اسرائیل مبنی بر خطرناک بودن حمله به ایران گفت: «این غیر طبیعی بود و نشان دهنده تفاوت نظرات است، ولی همانطور که گفتم بهترین راه، همکاری با آمریکاست. نباید به اوباما دستوری داد و یا او را مقصر اعلام کرد و یا به او چیزی را دیکته کرد. معلوم است که بین مقامات اسرائیل اختلاف وجود دارد. ما قبلاً به بوش اعتماد داشتیم و با او همکاری می کردیم و باید اکنون نخست وزیر اسرائیل هم این کار را بکند. من شکی ندارم که اوباما دوست اسرائیل است»
نخست وزیر پیشین رژیم صهیونیستی در مورد سیاست های ایران هم گفت: «من می دانم که رهبران ایران به دنبال تولید بمب هسته ای نیستند و افرادی عاقل و متفکر هستند. اکنون آنها در موقعیت تهدید برای ما نیستند و نباید برای گزینه نظامی عجله کرد. ایران حساب شده قدم برمی دارد.»(تکیه از توفان).

این نمونه های کوچک نشان می هد، دشمنان ایران و سایر ممالک جهان، تا به چه حد بی شرم و دورو و ریاکار و غیر قابل اعتمادند. یکشبه رنگ عوض کردند. پاسخ به امپریالیستها مقاومت در مقابل آنهاست و نه تمکین به تمایلات آنها که پایانی بر آن متصور نخواهد بود و به نابودی تمکین کننده می انجامد. هنوز خاطره معمر قذافی از ذهن تاریخ دور نشده است.

حال در این میانه کار سازمان مجاهدین خلق بکلی زار است. آنها نه تنها از ترور دانشمندان اتمی ایران ابراز مسرت کردند و بر اساس همه شواهد در این امر با موساد همکاری داشته اند، اکنون برای خودشیرینی و جنگ افروزی و دلیل تراشی برای ادامه تحریمهای ایران و گرسنگی دادن به مردم ایران، به تدوین اسناد جعلی مبادرت کرده اند و مانند جرج بوش که با اختراع اسناد ساختگی به عراق حمله کرد،  آنها نیز چنین اسنادِ اختراعی کشف کرده و در اختیار موساد گذارده اند، تا کار مذاکرات هسته ای ایران با سران ممالک غارتگر را به بن بست بکشانند و تدارک جنگ و تجاوز به ایران را ببینند. آنها نام 60 مهندس ایرانی را به موساد داده اند، تا آنها را ترور کنند و این خیانت ملی و جاسوسی را موجب افتخار خود می دانند. ببینید رادیو بی بی سی در مورد آنها چه نوشته است:

تلویزیون فارسی بی بی سی(BBC PERSIAN) در روز یکشنبه 24اردیبهشت 2012، خبر داد: «در آستانه مذاکرات هسته ای ایران و غرب در بغداد، شورای ملی مقاومت که شاخه سیاسی مجاهدین خلق شناخته می شود، مدعی شد 60 دانشمند و مهندس ایرانی زیر نظر وزارت دفاع ایران در حال تحقیق برای ساخت تسلیحات اتمی هستند. این گزارش در چند روزنامه رسمی از جمله روزنامه «جروزالم پست»(Jerusalem Post) هم منتشر شد.»(این نشریات اسرائیلی هستند-توفان).

«کامبیز فتاحی» خبرنگار بی بی سی فارسی در بیت المقدس، در این خصوص گفت: «جزئیات زیادی، حداقل در روزنامه های اسرائیل، منتشر نشده است. روزنامه جروزالم پست در مورد این ادعای سازمان مجاهدین خلق مطلبی منتشر کرده، منتها در این گزارش اسامی آن 60 نفری که ادعا شده، نیامده است. فقط به نام «محسن فخری زاده» اشاره شده که نامی است آشنا و ظاهرا از مقام های ارشد برنامه اتمی ایران است و شورای امنیت سازمان ملل متحد هم چند سال پیش او را تحریم کرده است.»

خبرنگار شبکه دولتی انگلیس افزود: «بنا بر ادعای سازمان مجاهدین خلق بخش نظامی برنامه اتمی ایران 7 زیرمجموعه دارد، که در 11 نهاد مختلف نظامی و غیرنظامی ایران پخش هستند و دارند روی ساخت بمب اتمی کار می کنند.»

فتاحی در پاسخ به این سؤال که «واکنش ها به این خبر در داخل اسرائیل چه بوده است؟» عنوان کرد: «دولت اسرائیل از واکنش خودداری کرده است. تماسی با دفتر نخست وزیر اسرائیل داشتیم، ولی صحبتی با ما نکردند و سکوت اختیار کردند. در داخل رسانه ها هم کسی توجه زیادی نکرد. اگر امروز به وب سایت های رسانه های اسرائیل سری بزنید، می بینید که تمام آن ها بر مسائل داخلی تمرکز کرده اند و در مورد این ماجرا -حداقل امروز- هیچ صحبتی نبوده است.»

از فتاحی پرسیده شد: «دیدار دوباره ایران و گروه 1+5 در بغداد نزدیک است و همچنین دیدار دیگری که ایران با بازرسان سازمان ملل در وین دارد. این همزمانی چه معنایی می تواند داشته باشد».

او پاسخ داد: «اگر این ادعای سازمان مجاهدین خلق درست باشد، در واقع یک «نَشتِ بزرگ اطلاعاتی» از داخل ایران است و ضربه بزرگی به ایران خواهد زد. منتها در حال حاضر، اگر قصد مجاهدین خلق تضعیف مذاکرات اتمی در بغداد باشد، حداقل می شود گفت در این یکی دو روز به هدفش نرسیده است؛ به خاطر اینکه در رسانه های عمومی -حتی در داخل اسرائیل- توجه چندانی به گزارش آن ها نشده است و دولت هم صحبت چندانی نکرده است، ولی به هر حال باید صبر کرد و دید که آیا در چند روز آینده جزئیات بیشتری منتشر خواهد شد یا حداقل دولت ها و رسانه ها به ادعای این سازمان توجهی خواهند کرد یا خیر؟ اگر نکنند بعید است که تأثیری داشته باشد.»

مجری بی بی سی هم در پایان این گزارش خاطرنشان کرد که: «دیپلمات ها هم با دیده شک به گزارش مجاهدین خلق نگاه کرده اند.»

بر اساس گزارش روزنامه صهیونیستی «یدیعوت احرونوت»(Yedioth Ahronoth) نیز همزمان با اشاره به خبر فوق، با تکیه به مدعیات مجاهدین نوشته است: «ایران در حال تسریع و توسعه فعالیت های خود در «پارچین» است و هدف ساخت یک کلاهک هسته ای را دنبال می کند.»

این روزنامه اسرائیلی افزوده است: «جمهوری اسلامی ایران یک ساختار تحقیقاتی جامع و پیچیده را با بالاترین درجه محرمانه بودن ایجاد کرده است. همچنین شبکه ای لجستیکی ایجاد شده که با دریافت تجهیزات مورد نیاز، وصول به هدف مورد نظر را تسهیل می کند.»

به نوشته یدیعوت احرونوت: «در گزارش مجاهدین خلق اسامی و حتی شماره تلفن های برخی از دانشمندان هسته ای ایران نیز منتشر شده است.»

خوب است بدانیم، آقای دیوید آلبرت، بنیانگذارموسسه دانش و امنیت بین‌الملل، که از جانب آمریکا و اسرائیل فعالیت‌های هسته‌ای ایران را دنبال می‌کند، به خبرگزاری رویترز گفته است: از سال ۲۰۰۲ به بعد، مجاهدین کارنامه چندان روشنی ندارند. آنها اطلاعات بدون سند و گمراه کننده ارائه می دهند که قابل اطمینان نیست. ما با شک و تردید بسیار به آنچه آنها می‌گویند برخورد می کنیم.

این است واقعیت بمب اتمی ایران و افسانه سرائی امپریالیستها و صهیونیستها برای تمکین ملتها. کثیفترین نقش را در این میان اپوزیسیون خائن و خود فروخته ایفاء می کند. مردم ایران این خائنان را هرگز نخواهند بخشید.

حزب کارایران(توفان)

خرداد ماه 1391

www.toufan.org

toufan@toufan.org

 

 

03h00

Leila Hatami at Cannes on Shargh’s front page! http://t.co/Sm84jQRL (above an ad about Khomeini’s commemoration!!) 

Shargh: 62% of Iranian Olympiad winners immigrate http://t.co/Sm84jQRL – http://t.co/AWqf9RS0http://t.co/1sTDXG8j

07h00

Picture of #humanrights activists in #Iran gathered to celebrate the birthday of imprisoned activist with Khordad…http://t.co/KYKLqIaG

14h00

AFP – #Iran cancels $2 bn dam contract with #China: reports http://t.co/8DL2whjW

13h00

Opposition, Unity and Free elections http://t.co/B41xzvyj

15h00

Roozbeh Saadati & Mohamad Ahadi were relased on bail from Tabriz prison after 4 months+6dys incarceration 

Mehrdad Karami was released from Tabriz prison after 5 months incarceration

Ebrahim Rashidi was released on bail from Tabriz prison after 4 months incarceration  

17h00

Iran-ian blogger made Twitter trend after imprisonment and hunger strike. #SaveMaleki http://t.co/yvhvUKz7

Tajzadeh: “As long as elections are held hostage by IRGC commanders, the country will not move forward”http://t.co/yewnU79S

Iran Majles Website has been hacked by Korean Hacker; Fata police said http://t.co/Nw1N8HqT

18h00

Sunni imam Molowi Abdallahamid opposes humiliation of Iranian prisoners http://t.co/hKqpf3io

Zinab Jafarzadeh, a student at the Teachers Seminar in Tehran, was arrested in the student dorms and transferred to Evin Prison.

Two Baha’i sentenced to 5 years in prison http://t.co/51UOO2AJ

Ebrahim Babaei was taken to hospital http://t.co/Rz4KEziO

Sources :

Democraticiran – fahimn – FarsiNews – persianbanoo – Sonja_Jo – united4iran –

afshari nadereh

 

چهارشنبه ۰۷ اسفند ۱۳۸۱
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد!
كيهان لندن/هما ناطق
سرگشته و شوريدة كار خويشيم
صياد نه‌ايم، هم شكار خويشيم
در شمارة 939 (سوم بهمن 1381) مطالبي چاپ شده بود با عنوان «نامة سرگشاده»، در فراخوان احزاب، و آزاديخواهان ايران، براي پيوستن به يك «منشور اتحاد ملي» و به راه نجات كشور از فرو پاشي.
در آن نامه 145 تن از سياسي‌كاران، پژوهشگران، هنرمندان را از هر گرايش و از هر دست نام برده‌اند تا دست بدست هم دهند و «وحدت آفرين» گردند. رويكرد اين مختصر به همان نامه و نويسندگانش است. اميدم اين كه روزنامه محترم كيهان از چاپ اين چند سطر دريغ نورزد.
نخست يادآور شوم كه در «منشور اتحاد ملي»، نويسندگان نامه سرگشاده طرحي پيشنهاد كرده‌اند در برپايي حكومت مردسالاري، جدايي دين از حكومت، آزادي انديشه و گفتار و نوشتار، برابري زن و مرد و نيز دگر انديشان، دگركيشان، لغو اعدام و خواست‌هاي ديگري كه همه را به جان خريداريم و دست‌مريزاد مي‌گوئيم. پس سخن بر سر آن «منشور» نيست. بر سر 145 تن از برگزيدگان يا جمع اضداد است كه مي‌بايست آن آرمان‌هاي برحق را به «وحدت» بدل كنند. كاري سهل و ممتنع! به مثل، نام از حسينعلي منتظري برده‌ايد. پرسيدني است كه آيا خاطراتش را خوانده‌ايد؟ آن آخوند بنيادگرا به صراحت و شرافت اعلام مي‌دارد كه از «فدائيان اسلام» است و پيرو احكام قرآن. پس تنها «امت اسلام» را بر مي‌شناسد و بس. از همين رو برآنست كه هر مسلمان مؤمن، از هر ديار و از هر زبان كه باشد مي‌تواند دعوي رياست جمهوري اسلامي كند، وانگهي در طول آن كتاب نامي هم از ايران نيامده است. حال چگونه مي‌توان نگرش منتظري را با «جدائي دين از دولت» همخواني داد؟ لغو حكم اعدام خواست يا ارمني يا يهودي يا بهايي را دركنار مسلمان نشاند؟ ديگر، سخن از وابستگان به گروههاي ملي-مذهبي رفته است، دو واژة متضاد چرا كه ملي به كشور برمي‌گردد و مذهبي به امت، دو مقولة آشتي‌ناپذير و تهي از محتواي علمي و ناآشنا با هويت ايراني. بدتر از همه، چشم خواننده به نام مبارزاني برمي‌خورد كه هنوز در صف انصار برادر صدام در جا مي‌زنند و يا اگر هم كنار كشيده‌اند. حتي يك كلام از بابت آگاهي مردم ايران و يا در جهت درس عبرت براي ديگران برنمي‌آورند كه: چرا رفتيم و چرا بازگشتيم؟ در همين روال بر مي‌خوريم به نام روشنفكراني كه پس از 23 سال [تا تاریخ نوشتن این نامه] هنوز براي آن انقلاب «شكوهمند»، آن راهپيمائي‌ها، و آن عربده كشيها سينه مي‌زنند و خوش‌اند به اينكه: تاجداران را برافكنديم و دستاربندان را برجايشان نشانديم. چه خوش گفت شادروان غلامحسين ساعدي كه از بركت آن انقلاب «عقل مردم مدور» و ايران «بركه‌اي گشت و كرم‌پرور شد»! حال اگر با انقلابي كنار مي‌توان آمد، اين شما و اين هم گوي ميدان شما. نام هنرمندان را هم نقش زده‌ايد. از جمله آن خواننده «محبوب» را كه در جواني با ترانه‌هايش شادي مي‌كرديم، مي‌زديم و مي‌رقصيديم، وقتي مي‌خواند:
بانك مؤذن مرا كشد به مسجد
نالة جانسوز يار اگر بگذارد
خوشا كه خواننده ما [مرضیه] به آرزوي ديرينه رسيد. يار و ما را بهليد، راه مسجد گرفت و مؤذن شد! دلم به حال ويگن پاك‌سرشت و بانو دلكش باصفا سوخت كه نام برده‌ايد. آنان يكرنگي گزيدند و نان به نرخ سياست نخوردند. بدبختانه در آن نامه سرگشاده به نام من هم اشاره رفته بود. پرونده بنده چه بسا نابخشودني‌تر از ديگران باشد. چرا كه در انقلاب، هم مدرس بودم و هم محقق! بدا كه شور چنان ورم داشت كه اندوخته‌ها و دانسته‌ها را به زباله‌داني ريختم و در همرنگي با جهل جماعت به خيابانها سرازير شدم. اديبانه‌تر بگويم: گه زدم. و به قول صادق هدايت اكنون آن گه را «قاشق قاشق» مي‌خورم و پشيمان از خيانت به ايران، گوشه‌اي خزيده‌ام تا چه پيش آيد. گرچه قرنها پيش از اين «طالب آملي» گفته بود: پاي ما كج، راهبر كج، قصد كج، گفتار كج
روزگار بكام/دکتر هما ناطق

 

 

  داستان آبی

afshari nadereh

 

 

آبی

 عصر كه آمد، دیرتر از همیشه، چای را آماده كرده بودم. بساط شام هم به راه بود. «آبی» كه اولین روز زندگی‌اش را در كودكستان گذرانده بود، خسته و كوفته روی كاناپه‌ی اتاق نشیمن ولو شده بود. من  خسته بودم؛ خسته از روزی كه گذرانده بودم؛ خسته از مراسم نخستین روز كودكستان؛ با این همه «وظیفه‌ی همیشگی‌ام» را انجام داده بودم.

كاسه‌ی توالت را، حمام را، آشپزخانه را، همه و همه را شسته بودم. همان چهار ساعتی كه آبی در كودكستان بود، همه‌ی این كارها را كرده بودم. لباس شیكی هم پوشیده بودم و منتظر كه احمد بیاید.

احمد از امروز هیچ چیز نمی‌دانست. چند بار سعی كردم به او بگویم كه امروز برای «آبی» روز مهمی است؛ اما جدی‌ام نگرفت؛ حتی یك بار گفت كه: «والله ما هر كاری می‌كردیم، برای پدر و مادرمان مهم نبود؛ فقط می‌خواستند زودتر بزرگ شویم و از شرمان خلاص شوند. حالا تو می‌خواهی من برای این فسقلی كه دارد به كودكستان می‌رود، فیل هوا كنم؟»

نمی‌خواستم فیل هوا كند. می‌خواستم دست كم چشمش را از آن روزنامه‌ی كذایی‌ بردارد و نگاهی كمی محبت آمیز به این بچه بیاندازد!

حالا دیگر پنج سالی می‌شود كه با او در همین غربت كوفتی مثلا ازدواج كرده‌ام. درس می‌خواندم كه در یك مهمانی با مادرش آشنا شدم و مادرش فورا مرا برای یك دانه پسرش لقمه گرفت. برای این كه مادر خودم این همه نگران پائین تنه‌ام نباشد، قبول كردم.

 

مرد بدی نبود، ولی مرد بود دیگر؛ مردی مثل بقیه‌ی ایرانی‌ها؛ خودخواه، دماغ سربالا، بفهمی/نفهمی مشنگ؛ تا عاشقند، حوصله‌ات را سر می‌برند و تا فارغ می‌شوند، كلافه‌ات می‌كنند؛ و من حالا داشتم دوران «كلافگی‌» را می‌گذراندم. این پنج سال را خانه نشسته بودم تا وظیفه‌ی «مادری‌» را درست انجام دهم و حالا دیگر كافی بود.

حوصله نداشتم بیش از این مثل مادربزرگم باشم. نه بچه‌ی جدید می‌خواستم و نه می‌خواستم این تئاتر كمدی بیش از این كش بیاید. باید كاری می‌كردم و بدون این كه احمد بداند، چند فرم درخواست كار نوشته و رد كرده بودم. برای كسی كه پرستاری خوانده، كار كم نیست و من باید كاری پیدا می‌كردم كه همین حوالی باشد، ساعت كارش با ساعت كودكستان رفتن «آبی» هماهنگ باشد؛ شیفت شب نداشته باشد، یا كمتر داشته باشد و درآمدش آنقدر باشد كه اگر نتوانستم با احمد ادامه بدهم، بتواند من و «آبی» را تامین كند.

از همان روزی كه شروع كردم آگهی‌های استخدام را زیر و رو كردن، موضوع جدایی هم تو كله‌ام دور می‌زد. احمد می‌گفت اگر كمی صرفه‌جویی كنم و وسائل آرامش و آسایشش را فراهم كنم، درآمدش برای هر سه‌مان كافی است و نیازی نیست من كون مریض‌ها را پاك كنم و شب‌ها را تا بوق سگ برای پیرزن‌ها و پیرمردهایی كه از پیری كرم گذاشته‌اند، پاسداری بدهم!

من اما كارم را دوست دارم. هم تامین می‌شوم و هم با مردم رابطه دارم. دیگر قمارهای هفتگی با شهین و مهین، فروشگاه رفتن و خرید كردن، ختنه سوران، عروسی و مهمانی رفتن‌هایی كه تنها سرگرمی زن‌های خانه‌دارند، حوصله‌ام را سر می‌برند.

امروز باید حرفم را می‌زدم. با این كه دلم نمی‌خواست، اما لباس شیكی پوشیدم، موهام را برس كشیدم، رژ خوشرنگی هم حرام كردم، تا شاید احتمال دعوا/مرافعه را پائین بیاورم. با این كه می‌دانستم آخرش كار به جاهای باریك می‌كشد، نمی‌خواستم تنها به قاضی بروم و امروز همان دوشنبه‌ای بود كه از شش ماه پیش منتظرش بودم؛ نه؛ از پارسال؛ از وقتی كه «شیده» تو بیمارستان كار گرفت، این هوس هم در دل من افتاد كه چرا من نه؟

شیده بهیاری خوانده بود و من نرسینگ. برای من كار بهتر پیدا می‌شد. از همان موقع كه تو «هایم» پناهنگی بودم، كه هنوز زبان نمی‌دانستم، مسئول اداره‌ی اجتماعی این جا حالی‌ام كرد كه اگر بخواهم می‌توانم كار كنم. دلم می‌خواست یك دوره‌ی شش ماهه ببینم، تا مدركم تائید شود، در همین مدت زبان هم یاد بگیرم و كار كنم. و داشتم این دوره را می‌گذراندم كه احمد و مادرش را تو مهمانی بتول خانم دیدم.

مامان یواشكی مرا به بتول خانم سپرده بود و سپرده بود كه مواظبم باشد، و [تا دخترگی‌ام را در اروپا به باد نداده‌ام] فكری برایم بكند!

بتول خانم هم از همان موقع هر چه مرد عزب ایرانی می‌شناخت و نمی‌شناخت را به مهمانی‌اش دعوت می‌كرد. نه بچه بودم و نه فكر این حرف‌ها، اما مامان این چیزها حالی‌اش نبود. حالا كه بالاخره راضی شده بود به خارج بیایم، باز هم نگرانم بود و این را از صورت حساب تلفن‌هاش كه گاه از زیر زبانش در می‌رفت، می‌فهمیدم.

بتول خانم مامور و دلال شوهر پیدا كردن برای من شده بود و مامان هم فصل به فصل برایش سوغاتی حواله می‌كرد. بالاخره هم كار خودش را كرد. من هنوز دوره‌ی شش ماهه را تمام نكرده بودم كه پای سفره‌ی عقد نشستم و یك سال هم كار كردم.

تا نزدیك زایمان هنوز كار می‌كردم، ولی بالاخره تسلیم حرف خاله/خانباجی‌ها شدم. باید می‌نشستم و مثل یك مادر خوب بچه‌ام را بزرگ می‌كردم و من، با فقط یك سال سابقه‌ی كار، پنج سال مرخصی برای بچه‌داری گرفتم و این پنجسال داشت تمام می‌شد. در همان بیمارستان قبلی دیگر نمی‌شد كار كنم. راهش دور بود و شیفت كارها هم زیاد با وقت آزاد فعلی من جور درنمی‌آمد. باید جای دیگری پیدا می‌كردم و باید همین حالا، همین امشب به احمد می‌گفتم. خیال می‌كرد از صرافت افتاده‌ام.

مادرش هی نق می‌زد كه چرا دوباره بچه‌دار نمی‌شوم و یك دختر كم است و باید پسری هم به خانه‌مان اضافه كنم، تا جنسم جور باشد. من اما از همین جنس ناجورم هم كلافه بودم. باید یك كاری می‌كردم. بیكاری و فقط در و دیوار را شستن و دست دراز كردن پیش مردی كه احساس می‌كند تنها نان‌آور خانه است، خفت آور است. باید این خفت برای ما [برای من و «آبی»] تمام می‌شد.

همه‌ی چیزهایی را كه دوست داشت، فراهم کردم؛ چلوكباب، ماست و موسیر، سالاد و شراب شیرازی كه هر وقت كیفش كوك بود، آن را هرت می‌كشید و من باید حالا حرفم را می‌زدم.

 

آخ چقدر باید با خودم كلنجار می‌رفتم. چقدر سخت است آدم حق خودش را بخواهد پس بگیرد و نداند كه طرف، چه خواهد كرد؛ حقی را كه به بهانه‌ای واهی از دست داده‌ای و حالا كه خسته شده‌ای، طلب مال خود كردن، كم از گدایی نیست!

هنوز داشت روزنامه می‌خواند که صدایش كردم.

گفت: «هوم؟»

و نگاهی هم به این سمت نیانداخت؛ باید با روزنامه حرف می‌زدم.

ـ غذا خوشمزه بود؟

ـ هوم!

ـ می‌خوام باهات حرف برنم.

ـ هوم؟

ـ می‌دانی امروز چه روزی است؟

ـ هوم؟

چند سوال احمقانه‌ی دیگر هم كردم كه همه‌اش همین جواب را داشت؛ چاقو را برداشتم و روزنامه را در قسمت روی چهره‌اش پاره كردم. داد زد…

ـ چه كار می‌كنی؟

ـ هوم!

ـ مطلب مهمی بود. چرا روزنامه را پاره می‌كنی؟

ـ هوم؟

حالا دیگر باید حرفم را بزنم.

ـ می‌دانی امروز چه روزی است؟

ـ به جهنم، هر روزی است، باشد. شاشیدم به مناسبت‌هایی كه برای تو مهمند!

ـ هوم!

تكلیفم را فهمیدم. نمی‌خواستم این طوری بشود، ولی شد. «آبی» را برداشتم و به اتاق خوابش بردم. ساعتی بعد آمد. پای كامپیوتر بودم. ظرف‌ها هنوز رو میز مانده بودند. شام سرد شده بود و من و «آبی» گرسنه از سر میز رفته بودیم. لباسش را پوشید و با بی‌اعتنایی گفت: «امشب با اكبر و اصغر قرار دارم، تو همان كافه‌ی وان حمام!»

و در را به هم زد و رفت. بعد هم گفت كه منتظرش نمانم، شاید دیر برگردد.

دوشنبه‌ها با چند تا از راننده‌ تاكسی‌ها دوره داشتند. با این كه درس خوانده بود، ولی چون كار گیرش نیامد، راننده‌ی تاكسی شده بود. به نظرم بیشتر برای این رانندگی می‌كرد، چون اختیارش دست خودش بود. از دیسیپلین خوشش نمی‌آمد. برای همین هم تاكسی برایش خوب بود. لابد «شیطنت‌هایش» زیر چتر تاكسی راحت‌تر انجام می‌شدند.

كلافه بودم. شاید كار خوبی نكرده بودم؛ احساس خوبی نداشتم. حتی نگذاشت بگویم امروز چه روزی است. «آبی» چشمانش را باز كرد. دستش را دور گردنم حلقه كرد و بعد تو عالم خواب گفت…

ـ به بابا گفتی؟

ـ نه عزیزم، بابا كار داشت.

ـ او همیشه كار دارد!

ـ ولی من همیشه برات وقت دارم.

می‌دانست؛ خودم هم می‌دانستم. كهنه شده بودم؛ چون نق می‌زدم؛ چون لابد زن‌هایی بودند كه همه جور سرویس می‌دادند و نق هم نمی‌زدند و لابد من در سن سی سالگی بیات شده بودم.

شب كه برگشت، مست بود. لابد برای اكبر و اصغر و تقی و نقی تعریف كرده بود كه روزنامه‌اش را پاره كرده‌ام و آن‌ها هم یادش دادند كه نسقم را بگیرد. فورا یك بچه‌ی دیگر توی شكمم بكارد و بعد هم سفت بگیرد. این زن‌هایی را كه كار كرده‌اند، یا چند كلاس سواد دارند، باید بیشتر پائید!

مست آمد. دستش را از زیر لحاف به شلوار خوابم كشید و تو همان مستی گفت: «نمی‌شد یك پیراهن خواب بپوشی؟»

بعد هم خوابش برد. صبح «آبی» را آماده می‌كردم كه بیدار شد.

صبحانه هنوز روی میز بود. كودكستان پانصد متر دورتر از آپارتمانمان بود. می‌خواستیم قدم زنان برویم. هوا خوب بود و «آبی» با این كه با تنبلی از خواب بیدار شد، اما شوق كودكستان راهش انداخته بود.

حرفی نداشتم. نگاهش هم نكردم. امروز قرار داشتم. ساعت نه صبح، باید به بیمارستان «فرشته‌ها» می‌رفتم. مصاحبه بد نبود. كار را نیمه وقت نوشتم. فعلا نیمه وقت، تا ببینم تكلیفم چه می‌شود. به چند بنگاهی هم سر زدم، تا یك آپارتمان كوچك برایم پیدا كنند. کمی پس انداز دارم كه با آن می‌شود پول ودیعه را پرداخت. حالا كه كارم دارد جور می‌شود، باید فكر همه چیز را بكنم.

به خانه كه برگشتم، اصغر زنگ زد. اصغر هم از آن «عزب‌»هایی بود كه قبل از احمد، بتول خانم برایم لقمه گرفته بود. منتهی چون قبلا زن داشت، قبول نكردم. با احمد دوست بود. رفت و آمدی نداشتیم، ولی گاه می‌دیدمش. یك بار تو یك مراسم عید گفته بود: «بخشكی شانس!» و بتول خانم گفت كه «اصغر خیلی خاطرتو می‌خواست؛ حیف شد!» و حالا تلفن كرده بود.

ـ سلام، خانم یوسفی.

ـ جنابعالی؟

ـ اصغر هستم؛ اصغر دولتیان

ـ حال شما؟

پس كمی احوالپرسی‌های احمقانه، بالاخره گفت:

ـ احمد می‌گفت شما دوست دارید كار كنید.

ـ جدی؟

ـ من فكر كردم، تو همان مطبی كه صفیه [خواهرمو می‌گم] كار می‌كنه، یك جا خالیه. اگر خواستید می‌تونید خبر بدین. جای خوبیه. صفیه هم از محیطش راضیه.

بعد هم گفت:

ـ دلتون می‌خواد یك قهوه با هم بخوریم؟

ـ خیلی ممنون، سلام مرا به صفیه خانم برسونید. خودم با ایشان صحبت می‌كنم.

كار تو مطب راحت‌تر بود. شیفت شب هم نداشت. نمی‌دانم چرا اصغر این همه مهربان شده بود. لابد احمد تو عالم مستی، داستان بگو/مگوها را برایش گفت و لابد اصغر هم فكر كرد، سنگ مفت، گنجشگ مفت، می‌زنیم، خورد، خورد، نخورد، نخورد!!

و حالا دستش را مشت كرده، تا سنگش را بزند. لابد فكر كرده  كه اگر من با صفیه نزدیك‌تر بشوم، خودش می‌تواند جایی این وسط‌ها پیدا كند. آخ… چقدر این مردهای ایرانی… نمی‌دانم… بد هم نیست… اما ازش خوشم نمی‌آید… قدش كوتاه است. موهایش هم بفهنی/نفهمی جو/گندمی شده‌اند. اه… چقدر لیچار نشخوار می‌كنم!

بالاخره اصغر را دیدم. خیال می‌كنم زاغ سیاهم را چوب می‌زد. به احمد گفتم این اصغر این طرف‌ها بود. فورا پرسید: «كجا؟» گفتم: «تو همین خیابان.»

نگفتم تلفن كرده بود. همین برایش كافی بود. فرداش باز اصغر را دیدم. این دفعه سرش را بسته بود. احمد هم حسابی فحش می‌داد. خوب به هم می‌آیند. نمی‌توانند مثل دو تا آدم با هم حرف بزنند. یكی برای «مال» آن یكی دندان تیز كرد و مزدش را گرفت.

لابد اگر بپرسم همین را می‌گوید. ولش كن. چند روز دیگر هم صبر می‌كنم، ببینم كی جوابم می‌آید. خانم «آسیابان» تلفن سری «خانه‌ی زنان» را برایم نوشت. شاید به دردم بخورد. اگر باز هم حشر كشید، اگر باز هم ظرف‌ها را ریخت و شكست، كه چرا شام درست نكردی، چرا نیمرو رو میزه، بچه را برمی‌دارم و وقتی مست خوابه، می‌زنم بیرون.

دیشب هم می‌خواست سوارم بشود. گفتم پریودم، تا دست از سرم بردارد. همین چند ماه پیش بود كه رفتم دادم تخمدان‌هایم را بستند. پولش را خودم دادم. نمی‌خواهم بچه‌دار بشوم. دست كم حالا نه!

چند شب است دیگر غذا درست نمی‌كنم. خودم را به مریضی می‌زنم. كمر درد می‌گیرم. پا درد می‌گیرم. حوصله ندارم. دلم برای مادرم تنگ می‌شود. هی آبغوره می‌گیرم، تا ولم كند. حالا كه نگاهش می‌كنم، چقدر ازش بدم می‌آید. چقدر از خر و پفش بدم می‌آید. دیشب هم تو اتاق «آبی» خوابیدم. اگر می‌پرسید، می‌گفتم: «بچه كابوس دیده، بیدارم كرده!»

اه… چقدر باید نقش بازی كنم، تا این چند ماه تمام شود.

آپارتمانی را كه تو خیابان جمهوری دیده‌ام، بد نیست. قرار است دو ماه دیگر خالی شود. آخ… اگر تو همین دو ماه كارم جور شود، همین آپارتمان را می‌گیرم. رفتم شهرداری كه ببینم می‌شود آدرسم را مخفی نگهدارم؟

باید تقاضا بنویسم. تلفن هم نمی‌گیرم. همان تلفن دستی‌ كافی است. كارتش را عوض می‌كنم، تا شماره‌اش هم عوض شود. امروز صبح باز اصغر را دیدم. سماجتش حوصله‌ام را سرمی‌برد. نگاهش هم نكردم. اصلا ندیده‌اش گرفتم. هنوز جای كتك‌هاش خوب نشده، دوباره راه افتاده. لابد یك چیزهایی از صفیه شنیده. می‌ترسم بزند، ناقصش كند، آن وقت تقصیر من باشد. این دفعه نمی‌گویم بازهم اینطرف‌ها آفتابی شده. ولش كن، مامور امنیتی كه نیستم. خیابان هم عمومی است. فقط امثال احمد می‌توانند خیابان را قرنطینه كنند و یقه‌ی مردم را بچسبند…

از کتاب «عین الله خره»

 

طاهر احمد‌زاده در گفت‌و‌گو با شهروند امروز از خاطرات خود می‌گوید

آقای بروجردی مخالف معمم شدن استاد شریعتی بود

 

فصل اول: كودكی و نوجوانی
رضا خجسته‌رحیمی :آقای احمدزاده می‌دانم كه در مشهد به دنیا آمده‌اید اما در چه سالی؟
من متولد سال 1300 هستم و اكنون 87 سال دارم.

http://siasim.blogfa.com/post-347.aspx


طاهر احمد زاده یکی از گنجینه های سیاسی و اخلاقی ایران است او نمونه و نماد ایستادگی است، تاریخ مصور و صادق انقلاب،  همیشه در زندان بود از اوایل شروع نهضت انقلاب اسلامی تا همین چندی پیش در سن 80سالگی ، او پیرترین زندانی سیاسی ایران است ، سالی است که طاهر احمدزاده ترک دیار کرده  و اولین بار درجمع جنبش سبز ایرانیان مقیم آمریکا شرکت کرد آنچه که می خوانید گفتگوی مفصلی است در باب شناخت ماهیت انجمن حجتیه که رد پایش را در دولت احمدی نژاد و رفتارهای امروزی کارگزاران جمهوری اسلامی به کرات می توانیم مشاهده کنیم .

تحریریه فارسی ایران بریفینگ

جناب آقاي احمدزاده! از اينكه دعوت ما را براي گفت و گو پذيرفتيد, تشكر مي كنيم. شما يكي از چهره هاي درخشان مبارزات ملت ايران هستيد كه در مراحل    مختلف جنبش مردم ايران فعال بوده ايد. از مقطع شهريور 1320 به بعد, در كانون نشرحقايق اسلامي, تا فعال شدن در نهضت ملي شدن نفت و همچنين جبهه ملي دوم و مبارزات سالهاي 39 تا 42, و پس از آن در جنبش راديكال  سالهاي 42 به بعد همواره در صف مقدم مبارزه بوده ايد. از طرف ديگرممارست شما با فرهنگ قرآني و نهج البلاغه و ارتباط وسيع با نيروها, شما را در جايگاهي قرار مي دهد كه مي توان از آن منظر حقايق بسياري را در تاريخ سياسي ايران كالبدشكافي نمود.  شما در اوايل انقلاب تاكيد بسياري بر نقش انجمن حجتيه در تحولات سياسي داشتيد و از اين نكته كه چرا روشنفكران و علاقمندان  انقلاب, به مطالعه اين پديده توجهي ندارند, ابراز شگفتي مي كرديد. در ابتداي بحث مي خواهيم كه  به روند تكوين اين جريان و همچنين مؤسس اين تشكيلات اشاره فرماييد

http://farsi.iranbriefing.net/?p=2081

 

News from twitter

02h00

http://t.co/ni5QWoN8 From the beginning in prison of a cage by Hossein Keshtkar

Ali Hassan-Pour’s spouse to Rooz: They said, request blood money & case file will closed F. Ghazi http://t.co/L4Ga3onI

Launch of temporary marriage centers in Tehran; temporary mariage, reproduction of discrimination & inequality http://t.co/1olktMvp

04h00

Human Rights Defenders Under Attack In Iran http://t.co/YIpuPHO8

08h00

Illegal transfer of Sharokh Zamani, Workers’ rights activist to Yazd prison http://t.co/nBQn6RZO

09h00

Jackson Pollock painting back in Tehran Museum of Contemporary Arts after a row w #Iran’s customs service over unpaid debt was resolved.

13h00

Trojan targets Iranian and Syrian dissidents via proxy tool http://t.co/F3j91mW1

15h00

Davoud Soleimani, Member of Participation Front central council, freed from prison at the end of his sentence.

blogger Mohammad Rezapour-Shajari (51) in court with handcuffs and shackle http://t.co/LZW7Q1nu 

16h00

Mehdi Forouzandeh Pour head of Mousavi office released from prison today at the end of his sentence http://t.co/BQ1Oi821 

17h00

Paris gallery to hang Derambakhsh’s cartoons http://t.co/AAzNCwl7 

18h00

Student activist Reza Arab suspended from Mazandaran University http://t.co/EsYUoBMD

Mahdi Jamalvand suspended from Hamedan University http://t.co/eyXfA8wS

Vice president Mohammad Reza Rahimi visits Kenya http://t.co/mgKuvSJB

Green Movement condemns #Syria massacres, backs demands of protesters http://t.co/L54VcIxn

Zahra Khodabakhsh, daughter of Shargh newspaper investor, detained http://t.co/JgpzYUck

Erfan Mohammad, Mohammad Moradi and Mojtaba Karimi, 3 students detained in Isfahan http://t.co/6G204MWG

Iranian police restrict sale of neckties http://t.co/zFGLoEUr 

19h00

At dawn this morning at least one person was executed at Evin Prison http://t.co/VnamlZnX

Journalist Sam Mahmoudi recalled to prison http://t.co/sBHGH0Ly

40 students summoned by Beheshti University Disciplinary Committee http://t.co/3I8RcdyW 

25% of population suffers from Psychiatric problems http://t.co/1x7GU1vq

20h00

More than 900 civil and political activists sign a statement in support of Hosssein Ronaghi Maleki http://t.co/W3wZJcaD

Reza Sharifi Bokani transferred to solitary confinement in Rajai Shahr Prison http://t.co/pWeveSXG

21h00

apparently 10 Iranians have been executed in Saudi Arabia bit.ly/JNtmgl

Sources :

Arshama3 – Fahimn – FarsiNews – khorshid3 – madyar – MrZand – Sonja_Jo –

=============================

In different languages
سیاسی خبری هنری

تصویر روز

هر گاه هوس کردید با موزیک ریچارد واگنر آشنا شوید ، از اینجا شروع نمائید .
Maazel: Wagner – Ring


ساز های زهی به همراهی ساز های بادی در اینجا غوغای با شکوهی به پا میکنند .
از دقیقه۴۰:۳۲ تا ۳۴ آواز پرنده یی به گوش می‌رسد که در جنگل به زیگفرید پیام میدهد که کسی‌ قصد جان وی را دارد و اگر آن کس که نامش میم است به وی پیشنهاد نوشیدنی داد بداند که آن فقط جام زهر است .در زمانی که زیگلینده مادر زیگفرید در جنگل فوت کرد ,وی که در انزمان نوزادی بیش نبود در جنگل تنها ماند و میم آهنگر که در جنگل زندگی‌ میکرد وی را یافت و نزد خود برده و بزرگ کرد ، زیگفرید که تا سن جوانی در جنگل با کسی‌ جز میم و حیوانات جنگل آشنایی نداشت ، همان طور ساده ماند و در حالیکه در انزمان شجأع ترین مرد بود ، سادگی‌ بیش از حد وی باعث اعتماد کردن به دیگران میشد و این اعتماد بیش از حد خطرات جانی برای وی میافرید، و سر انجام هم باعث مرگ وی شد ، و بعد ها به دشمنی اعتماد کرد که وی او را با نیزه از پشت به شهادت رساند. زیگفرید که با کشتن اژدها در جنگل و پاشیدن خون اژدها به بدنش رویین تن شده بود و فقط یک نقطه از پشت وی که به خون اژدهاآغشته نشده بود موجب نقطه ضعف وی شده و وی به سادگی‌ این را با معشوق حسود خود به نام برونهیلده که از شجأع ترین و جنگجو ترین دختران خدای خدایان ژرمن بود در میان گذاشته و برونهیلده آنرا در اختیار دشمن وی قرار داد که باعث کشه شدن وی میشود. از دققه 57 تا 01:05موزیک مارش تشییه جنازه زیگفرید را میشنوید که بسیار زیباست.
درمیتولوژی ژرمن ها زیگفرید قهرمانیست بسیار دلیر و شجأع و بسیار ساده و بی‌ غل و غش که دارای دو نقطه ضعف اساسی‌ است .یک از نظر روحی‌ که بیانگر سادگی‌ وی میباشد دوم از نظر جسمی‌ ، که با اینکه تمام بدنش رویین تن است ولی‌ در یک نقطه آن نیست .
البته داستان رینگ واگنر بسیار طولانی و هیجان انگیز است که در فرصت مناسب برای شما خواهم نوشت. زیرا خود من تصویری جدا هم از آن دارم که آنرا هم به رشته تحریر آورده و رابطه کثیف خدای خدایان را با زیر دستان خود و استفاده وی در هر زمینه و عاقبت ورشکستگی و نابودی وی رادر رابطه در زر اندوزی و کلاه برداری برایتان خواهم نوشت. که میتوان آنرا با کثافت کاریهای در بار آخوندی و پادشاهی مقایسه نمود. که چگونه باعث نابودی تمدن بشری میشوند.
مانند اسفندیار خودمان که نقطه ضعف وی چشمانش بود و آشیل یونانی که نقطه ضعف وی پاشنه پایش بود.
مسعود
Das Rheingold
00:43 The ‹greenish twilight› of the Rhine
06:15 Entrance of the Gods into Valhalla
08:24 Hammering dwarfs

Die Walküre
12:47 Siegmund and Sieglinde
17:09 Wotan’s rage
19:52 Ride of the Valkyries
23:19 Wotan’s Farewell and Magic Fire Music

Siegfried
29:04 Mime’s fright
30:50 Siegfried’s forging of the magic sword
34:13 his slaying of the Dragon
35:20 the Dragon’s lament

Götterdämmerung
36:25 Siegfried and Brünhilde
44:22 Dawn and Siegfrie’s Rhine Journey
50:18 Hagen’s call to his clan
56:12 Siegfried’s Death and Funeral Music
01:05:20 Immolation Scene`
Panorama: Eurovision’s Dirty Secret

Pasolini: Mamma Roma (1962)
فیلم

مادر روم
اثر پازولینی با زیر نویس انگلیسی

NEOREALISM (Antonioni, Bertolucci, De Sica, Fellini, Pasolini, Rosselllini, Visconti) javari.com

L’eclisse. Antonioni. The Eclipse.

The clouds and the moon
inspire lovers
yes, but for many,
me included,
it’s ty-p-ical
true love
is zo-o-logical
all the way to the heart.
Radioactivity
gives me the shivers
but you, but you
even more, even more…

مراسم تدفين رفيق آذر درخشان – روز جمعه هشتم ماه ژوئن 2012 در گورستان پرلاشز‎
درود رفقا و دوستان
در زمینه اطلاعیه مراسم تدفين رفيق آذر درخشان در روز جمعه هشتم ماه ژوئن 2012 در گورستان پرلاشز در پاريس ارسال می گردد
اين مراسم از ساعت 10 و پانزده دقيقه بامداد از جلوي در ورودي ميدان گامبتا آغاز خواهد شد
با امید به حضور همه یاران و دوستان در این مراسم
استوار و پیروز باشید
کمیته جوانان بلژیک

پيام ها به مناسبت درگذشت رفيق آذر درخشان
http://www.8mars.com/brows.php?catId=1127&pgn=1

کانال یوتیوب آذر درخشان
http://www.youtube.com/user/Azarderakhshan

بنیاد پوران بازرگان روز سوم مارس 2012 درپاریس درکتابخانه مقاومت مردم فلسطین از آذر درخشان مبارز جنبش زنان قدردانی کرد

آذر درخشان – آرزوی آزاد زیستن

آذر درخشان مبارز فمینیست ایرانی در جلسه 8 مارس «کمیته زنان ضّد سنگسار» پاریس. فرانسه

تقدیم شده به آذر درخشان از طرف الدوز درخشان

Fotoferry Ferry تقدیم شده به آذر درخشان

آذر درخشان-کنفرانس زندانیان سیاسی-کلن

آذر درخشان-بنیاد پژوهشهای زنان

**************************************
اطلاعيه شماره يك
بدين وسيله به اطلاع عموم مي رسانيم كه مراسم تدفين رفيق آذر درخشان در روز جمعه هشتم ماه ژوئن 2012 در گورستان پرلاشز در پاريس برگزار مي شود. اين مراسم از ساعت 10 و پانزده دقيقه بامداد از جلوي در ورودي ميدان گامبتا آغاز خواهد شد.
از همه رفقا، دوستان، ياران و تمام انسانهاي آزاديخواه مي‌خواهيم كه با شركت در اين مراسم با اين زن انقلابي و كمونيست برجسته براي آخرين بار وداع كنند.
زمان و مكان دقيق برگزاري مراسم بزرگداشت (كه به احتمال زياد در همين روز يا روز شنبه برگزار خواهد شد) در اطلاعيه بعدي بزودي منتشر خواهد شد.

كميته برگزاري مراسم تدفين و بزرگداشت رفيق آذر درخشان
پاريس – چهارشنبه 29 مه 2012
آدرس دقيق محل تجمع:
PLACE GAMBETTA
AVENUE DU PERE – LACHAISE
وسايل نقليه
METRO NO : 3
BUS : 26 – 60 – 61 – 64 – 69 – 102
STATION : GAMBETTA
براي كسب اطلاعات بيشتر و همچنين رزو جا براي محل اقامت مي توانيد با شماره تلفن زير تماس بگيريد:
TEL : 00 33 65 29 86 157
bozorgdashteazar@ymail.com
*******************************
Azar Darakhshan (Mehry Ali Malayeri) nous a quité !
Une figure de proue du mouvement communiste et féministe iranien a disparu. Azar Darakhshan, cadre du Parti Communiste d’Iran (M-L-M) et une des fondatrices de l’Organisation des femmes du 8 mars (Iran – Afghanistan) nous a quitté le 26 mai 2012 à 3 heures du matin à l’hôpital Jean Jaurès de Paris après une longue maladie.
Décédée à l’âge de 52 ans, Azar a œuvré toute sa vie pour la justice sociale tant en Iran que dans le monde.
Azar a été de tous les combats pour l’égalité et l’émancipation des femmes. Elle dénonçait avec beaucoup d’énergie l’idée du relativisme culturel aux relents islamistes portée par les « féministes islamistes » d’Iran.
Azar a eu une vie construite, comme une œuvre d’art qui l’a amené à la consacrer aux luttes pour une vie meilleure pour les opprimés du monde.
Azar est partie mais elle a, avec ses œuvres talentueux, marqué son époque. Ces œuvres seront la lumière de nos luttes pour la justice sociale et l’émancipation des femmes.
Organisation des femmes du 8 mars (Iran – Afghanistan) – Paris – 28 mai 2012
http://www.8mars.com
PS: The cremation date will take place in the Per La Chaise cemetery on June 8; at 10-12 AM
********************************
The sad loss of Azar Darakhshan (Mehry Ali Malayeri)
A key figure of the Iranian communist and feminist movement died on the 26th of May 2012. Azar Darakhshan, member of the Communist Party of Iran (M-L-M) and one of the founders of the Organization of the Women of March 8th (Iran – Afghanistan) left us May 26th, 2012 at 3 am in the hospital Jean Jaurès de Paris after a long illness.

Azar who died at the age of 52 years, worked all her life for equality and social justice in Iran and in the world. Azar was active in numerous battles for women’s equality and emancipation. She put a lot of energy to confront liberal ideas including the cultural relativism stemming from the «Islamic feminists» of Iran.
Azar had a well organised life, spending it mainly as a dedicated thinker and activist as she fought for a better life for the world’s oppressed.

Azar left us but her valuable writings, her many contribution to political debate will remain with us as we continue her struggle for social justice.
Organisation des femmes du 8 mars (Iran – Afghanistan) – Paris – 28 mai 2012
http://www.8mars.com
PS: The cremation date will take place in the Per La Chaise cemetery on June 8; at 10-12 AM
********************************
Het trieste verlies van Azar Darakhshan (Mehry Ali Malayeri)
sleutelfiguur van de Iraanse communistische en vrouwen beweging stierf op 26 mei 2012. Azar Darakhshan, lid van de Communistische Partij van Iran (MLM) en een van de oprichters van de vrouwenorganisatie van 8 maart (Iran – Afghanistan) liet ons op 26 mei 2012 om 3 uur in het ziekenhuis «Jean Jaurès de Paris» na een lange ziekte. Azar die stierf op de leeftijd van 52 jaar, werkte haar hele leven voor gelijkheid en sociale rechtvaardigheid in Iran en in de wereld.
Azar was actief in aantal strijden voor de gelijkheid van vrouwen en emancipatie. Ze zette veel energie om liberale ideeën met inbegrip van het cultureel relativisme als gevolg van de «islamitische feministen» van Iran te confronteren. Azar was aanwezig in enkele betogingen tegen Iraanse en VS ambasaade in Brussel. Azar had een goed georganiseerd leven, besteden het vooral als een toegewijde denker en activist als ze vocht voor een beter leven voor onderdrukten in de wereld. Azar liet ons, maar haar waardevolle geschriften, haar vele bijdrage aan politiek debat blijft bij ons als we doorgaan met haar strijd voor sociale rechtvaardigheid.

Vrouwenorganisatie van 8 maart (Iran – Afghanistan) – Paris – 28 mai 2012
http://www.8mars.com
De crematie datum zal plaatsvinden aan de begraafplaats van Per-La Chaise op 8 Juni ; om 10-12 VM

Serzh Arakeli

با سلام،
در پائین بیانیه سیامک ستوده و نوشته ای از ناصر زرافشان در مورد عباس میلانی را که تازه گی آن پابرجاست برایتان ارسال میکنم.
موفق باشید،
روشنک

بیانیه سیامک ستوده در رابطه با حکم مرگ شاهین نجفی
جسارت در نقد مذهب مقدم بر خود نقد مذهب است
مذهب که اساسا بر پایه ی پوسیده و سست ترین خرافات شکل گرفته است، همواره در طول تاریخ، در وحشت از نور حقیقت، تنها به زور شمشیر و ترور و بستن دهان منقدین خود بوده است که پابرجا مانده است. از اینرو، همواره بعنوان مظهر خشن ترین سرکوب گری ها بر علیه آزادی بیان و سایر آزادی ها جلوه گر شده است. احترام به مقدسات که برای مذهبیون از جمله مقدس ترین احترامات است، در واقع چیزی جز آنروی سکه ی حقظ مذهب از طریق اشاعه ی ترس از نقد مذهب نیست. از اینرو، جسارت در نقد مذهب مقدم بر خود نقد مذهب است و شکستنِ هاله ی تقدس و ترس، مقدم بر شکستن پای استدلال چوبینِ محتویِ این هاله. هرچند نقد مذهب باید از این فراتر رود و نه تنها خودِ آن، بلکه «جهانی که مذهب آگاهی واژگونه از آنست» را نیز در بر گیرد.
حکم مرگ شاهین نجفی، اعلام وحشتِ مذهبِ ترس از شکستن ترس از مذهب است. هنرمندانی که ضمن حمایت از شاهین نجفی، مخالفت خود را با نحوه بیان او اعلام می کنند، بعضا ترس و محافظه کاری خود در تابو شکنی بر علیه مذهب را توجیه می نمایند. این حکم، هدفش ایجاد رعب در جامعه ی هنرمندان از در افتادن بی پروا یانه با مذهب است. هنرمندان نیز باید با همان گستاخی که جوانان در خیابان ها به مصاف دولت مذهبی رفتند، به جنگ مذهب دولتی بروند. نقد سبز دیگر نقدی مرده است. چاره ی سیاهی شب، هجوم سرخ طلوع آتشین صبحدم است.
سیامک ستوده 28 اردیبهشت 1391

وقتی آب سربالا می رود . . .
ناصر زرافشان

در شماره ۱۶ روزنامه هم میهن مصاحبه ای با آقای عباس میلانی زیر عنوان «روزگار سپری شده روشنفکران چپ» منتشر شده است که در آن بنا به توضیح مصاحبه کننده قرار بوده است درباره «روشنفکران چپ ادبی و دلائل تفوق طولانی آنها بر فضای فکری جامعه» بحث شود؛ اما اگر از چند فتوای کوتاه و بدون دلیل راجع به چند چهره ادبی بگذریم، آنچه در این مصاحبه مورد بحث قرار گرفته، بجای چپ ادبی ایران، جنبش چپ بطور کلی و در همه جهان و بخصوص جنبه های سیاسی و ایدئولوژیک آن است؛ و از کائوتسکی و لنین و گرامشی و مائو تسه تونگ و لین پیائو گرفته تا کامبخش و خلیل ملکی و آریان پور، از طبری و ترویج مارکسیسم و فروغی و تجدد فکری در ایران و «سیر حکمت در اروپا» گرفته تا مصدق و کودتای ۲٨ مرداد و ماهیت این کودتا و جریان تشکیل حزب رستاخیز و ایدئولوژی آن و نو تاریخی گری و بی حافظگی تاریخی ایرانیان سخن رفته است که بدیهی است هیچ یک از این مباحث، بحث ادبی نیست، و هیچ یک از این چهره ها نیز چهره های ادبی و هنری نیستند. من تردید دارم که آقای میلانی نویسنده و هنرمند باشد، یعنی قریحه و خلاقیت ادبی و هنری داشته باشد؛ نیز تردید دارم که او صلاحیت نقد ادبی داشته باشد، اما یقین دارم کسی که در زمان واحد، خود را هم نظریه پرداز سیاسی و ایدئولوگ، و هم منتقد ادبی و هنری بداند، و هم در زمینه تفکر سیاسی و فلسفی و هم در زمینه خلق ادبی و هنری اظهار لحیه کند، از هیچ یک از این دو چیزی نمی داند و شاید به همین دلیل هم وقتی مصاحبه کننده از او در مورد «روشنفکران ادبی یا نویسندگان روشنفکر» سوال میکند، جواب این سوال را نمی دهد و بجای آن، چون چنته اش در این زمینه خالی است، وارد عرصه سیاسی و ایدئولوژیک می شود. زیرا تحلیل ادبی و هنری، عرصه ای است خاص خود و جولان در این عرصه نیازمند آگاهی های تخصصی از موضوع و نقد و تحلیل بر اساس نظریه های ادبی و روشهای خاص این رشته است، و بدون نقد و تحلیل با چهار کلمه کلی گویی بی پایه و فتوا مانند از این قبیل که «نصف داستان های کوتاه هدایت را هیچ روزنامه ای چاپ نمی کرد، اینقدر که زبانش سست است، اینقدر که بافتش ضعیف است …» نمی توان پرونده کسی مثل هدایت یا علوی یا صمد بهرنگی را بست.
اما من در اینجا به اظهار نظر های «ادبی» آقای میلانی کاری ندارم و پاسخگویی در این زمینه را به کسانی وا میگذارم که حوزه تخصصی کار آنها مباحث ادبی است. بحث من در مقاله حاضر، از یک طرف بر سر اظهار نظر های «سیاسی-اجتماعی» و گاه «فلسفی» ایشان، و از طرف دیگر بر سر معرفی نامه آقای میلانی بقلم مصاحبه کننده است.
مصاحبه، با معرفی آقای میلانی بوسیله مصاحبه کننده شروع می شود. هدف از معرفی، در این موارد این است که از مصاحبه شونده شناختی به خواننده بدهند. اما یک زندگی ۵۹ ساله که بستر شکل گیری میلانی فعلی است و تنها از خلال همین زندگی میتوان به منشاء و علل مواضع کنونی او پی برد، از سوی آقای مصاحبه کننده در سه سطر، یعنی با ذکر سه تاریخ خلاصه می شود: «عباس میلانی در ۱٣۲۷ متولد شده، در ۱۵ سالگی به امریکا رفته، پس از اقامتی ده ساله در آن کشور در سن ۲۵ سالگی به ایران بازگشته و در اواسط دهه ۶۰ خورشیدی دوباره به امریکا رفته و اکنون مقیم امریکاست …» همین.
این شیوه چهره سازی های کاذب است. ابتدا بر روی زندگی گذشته و واقعیت زندگی کنونی فردی که قرار است «چهره» شود، سرپوش می گذارند و بعد با عناوین دهن پرکنی از قبیل «اندیشمند و تئوریسین شناخته شده» در مورد او، و تعارفاتی از قبیل «پر مخاطب، جریان ساز، سترگ، بسیار مهم و …» در مورد ترجمه های او، مخاطب جوان و خالی الذهن از راه رسیده را مرعوب می سازند، و به این ترتیب از فرد مورد نظر یک «اتوریته» فکری، یک مرجع می سازند تا بعدا بتوانند با این شیوه، افاضات او را نسنجیده و بدون نقد، بی آنکه فرصت سبک و سنگین کردنی وجود داشته باشد، به خواننده خالی الذهن حقنه کنند. ما اطلاع نداریم این «تئوریسین شناخته شده» کدام «تئوری ها» را و در کدام زمینه ای ارائه کرده است، اما در سطور آتی بعنوان یک مترجم، یکی از ترجمه های او را – که بسیار هم در این مصاحبه از آن ستایش شده است- مورد بررسی قرار خواهیم داد.
اما پیش از پرداختن به ترجمه های آقای میلانی و نظرات ایشان، گمان میکنم داشتن اطلاعات مختصری پیرامون زندگی گذشته او – که در معرفی آقای مصاحبه کننده مسکوت مانده است- ضروری باشد تا بتوان از خلال آن سیر نامبرده را تا رسیدن به مواضع فعلی اش بهتر شناخت.
در تابستان سال ۱٣۵۵ گروه پرویز واعظ زاده (کادرهای سازمان انقلابی حزب توده) بوسیله فرد خود فروخته ای بنام سیروس نهاوندی لو رفت و واعظ زاده و یاران او (خسرو صفائی، گرسیوز برومند، معصومه طوافچیان، مهوش جاسمی و … ) یا در جریان یورش ساواک به خانه های آنها و ضمن درگیری، یا پس از دستگیری در شکنجه گاههای ساواک به شهادت رسیدند. سازمان انقلابی در سال ۱٣۴٨ برخی از کادرهای خود را به رهبری پرویز واعظ زاده برای مبارزه علیه رژیم پهلوی به داخل ایران فرستاده بود. اما پیش از او همین سازمان سیروی نهاوندی را روانه ایران کرده بود که او – به ادعای خودش- بعلت تفاوت دیدگاه با سازمان انقلابی، با این سازمان قطع رابطه کرده و گروهی را بنام «سازمان رهائی بخش خلقهای ایران» بوجود آورده بود. این که سیروس نهاوندی از ابتدا این باصطلاح «سازمان رهائی بخش…» را زیر نظر ساواک براه انداخته بود یا دستگیری ادعائی او در سال ۵۴ صحت داشته و او پس از این دستگیری تن به همکاری با ساواک داده بود کاملا روشن نیست. اما بهرحال در تابستان ۵۵ گروه واعظ زاده که سیروس نهاوندی در آن نفوذ کرده و آنرا لو داده بود زیر ضرب قرار گرفت و اعضای آن کشته شدند. پس از آن، ساواک تعداد زیادی از جوانانی را هم که طی آن سالها در دام «سازمان رهائی بخش…» نهاوندی افتاده یا بهرحال با او رابطه ای داشته یا بوسیله او شناسائی شده بودند، دستگیر کرد. عباس میلانی هم در میان این دستگیر شدگان بود. پس از آنکه معلوم شد سیروس نهاوندی خود عامل ساواک بوده و ساواک در جریان همه چیز گروه او بوده است، برخی از این دستگیر شدگان در زندان بریدند و به همکاری با رژیم تن در دادند. عباس میلانی از آن جمله بود. او با ابراز ندامت و نوشتن تنفرنامه ای که در مطبوعات سال ۵۶ نیز درج شد، همانسال از زندان آزاد شد. دوست چهل ساله ام ناصر رحمانی نژاد، که هر کجا هست امیدوارم سلامت باشد، در آن ایام با عباس میلانی هم سلول بود و نقل میکرد که میلانی خود می گفت تصمیم دارد با ساواک همکاری کند و استدلال میکرد که گروه سیروس نهاوندی ساخته ساواک بوده و آنها همه چیز را می دانند و به این ترتیب هیچ دلیلی برای خودداری از همکاری با آنان وجود ندارد. البته میلانی چون در سالهای ۵۵ و ۵۶ پیش بینی سرنگونی رژیم پهلوی را در آینده نزدیک نمیکرد، در این معامله مغبون شد و اگر میدانست چند صباحی دیگر مثل دیگران از زندان آزاد میشود، این باج را به رضا عطارپور (سر بازجوی ساواک معروف به حسین زاده) نمیداد. دوسال پس از آنکه او به این ترتیب از زندان بیرون آمد، رژیمی که او به آن سرسپرده و قول همکاری به آن داده بود، سرنگون شد. او همین دوسال پیش با تحمل خفتی سنگین تغییر جهت داده بود تا خود را با «باد» هم جهت سازد، اما اکنون «باد» دوباره تغییر جهت داده بود!
در همان سالهای آخر رژیم پهلوی هنگامی که به آذین فراخوان «جبهه دموکراتیک» خود را منتشر کرد، میلانی جزوه ای را با نام مستعار——- پخش کرد که در آن به به آذین و جبهه دموکراتیک پیشنهادی او زیر عنوان «دکان جدید حزب توده» حمله کرده بود. مناظره ای هم در «نقد آگاه» با نجف دریابندری داشت. سپس با سرنگونی رژیم پهلوی در آن روزهای آشفته اولیه به دانشگاه رفت و در دانشکده حقوق سرگرم کار شد که پس از مدتی از آنجا هم بدلیل سوابقش، عذر او را خواستند. به این ترتیب او که همه شانسهای خود را در داخل کشور تباه شده میدید، دوباره به امریکا رفت. در آنجا ابتدا در یک مدرسه درجه سه در کالیفرنیای شمالی بنام کالج نوتردام به ایرانیان جامعه شناسی درس میداد. او از این کلاسها برای تخریب مارکس استفاده می کرد چون میدانست مستمعین او در آن کلاسها چیزی از مارکس نمی دانند. او تصمیم گرفته بود خیانت به آرمانهای سوسیالیستی و ضدیت با مارکسیسم را به پول نقد تبدیل کند و به این ترتیب خود را به عنوان یک «روشنفکر» ضد مارکسیست و ضد چپ، در معرض فروش قرار داد و برای قرب به قدرت تلاش بسیار کرد. امریکائی ها او را مناسب تشخیص دادند و به عنوان یکی از مدیران «پروژه دموکراسی ایران» منصوب و به گروهی از عوامل ایرانی و امریکائی ملحق شد که مستقیما در این زمینه کار می کنند و پایگاه نئوکانها در انستیتوی هوور در استانفورد را در اختیار او قرار دادند. این انستیتوی هوور یکی از بازمانده های دوره تبلیغات هیستریک ضد کمونیستی است که در دوران جنگ سرد برای مبارزه با کمونیسم بوجود آمده و اکنون برای «دفاع از دموکراسی» کار می کند.
در همان روزهائی که در ماه پیش مصاحبه مورد بحث در روزنامه هم میهن منتشر شد، آقای عباس میلانی به اتفاق راب سبحانی و لادن ارچین در باهاماس با نئوکانهای امریکائی و اسرائیلی در زمینه تغییر رژیم در ایران جلسه داشتند. آقای امید کاشانی در تاریخ ۶ ژوئن ۲۰۰۷ در سایت ایرانیان http://www.iranian.com گزارشی در این زمینه داشت.
ضمنا با وجود نکوهشی که آقای میلانی در متن مصاحبه خود از رابطه مراد و مریدی «آل احمد و اطرافیان او» میکند، از همین معرفی و مقدمه ای که مصاحبه کننده نوشته است کاملا پیداست که این مصاحبه کننده خود «مرید» این تئوریسین نوظهور است. مصاحبه کننده در این گفتگو «…ذهن آکادمیک، نظام مند و دقیق عباس میلانی را درک کرده است …» و میگوید «توانائی میلانی در ارائه مولفه های تاریخ نگر، اشاره های مداوم و پرشمارش به مصادیق بحران روشنفکری در ایران «این باور را در او بوجود آورده است که او همواره به مسائل روشنفکران ایرانی پرداخته و اصلا دغدغه اصلی اش همین است» و در ادامه مینویسد «از دیگر آثار مهم این مترجم و منتقد ایرانی باید به ترجمه مشهور و تاثیر گذارش از رمان بی بدیل میخائیل بولگاکف یعنی مرشد و مارگریتا اشاره کرد». در حاشیه این مصاحبه هم آقای بهروز افخمی زیر عنوان مهمان یادداشتی دارد سراسر تمجید از همین ترجمه که طی آن از این که «مترجم با ذوق و خیلی وسواسی و کمال طلبی مثل عباس میلانی آنرا به فارسی در آورده» ابراز مسرت میکند. ببینیم قضاوتهای این صاحب نظران روزنامه ای تا چه حد مستند و متکی به بررسی های جدی و واقعی است و خواننده تا چه حد میتواند به آنها اتکا کند. آقای عطاالله مهاجرانی در ویژه نامه تحلیل خبر شماره ۱٣۶۵ روزنامه اعتماد مورخ ۲٣ فروردین ٨۶ صفحه۲۷ مقاله ای دارد زیر عنوان «عیار ترجمه مرشد و مارگریتا» که خواندنی است. او مینویسد سالها پیش دکتر شرف الدین خراسانی به من گفت هنگام خواندن کتابهائی که از زبان دیگری ترجمه شده است «هرجا را که نفهمیدی، با مداد کنار صفحه علامت بگذار. شاید نویسنده نفهمیده باشد! شاید هم مترجم، شاید هم خودت!»… در این مقاله می خواهم نقدی و نگاهی داشته باشم به ترجمه رمان شگفت انگیز «مرشد و مارگریتا» … وقتی کتاب مرشد و مارگریتا را میخواندم این داوری را داشتم که مترجم به شایستگی از پس معنی و لفظ برآمده است. اما جابجا در متن فارسی با ابهام و علامت سوال روبرو میشدم. کنار هر عبارت یا واژه ای که برایم مبهم و تردید آمیز بود، با مداد خط کشیدم، علامت سوال و تعجب گذاشتم. در تعطیلات نوروزی امسال متن انگلیسی مرشد و مارگریتا را خواندم. البته نسخه انتشارات پنگوئن. همه آن ابهام ها زدوده شد! مثل توده مه محو شد… همان وقت که ترجمه فارسی کتاب را میخواندم، در مواردی که با ابهام مواجه میشدم، احساس میکردم که بایستی مطلب به شکل دیگری باشد. با خودم میگفتم یعنی بولگاکف اشتباه کرده است؟ چطور ممکن است نویسنده ای که رمانش را بارها بازنویسی میکند، و برای هر واژه آن می اندیشد، اشتباه کرده باشد؟ آیا مترجم شتابزده ترجمه کرده است؟ متن انگلیسی که ترجمه براساس آن صورت گرفته در اختیارم نبود. اما کنار برخی صفحات به توصیه دکتر شرف علامت زده بودم… مثلا «وقتی کلمات را ادا میکرد زبانش به ندرت تکان میخورد»(ص۱۷) برایم کاملا نامفهوم بود. «پیلاطس با یکی از لب هایش خندید»(ص۲۱). هر کاری کردم مثل پیلاطس با یک لب بخندم نشد! «پوزبند براق شیری به زره اش آویخته بود»(ص٣۱). پوزبند شیر آویخته بود؟ نمی توانستم تصویر روشنی از ین عبارات درک کنم… تازگی که متن انگلیسی مرشد و مارگریتا را میخواندم تمام آن نکته ها که در متن فارسی با آنها مواجه شده بودم برطرف شد. متن ترجمه را با نسخه انگلیسی مقابله کردم. دریغ خوردم. رمانی که مثل مینیاتور دقیق و مثل قالی ابریشم ریزبافت است و به تعبیر صادق هدایت یک معماری با شکوه موسیقائی است که یک نت اشتباه میتواند انسجام آنرا به هم بزند، بدلیل شتابزدگی مترجم چه آسیب های جدی خورده است… امیدوارم این نقد موجب شود تا ناشر کتاب را به دست ویراستار شایسته ای بسپارد تا در چاپ های آینده این کاستی های ویرانگر برطرف شود… مواردی که میخواهم اشاره کنم هیچ یک در ساحت بحث اصالت معنی یا لفظ نمی گنجد. سخن برسر شتابزدگی است که مثل مصیبت بر سر کتاب نازل شده است. مینیاتور درخشانی را تصور کنید که در موارد متعددی روی آن لکه های جوهر افتاده و نشت کرده است…»
آنگاه دکتر مهاجرانی به ذکر مورد به مورد لغزش های ابتدائی در ترجمه کتاب میپردازد. مثلا آنجا که «لب هایش به ندرت تکان می خورد» ترجمه شده است «زبانش به ندرت تکان میخورد» یا آنجا که «پیلاطس با یک گونه اش خندید و دندانهای زردش را نشان داد» ترجمه شده است «پیلاطس با یکی از لب هایش خندید، درحالیکه دندانهای زرد خود را بیرون می انداخت» یا Fountain به معنای فواره باMountain به معنای کوهستان اشتباه گرفته شده و درترجمه به جای فواره، کوهستان آمده است، یا سر طلائی یا نقره ای شیر که به عنوان نشان افتخار به لباس جوانی آویخته بوده است، پوزبند شیر ترجمه شده است و بسیاری موارد دیگر در همین سطح. مهاجرانی در پایان اینطور نتیجه گیری میکند:» به گمانم مرشد و مارگریتا این ظرفیت را دارد که مترجم شکیبا و دقیقی آنرا از زبان روسی ترجمه کند، تا این رمان اینگونه غبارآلود بدست خواننده مشتاق ایرانی نرسد، یا دست کم نشر نو کتاب را برای چاپ مجدد، به دست ویراستار اهلی بسپارد.»
و این تازه در شرایطی است که هوشنگ گلشیری بنا به اظهار خود او در زمان حیاتش، برای اصلاح متن فارسی این ترجمه، معادل وقتی را که برای ترجمه کامل یک کتاب لازم است، صرف و این ترجمه را ویرایش کرده است. منتها چون گلشیری امکان مقابله متن فارسی با متن انگلیسی را نداشته است، ترجمه فارسی در نهایت بصورتی در آمده است که دکتر مهاجرانی توضیح میدهد.
کسی که پس از ده سال زندگی در امریکا هنوز Lip را زبان ترجمه میکند و Fountain را کوهستان، میخواهد پنبه صادق هدایت و علوی و شاملو و آل احمد و طبری و گرامشی و لنین و مائوتسه تونگ را یکجا و طی یک مصاحبه روزنامه ای بزند، و مصاحبه کننده و حاشیه نویس این مصاحبه هم اصرار دارند از چنین کسی «اندیشمند و تئوریسین جریان ساز» بتراشند. آب که سربالا برود…
جا دارد هم آقای مصاحبه کننده و هم آقای بهروز افخمی که در حاشیه این مصاحبه درباره ترجمه مرشد و مارگریتا سرقلم رفته و از «مترجم با ذوق و خیلی وسواسی و کمال طلبی مثل عباس میلانی» سخن میگویند، نگاهی هم به متن اصلی کتاب یا دست کم به مقاله آقای مهاجرانی بیندازند.

اما نظرات آقای میلانی در این مصاحبه

اولین محور گفتگوی آقای میلانی بحث روشنفکری و روشنفکران است. او از یک نوع روشنفکری بی خیال و من درآوردی صحبت میکند که هیچگونه تعارضی با قدرت ندارد و به شکل مضحکی هم آنرا مفهوم انگلیسی و فرانسوی روشنفکری معرفی میکند و در برابر مفهوم دیگری از روشنفکری قرارش میدهد که به نظر او روسی است و به لحاظ نفوذ روسیه قرن نوزدهم در ایران جا افتاده است و در مقام تخطئه این مفهوم روسی روشنفکری توضیح میدهد که » بنا به این مفهوم، روشنفکر کسی است که سلوک خاصی دارد، با قدرت همواره در تعارض است، تمام زندگیش در خدمت باصطلاح خلق است، نیش فقر را میپذیرد، می طلبد، از صحبت میهمان گریزان است، از خنده و لذت پرهیز میکند، لباس خاصی می پوشد، سلوک خاصی دارد و …» و لابد روشنفکر مورد نظر آقای میلانی کسی است که از این معایب مبرا باشد. آیا واقعا برخورد مدعی با مسئله روشنفکری و روشنفکران همین اظهارات آبکی و عامیانه و حدود اطلاعات و آگاهی او از موضوع همین هاست؟ آیا این مسئله در تاریخ بشر فقط از قرن نوزدهم و از روسیه و انگلیس و فرانسه آغاز شده است؟ آیا سلوک افراد در زندگی، تعارض یا عدم تعارض آنها با قدرت حاکم و چگونگی خوردن و پوشیدن و مصرف کردن آنها به انتخاب و پسند خود آنهاست؟ یعنی مثلا کسی که اکنون بد میخورد و بد میپوشد، اتوبوس سوار میشود و در نازی آباد زندگی میکند، اگر خود تغییر عقیده و ذائقه بدهد، میتواند بجای آن در زعفرانیه زندگی کند، شیک بپوشد و بجای اتوبوس، اتومبیل های چند ده میلیونی سوار شود؟ درست است که در پایتخت جهانی سرمایه مالی و در تفکر نولیبرالی مفاهیم جامعه شناسی مسخ و تحریف میشوند، اما یعنی تا این حد؟
خیر آقای میلانی، اهل اندیشه و آگاهی در طول تاریخ همیشه ناگزیر بوده اند یا خدمتگزار حقیقت باشند یا خدمتگزار قدرت، جمع بین این دو ممکن نبوده است وچون آگاهی که خصلت روشنفکر است با حقیقت ارتباط ذاتی دارد، روشنفکر به حکم سرشت خود با قدرت معارضه دارد. در سرتاسر تاریخ جوامع طبقاتی، صاحبان قدرت و ثروت، با زور و با خون از ثروت و قدرت خود در برابر هواداران حق و عدالت محافظت کرده اند و موضوع منحصر به قرن نوزدهم و روسیه و انگلیس و فرانسه هم نیست. نیازی به ورود این الگو از روسیه قرن نوزدهم نبوده است زیرا ما خود در این زمینه پیشینه هزاران ساله داریم. البته برای کسی که از ۱۵ سالگی زادبوم خود را ترک کرده باشد طبیعی است چندان اطلاعی از وجود این سنت در تاریخ و فرهنگ میهن خود نداشته باشد و نداند که بسیار پیش از قرن نوزدهم روسیه و فرانسه در وطن خود او بیهقی و ناصرخسرو و ابن سینا و حافظ و عین القضات و ملاصدرا و … و صدها اندیشمند دیگر که روشنفکران زمانه خود بودند، درگیر همین دغدغه بوده و از یکسو همه عمر از این شهر به آن شهر آوارگی میکشیدند و از سوی دیگر عمال دستگاه قدرت که فتوای قتل آنان را در دست داشتند، در پی آنان روان بودند. این مولوی است که از اعماق تاریخ وطن تو فریاد می کشد
هرکه او بیدارتر پر درد تر هرکه او آگاه تر رخ زردتر
و این صدای گرم و دردمند ناصرخسرو است از خلال قرون که:
به علم و به گوهر کنی مدحت آن را که مایه است مر جهل و بد گوهری را؟
به نظم اندر آری دروغ و طمع را؟ دروغ است سرمایه مر کافری را
من آنم که در پای خوکان نریزم مر این قیمتی در لفظ دری را
و این غزالی است که می غرد: «مگس بر نجاست آدمی نکوتر که عالم بر درگاه سلطان.»
شما که مدعی هستید روشنفکران ایران تا دهه پیش غرب زده بوده اند و باید فکرشان ایرانی شود، بیائید این تضاد، این درد کهنه تاریخ خود را بشکافید و تجزیه و تحلیل کنید. نکند در مکتب دوستان امریکائی، فکر خود را ایرانی میکنید؟ شما که معتقدید هرکس جانب خلق و خواسته ها و منافع آنان را بگیرد، زیر تاثیر طرز تلقی روسی از روشنفکری است، بفرمائید آیا مزدک و مزدکیان، به آفرید و ماهانیان، المقنع و سپیدجامگان، بابک و خرمدینان، اسماعیلیه و صدها چهره و جنبش تاریخی دیگر ایران با همین گرایش هم زیر تاثیر نگرش روسی روشنفکری بوده اند؟ در همین دیروز مشروطه آیا سید جمال الدین اسدآبادی، میرزا آقاخان کرمانی، شیخ احمد روحی، طالبوف، دهخدا، میرزا زین العابدین مراغه ای و صور اسرافیل هم بلشویک بودند؟ شما چون در ایران و فرهنگ و تاریخ و اعتقادات آن ریشه جدی ندارید خواسته اید مسئله روشنفکران را هم از الگوی روسی یا انگلیسی و فرانسوی آن حل کنید. برای کسی که از پانزده سالگی ایران را ترک کرده و درست در آغاز آن دورانی که باید تاریخ و فرهنگ خود را بشناسد و در آن ریشه بدواند، در آنسوی اقیانوس اطلس یعنی درجائی تحت آموزش قرار و شکل گرفته است که هیچ ریشه و سنت تاریخی جدی ندارد و در سالهای بعدی هم چند صباحی که در ایران بوده، از پیروان خرده پای جریانهائی بوده که نه دغدغه پرداختن به این مسائل را داشتند و نه فرصت آنرا، این غفلت و بیگانگی طبیعی است. اما اینکه چنین کسی امروز بخواهد به ما درس ایرانشناسی و ایرانی کردن فکرمان را بدهد جای بحث دارد. از طرف دیگر هم دنیا با انگلیس و فرانسه شروع نشده و این سرزمین و مردم آن هم در تمام تاریخ طولانی خود، خارج از تاریخ و جهان زندگی نکرده اند. شما می خواهید با یک برخورد عامیانه و سطحی با موضوع، محدوده زمانی و مکانی مسئله را به یک دوره کوتاه چند دهه ای ار تاریخ معاصر محدود کنید تا آنچه را مورد نظر خودتان است از این بحث استخراج کنید. میخواهید نتیجه گیری کنید که موضوع محدود به قرن نوزدهم روسیه می شود و این فقط روشنفکران چپ بوده اند که چنین سلوکی داشته اند و اکنون هم دوران آنها به سر رسیده است. اما نه، این حکایتی است دیرینه به قدمت تاریخ و محصول ابداعی روسیه قرن نوزدهم یا مختص روشنفکران چپ نیست. نه رابطه مجیزگویان و توجیه تراشان با قدرت نامشروع جباران تاریخ پدیده تازه ای است و نه تعارض روشنفکران و اندیشمندان مستقل و آزاده با این قدرت ها تازگی دارد، و این هردو، در طول تاریخ پر رنج و مصیبت بار همین سرزمین هم پیشینه ای دراز دارد. زیرا بخش اعظم تاریخ این کشور زیر سیطره حکومتهای مستبد و مردم گز طی شده است و از اینرو برای اهل معرفت و تفکر همیشه این مسئله مطرح بوده است که در کدام جانب بایستند. در کشوری که بخش بزرگی از تاریخ مردم آن را جنبش های مزدکی، شعوبیه، کودکیان، سیاه جامگان، سربداران، سپیدجامگان، ماهانیان، خرمدینان، اسماعیلیان، باطنیان، قرمطیان و … امثال آنها تشکیل میدهد و در همین دیروز تاریخ آن در جنبش مشروطه با خیل عظیمی از روشنفکران روبرو هستید که همه با قدرت حاکم درگیر بوده اند، نمی توان مفهومی را که شما از روشنفکر دارید جا انداخت.پس آنچه را که در تاریخ معاصر ایران از جنبش چپ دیده اید، به این یا آن کشور نسبت ندهید. چندان تعجبی ندارد که شما ندانید این قضیه چه ریشه عمیقی در تاریخ و فرهنگ و اعتقادات مردم این کشور دارد، اما بدانید آن تصوری که شما از روشنفکر دارید و ابداع نوع امریکائی نگرش نولیبرالی است، با بستر فرهنگی این سرزمین بیگانه تر از آن است که گمان می کنید. عمله فکری که در استخدام و مجذوب نظام سرمایه داری مالی هستند، روشنفکر نیستند.
وانگهی در این تعارض دوجانبه، این بیشتر قدرت است که مزاحم و معارض روشنفکران میشود، نه بعکس. زیرا قدرت، خواهان بقاء خویش است و در این راستا عمل می کند، و از این رو نقش فعال از او است. قدرت، که در جامعه طبقاتی بر منافع اقلیت مبتنی و نامشروع است، ذاتا و بطور کلی با حقیقت و با آگاهی تعارض دارد. در این تعارض، که تا این حد برای آقای میلانی نا آشنا و مایه تمسخر است، حتی اگر روشنفکران هم با قدرت معارضه ای نداشته باشند، قدرت با روشنفکران و با آگاهی سر ستیزه دارد، زیرا آگاهی ذاتا یک نیروی رهائی بخش و از اینرو برای قدرتهای نامشروع خطر آفرین است.
از ایران و تاریخ آن بگذریم. بگوئید تا ما هم بدانیم این روشنفکر اخته و بی خیال و لذت طلبی که شما او را به فرانسه نسبت میدهید را در کجای تاریخ و فرهنگ فرانسه کشف کرده اید؟ آیا نظریه پردازان انقلاب فرانسه مانند روسو، ولتر، منتسکیو که اساس سلطنت استبدادی و قدرت فئودالی و کلیسا را به معارضه خواندند و آنرا ویران کردند از معارضه با قدرت پرهیز داشتند یا دانتون و روبسپیر و سن ژوست و مارا از جنسی بوده اند که شما توصیف میکنید؟ آیا امیل زولا و قضیه دریفوس نبود که تمامی جامعه فرانسه و دنیای سیاسی فرانسویان را به التهاب و حرکت در آورد و آنرا دوپاره کرد؟ و در همین دوره ما آیا سارتر نماینده روشنفکری فرانسه نبود که می گفت اگر در افریقا کسی انگشت در بینی خود کند، همه بشریت در قبال آن مسئولند؟ از امثال رژی دبره و «روشنفکران فرانسه مدرن» او و نسل ۱۹۶٨ و از امثال پیر بوردیو و گروهها و محافل روشنفکری کنونی آن مانند «رزون داژیر» گفتگوئی نمی کنیم تا بحث به درازا نکشد.
در روشنفکری فرانسه و انگلیس که مصداقی از آنچه آقای میلانی «مفهوم انگلیسی یا فرانسوی از روشنفکر» می نامد نمی یابیم. به سراغ روشنفکران امریکائی برویم، شاید او این تعبیر را در آنجا یافته باشد. نام چامسکی و ادوارد سعید دو نمونه از روشنفکران معاصر امریکائی هستند. اتفاقا سعید کتابی دارد بنام «نشانه های روشنفکران» که به فارسی هم ترجمه و منتشر شده است. او در این کتاب می گوید موکلان اصلی روشنفکر توده مردم هستند اما «جهان امروز بیش از همیشه انباشته از حرفه ای ها، کارشناسان، مشاوران و در یک کلمه عمله فکری است که نقش اصلی شان خدمت به قدرت است و از این راه سود زیادی هم عایدشان می شود.» اما بین این عمله فکری – یعنی آنانکه سر سپرده شبکه بی نهایت نیرومند مراجع قدرت اجتماعی، رسانه های گروهی، دولت-شرکت ها و امثال آن هستند که راههای رسیدن به هر نوع دگرگونی را بسته اند- با روشنفکران تفاوت هست. ادوارد سعید فشارهائی را که از سوی مراجع قدرت به روشنفکران وارد می شود، تشریح میکند و میگوید: «به عقیده من وظیفه اصلی روشنفکر در این شرایط دست یافتن به استقلال نسبی برای رهائی از این فشارهاست. از اینرو، توصیف من از روشنفکر موجودی است تبعیدی، حاشیه نشین، ذوق ورز و پدید آورنده زبانی که میکوشد حقیقت را در برابر قدرت بیان کند». این روش بقول سعید «نه دوستان بلند پایه ای نصیب آنها خواهد کرد و نه افتخارات رسمی برایشان به ارمغان خواهد آورد… اما همیشه و در همه حال بهتر از کنار آمدن دسته جمعی با وضع موجود است». توصیفی را که این متفکر امریکائی در اینجا از روشنفکر بدست می دهد، با توصیفی که آقای میلانی در مقام تخطئه از روشنفکر چپ ایران میکند و خود آنرا «روسی» میداند مقایسه کنید تا از این طریق هم عیاری برای ارزیابی نظرات ایشان بدست آورید.
آگاهی، صفت روشنفکر و شرط لازم روشنفکری است، اما کافی نیست. از اینرو هر فیلسوف، جامعه شناس، صاحب نظریه سیاسی یا اقتصاددانی خود بخود روشنفکر نیست. رسالت و عملکرد روشنفکری یک رسالت و عملکرد اجتماعی است و مستلزم موضع اجتماعی هماهنگ با آگاهی های مورد بحث و تلاش در جهت اعمال آن نگرش آگاهانه تر و آزاداندیشانه تر، در نظام مناسبات اجتماعی جاری است. روشنفکر منادی و تصویر گر دنیای آینده و بنابراین تحول خواه و به ناگزیر، رو در روی قدرت مستقر است. این نقش و عملکرد اجتماعی روشنفکر تنها در ارتباط با آن طبقات و نیروهای اجتماعی معنی می یابد که دارای رسالت تاریخی باشند. «هیچ طبقه ای در تاریخ به سلطه اجتماعی نرسیده است، بدون آنکه در بطن خود سرکردگان فکری و نمایندگان پیشاهنگی را یافته باشد که قادر باشند جنبش اجتماعی آن طبقه را سازماندهی و آنرا رهبری کنند» و نفی این تعهد و نقش اجتماعی روشنفکران، دقیقا در جهت لوث و بیرنگ کردن همین رابطه تاریخی روشنفکران با توده مردم و انصراف آنان از نقش اجتماعی شان است.
ویژگی بارز و متمایز کننده روشنفکران وابسته به توده مردم هم این است که در آمیختن با زندگی این مردم و فعالیت برای سازماندهی به مبارزات آنان، بشکلی اجتناب ناپذیر و جدا نشدنی آنان را با توده زحمتکشی که از منافع آنان دفاع می کنند، نزدیک و یکی میکند. در نتیجه این نزدیکی و آنچه انسان در زندگی این مردم می بیند، بسیاری از «جاذبه هائی» که امثال مدعی یک عمر در تقلای رسیدن به آنها هستند، از جاذبه می افتد و بی اعتبار می شود. تا کسی عملا در این شرایط قرار نگرفته باشد، این موضوع را درک نمیکند. از طرفی آنان نیرو و توانائی های خود را هم از همین رابطه نزدیک و وحدت خویش با توده مردم بدست می آورند. روشنفکری که صمیمانه و به دور از فرصت طلبی به مردم و سرنوشت آنها سر سپرده باشد، از خود میگذرد، بقول میلانی «زندگی اش در خدمت خلق قرار میگیرد، نیش فقر را می پذیرد، لباس خاصی می پوشد، سلوک خاصی دارد…» و بالاتر از همه اینهائی که او برشمرده، جان خود را در این راه میدهد. مصداق های آنرا آقای میلانی فراوان به یاد دارد. یکی عباس میلانی میشود یکی هم سعید سلطانپور و خسرو گلسرخی.
جام می و خون دل هریک به کسی دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد
در کار گلاب و گل، حکم ازلی این بود کان شاهد بازاری وین پرده نشین باشد
این، قصه ای است کهن؛ اما آقای میلانی در نقطه ای از زندگی قرار نگرفته است که قادر به درک این قصه باشد. غالبا آنچه را درک نمیکنیم، تخطئه میکنیم. کاملا طبیعی است کسانی که به خدمت و استخدام «قدرت» در می آیند، اعتقادی به توده مردم و ظرفیت های آن نداشته باشند. اما در روشنفکرانی هم که به مردم و سرنوشت آنها سرسپرده اند، از این رهگذر بصیرت نظری عمیق و سرسختی و شجاعت ویژه ای پدید می آید که امثال مدعی نه از آن بهره ای دارند و نه اصلا آنرا می شناسند.

منطق نولیبرالی چنان عمیق در ذهن مدعی خانه کرده است که او حتی مقوله ای بنام خدمت و خیانت روشنفکران در مفهوم سیاسی و اجتماعی آنرا هم نمی شناسد و میگوید: «خیانت را باید ببرند در دادگاه قضاوت کنند» یعنی او فقط خیانتی را که در قوانین تعریف شده و مراجع قضائی (یعنی نظام حاکم) آنرا خیانت می نامد و در دادگاههای آن محاکمه شود، خیانت میداند (از همان نوع خیانتهائی که سقراط، برونو، عین القضات، سهروردی و … مرتکب شده اند). اما جز آنچه در مجموعه قوانین و با معیارهای نظام حاکم تعریف شده است، و جز همین مرجع (حاکمیت) کسی صلاحیت تشخیص خدمت و خیانت را ندارد. لابد خدمت هم آن است که ببرند در تلویزیون از آن تجلیل کنند! در این تفکر داروغه و عسس جای متفکرین و خرد جمعی جامعه را میگیرند.
مدعی در قسمت دیگری از مصاحبه خود، به همه نویسندگان، روشنفکران، و کوشندگان اجتماعی و سیاسی پس از مشروطیت ایران و حتی بسیاری از چهره های غیر ایرانی چپ نمره داده همه آنها را مردود کرده است. میگوید «صادق هدایت را «اگر روشنفکری چپ هدایت نکرده بود، نصف داستانهای کوتاهش را هیچ روزنامه ای چاپ نمیکرد، اینقدر که زبانش سست است، اینقدر که بافتش ضعیف است، کافی است به مجموعه آثارش مراجعه کنید…» شاملو را بی جهت چپ بزرگ کرده است، گو اینکه در بخش دیگری از این مصاحبه، آقای مصاحبه کننده کشف میکند که او اصلا چپ نبوده است. آریان پور «یکی از زیرنویسهای تاریخ روشنفکری ایران است… آل احمد کم فضل و پر مدعا است و یک سنت کم خوان و پر گو را رواج داده… صمد بهرنگی، به رغم بضاعت اندک کارهای ادبی اش، و به رغم بضاعت اندک کارهای فکری اش، بی جهت روشنفکر طراز اول شناخته شده،… طبری جریان نقدی را با آثارش که ترجمه دست چندم مارکسیسم مرده روسی بوده در ایران براه انداخته… بزرگ علوی داستانهایش بد و کج و بی مایه هستند… سعید سلطانپور هم کارهای فکری اش بضاعت بسیار اندکی دارند که از لحاظ ساده انگاری شگفت انگیز است و…» و در مقابل صدیقی و فروزانفر و جعفر شهری را روشنفکرانی میداند که آنطور که باید مورد استقبال قرار نگرفته اند.
این درست است که آقای میلانی در زمینه شعر و ادبیات داستانی صلاحیتی ندارد تا کسی اظهار نظر او را جدی تلقی کند؛ این نیز درست است که اینگونه فتواهای چند کلمه ای بدون نقد و تحلیل حتی اگر از ناحیه کسی هم صادر شود که اهل شعر و ادبیات باشد قابل اعتنا نیست، زیرا حاوی چیزی جز یک اظهار نظر شخصی نیست تا قابل بررسی و جوابگوئی باشد؛ این نیز درست است که وقتی همه این ملاحظات را هم نادیده بگیریم نمی توان در یک فرصت کوتاه چند صفحه ای حتی راجع به یکی از این چهره ها هم بحثی کرد که در آن حق مطلب ادا شده باشد. اما با همه این ملاحظات، سکوت در برابر این گنده گوئی های تو خالی هم روا نیست، زیرا جوانان ساده دل و خالی الذهنی وجود دارند که ممکن است مرعوب این ژست های فاضل مآبانه شوند و فریب اینگونه افاضات را بخورند.
گفتیم بحث در مورد هیچ یک از این چهره ها بحثی یکی دو صفحه ای نیست و مجالی بسیار گسترده تر میخواهد. بعنوان مثال بحث درباره هدایت بعنوان بزرگترین داستان نویس دوره تجدد ادبی در ایران نزدیک به پنجاه سال است ادامه دارد و باز هم دنبال خواهد شد. داوری در مورد کار چهره های اجتماعی مانند هدایت و شاملو و …، حتی برای اهل این وادی، کاری فردی نیست، کاری لحظه ای و فوری هم نیست. در طول زمان افراد بسیاری آثار چنین کسانی را از نظرگاههای گوناگون بررسی و نقد و پیرامون آنها اظهار نظر های متفاوت می کنند، تا سرانجام پس از یک دوره نسبتا طولانی، جامعه و مردم در کلیت و تمامیت خود، جایگاه معینی به این چهره ها میدهد. به این ترتیب به مرور کسانی جا می افتند، اثر گذار و ماندگار میشوند و کسانی هم بتدریج محو و فراموش می شوند. شکل بروز داوری جامعه و تاریخ، داوری خردجمعی یک جامعه در مورد شخصیت های تاریخی و اجتماعی اینگونه است. فرد خاصی به داوری گمارده نشده است و داور نهائی جامعه و تاریخ است. اما آن اظهار نظرهای فردی هم که در بطن این فرایند قابل طرح و اعتنا است، اظهار نظرهائی است که بر نقد و تحلیل و بحث استدلالی متکی باشد. اینگونه افاضات کوتاه و فتوا مانند، باد هوا است و جز تسکین لحظه ای و موقت گوینده آنها، اثر دیگری ندارد.
مدعی هنوز این را نمی داند که ادبیات و هنر، خلاقیت ادبی و هنری و قریحه ویژه این کار را میخواهد و این مقوله ای است غیر از سستی و استحکام زبان و قوت و ضعف بافت و دیگر نکات اکتسابی و فنی. هدایت اگر هدایت شده است آن قدرت خلاقیت ادبی و هنری را داشته است. یکی از ضروری ترین عناصر این توانائی خلق هنری، آن روح و ذهن حساس ویژه ای است که جهان پیرامون خود و رویدادهای آن را بگونه ای ببیند و به گونه ای از آن متاثر شود که دیگران نمی بینند و متاثر نمی شوند. در دنیای روحی و ذهنی شاعر و هنرمند، باید آن بی قراری و دردی وجود داشته باشد که او را به فغان آورد. برای خلق ادبی، روحی نازنین و جانی پاک از آن گونه ای که هدایت داشت لازم است. آدم بی درد و ناپاک نمی تواند به این کیفیت و این توانائی برسد. ایکاش این منتقد همه فن حریف که همزمان در ایدئولوژی و سیاست و ادبیات و هنر و جامعه شناسی و اقتصاد و فلسفه و… اظهار نظرهای شبه فاضلانه میکند، به جای این همه، توانسته بود یک قصه کوتاه، فقط یکی مانند هدایت بنویسد که در ترازوی داوری و استقبال جامعه ادبی همسنگ همان قصه های سست و ضعیف هدایت باشد و آنوقت درباره هدایت اظهار نظر میکرد.
البته اینگونه فتواهای دو خطی در انکار ارزش آثار هدایت را کسی نقد ادبی نمیداند، اما در مورد منتقدین ادبی هم میگویند آنان شبیه خواجگان حرمسرا هستند. خواجگان حرمسرا، زن و سرشت زنانه و حساسیت های جسمی و روحی او را خوب می شناسند و میتوانند در این باره به تفصیل برای مردان توضیح دهند، اما با این وصف خود از انجام اصل عمل عاجزند.
مدعی معترض است که «چرا صدیقی و فروزانفر کارهایشان اجر کافی پیدا نکرده، چرا فروغی را نمی خوانند، و چرا یک نفر یک سطر درباره جعفر شهری ننوشته و در عوض فلان کسی که یک رساله در نشریه چپی دانشکده لاهیجان چاپ کرده بود، بعنوان روشنفکر مورد تقدیر قرار میگرفت، به لحاظ اینکه ملاک روشنفکری اش شجاعت بود، ملاکش تقابل با قدرت بود…». از این اظهارات چنین بر می آید که او معتقد است ملاک روشنفکری شجاعت و تقابل با قدرت نیست، ارزش فرهنگی و ادبی کار فرد است؛ اما در ادامه گفتار خود به هدایت میتازد، در حالی که بارزترین مشخصه هدایت، ارزش او بعنوان نویسنده حرفه ای و خلاقیت ادبی و هنری اوست، نه تقابل عملی او با قدرت. این تضادهای آشکار در گفتار مدعی نشان میدهد که توجیهات او بهانه است و در پس این بهانه ها اغراض دیگری نهفته است؛ وانگهی مگر در فروزانفر و جعفر شهری خلاقیت ادبی و هنری وجود دارد که او این همه آنها را بالا و پائین میکند؟
این برخورد مدعی منحصر به ایرانی ها نیست. او به سارتر و کامو و آرتورکستلر و رایت و مالرو و بتلهایم هم ایراد میگیرد که چرا آنها مجذوب چپ شده اند و کسانی را روشنفکران واقعی ایران معرفی میکند که خودشان هم هرگز چنین ادعائی نداشته اند.
بی آنکه کسی بخواهد منکر ارزش کارهای صدیقی، فروغی و … در حد واقعی آنها شود، باید پرسید چگونه در شرایطی که دکتر صدیقی خدمتگزار فرهنگ معرفی و خواندن کارهای او توصیه می شود، باید دکتر آریان پور را یکی از زیرنویسهای تاریخ روشنفکری ایران به حساب آورد؟ دکتر صدیقی در سراسر عمر خود جز گزارش مربوط به روز ۲٨ مرداد که در مجله آینده ایرج افشار چاپ شد، کار دیگری ندارد. اگر مجموع تالیفات او غیر از این گزارش را جمع کنید، به یک جزوه پنجاه صفحه ای نمیرسد. چگونه دکتر صدیقی خدمتگزار فرهنگ است اما دکتر آریان پور که صاحب مکتب و تفکر و طی یک دوره طولانی نوعی مرجع فکری بوده و با حضور و آثار خود حداقل بر سه نسل از روشنفکران این کشور تاثیر گذار بوده است، با آنهمه آثار منتشر شده و نشده «یکی از زیرنویسهای تاریخ روشنفکری ایران» به حساب می آید؟ مدعی میگوید اگر پنجاه سال دیگر بخواهند در مورد تاریخ روشنفکری ایران قضاوت کنند در مورد دکتر آریان پور چنین خواهند گفت. سوال من اینست: اگر پنج سال دیگر بخواهند در مورد تاریخ روشنفکری ایران قضاوت کنند، آقای میلانی کجای این تاریخ قرار خواهد گرفت؟
آقای میلانی از آنرو به بیراهه می افتد که معیارهایش از اساس یکجانبه و معیوب است. او اصرار دارد که موضع اجتماعی روشنفکر و رابطه او با قدرت را از مفهوم روشنفکری بزداید، و این، خلاف مقتضای ذاتی روشنفکری است. او در خدمت ایدئولوژی ای قرار دارد که ذاتا ضد روشنفکری است، اما ضمنا میخواهد ظاهر و «ویترین» را هم حفظ کند و از اینرو به چنین «تهافتی» در می غلطد. جامعه و مردم، هم خلاقیت و ارزشهای فرهنگی و ادبی هدایت و علوی و آریان پور و ساعدی و بهرنگی و … را ارج میگذارند و هم آنها را بخاطر شرافت و شجاعتشان، بخاطر آزادگی و مناعتشان، بخاطر آنکه بر سر سفره ای ننشستند که با خون مردم تدارک شده بود، دوست دارند.هدایت و علوی و ساعدی و بهرنگی، برخلاف فروزانفر و صدیقی، خلاقیت و قریحه خلق ادبی و هنری هم داشتند وکارشان فقط پرسه زدن در متون کهن نبود، مانند فروزانفر همه عمر در تقلای تقرب به قدرت نبودند، کارهای دیگران را به نام خود منتشر نمیکردند و به این انگیزه ها و سوداها می خندیدند (فروزانفر تحقیقات صادق گوهرین پیرامون مولوی را بنام خود منتشر کرد. خواص کاملا در جریان قضیه هستند و کسانی هم که خواهان اطلاعات بیشتری در این زمینه باشند میتوانند مثلا به خاطرات مصطفی فرزانه زیر عنوان آشنائی با صادق هدایت (نشر مرکز بخش ۱۴ ص۷۷) رجوع کنند.) اما نکته مهم این است که بین دو جنبه ای که در اینجا مورد بحث است هم، پیوند ذاتی وجود دارد. بعبارت دیگر خلاقیت و فوران چشمه ذهنی و درونی آنان ناشی از این است که درد جامعه را داشته اند، نگران سرنوشت و آینده انسان بوده اند و با غم انسان زندگی کرده اند. مدعی مختار است این خصوصیات را چپ گرائی بنامد یا هر نام دیگری بر آن بگذارد، اما این همان رابطه ای است که او و امثال او همواره تقلا می کنند آنرا کم رنگ کنند و از آن بگریزند. ولی مگر میتوان رابطه میان خلاقیت نویسنده، یعنی توانائی او در خلق ارزشهای ادبی و هنری را با هستی مادی او و نوع رابطه اش با جهان نادیده گرفت؟ مگر ذهن خلاق نویسنده و هنرمند در خارج از تاریخ و جامعه قابل تصور است؟ مگر کار ادبی و هنری در خلاء، در خارج از جامعه و مناسبات اجتماعی و انسانی معنائی دارد؟ کارهای هدایت و شاملو و ساعدی و بهرنگی و … بیان درد درون آنها بود. فروزانفر و صدیقی و فروغی چنین دردی نداشتند.
آقای میلانی در این مصاحبه به کرات از تیراژ صحبت کرده است. کتابهای ذبیح الله منصوری و مفاتیح الجنان را مثال زده است که فروش بالا داشتند، اما کارهای روشنفکران چنین فروشی نداشته است و… گرچه سخافت اینگونه مقایسه های بی معنی، با اندکی تامل در مورد استفاده متفاوت و عملکرد و جایگاه متفاوت مفاتیح الجنان با ادبیات داستانی بر ملا میشود (مانند آنکه کسی مثلا تیراژ کتابهای درسی را با آثار شکسپیر مقایسه کند) اما اگر ملاک قضاوت فقط تیراژ باشد، جا دارد برای اطلاع مدعی یادآوری کنیم که آثار هدایت، شاملو، آل احمد، بهرنگی و … در زمره پرفروش ترین آثار معاصر ایران بوده است. قصه های بهرنگی بالاترین تیراژهای موجود در ایران را داشت و زمانی هم که در سالهای اخیر پس از یک دوره بیست ساله فترت و فراموشی، امکان چاپ مجدد آنها پدید آمد، بازهم چند ناشر مختلف از طریق تجدید چاپ آنها بار خود را بستند.
موضوع دیگری که در این مصاحبه مورد بحث قرار گرفته کودتای ۲٨ مرداد است. ابتدا به مضمون سوال مصاحبه کننده در این باره توجه کنید: «ما در ایران در حوزه روشنفکری مسئله ای داریم بنام کودتای ۲٨ مرداد، که در دوران خود اهمیت و بازتاب خودش را داشت ولی اثرات این کودتا هنوز هم بر جریان فکری روشنفکری ایران باقی مانده است. نوستالژی دوران کودتا، مرثیه نویسی از آن دوران و خیلی چیزهای دیگر باعث شده که این سوال پیش بیاید که آیا واقعا کودتای ۲٨ مرداد تا این اندازه اهمیت داشته که با وجودی که چند دهه از آن میگذرد، هنوز روشنفکری ایران به این شکل دغدغه اش را دارد؟»
سوال کننده نه از اهمیت و دامنه تاثیرات این کودتا و عواقب و آثار بعدی آن در ایران و منطقه چیزی میداند، و نه جز فراموش کردن این واقعه و دغدغه آن، برای روشنفکران ایران وظیفه دیگری در قبال آن قائل است و میخواهد «نوستالژی» آن دوران را کنار بگذارند و درباره آن دیگر مرثیه نویسی نکنند!
کلمه «نوستالژی» یک کلمه بیگانه است که در زبان فارسی برای آن حتی معادلی که در قالب یک کلمه واحد، حامل معنای کامل آن باشد، وجود ندارد. انسان بوسیله زبان فکر میکند و ذهنی که طرز تلقی و برخورد خود را با کودتای ۲٨ مرداد و آثار آن به این زبان بیان کرده، در اصل، ذهن یک ایرانی نبوده و بوسیله زبان فارسی فکر نمی کرده است. بعبارت دیگر به زبان بیگانه درباره کودتا فکر کرده است. ذهن مردمی که خود قربانی این کودتا بوده اند، تاثر خود را از این رویداد یا احساس خود نسبت به آن را با کلمه ای بیان نمی کنند که هنوز در زبان آنها حتی معادل دقیق ندارد. بعبارت دیگر این گفته نتیجه برخورد و نگرش یک ذهن ایرانی به رویداد مورد بحث نیست و پیداست که مصاحبه کننده این حرف را از دهان کسی گرفته است که افاضات طرف بیگانه را درباره کودتای ۲٨ مرداد بیان و تکرار میکند. اما فقط برای آنکه تلنگر کوچکی به ذهن غافل این مصاحبه کننده زده باشیم، نتیجه گیری استیفن کینزر، خبرنگار کهنه کار نیویورک تایمز و مولف یکی از آخرین کتابهائی را که بوسیله خود امریکائی ها در این زمینه نوشته و ترجمه فارسی آن هم اخیرا در ایران منتشر شده، یعنی کتاب «همه مردان شاه» را در اینجا نقل می کنیم. او مینویسد:
«دور از ذهن نمی نماید که بتوان خط ممتدی را از نقطه آغاز عملیات آژاکس (نام رمزی کودتا) تا رژیم سرکوبگر شاه و انقلاب اسلامی و تا گردونه های آتشینی که مرکز تجارت جهانی در نیویورک را به کام خود کشید، ترسیم کرد». آری، عملیات آژاکس بر تاریخ ایران، منطقه و به معنائی بر تاریخ جهان اثر گذاشت. در تاریخ معاصر ما این رویداد بعد از انقلاب مشروطه بزرگترین نقطه عطف و یکی از اولین حلقه های آن زنجیره جهنمی کودتاها و مداخلات تجاوزکارانه امریکا در دوره پس از جنگ است که پس از ایران در بسیاری از کشورهای دیگر آسیا، افریقا و امریکای لاتین هم تکرار شد. این کودتا نقطه ورود ایران بعنوان یک کشور نفتی مهم خاورمیانه به حوزه نفوذ امریکا و بر هم خوردن موازنه بین منافع بریتانیا و امریکا در ایران و آغاز حرکت کمپرادوریزه کردن نظام اقتصادی و اجتماعی کشور ما بوده است. تا آنجا که «انقلاب اسلامی» را هم واکنشی میدانند در برابر تحولات چند دهه پس از کودتا، و در دنباله آنچه هم امروز در ایران جریان دارد، به نوعی دنباله همان زنجیره علتهاست.
بسیاری از مورخان و پژوهشگران امریکائی و انگلیسی مانند ریچارد کاتم، ویلیام راجر لوئیس، جیمز ف. گود، جیمز بیل، مارک گازیوروسکی، نیکی کدی، خود پس از پنجاه سال امروز بر این نظرند. مثلا ماری آن هیس مینویسد: «منازعه نفتی اوائل دهد ۱٣٣۰ با براندازی ناسیونالیسم ایرانی، بذرهای یک انقلاب اسلامی را کاشت که ۲۵ سال بعد روئید و رشد کرد و رژیمی به مراتب ضد غربی تر از رژیم مصدق را در تهران، بر سر کار آورد. در نتیجه پیامدهای آن کودتا، حتی امروز نیز سایه خود را بر خلیج فارس و ماورای آن گسترانیده است» (همه مردان شاه ص ٣۱۶)
این تازه بیان تاثیرات کودتای ۲٨ مرداد از زبان امریکائی ها و از دیدگاه منافع خود آنهاست. چگونه یک روزنامه نگار ایرانی، چنین از سر بی اطلاعی و بی تفاوتی از روشنفکران کشوری که قربانی این تجاوز بوده اند و آوار اصلی این فاجعه بر سر آنان نازل شده و پس از این کودتا میدانهای اعدام با خون بهترین فرزندان آن گلرنگ شده است، میخواهد دیگر دغدغه آنچه را که در آنزمان روی داده نداشته باشند و درباره آن مرثیه نویسی نکنند! از یک روزنامه نگار، که در کار حرفه ای خود، به بحثی مانند کودتای ۲٨ مرداد وارد میشود، این توقعی طبیعی است که اطلاعاتی بسیار بیش از این داشته باشد. جالب است که حتی مصاحبه کننده، که بیان کننده تمایل برخی از امریکائی ها راجع به این رویداد تاریخی است هم کودتا بودن آنرا پذیرفته و در تمامی متن سوال خود از کودتای ۲٨ مرداد صحبت میکند، اما آقای میلانی در جواب، شاید بخاطر آنکه به دوستان سلطنت طلبشان بر نخورد، از اظهار نظر در مورد ماهیت این رویداد طفره میرود و میگوید : «آنهائی که معتقدند کودتا کودتا بود، کماکان بر اساس همان حرفهای قدیم بر کودتا بودن آن تاکید دارند و آنهائی که معتقدند قیام ملی بود کماکان باور به همان عقیده دارند. این که کسی بیاید و قضیه را تاریخی کند، هنوز صورت نگرفته است.»»!!
تا پیش از انتشار گزارش سیا از این کودتا که سالها محرمانه مانده بود و در سال ۲۰۰۰ نسخه ای از آن بدست نیویورک تایمز رسید و منتشر شد، دهها کتاب و اثر تحقیقی در این زمینه نوشته و منتشر شده بود که بعدا با انتشار گزارش سیا معلوم شد بخش اعظم اطلاعات آنها درست و موثق بوده است. (مثل کتاب «از یالتا تا ویتنام» دیوید هوروویتس که یک فصل کامل آن زیر عنوان «کودتای امریکا در ایران» به این رویداد اختصاص دارد). گو اینکه مردم ایران که قربانی این رویداد بوده اند، خود به چشم خویش عوامل کودتا و نقش آشکار و پنهان بیگانه را در آن دیده بودند و بهتر از هر کسی ماهیت آنچه را که روی داده بود، می شناختند. به هرکس بتوان درباره مردم و نقش آنها در رویدادهای جاری دروغ گفت، به خود مردم نمی توان درباره آنچه که کرده یا نکرده اند دروغ گفت، زیرا خود فاعل و ناظر آن بوده اند و بر جزئیات آن بهتر از هر کسی آگاهند.
اما سرانجام در سال ۲۰۰۰ گزارش خود سازمان سیا درباره این کودتا بوسیله جیمز رایزن در نیویورک تایمز منتشر شد و از عملیات «تی بی آژاکس» به رهبری کرمیت روزولت و همکاری ژنرال نورمن شوارتسکف با نام و مشخصات دقیق عوامل اجرائی و مبالغی که سیا، چه به برادران رشیدیان و شبکه آنها و چه به زاهدی و کانون افسران بازنشسته پرداخت و صرف زمینه سازی این کودتا کرده بود، پرده برداشت. و بالاخره از این هم فراتر، خانم مادلین آلبرایت، وزیرخارجه امریکا، رسما به انجام کودتا بوسیله امریکا در ایران اقرار و از این بابت عذرخواهی رسمی کرد. اما محقق وطنی ما هنوز منتظر است که «کسی بیاید و قضیه را تاریخی کند»!
من، هم به مصاحبه کننده و هم به آقای میلانی توصیه میکنم، علاوه بر همه منابعی که در این زمینه وجود دارد و آخرین آنها کتاب «همه مردان شاه» است به خاطرات جان پرکینز تحت عنوان اعترافات یک جنایتکار اقتصادی (که به فارسی نیز ترجمه شده) و نیز به آخرین کتاب او زیر عنوان «تاریخ پنهان امپراتوری امریکا» که به تازگی در امریکا منتشر شده هم نگاهی بیندازند؛ زیرا در شرایط حاضر دیگر انتشار خاطراتی که امثال اردشیر زاهدی از «پاپا جان و ماما جان» خود دارند، اثری ندارد و نام بردن از کودتای امریکائی ها در ایران بعنوان «قیام ملی ۲٨ مرداد» هم چیزی بیش از یک شوخی بیمزه و مشمئز کننده نیست.
ادامه سومین محور این مصاحبه بحث در زمینه فردیت روشنفکر است که مدعی در لفافه آن، فلسفه فردگرائی را که اساس نگرش لیبرالی اوست مطلق کرده و میخواهد بعنوان قانون ازلی و ابدی زندگی انسان به خواننده القاء کند. مسئله فرد و جمع و تضاد میان آندو و این که این تضاد را با قبول اولویت برای کدامیک از ایندو باید حل کرد، به قدمت تاریخ جامعه انسانی است و در همه شکلبندی های پیش از سرمایه داری هویت فرد بوسیله جمع (کشور، ملیت، دین و…) تعیین و تعریف میشده است و فقط در دوران سرمایه داری است که لیبرالیسم جمع و هویت جمعی را فدای فرد و دنیای او میکند؛ تفکری که در، از بطن آن مالا انباشت رقابتی سرمایه و همین نظام امپریالیستی سر برآورده است که امروز بشریت را با بن بست و بحران روبرو ساخته و به سمت بربریت سوق میدهد. مدعی کوشیده است با فروکاستن فلسفه عمومی جمع گرائی به «اتاتیسم» و حمله به استالینیسم- که مد روز و شیوه تکراری تبلیغات نولیبرالی است- هر نوع جمع گرائی را با این دستاویز زیر سوال برد. اما این بحثی است ریشه ای و مفصل که با اظهار نظرهای دوخطی نظیر آنچه در این مصاحبه آمده است نمی توان درباره آن داوری کرد، و چون با طول و تفصیلی هم که این جوابیه تا همین جا پیدا کرده است، مجال طرح این بحث تازه در آن وجود ندارد، این بحث میماند تا در فرصتی دیگر، که جداگانه به آن بپردازیم.
چپ ستیزی، بخصوص در میان «وادادگان» سیاسی گذشته که پیشینه هواداری از چپ داشته اند، این روزها شدت گرفته است. ریشه این کینه کور نسبت به چپ را در عناصری که چنین پیشینه ای دارند، من خوب می شناسم. در سالهای دهه چهل و پنجاه با آن شرایط ویژه مبارزه مسلحانه و شکنجه ها و مقاومتهای باور نکردنی و حساسیت شدیدی که در مورد امنیت سازمانهای مخفی مسلح وجود داشت، ننگی بالاتر از همکاری یک فرد دستگیر شده با رژیم وجود نداشت. من فضای سیاسی آن روزها، مخصوصا فضای حاکم بر زندانهای سیاسی را بخاطر دارم و میدانم کسی که با پلیس همکاری میکرد، چه خفتی را از ناحیه دیگران و در مجموعه شرایط حاکم، چه در زندان و چه پس از آزادی در فضای سیاسی خارج از زندان تحمل میکرد. ریشه کینه عجیب و غریبی که در برخی از وادادگان قدیمی نسبت به چپ وجود دارد، در همان خفت و تحقیری نهفته است که در آن ایام و در آن شرایط تحمل کرده اند. معتقد نیستم که منشاء چپ ستیزی آقای میلانی از این گونه باشد.

مرداد ۱٣٨۶

زندگینامه بیژن جزنی -قسمت اول: بیژن٬ معشوق٬ رفیق و همسر
ارسال شده در خرداد ۸, ۱۳۹۱ توسط Daftarha
میهن جزنی:
دوره کودکی و نوجوانی
بیژن در دیماه ١٣١۶ در تهران و در خانواده ای متوسط به دنیا آمد.پدرش حسین جزنی اهل کاشان٬ افسر ژاندارمری و مادرش عالمتاج اولین فرزند خانواده پر اولاد کلانتری بود. جعفر کلانتری و همسرش زهرا صاحب هشت فرزند بودند٬ دو دختر و شش پسر که بعدها سعید کلانتری دایی کوچکتر بیژن همراه با هشت تن دیگر٬ که دو تن از آنها از اعضای سازمان مجاهدین خلق بودند٬ در ٣۰ فروردین ١٣۴ به دست مزدوران شاه در تپه های اوین به قتل رسیدند.

افسر نشسته “حسین جزنی” پدر بیژن جزنی
منوچهر کلانتری دایی بزرگتر بیژن نیز در سال ١٣۶٢ هنگام خروج از مرز پاکستان به همراه سه تن دیگر از رفقای خود به دام پاسداران جمهوری اسلامی افتادند و هنگاهمی که خانه را در محاصره دیدند به پیشنهاد منوچهر٬ آماده انفجار نارنجک شدند٬ ولی یک نفر از آنها به نام عطا نوریان با نشان دادن پرچم سفید٬ خود را به پاسداران تسلیم کرد که او نیز پس از شکنجه های فراوان و به رغم همکاری با مسئولین زندان٬ بلاخره اعدام شد.
بیژن کلاس اول ابتدایی را در اصفهان و در کلاسهای دوم و سوم را در دبستانهای غضایری و قابوس در تهران و سال اول و دوم دبیرستان را در دبیرستان ناصر خسرو و سال سوم را در دبیرستان ١۵ بهمن گذراند.
او مبارزه سیاسی را از سنین کودکی شروع کرد٬ در همان سال های پس از شهریور ١٣٢۰ و بر کنار شدن رضا شاه و اشغال ایران توسط متفقین. تاسیس حزب توده و عضویت پدر و دایی ها و عموهای بیژن در آن حزب و سپس واقعه آذربایجان و شکست فرقه دموکرات و خروج اجباری پدر بیژن از ایران و پناهنده شدنش به شوروی و خاطر همکاری با این فرقه ٬ همه و همه عواملی بودند که در رشد آگاهی ذهنی و حساسیت های سیاسی و هنری بیژن اثر مستقیم میگذاشت.
خودش تعریف میکرد که…ه هنگامی که بیش از شش سال نداشت پدرش او را همراه خود به میتینگهای حزب توده میبرد و برای اینکه خوب جمعیت را تماشا کند٬ او را قلمدوش میکرد. ولی بیژن خاطرات خوشی از پدرش نداشت. میگفت او مستبد و خشن بود٬ نمونه یک ارتشی با همان انضباط سربازخانه ای.
بیژن٬ به همان اندازه که در حضور پدر سر به راه و حرف شنو بود٬ در غیاب او هر چه میخواست میکرد و هیچکس جلودار شیطنتهایش نبود. یکی از موارد آن٬ به چوب بستن مرغها و خروسهای داخل مرغدانی بوده و چون همواره چوب در دست در کوچه پس کوچه های محل میگشت٬ پیرزنهای محل به او میگفتند: بیژن چوب باز.
در سال ١٣٢۵ که پدر او را ترک میکند٬ بیژن فارغ البالی میکند. خودش میگفت: مادرم و افراد فامیل هرگز فکر نمیکردند که من از نبودن پدرم خوشحالم یا لااقل غمی ندارم. ولی هر چه بزرگتر شدم بیشتر جای خالی او را حس کردم و گاهی دلم به شدت برایش تنگ میشد.
بیژن برادر نداشت٬ اما دو خواهر داشت به نام منیژه و سودابه. منیژه. منیژه در تابستان ١٣٣١ در سن سیزده سالگی در یکی از پیک نیک های حزب توده و به هنگام بازی و دویدن٬ ناگهان بر زمین می افتد و دیگر برنمیخیزد و قبل از رسیدن پزشک در میگذرد.
مرگ منیژه ضربه بزرگی برای مادرش و همه خانواده بود و من نیز که شبانه روز با منیژه به سر میبردم و به قول معروف سری از هم جدا بودیم٬ تا سالهای سال سوگوار از دست دادن او بودم و این حادثه اولین تجربه مرگ یک عزیز در زندگی نوجوانی من بود.
خواهر کوچکتر بیژن٬ سودابه که آن موقع شش سال بیشتر نداشت از آن پس مرکز توجه مادر و سایر افراد خانواده شد. او بعدها با برادر من بهمن ازدواج کرد و صاحب دو فرزند به نام های روزبه و روشنک شدند.
آشنایی من و بیژن
در سالهای ١٣٢٩-١٣٣۰ به هنگام نخست وزیری دکتر مصدق حدود چهارصد خانه در اختیار کارمندان پر اولاد و کم در آمد دولت قرار گرفت. در این نقل مکان٬ خانه ما (قریشی) روبروی خانه (کلانتری) قرار گرفت. این مجتمع که پایین تر از میدان ژاله قرار دارد٬ به چهارصد دستگاه ژاله معروف شد.

چهارصد دستگاه میدان ژاله
خانه احمد افشار یکی از افراد گروه جزن -ظریفی نیز در انتهای کوچه ای بود که خانه کلانتری قرار داشت. در خانه آقای کلانتری و همسرش (پدر و مادر بیژن جزنی) به غیر از دائی ها٬ بیژن و مادر و دو خواهرش زندگی میکردند. زیرا پس از فرار پدر بیژن به شوروی٬ مادرش ناچار شد به همراه فرزندان دواره به خانه پدری اش باز گردد. عالمتاج٬ مادر بیژن که همه او را عالیه خانم صدا میکردیم از فعالین سازمان زنان حزب توده بود و به صورت حرفه ای با آن حزب کار میکرد. او در غیاب همسر متحمل رنجها و صدمات زیادی برای پرورش فرزندانش شده بود. مادربزرگ بیژن که همگی او را مادر جون خطاب میکردیم هم زن بسیار مقاوم و صبوری بود که شجاعانه در برابر حوادث میایستاد و از فرزندان و نوه هایش حمایت میکرد. با این که سواد خواندن و نوشتن نداشت٬ معذالک زنی آگاه و دلسوز بود و با تمام عشقی که به فرزندانش داشت در برابر ماموران ساواک برای کسب اجازه ملاقات یا درخواست آزادی آنها هرگز لابه و زاری نمیکرد. او همیشه برای ما تداعی کننده مادر ماکسیم گورکی بود.
اما در خانه ما٬ من و سه خواهر و یک برادر به اتفاق پدر و مادرم زندگی میکردیم. پدرم از کمونیستهای قدیمی و به اصطلاح از پرقیچی های گروه پنجاه و سه نفر بود. گرچه هیچگاه فعالیت تشکیلاتی نداشت٬ اما مبلغ سوسیالیزم و شوروی در بین خانواده و دوستان بود و تاثیر بسیار زیادی روی آنها میگذاشت.
خانواده کلانتری- جزنی به زودی با ما طرح دوستی ریختند. رابطه رفیقانه رو به روز نزدیکتر میشد. از آنجا که پدرم به ادبیات فارسی و عربی و همچنین ادبیات انقلابی و مضامین سیاسی مسلط بود٬ در تهیه متن سخنرانی ها به مادر بیژن کمک میکرد. در این ارتباط تنگاتنگ خانوادگی انس من و خواهرها و برادرم بهمن به بیژن و منیژه روز به روز بیشتر میشد و دوستی مان عمیقتر. به طوری که در تعطیلات مدارس بیشتر اوقات بیژن و منیژه در منزل ما به سر میبردند. خصوصا این که در تابستان ها هم یک میز پینگ پنگ در زیر زمین خانه میگذاشتیم و بازی میکردیم٬ و چون من و بهمن پا به پای شیطنت های بیژن پیش میرفتیم او علاقه خاصی به ما دو نفر داشت.
در سال ١٣٣۰ آنکت عضویت در سازمان جوانان حزب توده را بیژن برایم آورد و خودش به عنوان معرف من آنرا امضا کرد. از آن پس به طور منظم در جلسات سازمانی (حوزه ها) و میتینگ ها و پخش اعلامیه و تظاهرات خیابانی شرکت میکردیم. در آن موقع من تازه وارد سال اول دبیرستان شده بودم.
رسم ما بچه های چهارصد دستگاه بر این بود که غروبها یا روزهای تعطیل جلوی در یکی از خانه ها جمع میشدیم ٬ حرف میزدیم٬ بحث میکردیم و وقتی خسته میشدیم به ردیف کنار جوی های سیمانی خالی از آب مینشستیم و هر چند گاه٬ یکی از ما تکه پاره پاکتهای خالی و روزناامه ها و برگهای خشکی که با وزش باد داخل جوی های تل انبار میشد را آتش میزدیم و همگی به تماشا میاستادیم و وقتی آتش کمی فروکش میکرد دوپایی روی آن میجستیم تا خاموشش کنیم و سپس وقتی چشممان به تکه کاغذهای سوخته معلق در فضا و جوی دود زده میافتاد٬ از خودمان انتقاد میکردیم که ای بابا ما تا دیروز داشتیم برای نظافت و اسفالت محله امضا جمع میکردیم و حالا خودمان داریم دستی دستی کثیفش میکنیم!
دوچرخه و موتورسواری و جولان دادن در خیابانها و کنف کردن پاسبانهای گشت محله ٢ از کارهای رایجمان بود. تنها یک پاسبان که دخترش بسیار فهمیده و مهربان و دوست خودمان بود و خانه اش در نزدیکی خانه کلانتری قرار داشت٬ از دست ما در امان بود. شبها با ذغال روی دیوارها شعار مینوشتیم ” البته این جدا از وظیفه سازمانی ما بود زیرا افراد حق نداشتند٬ به عبارت دیگر صلاح نبود٬ که در محل سکونت خودشان شعارنویسی کنند” و به این خاطر نیز با پاسبان های گشت درگیر بودیم. یکی دیگر از شیطنتهای بیژن و بهمن و بعضی از پسربچه های محل ٬ بالا رفتن از تیر چراغ برق بود. بهمن از همه چابکتر و موفقتر بود٬ ولی بیژن نمیتوانست خیلی بالا بخزد. و در عوض شاهکار بیژن تقلید از فلسفی گوینده مذهبی شبهای جمعه رادیو تهران بود. هنگام سخنرانی که ساعت هشت و نیم شب شروع میشد میایستاد و صدای رادیو را تا آنجا که میشد بلند میکرد و بعد با حرکات سر و دست و دهان چنان میکرد که گویی اوست که سخنرانی میکند. مثل یک هنرپیشه رل خود را بازی میکرد و بیننده را به تحسین وا میداشت. دکلاماتوری بسیار قوی بود.
هنگامی که بچه های محل و دوستان برای شنیدن دکلمه های او در سالن کوچک منزل ما جمع میشدند٬ بیش از ١٣-١۴ سال نداشت. اشعار مختلفی را به اقتضای وقایع روز انتخاب میکرد که اغلب٬ اشعار انقلابی شعرای معاصار بود. خصوصا از لاهوتی شاعر انقلابی که در شوروی در حال تبعید به سر میبرد. اشعار زیادی از بر داشت از جمله شعری بود به نام وفای به عهد” که خاطره بی نظیرش تا حال٬ مثل واقعه دیروزی در ذهنم نقش بسته است. و آن داستان مادری است که فرزند انقلابی اش در قحط سالی تبریز مجروح و گرسنه در سنگری جان میسپارد. وقتی که جنگ تمام میشود و انقلابیون درهای انبار آذوقه را به روی مردم میگشایند
وفای به عهد

اقبال لاهوری
ارودی ستم خسته و عاجز شد و برگشت
برگشت٬ نه با میل خود از حمله احرار
ره باز شد و گندم و آذوقه به خروار
هی وارد تبریز شد از هر در و هر دشت
از خوردن اسب و علف و برگ درختان
فارغ چو شد ان ملت با عزم و اراده
آزاده زنی بر سر یک قبر ستاده
با دیده ای از اشک پر و دامنی از نان٬
لختی سر پا دوخته بر قبر٬ همی چشم
بی جنبش و بی حرف٬ چو یک هیکل پولاد
بنهاد پس از دامن خود آن زن آزاد
نان را به سر قبر٬ چو شیری شده در خشم
در سنگر خود شد چو به خون جسم تو غلتان
تا ظن نبری آنکه وفادار نبودم٬
فرزند به جان تو٬ بسی سعی نمودم
روح تو گواه است که بوئی نبد از نان
مجروح و گرسنه ز جهان دیده ببستی
من عهد نمودم که اگر نان به کف آرم
اول به سر قبر عزیز تو بیارم
برخیز که نان بخشمت و جان بسپارم.
****
تشویش مکن فیح نمودیم ٬ پسر جان!
اینک به تو هم مژده آزادی و هم نان
و آن شیر٬ حلالت که بخوردیم ز پستان
مزد تو٬ که جان دادی و پیمان نشکستی.
پس از سکوت بیژن در پایان شعر٬ هیچ چشمی نبود که نگریسته باشد.
این استعداد که کلا از استعداد هنرپیشگی او سرچشمه میگرفت سابقه ای نیز داشت ٬ بدین معنا که در سن هشت سالگی برای اولین بار به اتفاق دایی اش منوچهر کلانتری که ١۰ ساله بوده در نمایشنامه پرنده آبی اثر معروف موریس مترلینگ٬ نقش فرشته را بازی کرده بود. این تئاتر زیر نظر عبدالحسین نوشین و در تئاتر سعدی در سال ١٣٢٣ به نمایش در آمده بود.

شاید قرنها بگذرد و در کره خاکی متفکری مانند مترلینگ بوجود نیاید
جنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی- قسمت دوم (میهن جزنی)
ارسال شده در خرداد ۹, ۱۳۹۱ توسط Daftarha
عضویت بیژن در سازمان جوانان حزب توده و فعالیت های او
بیژن از سن ده سالگی (سالهای ٢۶-٢٧)در حوزه های سازمان جوانان حزب توده شرکت میکرد. پیشرفت روز به روز و سریع او در عرصه تئوری و عمل سبب شد که از سن ١۵ سالگی تا آستانه کودتای ٢٨ مرداد مسئول کمیته بخش تهران باشد. نفوذ کلام٬ شخصیت قوی و ذهن گیرایش او را از سایر جوانان هم سن و سالش متمایز میکرد. بهترین مبلغ در محله ما بود. در همان زمانها که هنوز بیش از ١٣-١۴ سال نداشت در کنار همه شیطنت های بچه گانه٬ پای بحث جدی که به میان میامد٬ دیگر کسی حریف او نبود.
در مقطع سال های ٢٩-٣۰ مساله مبرم و حاد مورد بحث ما٬ ملی شدن صنعت نفت بود٬ حزب توده و اعضای سازمان جوانان از شعار ملی شدن نفت در جنوب حمایت میکردند و مصدقی ها و پان ایرانیستها و به طور کلی همه احزاب طرفدار مصدق از شعار ملی شدن صنعت نفت در سراسر کشور دفاع میکردند. خوب به خاطر دارم که در این بحثها کمیت من در برابر رقیب لنگ بود.یک بار به طور خصوصی از بیژن پرسیدم چرا ما مخالف ملی شدن نفت در سراسر کشور هستیم. بیژن بحث مفصلی در این باره کرد که همه اش را به خاطر ندارم ولی آنچ در ذهنم نقش بسته ( آنهم به این دلیل که مشکل برایم لاینحل باقی مانده بود ) اینست که گفت : به فرض اینکه استخراج نفت در شمال منافعی عاید شوروی کند هم آنها آنرا صرف ساختمان سوسیالیزم میکنند٬ زیرا شوروی استعمارگر و استثمارگر نیست و این به نفع انترناسیونالیزم پرولتری و به نفع ساختمان سوسیالیزم در سراسر جهان است. در حالیکه انگلیس نه تنها استعمارگر است بلکه عوائد نفت ما را خرج توپ و تنک و تاسیس کارخانه اسلحه سازی میکند و برای فروش اسلحه اش ناچار است در مناطف مختلف جهان جنگ راه بیندازد…. و وقتی همین سوال را در حوزه سازمانی خودم با مسئول مربوطه که اگر اشتباه نکنم٬ در آن مقطع ایران گرگین بود مطرح کردم او نیز جوابی نظیر جواب بیژن به من داد.
در آن زمان از وظایف اصلی اعضا سازمان جوانان خواندن کتاب بود٬ ولی در قبال این وظیفه همه اعضا یکسان عمل نمیکردند. بیژن از آندسته بود که نه تنها کتاب را میخواند بلکه نکات برجسته آنرا به خاطر میسپرد. من مشخصا هر وقت جزوه یا کتابی میخواندم که مسئولمان برای مطالعه تعیین کرده بود٬ خوشحال بودم که میتوانم اشکالم را قبل از ورود به حوزه از بیژن بپرسم. یادم هست کتاب لنین به قلم استالین را باید ظرف یک ماه تمام میکردیم و درباره اش حرف میزدیم. در حین مطالعه هر وقت سئوالی از بیژن میکردم او حتی صفحه آنرا نیز از بر بود. یکی از مسئولیت های مشترک من و بیژن در سال ١٣٣۰ پخش و فروش روزنامه دانش آموزان ارگان سامان جوانان در مدرسه هامان بود. ما باید ساعت ۶ صبح از خانه بیرون میزدیم و اتوبوس خط ١۴ را که مستقیما تا میدان فردوسی میرفت سوار میشدیم. در میدان فردوسی از اتوبوس پیاده میشدیم و پس از گذشتن از یکی دو خیابان فرعی به کوچه ای میرفتیم که در مدخل آن در طبقه دوم ساختمان چاپخانه روزنامه دانش آموزان قرار داشت. پاس از گرفتن سهمیه مان هر کدام به طرف دبیرستان های خود راه می افتادیم. باید وقت را طوری تنظیم میکردیم که سر ساعت ٧/۵ در مدرسه باشیم و تا قبل از رسیدن مسئولین و دانش آموزان روزنامه ها را در جامیزها بگذاریم و تعدادی را هم برای فروش در حیاط مدرسه نگه داریم. زمستانها که هوا مثل قیر سیاه بود٬ بیژن مرا همراهی میکرد. در اتوبوس گاهی در کنار یکدیگر چرت میزدیم. در زنگ تفریح ها که وقت فروش روزنامه بود٬ طبیعتا بحث ملی شدن نفت هم پیش میامد. جوابی که در حوازه های سازمانی به ما میدادند در میدان جنگ تبلیغاتی که بین ما و پان ایرانیستها در صحن حیاط در میگرفت٬ هرگز سلاح کارآمدی نبود. در ضمن جر و بحث با پان ایرانیست ها٬ سومکائی ها به هار دوی ما حمله میکردند و هم روزنامه دانش آموز ارگان پان ایرانیستها و هم روزنامه دانش آموزان ارگان ما را پاره پاره میکردند. و این ماجرا هر هفته تکرار میشد.
در آن زمان من دانش آموز سال اول دبیرستان شیرین بودم که چسبیده به چهار صد دستگاه بود. مادرم نیز آموزگار دبستان شیرین بود که در کنار همین دبیرستان ما قرار داشت. هنگام این جر و بحث ها و یورش ها به روزنامه دانش آموزان که منجر به دخالت ناظم مدرسه و نهایتا احضار ما نزد مدیر مدرسه میشد٬ مادرم را بلافاصله از دبستان شیرین فرا میخواندند و از او تعهد میگرفتند که مرا از فعالیت حزبی باز دارد. مادرم نیز٬٬٬ تعهدی میداد و به دنبال کار خود میرفت و چون با ما موافق بود هرگز مرا سرزنش نمیکرد.
یکی دیگر از مسئولیت های بیژن مربوط به ” خانه صلح شرق شهباز” میشد. او و منوچهر کلانتری هر دو از مسئولین و فعالین آن نهاد بودند. وظیفه خانه صلح برقراری جشن ها و کنفرانسها و دعوات از افراد سرشناس برای سخنرانی درباره صلح جهانی بود.
در یکی از روززهای ادریبهشت ماه سال ١٣٣۰٬ همراه بیژن و منوچهر به خانه صلح رفتیم. بلافاصله پس از ورود به محوطه ٬ بیژن و منوچهر به طرف سالن برگزاری جشن رفتند و سرگرم فراهم آوردن مقدمات جشنی شدند که قرار بود در فردای آن روز برگزار شود. بیژن که بسیار خوش سلیقه بود و ترکیب رنگها را خوب میفهمید٬ سایر رفقا را در چسباندان پلاکاردها و کاغذ رنگی و نصب تابلوها و غیره کمک و راهنمایی میکرد.
رو به روی چهار صد دستگاه به نام های صابر محمد نژاد و آصف رزم دیده٬ باشگاه کوچکی در مفت آباد راه افتاد ١٣٣١٬ که دو میز پینگ پنگ داشت این کار که بیشتر به منظور جلب سمپاتیزان به سازمان جوانان حزب توده بود٬ تا حدود زیادی از بطالت و ولگردی نوجوانان محله جلوگیری میکرد. در حیاط خلوت این باشگاه هم میز کوچکی قرار داشت که رویش بساط چایی چیده شده بود و د اسکان چایی را به قیمت ١۰ شاهی میفروختند. محیط گرم آنجا را خوب به خاطر دارم. بچه های محل ها هم احساس قوم و خویشی میکردند٬ گپ میزدند و از مشکلات خانوادگی شان با هم میگفتند. پسرها نسبت به دختران محله تعصب خاصی داشتند وکسی جرات نداشت به آنها چپ نگاه کند.
همانطور که گفتم بیژن معلومات وسی و نفوذ کلام زیادی داشت. به تاریخ کشورهای اروپایی و آسیایی و خصوصا شوروی بیش از همه تسلط داشت . درباره سیستم زراعتی شوروی و شرکتهای تعاونی روستائی و همچنین پیشرفت های علمی و فرهنگی و هنری شوروی داد سخن میداد و همگی مسحور سخنان او میشدیم. مستمعین او که اغلبشان از بیژن بزرگتر بودند جرات نمیکردند در برابر او بحث کنند. منبع این اطلاعات سوای خواندن کتابها و مقالات درباره شوروی٬ نقش تبلیغیخانه وکس (انجمن فرهنگی ایران و شوروی) بود. یکی از تفریحات کم خرج ما رفتن به سینمای آنجا بود. حداقل هر هفته یا هر ماه یکبار به آنجا میرفتیم. تماشای فیلم از کشوری که کعبه آمال ما بود٬ آن هم در محوطه باغ با صفای این انجمن٬ که در خیابان کاخ شمالی قرار داشت٬ برای ما بسیار دل انگیز و خیال پرور بود.
بیژن و هنر نقاشی
به گفته خانواده٬ بیژن نقاشی را از سن ۴-۵ سالگی شروع میکند. هر گاه کاغذ و مداد به دستش می افتاده٬ بلافاصله تصویری روی کاغذ میکشیده٬ به قول خودش بهترین سرگرمی برای فرار از بداخمی های پدر٬ پناه بردن به کاغد و مداد بوده. روزی داستانی برایم تعریف کرد که نمودار استعداد ذاتی اش در نقاشی اس. میگفت یک شب که پدر و مادرش میخواستند به میهمانی بروند ولی تصمیم نداشتند بیژن را همراه خود ببرند٬ هر چه گریه و زاری میکند اثری نمیبخشد و او را در خانه کنار مادربزرگش میگذارند و میروند. بیژن مدتی فکر میکند که چگونه از آنها انتقام بگیرد و بعد مدادی بر میدارد و شروع به نقاشی روی دیوار اتاق ممیکند. عکس دو سرباز آمریکایی را میکشد که دارند کودکی را کشان کشان میبرند. درش پس از ورود به خانه متوجه این نقاشی میشود و به شدت خنده اش میگیرد٬ و او که منتظر یک تنبیه جدی بود٬ از تنبیه معاف میشود خودش میگفت: نمیدانم چرا سرباز آمریکایی کشیدم. ولی عقیده داشت که تبلیغات ضد آمریکایی آن سالها بی تاثیر نبوده است. یک بار از بیژن پرسیدم نقاشی را از کی به ارث بردهای؟ گفت نمیدانم ولی میدانم که پدرم خطاط خوبی بود.
بیژن و کار
او کار کردن را از کودکی و در مکتب اجتماع آموخت. بیش از دوازده سال نداشت که تابستان نزد یکی ا زدوستان خانوادگی شان به بازار رفت. چک و سفته از حجره ای به حجره ای یا از شرکتی به شرکتی دیگر برد. گاهی نیز حول و حوش مغازه یکی از دایی هایش به فروش سیار نخ و سوزن و قرقره و دکمه که آنها را درون جعبه ای به گردن میآویخت٬ میپرداخت. و همین گشت و گزارها در مان مردم از هر تیپ و طبقه ای به او درسهای فراوان آموخت. البته پرداختن بیژن به این کارها نه بارای او و نه برای خانواده اش یک کار جدی اقتصادی و شغلی نبود. او نمیخواست روزهای طولانی تابستان را فقط به کارهای تشکیلاتی و سامانی بپردازد٬ ضمن آنکه به هار حال کمک خرج تحصیلی اندکی نیز برای خودش کسب میکرد. اما همین شروع به او جرات و تجربه کارکردن مستقل داد. در سن ١٨ سالگی به همراه دوست قدیمی اش پرویز یشایائی اولین کار خود را با نام (کانون آگهی پرس پولیس) در خیابان شاه آباد و در یک استودیوی کوچک شروع کرد. این کانون٬ یا این دفتر کوچک تجارتی برای تجار بازار و بر حسب کالائی که داشتند٬ تبلیغات میکرد و این تبلیغات به صورت نقاشی انجام میگرفت. نقاشی ها به عهده بیژن بود و بستن قرارداد و به اصطلاح طرف حساب شدن با مشتری به عهده پرویز یشایایی دوست و شریک او.
آن زمان ها چای گلستان و روغن نباتی شاه پسند در عرصه رقابت بود. بعضی اوقات که به دفتر کار بیژن میرفتم٬ صحنه های جالبی میدیدم. برخی حاجی
بازاریهایی که به دفتر میآمدند٬ طرح تبلیغاتی خودشان را در جیب داشتند و وقتی آنرا به بیژن نشان میدادند٬ باعث خنده او میشد٬ زیرا اغلب بالای هر تصویر عکس چند کلاغ نیز میکشیدند. او ناچار بود با زبانی که باعث رنجش شان نشود٬ قانع شان کند که طرح شان خوب نیست و طرح دیگری برایشان خواهد کشید.
داستان کلاغ ها و برخورد حاجی بازاری ها با مسائل تبلیغاتی مدتها سوژه خنده من و بیژن و سایرین بود. آخرین کار اقتصادی بیژن تاسیس شرکت “تبلی فیلم” (پخش فیلمهای تبلیغاتی در ایران) بود٬ او یکی از سهامداران و همچنین مدیر عامل این شرکت بود. قبل از بازداشتش در سال ١٣۴۶٬ در آنجا کار میکرد٬ هماراه با منوچهر کلانتری و دیگران.
انتقال خانواده ما به شهرستان و دوری از بیژن
در خرداد ماه ١٣٣١ پدرم به ریاست اوقاف شهرستان قزوین منصوب شد و ما ناچار به ترک تهران شدیم. دوری از بیژن و محیط پر هیجان و پر ماجرای تهران و آن محله مانوس و دوستان صمیمی٬ برایم بسیار دلتنگ کننده بود. هنگام ترک تهران٬ خانه چهارصد دستگاه را در اختیار خانواده خاله ام قرار دادیم. از نظر تشکیلاتی نیز ارار تماس مان با تشکیلات قزوین را گرفتیم و پس از یک ماه تماس من و خواهرهایم با این تشکیلات برقرارشد. دوباره حوزه ها برقرار و خواندن کتب و جزوات و پخش اعلامیه به مناسبت های مختلف از سر گرفته شد تا آنکه در تیر ماه این سال حادثه مرگ منیژه خواهر بیژن پیش آمد. بلافاصله پس از شنیدن این خبر به طرف تهران حرکت کردیم٬ همه خانواده جز پدرم که ناچار بود سر کارش بماند. در ورود به خانه کلانتری ها٬ چشمم به بیژن افتاد که گوشه ایوان ایستاده٬ غمگین و سر به زیر انداخته بود٬ من که به شدت میگریستم از اینکه بیژن خودش را محکم نگهداسته بود٬ متعجب بودم٬ شاید روزهای قبل گریه هایش را کرده بوده٬ شاید نمیخواست در حضور من اظهار عجز کند و من هم نمیخواستم گریه و شکستن او را ببینم. به هر حال٬ روزها گذشت. هنگامی که میخواستیم به قزوین باز گردیم٬ مادرم پیشنهاد کرد که عالیه خانم و بیژن و سودابه همراه ما بیایند٬ بلکه با دور شدن از خانه ای که گوشه اش یادگار منیژه بود٬ کمی بار مصیبتشان تخفیف پیدا کند. علایه خانم نیز که زنی منطقی و سر و گرد چشیده و مبارز بود٬ برای اینکه روحیه بیژن و سودابه خراب نشود٬ پذیرفت که همراه ما باید و ما همگی به طرف قزوین حرکت کردیم.
دوران اقامت آنها در نزد ما٬ دوران تلخ و شیرین بود. مادرم با همدردی و مراقبت شبانه روزی از مادر بیژن توانست تا حدود زیادی به بهبود وضع روحی او یاری کند. در جریان سفر٬ انس و الفت من و بیژن هم روز به روز بیشتر شد و او نیز کم کم شادی و شیطنت های خود را از سر گرفت.
کتابخانه ای در منزلمان داشتیم که در آن انواع و اقسام کتب ادبی و سیاسی یافت میشد. در بعد از ظهرهای آن تابستان کتابهای خوشه های خشم جان اشتاین بک و ماه پنهانست استفان زواک و ند کتاب دیگر به نوبت بین منو و خواهرها و بیژن دست به دست میشد. روزی بیژن کتاب پر اثر ماتسین را برداشت و شروع به خواندن کرد. این کتاب را دوست و همکلاسیم به مناسبت مسافرتم به قزوین و به رسم یادگاری به من داده بود و من آنرا در مسافت بین قزوین و تهران خوانده بودم. بیژن پس از این که خواندن کتاب را به پایان رستاند از من پرسید که آیا کتاب را خوانده ام. و من از روی شیطنت گفتم٬ نه. و او گفت : پس حتما بخوان.

پرسیدم چرا و او پاسخ داد: سرگذشت یک خواننده اپرا است. عشق پر شوری بین او و یک مرد به وجود می اید و آن مرد در همان شبی که زن در حال اجرای برنامه است می میرد و سپس اضافه کرد من داستانهای عاشقانه زیاد خوانده ام ٬ اما عشق در این کتاب به طرز باشکوهی توضیف شده و شخصیت این دو قویا احترام برانگیز است.

به بیژن گفتم: همین طور است که میگویی٬ من این کتاب را قبل از تو خوانده ام و عینا همین برداشت را دارم.
روزهای گرم و طولانی تابستان به سرعت میگذشت و هر روز برای ما پر از ماجرا و سرگرمی بود. من صبح ها زودتر از همه بیدار میشدم و تا بیدار میشدم به طرف باغچه میرفتم که گلها و گیاه ها را آب بدهم. حیاط خانه ما نسبتا وسیع بود. کف حیات با سنگفرش پوشیده شده بود و از درز سنگفرش ها زنبق های وحشی سر در آورده بودند که عطرشان تا هنگامی که آفتاب کاملا پهن نشده بود٬ فضای خانه را آکنده میکرد. در وسط حیاط حوض بزرگی قرار داشت با ماهی های قرمز و سیاه و خزه هایی که پناهگاه ماهیان بود. در اطراف این حوض که به صورت مستطیل بود٬ چهار باغچه قرار داشت که پر ا زگل های اطلسی و میخک و شعمدانی و پیچک های نیلوفر بود. این گلها در طراوت صبحگاهی و قطرات شبنم نشسته بر گل برگهاشان جلوه ای شاعرانه و خیال انگیز داشت. گاهی عصرها مداد و کاغذی برمیداشتم و کنار گلها مینشستم و در سوگ منیژه ابیاتی میسرودم.
یک روز صبح که کنار زنبقها نشسته بودم و به تماشا مشغول بودم٬ بیژن از پشت سر آمد و زنبقی را که در دست داشت درون موهایم فرو برد بعد به سرعت رفت و در حلیکه پله های ایوان را دو پله یکی میکرد٬ کنار سماور نشست. احساس عجیبی سراپای وجودم را فرا گرفته بود٬ دستپاچه شده بودم و حال خود را نمیفهمیدم. پس او هم مرا دوست دارد؟!

به یاد شوخی هایش٬ گوشه و کنایه زدن هایش و پیشنهادش در مورد خواندن کتاب پر افتادم. یک آن کبوتر خاطراتم به چهارصد دستگاه سال های ٢٩-٣۰ پرواز کرد. آنجا که اکثر روزها پس از تعطیلی مدرسه پیس من می آمد. من که تازه تصدیق ششم ابتدائی ام را گرفته بودم٬ الفبای انگلیسی میخواندم و خودم را برای سال اول دبیرستان آماده میکردم. می آمد و کمی بازی میکردیم و بعد میگفت بخوان. میگفتم چه بخوانم؟ میگفت معلومست دیگر٬ از دلکش بخوان. و من میخواندم و گاهی که حوصله خواندن نداشتم و جواب منفی میدادم٬ میگفت خوب پس من برمیگردم خانه. و آن وقت من میگفتم نه نرو میخوانم و او میماند و من برایش میخواندم و بعدش هم پینگ پنگ بازی میکردیم…
پس از چند دقیقه من هم به طرف ایوان رفتم٬ سماور را روشن کردم وکنار آن نشستم. او با چشمهای زیبا و نگاه درخشانش به چشم هایم خیره شده بود و بعد لبخند زنان به موهایم که زنبق هنوز در آن جای داشت نگاه کرد. نتوانستم تاب نگاهش را بیاورم. برخاستم و به هوای آوردن بساط صبحانه به طرف پله های آشپزخانه سرازیر شدم. در آشپزخانه مثل گیج ها دور خودم می چرخیدم. نمیخواستم با فکر کردن به دیگر چیزها لذت آنچه که در دقایقی پیس نشئه ام کرده بود از سرم بپرد.
روزها از پی هم میگذشت. من و بیژن نگاه ها و کلمات مخصوص خودمان را به کار میبردیم. مثلا وقتی ا زمن میخواست شعری از دلکش بخوانم٬ مکنونات قلبم را از طریق ترانه ای ابراز میکردم.
بعضی وقت ها هم او مداد و کاغذی بر میداشت و تصویرهایی به سبک نقاشی های کتاب بابا طاهر میکشید و نیم مصر, از یک بیت را زیرش مینوشت و و چند تا نقطه میگذاشت: هر آن دلبر که چشم مست داره….بعد نشان من میداد و میگفت : قشنگه؟ و میگفتم علای است و هر دو میخندیدیم. در ان دوران دلکش و مرضیه دو خواننده محبوب مردم بودند و بیژن علاقه خاصی به صدای دلکش داشت و اغلب از من میخواست ترانه های او را بخوانم. در این زمینه خاطره زیبایی از او دارم: هر وقت قرار بود برایش بخوانم٬ میگفتم : میخوانم به شرط آنکه نگاهم نکنی٬ و او قول میداد. اما به قولش عمل نمیکرد. تا اینکه یک روز همین که شرط خودم را باز گفتم٬ او گفت: اصلا برای محکم کاری تو پشت سر من بنشین و بخوان. منهم قبول کردم و او روی یک صندلی جلوی من قرار گرفت و من پشت سرش نشستم و شروع به خواندن کردم. او ترانه های ( آشفته حالی) و (رقص گیسو) را بیش از بقیه دوست داشت ٬ و منهم همان ها را خواندم. وقتی خواند را به پایان رساندم و به جلو خم سدم دیدم که او آینه ای در دست دارد و در تمام مدت از توی آینه مرا نگاه میکرده است. چند مشت حواله شانه هایش کردم و گفتم : ای متقلب! پس این جوری نقشه میکشیدی. و او در حالیکه به شدت میخندید گفت به این میگن کلک مرغابی!
بلاخره دوره اقامت بیژن و خواهر و مادرش در منزل ما به سر رسید و تصمیم به مراجعت به تهران گرفته شد (اواخر مردادماه ١٣٣١) نه او و نه من هیچکدام نمیخواستیم که از یکدیگر جدا شویم٬ ولی چاره ای نبود. باید تن به جدایی میدادیم٬ به این امید که به زودی همدیگر را خواهیم دید. به هار حال ماموریت پدرم در قزوین همیشگی نبود.
پس از رفتن آنها من ماندم و یک دنیا خاطره زیبا و فراموش نشدنی٬ که لحظاتش را قطره قطره در جام جانم میریختم و مینوشیدم. بعدها برایم تعریف کرد تا چه حد این جدایی برای او هم سخت بوده٬ و بلاخره روزی نزد دائیش منوچهر به عشقش اعتراف میکند (١٣٣۴)
← جنگی در باره زندگی و آثار بیژن جزنی- قسمت دوم (میهن جزنی)
جنگی درباره زندگی و آثار بیژن جزنی-قسمت سوم
ارسال شده در خرداد ۱۰, ۱۳۹۱ توسط Daftarha
خاطرات : میهن جزنی
کودتای ٢٨ مرداد ٣٢ و زندانی شدن بیژن
با کودتای انگلیسی – آمریکایی ٢٨ مرداد ١٣٣٢ علیه دولت دکتر مصدق٬ دوران خوش آزادی به پایان رسید. در آن وقت ما هنوز در قزوین بودیم. به محض این که خبر موفقیت کودتا از رادیو پخش شد و سرلشکر زاهدی نخست وزر کودتا از رادیو نطق کرد٬ خانه ما یک پارچه ماتم شد. همگی گریه میکردیم و اشک میریختیم. هرگز از یاد نمیبرم چهره پدرم را که سرش را میان دو دست گرفته بود و تکرار میکرد: بیچاره شدیم.
دو سه روز پس از کودتا با تهران تماس گرفتیم و جویای حال و روز خانواده کلانتری شدیم. جز آقا و مادرجون٬ همه خانه را ترک کرده بودند. اراذل و اوباش کودتاچی به خانه ما هم ریخته بودند و در صدد به آتش کشیدن آن بودند. که خانواده خاله ام با التماس و اظهار این که مستاجر هستند و صاحبخانه در شهرستان زندگی میکند٬ آنها را از هدفشان منصرف میکنند. یک بار هم از کلانتری محل به خانه ما میآیند و سراغ مرا میگیرند که به خاطر شکستن قاب عکس شاه در یکی از تظاهرات داخل مدرسه ( در سال ١٣٣١ دبیرستان شیرین) پرونده ای در کلانتری ١۴ واقع در میدان ژاله داشتم. اما این بار هم خانواده خاله ام همان جواب را میدهند و میگویند که خانواده قریشی اینجا نیستند و در شهرستان زندگی میکنند.

شعبان جعفری و چماقداران شاه
همانطور که گفتم بیژن و مادرش و همه دائیها مخفی میشوند. ما نیز که جرات نمیکردیم قدم به تهران بگذاریم توسط یک فامیل نزدیکمان با خبر شدیم که بیژن بازداشت شده و در زندان فرمانداری نظامی است (زمستان ١٣٣٢). حدود یک ماه پس از شنیدن این خبر به اتفاق مادرم به تهران آمدیم و شنیدیم که بیژن به قید ضمانت آزاد شده ولی به چهارصد دستگاه٬ یعنی به خانه شان٬
بر نمیگردد. در نتیجه ما نتوانستیم او و مادرش را ببینیم و به قزوین برگشتیم.
بار دوم٬ اوایل تابستان ١٣٣٣٬ شنیدیم بیژن دستگیر شده. این بار او را به همراه دایی اش منوچهر کلانتری بازداشت کرده بودند٬ در یکی از عروسی های مصلحتی که از طرف حزب توده بر پا شده بود و در حقیقت یک نشست حزبی بود. توضیح آن که اعضای حزب هر چند گاه یکبار در پوشش جشن عروسی به دور هم جمع میشدند و برای این که اجتماعشان از نظر فرماندار نظامی و کلانتری محل موجه باشد٬ عروس و دامادی هم درست میکردند و در صدر مجلس مینشاندند. خوشبختانه این بار هم بیژن و منوچهر توانستند با دادن اسم مستعار آزاد شوند. اما طولی نمیکشد که بیژن دوباره بازداشت میشود و در پاییز ١٣٣٣ به شش ماه زندان محکوم میگردد. در این دوره بود که من و مادرم توانستیم به نام خاله و دخترخاله بیژن و به همراه مادرش به ملاقات او در زندان قصر برویم و بیژن را که بسیار خوشحال و متعجب شده بود٬ ببینیم. در این هنگام مادر بیژن هم بعد از شش ماه تازه از زندان آزاد شده بود. تاریخ دقیق آن را به یاد ندارم.
در سال ١٣٣۴ ماموریت پدرم در قزوین پایان یافت. در اواخر فروردین همین سال به تهران بازگشتیم و دوباره در چهارصد دستگاه مستقر شدیم. اینک دو سالی از کودتا میگذشت و آبها اندکی از آسیاب افتاده بود. بیژن٬ مادر و دائی هایش به سر خانه و زندگی بازگشته بودند. من نیز پرونده تحصیلی خودم را از شهرستان قزوین به تهران منتقل و در دبیرستان قوام ثبت نام کردم٬ در حالیکه دو ماه بیشتر به امتحانات آخر سال نمانده بود.
یک هفته از جابجایی ما نگذشته بود که یک روز صبح٬ پیش از رفتن به مدرسه جلوی در منزلمان با بیژن برخورد کردم. تا چشممان به یکدیگر افتاد اشک شوق از چشمهامان جاری شد. دست همدیگر را به شدت فشردیم و جویای حال و احوال یکدیگر شدیم. اما چون وقت مدرسه میگذشت٬ قرار گذاشتیم که فردا عصر پس از تعطیل مدرسه همدیگر را در خیابان شاه آباد ببینیم.. برایم از دوران زندانش تعریف کرد. از اینکه مسئول سازمانی من را در تشکیلات قزوین تصادفا در زندان قصر دیده و وقتی شنیده که او را از شهر قزوین به زندان تهران آورده اند٬ از خانواده ما سئوال کدره و شنیده که ” الان میهن در تهران است و هنگامی که در قزوین بوده خودش مسئول سازمانی من بوده” و غیره…. بیژن برایم تعریف کرد که هم اکنون در هنرستان کمال الملک درس میخواند. ولی خیال دارد ادامه تحصیل بدهد. دیگر هردو٬ گمشده خود را پیدا کرده بودیم. چند روز بعد یک روز صبح او به در خانه آمد و نامه تا شده ای را در دست من گذاشت و به سرعت خداحافظی کرد و رفت. طاقت نیاوردم نامه را… نخوانده به مدرسه بروم. در آن نامه نسبتا مفصل که چهار صفحه پشت و رو بود٬ از زندگی٬ عشق٬ مبارزه صحبت کرده بود و در آخر نوشته بود: من به طور جدی از تو میخواهم که در آینده همسر من شوی٬ زیرا تو را دوست دارم و حس میکنم تو هم همین احساس را به من داری. در پایان نامه از من خواسته بود که در اسرع وقت جوابش را بنویسم. آنروز حواسم پرت بود. سر کلاس٬ درس را نمیفهمیدم. آرزو داشتم زودتر ساعات درس تمام شود و من به خانه بیایم و جواب نامه بیژن را بنویسم و آنچه را که سالها در قلبم پنهان بوده آشکار نمایم. حالا نوبت من بود که منتظر بمانم. در فردای آن روز پیش از رفتن به مدرسه و به محض دیدن بیژن نامه ام را به دستش دادم. ما دو نفر پیمان مان را بستیم و ازآن پس خود را رسما نامزد یکدیگر میدانستیم٬ در حالیکه خانواده های ما از این موضوع اطلاع نداشتند و یکی دو سال طول کشید تا در جریان قرار گرفتند.
در این سالها که هیچ چشم انداز سیاسی برای آینده نداشتیم٬ فقط روی عشق خودمان حساب میکردیم٬ و کوشش برای پیشرفت در تحصیل و مطالعه. در این دوره سرگرمی ما بیشتر خواندن کتاب و رفتن به سینما بود.

سیمین بهبهانی
من در ضمن درس خواندن٬شعر نیز میگفتم و به کمک پدرم عروض و قافیه و بدیع را فرا میگرفتم. نیز هر انزده روز یکبار به انجمن شعرای خانم سیمین بهبهانی در تهران نو٬ در منزل شخصی ایشان میرفتم و اشعارم هم گاه به گاه در مجله امید ایران آن روزها چاپ میشد. در نوروز آن سال رباعی ای به صنعت موشح سرودم و آن را روی کارت تبریکی نوشتم و به بیژن دادم:
باز آی و گل افشانی توروز ببین
یارا بگذر از دی و امروز ببین
ژرف دل ماگرچه ز غم نیست تهی
نومید مباش و عشق پیروز ببین
و بیژن نیز متقابلا کارت سفید مقوایی به من داد که حاشیه های دور ان را با گلهای بنفشه و سنبل و به رنگهای بسیار زیبا نقاشی کرده بود و در وسطش جمله ( میهن عزیزم عیدت مبارک) را نوشته بود.
روزها و سالها سپری میشد. یکبار بیژن به من گفت: “حاضری با هم به شوروی برویم و درس بخوانیم” و اضافه کرد: “در آنجا میتوانی خواننده بزرگی شوی. آیا میدانی دستمزد یک هنرمند در شوروی بیشتر از یک دکتر یا مهندس است؟” گفتم
آری شنیده ام ولی من دلم نمی آید پدر و مادرم و سرزمینم را ترک کنم. من دلم برای همه تنگ میشود و آیا تو بدون من میروی؟ خندید و گفت : این را جدی نگفتم٬ همینطوری یک پیشنهادی بود و اصراری ندارم.
سالهای سخت و سیاهی بود. در آبان ماه سال ٣٢ محاکمه دکتر مصدق شروع شد. در ٧ آبان سال بعد٬ قرارداد نفت با کنسرسیوم بین المللی به امضا رسیده بود. چند روز پس از امضا قرارداد٬ یعنی در روز ١٩ آبان٬ دکتر حسین فاطمی٬ وزیر امور خارجه دکتر مصدق را اعدام کردند. اولین گروه افسران وابسته به سازمان نظامی حزب توده هم در ٢٧ مهرماه به جوخه اعدام سپرده شدند و این آغازی بود برای اعدام های دسته جمعی افساران توده ای که تا ٢۶ مرداد ١٣٣۴ ادامه پیدا کرد. گسترش امواج دستگیری و موج اعدامها٬ جدال میان جناح بندی های درون رهبری حزب توده را که دیگر به خارج از کشور منتقل شده بود٬ به شدت دامن زد و این نیز به نوبه خود روند فروپاشی جامعه حزبی و از هم گسستگی حوزه های حزبی را دو چندان ساخت. در عرصه سیاسی و نظامی هم پیشرفت های ارتجاع چشمگیر بود. در سال ١٣٣۴ محمد رضا پهلوی لایحه الحاق ایران به پیمان دفاعی ترکیه و عراق و پاکستان را که به پیمان بغداد معروف شده بود٬ امضا کرد که زود به امضای مجلسین شورا و سنا رسید. در بهمن ماه همین سال٬ آمریکایی ها دو میلیون دلار کمک بلاعوض در اختیار دولت گذاشتند و به این ترتیب جای پای خود را در کشور ما سفت تر کردند. کمی بعد٬ بانک صادرات و واردات آمریکا٬ ۵٣ میلیون دلار وام در اختیار دولت ایران قرار داد و این علاوه بر ٣٢ میلیون دلاری بود که در چهارده فروردین ١٣۴۴ به دولت داده شده بود. آمریکایی ها مصمم بودند که موقعیت شاه را از همه لحاظ تحکیم کنند و حکومت کودتا را بازگشت ناپذیر سازند. شاه هم از این موقعیت بیشترین استفاده را کرد که جا بیندازد ” در همه موارد٬ حرف آخر٬ حرف شاه است و بس”
این همه بر فضای ترس و یاس بیش از پیش میافزود. زمینه فعالیت سیاسی٬ آشکارا تضعیف شده بود و در چنین اوضاع و احوالی بود که بیژن دوره هنرستان نقاشی کمال الملک را با موفقیت به پایان رساند و تصمیم گرفت به صورت متفرقه در آزمون ششم ادبی سال ١٣٣٧ شرکت کند و وارد دانشگاه شود. به همین جهت قرار شد با منوچهر کلانتری که او نیز پس از کودتا متواری و زندانی شده بود و ناچار به ترک تحصیل هفته ای یک یا دو بار به منزل ما بیایند و صرف و نحو عربی را نزد پدرم فرا گیرند. دستور زبان و دیکته و معانی اشعار را هم خودم با بیژن کار میکردم. چون من در آن سال دیپلم ادبی خود را گرفته و در حال اماده شدن برای گذراندن کنکور ورودی دانشکده ادبیات بودم.
در مهرماه ١٣٣٧ در رشته فلسفه در همین دانشکده ثبت نام کردم . بیژن و منوچهر نیز در همین سال موفق به اخذ دیپلم ادبی شدند. بیژن در رشته فلسفه در دانشکده ادبیات و منوچهر در رشته حقوق دانشگاه تهران ثبت نام کردند و این در سال تحصیلی ١٣٣٨-١٣٣٩ بود.
بیژن در رفت و آمدهایی که به خانه ما پیدا کرد٬ شیفته وسعت نظر و معلومات سیاسی- اجتماعی پدرم شد٬ و خصوصا در عرصه مطالعات تاریخی. به همین دلیل همیسه با احترام زیاد از او یاد میکرد. پدرم هم روی فهم و شعور و تیزهوشی بیژن بیش از سایر بچه های هم سن و سال او حساب میکرد و برای او ارزش و احترام خاصی قائل بود. یکی از توصیه های مصرانه پدرم به بیژن٬ خواندن قرآن بود. میگفت: نه تنها برای فهم بهتر اشعار و ادبیات فارسی لازم است٬ بلکه چون بیژن فردی است سیاسی و صاحب نظر٬ باید بداند منشا اعتقادات توده ها از کجا سرچشمه میگیرد و چگونه میشود یک کمونیست را بنا بر آیه ها یا تفسیرهای قرآن به عنوان مهد ورالدم کشت. بیژن نیز مترصد فرصتی بود تا این توصیه را به کار بندد. تا این که بالاخره در زندان قم این فرصت را به دست آورد که نه تنها قرآن٬ بلکه دیوان اشعاری چون حافظ و سعدی و مولانا و نظامی را مطالعه کند٬ و بسیاری آثار کلاسیک ادبی مانند کلیله و دمنه٬ چهار مقاله نظامی عروضی٬ و نیز کتب تاریخی بسیار خون: دو قرن سکوت٬ تاریخ بیهقی٬ و تاریخ ملل شرق و خاورمیانه و …و کتب تاریخی معاصر را.
در سال ١٣٣٧ اعتصاب رانندگان تاکسی اتفاق افتاد. سپس در خرداد ١٣٣٨ اعتصاب کارگران کوره پزخانه ها ری داد که با سرکوب شدید (نیروهای امنیتی) روبرو شد. این دو حرکت تکانی در جامعه روشنفکری خصوصا دانشجویی ایران به وجود آورد.
بیژن که پس از خیانت رهبران حزب توده و شکست استراتژیک آن منتظر فرصتی بود تا بتواند دوباره به مبارزه روی آورد٬ بلافاصله در صدد گردآوردن افراد قابل اعتماد بود.
بیژن دست به کار شد و به اتفاق بهمن (برادرم)٬ عزیز سرمدی (دوست و همکلاسی بهمن که هم از طریق بیژن معرفی شده بود) ٬ احمد افشار و محمد چوپانزاده٬ با ساختن فتوکپی دستی تراکتهایی با قطع کوچک تهیه کرده و آنها را در خیابانها و محلات مختلف پخش میکنند. محمد چوپانزاده بعدها نیز در جنگ و گریزهای خیابانی دانشجویان با نیروهای پلیس٬ در نقش محافظ بیژن عمل میکرد. از جمله در یکی از زد و خوردهای خیابانی که در سال ١٣٣٨ روی داد٬ هنگامی که پاسبانی به سوی بیژن حمله میکند که او را بگیرد٬ چوپانزاده به سرعت باطوم پاسبان را از دستش در میاورد. پاسبان که حیرت زده به دور و بر خود نگاه میکرد به التماس میافتد و چوپانزاده باطوم را به او برمیگرداند و میگوید: برو پی کارت.

محمد چوپانزاده
سابقه دوستی محمد چوپانزاده با خانواده کلانتری به سالهای قبل از ٢٨ مرداد میرسید. در سال ١٣٣٩ بیژن و چوپانزاده خانه مشترکی در خیابان دردشت نارمک ساخنتند که البته معمار و سازنده آن چوپانزاده بود. تا قبل از ازدواج من و بیژن٬ بیژن و چوپانزاده و همسرش در آنجا زندگی میکردند ولی در سال ۴١ که من نیز به آن خانه منتقل شدم٬ آنها به جای دیگری نقل مکان کردند.
ازدواج من و بیژن و تقارن آن با مبارزات دانشجویی در سالهای ٣٩-۴٢
ما در ٢١ مهرماه ١٣٣٩ ازدواج کردیم٬ یا به قول بیژن به هشت سال زندگی عاشقانه مان رنگ قانونی دادیم. این قانون به وسیله عاقدی که با دفتر و دستکش به خانه ما آمد اجرا شد. ساعت تقریبا چهار بعد از ظهر بود که کنار سفره عقد نشستیم. پدر و مادرم و خواهرها و شوهرانشان و پدربزرگ و مادربزرگ و مادر و خواهر و دایی های بیژن به همراه همسرانشان و همچنین یکی از عموهای بیژن (رحمت الله جزنی با خانمش منیر مهران جزنی) و بسیاری دیگر از اقوام دور و نزدیک ما را احاطه کرده بودند. اتاقها پر بود از گل و شیرینی و صدای موزیک و رفت و آمد بزرگ و کوچک٬ و چون تعداد دعوت شدگان به اندازه گنجایش اتاقها بود و جای خیلی از دوستان خالی بود٬ قول دادیم که جشن عروسی را در محل بزرگتری برگزار کنیم که پذیرای سایر دوستان خود باشیم.
کنار سفره عقد نشسته بودیم و خود را کنترل میکردیم که کاری نکنیم که عاقد برنجد. من که به شدت خنده ام گرفته بود به زحمت جلوی خود را گرفته بودم. در هر حال عاقد صیغه عقد را خواند و من قبل از اینکه او سه بار جمله معروف را تکرار کند٬ بله را گفتم. همه خندیدند و عاقد هم با تعجب نگاهی کرد و مراسم تمام شد. ما از جا برخاستیم و عکاس که دوست بسیار نزدیک خانواده کلانتری بود شروع کرد به عکس گرفتن از ما دو نفر و از جمع مهمانان٬ و مراسم تا پاسی از شب ادامه یافت و به خوشی و شادی گذشت. در آذر ماه همین سال هم جشن عروسی مان را بر پا کردیم. به این ترتیب که همسایه رو بروئی مان در همان دردشت نارمک با مهربانی خانه اش را در اختیار ما قرار داد و ما هم برای پیشگیری از سرما چادری در صحن آن بر پا کردیم. زحمت برپایی چادرها و دعوت از چند دوست ترک نوازنده بر دوش صابر و آصف و منوچهر٬ دایی بیژن و پرویز یشایائی بود. مادر و مادربزرگ و خاله بیژن و سایر اقوام نزدیک همگی در تهیه و تدارک مراسم جشن نقش اصلی را داشتند. در آن شب من و بیژن تنها در مدت کوتاهی در جایگاه عروس و داماد قرار گرفتیم. در اولین فرصت آنجا را رها کردیم و در میان مهمانان چرخیدیم و از سر میزی به میز دیگری رفتیم. خواننده جشن هم خودم بودم.
وقتی به تقاضای مهمانان پشت بلندگو قرار گرفتم٬ بی اختیار ترانه (رفتم که رفتم) مرضیه را خواندم. در بازگشت به سر جایم اما دیدم که مادرم گریه میکند. از این قضیه به شدت متاثر شدم٬ او را بوسیدم و عذر خواستم و سپس سعی کردم ترانه ای شاد بخوانم. خوشبختانه دوستان خوانندهو نوازنده ترک به اندازه کافی مجلس را با آهنگهای شادشان گرم میکردند و مهمانان هم بنا به سلیقه شخصی شان با آهنگهای دلخواهشان رقصیدند و پایکوبی کردند. شب پر خاطره ای بود و تا پاسی از شب ادامه داشت . فکر میکنم حدود ٣ صبح بود که مراسم تمام شد.

از آن پس من و بیژن و مادرش عالیه خانم و خواهرش سودابه٬ در همان منزل نارمک زندگی مشترکی را آغاز کردیم٬ تا اینکه مادر بیژن ازدواج کرد و سال ۴١ از آن خانه رفت. پس از مدتی ما نیز به خانه ای در خیابان پرواز روبروی چهارصد دستگاه نقل مکان کردیم و تا قبل از ازدواج سودابه با برادرم بهمن٬ به اتفاق در آن خانه زندگی میکردیم.
بابک در اردیبهشت ١٣۴۰ به دنیا آمد. وجود او در زندگی ما تحول بزرگی بود. احساس مسئولیتی که نسبت به سلامت جسمی و روحی او داشتیم٬ گاه به گاه به نگرانی تبدیل میشد. خصوصا این که بیژن درگیر فعالیت سیاسی بود و هر آن در معرض دستگیری و زندان قرار داشت. اما گفتنی است که از اینکه صاحب فرزند شده بودیم هیچ احساس پشیمانی نمیکردیم٬ حتی هنگامی که بیژن به زندان می افتاد٬ استدلال هر دوی مان این بود که مبارزه و زندگی از هم تفکیک ناپذیر است. نمیشود گفت عده ای موظف به مبارزه هستند و عده دیگر موظف به تولید نسل. حتی در جواب سوال بعضی از اقوام دور و نزدیک که میگفتند شما که میخواستید مبارزه کنید چرا بچه دار شدید؟ پاسخ میدادیم : ” بچه جزو زندگی و زندگی هم توام با مبارزه است٬ به مردم ویتنام نگاه کنید. ویتکنگ ها در سنگرهای نبرد بچه به دنیا می آورند…”
بیژن سعی میکرد با تمام ضیق وقت٬ فرصتی هم برای بابک داشته باشد. هر چه بابک بزرگتر مشد این دو به هم نزدیکتر میشدند.از پنج شش سالگی او را با خود به کوه میبرد و بابک همیشه با خاطره خوشی از کوه پیمایی با پدرش میگفت و این که قسمت اعظم راه قلمدوش بیژن بوده است. ساعت کار بیژن این طور بود که حدود دو بعد از ظهر برای صرف نهار به خانه میآمد و ساعت ۴ یا ۴/۵ دوباره به تبلی فیلم برمیگشت. بابک قبل از اینکه مدرسه رو بشود٬ بعد از ظهرهایش را با بیژن در خانه میگذراند. در این ساعت من در دبیرستان مشغول تدریس بودم. آنها با هم بازی میکردند و گاه بیژن برای او کتاب میخواند و اغلب شکایت داشت که هرگز موفق نمیشود او را بخواباند و خودش هم فرصتی برای خواندن کتاب پیدا کند. عصرهای جمعه ساعت پخش کارتون از تلویزیون بابک را کنار خود مینشاند و هر دو با هم فیلم کارتون تماشا میکردند. یکی دیگر از تفریحات بابک با پدرش رفتن به سینمای مخصوص بچه ها بود که اکثرا آثار والت دیسنی را نمایش میدادند. بیژن به اعتراف خودش بیشتر از بابک از این فیلمها لذت میبرد!
به همین خاطر زندانی شدن بیژن لطمه روحی شدیدی به بابک وارد آورد. غیبت پدر٬ او را در منزل و مدرسه٬ دچار تشتت در رفتار و کردار کرد. بیژن که به زندان رفت ٬ مرتب خودم او و مازیار٬ فرزند دوم مان را که دیگر عقل رس شده بود٬ به سینمای مخصوص کودکان میبردم. اما کم کم که بزرگتر شدند خودشان رفتن به پارک های مخصوصی که توام با بازی های هیجان انگیز بود٬ مثل لونا پارک و غیره را به سینما ترجیح میدادند.
بیژن معمولا هشت شب به خانه بر میگشت٬ ولی شبهایی که جلسه داشت رفتنش با خودش و برگشتنش به اصطلاح با خدا بود. ولی از آنجا که آدمی اهل دیسیپلین بود روزهای جمعه را هرگز وقف جلسه نمیکرد. در آن روز یا در منزل از فامیل پذیرایی میکردیم یا به منزل فامیل میرفتیم. در این مهمانی ها کمتر بحث سیاسی و بیشتر گفت و شنود فامیلی و گاهی بازی تخته و شطرنج و ورق برقرار بود. معمولا من و بیژن پیشقدم تدارک پیک نیک های خانوادگی یا مسافرت های دسته جمعی به مناسبت های مختلف مثل تعطیلات نوروز و غیره بودیم.
روز ٢١ مهر که روز عقدکنان ما بود برای بیژن خیلی عزیز بود. در این روز جشن مختصری با هم میگرفتیم. ابتدا به سینما و بعد به رستوران میرفتیم. بیژن فیلمهای عاشقانه خوبی را که روی اکران بود به سایر فیلم ها ترجیح میداد و همیشه هم در این روز٬ هدیه ای زیبا برای من میخرید. مثلا گوشواره و یا گلوبند و یا یک جفت کفش و کیف مد روز. در سالروز ازدواجمان هرگز به من کتاب هدیه نداد٬ در حالیکه میدانست عاشق کتاب هستم. وقتی هم که در زندان بود حتی به هر ترتیب ممکن روز ٢١ مهر را به من یادآوری میکرد و تبریک میگفت. مثلا قبل از صدور رای دادگاه اول٬ ١٣۴٧٬ در چنین روزی نامه ای را٬ که در زیر می آید و در دسته قابلمه جاسازی کرده بود به من هدیه کرد. و همچنین در ٢١ مهر آن سالی که در زندان قم بود٬ تابلوی “زندگی” را کشید و آن را٬ با اجازه رئیس زندان به من داد.

تابلو «زندگی» اثر بیژن جزنی
نامه بیژن
عشق من٬
امسال ٢١ مهر ماه٬ یعنی روز رسمیت دادن به روابط عاشقانه مان در ٩ سال قبل٬ در شرایطی فرا میرسد که من و تو در مقابل آزمایش بزرگی قرار گرفته ایم. در حالیکه عشق ما از بوته آزمایش سربلند بیرون آمده است٬ خودمان در مقابل حوادثی قرار گرفته ایم که صداقت و راستین بودن ما را به آزمایش فرا میخواند. این دومین باری است که در ٩ سال اخیر چنین روزی را در زندان به سر میبرم. ولی این زندان با زندان ۴۴ تفاوت زیادی دارد.
شاید این بزرگترین حادثه زندگی ما باشد. اینک مدتی است که در انتظار احکام جابرانه محکمه تشریفاتی به سر میبرم٬ و میدانم که تو حق داری بیش از من از این آرا اندیشناک باشی. به هار حال٬ بگذار برای تو اعتراف کنم که در حالیکه بیش از هر وقت دیگر شیفته زندگی هستم و بیش از هر وقت تو را میپرستم و به تو احترام میگذارم و قلبم از شوق دیدار بابک و مازیار و تو (ولی نه اینکه تو موخر باشی) به طپش در می آید٬ آماده ام تا بدون تاسف و اندوه شدید از زندگی خود بگذرم. چند روز پیش با بچه ها صحبت میکردیم. بعضی نگرانند که فدای هیچ شوند٬ گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده بشوند. به آنها گفتم: اگر قرار است هر یک از ما در راه آرمانهای بشری و فکری خود جان بدهیم٬ تفاوت زیادی نخواهد داشت که در این مرحله و یا در مرحله دیگر و یا به صورت دیگری جان خود را فدا کنیم. آنچه مهم است این است که تا به زندگی عشق داریم٬ جانفشانی در هر هال این گذشت را ایجاب میکند٬ چیزی که هست مردن در شرایطی از قبیل شرایط فعلی دشوارتر است٬ زیرا که در محیطی سرد و راکد جان میدهیم و میدانیم که مردن در محیطی که از هر طرف بوی مرگ میآید و در هر آن ده ها نفر جان خود را از دست میدهند٬ آسانتر است.
خوب ٬ مرگنامه ننویسم. امرز سالروز ازدواج ماست٬ در چنین روزی تو حلقه ازدواج به دست کردی و در گل و سرور غرق شده بودیم٬ هر چند که فراموش نمیکنم که در همین روز ناراحتی هایی نیز داشتیم. به هار حال٬ ما در هر شرایطی که باشیم این روز را گرامی خواهیم داشت. این روز را سمبل عشق خود قرار خواهیم داد٬ هر چند که از چند سال پیش از این روز٬ روابط عاشقانه ما آغاز شده است.
در این روز به وسیله این نامه لبهایت را میبوسم و بابک و مازیار را. من همچنان امیدوارم که در روزهای بهتری بتوانیم در ٢١ مهرماه دور هم باشیم.
تو خوب میدانی که ما خود این نحوه زندگی را اختیار کرده ایم ولی بهتر از من میدانی که در این اختیار ضرورتی اجتناب ناپذیر وجود دارد٬ یعنی که ما نمیتوانستیم جز این بیندیشیم و خد را تسلیم خورد و خواب و لذت فردی کنیم. در اینجا به نامه کوتاه خود خاتمه میدهم و در عالم خیال تو را در آغوش میگیرم.
بیژن ٢١ مهرماه ١٣۴٧
ما هر دو عاشق فیلم های کمدی بودیم. امکان نداشت فیلمی از چیچو و فرانکو (دو کمدین ایتالیایی) به روی اکران بیاد و ما آن را نبینیم. کسانی که دور و بر ما نشسته بودند گاهی از صدای خنده های ما به طرفمان برمیگشتند. بیژن از اینکه هنرپیشه ها هنوز دهان باز نکرده من به خنده می افتادم بیشتر خنده اش میگرفت و میگفت: از اینکه تو با تمام وجودت میخندی و لذت میبری٬ من واقعا حظ میکنم.
ما در زندگی مشترکمان بر سر مسائل بسیار اساسی توافق داشتیم و اگر اختلافی پیش میامد زودگذر بود. هنگام مراسم نوروز به دیدن بزرگترها میرفتیم. گاهی میشد که من به علت جر و بحث های فامیلی از رفتن نزد یکی از خویشان امتناع میورزیدم٬ اما همیشه بیژن مرا قانع میکرد که باید رفت و از فرصت نوروز برای رفع کدورت ها استفاده کرد. احترام به بزرگترهای فامیل با هر مسلک و مذهب و خلق و خوئی٬ مانع رفت و آمد سالی لااقل یکبار با آنها نمیشد. مردم داری و محبوبیت او در میان فامیل و دوستان همیشه باعث افتخار من بود. هرگز هم چشمش را به روی مشکلات خانواده و دوستان و نزدیکانمان نمیبست و به سبک توده ای های سنتی که میگفتند اگر یک قران به مستمند بدهید ٬ یک سال انقلاب را به عقب انداخته اید٬ وجدان خود را گول نمیزد ودست کسی را که در حال افتادن بود میگرفت. برای ماشین پای جلوی (تبلی فیلم) که صاحب پنج فرزند بود٬ ماهیانه مبلغ ١۰۰۰ تومان مقرر کرده بود و آنرا به تصویب هیات مدیره رسانده بود که تا قبل از دستگیری اش به طور مرتب پرداخت میشد. پس از پیروزی انقلاب٬ روزی آن ماشین پا از خیابان میکده رد میسود به عکس بزرگ بیژن در سر در ستاد سازمان چریک های فدائی خلق برخورد میکند و بلافاصله سراغ “آقا باباک” را میگیرد. وقتی من و بابک که طبق معمول هر روزه در ستاد بودیم٬ بیرون میآییم٬ آن ماشین پا به طرف بابک میاید و او را در آغوش میگیرد و در حالیکه با صدای بلند گریه میکند از خوبی های بیژن میگوید.
آنچه در زندگی خصوصی ما مهم بود آن جوهر والای انسانیت بود که در وجود بیژن موج میزد٬ این دلسوختگی و عشق به انسانها همواره شائق او برای مبارزه در سخت ترین شرایط بود. او برای زندگی بهتر انسانها مبارزه میکرد. در قاموس او مبارزه برای صرف و وقت و پر کردن خلا زندگی نبود. او زندگی نمیکرد تا مبارزه کند٬ بلکه مبارزه میکرد تا زندگی کند.
 او نه گرفتار اومانیسم محض بود و نه به ارتدکسیسم ایدئولوژیک دچار بود ! افسوس که چنین شخصیت قوی و مستقلی در یکی بدترین مقاطع دیکتاتوری کشورمان زندگی کرد و جان باخت.
ادامه دارد….

خودکشي يک الاغ ،براثرغم واندوه جانکاه فراق ،بعد ازرحلت پيامبر(ص)

((عکسي احتمالي از عفير))

روايت هاي عفير (الاغ پيامبر) (ص)

اميرالمومنين علي (ع) مي فرمايند :اولين چهار پايي که فوت کرد عفير الاغ پيامبر (ص) بود,لحظه اي که پيامبر از دنيا رحلت نمود,آن الاغ افسارش را پاره کرد و دويد تا به لب چاه بني خطمه در منطقه قباء رسيد و خودش را درآن چاه پرت کرد چاه به قبرش تبديل شد اميرالمومنين (ع)فرمود : آن الاغ با پيامبر حرف مي زد و مي گفت: همراه با پدر و مادرم به فدايت گردم, پدرم از پدرش او هم از پدر بزرگش و او هم از پدرخود برايم نقل کرد که همراه با پيامبر خدا نوح(ع) در کشتي بوده که حضرت نوح (ع) برخا سته و دستش رابر پشت وي کشيده و فرموده : از نسل اين الاغ الاغي به دنيا مي آيد که سرور و خاتم پيامبران بر وي سوار مي شود عفيرمي گفت : سپاس خدايي را که مرا چنين الاغي قرار داد .

((اصول کافي جلد 1 صفحه 184 کتاب الحجة))

امير المومنين علي، خليفه چهارم، امام اول شيعيان و بدون ترديد بزرگترين قاتل عرب ميگويد «عفير با پيامبر حرف مي زد». مسلما عفير عربي نمي دانست نتيجتاً پيامبر و عفير در کوچه بازار مکه و مدينه با هم ديگر عرعر ميکردند.

بسي تاسف در آن زمان دوربين فيلمبرداري نبوده که بتوان فيلم آوازخاني اين دو تن را گرفت. اگر اين فيلم وجود داشت بدون ترديد جايزه اول آواز يورويژن را ميبرد و معروفتر از آواز «اي نقي» شاهين نجفي ميشد.

تأویل باید معتبر باشد/مجید نفیسی

چندی پیش نقدی بر شرح و ترجمه ی فارسی کتاب “راهنمای سرگشتگان” اثر ابن میمون عالم ربانی یهودی سده ی دوازده میلادی نوشتم که در ۱۵ مارس ۲۰۱۲ در نشریه و سامانه ی شهروند به نام “ابن میمون: فیلسوف دینی یا مبارز اجتماعی‌؟” چاپ شد. در پاسخ به نقد من، شارح و مترجم این کتاب شیریندخت دقیقیان متنی نوشت که در سامانه ی ایران امروز مورخ ۲۰ مارس ۲۰۱۲ و همچنین در نشریه و سامانه ی شهروند مورخ ۲۹ مارس ۲۰۱۲به چاپ رسید. در اینجا به نوشته‌ی او نمی پردازم و ارزیابی آنرا به عهده ی خواننده می گذارم. در همان شماره ی ایران امروز، در کنار پاسخ او نوشته‌ی دیگری نیز در پاسخ به نقد من از میرحمید سالک چاپ شده که عنوان بامزه ی “تأویل ممنوع” را بر پیشانی دارد. من البته در نقد خود نمی خواستم استفاده از روش “تأویل” را در هر شکل آن منع کنم و اگر از آن چنین برداشتی می شود در اینجا آنرا تصحیح می‌کنم. من در آن نقد تنها کوشیدم نشان دهم که بسیاری از مفسران دینی ما در نیم سده‌ی اخیر، با تزریق مفاهیم خودخواسته به کتاب های مقدس چون قرآن و اوستا، به سوءاستفاده ی آرمانی از این متون دست زده‌اند. من اگر چه در کار پژوهش، “تحلیل” علمی و اندیشه ی انتقادی را بر تعبیر و “تأویل” شهودی ترجیح می‌دهم، ولی ‌مخالف تفسیر متون ادبی‌، دینی و فلسفی ‌نیستم، و خود نیز یکبار مقاله ای در تفسیر شعری که پس از شنیدن خبر قتل جنون آمیز داریوش و پروانه فروهر سرودم نوشته ا‌‌‌م.(۱) با این همه، مانند متفکر آمریکایی اریک دونالد هرش (که بخشی از کتاب خود “اعتبار در تأویل” را به نقد نوشته‌های تأویل شناس نامدار آلمانی ‌هانس‌گئورگ گادامر اختصاص داده) معتقدم که تأویل باید نه ‌سست، من درآوردی، نابجا و نابهنگام که قوی، معتبر، بجا و بهنگام باشد، وگرنه از هرگونه عینیت و سندیت بی بهره خواهد ماند.(۲) در این نوشته‌ی کوتاه، می‌خواهم در تصحیح و تکمیل مقاله ی “ابن میمون: فیلسوف دینی یا مبارز اجتماعی‌؟” به موضوع “تأویل” (hermeneutics) بپردازم زیرا همچنان که در آن مقاله نوشته ا‌‌‌م نویسنده‌ی شرح “راهنمای سرگشتگان” ابن میمون با خواست نوشتن یک شرحِ غیر “قشری و خشونت گرا” از کتاب ابن میمون قلم به دست گرفته و در این راستا، حقیقت را فدای تأویل‌های خودخواسته کرده است.

ابن میمون

از اسلام شناسان تا نواندیشان دینی
اصطلاح کهن اسماعیلیِ “تأویل” در دوران معاصر با ترجمه ی آثار اسلام شناسانِ غرب ستیز و خردگریزِ فرانسوی لویی ماسینیون (Louis Massignon) و هانری کربن (Henry Corbin) بار دیگر در ایران مطرح شد. روش “تأویل”، با نام “هرمنوتیک” (برابر با تلفظ فرانسوی “hermeneutique”) بویژه در دو دهه‌ی اخیر، با رواج اندیشه‌های پسانوگرایی (که هدف خود را بی‌اعتبار کردن دستاوردهای عصر روشنگری، عقل و تجربه قرار داده)(3) محبوبیت بیشتری به دست آورد و از جانب نواندیشان دینی چون ماشاالله شمس الواعظین، محمد مجتهد شبستری و عبدالکریم سروش نابهنگامانه و نقیض آمیزانه برای “قرائت”ِ خردگرایانه و مردم سالارانه از قرآن و دیگر متون مقدس اسلامی مورد استفاده قرار گرفت. این طنز تاریخ است که اسلوب نقد خردگریز در اروپا اکنون در ایران به صورت روشی ‌برای نقد خردگرا درآمده، و اسلحه ی “hermeneutic” که در آلمان و فرانسه از جانب شاگردانِ خردگریز و پسانوگرای مارتین هایدگر و میشل فوکو برای نقد روش خردگرایانه ی رنه دکارت و امانوئل کانت به کار گرفته شده، در ایران کاملا بر عکس، برای نقد خردگرایانه از “قرائت” بنیادگرایانه و قشری از قرآن به کار آمده است! استفاده از روش “تأویل” شاید برای گروه نواندیشان دینی و اصلاح‌طلبان دولتی قدمی به پیش باشد، زیرا به آنها امکان می‌دهد که در برابر “قرائت” قرآنی آرمان پردازان اصولگرای دولتی، از امکان تأویل‌های خردگرایانه تر و مردم سالارانه تر از قرآن سخن بگویند اما همچنان که در مقاله ی “ابن میمون: فیلسوف دینی یا مبارز اجتماعی‌؟” نشان داده‌ام این روش با مه‌آلود کردنِ گفتمان سکولاریسم، راه را برای غلبه ی گفتمان‌های دینی بر جامعه هموار می‌کند و بنابراین اگر میدان بیابد از لحاظ اجتماعی‌گامی به پس خواهد بود. کسانی که امروزه می‌گویند برای مبارزه با تحجر اصولگرایان دولتی باید اندیشه ی نواندیشان دینی را تقویت کرد همان کسانی هستند که در آغاز انقلاب و بویژه پس از گروگانگیری سفارت آمریکا، از سرکوب خونین نیروهای لیبرال، ملی‌، پیشرو و چپِ مستقل دفاع کردند، زیرا “خط امام” را ضد امپریالیست و انقلابی می‌دانستند. آنها از شکست های خود هیچ درس عبرتی نگرفته‌اند و درنمی یابند که دفاع از حقوق دمکراتیک نواندیشان دینی به معنای سپر انداختن در برابر گفتمان های دینی آنها نیست. اگر آنها به جای دنباله روی تاکتیکی از نواندیشان دینی، بر مواضع عرف گرایانه و حقوق بشرگرایانه ی خود پای بفشرند، کل جامعه و از جمله نواندیشان دینی از نتایج استراتژیک آن برخوردار خواهند شد.

از راست: ویلهلم دیلتهی، فردریش اشلایرماخر، هانری کربن، لویی ماسینون

از پیشگویان دلفی تا تفسیرنویسان قرآن
واژه ی هرمنوتیک نخست در یونان باستان به کار رفت. ریشه ی آن دقیقاً روشن نیست ولی ‌ممکن است از نام هرمس، پیام آور و جارچی خدایان و ایزدِ بازرگانی، مکر، دزدی، مسافران و شیادان که همیشه صندل هایی بالدار با پا دارد، گرفته شده باشد. افلاطون در برخی ‌از “گفتگو‌های سقراط”به “هرمنوتیک” یعنی‌”کشف و شهود دینی” اشاره کرده آنرا با “صوفیا” یعنی‌”خرد” مقایسه می‌کند: شناخت دینی آن است که به پیام آوران، وحی یا بر زبان پیشگویان جاری شود و برخلاف خرد یا شناخت تحلیلی به ارزشیابی حقیقت در سخن کاری ندارد. به همین دلیل شعور شهودی از جهان برای دوستداران خرد دارای هیچ گونه ارزشی نیست. (4) استفاده از این روش شهودی را بویژه می توان نزد پیشگویان شهر دلفی در یونان باستان مشاهده کرد. هرودوت در تاریخ خود به تعبیر نادرست کراسوس پادشاه لیدیا به پیشگوئی زنان پیام خوان دلفی ‌اشاره کرده و دلیل پیروزی کوروش پادشاه پارس و ماد را بر او در این می داند که کراسوس منظور پیشگویان را از اشاره به “استر” یعنی‌کوروش که از مادر مادی و از پدر پارسی بود درنیافت و خود را برای مقابله با او آماده نکرد. پیشگویان دلفی ‌به کراسوس گفته بودند: “درنگ کن کراسوس / تا آن زمان که استری / پادشاه ماد شود. / آنگاه ای‌ لیدیایی ریزنقش! / بگریز به ریگزارهای رود هرموس / شتابان، شتابان / پیش از اینکه بزدلانه / رنگ از رخساره ات بپرد.” (5)
با وجود اینکه روایاتی درباره ی از میان بردن پوست نوشته ی اوستا کتاب مقدس اوستایی زردشتیان به دست اسکندر مقدونی موجود است، ولی ‌احتمالا اوستا تا دوره ی ساسانیان تنها به صورت شفاهی‌ وجود داشته و سینه به سینه نقل می‌شده و در این دوره است که به شکل مکتوب درآمده، و تفسیرهایی به نام “زند” به زبان پارسی ‌میانه با رسم الخطِ “پازند” بر آن نوشته شده است. قرآن، کتاب آسمانی مسلمانان مشتمل بر ۱۱۴ سوره است که در طول ۲۳ سال از زمان بعثت تا درگذشت محمد بر او نازل شده است. در زمان او، قاریان، سوره‌های قرآن را در سینه حفظ کرده و کاتبان آنها را بر پوست و استخوان دام یا برگ خرما ثبت می کردند. در دوره ی خلفای راشدین این محفوظات گردآوری شده، نسخه‌ ای یکپارچه با اِعراب به تلفظ قریشی از قرآن فراهم آمد. با پیدایش فرقه‌ها و نحله‌های گوناگون اسلامی، تفسیرهای دینی و عرفانی از قرآن در کنار تدوین و تولید “احادیث” نبوی و امامی گسترش یافت. باطنیان و در راس آنها اسماعیلیان که معنای “ظاهری” واژگان قرآنی را از معنای “باطنی” و نخستینِ آنها جدا می کردند، تفسیرهای خود از معانی ‌پنهانی ‌قرآن را “تأویل” نامیدند، زیرا “تأویل” در لغت به معنای “بازگردندن به جای اول” است. در همان سده‌ی دوازدهم میلادی که ابن میمون عالم یهودی در اندلس، مغرب و مصر در میان مسلمانان می زیست، تفسیرهای بسیاری از قرآن نوشته شده که برداشت های گوناگون مکتب های فکری اسلامی را از محتوای قرآن نشان می‌دهد. برای نمونه شش مفسر نامدار آن دوره در توضیح معنای آیه ی مشهور به “نور” از سوره ای به همین نام، به تعبیر‌های متفاوت می رسند. ترجمه ی این‌ آیه چنین است: “خدا نورِ آسمان ها و زمین است. مثال نور او، چون چراغدانی است که در آن چراغی باشد و آن چراغ در شیشه‌ای و آن شیشه گویی ستاره ی درخشانی است که از روغن درخت پربرکت زیتونی که نه ‌شرقی و نه ‌غربی است افروخته شود. نزدیک است که روغن آن از درخشندگی پرتوافشانی کند بی‌آنکه آتشی به آن رسیده باشد. نوری بر روی نور است. خدا هر کس را که بخواهد به نور خویش هدایت می‌کند. خدا برای مردم این مثل ها را می زند. خدا همه چیز را می داند.”(6) در آیه ی فوق، عناصر استعاری گوناگونی چون نور، چراغ، چراغدان، شیشه، ستاره، درخت و روغن زیتون، جایگاهِ “نه ‌شرقی نه ‌غربی” و “نور علی نور” دیده می شود که هر یک نیاز به توضیح دارند، تفسیر “مشکات الانوار” از ابوالحامد غزالی‌که سنی شافعی و در واپسین سال های زندگی‌گراینده به تصوف است استعاره ی “نور” را نشانی‌ از “نور ایمان” می‌خواند، شهاب الدین سهروردی که اشراقی است “عقلِ سرخ”، ابوالفتح شهرستانی که گرایش اسماعیلی دارد “امامان اسماعیلی”، ابوالفتح رازی‌که شیعه جعفری است “دوازده امام”، ابوالقاسم زمخشری که از پیروان معتزله است “فطرت و خرد انسانی‌”، و تفسیر “کشف الاسرار” از رشیدالدین میبدی که سنیِ شافعی و از بزرگان تصوف است “”عشق” به حق”. (7)

کتاب ابن میمون
از انجیل شناسان سده های میانه تا فیلسوفان رمانتیک آلمان
در سده‌های میانه، هرمنوتیک شاخه‌ای از مطالعات توراتی و ‌انجیلی فیلسوفان مسیحی ‌چون سن اگوستین و سن اکویناس بود و از آنجا که لازمه ی این کار، بررسی زبان ها و فرهنگ های سرزمین دین های ابراهیمی می شد، هرمنوتیک به زبانشناسی و فرهنگ شناسی سرزمین های باستانی انجامید. با آغاز دوره ی اصلاحات دینی، و رشد اندیشه‌های مارتین لوتر، ضربه سنگین بر اقتدار و مرجعیت کلیسای کاتولیک وارد شد و زمینه‌های لازم برای گسترش تأویلات فردی مؤمنین از کتاب مقدس فراهم گشت. تا آغاز سده ی نوزدهم، هرمنوتیک تنها چون روشی برای مطالعات توراتی و ‌انجیلی و فرهنگ های باستان تلقی می شد ولی ‌با پیدایش فلسفه ی رمانتیک در آلمان تحت تاثیر نوشته‌های فریدریش اشلایرماخر Friedrich Schleiermacherو ویلهلم دیتلی Wilhelm Diltheyرشته هرمنوتیک از صورت یک روش به شکل یک بینش فلسفی شناخت شناسانه درآمد. شک در ماهیت عینی روش شناخت در علوم انسانی‌ از یک سو و تردید در جهانشمول بودن عقل تاریخی هگل و کانت به این دگرگونی کمک کرد. دانشمند پژوهشگر در علوم انسانی ‌خود بخشی از موضوع مورد بررسی‌ است و از این لحاظ نمی‌تواند چون دانشمند پژوهشگر در علوم طبیعی، بر عینیت داده‌ها و عقل تحلیلی متکی ‌باشد. به علاوه، الگویی که هگل و کانت برای پیدایش و تکامل عقل انسانی ‌در سیر تاریخ ترسیم کرده اند خصلتی تحمیلی دارد و به همه ‌فرهنگ ها و متن ها قابل انطباق نیست. برای بررسی ‌هر متن، باید متون همزمان و پیش از آن را در محدوده ی هر فرهنگ مشخص در نظر گرفت و همه را با تراضی یکسان نسنجید.
از کتاب “بودن و زمان” تا کتاب “اعتبار در تأویل”
مارتین هایدگر در سال ۱۹۲۷ با نوشتن کتاب “بودن و زمان” به رشته هرمنوتیک یا “تأویل” بعدی کاملا هستی شناسانه داد و خرد دکارتی را به عنوان شالوده ی فلسفی‌ عصر جدید به نقد کشید. از نظر هایدگر نه ‌جهان جدا از ظن ما عینیت مطلق دارد و نه ‌نقد ما بر چوبین بودن پای “عقل تحلیلی” می تواند تنها محدود به علوم انسانی‌ باشد. شناخت ما چه در قلمروی انسانی،‌ چه در حوزه طبیعی “شهودی” است نه‌”تحلیلی”، و قطعیت علمی توهمی بیش نیست. هر فرد در هر لحظه از شناخت خود از جهان، خود را به آن اضافه می‌کند و در نتیجه تنها می تواند به “تأویل” از جهان دست بزند نه ‌شناخت قطعی از آن. بودن انسان در جهان همیشه در زمان ‌مکان مشخص است، حالتی‌ که هایدگر آنرا با اصطلاح آلمانی ”دازاین”(Dasein) مشخص می‌کند که در لغت به معنای “آنجا بودن” (da-sein) است. هایدگر در نیم سده‌ای که پس از انتشار کتاب “بودن و زمان” زندگی‌کرد دیگر به موضوع هرمنوتیک بازنگشت ولی ‌دنباله ی کار او را شاگردش هانس‌گئورگ گادامر با انتشار کتاب “حقیقت و روش” در سال ۱۹۶۰ پی گرفت. گادامر باور دارد که ما در زبان زندگی‌ می‌کنیم و در نتیجه در یک پژوهش علمی هیچگاه نمی توانیم از سنت هایی که زبان و اندیشه ی ما را شکل می‌دهد جدا شده به داده هایی کاملا عینی و بدون ارزش داوری برسیم. انسان به جای این که به دنبال عینیت دست نایافتنی بگردد بهتر است به موقعیت خود گردن گذاشته و بپذیرد که پیش از اینکه او به “متن” شکل دهد، “متن” به او شکل می‌دهد.
در نیم سده‌ی گذشته، بحث هرمنوتیک در برخورد به نظریات گادامر شکل گرفته است. متفکر ایتالیایی امیلیو بتی در سال ۱۹۶۴ با انتشار کتاب “نظریه ی تأویل” می کوشد تا از بعد هستی شناسانه ای که هایدگر به رشته هرمنوتیک داده فاصله گرفته تا به بعد شناخت شناسانه ی فیلسوفان رمانتیک آلمانی ‌برگردد. از نظر او، “سخن” و “متن”، نمودار عینیت یافته ی نیات انسانی ‌هستند، و تأویل کننده تنها باید در آنها زندگی‌ دوباره بدمد. در این راستا، برداشت های فردی تأویل کننده در برابر برداشت های فردی صاحب اثر قرار می‌گیرد، اما او باید بکوشد تا برای رسیدن به تنها معنای حقیقی متن بر برداشت های شخصی‌ خود لگام زند. همانند بتی، متفکر آمریکایی اریک دونالد هرش (Eric Donald Hirsch) که کتاب خود “اعتبار در تأویل” را در سال ۱۹۶۷ منتشر کرده، نسبی گرایی شناخت شناسانه ی گادامر را به نقد می‌کشد. بدون مفهوم “اعتبار” و “سندیت” هیچ تأویلی بر تأویل دیگر رجحان نخواهد داشت و لاجرم “شناخت” و “عینیت” در قلمروی هرمنوتیک میسر نخواهد بود. اما “شناخت” و “عینیت پذیری” دقیقاً مشخصه هایی هستند که “علوم انسانی‌” را علمی می سازند حتا اگر این علوم بر “تأویل” استوار باشند و نه ‌”توضیح” و “تحلیل”. فیلسوف آلمانی‌ یورگن هابرماس (Jurgen Habermas) نیز دلواپس نسبی گرایی هستی شناسانه ی نهفته در نظریه ی تأویلِ گادامر است، اگر چه در انتقاد بر گادامر با بتی و هرش هم جهت نیست. به باور هابرماس، گادامر وزنه ی سنگینی‌ به مرجعیت “سنت” می‌دهد و جایی برای “اندیشه ی انتقادی” نمی‌گذارد. برای رفع این مشکل، هابرماس پیشنهاد روش شناسانه ی بتی و هرش را برای اعتبار بخشیدن به تأویل کافی ‌نمی داند. او در جستجوی اصول “خرد ارتباطاتی” مبتنی ‌بر یک نظریه ی انتقادی از جامعه است که ما از طریق آن بتوانیم گفتمان های اخلاقی و سیاسی خود را پیش ببریم. (8)

از راست: مارتین هایدگر، یورگن هابرماس، اریک دونالد هرش، هانس گئورگ گادامر
ابن میمون و خشونت
همچنانکه در مقاله ی “ابن میمون: فیلسوف دینی یا مبارز اجتماعی‌؟” نوشته ا‌‌‌م ابن میمون نه‌ می‌خواست و نه ‌می‌توانست که احکام خشونتبار مربوط به کفر و ارتداد، سنگسار، برده داری، زن ستیزی و خداسالاری در تورات و تلمود را نفی یا نقد کند، زیرا او “تورات” را “بی‌زمان” می‌ دانست و “زمان ناپذیری تورات” نهمین اصل از “اصول سیزده گانه ی ایمانی” است که او در تفسیر خود بر تلمود ذکر کرده و آنها را اصول دین یهودیت می‌شمارد.(9) او همچنین در فهرستی که از “۶۱۳ فرمان” تورات گرد آورده از جمله می‌نویسد:”۵۸۰: به فرمان های تورات یا توضیح شفاهی‌ آنها چیزی اضافه نکنید. ۵۸۱: از فرمان های تورات، قسماً یا تماما، چیزی کم نکنید.”(10) او خود در سرتاسر سه‌ بخش کتاب “راهنمای سرگشتگان” از همین دستور العمل پیروی کرده، چنانکه در پیشگفتار بر بخش سوم آن می‌نویسد: “اندیشه ی درست و کمک خدائی، روش مناسب را به من آموخته است یعنی ‌روشی که به گفته ی حزقیالِ نبی، کسانی که تأویل مرا می خوانند باور کنند که من هیچ چیز به محتوای متن نیفزوده ام بلکه فقط آنرا از یک زبان به زبان دیگر برگردانده ام.” برای نمونه کافی ست به چند فصل از بخش سوم “راهنمای سرگشتگان” نگاه کنیم. “III – ۵۹: همه ‌مشرکان را باید نابود کرد. ۶۷: باید همه‌ جادوگران را کشت. ۶۹: اگر گناهکاران و بدکاران به شما پناه آورند نباید به آنها کوچکترین رحمی بکنید. ۷۰: دیه ی یک برده ی مقتول در همه موارد به اندازه ی نصف یک مرد آزاد است. ۷۱: اگر شخص مضروبی که در حال مرگ است بگوید شخص ضارب را می‌بخشم نباید از حرفش پیروی کرد و باید ضارب را کشت. ۷۱: حکم اعدام برای شرک و بت پرستی، زنا با محارم، قتل یا اعمالی‌که به جنایت بینجامد. پیغمبران کاذب، سالمندان یاغی و پسران نافرمان باید کشته شوند. ۷۱: احکام تورات را نمی‌توان تغییر داد مگر این که “دیوان قاضیان” (سنهدرین) بر آن استثنا بگذارد. هر کس حکم این دیوان را نپذیرد باید کشته شود. (۱۱)
دیوان عالی قضات یهودی که از ۷۱ عضو تشکیل می شد در سال ۳۵۷ میلادی تحت فشار رومیان از میان رفت و دیگر احیا نشد. ابن میمون در سده ی ۱۲ میلادی به هم کیشان خود پیشنهاد تشکیل مجدد آن را می داد و امروزه یهودیان ارتدکس در کشور اسرائیل می خواهند آن را عملی کنند. آیا هدف ابن میمون از پیشنهاد تشکیل مجدد این دیوان این بود که او می‌خواست از راستای این مجاری شرعی، مجازات‌های خشونتبار و غیر انسانی ‌فقه کلیمی را کاهش داده یا ملغی کند؟ پاسخ مسلماً منفی ‌است زیرا همانگونه که شیریندخت دقیقیان در شرح خود بر “راهنمای سرگشتگان” به نقل از ابن میمون آورده “منهیات” توراتی و مجازات های ناشی ‌از آن برای آن وضع شده‌اند تا بندگان خدا را بترسانند و به فرمانبرداری از او بکشانند.(۱۲ ) با این همه، نویسنده هنگامی که به پیشنهاد ابن میمون برای احیای “سنهدرین” می پردازد می‌خواهد چنین القا کند که هدف ابن میمون از این طرح، کاهش یا الغای مجازات های غیر انسانی ‌بوده است. برای نمونه در صفحه ی ۶۲ از بخش انگلیسی شرح خود پس از اینکه به اختیارات سنهدرین می پردازد می‌نویسد: “جامعه ی یهودی اولین گروهی بود که در تاریخ بشر، قانوناً و عملاً چنین مجازات هایی را لغو کرد.” او برای الغای بهتر این نکته به آوردن نقل قول هایی از چند عالم ربانی یهودی علیه خونریزی و اعدام دست می زند و از جمله این سخن مشهور ابن میمون را از کتاب “فرمان ها”ی او می‌آورد که: “بهتر است که هزار فرد گناهکار را آزاد کرد تا یک فرد بیگناه را کشت”. (۱۳) این که یهودیان به عنوان یک قوم در برابر مجازات‌های غیر‌انسانی ‌توراتی مانند سنگسار در طول تاریخ چه کرده‌ اند موضوعی نیست که لزوماً مواضع ابن میمون را در این باره روشن کند. اگر ابن میمون به راستی قصد القای مجازات های توراتی را داشته بهتر بود که شواهد نظری و عملی آن دقیقاً ذکر می شد نه ‌این که تنها یک سخن از او نقل شود که از قاضیان می‌خواهد در صدور احکام اعدام، احتیاط کنند. گفته ی ابن میمون، هشداری حکیمانه است ولی‌هیچ یک از آن احکام خشونت بار اعدام را لغو نمی کند. من خواننده را به خواندن اسفار “لاویان” و “تثنیه” از تورات دعوت می‌کنم تا خود مستقیماً احکام اعدام و سنگسار را بخواند. همچنین به آنهائی که می خواهند وانمود سازند که کتاب “تلمود” این فرمان های سنگین توراتی را کاهش داده پیشنهاد می‌کنم تا متن انگلیسی آن را از سامانه ی “Sacred Texts” مستقیماً بخوانند تا دریابند که مجازات‌های تلمود در بسیاری موارد وحشیانه تر و جنون آمیزتر از فرمان های تورات است. برای نمونه من تنها به چند فرمان از همان فهرست “۶۱۳ فرمان های تورات” که ابن میمون تنظیم کرده اشاره می‌کنم: “۳۳: شهری که مشرک و بت پرست می شود باید سوخت. ۳۴: اجازه ی ساختن مجدد آن شهر را نباید داد. ۴۱: از متهم کردن یک فرد مشرک و بت پرست به جنایت خودداری نکنید حتا اگر این اتهام نادرست باشد. ۵۱۴: برده ی کنعانی باید تا پایان عمر برای ارباب یهودی خود کار کند مگر این که از عضوی ناقص شود. ۵۴۵: دادگاه باید حکم سنگسار را اجرا کند. ۵۴۶: دادگاه باید حکم اعدام از طریق سوزاندن را اجرا کند. ۵۴۷: دادگاه باید حکم اعدام از طریق شمشیر را اجرا کند. ۵۴۸: دادگاه باید حکم اعدام از طریق خفه کردن را اجرا کند. ۵۴۹: دادگاه باید اجساد کسانی ‌را که به دلیل کفر یا شرک سنگسار کرده پس از مرگ به دار آویزد. ۵۲۵: دادگاه نباید اجازه دهد که جادوگران زنده بمانند. (۱۴)
جالب این است که شیریندخت دقیقیان خود اذعان می‌کند که ابن میمون مجازات‌های توراتی و تلمودی از جمله سنگسار را تأیید می‌کند (۱۵)، و با این وجود در پیشگفتار خود بنیادگرایان دینی را که به تأویلاتی “قشری و خشونت بار” از کتاب های دینی دست می زنند مورد ملامت قرار می‌دهد. (۱۶) او فراموش می‌کند که پایه ی تاریخی فقهی احکام قصاص و دیه که امروزه از سوی قاضیان ولایت فقیه در میهن ما اجرا می شود همان احکام توراتی است که ابن میمون آنها را در هشتصد سال پیش تنظیم و طبقه بندی کرده است. او نه ‌تنها چهره ی خشونت بار ابن میمون به عنوان یک فقیه قرون وسطایی را در پرده‌ای از ابهام و توجیه پوشانده، بلکه جنبه ی علمی فلسفی دینی او را نیز بیش از آنچه هست بزرگ کرده و مدعی است که ابن میمون ”شناخت” را بر “باور” ارجح دانسته است (۱۷)، و قصد پر کردن شکاف میان علم و دین را داشته است. (۱۸) اگر منظور از “علم”، منطق اسکولاستیک ارسطویی باشد که اروپا تنها با انتقاد از آن توانست به عصر روشنگری برسد، می توان این ادعا را پذیرفت ولی‌این توهم که موسی ‌ ابن میمون شناخت علمی‌ را بر ایمان دینی ترجیح می‌داده با حقیقت وفق نمی دهد. اینها همه ناشی ‌از توهمات آرمانی نویسنده است که بدون توجه به شرایط تاریخی‌ و اجتماعی دست به تأویلی نابهنگام از یک متن یک سوم نیمه ‌فلسفی ‌دو سوم یکجا‌ فقهی دست زده بدون این که برای این تأویلات بی ‌اعتبار خود سندی ارائه دهد. آنچه که نویسنده در پایان شرح خود به نقل از فیلسوف اتریشی ‌اسرائیلی مارتین بوبر (Martin Buber)، یک “روشنگری ابن میمونی” می‌خواند که قوم یهود را از رعب و وحشت قرون وسطی رهانید (۱۹) به باور من تنها یک فلسفه ی قرون وسطایی دینی بود که رگه هایی از خردگرایی در خود داشت، و باید چند سده‌ای از پیدایش آن می‌گذشت تا فلسفه بتواند به دست خردگرایانی چون رنه دکارت و بندیکت اسپینوزا و تجربه گرایانی چون فرانسیس بیکن و جان لاک به عصر روشنگری پا گذارد.
آوریل ۲۰۱۲
پانویس ها:
۱ـ مقاله ی “آزادی بیان: تفسیری بر یک شعر” از کتاب مجید نفیسی: “من خود ایران هستم و سی‌‌‌پنج مقاله ی دیگر” تورنتو، نشر افرا ‌پگاه ۲۰۰۶.
2. Eric Donald Hirsch, “Validity in Interpretation”, Yale University Press, 1967.
۳ ـ رجوع کنید به مقاله ی من “نیما و هدایت در آینه ی مدرنیسم” که در اوت 1998 نوشتم و در چند مجله در بیرون و درون کشور و همچنین در کتاب “من خود ایران هستم و سی‌‌‌پنج مقاله ی دیگر” چاپ شده. این مقاله یکی از نخستین مقالاتی ست که به زبان فارسی نسبی گراییِ پسانوگرایان را نقد کرده است.
۴ ـ از درآمد
“Heremeneutics”, Stanford University Encyclopedia of Philosophy,در اینترنت.
۵ـ “The History of Herodotus” The Internet Classics Archive, در اینترنت. ترجمه ی آن به فارسی از خود من است و نخستین بار آنرا در شعر “کورش در آینه” منتشر شده در نشریه شهروند نقل کرده ام.
۶ ـ قرآن کریم، سوره ی نور، آیه ی ۳۴، ترجمه ی هوشنگ آبان، تهران، نشر فرناس، ۱۳۸۵.
7. “Sufi Hermeneutics: The Quran Commentary of Rashid Al-Din Maybudi, by Annabel Keeler, London, Oxford University Press, 2006.
۸ـ از درآمد “heremeneutics” در دانشنامه ی فلسفه ی دانشگاه استنفورد در اینترنت.
۹ـ “Commentary on the Mishnah” by Maimonides, chapter 10, از درآمد “Maimonides”، ویکیپدیا، در اینترنت.
۱۰ ـ درآمد “613 Commandments”، ویکیپدیا، در اینترنت.
11. “The Guide for the Perplexed” by Moses Mainmoides, translated by M. Friedlunder, Part III, 1903
از سامانه ی ”Sacred Texts” در اینترنت.
۱۲ ـ”راهنمای سرگشتگان”، ابن میمون، شرح و ترجمه از شیریندخت دقیقیان، جلد اول بخش انگلیسی، صفحه ی ۳۸، لس آنجلس، بنیاد ایرانی‌”هارامبام”، ۲۰۱۱.
۱۳ ـ همان جا، جلد اول، بخش انگلیسی، صفحه ی ۶۲.
۱۴ـ درآمد “613 Commandments”، ویکیپدیا، در اینترنت.
۱۵ ـ شرح بر “راهنما”ی ابن میمون، جلد اول، بخش انگلیسی، صفحه ی ۶۱.
۱۶ ـ همانجا، جلد اول، پیشگفتار فارسی، صفحه ی ۴۰.
۱۷ـ همانجا، جلد اول، بخش انگلیسی، صفحه ی ۲۱.
۱۸ـ همان جا، صفحه ی ۲۳.
۱۹ ـ همانجا، صفحه ی ۱۰۴.
3 Comments
1. Shirindokht Daghighian
نفیسی نوشته:
جالب این است که شیریندخت دقیقیان خود اذعان می‌کند که ابن میمون مجازات‌های توراتی و تلمودی از جمله سنگسار را تأیید می‌کند (۱۵)
سپس مرجع آورده:
۱ـ شرح بر “راهنما”ی ابن میمون، جلد اول، بخش انگلیسی، صفحه ی ۶۱5
هم نسبت گفته ها نادرست است و هم در صفحه ای که نشانی داده شده نه تنها این جمله ها به چشم نمی خورد، بلکه موضوع بررسی شده به کلی متفاوت است. در چند صفحه پیش از آن نظر ابن میمون دربارهء تجدید نظر احکام اعدام و سنگسار توسط حکیمان تلمودی آمده که آن نیز به کلی خلاف مفاد این ادعا است. کسانی که کتاب را در دست دارند،لطفا مراجعه فرمایند . نقدی که جعل نقل قول می کند، ارزش پاسخ ندارد. شیرین دخت دقیقیان
خوانندگان محترم جرس می توانند به این نوشته ها رجوع فرمایند:
پاسخ شیرین دخت دقیقیان به مجید نفیسی
http://think.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/36291/
مصاحبهء جرس با شیرین دخت دقیقیان
http://www.rahesabz.net/story/49761/
دکتر اسفندیار طبری دربارهء انتشار”راهنمای سرگشتگان” ( دلالت الحائرین)
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/36370/
2. kazem Randjbar
لوئی ماسینیون و هانری کربن در درجه اول مامور سازمان اطلاعاتی فرانسه بودند . آنها اسلام شناسی را وسیله نفوذ در کشور های اسلامی قرار اده بودند . اگر میخواهید زندگی واقعی او را بشناسید ، که چرا اسلام شناس شد ، چرا هانری کربن را تربیت کرد ، همین لوئی ماسینیون همرزم لورنس عربی جاسوس معروف انگلیس در جنگ اول بود و در اکتبر 1917 دوش بدوش لورنس عربی بعد از شکست امپراطوری عثمانی وارد ارشلیم شد . خود لوئی ماسنیون مسیحی و درجه کشیشی دارد ولی بروز نمیداد . آقای علی شریعتی اسلام شناس دست پروده این شخص است . در دنیای استعمار از این اسلام شناسان که درد اسلام دارند وا زیاد داریم . لوئی ماسینیون کتابی در باره سلمان فارسی به زبان فرانسه نوشته است ، آقای علی شریعتی هم آنرا ترجمه کرده است!!! ملت چقدر بدبخت و دور از واقعیت باشد که یک خارجی در باره سلمان فارسی کتاب بنویسد ، ویکی ایرانی هم نوشته آن خارجی را نشخوار بکند. علی شریعتی اگر شعور داشت در باره دموکراسی فرانسه کتاب ترجمه می کرد نه در باره سمان فارسی آنهم از نوشته یک مامور اطلاعاتی خارجی . اگر میخواهید زندگی این فرد اطلاعاتی فرانسه را بشناسید به زبان انگلیسی به این آدرس مراجعه بکنید : http://en.wikipedia.org/wiki/Louis_Massignon
3. هایده ترابی
به کامنت گذار آقای رنجبر
چه اشکالی دارد که یک خارجی کتابی در باره سلمان فارسی و یا هر موضوع دیگری مربوط به ایران بنویسد؟ مورد اطلاعاتی بودن نویسنده را بگذاریم کنار، صرف خارجی بودن نویسنده و ایرانی بودن موضوع را مد نظر داشته باشیم. مشکل در چیست؟ اگر یک پژوهشگر ایرانی کتابی درباره ی فلان شخصیت تاریخی اروپائی یا تاریخ مسیحیت در اروپا بنویسد چه؟ آیا باید به او و مترجمش لعنت فرستاد؟
یک “ملت” چقدر باید “بدبخت و دور از واقعیت” باشد که گوشش بدهکار چنین احکام کلی و پیشداوریهای گمراه کننده شود

________________________________________

امیدوارم لذت ببرید
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده:

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

و از اونا جالب تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
که خیلی جالبه بخونید :

دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود…
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
» او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! »
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
» مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! »
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا، رابطه با سیب نداشت

مریدان گفتند:یاشیخ چیست حکمت دست زدن به عورت 3دختر نوجوان در استخر توسط فرستاده ایران در بلاد رونالدو؟

شیخ فرمود:بی شک سوء تفاهمی باشد به لحاظ اختلاف فرهنگی!ما ایمان داریم اینگونه نبوده دلیل آن نیز حدیث مولایم ابوالالت خشتکی باشد
که میفرماید:»الیَد و فی تماس المهره یتواجب التحرک
«یعنی:»دست به مهره كه بزني بايد ادامه بدهي»(اصطلاحي در بازي تخته نرد و شطرنج)

پس از ما نباشد آنکه دستی بمالد و عملی را به انجام نرساند!

آنگاه مریدان خشتک خویش بدریدند و سامبا کنان به سوی سفارت برزیل بشتافتند و پارچه ها بنبشتند:
آلت ما دست ماست و دست ما عین آلت ماست…
برزیل حیا کن سفیر ما رو رها کن…
و اینگونه ما حتی بدون خواندن نماز شب 3 بر 0 برزیل را شکست دادیم!!!

جهت تفریح

امروز رفتم از دستگاه خودپرداز پول بگیرم مبلغ رو زدم ۵۰۰۰۰ تومان.
یه ده هزار تومنی داد! سه تا پنج هزار تومنی داد!
پنج تا دو هزار تومن داد! پونزده تا هزاری!
یه لحظه دلم واسه دستگاه سوخت،نزدیک بود پولو برگردونم تو دستگاه!
طفلی خودشو کشت ۵۰ تومن منو جور کرد!
☺*****************☺
نمونه سوالهای رایج توی همه ی خونه ها
این تلویزیون بی صاحاب واسه کی روشنه ؟
چی از جون این یخچال بدبخت میخوای ؟
کی لامپ دستشویی رو روشن گذاشته ؟
کی دمپایی دستشویی رو خیس کرده ؟
این موقع شب با کی حرف میزنی ؟
چشمات در نیومد پای این کامپیوترِ کوفتی ؟
کی غذای منو خورده ؟
☺*****************☺
شونه آدم که هیچی
شونه تخم مرغم پیدا نمیشه سرمونو بذاریم روش یه دل سیر گریه کنیم !
☺*****************☺
آقا یه دقه وایسید !!! یه سوال ! مرد و مردونه ! بالا غیرتن
چرا وقتی اس ام اس خالی میفرستیم ، انگلیسی حساب می کنن ؟؟؟
☺*****************☺
سلامتی خانم هایی که میخوان پارک دوبل کنن
روسری لیز میخوره ، شال میافته از سرشون
دکمه مانتو باز میشه ، دستشون میخوره به برف پاک کن
اشتباهی میزنن تو دنده چهار به جای دنده عقب
آخر سر هم خاموش میکنن !
☺*****************☺
تا حالا دقت کردین
وقتی یه نفر شمارو دعوت به دیدن یه فیلمی که قبلا خودش دیده میکنه
تو مدت فیلم یه جوری نگاتون میکنه که انگار خودش فیلمو ساخته؟!!!
☺*****************☺
یکی از بدترین لحظه های زندگی وقتیه که فیلم رقصیدنت رو توی جمع نگاه می کنی
☺*****************☺
کاربردی ترین چیزی که من از کتاب علوم دوران مدرسه یاد گرفتم اینه که
وقتی در ترشی یا مربا باز نمیشه, بگیرمش زیر آب گرم گرم!
☺*****************☺
چه لحظه باشکوهی بود اون لحظه..!
وقتی معلم میبردمون پا ی تخته ازمون درس بپرسه وسطش زنگ می خورد..!
☺*****************☺
یه اغذیه فروشی نزدیک ما هست ، ساعت دو تا دو و نیم می بنده میره برای ناهار !
کور شم اگه دروغ گفته باشم!
☺*****************☺
شش ماه به دوستت مهربونی میکنی ، خوبی باهاش ، هر کاری میگه میکنی
که بفهمونی دوستش داری …
دو روز که اعصاب نداری ، میگه: حالا شناختمت
☺*****************☺
اینقده بدم میاد وقتی دارم روی آهنگ میخونم خوانندهه اشتباه میخونه !
☺*****************☺
امروز در بازار غیر رسمی هر اونس چاغاله بادوم هجده هزار تومان معامله شد
☺*****************☺
لازم دونستم تاکید کنم که بهترین شغل داشتن بابای پولداره
☺*****************☺
تا حالا دقت کردین همیشه دَنده ماشین خوب جا می خوره به جز وقتی که یه پسر شاهد کار شماست
☺*****************☺
نمی دونم همه پیرزنا مثل برف پاک کن میرقصن ؟؟؟ یا مادر بزرگ من اینجوریه فقط ؟
☺*****************☺
دقت کردین !؟
الان شما اگه همینطوری بیکار هم نشسته باشید تو خونه
از نظر پدر و مادرتون، بچه همسایه یا بچه فامیل بهتر از شما بیکار میشینه
☺*****************☺
یارو توی کوه داشته قدم میزده یه زمرد پیدا کرده به وزن یازده و نیم کیلوگرم
اونوخ من یه بیست و پنج تومنی توی خیابون دیدم خم شدم وردارم خـِشتـَکم جر خورد
☺*****************☺
دقت کردین اگه انگشتت با تبر قطع شه، دردش کمتره تا اینکه با کاغذ بریده بشه؟؟
☺*****************☺
یکی از چالش های بزرگی که در کودکی فرا روی ِ من بودُ باهاش درگیر بودم
این بود که چه جوری “فریبرز عرب‌نیا” و “ابوالفضل پور‌عرب” رُ از هم تفکیک کنم!!!
☺*****************☺
– اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند، کافیه یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه عالم میفهمن!
☺*****************☺
موقع فوتبال نگاه کردن هشتاد دقیقه میشینی چش تو چش تلویزیون هیچ اتفاقی نمی افته، یه دقیقه میری دستشویی، میای میبینی بازی دو دو تموم شده
☺*****************☺
اگه میخوای همه افراد فامیلتونو از دخترخالت گرفته تا نوه عموتو با هم تو یه روز ببینی، پاشو همین الان دستِ دوس دختر یا دوس پسرتو بگیر، با هم برید بیرون یه دوری بزنید
☺*****************☺

افسانه بمب اتمی ایران و ریاکاری امپریالیسم، صهیونیسم و اپوزیسیون خودفروخته ایران
در ماه آوریل 2012 مذاکراتی در مسئله حق مسلم ایران در غنی سازی اورانیوم، در استانبول صورت گرفته است، که ادامه آن در بغداد است. ایران توانست محل برگذاری این نشست را، از استانبول در ترکیه به بغداد در عراق منتقل کند. این اقدام ایران تودهنی محکمی به دولت ارتجاعی ترکیه بود، که به بلندگوی امپریالیستها و صهیونیستها و عربستان سعودی در منطقه بدل شده است و نقش بسیار خرابکارانه ای در برهم زدن ثبات منطقه ایفاء می کند. ترکیه نه تنها به عنوان کشوری متجاوز قبرس را در اشغال خود دارد، در اوضاع داخلی سوریه دخالت نموده و مزدور به آنجا اعزام کرده و بر ضد ایران در خدمت منافع امپریالیست آمریکا، پایگاههای ضد موشک در کشورش مستقر می سازد.
در قبل از برگذاری این نشست، طبیعتا دستگاههای تبلیغاتی امپریالیستها و صهیونیستها به کار افتادند، تا با شانتاژ و تهدید به جنگ و اقدام به بمباران و کشتار مردم ایران و تحریم وطن ما، برخلاف منشور سازمان ملل متحد، با دست پر و بالا و از موضع قویتر، در این کنفرانس شرکت کنند تا حقوق مسلم مردم ایران را پایمال نمایند و خواستهای غیر قانونی خویش، از جمله پذیرش قرارداد الحاقی منع گسترش سلاح های هسته ای و تعلیق غنی سازی اورانیوم را به ایران تحمیل نمایند.
از زمان خیانت محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران و تیم مذاکره کننده وی، که بر خلاف آمال ملی مردم میهن ما، به تعلیق غنی سازی اورانیوم در ایران در جهت نیات شوم امپریالیستها به مدت دو سال تن در داد و به زیر قرار داد استعماری الحاقی(پروتکل الحاقی) امضاء گذارد، این نخستین بار است که بحث در این موارد، مجددا طرح می شود و باید قبل از اظهار نظر قطعی، منتظر نتایج این مذاکرات بود و دید که آیا نمایندگان فعلی ایران در مذاکره به همان راه خیانت ملی خاتمی می روند و یا در مقابل زورگوئی امپریالیستها مقاومت می کنند و از حقوق مسلم کشور مردم ایران، صرفنظر از نوع حکومت حاکم، دفاع خواهند کرد.
از همان تاریخ که ایران برای تحققِ حقوق قانونی خویش، اقدام کرد، سیل دروغ و دغل و اتهام و ریاکاری امپریالیستها، علیه حقوق قانونی و ملی مردم ایران شروع شد. در این ریاکاری و جعل و تحریف امپریالیستها، بخشی از اپوزیسیون خودفروخته ایران، که مخالف حقوق کشور خودش است، شرکت فعال داشت و دارد و در خدمت امپریالیستها در مورد بمب اتمی دروغین ایران به پخش اکاذیب در خارج کشور مشغول است. این اپوزیسیون خواستار آن است که ایران علیرغم اینکه قرارداد منع گسترش سلاحهای هسته ای را امضاء کرده است به زورگوئی امپریالیسم و صهیونیسم تمکین کند. آنها تماما در یک جبهه واحد، اعم از چپ افراطی تا راست افراطی قرار گرفته و بر ضد منافع آتی و آنی مردم ایران فعالند، و هر روز از جیب بغلشان اسناد جدیدی بر ضد مصالح ایران بدر می آورند. این اپوزیسیون خودفروخته هر روز شما را از لولوی بمب اتمی ملاها و خطر جنگ جهانی می ترساند. این اپوزیسیون خودفروخته از بمبهای امپریالیستها وصهیونیستهای جنگ افروز و اشغالگر و جنایتکار ترسی ندارد، گویا که امپریالیستها خردگرا هستند و حرفها و تهدیدهایشان باد هواست و هدفشان از تهدیدات استفاده از بمب اتمی نیست. این ملاها بوده اند که در هیروشیما و ناکازاکی بمب اتمی پرتاب کرده اند و یا گلوله های آلوده به اورانیوم رقیق شده را، در تجاوز به یوگسلاوی و عراق و افغانستان بکار گرفته اند. حال ببینید که این اپوزیسیون خودفروخته ایرانی که خودش را پشت بمب اتمی موهومی آخوندها پنهان کرده است با سایر امپریالیستها و تبلیغات آنها چه همخوانی هائی داشته است. این صورت همخوانی امپریالیستها با اپوزیسیون خودفروخته ایران است:
در سال 1993 بنیامین نتانیاهو مدعی شد ایران در سه تا پنج سال آینده دارای تسلیحات هسته ای خواهد بود.
در سال 1995 روزنامه نیویورک تایمز از قول منابع اسرائیلی و آمریکائی نقل کرد که ایران بمب اتمی را تا سال 2000 بدست خواهد آورد.
در سال 1998 آقای دونالد رامزفلد دروغگوی جنگ عراق و همدست صدام حسین در کشتار ایرانی ها توسط گاز سمی، برای ایجاد رعب و فضای وحشت، به کنگره آمریکا اطلاع داد، که در سال 2003 یک موشک قاره پیمای ایران می تواند خاک آمریکا را هدف قرار دهد.
در سال 2003 مجله اشپیگل آلمان گزارش داد، ایران آشکارا در آستانه ساختن بمب اتم قرار دارد.
کار به این جعلیات از جانب کسانی که ایران را به «راست آزمائی» دعوت می کنند، خاتمه نیافت. یک خانم مفسر تلویزیون آمریکا، بنام ان کلتر Ann Coulter درخواست کرد: «ما باید به رقابت در خایه مالی ملی خاتمه دهیم و سوریه را با بمباران به عصر حجر برانیم و بعدش برای همیشه ایران را خلع سلاح کنیم. (3 ماه مه 2012 کلنر اشتات آنسایگه).
در همان روزنامه می آید: «نامزد ریاست جمهوری آمریکا جان مک کین در سال 2007 در یک گرد همآئی حزبی هواداران جمهوریخوهان با خوشحالی سرود زیر را می سرود: «بمب، بمب، بمب بر ایران»- بگذارید ایران را سرانجام بمباران کنیم. و رقیب انتخاباتی اوباما، آقای میت رامنی که مردم ایران را «ملتی با تمایل کشتار جمعی» و «بزرگترین تهدید از زمان نازی ها و شوروی می داند» در 5 ماه مارس 2012 اعلام کرد: «یا آیت ﷲ ها پیام ما را می فهمند و یا ما به آنها درسهائی از قاطعیت آمریکائی می دهیم.»
اینها جعلیات وتهدیداتی است که این تاریخ نویسان امپریالیستی در رسانه های گروهی توزیع می کنند و ایرانی های خودفروخته نیز آنها را تائید می نمایند.
حال شما بیکباره با تغییر لحن امپریالیستها و صهیونیستها مواجه می شوید که چگونه از «ملاهای وحشی» و «غیر قابل محاسبه» و «جنگ افروز» و «دیوانه»، با توجه به شکل و شتابِ پیشرفت مذاکرات در استانبول و بغداد، و با توجه به بحران مالی جهانی که گریبان آنها را گرفته است، آدمهای «خردگرا»، «عاقل»، «توانمند در درک منافع ملی» می سازند. دیگر بمبهای «وحشتناک آخوندها» نه تنها وحشتناک نیست، اساسا بمبی در کار نبوده و نیست تا وحشتناک باشد. تمام گزارشات آژانس جهانی انرژی هسته ای در وین، که مرتب اسرار بمب اتمی ایران را فاش می ساخت و در اختیار رسانه های گروهی جهانی قرار می داد، بیکباره فاقد اعتبار بوده و همه این اظهارات بر اساس حدسیات بوده است. شما شاهد هستید که دیگر از آن سخنان پر طمطراق و انبارهای بمبهای اتمیِ هزار کیلوئی ایران، که گویا امنیت جهان سراسر امن وامان را، به خطر انداخته است، خبری نیست. بیچاره آن اپوزیسیون خودفروخته ایران که همه را از بمب اتمی آخوندها می ترسانید، حالا چه خاکی به سر کند. این اپوزیسیون خودفروخته چه سرنوشت غم انگیزی پیدا کرده است. از سال 1993 تا سال 2012 حدود 19 سال می گذرد. با محاسبه امپریالیستها ایران باید هم اکنون صدها بمب اتمی داشته باشد، که در زیر کوه ها و در داخل جنگلها آنها را مخفی کرده است. ولی این باستانشناسان امپریالیست هر چه بیشتر می گردند، کمتر می یابند. بیچاره اپوزیسیون خودفروخته ایران که اسیر دست این عده شده و مانند بزاخوش بدنبال تبلیغات آنها بر خلاف مصالح و منافع ملی ایران راه افتاده است. روشن است که این اپوزیسیون اکنون تلاش می کند بی سر و صدا از کنار این خیانت ملی فرار کند.
حال این شما و این هم نظریات منابع امپریالیستی که تغییر لحن داده اند:
«ژنرال مارتین دمپسی رئیس نیروهای آمریکا» قبول ندارد، که ایران بمب اتم دارد. وی در ماه فوریه 2012 اعلام کرد: «ما معتقدیم ایران یک بازیگر خردگراست و تصمیم نگرفته است تسلیحات اتمی بسازد».
حتی رئیس پیشین موساد مائیر داگان تاکید می کند که «احمدی نژاد در مسئله هسته ای خردگرایانه عمل می کند. ایران را در حال حاضر بمباران کردن، احمقانه ترین نظری است که تا کنون شنیده ام.»
آقای توتن هوفر که یک سیاستمدار دست راستی آلمانی است، پس از بازدید از ایران و پژوهش در مسئله اتمی نوشت: «برای ایران تسلیحات هسته ای در واقع معنائی ندارد». وی که در ایران با یکی از مخالفین حکومت که در جنبش 22 خرداد شرکت داشته است صحبت می کند، در مورد مسئله هسته ای می نویسد: «در مسئله هسته ای وی مانند همه ایرانی ها که ما با آنها دیدار داشتیم حق را به جانب دولت ایران می داد. هیچکس در ایران خواهان سلاح هسته ای نیست. ولی همه ایرانی ها از حق استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای، مانند هر کشور دیگری در دنیا حمایت می کنند. این یک همگرائی ملی است»(3 ماه مه 2012 کلنر اشتات آنسایگه).
«رئیس ستاد ارتش اسرائیل بن گانتس ساختن بمب اتمی از جانب ایران را غیر محتمل می داند. روزنامه «هاآرتص» از قول وی نوشته است: «ایران به مرحله ای نزدیک می شود که می تواند تصمیم بگیرد که آیا تمایل به ساختن بمب اتمی دارد.» لیکن هنوز رهبر انقلاب آیت ﷲ خامنه ای تصمیم نگرفته است. گانتس مطمئن نیست که خامنه ای از این راه برود. «من فکر می کنم رهبری ایران مرکب از انسانهای کاملا خردگرائی تشکیل شده است»»(نشریه کلنر اشتات آنسایگه 26/04/2012 به نقل از خبرگزاری آلمان).
«بر اساس ارزیابی نتانیاهو اغلب ممالک عربی که در آنها انقلاب اتفاق افتاد، قابلیت پذیرش دموکراسی را ندارند. این جوامع باید نخست یک دوره استبداد اسلامی را از سر بگذرانند، قبل از اینکه دموکراسی لیبرال را بپذیرند. در کنار اسرائیل در این لحظه، در منطقه فقط ایران است که توانائی پذیرش دموکراسی را دارد. نتانیاهو: «به چه دلیل؟» برای اینکه زمانیکه ایرانی ها در سه سال پیش یک انتخابات نسبتا آزادی داشتند، افراطی ها را بیرون کردند و بعد از آن احمدی نژاد و خامنه ای در آرای میلیونی تقلب نمودند و مردم را سرکوب کردند.». مردم اگر امکان داشته باشند ملاها را از قدرت کنار می زنند»(23 آوریل 2012 کلنر اشتات آنسایگه).
خانم کلینتون برای اینکه چیزی گفته باشد، که بتواند به موقع سر خر را بگرداند، مدعی است که استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای اشکالی ندارد، فقط نباید مورد استفاده نظامی قرار گیرد. وی می گوید:
«وزیر خارجه آمریکا خانم هیلاری کلینتون از ایران مدارک روشن می خواهد، که ثابت نماید ایران انرژی هسته ای را برای مصارف مسالمت آمیز می خواهد و تلاشهای نظامی اش را کنار می گذارد.»(14 و 15 آوریل 2012 کلنر اشتات آنسایگه).
«آقای جیمز کلاپر رئیس سازمانهای جاسوسی آمریکا، در ماه ژانویه در مقابل سنای آمریکا اظهار داشت: «16 سازمان جاسوسی آمریکا در این زمینه «مدرکی ندارند که ایران می خواهد بمب اتمی بسازد»» (14 و 15 آوریل 2012 کلنر اشتات آنسایگه).
کیهان لندنی را همه می شناسند. نشریه ای است که تاکنون چند بار جنگ دشمنان بشریت با ایران را آغاز کرده و با پیروزی آمریکا و اسرائیل به پایان رسانده است و «ثابت» کرده است، که ایران چندین انبار بمب اتمی مخفی دارد و به امپریالیستها هشدار داده و می دهد که نباید فریب ایران را بخورند و از حمله به این کشور خودداری کنند. سرویس سیاسی این نشریه با این سابقه ننگین و جنگ افروزانه و تحریک آمیز که در وابستگی اش به اسرائیل و آمریکا نباید شک و تردید داشت، نوشت: «هفته گذشته شیمون پرز رئیس جمهوری اسرائیل، درست در جهت عکس سخنان تند و اخطار آمیز نتانیاهو نخست وزیر آن کشور، دعوی مشابهت هلوکاست(کشتار یهودیان در جنگ دوم جهانی) را با تهدیدی که از جانب ایران متوجه اسرائیل است، وارد ندانست و گفت «هلوکاست یک چیز و ایران چیز دیگری است. مقایسه بین این دو درست نیست. در زمان هیتلر جهان در خواب بود. این واقعه امروز نمی تواند اتفاق بیفتد. جهان بیدار شده است».
رئیس ستاد ارتش اسرائیل از این هم فراتر رفت و اظهار عقیده کرد که اصولا بعید می داند ایران به دنبال تولید بمب هسته ای باشد.»(کیهان 12 تا 20 اردیبهشت 1391).
«اسرائیل بطور خستگی ناپذیر در رسانه های گروهی به این اشاره می کند: «بمب در دست ایرانی ها موقعیت راهبردی عمومی را در تمام خاور میانه شدیدا تغییر می دهد-به این نحو که عربستان سعودی و مصر نیز در پی دستیابی به بمب هسته ای خواهند بود. یک بمب ایرانی به بنیادگرایان و افراطی های اسلامی یک بُعد تهدید آمیز جدیدی می دهد، که نه فقط اسرائیل، بلکه می تواند بخشهای بزرگی از اروپا را از نظر هسته ای تهدید کند. از این، اسرائیل به این نتیجه اجبارِ ضروری می رسد، که این خطر را با ضربه نظامی هدفمند به تاسیسات اتمی ایران رفع کند، قبل از اینکه تهران در شرایطی باشد که واقعا بمب را بسازد.» تکیه از توفان (28 مارس 2012 کلنر اشتات آنسایگه).
ژنرال ابی زید John P. Abizaid رئيسِ سابق فرماندهي مركزي آمريكا در خاورمیانه، در یک مصاحبه مطبوعاتی با یان وِ. بروگلمن Jan W. Brügelmann، منتشر شده در نشریه کلنر اشتات آنسایگه، مورخ 10 تا 11 ماه مارس 2012 در مورد «بمب اتمی» موهومی ایران نظر می دهد و می گوید: «تا کنون فقط حدسیات موجود است که ایران می خواهد بمب بسازد. برای من قابل فهم نیست که چرا ایران اساسا می خواهد سلاح اتمی بسازد. به نفع ایران نیست، زیرا در نتیجه آن رقابت تسلیحاتی در یک منطقه جغرافیا سیاسی ای که بهر صورت خیلی بی ثبات است، با فرجام غیر قابل محاسبه آغاز می شود، که شاید برای تروریستها هم امکان دسترسی به آن را فراهم آورد که نمی تواند مورد علاقه تهران باشد.»
ایهود اولمرت، روز سه شنبه 12 اردیبهشت 2012 در مصاحبه با کریستین امانپور، خبرنگار سی ان ان، در مورد اختلافاتی که در میان صهیونیست ها در مورد حمله به ایران ایجاد شده است، گفت: «جنگی بین آنها نیست، بلکه این یک بحث است. آخرین راه حل گزینه نظامی است و من ترجیح می دهم این کار توسط آمریکا با حمایت کشورهای بین المللی انجام بشود و اگر تلاش های غیر از این باشد به شکست منتهی خواهند شد. آری تنها آمریکا باید این کار را بکند و اوست که باید این تصمیم را بگیرد. اسرائیل تنها باید قسمتی از آن باشد.»
اولمرت در مورد سخنان رئیس سابق سازمان امنیت داخلی اسرائیل مبنی بر خطرناک بودن حمله به ایران گفت: «این غیر طبیعی بود و نشان دهنده تفاوت نظرات است، ولی همانطور که گفتم بهترین راه، همکاری با آمریکاست. نباید به اوباما دستوری داد و یا او را مقصر اعلام کرد و یا به او چیزی را دیکته کرد. معلوم است که بین مقامات اسرائیل اختلاف وجود دارد. ما قبلاً به بوش اعتماد داشتیم و با او همکاری می کردیم و باید اکنون نخست وزیر اسرائیل هم این کار را بکند. من شکی ندارم که اوباما دوست اسرائیل است»
نخست وزیر پیشین رژیم صهیونیستی در مورد سیاست های ایران هم گفت: «من می دانم که رهبران ایران به دنبال تولید بمب هسته ای نیستند و افرادی عاقل و متفکر هستند. اکنون آنها در موقعیت تهدید برای ما نیستند و نباید برای گزینه نظامی عجله کرد. ایران حساب شده قدم برمی دارد.»(تکیه از توفان).
این نمونه های کوچک نشان می هد، دشمنان ایران و سایر ممالک جهان، تا به چه حد بی شرم و دورو و ریاکار و غیر قابل اعتمادند. یکشبه رنگ عوض کردند. پاسخ به امپریالیستها مقاومت در مقابل آنهاست و نه تمکین به تمایلات آنها که پایانی بر آن متصور نخواهد بود و به نابودی تمکین کننده می انجامد. هنوز خاطره معمر قذافی از ذهن تاریخ دور نشده است.
حال در این میانه کار سازمان مجاهدین خلق بکلی زار است. آنها نه تنها از ترور دانشمندان اتمی ایران ابراز مسرت کردند و بر اساس همه شواهد در این امر با موساد همکاری داشته اند، اکنون برای خودشیرینی و جنگ افروزی و دلیل تراشی برای ادامه تحریمهای ایران و گرسنگی دادن به مردم ایران، به تدوین اسناد جعلی مبادرت کرده اند و مانند جرج بوش که با اختراع اسناد ساختگی به عراق حمله کرد، آنها نیز چنین اسنادِ اختراعی کشف کرده و در اختیار موساد گذارده اند، تا کار مذاکرات هسته ای ایران با سران ممالک غارتگر را به بن بست بکشانند و تدارک جنگ و تجاوز به ایران را ببینند. آنها نام 60 مهندس ایرانی را به موساد داده اند، تا آنها را ترور کنند و این خیانت ملی و جاسوسی را موجب افتخار خود می دانند. ببینید رادیو بی بی سی در مورد آنها چه نوشته است:
تلویزیون فارسی بی بی سی(BBC PERSIAN) در روز یکشنبه 24اردیبهشت 2012، خبر داد: «در آستانه مذاکرات هسته ای ایران و غرب در بغداد، شورای ملی مقاومت که شاخه سیاسی مجاهدین خلق شناخته می شود، مدعی شد 60 دانشمند و مهندس ایرانی زیر نظر وزارت دفاع ایران در حال تحقیق برای ساخت تسلیحات اتمی هستند. این گزارش در چند روزنامه رسمی از جمله روزنامه «جروزالم پست»(Jerusalem Post) هم منتشر شد.»(این نشریات اسرائیلی هستند-توفان).
«کامبیز فتاحی» خبرنگار بی بی سی فارسی در بیت المقدس، در این خصوص گفت: «جزئیات زیادی، حداقل در روزنامه های اسرائیل، منتشر نشده است. روزنامه جروزالم پست در مورد این ادعای سازمان مجاهدین خلق مطلبی منتشر کرده، منتها در این گزارش اسامی آن 60 نفری که ادعا شده، نیامده است. فقط به نام «محسن فخری زاده» اشاره شده که نامی است آشنا و ظاهرا از مقام های ارشد برنامه اتمی ایران است و شورای امنیت سازمان ملل متحد هم چند سال پیش او را تحریم کرده است.»
خبرنگار شبکه دولتی انگلیس افزود: «بنا بر ادعای سازمان مجاهدین خلق بخش نظامی برنامه اتمی ایران 7 زیرمجموعه دارد، که در 11 نهاد مختلف نظامی و غیرنظامی ایران پخش هستند و دارند روی ساخت بمب اتمی کار می کنند.»
فتاحی در پاسخ به این سؤال که «واکنش ها به این خبر در داخل اسرائیل چه بوده است؟» عنوان کرد: «دولت اسرائیل از واکنش خودداری کرده است. تماسی با دفتر نخست وزیر اسرائیل داشتیم، ولی صحبتی با ما نکردند و سکوت اختیار کردند. در داخل رسانه ها هم کسی توجه زیادی نکرد. اگر امروز به وب سایت های رسانه های اسرائیل سری بزنید، می بینید که تمام آن ها بر مسائل داخلی تمرکز کرده اند و در مورد این ماجرا -حداقل امروز- هیچ صحبتی نبوده است.»
از فتاحی پرسیده شد: «دیدار دوباره ایران و گروه 1+5 در بغداد نزدیک است و همچنین دیدار دیگری که ایران با بازرسان سازمان ملل در وین دارد. این همزمانی چه معنایی می تواند داشته باشد».
او پاسخ داد: «اگر این ادعای سازمان مجاهدین خلق درست باشد، در واقع یک «نَشتِ بزرگ اطلاعاتی» از داخل ایران است و ضربه بزرگی به ایران خواهد زد. منتها در حال حاضر، اگر قصد مجاهدین خلق تضعیف مذاکرات اتمی در بغداد باشد، حداقل می شود گفت در این یکی دو روز به هدفش نرسیده است؛ به خاطر اینکه در رسانه های عمومی -حتی در داخل اسرائیل- توجه چندانی به گزارش آن ها نشده است و دولت هم صحبت چندانی نکرده است، ولی به هر حال باید صبر کرد و دید که آیا در چند روز آینده جزئیات بیشتری منتشر خواهد شد یا حداقل دولت ها و رسانه ها به ادعای این سازمان توجهی خواهند کرد یا خیر؟ اگر نکنند بعید است که تأثیری داشته باشد.»
مجری بی بی سی هم در پایان این گزارش خاطرنشان کرد که: «دیپلمات ها هم با دیده شک به گزارش مجاهدین خلق نگاه کرده اند.»
بر اساس گزارش روزنامه صهیونیستی «یدیعوت احرونوت»(Yedioth Ahronoth) نیز همزمان با اشاره به خبر فوق، با تکیه به مدعیات مجاهدین نوشته است: «ایران در حال تسریع و توسعه فعالیت های خود در «پارچین» است و هدف ساخت یک کلاهک هسته ای را دنبال می کند.»
این روزنامه اسرائیلی افزوده است: «جمهوری اسلامی ایران یک ساختار تحقیقاتی جامع و پیچیده را با بالاترین درجه محرمانه بودن ایجاد کرده است. همچنین شبکه ای لجستیکی ایجاد شده که با دریافت تجهیزات مورد نیاز، وصول به هدف مورد نظر را تسهیل می کند.»
به نوشته یدیعوت احرونوت: «در گزارش مجاهدین خلق اسامی و حتی شماره تلفن های برخی از دانشمندان هسته ای ایران نیز منتشر شده است.»
خوب است بدانیم، آقای دیوید آلبرت، بنیانگذارموسسه دانش و امنیت بین‌الملل، که از جانب آمریکا و اسرائیل فعالیت‌های هسته‌ای ایران را دنبال می‌کند، به خبرگزاری رویترز گفته است: از سال ۲۰۰۲ به بعد، مجاهدین کارنامه چندان روشنی ندارند. آنها اطلاعات بدون سند و گمراه کننده ارائه می دهند که قابل اطمینان نیست. ما با شک و تردید بسیار به آنچه آنها می‌گویند برخورد می کنیم.
این است واقعیت بمب اتمی ایران و افسانه سرائی امپریالیستها و صهیونیستها برای تمکین ملتها. کثیفترین نقش را در این میان اپوزیسیون خائن و خود فروخته ایفاء می کند. مردم ایران این خائنان را هرگز نخواهند بخشید.
حزب کارایران(توفان)
خرداد ماه 1391
http://www.toufan.org
toufan@toufan.org

03h00
Leila Hatami at Cannes on Shargh’s front page! http://t.co/Sm84jQRL (above an ad about Khomeini’s commemoration!!)
Shargh: 62% of Iranian Olympiad winners immigrate http://t.co/Sm84jQRLhttp://t.co/AWqf9RS0 -http://t.co/1sTDXG8j
07h00
Picture of #humanrights activists in #Iran gathered to celebrate the birthday of imprisoned activist with Khordad…http://t.co/KYKLqIaG
14h00
AFP – #Iran cancels $2 bn dam contract with #China: reports http://t.co/8DL2whjW
13h00
Opposition, Unity and Free elections http://t.co/B41xzvyj
15h00
Roozbeh Saadati & Mohamad Ahadi were relased on bail from Tabriz prison after 4 months+6dys incarceration
Mehrdad Karami was released from Tabriz prison after 5 months incarceration
Ebrahim Rashidi was released on bail from Tabriz prison after 4 months incarceration
17h00
Iran-ian blogger made Twitter trend after imprisonment and hunger strike. #SaveMaleki http://t.co/yvhvUKz7
Tajzadeh: “As long as elections are held hostage by IRGC commanders, the country will not move forward”http://t.co/yewnU79S
Iran Majles Website has been hacked by Korean Hacker; Fata police said http://t.co/Nw1N8HqT
18h00
Sunni imam Molowi Abdallahamid opposes humiliation of Iranian prisoners http://t.co/hKqpf3io
Zinab Jafarzadeh, a student at the Teachers Seminar in Tehran, was arrested in the student dorms and transferred to Evin Prison.
Two Baha’i sentenced to 5 years in prison http://t.co/51UOO2AJ
Ebrahim Babaei was taken to hospital http://t.co/Rz4KEziO
Sources :
Democraticiran – fahimn – FarsiNews – persianbanoo – Sonja_Jo – united4iran –
afshari nadereh

چهارشنبه ۰۷ اسفند ۱۳۸۱
خودم كردم كه لعنت بر خودم باد!
كيهان لندن/هما ناطق
سرگشته و شوريدة كار خويشيم
صياد نه‌ايم، هم شكار خويشيم
در شمارة 939 (سوم بهمن 1381) مطالبي چاپ شده بود با عنوان «نامة سرگشاده»، در فراخوان احزاب، و آزاديخواهان ايران، براي پيوستن به يك «منشور اتحاد ملي» و به راه نجات كشور از فرو پاشي.
در آن نامه 145 تن از سياسي‌كاران، پژوهشگران، هنرمندان را از هر گرايش و از هر دست نام برده‌اند تا دست بدست هم دهند و «وحدت آفرين» گردند. رويكرد اين مختصر به همان نامه و نويسندگانش است. اميدم اين كه روزنامه محترم كيهان از چاپ اين چند سطر دريغ نورزد.
نخست يادآور شوم كه در «منشور اتحاد ملي»، نويسندگان نامه سرگشاده طرحي پيشنهاد كرده‌اند در برپايي حكومت مردسالاري، جدايي دين از حكومت، آزادي انديشه و گفتار و نوشتار، برابري زن و مرد و نيز دگر انديشان، دگركيشان، لغو اعدام و خواست‌هاي ديگري كه همه را به جان خريداريم و دست‌مريزاد مي‌گوئيم. پس سخن بر سر آن «منشور» نيست. بر سر 145 تن از برگزيدگان يا جمع اضداد است كه مي‌بايست آن آرمان‌هاي برحق را به «وحدت» بدل كنند. كاري سهل و ممتنع! به مثل، نام از حسينعلي منتظري برده‌ايد. پرسيدني است كه آيا خاطراتش را خوانده‌ايد؟ آن آخوند بنيادگرا به صراحت و شرافت اعلام مي‌دارد كه از «فدائيان اسلام» است و پيرو احكام قرآن. پس تنها «امت اسلام» را بر مي‌شناسد و بس. از همين رو برآنست كه هر مسلمان مؤمن، از هر ديار و از هر زبان كه باشد مي‌تواند دعوي رياست جمهوري اسلامي كند، وانگهي در طول آن كتاب نامي هم از ايران نيامده است. حال چگونه مي‌توان نگرش منتظري را با «جدائي دين از دولت» همخواني داد؟ لغو حكم اعدام خواست يا ارمني يا يهودي يا بهايي را دركنار مسلمان نشاند؟ ديگر، سخن از وابستگان به گروههاي ملي-مذهبي رفته است، دو واژة متضاد چرا كه ملي به كشور برمي‌گردد و مذهبي به امت، دو مقولة آشتي‌ناپذير و تهي از محتواي علمي و ناآشنا با هويت ايراني. بدتر از همه، چشم خواننده به نام مبارزاني برمي‌خورد كه هنوز در صف انصار برادر صدام در جا مي‌زنند و يا اگر هم كنار كشيده‌اند. حتي يك كلام از بابت آگاهي مردم ايران و يا در جهت درس عبرت براي ديگران برنمي‌آورند كه: چرا رفتيم و چرا بازگشتيم؟ در همين روال بر مي‌خوريم به نام روشنفكراني كه پس از 23 سال [تا تاریخ نوشتن این نامه] هنوز براي آن انقلاب «شكوهمند»، آن راهپيمائي‌ها، و آن عربده كشيها سينه مي‌زنند و خوش‌اند به اينكه: تاجداران را برافكنديم و دستاربندان را برجايشان نشانديم. چه خوش گفت شادروان غلامحسين ساعدي كه از بركت آن انقلاب «عقل مردم مدور» و ايران «بركه‌اي گشت و كرم‌پرور شد»! حال اگر با انقلابي كنار مي‌توان آمد، اين شما و اين هم گوي ميدان شما. نام هنرمندان را هم نقش زده‌ايد. از جمله آن خواننده «محبوب» را كه در جواني با ترانه‌هايش شادي مي‌كرديم، مي‌زديم و مي‌رقصيديم، وقتي مي‌خواند:
بانك مؤذن مرا كشد به مسجد
نالة جانسوز يار اگر بگذارد
خوشا كه خواننده ما [مرضیه] به آرزوي ديرينه رسيد. يار و ما را بهليد، راه مسجد گرفت و مؤذن شد! دلم به حال ويگن پاك‌سرشت و بانو دلكش باصفا سوخت كه نام برده‌ايد. آنان يكرنگي گزيدند و نان به نرخ سياست نخوردند. بدبختانه در آن نامه سرگشاده به نام من هم اشاره رفته بود. پرونده بنده چه بسا نابخشودني‌تر از ديگران باشد. چرا كه در انقلاب، هم مدرس بودم و هم محقق! بدا كه شور چنان ورم داشت كه اندوخته‌ها و دانسته‌ها را به زباله‌داني ريختم و در همرنگي با جهل جماعت به خيابانها سرازير شدم. اديبانه‌تر بگويم: گه زدم. و به قول صادق هدايت اكنون آن گه را «قاشق قاشق» مي‌خورم و پشيمان از خيانت به ايران، گوشه‌اي خزيده‌ام تا چه پيش آيد. گرچه قرنها پيش از اين «طالب آملي» گفته بود: پاي ما كج، راهبر كج، قصد كج، گفتار كج
روزگار بكام/دکتر هما ناطق

داستان آبی
afshari nadereh

آبی
عصر كه آمد، دیرتر از همیشه، چای را آماده كرده بودم. بساط شام هم به راه بود. «آبی» كه اولین روز زندگی‌اش را در كودكستان گذرانده بود، خسته و كوفته روی كاناپه‌ی اتاق نشیمن ولو شده بود. من خسته بودم؛ خسته از روزی كه گذرانده بودم؛ خسته از مراسم نخستین روز كودكستان؛ با این همه «وظیفه‌ی همیشگی‌ام» را انجام داده بودم.
كاسه‌ی توالت را، حمام را، آشپزخانه را، همه و همه را شسته بودم. همان چهار ساعتی كه آبی در كودكستان بود، همه‌ی این كارها را كرده بودم. لباس شیكی هم پوشیده بودم و منتظر كه احمد بیاید.
احمد از امروز هیچ چیز نمی‌دانست. چند بار سعی كردم به او بگویم كه امروز برای «آبی» روز مهمی است؛ اما جدی‌ام نگرفت؛ حتی یك بار گفت كه: «والله ما هر كاری می‌كردیم، برای پدر و مادرمان مهم نبود؛ فقط می‌خواستند زودتر بزرگ شویم و از شرمان خلاص شوند. حالا تو می‌خواهی من برای این فسقلی كه دارد به كودكستان می‌رود، فیل هوا كنم؟»
نمی‌خواستم فیل هوا كند. می‌خواستم دست كم چشمش را از آن روزنامه‌ی كذایی‌ بردارد و نگاهی كمی محبت آمیز به این بچه بیاندازد!
حالا دیگر پنج سالی می‌شود كه با او در همین غربت كوفتی مثلا ازدواج كرده‌ام. درس می‌خواندم كه در یك مهمانی با مادرش آشنا شدم و مادرش فورا مرا برای یك دانه پسرش لقمه گرفت. برای این كه مادر خودم این همه نگران پائین تنه‌ام نباشد، قبول كردم.

مرد بدی نبود، ولی مرد بود دیگر؛ مردی مثل بقیه‌ی ایرانی‌ها؛ خودخواه، دماغ سربالا، بفهمی/نفهمی مشنگ؛ تا عاشقند، حوصله‌ات را سر می‌برند و تا فارغ می‌شوند، كلافه‌ات می‌كنند؛ و من حالا داشتم دوران «كلافگی‌» را می‌گذراندم. این پنج سال را خانه نشسته بودم تا وظیفه‌ی «مادری‌» را درست انجام دهم و حالا دیگر كافی بود.
حوصله نداشتم بیش از این مثل مادربزرگم باشم. نه بچه‌ی جدید می‌خواستم و نه می‌خواستم این تئاتر كمدی بیش از این كش بیاید. باید كاری می‌كردم و بدون این كه احمد بداند، چند فرم درخواست كار نوشته و رد كرده بودم. برای كسی كه پرستاری خوانده، كار كم نیست و من باید كاری پیدا می‌كردم كه همین حوالی باشد، ساعت كارش با ساعت كودكستان رفتن «آبی» هماهنگ باشد؛ شیفت شب نداشته باشد، یا كمتر داشته باشد و درآمدش آنقدر باشد كه اگر نتوانستم با احمد ادامه بدهم، بتواند من و «آبی» را تامین كند.
از همان روزی كه شروع كردم آگهی‌های استخدام را زیر و رو كردن، موضوع جدایی هم تو كله‌ام دور می‌زد. احمد می‌گفت اگر كمی صرفه‌جویی كنم و وسائل آرامش و آسایشش را فراهم كنم، درآمدش برای هر سه‌مان كافی است و نیازی نیست من كون مریض‌ها را پاك كنم و شب‌ها را تا بوق سگ برای پیرزن‌ها و پیرمردهایی كه از پیری كرم گذاشته‌اند، پاسداری بدهم!
من اما كارم را دوست دارم. هم تامین می‌شوم و هم با مردم رابطه دارم. دیگر قمارهای هفتگی با شهین و مهین، فروشگاه رفتن و خرید كردن، ختنه سوران، عروسی و مهمانی رفتن‌هایی كه تنها سرگرمی زن‌های خانه‌دارند، حوصله‌ام را سر می‌برند.
امروز باید حرفم را می‌زدم. با این كه دلم نمی‌خواست، اما لباس شیكی پوشیدم، موهام را برس كشیدم، رژ خوشرنگی هم حرام كردم، تا شاید احتمال دعوا/مرافعه را پائین بیاورم. با این كه می‌دانستم آخرش كار به جاهای باریك می‌كشد، نمی‌خواستم تنها به قاضی بروم و امروز همان دوشنبه‌ای بود كه از شش ماه پیش منتظرش بودم؛ نه؛ از پارسال؛ از وقتی كه «شیده» تو بیمارستان كار گرفت، این هوس هم در دل من افتاد كه چرا من نه؟
شیده بهیاری خوانده بود و من نرسینگ. برای من كار بهتر پیدا می‌شد. از همان موقع كه تو «هایم» پناهنگی بودم، كه هنوز زبان نمی‌دانستم، مسئول اداره‌ی اجتماعی این جا حالی‌ام كرد كه اگر بخواهم می‌توانم كار كنم. دلم می‌خواست یك دوره‌ی شش ماهه ببینم، تا مدركم تائید شود، در همین مدت زبان هم یاد بگیرم و كار كنم. و داشتم این دوره را می‌گذراندم كه احمد و مادرش را تو مهمانی بتول خانم دیدم.
مامان یواشكی مرا به بتول خانم سپرده بود و سپرده بود كه مواظبم باشد، و [تا دخترگی‌ام را در اروپا به باد نداده‌ام] فكری برایم بكند!
بتول خانم هم از همان موقع هر چه مرد عزب ایرانی می‌شناخت و نمی‌شناخت را به مهمانی‌اش دعوت می‌كرد. نه بچه بودم و نه فكر این حرف‌ها، اما مامان این چیزها حالی‌اش نبود. حالا كه بالاخره راضی شده بود به خارج بیایم، باز هم نگرانم بود و این را از صورت حساب تلفن‌هاش كه گاه از زیر زبانش در می‌رفت، می‌فهمیدم.
بتول خانم مامور و دلال شوهر پیدا كردن برای من شده بود و مامان هم فصل به فصل برایش سوغاتی حواله می‌كرد. بالاخره هم كار خودش را كرد. من هنوز دوره‌ی شش ماهه را تمام نكرده بودم كه پای سفره‌ی عقد نشستم و یك سال هم كار كردم.
تا نزدیك زایمان هنوز كار می‌كردم، ولی بالاخره تسلیم حرف خاله/خانباجی‌ها شدم. باید می‌نشستم و مثل یك مادر خوب بچه‌ام را بزرگ می‌كردم و من، با فقط یك سال سابقه‌ی كار، پنج سال مرخصی برای بچه‌داری گرفتم و این پنجسال داشت تمام می‌شد. در همان بیمارستان قبلی دیگر نمی‌شد كار كنم. راهش دور بود و شیفت كارها هم زیاد با وقت آزاد فعلی من جور درنمی‌آمد. باید جای دیگری پیدا می‌كردم و باید همین حالا، همین امشب به احمد می‌گفتم. خیال می‌كرد از صرافت افتاده‌ام.
مادرش هی نق می‌زد كه چرا دوباره بچه‌دار نمی‌شوم و یك دختر كم است و باید پسری هم به خانه‌مان اضافه كنم، تا جنسم جور باشد. من اما از همین جنس ناجورم هم كلافه بودم. باید یك كاری می‌كردم. بیكاری و فقط در و دیوار را شستن و دست دراز كردن پیش مردی كه احساس می‌كند تنها نان‌آور خانه است، خفت آور است. باید این خفت برای ما [برای من و «آبی»] تمام می‌شد.
همه‌ی چیزهایی را كه دوست داشت، فراهم کردم؛ چلوكباب، ماست و موسیر، سالاد و شراب شیرازی كه هر وقت كیفش كوك بود، آن را هرت می‌كشید و من باید حالا حرفم را می‌زدم.

آخ چقدر باید با خودم كلنجار می‌رفتم. چقدر سخت است آدم حق خودش را بخواهد پس بگیرد و نداند كه طرف، چه خواهد كرد؛ حقی را كه به بهانه‌ای واهی از دست داده‌ای و حالا كه خسته شده‌ای، طلب مال خود كردن، كم از گدایی نیست!
هنوز داشت روزنامه می‌خواند که صدایش كردم.
گفت: «هوم؟»
و نگاهی هم به این سمت نیانداخت؛ باید با روزنامه حرف می‌زدم.
ـ غذا خوشمزه بود؟
ـ هوم!
ـ می‌خوام باهات حرف برنم.
ـ هوم؟
ـ می‌دانی امروز چه روزی است؟
ـ هوم؟
چند سوال احمقانه‌ی دیگر هم كردم كه همه‌اش همین جواب را داشت؛ چاقو را برداشتم و روزنامه را در قسمت روی چهره‌اش پاره كردم. داد زد…
ـ چه كار می‌كنی؟
ـ هوم!
ـ مطلب مهمی بود. چرا روزنامه را پاره می‌كنی؟
ـ هوم؟
حالا دیگر باید حرفم را بزنم.
ـ می‌دانی امروز چه روزی است؟
ـ به جهنم، هر روزی است، باشد. شاشیدم به مناسبت‌هایی كه برای تو مهمند!
ـ هوم!
تكلیفم را فهمیدم. نمی‌خواستم این طوری بشود، ولی شد. «آبی» را برداشتم و به اتاق خوابش بردم. ساعتی بعد آمد. پای كامپیوتر بودم. ظرف‌ها هنوز رو میز مانده بودند. شام سرد شده بود و من و «آبی» گرسنه از سر میز رفته بودیم. لباسش را پوشید و با بی‌اعتنایی گفت: «امشب با اكبر و اصغر قرار دارم، تو همان كافه‌ی وان حمام!»
و در را به هم زد و رفت. بعد هم گفت كه منتظرش نمانم، شاید دیر برگردد.
دوشنبه‌ها با چند تا از راننده‌ تاكسی‌ها دوره داشتند. با این كه درس خوانده بود، ولی چون كار گیرش نیامد، راننده‌ی تاكسی شده بود. به نظرم بیشتر برای این رانندگی می‌كرد، چون اختیارش دست خودش بود. از دیسیپلین خوشش نمی‌آمد. برای همین هم تاكسی برایش خوب بود. لابد «شیطنت‌هایش» زیر چتر تاكسی راحت‌تر انجام می‌شدند.
كلافه بودم. شاید كار خوبی نكرده بودم؛ احساس خوبی نداشتم. حتی نگذاشت بگویم امروز چه روزی است. «آبی» چشمانش را باز كرد. دستش را دور گردنم حلقه كرد و بعد تو عالم خواب گفت…
ـ به بابا گفتی؟
ـ نه عزیزم، بابا كار داشت.
ـ او همیشه كار دارد!
ـ ولی من همیشه برات وقت دارم.
می‌دانست؛ خودم هم می‌دانستم. كهنه شده بودم؛ چون نق می‌زدم؛ چون لابد زن‌هایی بودند كه همه جور سرویس می‌دادند و نق هم نمی‌زدند و لابد من در سن سی سالگی بیات شده بودم.
شب كه برگشت، مست بود. لابد برای اكبر و اصغر و تقی و نقی تعریف كرده بود كه روزنامه‌اش را پاره كرده‌ام و آن‌ها هم یادش دادند كه نسقم را بگیرد. فورا یك بچه‌ی دیگر توی شكمم بكارد و بعد هم سفت بگیرد. این زن‌هایی را كه كار كرده‌اند، یا چند كلاس سواد دارند، باید بیشتر پائید!
مست آمد. دستش را از زیر لحاف به شلوار خوابم كشید و تو همان مستی گفت: «نمی‌شد یك پیراهن خواب بپوشی؟»
بعد هم خوابش برد. صبح «آبی» را آماده می‌كردم كه بیدار شد.
صبحانه هنوز روی میز بود. كودكستان پانصد متر دورتر از آپارتمانمان بود. می‌خواستیم قدم زنان برویم. هوا خوب بود و «آبی» با این كه با تنبلی از خواب بیدار شد، اما شوق كودكستان راهش انداخته بود.
حرفی نداشتم. نگاهش هم نكردم. امروز قرار داشتم. ساعت نه صبح، باید به بیمارستان «فرشته‌ها» می‌رفتم. مصاحبه بد نبود. كار را نیمه وقت نوشتم. فعلا نیمه وقت، تا ببینم تكلیفم چه می‌شود. به چند بنگاهی هم سر زدم، تا یك آپارتمان كوچك برایم پیدا كنند. کمی پس انداز دارم كه با آن می‌شود پول ودیعه را پرداخت. حالا كه كارم دارد جور می‌شود، باید فكر همه چیز را بكنم.
به خانه كه برگشتم، اصغر زنگ زد. اصغر هم از آن «عزب‌»هایی بود كه قبل از احمد، بتول خانم برایم لقمه گرفته بود. منتهی چون قبلا زن داشت، قبول نكردم. با احمد دوست بود. رفت و آمدی نداشتیم، ولی گاه می‌دیدمش. یك بار تو یك مراسم عید گفته بود: «بخشكی شانس!» و بتول خانم گفت كه «اصغر خیلی خاطرتو می‌خواست؛ حیف شد!» و حالا تلفن كرده بود.
ـ سلام، خانم یوسفی.
ـ جنابعالی؟
ـ اصغر هستم؛ اصغر دولتیان
ـ حال شما؟
پس كمی احوالپرسی‌های احمقانه، بالاخره گفت:
ـ احمد می‌گفت شما دوست دارید كار كنید.
ـ جدی؟
ـ من فكر كردم، تو همان مطبی كه صفیه [خواهرمو می‌گم] كار می‌كنه، یك جا خالیه. اگر خواستید می‌تونید خبر بدین. جای خوبیه. صفیه هم از محیطش راضیه.
بعد هم گفت:
ـ دلتون می‌خواد یك قهوه با هم بخوریم؟
ـ خیلی ممنون، سلام مرا به صفیه خانم برسونید. خودم با ایشان صحبت می‌كنم.
كار تو مطب راحت‌تر بود. شیفت شب هم نداشت. نمی‌دانم چرا اصغر این همه مهربان شده بود. لابد احمد تو عالم مستی، داستان بگو/مگوها را برایش گفت و لابد اصغر هم فكر كرد، سنگ مفت، گنجشگ مفت، می‌زنیم، خورد، خورد، نخورد، نخورد!!
و حالا دستش را مشت كرده، تا سنگش را بزند. لابد فكر كرده كه اگر من با صفیه نزدیك‌تر بشوم، خودش می‌تواند جایی این وسط‌ها پیدا كند. آخ… چقدر این مردهای ایرانی… نمی‌دانم… بد هم نیست… اما ازش خوشم نمی‌آید… قدش كوتاه است. موهایش هم بفهنی/نفهمی جو/گندمی شده‌اند. اه… چقدر لیچار نشخوار می‌كنم!
بالاخره اصغر را دیدم. خیال می‌كنم زاغ سیاهم را چوب می‌زد. به احمد گفتم این اصغر این طرف‌ها بود. فورا پرسید: «كجا؟» گفتم: «تو همین خیابان.»
نگفتم تلفن كرده بود. همین برایش كافی بود. فرداش باز اصغر را دیدم. این دفعه سرش را بسته بود. احمد هم حسابی فحش می‌داد. خوب به هم می‌آیند. نمی‌توانند مثل دو تا آدم با هم حرف بزنند. یكی برای «مال» آن یكی دندان تیز كرد و مزدش را گرفت.
لابد اگر بپرسم همین را می‌گوید. ولش كن. چند روز دیگر هم صبر می‌كنم، ببینم كی جوابم می‌آید. خانم «آسیابان» تلفن سری «خانه‌ی زنان» را برایم نوشت. شاید به دردم بخورد. اگر باز هم حشر كشید، اگر باز هم ظرف‌ها را ریخت و شكست، كه چرا شام درست نكردی، چرا نیمرو رو میزه، بچه را برمی‌دارم و وقتی مست خوابه، می‌زنم بیرون.
دیشب هم می‌خواست سوارم بشود. گفتم پریودم، تا دست از سرم بردارد. همین چند ماه پیش بود كه رفتم دادم تخمدان‌هایم را بستند. پولش را خودم دادم. نمی‌خواهم بچه‌دار بشوم. دست كم حالا نه!
چند شب است دیگر غذا درست نمی‌كنم. خودم را به مریضی می‌زنم. كمر درد می‌گیرم. پا درد می‌گیرم. حوصله ندارم. دلم برای مادرم تنگ می‌شود. هی آبغوره می‌گیرم، تا ولم كند. حالا كه نگاهش می‌كنم، چقدر ازش بدم می‌آید. چقدر از خر و پفش بدم می‌آید. دیشب هم تو اتاق «آبی» خوابیدم. اگر می‌پرسید، می‌گفتم: «بچه كابوس دیده، بیدارم كرده!»
اه… چقدر باید نقش بازی كنم، تا این چند ماه تمام شود.
آپارتمانی را كه تو خیابان جمهوری دیده‌ام، بد نیست. قرار است دو ماه دیگر خالی شود. آخ… اگر تو همین دو ماه كارم جور شود، همین آپارتمان را می‌گیرم. رفتم شهرداری كه ببینم می‌شود آدرسم را مخفی نگهدارم؟
باید تقاضا بنویسم. تلفن هم نمی‌گیرم. همان تلفن دستی‌ كافی است. كارتش را عوض می‌كنم، تا شماره‌اش هم عوض شود. امروز صبح باز اصغر را دیدم. سماجتش حوصله‌ام را سرمی‌برد. نگاهش هم نكردم. اصلا ندیده‌اش گرفتم. هنوز جای كتك‌هاش خوب نشده، دوباره راه افتاده. لابد یك چیزهایی از صفیه شنیده. می‌ترسم بزند، ناقصش كند، آن وقت تقصیر من باشد. این دفعه نمی‌گویم بازهم اینطرف‌ها آفتابی شده. ولش كن، مامور امنیتی كه نیستم. خیابان هم عمومی است. فقط امثال احمد می‌توانند خیابان را قرنطینه كنند و یقه‌ی مردم را بچسبند…
از کتاب «عین الله خره»

طاهر احمد‌زاده در گفت‌و‌گو با شهروند امروز از خاطرات خود می‌گوید
آقای بروجردی مخالف معمم شدن استاد شریعتی بود

فصل اول: كودكی و نوجوانی
رضا خجسته‌رحیمی :آقای احمدزاده می‌دانم كه در مشهد به دنیا آمده‌اید اما در چه سالی؟
من متولد سال 1300 هستم و اكنون 87 سال دارم.
http://siasim.blogfa.com/post-347.aspx

طاهر احمد زاده یکی از گنجینه های سیاسی و اخلاقی ایران است او نمونه و نماد ایستادگی است، تاریخ مصور و صادق انقلاب، همیشه در زندان بود از اوایل شروع نهضت انقلاب اسلامی تا همین چندی پیش در سن 80سالگی ، او پیرترین زندانی سیاسی ایران است ، سالی است که طاهر احمدزاده ترک دیار کرده و اولین بار درجمع جنبش سبز ایرانیان مقیم آمریکا شرکت کرد آنچه که می خوانید گفتگوی مفصلی است در باب شناخت ماهیت انجمن حجتیه که رد پایش را در دولت احمدی نژاد و رفتارهای امروزی کارگزاران جمهوری اسلامی به کرات می توانیم مشاهده کنیم .
تحریریه فارسی ایران بریفینگ
جناب آقاي احمدزاده! از اينكه دعوت ما را براي گفت و گو پذيرفتيد, تشكر مي كنيم. شما يكي از چهره هاي درخشان مبارزات ملت ايران هستيد كه در مراحل مختلف جنبش مردم ايران فعال بوده ايد. از مقطع شهريور 1320 به بعد, در كانون نشرحقايق اسلامي, تا فعال شدن در نهضت ملي شدن نفت و همچنين جبهه ملي دوم و مبارزات سالهاي 39 تا 42, و پس از آن در جنبش راديكال سالهاي 42 به بعد همواره در صف مقدم مبارزه بوده ايد. از طرف ديگرممارست شما با فرهنگ قرآني و نهج البلاغه و ارتباط وسيع با نيروها, شما را در جايگاهي قرار مي دهد كه مي توان از آن منظر حقايق بسياري را در تاريخ سياسي ايران كالبدشكافي نمود. شما در اوايل انقلاب تاكيد بسياري بر نقش انجمن حجتيه در تحولات سياسي داشتيد و از اين نكته كه چرا روشنفكران و علاقمندان انقلاب, به مطالعه اين پديده توجهي ندارند, ابراز شگفتي مي كرديد. در ابتداي بحث مي خواهيم كه به روند تكوين اين جريان و همچنين مؤسس اين تشكيلات اشاره فرماييد
http://farsi.iranbriefing.net/?p=2081

News from twitter
02h00
http://t.co/ni5QWoN8 From the beginning in prison of a cage by Hossein Keshtkar
Ali Hassan-Pour’s spouse to Rooz: They said, request blood money & case file will closed F. Ghazi http://t.co/L4Ga3onI
Launch of temporary marriage centers in Tehran; temporary mariage, reproduction of discrimination & inequality http://t.co/1olktMvp
04h00
Human Rights Defenders Under Attack In Iran http://t.co/YIpuPHO8
08h00
Illegal transfer of Sharokh Zamani, Workers’ rights activist to Yazd prison http://t.co/nBQn6RZO
09h00
Jackson Pollock painting back in Tehran Museum of Contemporary Arts after a row w #Iran’s customs service over unpaid debt was resolved.
13h00
Trojan targets Iranian and Syrian dissidents via proxy tool http://t.co/F3j91mW1
15h00
Davoud Soleimani, Member of Participation Front central council, freed from prison at the end of his sentence.
blogger Mohammad Rezapour-Shajari (51) in court with handcuffs and shackle http://t.co/LZW7Q1nu
16h00
Mehdi Forouzandeh Pour head of Mousavi office released from prison today at the end of his sentence http://t.co/BQ1Oi821
17h00
Paris gallery to hang Derambakhsh’s cartoons http://t.co/AAzNCwl7
18h00
Student activist Reza Arab suspended from Mazandaran University http://t.co/EsYUoBMD
Mahdi Jamalvand suspended from Hamedan University http://t.co/eyXfA8wS
Vice president Mohammad Reza Rahimi visits Kenya http://t.co/mgKuvSJB
Green Movement condemns #Syria massacres, backs demands of protesters http://t.co/L54VcIxn
Zahra Khodabakhsh, daughter of Shargh newspaper investor, detained http://t.co/JgpzYUck
Erfan Mohammad, Mohammad Moradi and Mojtaba Karimi, 3 students detained in Isfahan http://t.co/6G204MWG
Iranian police restrict sale of neckties http://t.co/zFGLoEUr
19h00
At dawn this morning at least one person was executed at Evin Prison http://t.co/VnamlZnX
Journalist Sam Mahmoudi recalled to prison http://t.co/sBHGH0Ly
40 students summoned by Beheshti University Disciplinary Committee http://t.co/3I8RcdyW
25% of population suffers from Psychiatric problems http://t.co/1x7GU1vq
20h00
More than 900 civil and political activists sign a statement in support of Hosssein Ronaghi Maleki http://t.co/W3wZJcaD
Reza Sharifi Bokani transferred to solitary confinement in Rajai Shahr Prison http://t.co/pWeveSXG
21h00
apparently 10 Iranians have been executed in Saudi Arabia bit.ly/JNtmgl
Sources :
Arshama3 – Fahimn – FarsiNews – khorshid3 – madyar – MrZand – Sonja_Jo –

=============================

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: