اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

حقیقت :ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست) www.sarbedaran.org شماره 58 بهمن1390 !

دریافتی:

انتشاراین نشریه در اشتراک،الزاماً بمعنای تائید آن نیست!

 

دریافتی:


ارگان حزب کمونيست ايران (مارکسيست لنينيست مائوئيست) http://www.sarbedaran.org شماره 58 بهمن1390

 

 

 

 

فراخوان برای بزرگداشت سی امین سالگرد قیام آمل

 

تحریم نفتی، کشمکشهای جهانی، احتمال جنگ و چهباید کرد؟

 

نامههای رسیده در مورد سی امین سالگرد قيام آمل

 

گزيده هايی از ميان نامه ها

 

به ياد رفيق منصور قماشی

 

تلاطمات اقتصادی و سیاسی در نظام امپریالیستی و جایگاه چین در آن

 

معرفی کتاب : يکسال پس از آغاز جنبشهای انقلابی در خاورميانه

 

انقلاب یا وضع انقلابی؟

 

گزارش پلنوم هفتم كمیته مركزی حزب كمونیست ایران (م. ل. م)

 

نمونهای از قانون اساسیِ یک دولت سوسیالیستی

 

آواز روشن دانشگاه

 

يادمان مينا حق شناس

 

 

فراخوان برای بزرگداشت سی امین سالگرد قیام آمل

 

پنج بهمن مصادف با سيامين سالگرد قيام مسلحانه سربداران در آمل است. اين قيام اوج مبارزه مسلحانه ای بود كه تحت رهبری اتحاديه كمونيستهای ايران برای سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی در پاييز سال 1360 در جنگلهای آمل آغاز شد و پس از شكست عمليات مركزی آن در شهر آمل (قيام آمل) تا اسفند 1361 ادامه يافت.

حزب ما همه رفقای كمونيست در داخل و خارج از كشور بخصوص نسل جوان جنبش كمونيستی را فرا ميخواند كه بدين مناسبت از طريق ابتكار عملهای گوناگون قيام آمل را معرفی و بررسی كرده و سيامين سالگرد آن را تبديل به كارزاری سياسی کنند برای خلق افكار به حول ضرورت سرنگونی جمهوری اسلامی بدست مردم برای استقرار دولت و جامعه ای بنيادا متفاوت – جامعه سوسياليستی.

ما از همگان دعوت ميكنيم ما را ياری دهند تا هر چه گستردهتر اين كارزار به پيش رود. از رفقای درگير در قيام آمل ميخواهيم تا با بيان خاطرات خود درسهای اين قيام دلاورانه را فراگير كنند و از كسانی كه خاطراتی از اين قيام يا رفقای جانباخته دارند ميخواهيم كه با بيان آن نسل جوان امروز را با سنتها و سنت شكنيهای انقلابی نسل قبل آشنا كنند.

قيام آمل متعلق به همهی انقلابيون بويژه جنبش كمونيستی ايران است و برجسته كردن درسهای آن در شرايط خطير كنونی اهميت فراوانی دارد.

اتحاديه كمونيستها در آن مقطع عميقا باور داشت که اگر با ايستادگی تا به آخر يورش همه جانبهی ضد انقلاب درهم شکسته نشود، جامعه به قهقرا خواهد رفت – و اين حقيقت در سی سال گذشته به تلخی اثبات شد. در آن دوره اتحاديه کمونيستها در برابر كوچك بودن قوای خود و «عدم

 

آمادگي» در بسياری زمينهها سر فرود نياورد، مايوس نشد و انفعال پيشه نكرد. برعكس! به همه كمونيستهای ايران هشدار داد كه «بزرگترين اشتباه در اوضاع خطير كنونی اين است كه گروههايی كه جنبش كمونيستی ما را تشكيل می دهند، هنوز كاری نكرده، شكستی نخورده، پای انجام تكليف تاريخی و بزرگی كه شرايط و تاريخ در برابر آنها نهاده است نرفته، در خود فرو روند.» (1) در آن مقطع اتحاديه كمونيستها با تكيه به آگاهي، شور و قهرمانی پيشروترين فرزندان پرولتاريا و خلق بر مشكلات فايق آمد و كاری بس عظيم را تدارك ديد و نقطه عزيمت جديدی را در جنبش كمونيستی نوين ايران ثبت کرد.

رهبران و شركت گنندگان آن قيام نمی خواستند شکست را پذيرا شوند بدون آنکه مبارزهی جانانهای برای درهمشکستن ضد انقلاب کنند. آنان شکست خوردند اما ميراث انقلابی ماندگاری برای نسل بعد برجای گذاشتند.

مبارزه مسلحانه و قيام سربداران در آمل بيان اراده قدرتمند «نيروی كوچكی بود كه می خواست وظيفه ای بزرگ بر دوش گيرد». با اعتقاد به اين امر كه «در شرايط مساعد و قابل انفجار سياسی در يک جامعه به هيچ رو کوچکی و بزرگی يک نيروی انقلابی نميتواند در تصميم و عزم آن نيروی انقلابی برای توليد حريق انقلاب در آن شرايط نقشی تعيين کننده ايفا کند…

به عبارت ديگر نحوه برخورد و رفتار عوامل ذهنی محيط يعنی دستهها و سازمانها و رهبران آنها در اين لحظات تعيين کننده ميشود.» (2)

اتحاديه كمونيستها مقهور نيروهای قدرتمند حاضر در صحنه و پيچيدگيهای مبارزه طبقاتی در آن مقطع نشد. بدرستی بر ضعفها و قوتهای اردوی انقلاب و ضد انقلاب انگشت نهاد و ابتكار عمل مبارزاتی را در دست گرفت. بدون چنين ابتكار عملهايی نميتوان از رهبری پرولتاريا بر پروسه انقلاب سخن راند. «کمونيستها به عنوان وجدان بيدار طبقه پيشرو بايد در پيشاپيش جنبش آزادی در کشور ما حرکت کنند و نه در دنبالچه آن و يا در انتظار حرکت ديگران، ولی پيشرو بودن در عمل است که ميتواند و بايد ثابت شود. به همين دليل يک کمونيست قبل از آنکه درباره توانائی و آمادگی مادی خويش بينديشد بايد درباره وظيفه و نقش خويش انديشه کند و پيشتازی خويش را مدلل سازد.» (3)

اتحاديه كمونيستها بدرستی واقعيت ستبر موجود درشرايط سياسی سال 1360 را كه همه چيز را تابع تفنگ گردانيده بود دريافت و بر پايه اين آموزهی مائوتسه دون كه «قدرت سياسی از لوله تفنگ بيرون می آيد» عمل كرد. هرچند اتحاديه کمونيستها نتوانست در زمينه نظامی به روش صحيحی بجنگد و با اتخاذ استراتژی كسب پيروزی سريع، قبل از اينكه به توان كافی دست يابد درگير نبرد تعيين كننده با دشمن شد و شكست خورد (4) اما در اين شکست نيز درسهای مهمی در زمينه تحليل از جنگ و امور نظامی موجود است که بايد آموخت.

تجربه مبارزه مسلحانه سربداران، تفاوتهای پايه ای ميان جنگ انقلابي/عادلانه با جنگ ارتجاعي/ناعادلانه را آشكار می كند. جنگ نه تنها ادامه سياست است بلكه بازتاب آيندهای است كه به مردم نويد ميدهد. از سياستهای غالب بر هر جنگ و اصول هدايت كننده آن، خطوط جامعه آينده را ميتوان ديد و تصويری حقيقی و عريان از برنامه سياسی حاكم بر هر جنگی را دريافت. از روابط حاكم بر سازمان پيشبرندهی جنگ يعنی ارتش ميتوان به اهداف سياسی و ماهيت طبقاتی آن ارتش پی برد. چرا كه هر ارتشی فشرده روابط سياسي- اجتماعی و ارزشهای جامعه ای است كه برايش می جنگد.

تكيه سربداران بر نيروی خود و مردم برای تامين اسلحه، نان و اطلاعات و استقلال از قدرتهای امپرياليستي، رابطه رفيقانه ميان رهبران و فرماندهان نظامی با جنگندگان، برقراری مناسبات انقلابی با توده های وسيع، نهراسيدن از مرگ و سختی و از خود گذشتگی و فداكاری و در دست گرفتن تفنگ برای اينكه ديگر تفنگی در كار نباشد، بيان وفاداری سربداران به آرمان رهايی بخش كمونيسم بود.

جنگ سربداران جنگی انقلابی بود چرا كه هدف خود را درهم شكستن ماشين دولتی ارتجاعی و نابودی قوای قهری دولت قرار داده بود و خواهان برقراری قدرت توده ای بود. بی جهت نبود كه اتحاديه کمونيستها در نقد روشهای نظامی مجاهدين در آن مقطع تاريخی تاكيد داشت: « خطاست اگر تصور شود عمليات انقلابی ترور و ضربت و بمب گذاری هائی که امروز در جبهه مخالفت انقلابی با حکومت کودتا رواج يافته ميتواند بمنزله يک برنامه جنگی جدی برای انقلابيون تلقی گردد. اين عمليات که بقول اجراء کنندگان آن جنبه ايذائی دارد واقعأ هم صرفأ دارای جنبه ايذائی است و تنها دشمن را ايذاء ميکند، حال آنکه يک برنامهی جنگی واقعی در شرايط کنونی بايد نابودی و نه ايذای دشمن را هدف قرار دهد ….

ارتقاء اين نوع عمليات به سطح برنامهی اصلی انقلابيون و تصور اينکه با اين نوع عمليات ميتوان پای حل مسئله قدرت رفت، يا دشمنان را به موقعيت تدافعی و خلق را به موقعيت تهاجمی کشاند، اشتباه آميز است.» (5)

تجربه مبارزه مسلحانه و قيام سربداران در آمل توشهای است برای نبردهای عظيمی كه پيشاروی ما قرار دارد.

طرحهای جهانی و منطقهای امپرياليسم امريكا و رويارويی احتمالی آنان با جمهوری اسلامي، وضعيت بحرانی منطقه خاورميانه، رقابتهای حاد درون جناحهای مختلف حكومت، و حدت يابی تضاد مردم با جمهوری اسلامی همگی نشان از آن دارد كه جامعه ما در آستانه تلاطمات سياسی قدرتمند قرار دارد.

از يکسو، امپرياليستهای اروپايی و امريكايی همراه با جناحی از جمهوری اسلامی (بخشهايی از جريان سبز) كه از قدرت بيرون رانده شده، جرياناتی مانند مجاهدين، سلطنت طلبان و ديگران بر طبل جنگ می كوبند و «آزاد سازی ليبي» را مدل قرار داده اند. و از سوی ديگر، ژنرالهای جمهوری اسلامی با پشتگرمی به قدرتهائی ديگر چون چين و روسيه تهديد ميکنند که جواب گلوله را با گلوله خواهند داد. در چنين وضعی که ممکنست جنگی ارتجاعی ميان اينان درگير شده و گريبان جامعه ما را بگيرد بالا بردن آگاهی مردم حياتی است تا جنگ عادلانه و رهائيبخش را از جنگ ارتجاعي، راه را از بيراهه و دوست را از دشمن تميز دهند و جامعه نوينی را كه بايد طالبش باشيم از نظم كهنه ای كه امپرياليستها، مرتجعين و وابستگان ريز و درشت آن وعده بازسازياش را می دهند تشخيص دهند. فراگير کردن تجربه و درسهای قيام آمل ميتواند نقش مهمی در اين امر بازی کند.

قيام سربداران کماکان فراخوانی است به كمونيستهای ايران كه از قلت نيرو و ضعفهای خود نهراسند و آماده شوند تا در گرهگاهی که در پيش است وظيفهی بزرگ تغيير انقلابی جامعه را بر دوش گيرند و با تكيه به درسهای مثبت و منفی انقلابات پرولتری در قرن بيستم (انقلاب سوسياليستی روسيه و انقلاب سوسياليستی چين) و همچنين تجربه تلخ شکست انقلاب ايران جرات صعود به قلهی پيروزی را بخود دهند. در اين راه پرپيچ و خطير خاطره رفقای جانباختهمان الهام بخش ما بوده و در ترانه و سرودهايمان زمزمه خواهد شد.

منابع

1 – به نقل از نشريه حقيقت شماره 139، شهريور 1360 مقاله يادداشت سياسی روز

2 – به نقل از حقيقت شماره 141 مهر ماه 1360 مقاله آيا هيچگاه نيرويی كوچك می تواند وظيفه ای بزرگ را بر دوش گيرد؟

3 – همانجا

4 – برای جمعبندی همه جانبه از قيام آمل و درسهای مثبت و منفی ان در زمينه سياسی و نظامی به كتاب پرنده نوپرواز از انتشارات حزب ما رجوع كنيد. اين كتاب در سايت سربداران قابل دسترس است.

5 – به نقل از حقيقت شماره 139، شهريور 1360 مقاله يادداشت سياسی روز

 

 

تحریم نفتی، کشمکشهای جهانی، احتمال جنگ و چه باید کرد؟

 

تحريمهای نفتی نقطه عطفی در فشارهای آمريکا و اتحاديه اروپا بر جمهوری اسلامی است. تشديد اقدامات تنبيهی آمريکا بر جمهوری اسلامی و عربدهکشيهای نظامی سران اسرائيل تحت عنوان «خطر ايران هستهاي» انجام ميشود. اما محرکهای بزرگتری در کارند. برای درک صحيح اوضاع و روندها بايد کشمکشهای ميان آمريکا و جمهوری اسلامی را در چارچوب گسلها و پيوستهای جاری در نظام جهانی امپرياليسم بررسی کرد.

تشديد اقدامات تنبيهی آمريکا عليه ايران فضای خاورميانه، بخصوص خليج، را ملتهب کرده است. بخصوص به دليل آنکه ميتواند موجبِ حرکاتِ از سرِ استيصال جمهوری اسلامی يا جناحی از آن شده و در اين منطقه جرقهی جنگ بيانتهای ديگری را بزند. پافشاری آمريکا در تحميل سياست تحريم نفتی ايران به ديگران موجب نارضايتی چين، روسيه و برخی کشورهای بحرانزدهی اروپای غربی شده است.

هرچند در چنين فضای ملتهبی بروز جنگ دور از انتظار نيست اما بررسی دقيق بستر جهانی نشان ميدهد که به سادگی نميتوان گفت فشارهای آمريکا تدارکی برای جنگ عليه جمهوری اسلامی است. در پشتِ حدتيابی تضاد با جمهوری اسلامي، به چالش گرفته شدنِ قدرتِ جهانی امپرياليسم آمريکا توسط قدرتهای ديگر قرار دارد — در اين مورد خاص چالشگران اصلی چين و روسيه هستند. در ماجرای «تعيين تکليفِ ايران» رقابت/تبانيهای بزرگ ميان قطبهای قدرتِ جهانی جريان دارد. «صحنهی عمليات ايران» صرفا سکوی پرشی برای صفآرائيهای بزرگتر بر سر کنترل مناطق کليدی (ژئوپلتيک) و گلوگاههای اقتصادی نظام سرمايهداری جهانی (ژئواکونوميک) است.

در بحرانهای منطقهای چون بحران «تعيين تکليف ايران» شکلگيری قطبهای امپرياليستی جديد – يعنی اتحاد چند قدرت امپرياليستی را ميتوان ديد با هدف ورود به رقابتهای ژئوپلتيک و ژئواکونوميک جهانی. بطور مثال، در تمام طول «جنگ سرد» رقابت ميان بلوک امپرياليستی غرب به رهبری آمريکا و بلوک امپرياليستی شرق به رهبری شوروی نظم جهان امپرياليستی را رقم ميزد. اکنون شاهد روند شکلگيری اتحاد استراتژيک اقتصادی ميان اتحاديه اروپا و روسيه هستيم که در ادامهی خود ميتواند تبديل به اتحاد استراتژيک سياسی نيز بشود.(1) چين در 35 سال گذشته، پس از تبديل شدن از کشوری سوسياليستی به کشور سرمايهداري، عملا اقتصاد منطقه آسيا- اقيانوسيه را کنترل کرده است – منطقهای که مرکز توليدات جهان است. بعلاوه، در سه قاره آسيا، آفريقا و آمريکای لاتين به نفوذ در قلمروی اقتصادی آمريکا پرداخته است. در اقتصاد ايران، چين مشغول پر کردن جای کمپانيهای سوخت غربی است که ايران را ترک کردهاند. (برای بحث بيشتر در اين زمينهها به مقالهی «تلاطمات اقتصادی و سياسی در نظام امپرياليستی و جايگاه چين» در همين شماره حقيقت رجوع کنيد).

دکترين امنيتی- نظامی جديد آمريکا برای اداره جهان

اقدامات تنبيهی اخير عليه جمهوری اسلامی مصادف است با پردهبرداری اوباما از «سياست امنيت ملي» جديد يا نقشهی جديد آمريکا برای حفظ قدرت جهانی خود و اداره نظام امپرياليستی. در اوايل ژانويه 2012 اوباما و نظاميان پنتاگون (وزارت دفاع آمريکا) ضمن اعلام «پيروزي» در افغانستان و عراق، دکترين امنيتي- نظامی جديد آمريکا را اعلام کردند. طبق اين دکترين، پنتاگون الويت آمريکا را از تمرکز بر «استراتژی خاورميانه بزرگ» به تمرکز بر «استراتژی آسيا- اقيانوسيهی بزرگ» چرخانده است. اين دکترين که «عقب نشينی در غرب و پيشروی در شرق» نيز خوانده ميشود، دفاع از موقعيتِ برتر آمريکا در جهان را درگروی تعرض و بسط قدرت آمريکا در منطقه آسيا- اقيانوسيه ميداند. پانهتا وزير دفاع اوباما گفت: «اين منطقه حائز اهميت فزاينده برای اقتصاد و امنيت ايالات متحده آمريکاست. … بطور مثال، بهبود توانائيهائی که برتری تکنولوژيک ارتش و آزادی عمل ما را تضمين ميکند وابسته به اين منطقه است.» پانهتا معتقد است «گير کردن» آمريکا در عراق و افغانستان مانع از آن شده است که منافع استراتژيک خود را در اين منطقهی مهم دنبال کند. ژنرال دمپسی رئيس ستاد مشترک نيروهای نظامی آمريکا تاکيد کرد که، «تمام روندهای جمعيتي، جغرافيای سياسي، اقتصادی و نظامی در حال شيفت به سوی منطقه اقيانوس آرام (اقيانوسيه) است. در آينده چالشهای استراتژيک عمدتا از آن منطقه و همچنين کرانههای اقيانوس هند سربلند خواهند کرد.» (واشنگتن پست به نقل از آسوشيتدپرس- 6 ژانويه 2012) (2)

تحليلگرانِ رسانههای غرب ميگويند آمريکا از ديپلماسی ايران برای «به خط کردن چين» استفاده ميکند و يکی از اهداف گايتنر، وزير دارائی آمريکا، در سفر به چين، وادار کردن اين کشور به همراهی با تحريم های نفتی ايران است. چين بزرگترين مشتری نفتی ايران است که يک سوم صادرات نفتی آن را بخود اختصاص ميدهد و شرکتهای نفتی چين تنها شرکتهای نفتی بزرگ هستند که در ايران باقی مانده اند. چين بزرگترين صادرکننده بنزين به ايران نيز هست. در نتيجه، در تحريمهای بينالمللی عليه ايران، چين تبديل به حلقهی تعيين کنندهای شده و تحريمهای نفتی عليه ايران بر آتش اختلافات ميان آمريکا و چين افزوده است.

مجله فارين افيرز مينويسد: « نفت ميتواند چرخهای چين را روغنکاری کند اما روابط چين- ايران فراتر از سوخترسانی است. چين دارای تجارت فعال با ايران در زمينههای تسليحاتي، معدنکاوي، حمل و نقل، توليد برق و بازار محصولات مصرفی … است …». «اين همکاری … برای رهبران ايران جذابيت سياسی دارد، به ادعای آنان مبنی بر بيفايده بودن تحريمها و بينيازی ايران از غرب اعتبار ميبخشد. … اما پکن حاضر نيست وارد انشعاب آشکار با واشنگتن شود زيرا رابطه با آمريکا مهمترين رابطهی دوجانبهی چين است. … به همين دليل در سال 2011 واردات نفت خام چين از ايران 35 درصد کاهش يافت. … اکنون حمايت چين برای کارآمد کردن تحريمها اساسی است. پس در رابطه با ايران، چين بايد به مرکز صحنهی ديپلماسی آمريکا نقل مکان کند. … دولت اوباما همچنين بايد به پکن بفهماند که بدون استقرار تحريمهای موثر، خطر حمله نظامی اسرائيل عليه ايران بالا رفته و بازار قيمتها دستخوش آشوب ميشود. … رابرت آينهورن مقام وزارت خارجهی آمريکا به چين هشدار داد که بعد از ترک ايران توسط کمپانيهای نفتی اروپائی و ژاپني، کمپانيهای نفتی چين حق ندارند جای آنها را بگيرند … »

نفت و بازار هفتاد ميليونی ايران

با توجه به اين مسائل مهم ميتوان گفت که تشديد اقدامات تنبيهی آمريکا عليه ايران صرفا ناشی از رفتارهای جمهوری اسلامی در زمينهی «هستهاي» و يا آشوبگريهای آن در لبنان، عراق و بحرين و غيره نيست. بلکه تضادهای بزرگترِ صحنهی توازن قوای بينالمللی در کارند که روابط آمريکا و ايران را به مرکز تحولات سياسی جهان رانده و آتش به هيمهی آن ميزنند. سلطه بر ايران دارای اهميت بسيار برای همهی کشورهای امپرياليستی و قدرت سرمايهداری در حال عروجی چون چين است. زيرا ايران جغرافيای سياسی حساسی داشته و نيز دارای منابعِ زيرزمينی وسيعی است. و مهمتر اينکه، در اين منطقه بازار عمدهای برای مافوق استثمار نيروی کار است. در شرايطی که همهی بلوکهای بزرگ سرمايه به دنبال خروجيهای سودآور ميگردند فشار بزرگی بر روی «گشودن ايران» است. اما اين «گشايش» منتظر حل و فصل توازن قوای بينالمللی است و خودِ هيئت حاکمهی جمهوری اسلامی نيز «معطل» اين تغيير و تحولات است و سخت در تکاپوست تا به جای سرنگون شدن جايگاه برجستهای در ميان خدمتگزاران و شرکای منطقهای نظام امپرياليستی بيابد.

موضوع ايران مرکز اختلافات درون هيئت حاکمه آمريکا نيز هست. اما پوششی است برای مناظره ها و اختلافات آنان بر سر اينکه آمريکا هژمونی امپرياليستی خود بر جهان را به چه طريقی ميتواند حفظ کند.

موانع مقابل سياستهای جنگی آمريکا و تقسيم کارهای جديد

تحريمها و فشارهای جديد عليه ايران، در عين حال که بازی با کارت ايران عليه چين است، اقدامی است برای خنثی کردن سياست جناحی از هيئت حاکمه آمريکا و اسرائيل مبنی بر «تغيير رژيم» در ايران از طريق نظامی . نظريهی غالب در دولت آمريکا استفاده از جنگ برای «تغيير رژيم» در ايران را رد ميکند و بر اين باور است که حمله نظامی به ايران، به دلايل گوناگون، برای آمريکا پيآمدهای سياسی وخيم داشته و شوکهای بزرگ اقتصادی به جهان سرمايهداری وارد خواهد کرد. وزير دفاع آمريکا معتقد است با در نظر گرفتن تحولاتِ پس از خيزش «بهار عربي» حمله نظامی آمريکا يا اسرائيل ميتواند افکار عمومی خاورميانه را بيش از پيش عليه آنان بسيج کند. بدين معنا تحريمهای نفتی اوباما نه بعنوان پيشدرآمدی بر آغاز جنگ عليه ايران بلکه در حال حاضر برای ممانعت از سياست حمله نظامی به ايران است. اهود باراک وزير دفاع اسرائيل در 18 ژانويه اعلام کرد اين کشور از تصميم حمله به ايران «فاصلهی زيادي» دارد. يک مقام ارشد امنيتی اسرائيل در روز 15 ژانويه اعلام کرد رزمايش مشترک برنامهريزی شده برای بهار سال جاری ميان آمريکا و اسرائيل به تعويق افتاده است – برای جلوگيری از تنش و بيثباتی در منطقه. پيش از اين روسيه گفته بود «رزمايش قفقاز 2012» را برای آمادگی در مقابل حمله نظامی احتمالی آمريکا و کشورهای ديگر به ايران، برنامهريزی کرده است.

با اين وصف بايد گفت: يکم، فاصلهی زيادی ميان تحريمهای نفتی و جنگ نيست. دوم، در شرايطی که آمريکا تمرکز قوای خود را در منطقهی آسيا- اقيانوسيه ميگذارد قصد آن دارد که هدايت امور نظامي- امنيتی را در برخی نقاط ديگر جهان به متحدينِ اروپای غربی خود، ارتش ناتو (ارتش سازمان آتلانتيک شمالی) و دولتهای وابسته به خود در آن مناطق محول کند. در واقع «مدل ليبي» و «مدل سوريه» نمايانگر اين تقسيم کار است.

اما اين به معنای آن نيست که نيروهای نظامی آمريکا خاورميانه را ترک خواهند کرد. وزير دفاع آمريکا، هنگام اعلام دکترين امنيتي- نظامی جديد، گفت: «هرچند تمرکز پنتاگون بيشتر به سوی آسياست اما از نزديک خاورميانه را مد نظر خواهد داشت.» سندِ دکترين امنيتي- نظامی جديد تاکيد ميکند آمريکا برای حفظ امنيت خليج، بر عربستان سعودی و ديگر کشورهای خليج تکيه کرده و قوای نظامی خود را برای حمايت از آنان در اين منطقه حفظ خواهد کرد. (3)

در اين چارچوب آمريکا مشوق کشورهائی چون عربستان، قطر و ترکيه برای دخالت نظامی در سوريه است. هيلاری کلينتون نيز در ماه اکتبر سال 2011 مسيحی گفته بود کاربست «مدل ليبي» در سرنگونی جمهوری اسلامی را دور از احتمال نميداند به شرطی که «اپوزيسيوني» در ايران باشد که تقاضای دخالت نظامی غرب را بکند و يک انفجار تودهای عليه رژيم به راه افتد و «برادران منطقه» نيز خواهان چنين دخالتی باشند. (رجوع کنيد به مقاله «مدل ليبی و کاربست آن در ايران» در حقيقت شماره 57). نيروهای «عمليات ويژه»ی قطر که در بيست سال گذشته تحت آموزش بريتانيا بودهاند، گردان «عرب» نيروهای ويژه بريتانيا را تشکيل داده و در جنگ عليه نيروهای قذافی فعالانه شرکت کردند. و امروز آمادهاند وارد خاک سوريه شوند. ترکيه به شکل گيری شبه نظاميان مخالف رژيم بشار اسد ياری رسانده و آماده است تا در صورت لزوم بعنوان ارتش ناتو دست به دخالت نظامی در سوريه بزند. در واقع تثبيت نقش ترکيه بعنوان ژاندارم منطقه در گروی دست زدن به اينگونه عمليات خطير است.

در پرتو اين حقايق ميتوان گفت که تشديد اقدامات تنبيهی آمريکا عليه ايران بيش از آنکه مربوط به تضادهای آمريکا با جمهوری اسلامی باشد از قوای محرکهی بزرگتر در صحنه توازن قوای بينالمللی برخاسته و نيز ناشی از فشارهای بحران اقتصادی نظام سرمايهداری امپرياليستی است.

 

به صدا درآمدن شيپور جنگ و نيروهای سياسی «اپوزيسيون» و سياست کمونيست ها

در پی به صدا درآمدن شيپور جنگ از سوی اسرائيل، امضای تحريمهای نفتی توسط اوباما و متقابلا تهديد ژنرالهای سپاه مبنی بر بستن تنگه هرمز (راه آبی که نفت ايران و کشورهای خليج از آن عبور کرده و به جهان صادر ميشود)، «اپوزيسيون» راست به جنب و جوشی دوباره افتاد. طيفی از اپوزيسيون راست به حمايت از تحريمهای امپرياليستی و حتا حملهی نظامی آمريکا و متحدينش به ايران برخاست و طيفی ديگر که خود را «چپ» ميداند به دفاع از سياست «دفاع از جمهوری اسلامی در مقابل امپرياليسم». هر دو طرف موضعی خصمانه نسبت به کمونيستها دارند زيرا ما نزاع ميان امپرياليستهای غربی و جمهوری اسلامی و جنگ احتمالی ناشی از آن را ارتجاعی ميدانيم و تودههای مردم و همهی آزاديخواهان را فرا ميخوانيم که آمادهی مبارزهی مستقلانه و متکی بر خود برای سرنگونی جمهوری اسلامی و مقابله با نيروهای متجاوز امپرياليستی باشند.

سخنگوی سازشکارانِ «چپِ» اپوزيسيون راست، آقای مرتضی محيط است و سازمان «توفان» نيز گرايشی مشابه دارد. اخيرا اطلاعيهای نيز با امضای عدهی کثيری از «دوستداران فدائيان خلق» منتشر شده که زبان به نصحيت سران جمهوری اسلامی گشوده و آنان را فراميخواند که تنشهای داخلی و خارجی را کم کنند تا به سرنوشت قذافی گرفتار نيايند! )4) نظريهپردازان اين طيف، برخی به تلويح و برخی به تصريح، ميگويند «امپرياليسم، دشمن عمده» است بنابراين در شرايط رخداد جنگ بايد در سمت جمهوری اسلامی به دفاع از «استقلال ميهن» ايستاد.

از سوی ديگر بخش بزرگی از «جنبش سبز»، مجاهدين خلق، «شورای ملی مقاومت» وابسته به مجاهدين، بازماندههای حزب توده، طيف دفتر تحکيم وحدت و «کمپين يک ميليون امضاء» و سلطنت طلبان جريانهای متمايل به دفاع از تحريمها و جنگ امپرياليستهای غربی و اسرائيل عليه جمهوری اسلامياند.

برخی احزاب سياسی اپوزيسيون موضع مبهم و «ميانه» اتخاذ کردهاند. استدلال جريانهای «ميانه» آنست که صحنه سياسی را «نيروهای بزرگ» رقم ميزنند و «از دست ما کاری بر نميآيد». اما در شرايط بروز جنگ يا تبديل جمهوری اسلامی به رژيمی با مشخصات قابل قبولتر برای امپرياليستهای غربي، اينان دست از موضع «ميانه» کشيده و دنبالهروی وضع موجود خواهند شد. (5)

مقابله با گرايش خودبخودی مردم به رفتن به زير بال بورژوازی

در چنين شرايطی عجيب نيست که ميان تودههای مردم گرايشِ انتخاب ميان «بد و بدتر» غالب باشد. در ميان تودههای ناآگاه همواره گرايشِ پناه گرفتن در زير بال و پر جناحی از بورژوازی عمل ميکند. وظيفهی کمونيستها مقابله با اين گرايش خودبخودی است. شکلی از اين گرايش در عبارتِ رايجِ «بگذار آمريکا اينها را بزند و ما را راحت کند» بروز مييابد. اين گرايش فقط تبارز بيزاری و نفرت مردم از جمهوری اسلامی نيست. نشانهی ناباوری به توان نهفته در خود هم هست که ميتوان به نظام و جامعهای دست يافت که بنيادا متفاوت از جمهوری اسلامی و نيز نظام مورد نظر امپرياليستها باشد. اينکه راهی ديگر هست که منافع اکثريت مردم ايران و جهان را نمايندگی ميکند. اينکه ميتوان در راهی قدم گذارد که هم به سرنگونی جمهوری اسلامی منجر شود و هم به قطع دست امپرياليستها از ايران.

خط حزب که بايد بطور گسترده در ميان مردم تبليغ و ترويج شود اين است: تا وقتی جنگ رخ ندهد سياست ما گسترش آگاهی انقلابی و بر اين مبنا بسيج و سازماندهی مردم برای سرنگونی دولت جمهوری اسلامی بدست مردم، تحت رهبری کمونيستها و نيروهای چپ انقلابی است. اگر آمريکا بدون جنگ موفق به تغيير رژيم جمهوری اسلامی شده و به قدرت گيری رژيم مطلوب خود کمک کند ما باز هم برای سرنگونی آن دولت خلق افکار و سازماندهی خواهيم کرد. حتا اگر جنگ شود ما بايد از آن بعنوان فرصت و موقعيتی برای گسترش سازماندهی انقلابی در ميان مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی بدست مردم، تحت رهبری کمونيستها و نيروهای چپ انقلابی استفاده کنيم و بر مبنای دفاع از انقلاب سوسياليستی و برنامه استقرار دولت سوسياليستی با هر متجاوزی مقابله کنيم.

اگر جنگی رخ دهد، جنگ بين امپرياليستها و شرکايشان با ايران از هر دو طرف جنگی ارتجاعی است. شعار و سياست صحيح اين است: تبديل جنگ ارتجاعی به جنگ انقلابی برای سرنگونی جمهوری اسلامی و درهم شکستن قوای متجاوز با شعار اخراج قوای اشغالگر. در صورت بروز جنگ، نيروهای امپرياليستی و شرکای منطقهای و ايرانيشان خود را صرفا مشغول سرنگونی جمهوری اسلامی و نيروهای وفادار بدان نخواهند کرد بلکه در بحبوحهی درهمبرهمی اوضاع طرح نابودی نيروهای کمونيست و چپ انقلابی و حتا نيروهای مليگرا را نيز پيش خواهند برد. هشياری در اين زمينه حياتی است. فرصتها همواره با خطرات همراهند. استفاده از فرصتها وهوشياری در مقابل خطرات سياست هميشگی نيروهای انقلابی است.

جايز است تاکيد شود:

1- برای رسيدن به تحليل و درک درست از اوضاع تبليغ و ترويج دو موضع تئوريک حائز اهميت است: يكم، جايگاه ايران بعنوان جزئی از نظام جهانی سرمايه داری. بايد با اين درک که جمهوری اسلامی يک پديده جدا از نظام جهانی تحت سرکردگی امپرياليسم آمريکاست مقابله کرد زيرا واقعيت ندارد. تحريمهای نفتی و هراس سران جمهوری اسلامی از تبعات آن به خودی خود ثابت ميکند که جمهوری اسلامی تا مغز استخوان وابسته به نظام جهانی سرمايهداری يعنی امپرياليسم است. تبليغ و ترويج اين واقعيت جای مهمی در مقابله با افکار نادرست و گرايشات خودبخودی تودههای مردم دارد. دوم، تحولات سياسی ايران را بايد در چارچوب قوای محرکهی بزرگتری گذاشت که در سطح بينالمللی در کارند. در غير اينصورت نميتوان به تحليلی ماترياليستی از علتالعلل رخدادها و صفآرائيهای سياسی مرتجعين و امپرياليستها دست يافت.

2- ضعفهای واقعی جمهوری اسلامی و امپرياليستها را بايد ديد و نشان داد که چگونه اين ضعفها شرايط را برای باز کردن راهی انقلابی در جامعه مساعدتر کردهاند. تضادها و بحران بيسابقه نظام سرمايهداری نيروهای اجتماعي مهمی را در سراسر جهان به حرکت در آورده که بطور غيرمستقيم تقويت کننده راه و چشمانداز انقلاب واقعی در ايران و هر کشور ديگر است. همانطور که غلبه فضای ارتجاعی «انقلاب مرد- کمونيسم مرد» در دهههای گذشته به نفع نيروهای اپوزيسيون بورژوائی در ايران و کشورهای گوناگون بود امروز بلند شدن جنبشهای ضد کاپيتاليستی فضای مساعدی برای بازگشت انقلاب و کمونيسم به مرکز صحنهی کشمکشهای سياسی فراهم کرده است. اين اوضاع آشکارا ذخاير ايدئولوژيک نيروهای رفرميست و ارتجاعی «اپوزيسيون» جمهوری اسلامی را به تحليل برده و بشدت آنان را عصبی کرده است بطوريکه زوزههای ضد کمونيستی آنان رنگ و بوی استيصال به خود گرفته است (رجوع کنيد به سخنان عصبی محسن سازگارا در صدای آمريکا به تاريخ 13 ژانويه 2011 که خامنهای را متهم به درست کردن «حزب کمونيست از ميان بسيجيها» ميکند).

3- امپرياليسم آمريکا ميخواهد «تغيير رژيم» را در ايران به گونهای پيش برد که بخش مهمی از ساختار نظامي- امنيتی جمهوری اسلامی حفظ شود تا در فردای سقوط جمهوری اسلامی همان شکنجهگران و سرکوبگران، در شراکت با ديگر عُمالِ ايرانی آمريکا، تبديل به اهرم نظم و قانون رژيم بعدی گردند. زيرا ميدانند که برای تحميل نظام ارتجاعی جديد در ايران نيازمند سرکوب نيروهای کمونيست، انقلابی و تودههای مردم خواهند بود. البته «خواستن» هميشه مساوی با «توانستن» نيست. زيرا شتاب گسترش بينظمی در ساختارهای اقتصادی و سياسی خاورميانه و جهان مانع از آن است که طرحهای آنان به صورت شسته و رفته پيش رود – بخصوص اگر نيروهای کمونيست و انقلابی از شرايط تضعيف همهجانبه جمهوری اسلامی حداکثر استفاده کرده و تودههای مردم را برای آغاز فرآيند يک انقلاب واقعی سازماندهی کنند. اين امکانی کاملا واقعبينانه است که به هيچ وجه نبايد به آن بهای کم داد زيرا تشديد تضاد ميان اکثريت مردم (کارگران، زحمتکشان شهر و روستا و اقشار و طبقات ميانی شهری) با کليت نظام طبقاتی در ايران معضلی است که امپرياليستها و جانشينان جمهوری اسلامی نه تنها قادر به حل آن نخواهند بود بلکه آن را حادتر هم خواهند کرد.

4- بزرگترين هشدار سياسی به مردم نيفتادن به دام دو قطبی «جمهوری اسلامی يا امپرياليسم آمريکا» است. در اين ميان بايد آن نيروهای «اپوزيسيون» را افشا کرد که برای اين دو قطبی خلق افکار ميکنند و خود در يکی از اين قطبها قرار ميگيرند.

5- در جواب به دغدغهی مردم که آيا جنگ ميشود يا خير؟ بايد واقعيت متلاطم و غيرقابل پيش بينی صحنه سياست در سطح ايران، منطقه و جهان را ترسيم کرد – اوضاع نه با افزايش نظم و ثبات بلکه با بينظمی و بيثباتی فزاينده رقم ميخورد و در چنين بلبشو وهرج و مرجی ضرورت و امکان انقلاب صد چندان ميشود. پس، سوالی که ميتواند دروازههای آينده را به روی ما باز کند اين است: در اين شرايط انقلاب را چگونه بايد پيش برد؟ اگر جنگ ارتجاعی درگير شود چگونه ميتوان آن را تبديل به جنگی انقلابی کرد؟

در مقابل استثمارگران و ستم گران داخلی و خارجي، ما کمونيستها همراه با آزاديخواهان و استقلالطلبان واقعي، متعهديم به روشني، جسارت و با صدای بلند منافع اساسی مردم را بيان کرده و پيگيرانه برای اين منافع و عميقترين ارزوها و روياهای مردم بجنگيم. زيرا کمونيستها پيگيرترين نمايندهی استثمارشوندگان و ستمديدگان اين جامعه و جهاناند که هيچ به حساب می ايند اما با کار خود و بر پشت خود، جامعه و جهان را حمل می کنند. برنامه و افق ما پرچم طبقاتی و سياسی آنان است.

پانويسها

1- قبول عضويت روسيه در «سازمان تجارت جهاني» پس از 18 سال تلاش و راه اندازی خط لولهی گازی «نورت استريم» (مسيل شمالی) متعلق به کمپانی دولتی «گازپروم» روسيه در نوامبر 2011 واقعه مهمی در روابط روسيه و اتحاديه اروپاست زيرا اين خط لولهی 1200 کيلومتری از زير دريای بالتيک گذر کرده و روسيه را بطور مستقيم به آلمان متصل ميکند. اين واقعه بيش از آنکه اهميت اقتصادی داشته باشد دارای اهميت سياسی است و نشانهی اتحاد استراتژيکی است که ميان روسيه و کشورهای کليدی اتحاديه اروپا در حال شکلگيری است. به نظر ميآيد امپرياليسم آمريکا که مانع مهمی در مقابل شکلگيری چنين اتحادی بود مجبور شده با اين واقعيت کنار آيد. در واقع دکترين امنيتی جديد آمريکا بر آنست که حضور نظامی آمريکا را در اروپا تقليل دهد و صفآرائی دوران «جنگ سرد» را که آماجش روسيه بود کاملا عوض کند. با شيفت توجه نظامي- امنيتی آمريکا به منطقه آسيا- اقيانوسيه که «سکان کشتی جهان» نام گرفته است فضای اتحاد استراتژيک برای روسيه و اتحاديه اروپا مساعدتر شده است.

2- يانگ ژميان رئيس نهادهای مطالعات بينالمللی شانگهای مينويسد: «تحت رياست جمهوری اوباما هشياری استراتژيک آمريکا از پاکس آمريکانا (تنها ابرقدرت جهاني- م) تعديل يافته به «قدرت درجه اول در ميان قدرتهای برابر». تفکر استراتژيکِ «تغيير رژيم»از طريق قدرت نظامی تعديل يافته به «تغيير رژيم» از طريق قدرت هوشمند که ترکيبی است از قدرت سخت و نرم. چشمانداز استراتژيک از تمرکز نسبی بر رشتههای نظامی و امنيتی بر محور جنگ ضد ترور تبديل شده است به تاکيد بيشتر بر اقتصاد، آموزش، علم و تکنولوژي، انرژي، امنيت هستهای و فعاليتهای سايبری و فضائی. هدف برنامهريزی استراتژيک از دو نقشه گسترش بزرگ (خاورميانه بزرگ و بسط روابط در آسيا- اقيانوسيه) تغيير يافته است به «عقب نشينی در غرب و پيشروی در شرق».». (6 ژانويه 2012)

3- طی دوره اشغال عراق، آمريکا سفارتی در کنار رودخانه دجله در بغداد ساخته است که به نوبه خود پروژهای برای کنترل منطقه خاورميانه است. اين سفارتخانه مانند شهرکی است بدون نياز به ارتباط با باقی خاک عراق. ميتواند از طريق پل هوايی زندگی بيش از 50 هزار نفر ساکنينش را تامين کند.

4- کرکس ها متحد ميشوند- دخالت «بشر دوستانه» نمی خواهيم- بيانيه بيش از 1500 نفر از دوستداران جنبش فدائي( فدائيان خلق ايران)

5- يکی از نمونههای عبرتانگيز در تاريخ جنبش کمونيستی بينالمللی در دوران جنگ جهانی اول امپرياليستی است. پيش از آغاز جنگ اکثريت احزاب کمونيست اروپا عليه جنگ رای داده و کارگران کشورهای طرفين جنگ را فراخواندند که به روی هم آتش نگشايند و به جای آن برای سرنگونی دولتهای بورژوائی خود بکوشند. اما پس از آغاز جنگ، اکثريت احزاب کمونيست اروپا (همانها که امروز احزاب سوسيال دموکرات دولتهای امپرياليستياند) طرف بورژوازی خودی را گرفتند. تنها در روسيه بود که حزب بلشويک به رهبری لنين با شعار «جنگ امپرياليستی را به جنگ داخلی تبديل کنيم» در شرايطی که نيروهای انقلابی بسيار کم و ضعيف بودند موفق شد از درون کشتار و نابودی جنگ جهانی اول انقلاب اکتبر را به پيروزی رسانده و اولين کشور سوسياليستی را بنياد گذارد.

 

 

نامههای رسیده در مورد سی امین سالگرد قيام آمل

 

ماييم پرنده  ای نو پرواز

 

رها شدن بر گرده باد است و

با بی ثباتی سيمابوار هوا بر آمدن

به اعتماد استقامت بالهای خويش

ور نه مسالهای نيست

پرنده نو پرواز، بر آسمان بلند، سرانجام پر باز ميکند

جهان عبوس را به قواره همت خود بريدن است

آزادگی را به شهامت آزمودن است و

رهايی را اقبال کردن

حتی اگر زندان، پناه ايمن آشيانه است

و گرم، جای بی خيالی سينه مادر

حتی اگرزندان، بالش گرمی است از بافه عنکبوت و تارک پيله

رهايی را شايسته بودن است

حتی اگر رهايي

دام باشه و قرقی است يا معبر پر درد پيکاني، از کماني

ورنه مسالهای نيست

پرنده نو پرواز، بر آسمان بلند، سرانجام پر باز ميکند

احمد شاملو

روناک رهايی – بهمن 1390

در پی نوشتن يادداشتی برای سيامين سالگرد قيام آمل بودم. اما دلم نميخواهد مثل همه نوشتههای ديگر آغاز کنم: در حالی به سيامين سالگرد نزديک می شويم که … سيامين سالگرد را در حالی گرامی ميداريم که … سی سال از واقعه آمل گذشت …. يک سال ديگر از قيام آمل سپری شد … به مناسبت سی امين سالگرد آمل… .

بايد يک جور ديگر شروع کنم. اگر چه هدف پرداختن به يک واقعه خيلی مهم است و ميتواند هر سال هم تکرار شود، اما قطعا با توجه به وقايعی که هر روز و هر ماه و هر سال در گوشه و کنار دنيا اتفاق ميافتد، درس گرفتن از وقايع گذشته هم ميتواند دستاوردهای جديدی داشته باشد و مهمتر اينکه نکات درست و اشتباهات يک پراتيک را برجسته تر خواهد کرد.

آمل، جنگل، زمستان، گالشها، پرنده های نو پرواز، قدرت سياسي، سربداران. اينها واژه هائی است که در به خاطر آوردن حماسه آمل بيشتر خودنمايی می کند و حس قهرماني، غرور، شجاعت و جديت را در انسان بر ميانگيزد. با خواندن کتاب پرنده نو پرواز آنقدر غرق در کتاب ميشوی که ميتوانی تمام صحنهها را در جلوی چشمانت تصوير کنی و به آنها جان ببخشی. در زمانی که در کتاب سير ميکنی يکی از سربداران ميشوی و به جنگل ميروي، سردت ميشود، گرسنگی آزارت ميدهد، کتاب ميخواني، بحث های سياسی _ ايدئولوژيک ميکنی ، تمرين نظامی ميکني، سخت مصممی و آتش انقلاب هنوز در درونت روشن است و در نبردهای تن به تن شرکت ميکنی . اما کتاب که به پايان ميرسد دوباره امروز است و دنيای امروز. از حال و هوای جنگل خارج ميشوی. با اينکه تمام حسهايی که در هنگام خواندن کتاب داشتی و تصاويری که در ذهنت نقش بسته بود با شکوه است، اما برای درک يک پراتيک و اتفاق مهم در تاريخ، مبارزه يک نسل انقلابی کافی نيست. چراهايی که در مقابلت قرار ميگيرد و تلاشی که برای بدست آوردن پاسخهايش ميکنی و جوابهايی که ميگيری واقعيتهای زيادی را برايت روشن می کند و اين بار نه فقط يک حس اومانيستی که شور و شعور انقلابی در تو پديدار ميشود .

اين بار با به خاطر آوردن حماسه آمل، در کنارآمل، جنگل، زمستان، گالشها، پرندههای نو پرواز، قدرت سياسي، سربداران، ديالکتيک، تضاد، انقلاب و ضد انقلاب، بايدها، وظايف و …. نيز برايت پر رنگ ميشوند. در شرايطی که بار يک انقلاب نيمه کاره بر دوش همگان سنگينی ميکرد و همچنان مبارزه در چهار گوشه کشور ادامه داشت، وظيفه انقلابی و مقابله با ضد انقلاب تو را سوق ميدهد به عاليترين شکل مبارزه با دشمنان مردم. به اين ميانديشی که بايدهمه توان سياسي، ايدئولوژيک، نظامی وتئوريک خود را برای نجات انقلاب و احياء آن به کار بگيری. وقت ميگذاری و جلسه تشکيل ميدهی و بحث می کنی و نقشه ميريزی. چرا؟ چگونه ؟ از کجا؟ چه زماني؟ با چه نيرويي؟ و بسياری چراهای مهم ديگر برای آغاز کاری بزرگ در مقابلت قرار ميگيرند. برای رسيدن به جواب اين چراها نياز به تحليل مشخص از شرايط مشخص است. اما همه تحليل يکسانی از شرايط ندارند و اين ممکن است بيتوجهی به مسائلی را باعث شود که مهم است و همين اشکالات ذهنی موجب اشکال در مسايل عينی و عملی ميشود.

اما انگيزههايی بزرگ، وظايفی انقلابی و گسستهايی عميق پشت سر اين قيام مسلحانه قرار دارد که نميتوان به سادگی از آن گذشت و آنها را ناديده گرفت. سربداران بعد از ماهها تحليل و بررسی و با درنظر گرفتن شرايط آن روزها به اين نتيجه رسيدند که افراشته کردن پرچم کمونيسم و کسب قدرت سياسی جز از طريق جنگ مسلحانه و قهر انقلابی در مقابل دولت تازه به قدرت رسيدهای که تا بن دندان مسلح است امکان پذير نيست. آنها باور داشتند که اگر دست به حرکتی بزرگ نزنند سالهای طولانی زندگی ميليونها انسان و چند نسل از بين خواهند رفت. آنها در شرايطی به پای اين قيام رفتند که بار يک انقلاب نيمه تمام را بر دوش داشتند، خشم قتل عام مردم کردستان و ترکمن صحرا، آذربايجان و بلوچستان و اعدامهای دسته جمعی و روزانه انقلابيون را بر دل داشتند. از سويی ديگر سرکوب مبارزات زنان در 8 مارس سال 57 و فرمان حجاب اجباری زنان و سرکوب زنان در قانون و خيابان و جامعه حکايت از روزهای شومی داشت که سکوت و عقب نشينی و به انتظار نشستن راه چاره اش نبود. حکومت تازه به قدرت رسيده که انقلاب خونين مردم را از دستشان ربوده بود از هيچ جنايت و سرکوبی بر عليه مردم فرو گذار نکرد و در سال 59، دانشگاه، ستاد مبارزات مردم و جوانان، مهد هزاران هزار دختر و پسر کمونيست و انقلابی را از کار انداخت. حمله به دانشگاه و تعطيلی آن تحت پروژه «انقلاب فرهنگی” و اخراج، دستگيری و کشتار دانشجويان مبارز از مهمترين حرکت های جمهوری اسلامی در سرکوب جوانان انقلابی بود.

آنانی که معنای واقعی شکست را با گوشت و پوستشان درک کردند، اما از شکستها نا اميد نشدند و استوار و محکم بر ادامه مبارزه تاکيد داشتند و بر آرمانها و عقايدشان تزلزلی راه پيدا نکرده بود، با توجه به واقعيات و تحولاتی که در جامعه ميديدند به پای طرح و برنامه ريزی اين قيام رفتند. تمام وقايع در حال گذر جامعه نشان از اين داشت که بايد کاری بزرگ کرد. نيرويی انقلابي، قهری انقلابي، تعهد و ثابت قدمی و علم انقلابی برای چنين حرکتی لازم بود و همه اينها در تک تک نيروهای سربدار به معنا ی واقعی وجود داشت. آنان نميخواستند که ثمره سالها و ماهها مبارزات خودشان و مردم اينگونه راحت و به دست گروهی مرتجع و تئو کرات و دست نشانده امپرياليستها بيفتد و به همين دليل با چنگ و دندان و با جان و فکرشان، با تئوری و ايدئولوژی و با علم و آگاهی به پای اين نبرد رفتند.

قيام آمل در يکی از حساسترين و بحرانی ترين شرايط سياسی در تاريخ ايران به وقوع پيوست. نبرد مسلحانه سربداران در آمل پس از يک روز درگيری سخت و خونين با نيروهای نظامی رژِيم شکست خورد. هيچ حرکت مبارزاتی بزرگی در تاريخ بدون خطا و اشتباه نبوده است. حال چه به پيروزی رسيده باشد و يا نه. به دليل همه اين عوامل، قيام آمل و سربداران به نقطه روشنی در تاريخ مبارزات نيروهای چپ و کمونيست ايران برای نسل های بعد از خودش تبديل شد. قيام آمل و سربداران آغاز گسست ازايدههای غلط موجود در جنبش کمونيستی ايران بود. اين گسست و اين قيام درسها و تجارب ارزشمندی را برای بازماندگان سربداران و برای نسل بعد از خود داشته و دارد.

شايد هيچ کس به اندازه حکومت جمهوری اسلامی اهميت اين حرکت را درک نکرده باشد. خمينی در وصيتنامه اش گفت «غائله آمل را فراموش نکنيد». پس از سرکوبهای وحشيانه و شکنجهها واعدام های سربداران، هر ساله و هنوز بعد از30 سال يکی از مهمترين افرادشان را به آمل ميفرستند تا اهميت اين روز را برای همگان ياد آوری کنند و در اصل برای مردم و بالاخص جوانان خط و نشان بکشند. در مواقع بحران حکومت، اين مسئله برايشان اهميتی مضاعف پيدا می کند. چنانکه در سال 88 که سال خيزش مردم بود خامنه ای شخصا در مقابل 4000 بسيجی و پاسداران آمل درباره اين اتفاق سخنرانی کرد. سوال اينست که چرا؟ جدا از اينکه يک سازمان کمونيستی قصد بر اندازی حکومت اسلامی را داشت ، فاکتوری که اين موضوع را مهم می کند قهر انقلابی است. رژيمی که خود شديدترين قهر را بر عليه مردم به کار گرفته به خوبی به اهميت آن آگاه است. قهر سربداران، يک قهر انقلابی سازمان يافته و آگاهانه بر عليه قهر ارتجاع بود و رژيم جمهوری اسلامی به خوبی اهميت آن را فهميد.

اما وظيفه ما به عنوان نسل بعد از سربداران و ميراث دار آنها و نسل نوين جنبش کمونيستی درباره اين پراتيک مهم چيست؟ چيزی که در تاريخ همواره تکرار شده اين است که نسل به نسل مبارزين و انقلابيون مختلفی پرورش پيدا ميکنند که نميتوانند در مقابل ظلم و نابرابری سر خم کنند. از سويی ما در دوره ای بزرگ شديم که اختناق، سرکوب، ارتجاع و عقب ماندگی را ديديم و تجربه کرديم. در زمانی که اکثريت افراد، انقلاب را راه چاره نميبينند و بدليل شکست آن را تقبيح ميکنند. در شرايطی که اقليت حاکمان دنيای سرمايه داري، تبليغات وسيعی بر عليه کمونيسم و فرو پاشی آن به راه انداختند، ما همچون ققنوس سر از خاکستر نسلی بلند کرديم که تجارب خونينی را از سر گذرانده بود. از سويی ديگر ما نسلی را پشت سر خود داريم که تجربهای پر بار از مبارزه به همراه دارد. قرار نيست هميشه، همه چيز مانند گذشته تکرار شود. قرار نيست ما تجربههای نسل انقلابی قبل از خودمان را عينا دوباره تجربه کنيم. بلکه بايد از دستاوردها و تجربههای آنان استفاده کنيم و در کنار تئوريهای نوين علم مارکسيسم و کمونيسم و در کنار تغييرها و تحولات جديد در دنيا و در کنار ديالکتيک ها و تضادها و با در نظر گرفتن ضرورت ها و تصادفات و بايد ها و نبايدها و فاکتورهای ذهنی و عينی ، آنها را در سطحی بالاتر در شرايط امروز دنيا به کار بگيريم.

اما دو فاکتور که در همه دوره ها لازم و مهم است و هيچ گاه اهميت خود را از دست نمی دهد و حتی اين روزها با شرايط متلاطم دنيا خيلی پررنگ تر هم خودنمايی می کند را نبايد فراموش کنيم و آن نقش رهبری انقلابی و آگاهی است. در مبارزات مردم ايران بعد از انتخابات 88 و در مبارزات يک سال اخير مردم خاور ميانه و آفريقا که هنوز در جريان است به خوبی جای خالی اين دو فاکتور نمايان است. در نبود يک حزب انقلابی که بتواند رهبری مبارزات مردم را بر عهده داشته باشد، حزبی که به معنای واقعی منافع توده های ميليونی را در ذهن و قلب و برنامهاش داشته باشد، مبارزه مردم به بيراهه ميرود و خاموش می شود. از سويی ديگر آگاهی داشتن و آگاهی دادن مهم است که اگر اين نباشد، نتيجه مبارزات به حساب ديگران و کسانی واريز خواهد شد که نه در صف مردم بلکه در مقابل آنها قرار دارند و اين روزها به خوبی اين مشکل را در مصر و ليبی و تونس ميبينيم. از سويی ديگر ما حاضر به تن دادن به سازش با ارتجاع و امپرياليستها نيستيم و مخالف ارتجاع و هر گونه حکومتی که امپرياليستها بخواهند تدارک ببينند هستيم. سربداران نيز برای بر عهده گرفتن مسئوليت رهبری يک انقلاب مردمی با افق های روشن به اين حرکت آگاهانه و سازمان يافته دست زد. اکنون ماييم، با تجارب عظيم و انقلابهای کمونيستی در پشت سر و وظايف سنگين جمعبندی و سنتز و نقشه ريزی و سازماندهی در روبرو. اين جمعبنديها و سنتزها و دستاوردها به ما نشان ميدهد که کمونيسم رويا نيست و حقيقت است و تنها حقيقتی است که نجات دهنده بشريت است. ما به عنوان نسل انقلابی پيشرو بايد کمونيسم را برای مردم معنا کنيم و البته بايد بدانيم که بدون مبارزه و بدون گسست از تئوريها و پراتيک های اشتباه در گذشته و بکار بست دستاوردهای درست نميتوان افق روشنی رو به جلو داشت و کمونيسم را معنا کرد.

و حال، امروز، 5 بهمن 1390، سيامين سالگرد قيام آمل بهانه خوبی برای رجوع به آخرين دستاوردهای علمی کمونيسم است. باشد که در مارش طولانی به سوی کمونيسم، تلاشهای همه نيروهای انقلابی و کمونيست در چهار گوشه جهان را و همچنين ياد و خاطره رفقای جانباخته سربدار را برای جامعه نوينی که توسط آنان آبياری شد با سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی و سرود انترناسيونال گرامی بداريم!

 

اهميت تاريخی قيام پنجم بهمن سربداران

 

فرح خرم – بهمن 1390

قيام مسلحانه سربداران که به ابتکار عمل اتحاديه کمونيست های ايران در سال 60 در آمل بر پا شد همچون هر پديده تاريخی ديگری نقاط مثبت و منفی خود را در يک پروسه ديالکتيکی حمل می کرد. درباره اين قيام بسيار گفته و نوشته شده است و شايد هيچکس بهتر از خود رفقای حزب کمونيست ايران ( م.ل.م ) در کتاب پرنده نو پرواز به ارزيابی از اين قيام و به ويژه تناقضات و کاستی های آن نپرداخته اند. در اين نوشته قصد من بررسی اهميت تاريخی جايگاه و بازتابهای اين قيام از چشم انداز رويدادهای سال 60 و مسائلی است که بر جنبش کمونيستی ايران به طور کلی و خود اتحاديه کمونيستها [ بعدها حزب کمونيست ايران م.ل.م ] به طور اخص تأثير گذاشت.

يک- قيام مسلحانه سربداران در مقطعی شکل گرفت که شايد يکی از مهمترين و تعييين کننده ترين پيچهای تاريخ معاصر ايران بود. زمانی که رژيم خمينی به دنبال دو سال و نيم مبارزه حاد سياسی و طبقاتی با توده های مردم به دنبال سرکوب تام و تمام انقلاب و دست آوردهای آن بود. در خرداد سال 60 رژيم به قصد تعيين تکليف نهايی با مردم و اپوزيسيون انقلابی برآمد و با طراحی و اجرای يک کودتای همه جانبه سياسي- نظامی سودای ريشه کن کردن انقلاب و انقلابی گری را در سر پروراند. موفقيت کودتای ضد انقلابی دار و دسته ارتجاع از پيش تضمين شده نبود و همه چيز بستگی به توازن قوای واقعی در سطح جامعه و ميزان و چگونگی مقاومتی داشت که مردم و نيروهای کمونيست و انقلابی از خود بروز ميداند. اگر چه پايداری و جسارت توده ها در ابتدا قابل توجه و تمام عيار بود اما با گذشت زمان و شدت عمل رژيم در سرکوب و کشتار و شکنجه انقلابيون و مردم و خصوصاً تثبيت رژيم در مراکز قدرت و شهرهای بزرگ به مرور نشانه های افت روحيه مبارزاتی توده ها هر چه بيشتر نمايان شد و اين مساله در زمستان سال 60 به اوج خود رسيد و در مجموع انگيزه مقاومت و روحيه مردم به سوی نوعی از صبر و انتظار و انفعال گرايش يافت. و درست در چنين افق و چنين چشم اندازی بود که قيام سربداران از دل جنگلها و شهر آمل صلای رزم و مقاومت و شورش عليه مرتجعين را سر داد. قيام پنجم بهمن اگر چه در خون و جسارت زنان و مردان سربدار خفت و به دست خصم شکست خورد، اما بذرهای انقلاب و عمل آگاهانه کمونيستی را از خود بر جای گذاشت تا همواره به عنوان يکی از صفحات درخشان شورش و پايداری تاريخ معاصر ايران از سوی توده ها و به ويژه نسل جوان مبارزين کمونيست و انقلابی ورق بخورد و مرجع الهام بخشی از تجارب و درسهای قيام شود.

دو- شعله های قيام سربداران در دوره ای از مبارزه طبقاتی برافروخته شد که پرولتاريای ايران نمايندگان سياسی و نظامی خود را در عرصه جامعه و مبارزه طبقاتی نداشت و معرفی نکرده بود. در سال 60 و در کشاکش جدالهای حاد و خونين ميان ضد انقلاب اسلامی و نمايندگان اقشار بورژوازی و خرده بورژوازی ايران جای يک آلترناتيو کمونيست که با قاطعيت و وضوح انقلابی پرچم رزم پرولتاريا و ديگر اقشار زحمتکش را بلند کرده و راهنمای عمل پيشگامان کمونيست شود به واقع خالی بود. اگر چه جای جای ايران نشان از مبارزه و سازماندهی کمونيستها داشت و به خصوص مناطقی چون کردستان و ترکمن صحرا حتی کفه ترازو و هژمونی به سمت نيروهای چپ و انقلابی سنگينی ميکرد اما اين هنوز تا نمايندگی واقعی منافع پرولتاريا و زحمتکشان در يک جنگ انقلابی سراسری فاصله زيادی داشت و به واقع پرچم جنگ مستقل پرولتاريا برای منافع و خواسته های عاجل و حياتی اش برافراشته نشده بود و قيام سربداران بيان شور انگيز چنين اراده و چنين انگيزه ای بود. در قدر قدرتی ارتجاع و کوشش ساير خطوط و اقشار طبقاتي، قيام آمل تقريبا آخرين خيز سراسری کمونيستها برای آغاز جنگ انقلابی و قيام مسلحانه بود.

سه- قيام آمل با تمام کاستی ها و محدوديتهای تئوريک و پراتيکش طرح يک جنگ انقلابی سراسری به قصد کسب قدرت سياسی بود. يعنی از ابتدا افق و چشم انداز وسيع و حداکثری جنگ را برانداختن دولت ساخته شده بر مناسبات و ساختارهای بورژوايی قرار داد. تا پيش از قيام آمل تمام عملياتهای مسلحانه عليه جمهوری اسلامی با اهداف و چشم اندازهايی غير از کسب قدرت سياسی توسط پرولتاريا و در هم شکستن ماشين دولتی بورژوازی طراحی شده بود. به عنوان مثال جنگ کردستان، ترکمن صحرا، استراتژی چريک شهری مجاهدين عمدتاً به عنوان اهرم و ابزار فشاری عليه رژيم با اهدافی چون خودمختاري، رفورمهای ارضي، انتقام يا وادار کردن رژيم به مذاکره يا تن دادن به مطالباتی مشخص و عقب نشينی و غيره ترسيم شده بود و هيچکدام افق يک جنگ سراسری به قصد کسب قدرت سياسی و براندازی مناسبات دولت کهنه را نداشت. از اين زاويه قيام سربداران طرح يک درک نوين و پايه ای از اصول جنگ کمونيستی به قصد کسب قدرت سياسی توسط پرولتاريا بود.

چهار- طرح چنين درک و چنين استراتژی از جنگ خلق مستلزم گسست از انواع خطوط اکونوميستي، رفورميستی و دنباله روانه ای بود که بر کليت جنبش کمونيستی و چپ ايران در فاصله سالهای 57 تا 60 حاکم بود. خط و گرايش غالب بر اکثر احزاب و سازمانهای کمونيستی آن روز ايران در واقع بيانگر انواع درکهای نادرست از ضرورت ايفای نقش رهبری و پيشگامی کمونيستی در جامعه بود و همين درکها بود که مانع از جلو گذاشتن ضرورت و اولويت استراتژيک جنگ خلق و مبارزه مسلحانه قهرآميز برای کسب قدرت سياسی از سوی سازمانهای کمونيست ميشد. يکی از اشکال رايج اين درک، اکونوميسم جان سختی بود که تحت تزهايی چون « پايه گرفتن درون طبقه کارگر »، « از اعتصاب تا قيام »، « آماده نبودن طبقه کارگر برای مبارزه مسلحانه و قيام » فرموله ميشد. اين گرايش تا مدتها درون خود اتحاديه نيز وجود داشت و حتی در مقطع قيام آمل نيز از سوی اقليت سازمان و بعدها تزهای رفيق جان باخته هاشم مازندرانی نمايندگی ميشد. از اواخر سال 60 و با نمودار شدن چشم انداز شکست انقلاب اين گرايش در ميان سازمانهای کمونيست ايران بيشتر پايه گرفت و حتی بر جنگ وسيع و توده ای کردستان نيز تأثيرات منفعل کننده و غير رزمنده ای گذاشت. حتا جرياناتی که به ضرورت مبارزه مسلحانه نيز باور داشتند ( مانند خود اتحاديه ) آن را به مراحل بعدی حواله ميدادند و طبق اين خط نادرست، مبارزه مسلحانه ادامه جنبشهای توده ای از اشکال بدوی و ساده تا اشکال پيچيده و کيفی بود و به نقش تعيين کننده عامل حزب و سازمان انقلابی در به راه انداختن جنگ خلق و مبارزه مسلحانه کم بها ميداد. اين درک خود بيانگر فرم ديگری از انحراف در جنبش بود که به دنباله روی از مردم و حرکات خود به خودی توده ها در جهات مختلف مبارزه طبقاتی منتهی ميشد و گاهاً به تحليلهای نادرست از ماهيت حاکميت خمينی يا ساير نيروهای طبقاتی منجر شد. قيام سربداران در خلاف جهت اين گرايشها بود و به نوعی گسست از اکونوميسم و دنباله روی بود و بازگشت به مبانی پايه ای دخالتگری انقلابی کمونيستی که بر درسهای مهم از پراتيک تاريخی مبارزه طبقاتی پرولتاريا توسط رهبران آن از مارکس تا لنين و مائو تسه دون فرموله شده بود. غرش سلاحهای سربداران درخشش راه نوينی از درک حزب پيشتاز لنينی و تصفيه حساب با دنباله روی و اکونوميسم رو به گسترش در جنبش کمونيستی ايران و تصفيه حساب با اشتباهات عمده خط خود اتحاديه در فاصله بهمن 57 تا خرداد 60 بود که در جزوه مهم و بی مانند با سلاح نقد از سوی خود رفقای اتحاديه جمعبندی شده است.

پنج- قيام سربداران سرآغاز راه نوينی بود که در تمام سطوح و تمام ابعاد بر آينده و حيات اتحاديه کمونيستهای ايران تأثير گذاشت. اين پراتيک خونين و قهرمانانه منبع جمعبندی ها و درسهايی شد تا ادامه بقای اتحاديه را در مسيری رو به جلو و در مدار تکامل و تحول قرار دهد. ضرورت بررسی دلايل شکست قيام به بررسی اشکالات و ايرادات پايه ای تر اين سازمان در گذشته اش و همچنين کل جنبش نوين کمونيستی ايران راه ميداد که به تکامل رفقای اتحاديه در عرصه های تئوريک و پراتيک، بين المللی و داخلي، تشکيلاتی و توده ای امکان داد. دست آورد اين تلاشها و مبارزات خطی و تئوريک در درون خود اتحاديه به درک ضرورت تشکيل حزب کمونيست ايران ( م.ل.م ) راه برد. حزبی که در تلاش است در پيوند با جنبش نوين بين المللی کمونيستی با درک نوينی از دانش مارکسيسم- لنينيسم- مائوئيسم در پرتو جمعبندی انتقادی و علمی از تمام تجارب پراتيک جنبش بين المللی کمونيستی و تجارب انقلابات و دولتهای سوسياليستی گذشته از کمون پاريس تا انقلاب اکتبر، انقلاب چين و انقلاب فرهنگی

پرولتاريايی به درک و سنتز نوينی از اين دانش و اين پراتيک دست يابد و آن را همچون مشعلی فراراه گامهای بزرگ و خيزشهای انقلابی آتی چه در ايران و چه در سطح جهان قرار دهد. بدون شک قيام پر افتخار سربداران که در آميزه ای از جسارت و آگاهي، شور و شناخت، درک ضرورت و آزادی بر باليد و شعله ور شد نقشی بس مهم در اين مسير و اين روند داشته است.

 

سرخ سرخ

 

از: تینا به یاد تورج و بابک رفقای جانباخته در قیام آمل

هفده ساله بودی که گفتی

سر به دار میدهی

تن به ستم؟………….نه!!

و تنت

سرخ کرد

وطنت را

سرخ ِسرخ.

زمان ايستاد

و تو هفده ساله ماندی

آن زمان که من

نخستين نفسم را

به نالهی کشداری

گريستم *

هفده ساله بودی و سرخ

سرخِ سرخ

وقتی که هفت ساله شدم

سپيد

خط خطی ام می کردند به سياه *

زمان ايستاده بود در هفده سالگی

تو هفده ساله بودی

من هم هفده ساله شدم

تو قاطعيتت را با گلوله بر خطِ زمان

ترسيم کردی و من

ترديدم را با ترس

در سکوتِ شب

تقسيم *

تو هفده ساله ماندی

من بيست ساله شدم

فکر می کردم

که فکر می کنم

حرف می زدم

که حرف می زنم *

میدانم که سی ساله میشوم

وقتی که تو هفده ساله ماندهای

سرخ

سرخ ِسرخ

بی ترديد

با گلوله

در آمل

و شايد هفتاد ساله شوم و سنگ

اگر که سی ساله نشوم و سرخ *

 

پيمان سرخ

از: آزاد پاک باز

نيامده ام به آمل

برای وداع با پيکر سرختان

می جويم در اين شبانگاه

سلاح بر زمين افتادهاتان را

سلاحی از جنس کينه

از جنس عشق

که برابری می جست

و به جرم همدستی با خلق بر زمين افتاد

اما مخوريد غم!

ما آمده ايم

با شمايم ای گذشتگان

ای جويندگان لطافت گل سرخ

که شبانگاهان آفتاب را فرياد کشيديد

آری مخوريد غم!

آمده ايم

به جنگ خفاشانِ غار نشين

آخر ما همان بذرهای کاشته شده به دستِ شما در زمينِ خلقيم

همان نطفههای بسته شده در دريا

آری بی شک ما همدستِ شماييم

و کينهِ مان

عقلهای سرخمان

برابر جوييمان

ستمهای رفته برما

همه از جنسِ شماست

ما سرا پا کينهايم آخر

در اين روزگاران که میمکَند از وجودمان آزادی را

ديگر صلح با زالوها معنا ندارد

آری ما آمدهايم

تا در گسترهی اين جهان

کارهای نيمه تمام را کنيم تمام

انتقامهای نگرفته گيريم

دلهای غم زده دهيم جلا

سفرهی برابری گستريم همهجا

پس بسپاريد به ياد!

قرارمان

روز موعود

در سرزمين بارور شده از بذرِ گلِ سرخ

 

يک دو سه

 

از: بهاره – آمل – فروردين 1388

يک … دو … سه/ …

مغزم مور مور ميشد و هر قدم فرياد رهائی را

از زير خاکی که بر آن درختهای ستبر جان گرفته بودند

و در جان هر يک روحی عظيم جاری بود ميشنفتم

آنها فرياد ميزدند

و به سرودی آزادی را تصوير ميکردند

دوشادوش مرگ در جنگل صدايشان ميپيچيد

اما امروز حتا نامشان را نميدانستيم

بانوی گمنام/ …

تنم مور مور ميشد و در آن متروک خاک سبز

که کس نميداند شمار آنهائی که زير خروارها خاک پلک برهم نهادهاند و رهائی را شايستهاند به چند ميرسد

بغضم را قورت ميدهم

پرنده نوپرواز بر آسمان بلند

سرانجام پر باز ميکند!

(توضيح: فروردين 1388، در آمل، توانستيم مزار فرح خرمنژاد را که همراه با هشت تن ديگر از سربداران در 8 بهمن 1360 در استاديوم شهر آمل تيرباران شدند بيابيم و بر رويش سنگی بگذاريم. اين شعر بيان احساسات يکی از دختران جوان گروهمان در آن موقع است.)

 

 

گزيده هايی از ميان نامه ها در موردکتاب «پرنده نو پرواز»

 

کتاب «پرنده نو پرواز» شرح کاملی ازجديت در تفکر و پراتيک سياسي، اعتقاد و باور به کمونيسم ، خصوصيات اخلاقی و ديسيپلين و نظم در يک حرکت بزرگ را در باره جوانانی که باور به تغيير و دگر گونی داشتند و از دل يک انقلاب مردمی سقط شده بيرون آمده بودند را به خواننده می دهد. اين کتاب به دلايل شکست قيام آمل و چگونگی برخورد وحشيانه و ارتجاعی رژيم با جوانان کمونيست و انقلابی که برای رهايی و آزادی توده مردم به عالی ترين شکل مبارزه سياسی روی آوردند، می پردازد…..

در صفحه آخر روزنامه جام جم ستونی به شرح و معرفی اتحاديه کمونيستهای ايران و واقعه آمل اختصاص داشت و جالب اينجا بود که در آنجا به اين موضوع اشاره شده بود که اين قيام در 5 بهمن آغاز شد. تمام اين مسائل حکايت از اين دارد که رژيم واقعا به وحشت افتاده است. اين يک رويا و توهم و خوش بينی نيست. يک واقعيت است. رژيم شبح کمونيسم و مارکسيسم را ديده و حس کرده است…. به همين دليل حالا دوباره بند کرده اند به مارکسيستها و کمونيستها و تفکرات چپ. زيرا اين تفکر است که دشمن دائمی و هميشگی آنهاست. …

سربداران نشان دادند که انسان ميتواند سرنوشت خود را بدست بگيرد و با فکر همکاری و تعهد کارهای بزرگی را انجام دهد. اهميت اين کتاب برای نسلهای آينده اثبات اين عقيده است که انسان بايد فکر کند و چاره کند چرا که تاريخ نشان داده است که ما بيش از هر چيز به فکر و چاره نيازمنديم. در واقع بی اعتمادی به يک دولت يا قبول نکردن آن بايد پيش درآمد عملهای آينده باشد در غير اين صورت‌به سرفرودآوردن ميانجامد. نسلهای جوان بايد بدانند که تصميم نگرفتن در هيچ شرايطی بهتر از تصميم گرفتن نيست. در کشوری مانند ايران در مقابل دولتهای ارتجاعی حاکم نياز به مبارزه ی قهر آميز هميشه بوده و خواهد بود؛ آگاه بودن به اين امر و شناخت علمی داشتن از آن و چگونگی استفاده از اين شيوه مبارزه برای جوانان بسيار با ارزش است. بخاطر اينکه راه مسالمت آميز هميشه چاره نيست و فقط به ظاهر آسانتر است. زيرا موجب شکست و خونريزی بيشتر از تن مردم می شود. تبليغ مبارزه بدون خشونت نبايد جنبه ی فريب کاری بگيرد و آشنا کردن مردم با ضرورت مبارزه قهرآميز بايد با مسوليت باشد. انتخاب به عهده ی انسانهای وظيفه شناس است…

رفقای سربدار تلاش کردند تا آن بلايی که بر سر مردم ايران طی ۲۸سال گذشته آمده صورت تحقق نگيرد. هر چند آن رفقا شکست خوردند اما مبارزه شان درسهای مهمی از خود به جای گذاشت. کتاب «پرنده نوپرواز» تاريخ را نوشت و خود زندگي‌جديدی را در پيش گرفت. زنده باد رفقايی که ماندند تا حقيقت را بازگو کنند…

کتاب پرنده نوپرواز به درستي‌اول به تحليل اوضاع وقت مي‌پردازد و بعد راجع به سازمان و اختلاف نظرهايی که هميشه هست و در مورد تصميمی که گرفته شد يعنی قيام مسلحانه. همچنين نکات مهمي‌خاطر نشان ميشوند مانند اهميت مبارزه مسلحانه، انتخاب محل، ضرورت يک حرکت جدی و تبادل نظر و تحقيق که به صورت مفيدی انجام گرفته بود. همه اينها نشان می دهد که يک عمل کورکورانه يا ماجراجويانه نبود…جلوتر که ميرويم ميخوانيم که آمادگی سياسی خلق مدّ نظر بوده است همچنين به کار گرفتن درست مسائل لجيستيکی و همچنين آماده ساختن بقيهی رفقا به طور فشرده که نکات بسيار مهمي‌هستند؛ و از خصوصيت و قابليتهای کاری و اخلاقی رفقا نيز به نحو احسنت استفاده شده…نکتهی بعدی اشاره های مختلف در باره جنگ مسلحانه و تحليل آن و ارتباط با مبارزه آنها است به تئوريهای مائو و همچنين قيام مشروطه و فرق بين قيام و جنگ اشاره ميشود…..

البته به نقاط ضعف و همچنين علل شکست قيام و اشتباهات نيز به اندازه کافی در کتاب اشاره شده است. کاری که سطح بالای فکری و حرفه‌ی بودن را مشخص مي‌کند نقطه نظری که ضامن پيروزيهای آينده خواهد بود و وفادار بودن به گذشته را بطور واقعی ميسر می سازد. نقد خطاها و اشتباهات خود نيازمند شجاعت خاصی است….

نکته ديگر، که از اهميت ويژه ای برخوردار است آوردن متن اعلاميه‌ی نظامی سربداران است اين کار بخوبی نشان ميدهد که سربداران با خلق ايران در تماس بودند و از اهميت روابط عمومی و اطلاع رسانی آگاه بودند….

آيا آنهمه کمونيست و انقلابی که کشتند باعث شد که تفکر کمونيسم و مبارزه به پايان برسد؟ آنها حتی از مرده اين افراد نيز وحشت داشتند و دارند. جنازه آنها را به خانواده هايشان ندادند و هنوز بعد از سالها مانع برگزاری مراسم در خاوران و خاوران ها می باشند. اين روزها به دستگيری جوانانی که تفکر مارکسيستی دارند مشغولند و حتی به فرزندان کسانی که در دهه 60 اعدام شده اند نيز رحم نمی کنند. اما نه تنها کارهايشان نتيجه نداد بلکه به ضد خود نيز بدل شد. از خاک سربداران و سر بدارانها جوانه هايی رويش کرد که اکنون به نهالهايی پر ثمر تبديل شده اند. نمونه اين نهالها من و امثال من است. نمونه آن جوانانی است که در طی اينمدت جسورانه و خشمگين در خيابانها بودند و خواب از چشم دشمنان ربوده بودند و حالا جمهوری اسلامی دوباره به اين نتيجه رسيده که اين تفکر مارکسيسم و کمونيسم است که باعث همه اين اتفاقات شده و دوباره در حال گسترش ميان جوانان است. آنها بايد بدانند که چيز عجيبی نيست چرا که کمونيسم علم رهايی بخش نوع بشر است و ما جوانه های درختان به خاک افتاده سالهای 60هستيم که تا آخر ايستاده ايم و مبارزه می کنيم. اگر چه سربداران را گرفتيد و کشتيد اما فکر و ايده ها و درسهايشان امروز عميق تر و با بينشی علمی در دسترس نسل ما ست. امروز، نسل ما بايد تلاش کند که با مسلح شدن به آخرين دستاوردهايی که پرولتاريای جهانی کسب کرده بيش از هر زمان ديگر به ميان توده های مردم رفته و با بردن آگاهي، نه تنها طبقه کارگر بلکه بشريت را نجات دهد…

تصور ديگری که بعدها در آمل زمانی که در محلاتی از آمل که در 5 و 6 بهمن آزاد شده بود از مردم شنيدم اين بود؛ همه صحبت از اين ميکردند که چگونه توانستيد در عرض اين مدت کوتاه تونل بزنيد و وارد شهر بشويد و ما در جواب وقتی ميگفتيم که ما براحتی وارد آمل شديم و يک شب در يک خانه مستقر بوديم کسی باور نميکرد. (ما تقريباً در تمام نقاط جنگلهای اطراف آمل در تردد بوديم و در يک لحظه بوديم و در لحظه بعد نبوديم، اين از يک سو و از سوی ديگر ورود بدون دردسر به شهر و مستقر شدن در نقاط از قبل طراحی شده) باعث اين تصور شده بود که سربداران بوسيله تونلهائی که زده بودند باهم در ارتباط بودند و از اين طريق وارد شهر شدند…..

نکته ديگری که باز در روحيه مزدوران رژيم تاثير منفی داشت صحبت کردن رفقا در مکالمات بيسيمی به زبانهای محتلف بود.(کردي،ترکي،لري، مازندراني، عربی و گاهی اوقات انگليسی و آلمانی) ….

يکی از رفقا در حين گپ زدن جمله ای را گفت که واقعيتش زياد آن موقع متوجه نشدم شايد بخاطر شور و شوقی که داشتم. اما بعدها هر بار که ياد آن شب می افتم ياد آن جمله زيبايش می افتم که خطاب به ما گفت: «رفقا الان که دور هم هستيم يک لحظه تاريخی است و در تاريخ ثبت خواهد شد. بعد ها هر کدام از ما که زنده ماند بياد اين لحظه خواهد افتاد. اميدوارم که آن لحظه در دوران دولت نوين انقلابی باشد.» و از آنروز تا بحال ما دنبال آن لحظه خواهيم بود و بدستش خواهيم آورد. گو به جلاد گر رفيقی افتد رفيقی ديگر بپا خواهد خواست….

هر زمان که مسئله سرنگونی جمهوری اسلامی در ذهن و عمل مردم جا باز می کند، درسهای قيام سربداران جايگاه ويژه ای باز می يابد. اين است منبع هراس دائمی رهبران جمهوری اسلامی از دشمنی که 28 سال است از «نابودی» اش سخن می رانند…

 

به ياد رفيق منصور قماشی

 

نوشته: گيل آوايی

نامه ارسالی برای حقيقت

دوستان ، بهترين درودهای مرا بپذيريد.

انگيزه اصلی نوشتن اين نامه ديدن نوشتاری در حقيقت شماره 37 به ياد رفيق منصور قماشی است كه خواندن اين نوشتار مرا به بال خيال نشاند و به سال های دربدری دهه 60 برد، سال های سياه تعقيب و گريز و به سخره گرفتن مرگ كه مرگپرستان حاكم به سرزمينمان نيز از دليری يلانی چون منصور به زانو درآمده بودند.

بنا به درخواست يكی از دوستان كه در شب بزرگداشت شاملو كه آن هم اتفاقی بود و با او در همان شب آشنا شده بودم فرصتی دست داده بود و خاطرات گذشته را مروری ميكرديم و من نيز در كنار يادمانهای دوستان ديگرم از منصور گفتم و همين گپ شبانهمان سبب شد تا اين دوست عزيز نشريه شماره 37 به تاريخ خرداد 1379 را كه نوشتار «درود بر قهرمانی و دلاوری پرولتاريا، به ياد رفيق منصور قماشی” در آن نظرش را جلب كرده بود، را به ياد همان شب برايم بياورد و از من بخواهد كه خاطرات خود با منصور را برايتان بنويسم.

منصور را از سال 1357 می شناسم، با او در اعتصابات و تظاهرات كارگری گيلان و تشكلهای كارگری آن زمان و نيز كار مشترك در صنايع چوب و كاغذ گيلان (چوكا) آشنا شدم.

چوكا يكی از پيگيرترين و فعالترين شوراهای كارگری ايران را داشت كه در اتحاديههای كارگری بويژه در اتحاديه سراسری شوراها و اتحاديه كارگری گيلان حضوری قدرتمند و فعال داشت و يكی از بزرگترين راهپيمائی ضد امپرياليستی گيلان را در آن زمان رهبری نمود، حتی سركوب شوراهای كارگری نخست از چوكا شروع شد و وقتی سخن از حضور منصور در اتحاديه گيلان و شورای كارگری چوكا به ميان می آيد، می توان به اهميت ياريرسانيهای بی دريغاش پی برد.

بزرگترين مشخصه منصور صداقت و بی ريايی و صميميت بی دريغ او بود. منصور با پيگيری در مبارزه و حضور در همه تجمعات و حركتهای اعتراضی بويژه ياريرسانی به گاهان دشوار و سخت يكی از چهرههايی بود كه مرگ در مقابل او رنگ ميباخت و در اوج ياس، اميد و توانمان ميبخشيد.

در تظاهرات و اعتراضات كارگری گيلان بويژه چوكا هميشه حضور داشت و در اعتلای مبارزه و پيشگيری از انحراف اين حركتها بخصوص در برخورد با عناصر نيروهای ناپيگير و سازشكار كه بار مضاعفی را به دوش نمايندگان راستين كارگران ميگذاشت، بسيار موثر و استوار بود.

حضور منصور در گيرودار مبارزات و مباحثات اتحاديه كارگری گيلان (كه يادم است نمايندگان چوكا و كارخانه پوشش گيلان از فعالان اصلی آن بودند) و نيز دفاع از حقوق كارگران كارخانههای عضو اتحاديه، ياريرسان نمايندگان اندكی بود كه با موضعگيريهای انحرافی و سازشكارانه مواجهه بودند و جدلی دشوار داشتند.

پس از پاكسازيهای آن موقع و تقريبا شكست شوراهای كارگری و از هم پاشيده شدن اتحاديه گيلان، تا مقطعی از زمان نمايندگان اخراجی (كه خود من يكی از همين نمايندگان بودم) جلسات خود را در بيرون كارخانه بطور مخفی تشكيل ميدادند و ايجاد ارتباط و حفظ آن با درون كارخانه و اعمال تصميمات اتخاذ شده شورا در درون كارخانه از اقدامات بسيار دشوار و خطرناكی بود كه منصور يكی از رفقايی بود كه در پيشبرد مبارزه و نيز ياری رساندن به رفقای اخراجی آمادگی هميشگی داشت و يكی از عناصر اصلی مبارزه در درون كارخانهها بود.

ماههای نيمه و سپس مخفی بعد از دوران پاكسازيها و دشوارتر شدن مبارزه و نيز سختی بيش از حد حفظ روابط و تماسهای تشكيلاتی (و غير تشكيلاتی حتي!) دورانی بود كه گاها منصور را در انزلی آن هم با پوشش و محملهای مختلف ميديدم كه در يكی از اين ديدارها كه آخرين ديدارمان در گيلان بود يادم است منصور با پيراهنی كه روی شلوار انداخته بود و شلوار وارفته و پوتين سربازی به پا داشت بواقع نوعی تغيير ظاهر داده بود كه جلب توجه نكند و در ساحل قاضيان همديگر را در آغوش گرفتيم. در اين ديدار منصور بسيار كوفته و خسته مينمود و خنده مهربانش به تعجبم واداشته بود و آخركار هم نفهميدم منصور براستی در چه شرايط سختی بود! يعنی همه شرايط سخت داشتيم ولی در چنان شرايط هم بيشتر در پی مشكل ديگری بوديم و منصور يكی از شاخصترين اينگونه برخورد بود.

ديدار دوباره ما زمانی بود كه منصور از طريق يكی از رفقای راه كارگر (دوست مشتركمان) كه او را در ميدان انقلاب تهران ديده بود برای من قراری گذاشت و همديگر را در خيابان نواب ديديم. اين زمانی بود كه قيام آمل سركوب شده بود و منصور يادم است كه قطعنامه كنگره چهارم اتحاديه (منظورم اتحاديه كمونيستهای ايران است) را در دست داشت و با نام مستعار مسعود اگر درست ياد آورده باشم سر قرار آمده بود و آن روز صحبت های زيادی با هم داشتيم و يادم هست در مورد قيام آمل و ضرورت آن و نيز مرزبندی با قيام مسلحانه يعنی بطور كلی با مشی چريكی با هم صحبت زيادی كرديم كه جزئيات آن دقيقا يادم نيست ولی فكر ميكنم كه اقدام به قيام در آمل گريزناپذير بود به دليل پخش اطلاعيهها در منطقه از سوی سربداران و قرار گرفتن در مقابل عمل انجام شده و نيز قطع ارتباط تشكيلات داخل كشور با خارج و مسائلی از اين دست بود.

قرار من با منصور همزمان بود با دوستانی كه تحت تعقيب و زير ضرب بودند و با تمام نيرو در پی جابجايی آنها بوديم و منصور برای تهيه كارت شناسايی و هر كمكی كه بخواهيم اعلام آمادگی كرد كه با توجه به شرايط خود او چنين برخوردی نشان از روحيه بسيار بالای او داشت.

طی قرارهايی كه با منصور داشتم دوبار قرارمان قطع شد. قرارمان به صورتی بود كه يك قرار اوليه و دو قرار رزرو داشتيم به اين معنی كه اگر در قرار اول هر كداممان نبوديم روز بعد همان ساعت سر قرار باشيم اگر باز هم نبوديم هفته بعد در همان روز و در همان ساعت سر قرار باشيم و هر دو نفر ميبايست در دو سوی خيابان همديگر را به قول معروف چك ميكرديم و با لبخند و اشاره سر به يكديگر وضعيت خود را خبر ميداديم كه به هم نزديك شويم يا نه!

اول بار كه قرارم با منصور قطع شد و سر هر سه قرار مان منصور نيامد گويی كه فاجعهای اتفاق افتاده باشد چون منصور اطلاعات زيادی از من داشت و پاك كردن همه آن اطلاعات عملا در شرايط آن موقع امكان نداشت. سرانجام بازهم منصور از طريق يكی از دوستان مشترك قرار بعدی را به من اطلاع داد و من سر قرار رفتم. قرار ما هميشه چهارراه خيابان اسكندري- آزادی بود.

آن روز ديدن منصور چنان شكی در من ايجاد كرده بود كه وحشت كردم. چون منصور با عصا و پای گچ گرفته روی سكوی پيادهرو نشسته بود و با آن لبخند هميشگياش كه گويی اصلا اتفاقی نيفتاده است به من اشاره ميكرد كه نزديك شوم!

ماجرای عصا و پای گچ گرفته منصور اين بود كه منصور با موتوری كه سوار بود با ماشين سواری تصادف ميكند و راننده ماشين سواری كه بالای سر منصور ميرود، بازجو يا دادستان گروه آمل بود كه منصور او را شناخته بود. يادم هست كه منصور با خنده تعريف ميكرد كه هر چه اصرار ميكرد بابا ول كن برو چيزی نشده يا شكايتی ندارم يارو ول نميكرد؛ و در يك كلام اينكه بابا گورت رو گم كن برو آن مرد كه ول نمی كرد! خنده های منصور هنوز در مقابل چشمان من است كه اين ماجرا را تعريف ميكرد. به هرحال اولين قرارمان به همين دليل قطع شده بود و چقدر اصرار داشتم كه منصور هر چه سريعتر از كشور خارج شود. ولی تمام اصرار من لبخند منصور را بهمراه داشت و اينكه وضعش آنگونه نيست كه از كشور خارج شود.

دومين بار كه قرارم با منصور قطع شد زمانی بود كه هيچ خبری از منصور نبود و به همه آنچه كه ميدانستم سرك كشيدم و از منصور چيزی نشنيدم و همه چيز نشان از دستگيری او ميداد تا وقتی كه يكی از دوستانم از اوين آزاد شده بود با من تماس گرفت.

اين رفيق يكی از رفقايی بود كه روز دستگيرياش با او قرار گذاشته بودم اگر تا ساعت چهار بعد ازظهر نيامد بايد همه چيز را تغيير دهم و همينطور هم شد.

تا اينكه پس از چند سال فكر ميكنم اواخر سال 66 بود كه از زندان آزاد شد و طی قراری كه با او داشتم خبر داد كه منصور را در زندان ديده است و روز اول كه در بند منصور را ديده بود به لحاظ لهجه شمالی اين رفيق منصور نشان من را از او می گيرد. همين نشانی سبب اعتماد و نزديكی اين دو ميشود كه منصور اين رفيق را در چند و چون بند قرار ميدهد. همين رفيق خبر اعدام منصور را به من ميدهد.

برای منصور و به ياد او …

خروش خشم خزر

تو

شكوه جنگل سبزي

و در كُنام تو

ای مهربان رفيق

همراه ….

هماره باور ماندن

هماره سبزی و رستن

به شوق ميجويم ….

تو رفتی و به شكوهت

هزار اختر اميد

سر زد از جنگل

و من

به هر قدم

از خيل گشنگان ديارم

به هر كلام و به هر نام تو

امـيــــــــــــــد مـــــــــــــــيكــــــــــــــارم

جنگل به نام تو سبز است

آمل

هنوز

طلوع ترا

فرياد ميكند ….

و مادران

بخون خواهی منصور وشان ديارم

اميد ميزايند ….

خروش تو

ای يار

ياور

رفيق …

ترانهايست

ترانه

كه هر بامداد

ميآرايد

صلابت جنگل را

آمل هنوز نام ترا

بشوق میخواند ….

دوستان آنچه نوشتهام يادمانی از منصور بود و شعروارهای هم كه در پايان آوردهام تحت تاثير همين نوشتار و يادمان رفيق منصور قماشی است كه به هنگام نوشتن همين يادمان بزبان آوردم و نوشتم. در چاپ كردن اين نوشتار مختاريد ولی دوستتر دارم كه تغييری در هيچ بخش از نوشتار ندهيد. برايتان بهروزی و سرافرازی آرزو می كنم.

با احترام «گيل آوايی”

هلند سپتامبر 2000

 

 

تلاطمات اقتصادی و سیاسی در نظام امپریالیستی و جایگاه چین در آن

 

ريموند لوتا

مقاله زير گزيدهی دو بخش از مقالهی «جابجائیها و گسلها در اقتصاد جهان و رقابت ميان قدرتهای بزرگ» به قلم ريموند لوتا ميباشد. تمام اين مقاله و حاشيهنويسیهای آن را میتوانيد در تارنمای سربداران مطالعه کنيد.

 


خلاصهی مقاله:

امکان دست يابی برخی قدرتها، يا ائتلافی از قدرتها، به ظرفيت جغرافيا- سياسی (ژئوپلتيک) بزرگتر و به چالش گرفتن سلطهی آمريکا در حال افزايش است. اين چالشگری، در حال حاضر، لزوما از طريق روياروئی مستقيم نيست اما به طور فزايندهای به طرق استراتژيک میباشد. اين روندها در کنش متقابل با تضادها، برخوردها و مبارزات ديگر در جهان قرار دارند. آمريکا هنوز بزرگترين اقتصاد جهان و چسب مالی تمام نظام جهانی بوده و «ضامن» نظام جهانیِ سياسی- نظامیِ کنونی میباشد — نظامی که فعلا به نفع همه قدرتهای بزرگ است. مقام اقتصادی آمريکا در جهان در حال نزول است. اما امپرياليسم آمريکا نسبت به رقبا و رقبای در حال ظهور دارای توان نظامی بیهمتاست. آمريکا از سال 2001 با هدف تضمين سلطهی بلامنازع جهانی خود برای دهههای آينده، اين امتياز را به کار گرفته و دست به يک تهاجم نظامی جهانی زده که امروز مرکز آن افغانستان و عراق است. اما در زمينه پیگيری دستور کار جهانیاش با مشکلات روبرو شده است. نظام مالی آمريکا در گردابی افتاده است که هر روز تندتر میشود. و جابجائی و تغييرات در اقتصاد جهان آزادی عمل و مانور آن را محدودتر کرده است.

سياليت نظام امپرياليستی موضوع بخش اول اين مقاله است. موضوع بخش دوم خصلت توسعهی چين و مفاهيم عروج آن در نظام جهانی امپرياليستی است.


بخش اول : نظام جهانی ساکن نيست

-1 مقدمه: ايالات متحدهی آمريکا هنوز نيروی مسلط و برتر دنياست اما با فشارهای اوج يافتهی اقتصادی و ضرورياتِ فزايندهی استراتژيک مواجه است. تغيير و تحولات عمدهای در نظام جهانی امپرياليستی در حال وقوع است. در مرکز اين تحولات چرخشهايی است که در توزيع قدرت اقتصادی جهانی صورت گرفته و گروهبنديهای جديد قدرتِ جغرافياـ اقتصادی (ژئو- اکونوميک) و جغرافياـ سياسی (ژئو- پلتيک) در حال شکل گرفتن هستند. منظور از اين گروهبنديها اتحاد بالقوهی چند کشور است که قابليت فزايندهای در به چالش کشيدن سلطهی جهانی آمريکا دارند. در اين معادله، چين يک عنصر به شدت ديناميک است.

اين پديده در کنشِ متقابل با ساير تضادها و درگيريهای دنيا قرار دارد، به ويژه با تهاجم نظامی امپرياليسم آمريکا در پی واقعهی يازده سپتامبر، جنگهای آمريکا در عراق و افغانستان، مشکلاتی که تجربه کرده است و تهديدهای نظامی عليه ايران.

چالشهای رقابت جويانهی جديد در مقابل امپرياليسم آمريکا، در حال حاضر، نعل به نعل به شکل چالشهای نظامی، اقتصادی و نهادی در «نقطه مقابل هژموني» امپرياليسم آمريکا ظاهر نميشوند. گرچه عناصری از چالشگری مستقيم در حال ظهورند اما در حال حاضر در يک قدرت واحد متمرکز نيستند. …

در گرهگاه کنونی، هيچ يک از حريفان بالقوهی امپرياليسم آمريکا در پی رويارويی مستقيم نظامی با آمريکا يا مقابله بسيار جدی با آن نيستند. اما وجود اين چالشها (و اين حريفان) به معنای اينست که امپرياليسم آمريکا مجبور است بيش از پيش مواظب پشت سرش باشد.

امپرياليسم آمريکا به دنبال آن است که هژمونی خود را در محيط و بستری حفظ کند که توان اقتصادياش در حال تحليل رفتن و فرسايش است و نظام مالی بينالمللی که بر مبنای نقش ممتاز دلار بر پا شده بود گرفتار شکنندگی و بی ثباتی فزاينده است. مهم اينست که همهی اين وقايع در دورهای جريان دارد که با بيثباتی فزاينده در نظام جهانی رقم خورده است. در اين دوره با بازتر شدن شکافها در سرکردگی جهانی ايالات متحده، قطبهای جديد قدرت در حال ظهورند.

فروپاشی بلوک سوسيال امپرياليستی شوروی در فاصلهی سالهای 1989-1991 مُعرف مهمترين تغيير در مناسباتِ ميانِ امپرياليستها از زمان خاتمه جنگ جهانی دوم بود. به وجود آمدن يک چارچوب ادغام شدهترِ جغرافيا ـ سياسی (ژئو- پلتيک) برای انباشت سرمايه٭ کمک کرد تا موج عظيم «جهانی سازي» شتاب يابد. اين امر توسط فنآوريهای نوين تسهيل شد و تحت پروژه نئوليبراليسمی که آمريکا رهبريش را بر عهده داشت قوام پيدا کرد. منظور از نئوليبراليسم، خصوصی کردن دارايي های حکومتی، گشايش بازارها به روی سرمايه خارجی، شُل کردن مقررات حاکم بر کسب و کار، کاهش هزينههای اجتماعی و محدود کردن سياستهای حمايت از کارگران است.

جهشهايی که در زمينه صنعتی کردن کشاورزی جهانی و ادغام توليد و حمل و نقل مواد خوراکی ميان ملل گوناگون صورت گرفته، فرايند نابودی نظامهای سنتی کشاورزی در مناطق روستايی جهان سوم را سرعت بخشيده است. اين امر، فرايندی از رشد بيسابقه جمعيت شهری در طول تاريخ را به دنبال داشته که مرکزش جهان سوم است: منظور حرکت اهالی از مناطق کشاورزی به شهرها و رشد سريع شهرهای قديم و جديد است. برای نخستين بار در تاريخ بشر بيش از نيمی از جمعيت دنيا در شهرها زندگی ميکنند. در اين ميان، يک ميليارد نفر ساکن زاغههای موقتی هستند که در درون و گرداگرد شهرهای جهان سوم قرار دارند

….

به علاوه، تضادهای نظام جهانی سرمايهداری به نحو خاصی که در فروپاشی اتحاد شوروی فشرده شد حل شدند. اين امر (و البته وجود عواملی ديگر) موجب سربلند کردنِ يک بنيادگرايی ارتجاعی و فرامليتی اسلامی بود که کسی انتظارش را نداشت. اين جريان کماکان يک نيروی واقعی مادی و ايدئولوژيک در دنيا است. ….

اينک همين تحولات در کنشِ متقابل با عوامل زير قرار دارند و از آنها تاثير ميگيرند:

• سر بلند کردن سريعِ چين بهمثابه قدرتی اقتصادی و نمايش قدرت آن در شرق آسيا، آسيای مرکزی و ساير مناطق استراتژيک جهان سوم.

• تحکيم اتحاديه اروپا بر اثر گسترده شدن مرزهايش در اروپای مرکزی و شرقی و ايجاد يک منطقهی منسجم پولی حول «يورو». هر دوی اينها، برای برتری «آمريکا ـ دلار» يک چالش محسوب ميشود و مُعرف يک چارچوب اوليهی شکلگيری يک قدرت آلترناتيو در مقابل نظم امپراتوری تحت هدايت آمريکاست.

• امپرياليسم روس که به مواد خام متکی است و با گذشت زمان اعتماد به نفس بيشتری يافته است. اين قدرت امپرياليستی رشتههای ارتباطی خود را با اروپای غربی بيشتر ميکند و بر آن فشار ميگذارد؛ با حرکتهای آمريکا مقابله مي کند؛ و با وارد شدن در همکاريهای استراتژيک گوناگون با چين در پهنهی پر ثمرِ «اورـ آسيا» و همکاری با کشورهايی نظير ايران، ونزوئلا و غيره در زمينهی ارائهی فنآوری بالا و تسليحات پيشرفته به آنان منافع امپراتوری خود را پيش ميبرد.

• ظهور مراکز انباشت منطقهای جديد در جهان سوم. اين امر عمدتا برخاسته و مبتنی بر گسترش و تعميق مناسبات توليد سرمايهداری است که تحت هدايت امپرياليستها انجام ميگيرد؛ و تقسيم کارهای جديدی که از يک «سرمايهداری شبکه اي» ادغام شدهتر نشئت گرفته و شامل تمرکز زدايی تجهيزات توليدی به لحاظ جغرافيايی و شکل های مختلف مقاطعهکاری است. يک نتيجه مهم اين بوده که برخی رژيمهای وابسته و تابع و کمپرادور اينک ميدان مانور بيشتری در اختيار دارند. اين به ويژه در ارتباط است با افزايش قيمتهای انرژی و کالا و گروهبنديهای جديد قدرت جغرافيای ـ اقتصادی (نظير روسيه ـ چين).

• هدف دائمی امپرياليسم آمريکا يعنی تضمين سلطهی بلامنازع جهانی برای دهههای آينده بر شالودهی نظاميگری و گسترش فزايندهی شبکهی مالی در خودِ آمريکا. اين امر دربرگيرنده رشد انفجاری بخش مالی نسبت به بخش صنايع و کل اقتصاد و بسط ابزار مالی قمارگونه و بيثباتکننده برای انباشت ثروت است.

اين پديدهها با دو تحول کاملا مرتبط به هم در کنش متقابل قرار دارند و از آنها تاثير ميگيرند. يکم، ما با رقابت شدت يابنده جهانی بر سر منابع روبروييم. نياز فزاينده قدرتهای صنعتی عمده به انرژی و رقابت برای کسب کنترل اين منابع، به آتش دامن ميزند. عرضهی انرژی در حال محدود شدن است.

….

دوم، نگرانيهای مربوط به محيط زيست جهانی در حال نزديک شدن به يک نقطه اوج است.

….

تغييرات جغرافيا ـ اقتصادی و جغرافيا ـ سياسی در سطوح بسيار متفاوتی در حال وقوع است. و عوامل تاريخی خاصی در کارند. اما اينها گرايشها و وقايعی اتفاقی نيستند. در عميقترين رده، آنچه شالوده تغييرات را تشکيل ميدهد خصلت و منطق نظام سرمايهداری است: اجبار به گسترش و به حداکثر رساندن سود برای به دست آوردن موقعيت برتر در رقابت، رشد کور و پر هرج و مرج، و افقهای کوتاه مدت سرمايهداری.اينها تنشهای ذاتی نظامی است که در آن، توليد به شدت اجتماعی شده و به شکل جهانی به هم پيوند خورده و در برگيرندهی تلاشهای متصل و دستجمعی هزاران و ميليونها کارگر مزدی است ولی ابزار توليد ثروت (همان ثروتی که به شکل جمعی توليد شده است) و حتی دانش به شکل خصوصی کنترل ميشود و توسط يک طبقهی قليل العده سرمايهدار به کار گرفته می شود.

 

-2برخی نکات بسيار مهم درباره جغرافيای اقتصادی اقتصاد جهانی

در خاتمه جنگ جهانی دوم، ايالات متحده آمريکا به طور تخمينی 50 درصد توليد ناخالص ملی دنيا، و حتی درصد بزرگتری از توانايی صنعتی دنيا را در اختيار داشت. اين امر بازتاب نتيجه تاريخی مشخص آن جنگ بود: ظهور برتری امپرياليسم آمريکا و نابودی بخش اعظم توانايی توليدی در مراکز امپراتوری ـ صنعتی اروپای غربی و ژاپن.

از سال 1960، سهم آمريکا از توليد ناخالص ملی در دنيا به 30 درصد کاهش يافت و امروز به حدود 21 درصد رسيده است. سقوط نسبی اقتصادی امپرياليسم آمريکا به چند دهه قبل برميگردد. مقطع 71 ـ 1968 به نوعی يک نقطه عطف محسوب ميشود. آن دوره تاريخی با چالش گری اروپا و کنار گذاردن معيار طلا ـ دلار در نظام مالی جهان رقم خورد. ظهور ژاپن بهمثابه يک رقيب صنعتی ـ مالی و قدرتِ مهمی در صدور سرمايه ٭٭ در دهه 1980 نقطه عطف ديگری است.

اما امروز شاهد زمين لرزهای هستيم که از نظر قدرت و ناگهانی بودن، متفاوت از تکانهای قبلی است: سر بلند کردن چين در اقتصاد جهانی امپرياليستی.در سال 1976 (متعاقب مرگ مائوتسهدون و دستگيری به اصطلاح «گروه چهار نفر») سوسياليسم در چين سرنگون و سرمايهداری در آن کشور احياء شد.

عبارت «سر بلند کردن چين» در عين حال که يک توصيف است، تجزيه و تحليلی را نيز در بر دارد. چين قدرت امپرياليستی نيست اما قدرت جهانی در حال رشد و رقابتجو در عرصهی اقتصادی و جغرافيای سياسی در نظام جهانی امپرياليستی است.

حجم مطلق اقتصاد چين که بسرعت در حال رشد است جايگاه مرکزی اين کشور را در فرايند انباشت جهانی نشان ميدهد. چين هم مقصد سرمايهی امپرياليستی است و هم محور توليدات صنعتی جهان. درآمدهای صادراتی عظيم چين بانک مرکزی چين را به بزرگترين دارندهی خارجی ذخاير دلار دنيا تبديل کرده است. تاثيرات منطقهای اين کشور بر شرق آسيا و دامنهی حضور جهانياش (مثلا در آفريقا و آمريکای جنوبی) و بالاخره تواناييهای نظامی آن که بسرعت در حال گسترش است، همه و همه، تاثيرات عميقی بر مناسبات اقتصادی و بر جغرافيای سياسی جهان ميگذارد. و به دلايلی که نيازمند بررسی بيشتر است به نظر ميآيد مقامِ مخصوص رهبری چالش شرق آسيا در برابر سلطهی آمريکا بر آن منطقه از دست ژاپن خارج شده و به چين رسيده است.

….

بخش دوم : توسعه سرمايهداری در چين و سربلند کردن اين کشور در نظام جهانی امپرياليستی

مقدمه: چين يک جامعه سوسياليستی نيست. در اينجا ما شاهد پويش پيچيدهای از توسعه هستيم.

خيليها گمان ميکنند چين يک جامعهی سوسياليستی است. بيش از همه، رهبران چين نظام خود را سوسياليستی ميخوانند و حزب حاکم بر آن کشور به ظاهر حزبی کمونيستی است. اما سوسياليسم در چين در اکتبر 1976 سرنگون شد و ديگر وجود خارجی ندارد. دنسيائوپين و ساير نيروهای درون حزب کمونيست چين که رهبران سرمايهداری نوخاسته بودند، کمی بعد از مرگ مائوتسه دون دست به کودتای نظامی زده و بسرعت اقدام به دستگيری هستهی رهبری مائوئيستی در حزب کمونيست چين و سرکوب مخالفان انقلابی خود کردند.

اينک يک طبقهی سرمايهدار جديد در چين حاکم است. اين طبقه تابع و تحت سلطهی امپرياليسم است. امپرياليسم عميقا در جامعه و اقتصاد چين ريشه دوانده است. اين کار از طريق سرمايهگذاريهای شرکتهای فرامليتی، فعاليتهای مالی جهانی که تحت نفوذ موسسات تحت کنترل امپرياليسم نظير بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی است انجام ميگيرد و از مجاری فرهنگ و ايدئولوژی نيز پيش ميرود.

چين وابسته به امپرياليسم است. اين به معنی وابستگی به جريان عظيم سرمايه جهت سرمايهگذاری در اقتصاد چين و وابستگی به ورود به بازارهای صادراتی کشورهای سرمايهداری پيشرفته نظير ايالات متحده و ژاپن و آلمان است. اين عامل تعيين کنندهترين وجه در توسعه سرمايهداری چين بوده و هست.

چين ذخيره گستردهای از کار را در اختيار دارد که ميتواند آن را فوقاستثمار کند. برای چين اين عامل «امتياز در صحنه رقابت» محسوب ميشود. دقيقا بر همين مبنا، چين عرصهی بسيار سودآوری برای سرمايهگذاريهای امپرياليستی در نظام جهانی بوده است. رشد سريع اقتصاد چين به اين دليل است. تداوم اين امر و حرکت حاکمان چين برای تحکيم پايهی قدرت و ابتکار عمل خود باعث شده که چين نفوذ و توان فزايندهای کسب کند. اين فرايند در چارچوبی جريان دارد که امپرياليسم، به ويژه امپرياليسم آمريکا، بر چين سلطه دارد.

حاکمان چين در چارچوب و بستر استثمار وحشيانهی کار مزدی در پی ايجاد فضا و تامين منافع جغرافيا ـ استراتژيک جهانی برای خود هستند و در جريان اين کار در برابر چارچوبی که عمدتا امپرياليسم آمريکا از آن سود ميبرد چالشهائی را مطرح ميکنند.

در واقع چين ميتواند در حال گذار و تبديل به يک قدرت امپرياليستی باشد. اما اينکه بالاخره تبديل به آن بشود يا خير فقط نتيجهی عملکرد عوامل اقتصادی نخواهد بود. و صرفا در گرو عوامل درونی جامعه چين هم نخواهد بود. بلکه در گروی تحولات مختلف و در هم تنيدهی اقتصادی، سياسی و نظامی در نظام جهانی است – منجمله تحولات غير منتظره ای نظير بحرانها، جنگها، مبارزات طبقاتی در چين و دنيا و انقلابات.

به طور کلی، توسعهی چين و سربلند کردن آن در نظام جهانی امپرياليستی را پويش پيچيدهای که مرکب از وابستگی وتوان فزاينده است شکل ميدهد و به نوبه خود بر نظام جهانی امپرياليستی تاثير ميگذارد. فرجام اين روند، از پيش تعيين شده نيست. اما پيشاپيش، گسل عمده و تعيين کنندهای در نظام بينالمللی محسوب ميشود.

1) رشد سريع چين تحت هدايت سرمايه خارجی قرار دارد و وابسته به صادرات است

الف . چين در اقتصاد جهانی

چين در حال تبديل شدن به مرکز ثقل توليد صنعتی دنياست. در سالهای اخير، در شمار پنج کشور عمدهای بود که مقصد سرمايهگذاريهای خارجی هستند. چين، مقصد عمدهی سرمايهگذاری صنعتی دنياست و برای اقتصاد جهانی امپرياليستی، موتور رشد بوده است. چين مصرف کننده حدود 20 تا 25 درصد محصول جهانی آهن، آلومينيوم و مس است و افزايش يک سوم تقاضای نفتی جهان را باعث شده است. (1)

چين عميقا در اقتصاد جهانی بافته شده است و بعد از آمريکا بزرگترين دارندهی ذخاير دلار در دنياست. چين در آفريقا و ساير مناطق با ايالات متحده (و ساير قدرتهای امپرياليستی) درگير رقابت بر سر مواد خام و ذخاير انرژی است و در حال عروج بهمثابه يک نيروی جغرافياـ اقتصادی در حال رشد است که بيش از پيش ژست تهاجمی به خود ميگيرد. امپرياليسم آمريکا نيز به نوبه خود، به طور فزايندهای ، چين را بهمثابه رقيب و حريفی دراز مدت مورد هدف قرار ميدهد.

رشد سريع چين، به طور لاينفک، وابسته به جريانهای عظيم سرمايه خارجی برای سرمايهگذاری است:

– سرمايه خارجی اکثر داراييهای 21 بخش از 28 بخش اصلی صنعتی چين را کنترل ميکند. (2)

– از اوايل سالهای 2000، شرکتهای بزرگ فرامليتی نظير «جنرال الکتريک» بيش از يک سوم توليد صنعتی چين را در اختيار داشتهاند. (3)

– بنگاههايی که سرمايه خارجی در آنجا سرمايهگذاری شده حدودا 60 درصد واردات و صادرات چين را در اختيار دارند. (4)

سرمايهگذاری توسط سرمايه خارجی باعث بوجود آمدن مجتمعهای توليدی جديد و بسيار وسيع در مناطق ساحلی چين شده است. 80 درصد کل سرمايهگذاريهای خارجی راهی اين مناطق ميشود. طی 20 سال اخير، حدود 200 ميليون کارگر روستايی برای يافتن کار به مناطق شهری نقل مکان کردهاند. (5) اين ارتش کار مهاجر که ميتواند مورد فوقاستثمار قرار بگيرد، در محيط کار با دستمزد اندک و در زمينه مسکن و خدمات با تبعيض روبروست. همين ارتش مهاجر کار است که نيازهای کاری مجتمعهای توليدی را تامين ميکند…..

چين بزرگترين دريافت کننده سرمايهگذاری مستقيم خارجی در جهان سوم محسوب ميشود. شرکتهای ماوراء بحار از طريق عمليات خود در چين سودهای کلان و استثنايی استخراج ميکنند.

نرخهای برگشتی سرمايهگذاريهای صنعتی ايالات متحده در چين، 2 برابر نرخ سودهای برگشتی از سرمايهگذاريهای قابل قياس در کشورهای اتحاديه اروپا، و بالاتر از نرخ سودهای برگشتی از آمريکای لاتين است. ….

برای مثال، يک «آی پود» در ايالات متحده 299 دلار فروخته ميشود. بنگاههايی که در چين قطعات آن را سرهم ميکنند فقط 4 دلار دريافت ميکنند. اين در حالی است که 160 دلار بابت طراحی، حمل و نقل و کارهای مربوط به فروش «آی پود»ها به جيب شرکتهای آمريکايی ميرود. (7)

ب: زمينه های تاريخی و جنايت های حاکمان سرمايهدار نوخاستهی چين

در قرن نوزدهم ميلادی، سرمايهداری غرب از طريق جنگها، تحميل قراردادهای نابرابر، و تقسيم چين به مناطق نفوذ خارجيان، قصد تسلط بر اين کشور را داشت. نفوذ اقتصادی و نظامی قدرتهای خارجی به شکل وحشيانه ادامه يافت: از فشار اقتصادی ايالات متحده برای گشودن دروازههای بازار چين گرفته تا تجاوز ژاپن و اشغال چين توسط آن کشور در دهه 1930 ميلادی، تا حمايت ايالات متحده از نيروهای فاسد و ارتجاعی چانکايشک در جريان جنگ داخلی به سال های 1945 تا 1949. چين تحت سلطهی امپرياليسم حاکميت ملی خود را از دست داد و توسعهی اقتصادی کشور معوج شده و از رشد بازماند.

انقلاب چين در فاصله 1949 تا 1976 وضعيت را کاملا دگرگون کرد. سلطهی اسارتبار خارجی را در هم شکست. پايههای حاکميت استثماری و فاسد فئودالی و سرمايهداری بوروکرات را نابود کرد. از آن پس ذخائر چين به خدمتِ رفع نيازهای توسعهی همه جانبهاش درآمد. چين سوسياليستی تحت رهبری مائو، اقتصادی متکی به خود و موزون ايجاد کرد. زيربنای صنعتی مدرنی ساخته شد. حمل و نقل و پايگاههای توليد برق بهمثابه بخشی از زيرساخت نوين با تلاشهای جمعی جامعه ايجاد شد و به اين توسعه موزون خدمت کرد. صنعت در شهرهای کوچک و روستاها گسترش يافت. در مناطق روستايی، کمون ها برقرار شدند: کشت و زرع به شکل تعاونی در سطوح مختلف انجام ميشد؛ دهقانان برای ساختن سيستمهای آبياری گسترده و مهار سيل همراه شدند؛ سيستمهای بهداشتی و آموزشی کمهزينه فراهم شد. يک نيروی کار ماهر و سالم بوجود آمد.

حکام سرمايهدار نوخاسته چين بعد از سرنگونی سوسياليسم در سال 1976، دروازههای چين را به طور اساسی به روی سرمايه خارجی گشودند و کشور را در اختيار آنها قرار دادند. امپرياليسم به همراه حکام سرمايهدار نوخاسته در چين، به توسعهی سابقا سوسياليستی کشور چنگ انداختند و آن را در خدمت انباشت سرمايه تغيير دادند. رژيم جديد، کارگران را از حقوقشان محروم و برای سرمايه خارجی و سرمايه نوخاسته بومی، به بردگان مزدی تبديل کرد. آنها کمونها را تعطيل کردند؛ دهقانانی که خلع مالکيت شده يا توانايی تامين معاش از راه کشاورزی را نداشتند از سر درماندگی (و به خيال کسب درآمدهای بيشتر) به شهرهای مناطق پر رونق ساحلی مهاجرت کردند تا تبديل به قشر کارگری انعطاف پذير، در دسترس، با قابليت فوقاستثمار، شوند. زيرساختی که طی دوران سوسياليسم ايجاد شده بود در واقع يارانه ی توسعهای شد که تحت هدايت امپرياليستها به پيش رفت.

ج: بورژوازی و بخش دولتی چين

پايگاه يک بخش از طبقهی حاکمهی چين در دولت است. اين بخش از طبقهی حاکمه، هسته مرکزی قدرت در آن کشور را تشکيل ميدهد و از طريق نهاد سياسی آن، يعنی «حزب کمونيست چين» که هيچ ربطی به سوسياليسم يا کمونيسم ندارد، حکم ميراند. اين بخش مرکزی بورژوازی چين اهرمهای کليدی اقتصاد چين را تحت کنترل خود دارد. همين بخش است که سياستهای پولی و مالياتی را تنظيم ميکند . اين بخش از نزديک به سرمايه خارجی متصل و وابسته است. اين بخش با سرمايه بزرگ خصوصی بومی ادغام شده است. اين بخش فرماندهی ارتش و قوای سرکوبگر دولتی را در دست دارد و وحشيانه از اين نيرو عليه توده ها استفاده ميکند . يعنی همانطور که در جريان سرکوب دانشجويان و کارگران طی خيزش ميدان «صلح آسماني» به سال 1989 ديديم.

بخش دولتی اقتصاد شامل بنگاههای صنعتی و بانک های متعلق به دولت است که حدود 35 درصد اقتصاد چين را در بر ميگيرد. بخش سرمايهداری خصوصی در اقتصاد به سرعت در حال رشد است و اکثر بخش دولتی، خصوصی شده است. از سال 1995، بخش دولتی چين به شکل قابل ملاحظهای دستخوش بازسازی شده است. شمار گستردهای از بنگاهها و دهها ميليون حقوقبگير شامل اين حرکت شدهاند. اما يک هسته مرکزی از بنگاههای دولتی بر اکثر صنايع سنگين و بخشهای کليدی خدمات مسلط است. (8) و بخش دولتی کماکان يک پايگاه اقتصادی قدرت برای اين بخش رهبری کنندهی بورژوازی چين محسوب ميشود.

کنترل دولتی کماکان پر قدرتی بر بخشهای بانکی و بيمه اعمال ميشود؛ اگر چه آنها سهامی را به سرمايهگذاران خصوصی بينالمللی فروختهاند.

دولت چين در چارچوب سلطهی امپرياليستی و وابستگی به فنآوری وارداتی، به درجاتی توسعهی چين را به لحاظ استراتژيک هدايت ميکند . يکی از اهداف دولت چين برای اين کشور، «بالارفتن» از نردبان توليدات صنعتی و رسيدن به مرحلهی توليدات پيچيدهتر است. چين، اينک، محصولات سرمايه بَرِ بيشتری توليد ميکند و درگير توليد مدولار modular ( فنآوری پيشرفته و استاندارد) و غيره است.

طبقهی حاکم چين تلاش ميکند زيربنای صنعتی ـ فنآوری کشور را بسط داده و بر الگوهای توسعه تاثير بگذارد.

در حال حاضر صنعت خودرو سازی، تحت هدايت سرمايه خارجی (شرکتهايی مانند فولکس واگن و جنرال موتورز)، سريعا در چين توسعه مييابد. اما حکومت چين شرط ورود به بازار چين را انتقال فنآوری از شرکتهای بزرگ فرامليتی قرار داده که امری بيسابقه است. رژيم، بر روی اينکه خودروسازانِ داخلی پروژههای مشترک با شرکای خارجی رقيب را حفظ کنند پافشاری ميکند .

مساله بسيار مهم ديگر اينست که چين در زمينهی پژوهشهای مقياس بزرگ و درازمدت سرمايهگذاری کرده است. حکومت، شرکتهای خصوصی و دولتی چينی را تشويق ميکند که در صنايعی نظير کامپيوتر و ارتباطات تلفنی در صف اول قرار بگيرند.

طبقهی حاکمه چين ميخواهد از اين رشد اقتصادی که تحت سلطهی امپرياليستها و خارجيان است بهمثابه پايگاهی برای تقويت قدرت اقتصادی جهانی چين استفاده کند؛ و از اين جايگاه تقويت شده برای گسترش نفوذ اقتصادياش در جهان بهره جويد.

توسعهی اقتصادی سريع چين به گونهای انجام شده که کماکان تحت سلطهی سرمايه خارجی و متکی به بازارهای بينالمللی است. اين توسعه در مقابل نوسانات شديد تقاضا در بازار جهانی آسيب پذير است. اين توسعه ميبايد سرمايه خارجی را به خود جلب کند؛ سرمايهای که برای توليد دائما از مکزيک گرفته تا چين، و از چين گرفته تا ويتنام به دنبال مناطق کمهزينهتر ميگردد. اين پروژه مستلزم ثبات اجتماعی و سياسی در جامعه و اقتصاد است؛ اما در عين حال، اعوجاجهای فوقالعاده و حادی را در زمينه کشاورزی ـ صنعت ايجاد کرده و نابرابريهای گسترده منطقه ای و اجتماعی را دامن زده است. بر اساس برخی ارزيابيهای آماری، شکاف ميان درآمدها در نواحی شهری و روستايی چين، بيشتر از هر کشور ديگر دنياست و اين عامل عميقا بی ثبات کنندهای است. (9)

د. واقعيت ها را يک به يک بررسی کنيم

دست يافتن به توسعهای سريع با حداقل هزينه و سود بالا، از اهداف کليدی طبقهی حاکمه چين است. اين توسعه بر استثمار کار مزدی و کار دهقانی، بر خون و استخوان مردم چين، بنا شده است. اين توسعهی اقتصادی، پر هرج و مرج، فلاکت بار و از نظر زيست محيطی نابود کننده است.

پنج شهر از ده شهر دنيا که آلودهترين هوا را دارند در چين هستند. پروژه سد «سه آبراه» که بزرگی آن در تاريخ بشر بيسابقه است، اکوسيستمها را به شکلی عظيم نابود کرده؛ باعث جابجايی جمعيتهای بزرگی شده است. توسعهی تجاری آزمندانه باعث نابودی سريع مزارع شده است. (کشاورزان توسط مقامات حکومتی محلی تحت فشار قرار دارند تا حق نسق خود را در مقابل مبلغی اندک بفروشند.) در حال حاضر، چين نيمی از تالابهايش را از دست داده است. توسعه سرمايهداری يک بلای زيستمحيطی است. بر مبنای تخمينها، سالانه نزديک به 400000 (چهار صد هزار) نفر از اهالی چين بر اثر آلودگی هوا، آلودگی آب و ساير تخريبهای زيستمحيطی دچار بيماری و مرگ زودرس ميشوند. (10)

توسعه اقتصادی چين يک بلای انسانی است

در شهرهای چين، غير معمول نيست که کارگران بخش صادرات 80 ساعت در هفته تحت شرايط وحشتناک بهداشتی و ايمنی و با دستمزد پايين کار کنند. در غرب، ما در مورد رنگهای آغشته به سرب در اسباب بازيهای توليد شده در چين چيزهايی ميشنويم. اما در مورد استنشاق دودهای سمی، جراحات، و قطع دست و پای کارگران در همان کارخانههای توليد اسباب بازی چيزی به گوشمان نميرسد. بر مبنای يک بررسی که توسط حکومت چين انجام گرفته، 72 درصد از حدود 100 ميليون کارگر مهاجر کشور با معضل دستمزدهای معوقه دست به گريبانند و اين يک منبع مهم سرمايه است که توسط بنگاههای خصوصی و خارجی انباشت شده است. (12)

نکته مهم اينست که رونق اقتصادی چين در فاصله 2002 ـ 1990 به کاهش اشتغال مزدبگيران رسمی در بخش شهری انجاميد (يعنی کاهش مشاغل عادی که از حمايت ها و استانداردهای معينی برخوردارند)؛ زيرا بخش دولتی به دنبال درجه بالاتری از کارآيی و سودآوری بود. قسمت اعظم ايجاد مشاغل جديد در بخش خصوصی صورت گرفته است؛ به ويژه در آنچه بخش غير رسمی ناميده ميشود: يعنی مشاغل فاقد امنيت و بی حساب و کتاب، مشاغل از امروز به فردا در گروه های ساختمان سازی در پروژه های عظيم چين (آسمانخراش های شهری، زيرساخت بازيها ی المپيک 2008، سد سازی در نواحی رودخانه ای)، بساط های خيابانی و فعاليت های غير قانونی.(13)

رشد سريع و گسترده صنعت سکس در چين، جلوهای از اين روندهاست. بر مبنای تخمين برخی از گروههای زنان، در حال حاضر حدود 20 ميليون کارگر جنسی در چين وجود دارند که اغلب برای کار در محلات تن فروشان از مناطق روستايی به مراکز در حال گسترش صنعتی و تجاری می آيند. (14)

زنان روستايی که با شوهران و پسرانشان به شهرها مهاجرت ميکنند با موانع جديدی روبرو ميشوند. فرصتهای زندگی آنان محدود است. يکی از غم انگيزترين تحولات در مناطق روستايی چين که خيلی کم در موردش گزارش منتشر ميشود، خودکشی زنان جوان در شماری بيسابقه است. چه فاصلهی عظيمی است ميان اين شرايط با چين مائوئيستی که در آن مبارزه عليه ستم بر زنان از کانونهای تحول انقلابی مداوم جامعه محسوب ميشد. (15)

2) چين يک قدرت اقتصادی در حال صعود با اهداف استراتژيک است

توسعه سريع سرمايهداری در چين، يک شبکهی توليد سرمايهداری در شرق آسيا بافته است که مرکزش چين است. در اين شبکهی توليدی، امپرياليسم ژاپن نقش سازمانده مهمی را بازی ميکند . شرق آسيا، پوياترين منطقهی توليد صنعتی دنياست. حاکمان چين در حال ايجاد حلقههای اقتصادی ـ سياسی بيشتری در سراسر شرق آسيا هستند. به علاوه چين در حال تقويت قابليتهای خود برای نمايش قدرت نظامی در منطقه است و راه خود را به سوی ديگر مناطق دنيا باز ميکند.

الف . اهرم مالی رشد يابنده

چين به بازيگری عمده در بازارهای ارزی و مالی دنيا تبديل شده است. چين 1.8 تريليون دلار (1.8 هزار ميليارد دلار) را به عنوان ذخاير ارز خارجی خود در اختيار دارد. اين انبوهی از ثروت است که بهمثابه وسيله پرداختهای بينالمللی نيز مورد استفاده قرار ميگيرد. ذخاير ارز خارجی از درآمدهای صادراتی و نيز ساير درآمدهای سرمايهگذاری حاصل ميشود. چين يک ماشين صادراتی فوق العاده است. از بين همه کشورها، ايالات متحده بيشترين کالاهای وارداتی خود را از چين ميگيرد. در حال حاضر، چين در زمينه ذخاير ارز خارجی از ژاپن پيشی جسته است. بخش اعظم اين ذخاير (تا حالا) به صورت دلار است: سرمايهگذاری شده در اوراق بهادار خزانه داری آمريکا، آژانس قرضههای حکومتی آمريکا، و ساير ابزار مالي.

داراييهای دلاری چين اهرم مالی قابل توجهی در اقتصاد جهانی امپرياليستی است. آمريکا با کسري بودجهی حکومتی عظيمی روبروست. …

و برای تامين و ادارهی قروض خود به شکل بسيار حادی وابسته به کشورهايی نظير چين است.

در دوره 8 ـ 2007 که بنگاههای مالی و دلالی «وال استريت» (نظير مورگان استنلی) تضعيف شده بودند، چشم ها به «صندوق ثروت ملي» چين (يعنی ذخاير گسترده مالی که توسط حکومت چين اداره ميشود) دوخته شد تا سرمايهی مورد نياز عاجل را تامين کند.

چين وارد کنندهی بزرگ سوخت و مواد معدنی است. از سال 1995 تاکنون عاملِ افزايش 40 درصدی تقاضای اين محصولات در بازار جهانی بوده است. از آنجا که توسعهی بسيار سريعِ چين با جهتگيری جهانی، بر خلاف کشوری مانند ژاپن، دارای شالودهی توسعه يافتهی فنآورانه نيست برای توليد حجمی يکسان از محصولات، 7 برابر ژاپن (و 3 برابر هند) انرژی مصرف ميکند . (16)

چين برای تغذيه ماشين صنعتی خود به دنبال دسترسی مطمئن به مواد خام است. در حال حاضر، چين در بخش صنايع استخراجی در آمريکايلاتين و آفريقا سرمايهگذاری ميکند و بنگاههايی را ميخرد. سرمايهگذاری خارجی مستقيم چين از 1.8 ميليارد دلار در سال 2003 به 16.1 ميليارد دلار در سال 2006 افزايش يافت. حدود نيمی از اين سرمايهگذاری در بخش صنايع مربوط به ذخاير طبيعی است. (17)

هجوم رقابتجويانهی شتابانی برای کنترل محصولات نفتی و معدنی آفريقا آغاز شده است. شرکتهای نفتی ايالات متحده سرمايهگذاريهای خود در کشورهايی مانند آنگولا، نيجريه و گينه استوايی را شتاب بخشيدهاند. ….

از ميانهی دههی 1990، چين فعاليتهايش را در آفريقا شتاب بخشيده است. در حال حاضر، سومين شريک بزرگ تجاری آفريقا است. شرکت نفت چين که تحت مالکيت دولت قرار دارد، سهم کنترل کننده از شرکت نفت اصلی سودان را در اختيار دارد. همين شرکت نفت چين در صنعت نفت الجزاير سرمايهگذاری کرده است؛ و هجوم سرمايهگذاريهايش در بخشهای نفتی آنگولا و نيجريه آغاز شده است. آفريقا در حال حاضر، حدود 30 درصد از نيازهای وارداتی چين در زمينه نفت را تامين ميکند. بنگاههای معدنکاوی چين که تحتالحمايه دولت اين کشور هستند، در جستجوی کبالت، اورانيوم، مس و ساير مواد معدنی صنعتی در جمهوری دمکراتيک کنگو و زيمبابوه و زامبيا سرمايهگذاری کرده، همکاريهای مالی خود با اين کشورها را افزايش داده، حلقههای ارتباطی نزديکتری ايجاد کرده اند. (18)

همه اين سرمايهگذاريها و مانورهای چين نسبت به آنچه ايالات متحده و اروپا در آفريقا انجام ميدهند، ذرهای بيش نيست. اما يک رقابت شدت يابنده در آفريقا وجود دارد. هجومی رقابتجويانه جريان دارد که بيش از پيش چين را درگير خود ميکند.

…..

امپرياليسم آمريکا بيش از پيش چين را بهمثابه يک رقيب استراتژيک هدف قرار داده است. از سال 2006، وزارت دفاع آمريکا در بررسی سالانه خود، رقابت با چين بر سر منابع را همپای درگيری بر سر تايوان قرار داده که ميتواند جرقه بالقوهی جنگ ميان آمريکا و چين باشد. (19)

چرائی جنگ تبليغاتی آمريکا عليه چين را فقط در چارچوب سربلند کردن چين در اقتصاد جهانی و رقابت با اين کشور می توانيم بفهميم. …

ب. جاه طلبیهای جغرافيايی ـ سياسی و ارتباط روسيه و چين

رشد اقتصادی چين که با شتاب زياد، کمبود ذخاير، و هرج و مرج مشخص ميشود و تحت سلطهی سرمايه امپرياليستی به پيش می رود، به لحاظ عينی اين کشور را به سمتی می راند که بهمثابه قدرتی جهانی با جاه طلبيهای جغرافيايی ـ سياسی ظاهر شود.

بر مبنای ارزيابی «موسسه تحقيقاتی صلح بينالمللی استکهلم»، هزينههای نظامی چين طی دهه اخير 3 برابر شده است. در سال 2006، چين در اين زمينه از ژاپن که بزرگترين هزينه کننده نظامی در منطقه شرق آسيا محسوب ميشد، جلو زد. اينک بودجه نظامی چين در رده سوم دنيا قرار دارد. (20) …

مخارج نظامی چين با مخارج نظامی امپرياليسم آمريکا اصلا قابل مقايسه نيست؛ اما قدرت نظامی چين يک عامل رشد يابنده در مناسبات بينالمللی به ويژه در شرق آسيا است.

دو تن از مشاوران سياسی حکومت ايالات متحده که دغدغهی پيشبرد منافع امپرياليسم آمريکا را دارند، در توصيف خود از تغييراتی که در وضعيت جغرافيايی ـ سياسی اين منطقهی مهم در شرف وقوع است و چالشی در مقابل آمريکاست، تصويری ارائه ميدهند که دارای حقايقی است: بعد از گذشت 60 سال از سلطهی آمريکا، اينک تناسب قوا در منطقه شمال شرق آسيا در حال تغيير است. ايالات متحده به طور نسبی پا در سراشيب نهاده؛ چين در حال اوج گرفتن است؛ ژاپن و کره جنوبی دستخوش بی ثباتی شدهاند. واشنگتن برای حفظ قدرت آمريکا در اين منطقه بايد روندهايی که اين گذار را شکل ميدهند شناسايی کرده، ابزار و روشهای حاکميت جديدی را به کار گيرد که پايهی قدرت آمريکا را گستردهتر کند. (21)

يکی از جوانب اوضاع جاری، تطابق فزاينده منافع چين و روسيه در عرصههای کليدی، و افزايش تصاعدی پيوندها و همکاريها ی اين دو کشور است. در سال 2006، چين به شريک اقتصادی شماره يک روسيه تبديل شد. به علاوه، چين تامين کننده ی مالی پروژه های مهم خط لوله ی روسيه بوده، که در بخش آتی اين نوشته مورد بحث و بررسی قرار خواهد گرفت.

هم چين و هم روسيه، تسليحات کشورهای توليد کننده نفت و گاز در جهان سوم را تامين ميکنند. هر دو اين کشورها در حال افزايش تواناييهای نظامی خود در مناطق کليدی توليد کننده انرژی هستند. و هر دو در سال 2001 همراه شدند و «سازمان همکاری شانگهاي» متشکل از کشورهای شرق آسيا را تاسيس کردند.

اين سازمان، يک تحول مهم در روابط بينالمللی است. رشد اقتصادی و عروج چين در اقتصاد جهانی به شکل فزايندهای در عرصه های جغرافيايی ـ سياسی و نظامی جلوه گر ميشود. «سازمان همکاری شانگهاي» يک ائتلاف منطقهای در زمينه های انرژی و امنيت در شرق آسيا است. دولتهای چين، روسيه، قزاقستان، قرقيزستان، تاجيکستان و ازبکستان اعضای اصلی آن هستند.

اين سازمان، قدرت اقتصادی چين و تواناييهای نظامی و ذخاير انرژی روسيه را بههم ميآميزد. در تابستان 2007، اين سازمان نخستين تمرينات نظامی خود را برگزار کرد. به علاوه، در جريان اين تمرينات برای نخستين بار افراد نيروی هوايی چين در خارج از خاک اين کشور مستقر شدند. (22)

هدف «سازمان همکاری شانگهاي» کاهش نفوذ آمريکا در آسيای ميانه و ايستادگی در برابر آن است. اين سازمان ميخواهد نقاط قوت معين روسيه و چين را متمرکز کند؛ نقاط ضعف معين آنها را رفع کند و بقيه کشورها را حول اين دو جمع کند. اين يک ابزار نوپا اما مهم برای رقابت در يکی از مناطق بی ثبات و سرشار از ذخاير انرژی دنياست.

ج. برخی پرسش های جديد

اوج گيری سريع چين در اقتصاد جهانی، برخی پرسشهای جديد را مطرح ميکند .

آيا چين ميتواند از اتکاء به بازار صادراتی آمريکا «طلاق» بگيرد (اين اصطلاحی است که تحليلگران مالی و جغرافيا ـ سياسی از آن استفاده ميکنند) و از تمايل خود به تامين و ادارهی مالی کسريهای آمريکا دست بکشد؟

در کوتاه مدت، با توجه به تکانهای عظيمی که اين «طلاق» ميتواند به بار آورد و اين واقعيت که توسعهی وابسته و معوج چين نيازمند بازارهای عظيم صادراتی است به نظر می رسد که پاسخ اين سوال يک نهی آشکار باشد. (اگر چين به سرعت خود را از دلار جدا کند و باعث شود که ارزش اين ارز باد هوا شود، بايد پيه از دست دادن ميلياردها دلار را به تن بمالد.) به نظر ميرسد چين به سادگی نميتواند ريل عوض کرده و با تحريک تقاضای داخلی آن را جايگزين بازارهای صادراتی غرب کند.

اما در ميان مدت و درازمدت، به ويژه در ارتباط با ساير جابجائيهای اقتصادی و جغرافيايی ـ سياسی دنيا، احتمال «طلاق» به گونهای متفاوت مطرح ميشود.

همانگونه که در ابتدای اين تحليل اشاره شد، آمريکا کماکان جايگاه شماره يک را در اقتصاد جهانی امپرياليستی اشغال کرده است. با توجه به تنيدگی عميق چين در اقتصاد جهانی امپرياليستی، اگر آمريکا لطمات گستردهی سراشيب اقتصاد جهانی را که در حال بازگشائی است، متحمل شود؛ اين ميتواند هم برای چين و هم برای اقتصاد جهان تاثيرات بازخوردی عظيم و بيثبات کنندهای به همراه داشته باشد. پاسخهای چين و ايالات متحده به بحران مالی 2008 و اينکه چگونه از آن بيرون بيايند، ميتواند تاثيرات جغرافيايی ـ سياسی و درازمدتی در پی داشته باشد.

چين توانسته نرخ رشد بالائی را حفظ کند. اما اين يک اقتصاد سرمايهداری است و مصون از بی ثباتی و بحران نيست. ارزيابيها نشان ميدهد که 75 درصد صنايع چين گرفتار اضافه توليد هستند. يعنی ميزان سرمايهگذاری نسبت به بازارهای موجود، زياده از حد است. (23) تورم در چين در حال اوجگيری است. شکافهای اجتماعی عميقتر ميشود: طی سالهای اخير اعتصابات، اعتراضات و درگيريها در مناطق روستايی عليه فساد و رشوه خواری، غصب اراضی و لطمات زيست محيطی، بالا گرفته است.

پويشهای عروجِ چين پيچيده است. اما يک تضاد است که شکلدهندهی کل وضعيت است: تضاد ميان وابستگی وتوان رشد يابندهی اقتصادی.چين وابسته به سرمايه خارجی و بازارهای خارجی است. اما چين بهمثابه قدرت اقتصادی جهانی، مرکز توليد صنعتی دنيا قد علم کرده است. اين کشور دست به انباشت ذخاير گسترده ارز خارجی زده، نفوذ مالی قابل توجه و فزايندهای بر دلار به دست آورده است. چين به شکل تهاجميتری در پی بازارهای جهان سوم و صدور سرمايه به ورای مرزهای خويش است.

دوباره به عقب برگرديم. چه چيزی جهتگيری درازمدت، استراتژيک و رقابتجويانهی طبقهی حاکمه چين را رقم می زند؟ متنوع کردن و تقويت پايه ی صنعتی را که ريشه ی داخلی دارد؛ گسترش دامنه نفوذ اقتصادی و مالی بين المللي؛ تقويت تواناييها ی نظامی اما به گونه ای که محرک درگيريها ی مستقيم با امپرياليسم آمريکا نشود.

آيا چين ميتواند به يک صورت بندی سرمايه ی امپرياليستی تکامل يابد؟ اين پرسشی است که نمی توان آن را ناديده گرفت. هر چند که اين يک مقصد هموار و از پيش تعيين شده نيست. اما اين يک احتمال واقعی است که چين در مرحله ی گذار تبديل شدن به يک قدرت امپرياليستی باشد. اين تحول کيفی به چه شکل خواهد بود و ممکنست از چه مسيرهای عبور کند؟ اين فرايند، مجموعه ای از عوامل تاريخی را در بر ميگيرد که نتيجه ی عمل و تاثير متقابل حرکت و توسعه سرمايهداری چين، مبارزه طبقاتی در آن کشور، چرخش ها و جابجاييها و زمين لرزه های بزرگتر در امور اقتصادی دنيا، و تحولات بزرگ و غير منتظره در سياستهای جهانی (منجمله جنگها و درگيريها ) و نيز مبارزات انقلابی خواهد بود.

——————-

فرهنگ لغات فنی :

٭ انباشت سرمايه: انباشت سرمايه فرآيند توليد ارزش اضافه (منبع سود) از طريق استثمار کارمزدی و سرمايهگذاری مجدد آن بر پايهای بسط يابنده است. اين فرآيند بر بستر رقابت ميان سرمايههای رقيب پيش میرود و متضمن ارزان سازی مداوم هزينهها و استفاده فزاينده از فنآوری پيشرفته است. همانطور که مارکس میگويد، اين فرآيند هيچ نيست مگر فرآيند انباشت ثروت در يک قطب و انباشت فقر در قطبی ديگر.

٭٭ صدور سرمايه: حرکت رو به بيرون سرمايه از يک کشور به کشوری ديگر برای سرمايهگذاری.صدور سرمايه شامل سرمايهگذاری مستقيم خارجی در بنگاههای موجود در کشور ميزبان يا اعطای وام بانکی، يا سرمايهگذاری در سهام و اوراق بهادار و غيره است.

٭٭٭ امپرياليسم: مرحله تکامل سرمايهداری بهمثابه يک نظام جهانی استثمار. اين مرحله در اواخر 1800 به ظهور رسيد. ما در عصر امپرياليسم زندگی می کنيم. امپرياليسم دارای 5 مشخصه کليدی است:

1- سلطهی انحصارات (بزرگ، با درجه ی بالائی از تمرکز و واحدهای مالکيت و کنترل بسيار قدرتمند) بر سازمان توليد و توزيع؛

2- ادغام سرمايه بانکی و صنعتی و تبديل آن به بلوک های مالی عظيم؛

3- صدور سرمايه دارای اهميتی مرکزی برای سودآوری کلی است؛

4- تقسيم اقتصادی جهان به مناطق نفوذ توسط کورپوراسيون ها، کارتل ها و قدرتهای بزرگ؛ 5- تقسيم کامل جهان توسط قدرتهای امپرياليستی به مستعمرات، نومستعمرات و مناطق نفوذ؛ به طوريکه مبارزه ی ميان قدرتهای امپرياليستی بزرگ شامل تقسيم مجدد جهان است.

٭٭٭٭ بورژوازي: طبقهی حاکمهی جامعه سرمايهداری.اين طبقهی استثمارگر نيروهای توليدی اجتماعی را که مقياسی بزرگ داشته و بسيار پيشرفته اند، به طور خصوصی کنترل ميکند (بر آنها مالکيت خصوصی دارد). اين نيروهای توليدی بزرگ و پيشرفته، فقط با تلاش های جمعی طبقهای به نام پرولتاريا؛ طبقهای که از مالکيت بر ابزار توليد محروم است و بايد برای بقا نيروی کار خود را بفروشد؛ قابل به کار بردن ميباشند. بورژوازی تجسم قانون اجباری سرمايهداری است: بسط بياب يا بمير. اين طبقه رابطه ای آشتی ناپذير با پرولتاريا دارد و از طريق کنترل دولت و ارگان های سرکوب و قدرت حاکميت خود را بر جامعه تحميل ميکند.

 

يکسال پس از آغاز جنبشهای انقلابی در خاورميانه

 

معرفی کتاب

کتابِ «آيا زنجيرهای نظم کهن درهم شکسته خواهند شد يا فقط به لرزه درخواهند آمد؟» گردآوری مقالات حقيقت و سخنرانيهای مختلف در باره تحولات يکسال گذشتهی خاورميانه است که توسط حزب کمونيست ايران (م.ل.م) انتشار يافته و قابل دسترس در تارنمای سربداران (بخش کتابخانه) است. در زير پيشگفتار کتاب را ميخوانيد.

با گذشت يکسال از آغاز جنبشهای انقلابی در خاورميانه، لازم است يک بار ديگر نگاهی کنيم بر فرصتهای بزرگی که اين جنبشها آفريدند و خطراتی که آنها را تهديد کرده و ميکنند. و يکبار ديگر تاکيد کنيم بر ماهيت انقلاب واقعی و چالشهائی که در مقابل پيروزی آن هست و ضرورت پاسخگوئی به اين چالشها. مجموعه مقالات اين کتاب با اين هدف گردآوری شدهاند.

در دسامبر سال 2010 خودسوزی محمد ابوعزيزی، دستفروش تونسی فارغالتحصيل از دانشگاه چکانندهی خيزش يک جنبش انقلابی تودهای در تونس و سپس مصر شد و امواج خود را به سراسر خاورميانه فرستاد. رژيم بن علی در تونس و رژيم مبارک در مصر سرنگون شدند و ميدان تحرير مصر تبديل به نماد مقاومت جهانی عليه ستم و استثمار شد بطوريکه در جنبش معروفِ اشغال وال استريت در نيويورک بر روی پلاکاردها خوانديم: مثل يک مصری راه برو، مثل يک مصری عمل کن!

با اين وصف، اين جنبشها به سوی يک انقلاب واقعی تکامل نيافتند. در ابتدای امر نيروهای ارتجاعی چون بنيادگرايان اسلامی يا نيروهای سياسی وابسته به قدرتهای امپرياليستی، در اين جنبشها دارای نفوذ زيادی نبودند. اما در شرايطی که جنبشِ مردم رهبری سازمانيافتهی انقلابی و برنامهی انقلابی نداشت، نيروهای ارتجاعی بومی با حمايت بورژوازی بينالمللی دست به کار شدند تا خلاء رهبری را پر کنند و خيزش مردم را به سمتی برند که منافع استثمارگران داخلی و خارجی را تامين ميکند. هر چند که مرتجعين از تحکيم قدرت فاصلهی بسيار دارند و نيروهای انقلابی نوپا ميتوانند وارد صحنه شده و معادلات کنونی را برهم زنند، اما در حال حاضر در هر دو کشور روند غالب به سوی ايجاد نظم ارتجاعی جديد به جای نظم ارتجاعی کهن است.

بسياری از مبارزين جهان با نيتِ همبستگی با مردمی که انفعال را به دور ريخته و برای در دست گرفتن سرنوشت خود به پا خاستند، رخدادهای تونس و مصر را «انقلاب» ناميدند. اما در هيچ يک از اين دو کشور، انقلاب به معنای واقعی کلمه يعنی بوجود آمدن تغييرات اساسی در روابط اجتماعی، سياسی و اقتصادی رخ نداد. در اين دو کشور حتا رژيمهای سابق بطور کامل تغيير نکردند و ارتشهای آن که ستون فقرات رژيمهای سرنگون شده بودند، اساسا دست نخورده باقی ماندند و فعالانه به ترميم و تحکيم وضع موجود پرداختند. در هر دو کشور، احزاب اسلامی به قدرتمندترين احزاب حاکم تبديل شدهاند.

اوضاع در تونس تا حد زيادی از اوضاع مصر متفاوت بود زيرا در اين کشور نيروهای چپ چون حزب کمونيست کارگران تونس از نفوذ و قدرت سازمانی قابل توجهی برخوردار بودند. اينکه مرتجعين و فرصتطلبان توانستند بدون مواجهه با مقاومتِ جدی اين حزب و احزاب ديگری که خود را «چپ» و «انقلابي» ميدانند خيزش مردم تونس را دزديده و قدرت را از آن خود کنند اثبات ورشکستگی خط اين احزاب است. اينان از همان ابتدا انقلاب را «زودرس» اعلام کرده و با اخوان المسلمين و مرتجعين ديگر وارد ائتلاف شدند تا به خيال خود «راه دموکراسي» را در تونس بگشايند و از اين طريق شرايط را برای انقلاب « پخته» کنند. اما در واقعيت چه شد؟ تودههای مردم مبارزه و فداکاری کردند ولی در به روی قدرتگيری بنيادگرايان اسلامی باز شد! برنامه و افق بورژوائی حزب کمونيست کارگران تونس که خود را به اشتباه «کمونيست» ميخواند وصفالحال بسياری از نيروهای چپ خاورميانه است که «تغيير» ممکن و مطلوب را در دست يافتن به دموکراسی انتخاباتی خلاصه ميکنند. آنان در واقع نه نيروی «تغيير» بلکه نيروی «فشار» هستند. آنان اين توهم را در ميان تودههای مردم دامن ميزنند که گويا تضاد عمدهی راه رهائی تودههای مردم از قيد ستم و استثمار، تضاد ميان «ديکتاتوری و دموکراسي» است و نه تضاد ميان اکثريت تودههای مردم با يک نظام اقتصادی و سياسی طبقاتی.

انقلاب، صحنه زورآزمايی و چالش طبقات مختلف است. طبقات استثمارگر داخلی و قدرتهای امپرياليست به روشهای پيچيده تلاش ميکنند هر گونه امکان پيروزی يک انقلاب واقعی را در نطفه خفه کنند. قدرتمندان داخلی و بينالمللی از يک طرف امتيازات حقيری به مردم ميدهند تا ساختارهای دولتی را در اين کشورها حفظ کنند و از طرف ديگر «زور بازو» نشان ميدهند تا مردم را از امکان انقلاب مايوس کنند. به جرات ميتوان گفت که مهمترين دليلِ دخالت نظامی کشورهای اروپائی در ليبی آن بود که برای مردم کشورهای عربی «روشن» کنند که در حوزهی مديترانه ارباب واقعی کيست.

اين معادلهايست که هنوز برهم نخورده و تا زمانی که جنبش تودههای مردم صاحب رهبری انقلابی نشود قدرتهای امپرياليستی دست در دست طبقاتِ استثمارگر داخلی و احزاب سياسی ارتجاعی به راحتی ميتوانند آمال و آرزوهای رهائيبخش مردم را به هرز برند.

توده های مردم بايد به ماهيت يک انقلاب واقعی پی برند و بدانند که مشخصات يک جامعهی واقعا تغيير يافته در جهت منافع اکثريت مردم چيست و راه دست يافتن بدان کدام است؟ با رهبری کدام طبقه و با چه برنامه سياسی و حزب سياسی ميتوان اين راه را طی کرد؟ درهم شکستن کليت ساختارهای سياسی حاکم توسط مردمی آگاه و انقلابی و شکل گيری يک دولت طبقاتی جديد که بخواهد و بتواند از سرمايه داران و ملاکان بزرگ و امپرياليست ها خلع قدرت و مالکيت کرده و تمايزات طبقاتی را از ميان برداشته و روابط اجتماعی ستمگرانه را سرنگون کند؛ فرآيندی است سخت و خونين که بدون داشتن حزبی انقلابی (حزب کمونيست) و ارتشی که متعلق به مردم و از خود آنان باشد ممکن نيست. اين فرآيندی است که بايد و ميتواند از دل همين جنبشهای عظيم آغاز شود.

با اين اميد که مجموع مقالات گردآوری شده بتوانند بر روی اين مسائل حياتی پرتوی بيفکنند.

 

 

انقلاب یا وضع انقلابی؟

 

دیدن آلترناتیو ممکن در مقابل جهان کنونی جرات و جسارت میخواهد

 

امیرحسنپور

اين مقاله اولين بار در مجله آرش شماره 107 منتشر شد. پيش از آن در کنفرانس بينالمللی «چشمانداز انقلاب در کشورهای خاورميانه و شمال آفريقا» (لندن، 30 مه 2011) و کنفرانس «آموزش انتقادی⁄ راديکال» (آتن، 12-16 اوت 2011) به صورت سخنرانی ارائه شد.

شش ماه از فستيوال ستمديدهگان ميگذرد – ابتدا در تونس و سپس در مصر و ديگر کشورهای آفريقای شمالی و مديترانهی شرقی. به مردم اين کشورها که به مدت شش ماه در خيابانها دست به مبارزه و مقاومت زده اند درود ميفرستم. در واقع همهی ما به روشهای گوناگون در اين وقايع شرکت کرده ايم. برخی از ما اين رخدادها را از طريق رسانهها و مطبوعات دنبال کردهايم و يا در حمايت از خيزش مردم اين کشورها عليه رژيمهای مرتجعشان راهپيمائی و تظاهرات کرده ايم و شادمانی خود را از اين خيزش نشان داده ايم. تونس و ميدان تحرير تبديل به رخدادهائی جهانی شده اند. ما در آنچه در آنجا ميگذرد نقش بازی ميکنيم. هر چند که ما مثل مردم آن کشورها زير سرنيزه و آتش توپخانهی ارتشها و نيروهای سرکوبگر نيستيم اما مهم است بدانيم که چگونه با آنها متصل و در پيوند هستيم و شرکت خلاقانهی ما در اين رخدادها بجاست و بايد صورت گيرد. بايد بدانيم چگونه؟ بايد جهتگيری اين رخدادها مشغلهی ما باشد و سوال کنيم که بهتر است در کدام جهت حرکت کنند.

در اينجا تلاش خواهم کرد نه تنها بر مبنای شناخت و آگاهی که از انقلاب و انقلابات داريم بلکه از نقطه نظر کسی که به مدت چندين دهه تجارب مبارزات انقلابی ايران را از سر گذرانده نيز به وقايع کنونی نگاه کنم. من سالها عليه نظام سلطنتی ايران مبارزه کردم. دهسال در آمريکا هنگامی که دانشجو بودم و گاه در برخی نقاط ديگر جهان برای تغيير اين جهان درگير مبارزه طولانی بوده ام.

بايد پيشاپيش بگويم که «ميدان تحرير» تبديل به بخشی از زبان بين المللی شده است. اين مسئله در شرايطی که ضد انقلاب جهانی انقلابات را – از انقلاب فرانسه در قرن هجدهم به اين سو – به باد ناسزا گرفته و محکوم کرده است اهميت زيادی دارد. در مقابل چنين جوی قيامهای جهان عرب حيات جديدی به انقلاب داده است. لنين قيامها را فستيوال ستمديدگان خوانده است و اين قيامها هر چند هنوز انقلاب نيستند ولی فستيوال توده ها به آن معنائی که لنين می گفت هستند. اين خيزشها مدرسه سياست بوده اند و بسيار عميقتر، راديکالتر و موثرتر از هر مدرسه سياست و کليهی دانشگاههای جهان سرمايهداری به مردم درس سياست داده اند. ميليونها تن وارد سياست شده اند و درسهای آن را به درجات گوناگون آموخته اند. در دانشکدههای علوم سياسی دانشگاههای غرب و ساير نقاط جهان به دانشجويان ميآموزند که چگونه اطاعت کنند، چگونه نظم موجود را بازتوليد کنند. اما در خيابانهای جهان عرب فستيوال ستمديدگان به مردم آموخته است که وضع موجود را تحمل نکنند و دست به تغيير آن بزنند. پس مهم است که اهميت تاريخی و جهانی اين مبارزات را بويژه در چارچوب اوضاع کنونی دريابيم. بايد به اين وقايع از منظر تاريخی نگريست. منظورم تاريخ جهان است. يعنی پروسههائی که مسير تاريخ را تغيير داده اند و خود جهان را تغيير داده اند. يقينا پس از اين خيزشها جهان مانند قبل نخواهد بود – حتا اگر اين خيزشها در تغيير راديکال وضع موجود موفق نشوند و حتا اگر با دخالت مستقيم امپرياليستی مانند آنچه در ليبی شد، مواجه شوند يا اينکه مانند تونس سرکوب ادامه يابد. حتا اگر اين جنبشها موفق نگردند بايد اهميت آنها را در تاثير گذاری بر مجموعهی اوضاع جهان و تکامل آن کشورها ديد و آن را برسميت شناخت. هر چند برخاستن مردم عليه ستم وا ستثمار چيز جديدی نيست زيرا در هرجا ستم هست مقاومت نيز هست و وقايع جاری اين حقيقت قديمی را ثابت کرده است، با اين وصف، اين خيزشها اهميت فوقالعادهای دارند.

بگذاريد تاکيد کنم که جهان موجود گنديده است و ما نوع بشر شايستهی جهانی بهتر هستيم. در اين جهان حتا طبيعت در شُرُفِ نابودی است. خود جامعه بشری آنچنان زير حمله است که شايد بتوان گفت در طول تاريخ بيسابقه است و من در طول زندگی خود چنين چيزی را نديده ام. گرسنگی، فقر، بيعدالتی، جنگ عليه زنان، جنگ های قومی، جنگهای امپرياليستی، جنگ عليه مردم فقير، ژنوسيد، پاکسازی قومی، آپارتايد. به اسرائيل نگاه کنيم که رژيم آپارتايدی ناب است و طبق کنوانسيون سازمان ملل متحد آپارتايد جنايت عليه بشريت محسوب ميشود و قاعدتا بايد همه با آن مخالفت کنند اما تمام قدرتهای غربی از آن حمايت ميکنند و صحبت در مورد آپارتاريد اسرائيل سانسور ميشود و استفاده از واژه آپارتايد در مورد اسرائيل ممنوع ميشود. همانقدر که آپارتاريد اسرائيلی گنديده است دموکراسی ليبرال غرب هم گنديده است. چنين وضعی غيرقابل دوام است و نميتواند به همان شکل سابق ادامه يابد و اگر ادامه يابد بخش بزرگی از بشريت را نابود کرده و کرهی زمين را نيز نابود خواهد کرد. سوال اينجاست چگونه ميتوان اين نظم را واژگون کرد؟ آيا واژگون کردن آن ممکن است؟ آيا رزمندگان راه آزادی در ميدان تحرير و ديگر شهرها و کشورهای جهان ميدانند چگونه آن را واژگون کنند؟ آيا نظام را سرنگون خواهند کرد و يا اينکه صرفا آن را اصلاح و رنگآميزی خواهند کرد؟ آيا مردم جهان عرب فقط آرزوی آن دارند که آزادی بيان بدست آورند، نظام پارلمانی برقرار شود و انتخابات منصفانه برگزار شود؟ آيا فقط اين را ميخواهند؟ يعنی دنبال چيزی هستند که در اروپا و آمريکای شمالی حاکم است؟ آيا اين است آمال و آرزوهايشان؟

سوال به نظرم جدی است. رابطه ميان جهان کهن (منظور جهان فعلی است) و جهانی که ممکن است بسيار مهم است. بايد بدانيم آن جهان چه خصلتی دارد و چگونه بايد آن را بدست آوريم و جرات بدست آوردن آن را به خود بدهيم. مردم جهان عرب و ديگر نقاط نشان دادهاند که جسورند و حاضرند جان خود را برای تغيير وضع موجود بدهند. اما ديدن آلترناتيو ممکن در مقابل اين جهان نيز جرات و جسارت ميخواهد. آنان بايد جرات کنند بگويند که در مقابل اين نظام پوسيده آلترناتيوی موجود است که سرمايهداری نيست، هيچ شکل از جامعهی طبقاتی نيست. تشخيص و ابراز آن و قدم برداشتن در راه آن نيازمند شجاعت و جسارت بسيار است. خيليها ميگويند چنين چيزی ممکن نيست و بايد در چارچوب نظام موجود کار کرد و صرفا به اصلاح آن قناعت کرد.

بنابراين گسست از وضع موجود و حتا فکری که به آن شکل ميدهد ساده نيست. سوال اين است که چه کسی تصميم ميگيرد که جهان را چگونه تغيير دهيم و چه چيزی را بر جای آن بگذاريم. آلترناتيو چيست و چگونه می توانيم از شر دو چيز اساسی خلاص شويم – دو شکل اساسی که جامعه بشری در بيش از ده هزار سال گذشته تجربه کرده است. يعنی استثمار عده ای از نوع بشر توسط عده ای ديگر و ستم بر آنان از جمله ستم بر زنان.

امروزه در مصر ارتش هنوز پابرجاست و همهی روابط ستم و استثمار گذشته پابرجاست. يکی از اشکال شنيع آن حمله سلفيها به مسيحيان که اقليتی را تشکيل می دهند است. اگر جنبش در جهان عرب در همين سطح کنونی بماند گسست جدی از وضعيت موجود و نظام حاکم شکل نخواهد گرفت. اينرا بر مبنای تجربه 6 ماه گذشته، تجربه ساير نقاط جهان منجمله انقلاب 1357 در ايران که من خود بخشی از آن بودم می گويم.

انقلاب 1357 در ايران انقلابی بود که در آن توده های مردم به پا خاستند و مدارس و کارخانه و حتا کوهستان ها را تبديل به صحنه مبارزه عليه رژيم سلطنتی کردند. رژيم پهلوی نيروی انتظامی امپرياليسم آمريکا در منطقه بود. اين نقش را دکترين نيکسون به اين رژيم داده بود. اين دکترين از سال 1974 به اجرا گذاشته شد. در چارچوب آن دولت ايران به عمان لشگرکشی کرد تا يکی از انقلابهای مهم نيمهی دوم قرن بيستم را سرکوب کند. در عمان انقلاب تحت رهبری جبهه رهائی بخش عمان و خليج عربی پيش ميرفت. شاه با فرستادن پنجاه هزار سرباز به سرکوب اين انقلاب خدمت کرد. در هر حال ايران در پروژهی آمريکا برای سلطه بر جهان جايگاه مهمی داشت. مردم ايران توانستند اين هيولا را سرنگون کنند. رژيم شاه با استفاده از درآمدهای نفتی در حال سازمان دادن پنجمين ارتش بزرگ جهان بود اما مردم توانستند آن را سرنگون کنند. اما پس از آن چه شد؟ يک رژيم جديد به رهبری خمينی به جای رژيم قديم نشست. خمينی دو هفته پس از جلوس بر تخت حکومت قضات زن را از خدمت اخراج کرد زيرا طبق اصول اسلام زنان شايسته قضاوت کردن نيستند چون از قرار آنان احساساتی و غير منطقی اند و چيزی سرشان نمی شود. زنان قاضی و زنان ديگر در مقابل اين حمله مقاومت کردند و سپس پروسه ساختن آپارتايد جنسی در ايران آغاز شد. زنان را مجبور به رعايت کُدهای اسلامی پوشش کردند. در مقابل اين نيز مقاومت بود. پنج هفته بعد خمينی به ارتش دستور حمله به کردستان را داد زيرا مردم کردستان خواهان خودمختاری بودند و در دوران شاه بشدت سرکوب شده و انتظار داشتند پس از سرنگونی رژيم شاه رژيمی برقرار شود که خواست خودمختاری آنان را برسميت بشناسد. خمينی در سخنرانياش به نيروهای ارتش و نيروی هوائی و حتا نيروی دريايی (با وجود آنکه دريايی در کردستان نيست) دستور حمله به کردستان را داد و همزمان مطبوعات مورد حمله قرار گرفتند، قتلعام بهائيان با هدف محو آنان و دين بهائی شروع شد، اخراج مخالفين از ادارات و مدارس و … آغاز شد. قانون اساسی جديد تصويب شد که حتا برابری بين مسلمانان را برسميت نميشناسد و به مذهب شيعه نسبت به ديگر فرقههای اسلام منجمله تسنن امتياز قائل است. بدين ترتيب سرکوب در همه سطوح شروع شد. زيرا يک رژيم تئوکراتيک برقرار شده بود که برای تحکيم خود نيازمند پيشبرد سرکوب همه جانبه بود. در واقع با به قدرت رسيدن خمينی انقلاب تمام شد و تبديل به ضد انقلاب شد. هيچ گذاری به نظم نوين موجود نبود. در واقع همان اتفاقی افتاد که امروز در جهان عرب در شرف تکوين است. يعنی تغيير رژيم و نه تغيير نظام. تغيير رژيم با تغيير دولت متفاوت است. دولت نهادی است دائميتر. دولت بايد از دولت طبقات استثمارگر و زمين دار عوض شود ودولت طبقات استثمارشونده يعنی دولت طبقهی کارگر و مردم کارگر برقرار شود که پس از برقراری آن از اين دولت استفاده کرده و در طی يک مدت زمان طولانی جامعه را همراه با محو استثمار از شر خود نهادِ دولت نيز خلاص کند. اين تنها راه حل نجات جامعه و طبيعت است. اما هنوز اين جهتی نيست که در جهان عرب گرفته شده است. برای اينکه اين اتفاق بيفتد ما نيازمند آگاهی انقلابی هستيم، نيازمند تئوری انقلابی هستيم، نيازمند سازمان انقلابی هستيم. اين اتفاق يعنی تغيير راديکال جامعه بطور خودبخودی و در خود رخ نخواهد داد. بلکه نيازمند دخالت گری است. اين ساختار ستمگرانه، اين نظام طبقاتی، توسط بشر ساخته شده است و تاريخی طولانی دارد. عمر آن به ده تا دوازده هزار سال ميرسد و تمام مکانيسمهای لازم را برای بازتوليد خود دارد. جامعه طبقاتی و جامعه جنسيتی، جامعهی ستمگری ملی و قومی و نژادی را توليد می کند است. اين را همانگونه که ساخته شد می توان و بايد نابود کرد. اما نابود کردنش کار ساده ای نيست. صرفا با حرکات رزمندهی خيابانی و شعار تغيير رژيم را دادن محقق نميشود. البته شعار تغيير رژيم بسيار مهم است و مهمتر از آن شعار الشعب يريد اسقاطالنظام است. بايد از اين شعارها دفاع کنيم و بايد معنايشان را بفهميم. بخصوص معنای نظام و تغيير آن را. آيا منظور از تغيير نظام صرفا رفتن مبارک و اطرافيانش است؟ آيا مسئله جايگزين کردن دارودستهی قديم با دارودستهی جديد است. اينها مسائل بسيار مهمی است. ما نيازمند تئوری انقلابی هستيم. از زمان عروج جهان سرمايه داری يا جهان مدرن از قرن هجدهم به اين سو و در قرن نوزدهم طبقه کارگر وارد صحنه تاريخ شد و کمونيسم متولد شد. يعنی سلاح مارکسيسم بوجود آمد. 140 سال پيش از اين مردم پاريس برخاستند و کمون پاريس را که اولين بديل دولت سرمايه داری و عليه سرمايه داری بود برپا کردند. سپس در سال 1917 انقلاب اکتبر رخ داد و در دهه 1940 انقلابات زيادی در جهان شد که مهمترينش انقلاب چين بود که دومين کشور سوسياليستی را بنيان گذاشت. اين ها نقطه عطف های بسيار مهمی هستند. نقطه عطفهائی هستند که ايده و پراتيک ارائه دادند و اما متاسفانه و بدلايل قابل فهم اين مبارزات به پيروزی نهائی نرسيدند و سرمايه داری بالاخره در شوروی و چين احياء شد. اينها شکستهای مهمی بودند. در واقع مردم کارگر جهان شکست خوردند. امروز وظيفهی انقلاب بخصوص انقلاب کمونيستی آن است که با شجاعت جمعبندی کند که چه رخ داد و چه شد که سرمايه داری در مغلوب کردن کشورهای سوسياليستی، در شکست دادن اين اولين گامها به سوی جامعهای بی طبقه موفق شد و چه اتفاقی افتاد، چه اشتباهاتی شد و اِشکالِ خودِ تئوری چه بود؟ گسست از گذشته در عين حفظ دستاوردهای آن شجاعت و درايت بسيار ميخواهد. بازبينی و نوسازی تئوری جسارت بالايی ميخواهد. اين کاری غيرممکن نيست زيرا در گذشته نيز انجام شده است اما امروزه کمونيستها مانند بسياری ديگر از آنچه رخ داده است و سرمايه داری استمرار يافته است مرعوب شده اند. مبارزات توده های مردم در جهان عرب بايد به همه ما شجاعت و جسارت انجام اينکار را بدهد. اين درست است که تئوری از خيابان بدست نمی آيد اما خيابان بايد به ما نهيب بزند و قوت قلب بدهد که انجام اين کار ضروری را به تعويق نيندازيم. امروزه عدهی بسيار کمی از کمونيستها مايلند و جرات کرده اند که از اشتباهات جدی گذشته گسست کنند تا به تئوری ها و جنبش کمونيستی جان تازه ای بدمند. تنها جايی که من ميدانم گامهائی جدی در اين راه برداشته اند حزب کمونيست انقلابی در آمريکاست که مسئوليت و ماموريت اين امر مهم را برعهده گرفته و جرات کرده است که در عين نشان دادن اساس درست تئوريهای کمونيستی بگويد کجايش اشتباه بوده و بايد کنار گذاشته شود و کجايش بايد تکامل يابد و در کليت خود بر پايه ای علمی تر و صحيح تر گذاشته شود، جرات کرده در عين برسميت شناختن دستاوردهای انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم بگويد آن گامهای ابتدائی چه نواقص جدی داشته اند که نبايد تکرار شوند و گامهای نوين به سوی آينده را بايد برداشت. در واقع زندگی اين را به جنبش کمونيستی تحميل کرده و خواهد کرد.

جهان در دو سه دههی گذشته صحنه برخورد بنيادگرائی اسلامی و امپرياليسم نيز بوده است. اين دو نيرو جهنمی را برای زنانِ خاورميانه و شمال آفريقا آفريده اند. مهم است که به دام ترجيح يکی در مقابل ديگر نيفتيم. حتا بسياری از عناصر و جريان های چپ بدين دام افتاده اند که با يکی از اين دو قطب ارتجاعی سمت گيری کنند. بطور مثال به ليبی و افغانستان نگاه کنيد. بايد باز تکرار کنم اين جهان جهانی پوسيده است. برای توده های مردم غيرقابل تحمل است. ببينيد در اسرائيل چه اتفاقی افتاده است. چند روز پيش ناتان ياهو سگ زنجيری امپرياليسم آمريکا (با عرض معذرت از سگها من از زبان دههی هفتاد استفاده ميکنم) به اربابش در کاخ سفيد و کنگره آمريکا گفت که پناهندهی فلسطينی وجود خارجی ندارد و مشکل پناهندگان فلسطينی مشکل خارج از مرزهای اسرائيل است. تصور کنيد اگر ميليونها فلسطينی پناهنده در کشورهای مجاور (در سوريه، لبنان، مصر و اردن) زندگی ميکنند تصميم بگيرند که همزمان به سوی فلسطينِ اشغالی راهپيمايی کنند و زمين و خانههای خود را دوباره تصاحب کنند چه اتفاقی خواهد افتاد. چنين کاری غيرممکن نيست. زيرا ماه گذشته در سالرزو «نکبه» (که برای اسرائيل سالروز استقلال و برای فلسطينيها سالروز فاجعه است) جنبههائی از آن را ديديم. اگر پناهندگان فلسطينی چنين کنند چه خواهد شد؟ يعنی رژيمهای عربی مانند سوريه، لبنان، مصر و اردن از حرکت 4 ميليون پناهنده فلسطينی بسوی کشور خود ممانعت خواهند کرد؟ اسرائيل چه خواهد کرد؟ حتما سعی خواهد کرد همان کاری را که با غزه کرد بکند. دموکراسيهای ليبرال غربی چه خواهند کرد؟ مطمئنا از اسرائيل دفاع خواهند کرد. من اين را بعنوان مثال آوردم تا بگويم جهانِ پس از ميدان تحرير و خيزشهای جهان عرب ديگر جهانِ سابق نيست و مردم جرات اين را بخود داده اند که دست به اعمال به اصطلاح غير ممکن بزنند و من مطمئن هستم که مردم فلسطين دست به مبارزات بزرگ خواهد زد و ما بايد آماده باشيم تا نه تنها از آنها حمايت کنيم بلکه در پروسهی اين مبارزات دخالتگری تئوريک و سازمانی بکنيم. بايد با شجاعت اعلام کنيم که نظام سرمايهداری گنديده است و ما نيازمند جهانی بنيادا متفاوت هستيم، جهانی که در آن ستم و استثمار نباشد و اين جهان نميتواند چيزی جز جهانی بيطبقه باشد. اين راهی است که با پيروزی انقلاب سوسياليستی شروع ميشود و طی دوران گذاری طولانی بدست ميآيد و نيازمند مبارزهی آگاهانه، يادگيری از اشتباهات و متحد کردن تمام کسانی است که خواهان چنين جهانی هستند. جرات صعود به قلهها را بخود بدهيم.

 

 

گزارش پلنوم هفتم كمیته مركزی حزب كمونیست ایران (م. ل. م)

 

بخش دوم

نوشته زير بخشی ديگر از گزارش سياسی پلنوم هفتم کميتهی مرکزی حزب کمونيست ايران (م.ل.م) است. بخش اول گزارش در حقيقت شماره 57 منتشر شد. بخش دوم به ارائهی خطوط کلی جمعبندی از «جنبش انقلابی انترناسيوناليستي» (ريم) اختصاص دارد. اين تشکيلات انترناسيوناليستی کمونيستی در سال 1984 با شرکت احزاب و سازمانهای مارکسيست- لنينيست- مائوئيست جهان (از جمله اتحاديهی کمونيستهای ايران- سربداران) تاسيس شد. اين تشکيلات درپی بروز اختلافات شديد سياسی و ايدئولوژيک بخصوص پس از تبديل حزب کمونيست نپال (مائوئيست) به حزبی بورژوائی در عمل از هم گسيخته شد. کميته مرکزی حزب کمونيست ايران (م.ل.م) با هدف کمک به بازسازی مرکزيتی بينالمللی برای جنبش کمونيستی جهان جمعبندی اوليه خود را از اين جنبش ارائه داده است که در زير خطوط کلی آن را ميخوانيد.

نکات جمعبندی از جنبش انقلابی انترناسيوناليستی (ريم)

کنفرانس موسس جنبش انقلابی انترناسيوناليستی (ريم) در مه 1984 تشکيل شد و اين جنبش را بر اساس پلاتفرمی به نام بيانيه ريم تاسيس کرد. همين کنفرانس «کميته ريم» را به مثابه مرکزيت جنينی جنبش انتخاب کرد.

هرچند برخی فعاليتهای اين جنبش چون سرويس خبری جهانی برای فتح هنوز به کار خود ادامه ميدهد اما حيات آن عملا خاتمه يافته است. در نتيجه ما با جمعبندی بيش از بيست سال فعاليت يک جنبش کمونيستی بين المللی متمرکز (به معنای دارای مرکزيت) روبرو هستيم. هدف از اين جمعبندی يافتن راهی برای حل بحرانِ جنبش کمونيستی بينالمللی و بازسازی مرکزيتی برای آن است. اين وظيفه يکی از وظايف کليه احزاب کمونيست (واقعا کمونيست) است و منطبق بر اين واقعيت که جنبش کمونيستی همواره جنبشی بينالمللی بوده و فقط با اين خصيصه ميتواند موجود باشد.

 

بيانيه ريم موضع صريحی درمورد اين که کمونيسم چيست گرفت. روشن کرد که ضرورت وجودی سازمان ها و احزاب کمونيست در سراسر جهان، رهبری انقلابات و استقرار کشورهای سوسياليستی با هدف برقراری کمونيسم در سراسر جهان است. با اين چشم انداز، تحليلی از اوضاع جهانی داد. در آن زمان، اوضاع جهانی با رقابت افسارگسيخته ميان بلوک های امپرياليستی مختلف و تدارک جنگ جهانی با هدف باز تقسيم جهان ميان سرمايه داران جهانخوار رقم ميخورد.

اين بيانيه انتقادهای مهمی از رهبری جنبش کمونيستی در دوران کمينترن (استالين) کرد، بر گسست های مائو از اشتباهات استالين و مدل ابتدائی سوسياليسمی که در شوروی برقرار شده بود تاکيد گذاشت و از اشتباهات مائوتسه دون انتقاد کرد – از جمله در زمينهی نداشتن سياست تشکيل انترناسيونال کمونيستی پس از انحلال کمينترن. بيانيه ريم اين جمعبنديها را مقدمه ای دانست برای جمعبندی همه جانبه تر از پراتيک و تئوری جنبش بين المللی کمونيستی از زمان مارکس تا مائو. اين بيانيه، ريم راموظف به تشکيل يک مرکز جنينی به نام کميته ريم (متشکل از برخی احزابِ ريم ) و انتشار نشريه ای به نام جهانی برای فتح کرد. اين کنفرانس اصول و آئين نامه تشکيلاتی ريم را نيز تعيين کرد. قطعنامه هائی تصويب شد که يکی از آنها در حمايت از چن چان چيائو و چيان چين رهبران انقلابی کمونيست در چين بود. اين رفقا متعاقب کودتای سرمايه دارانه در سال 1976 و به قدرت رسيدن بورژوازی نوين در چين دستگير شده و در آن زمان مشهورترين زندانيان سياسی کمونيست جهان بودند.

از همان ابتدا اختلافات بر سر اصول مهم بيانيه بيرون زد. بطور مشخص حزب کمونيست ترکيه (م.ل.) از پذيرش مارکسيسم – لنينيسم – انديشه مائو بعنوان بدنهی تئوريهای تکامل يافتهی مارکسيسم تا بدان زمان، سرباز زد و کميتهی مرکزی بازسازی حزب کمونيست هند (م.ل.) نيز با اصلِ مرکزيت دموکراتيک در يک تشکيلات کمونيستی بين المللی به مخالفت برخاست. رهبری اين حزب در حال تجديد نظر در مورد ضرورت وجود حزبی واحد در کشور چند مليتی هند و امکان آغاز جنگ خلق در آن کشور بود. رهبری اين حزب (ک. ونو) به فاصلهی کوتاهی پس از فروپاشی بلوک شرق به مخالفت با ديکتاتوری پرولتاريا نيز برخاست. حزب کمونيست پرو پس از تاسيس ريم بطور مشروط به آن پيوست و از همان ابتدا ضرورت اتخاذ مارکسيسم-لنينيسم-مائوئيسم (بويژه مائوئيسم) را بعنوان خط تمايز ميان مارکسيسم و رويزيونيسم و آغاز جنگ خلق بعنوان وظيفه مرکزی کمونيست ها در هر دو نوع کشورهای تحت سلطه و امپرياليستی را پيش گذاشت.

در سال 1991 در «جلسه گسترده کميته ريم» که علاوه بر احزاب تشکيل دهنده کميته ريم احزاب شرکت کننده ی ديگر نيز حضور داشتند سند ديگری به نام زنده باد مارکسيسم- لنينيسم- مائوئيسم به بيانيه ريم اضافه شد. مهمترين تغيير در اصول وحدت اتخاذ فرمولبندی مارکسيسم-لنينيسم-مائوئيسم به جای مارکسيسم- لنينيسم- انديشه مائو بود زيرا واژهی اخير درک تکامل يافتهتر ريم از محتوای بدنهی واحد تئوريهای کمونيستی تا متاخرترين مرحلهی تکاملياش را صحيحتر بيان ميکرد.

بعلاوه، سند جديد بايد تحليل جديدی از اوضاع جهانی ميداد زيرا، نسبت به سال 1984 که بيانيه ريم نگاشته شده بود، اوضاع جهانی تغييرات شگرفی کرده بود. بلوک شرق به سرکردگی سوسيال امپرياليسم شوروی فروپاشيده و در پی آن رقابت و صف آرائی جنگی دو بلوک سرمايه داری غرب و شرق نيز از بين رفته و دوران جديدی در روابط قدرت بين المللی به ظهور رسيده بود. برای بازتاب اوضاع نوين قطعنامه ای در زمينه تحليل از اوضاع جهانی به تصويب رسيد.

 

در مدتی که از تاسيس ريم ميگذشت نفوذ خطی حزب کمونيست پرو در ميان احزاب متشکل در ريم افزايش يافته بود. اين امر به مقدار زيادی تحت تاثير اين واقعيت بود که حزب کمونيست پرو در زمينه انقلاب پيشرويهای بزرگی کرده بود. اما نفوذ خطی اين حزب جوانب منفی نيز داشت – بخصوص پس از دستگيری رهبر تاريخی اين حزب (آبيمال گوسمن معروف به صدر گونزالو) که يکسال بعد از دستگيری، از زندان، سياست خاتمهی جنگ خلق و استقرار صلح با دولت پرو را پيش گذاشت. پس از سربلند کردن اين خط اپورتونيستی راست حزب کمونيست پرو به دو شاخه منشعب شد. اما کميته مرکزی اين حزب هرگز اين واقعيت را قبول نکرد که خط راست را رهبر تاريخی آن داده است. اين وضعيت تاثيرات خود را بر صفآرائيهای خطی درون ريم نيز گذاشت. اين صف آرائي بشکل نامساعدی به حول اينکه آيا رهبر خط اپورتونيستی راست شخصِ گونزالو است يا خير شکل گرفت.

تلاشهای کميته ريم برای متمرکز کردن مبارزات خطی بر راستای ضرورت نقد خط اپورتونيستی راست فارغ از اينکه چه کسی آن را رهبری می کند تاثيرات کمی بر صفوف ريم گذاشت. نمايندگان کميته مرکزی حزب کمونيست پرو اصرار داشتند که اين خط اپورتونيستی راست ساخته و پرداخته سازمان امنيت پرو و آمريکاست و نه برخاسته از چرخش راست در رهبری اين حزب در زندان. آنان از کميته ريم نيز ميخواستند که چنين موضع دروغينی را بگيرد و کميته ريم بدرستی در مقابل آن مقاومت کرد. زيرا حقيقت، حقيقت است و دروغ، دروغ. و حقيقت جوئی و تن ندادن به مصلحت های سياسی گذرا جزء لاينفک متدولوژی مارکسيستی است. در واقع به جای اينکه مبارزهی دو خط حول نقد خط اپورتونيستی راستِ رهبر زندانی حزب کمونيست پرو متمرکز شود، حول نقد خط و ديدگاه کميته ريم متمرکز شد. اين جدال شکافهای عميقتر و جدی ميان ديدگاهها و جهانبينيهای گوناگونِ درون جنبش مائوئيستی را عريان کرد.

جلسهی گسترده بعدی در سال 1999 تشکيل شد. بحران و قهقرا در حزب کمونيست پرو سايه سنگين خود را بر اين جلسه انداخت. اين جلسه با اختلافات شديد حول تائيد يا عدم تائيد نقش گونزالو در تدوين خط اپورتونيستی راست همراه شد. نمايندگان بسياری از احزاب شرکت کننده معتقد بودند که ريم بايد نقش گونزالو در تدوين اين خط را رسما انکار کند. اقليتی از احزاب (منجمله حزب ما) معتقد بودند که گونزالو مدون کننده اين خط راست است و انکار آن به هر دليلی نادرست و اشتباه است. اما اين نشست بيانيهای تحت عنوان «بيانيه هزاره» تصويب کرد که منطبق بر موضع غير اصولی اکثريت بود. متاسفانه نمايندگان احزابِ در اقليت (منجمله حزب ما) با نيت کمک به «وحدت درون ريم» به «بيانيه هزاره» رای مثبت دادند و به اين ترتيب به تصويب يک موضع غلط ياری رساندند که بعدا توسط حزبمان جمعبندی و نقد شد. مسائل خطی بزرگی در اين موضعگيريها نهفته بود که در مرکز آن متدولوژی ايده آليستی و اپورتونيستي-پراگماتيستی «حقيقت سياسي» قرار داشت. اين متدولوژی توسط باب آواکيان، صدر حزب کمونيست انقلابی آمريکا، مورد نقد تيز قرار گرفت و تبديل به يکی از موضوعات مبارزه خطی درون ريم شد.

در سال 1996 شروع جنگ خلق در نپال، لطماتِ ناشی از شکستهای جنگ خلق در پرو و فاجعهبارتر از آن فراخوان اختتام جنگ خلق توسط رهبر آن انقلاب را موقتا کنار زد و موجب تقويت ريم شد. اما در سال 2007 با غلبه خط رويزيونيستی بر کميته مرکزی حزب کمونيست نپال (مائوئيست)، فرآيند انقلاب متوقف شد و اين حزب پس از سرنگونی رژيم شاهی در نپال در همدستی و شراکت با احزاب بورژوائی نپال و دولت هند، نظام طبقاتی وابسته به امپرياليسم را در اين کشور در شکلِ جمهوری ترميم کردند. غلبه رويزيونيسم بر يکی از مهمترين احزاب ريم و قطع فرآيند انقلاب که تحت رهبری اين حزب به پرولتاريا و خلق های تحت ستم و استثمار جهان الهام و اميد ميداد، فاجعهی بزرگی بود. اين فاجعه ضربه بزرگی به اتحاد سياسی و ايدئولوژيک و تشکيلاتی ريم وارد آورد. بسياری از احزاب ريم نه تنها عليه اين فاجعه برنخاستند بلکه از پيروزی حزب نپال در انتخابات که دروازه را بروی جذب ان در نظام بورژوائی و تبديل شدن به ذخيرهی آن باز کرد استقبال کردند. اين آخرين ضربهی کاری بر اتحاد و انسجام سياسی و ايدئولوژيک و در نتيجه اتحاد تشکيلاتی ريم بود که عملا آن را از هم گسيخت.

طرح سوالاتی برای جمعبندی از ريم

ريم در چه شرايطی تشکيل شد و پاسخ به چه شرايطی بود؟پروسه تدارک آن چه بود؟ مبارزه خطی مهم آن قبل از تاسيس و هنگام تاسيس چه بود؟نقش رهبری فکری و تشکيلاتی آر سی پی چه بود؟ هنگام تاسيس نقش حزب ما (در آن زمان، اتحاديه کمونيست های ايران (سربداران)) چه بود و در ادامه چه کرديم؟ مبارزات خطی مهم پس از تاسيس چه بود؟ تاريخچه بحث و مبارزه بر سر ديکتاتوری پرولتاريا و جمعبندی از چين چه بود؟ (از زمان ونو تا باتراي\پراچاندا در مقابل باب آواکيان.)

1- ريم پروژه بزرگ و جسورانه ای بود. تلاش های عظيمی برای تاسيس و تکامل آن شد. اين جنبش را بايد در سطح خط، پراتيک و تجربه شکل گيری يک مرکزيت کمونيستی بين المللی جمعبندی کرد.

2- دوره ريم دوره مهمی است. دوران پس از احيای سرمايه داری در چين است. دورانی که بخش بزرگی از احزاب جنبش نوين کمونيستی که در دهه 1960 شکل گرفته بودند از مواضع کمونيستی انقلابی خود عقب گرد کرده بودند. شاخص عمدهی اين عقبگرد کنار گذاشتن مواضع جنبش نوين کمونيستی در زمينهی قبول اين واقعيت بود که در شوروی سرمايه داری احيا شده و شوروی عليرغم حفظ نام سوسياليسم به يک قطب سرمايهداری امپرياليستی تبديل شده، و دفاع از خطِ مائوتسه دون در مورد علل احيای سرمايهداری در يک کشور سوسياليستی و ضرورت ادامهی انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا برای ممانعت از آن و غيره بود. برخی از آن احزاب تبديل به دنباله روان چين سرمايهداری شدند، تعدادی ديگر سوسيال دموکرات شدند يا کاملا مضمحل گشتند. در نتيجه احزاب متشکل در ريم در آن دوران خود پيشروترين احزاب انقلابی کمونيست بودند.

3- شاخص ريم حفظ و تثبيت دستاوردهای موج اول انقلاب پرولتری بود. (موج اول=از زمان مانيفست کمونيست تا احيای سرمايه داری در چين را در بر ميگيرد که که سه قلهی آن کمون، انقلاب اکتبر روسيه و در تداوم آن انقلاب اکتبر چين، و انقلاب کبير فرهنگی پرولتاريائی چين که اولين انقلاب در جامعه ای سوسياليستی بود). فرمولبندی م.ل.م. بيان فشردهی حفظ و تثبيت دستاوردهای موج اول شد. در واقع ريم حلقه ميان موج اول انقلاب های سوسياليستی و موج دوم بود که در حال شکل گيری است.

4- نقطه ضعف بزرگ ريم آن بود که عمدتا در سطح از زير آوار در آوردن تئوری های مارکس و لنين و مائو، دفاع از دستاوردهای گذشته و تثبيت آن ها باقی ماند. با وجود آنکه در بيانيه ريم جمعبندی انتقادی بيشتر از تجربه انقلابات سوسياليستی قرن بيستم بعنوان وظيفه ای تعيين شد اما نگاه انتقادی به گذشته به مرور کمرنگ شد. نقدهای باب آواکيان که در «فتح جهان» و «مسائل استراتژيک جنبش بين المللی کمونيستي» (در فارسی تحت عنوان «گسست از ايده های کهن») طرح شده بود اصلا موضوع بحث و مبارزه نشد.

5- در زمينه درک تئوری های مارکسيست- لنينيست- مائوئيستی و دستاوردها و ضعفهای انقلاب های سوسياليستی روسيه و چين در صفوف ريم ناموزونی بسيار بود. بخصوص در زمينه مبارزه طبقاتی در دوره گذار سوسياليستی که قلب مائوئيسم را تشکيل می دهد و تجربه انقلاب فرهنگی چين و بطور کلی خصلت جامعه سوسياليستی و مبارزه طبقاتی در آن اختلاف درکهای مهمی وجود داشت.

6- مبارزه بر سر رسيدن به درک موزون به حول خطی صحيح تر و علمی تر در ريم خوب بود اما از آن جا که با پرسپکتيو جديد نبود زياد موفق نبود. منظور از پرسپکتيو جديد حفظ شالودههای صحيح تئوريهای م.ل.م و همچنين نقد ضعف های آن است. خودِ اين علم نيز مانند هر علمِ ديناميکِ ديگر به دو تقسيم شده است. زيرا در عين حال که با مرور زمان صحت و استواری شالوده هايش مکررا ثابت شده است اما کاستيهای آن نيز به اجبار آشکار شده و بطور عينی ضرورت گسست از آن کاستيها و توضيح آن جنبه از جهانِ کنونی که تئوريهای سطحِ گذشته قادر به توضيح آنها نيستند بوجود آمده است.

7- کميته ريم در عرض بيش از بيست سال تلاش فکری و عملی عظيمی کرد برای کمک به تشکيل احزاب وسازمان های م.ل.م جديد و تقويت احزاب موجود در ريم. اين کار عمدتا به صورت جمعبندی از تجارب احزاب مختلف و انتقال آن به ديگران، کمک به روشن تر و صحيح تر شدن خط فکری و برنامههايشان در زمينهی انقلاب در کشور مربوطه و مشخصا کمک به آغازِ جنگ خلق در هر آنجا که شرايط عينی و ذهنی برايش فراهم است، انجام شد. بطور مثال، وجود ريم درست در شرايطی که انقلاب ايران و مشخصا نيروهای کمونيست شکست سختی خورده بودند به اتحاديه کمونيستهای ايران (سربداران) کمک کرد که بر روی اصول کمونيسم انقلابی پابرجا بماند و در پرتو آن به جمعبندی از تجارب خود پرداخته و پيشروی کند.

 

در دوران کارزارهای ضد کمونيستی بينالمللی که بخصوص از سال 1988 به بعد شدت گرفت ريم نقش مهمی در برافراشته نگاه داشتن کمونيسم در جهان داشت. مجلهی جهانی برای فتح نقش بسيار مهمی در اين زمينه بازی کرد. ريم به بسياری از جريانهای چپ و انقلابی ديگر که بخشی از جنبش مائوئيستی نبودند نيز الهام ميبخشيد.

8- وجود انقلابهای پيشرفته چون پرو و نپال که توسط احزابِ ريم رهبری ميشدند به ريم کمک کرد که مسئله کسب قدرت سياسی و استقرار دولتهای پرولتری را برای جنبش کمونيستی بين المللی به صورت موضوعی جاری و جدی طرح کرده و جايگاه آن را به عنوان وظيفهی مرکزی همهی سازمانها و احزاب کمونيست در جهان تقويت کند و به اين ترتيب خلاف جريان غالب در جنبش چپ جهان که اين وظيفهی مرکزی را به بايگانی سپردهاند حرکت کند. در اين زمينه فرمول «قبل از آغاز جنگ، همه چيز در خدمت تدارک آغاز آن و بعد از آن همه چيز در خدمت تکامل و به پيروزی رساندن آن» تبديل به راهنما و محک فعاليتهای سازمانها و احزابِ درون ريم شد.

با وجوديکه اين دو انقلاب به پيروزی نهائی نرسيدند اما بسياری از مسائل و مشکلات مربوط به روند سرنگونی دولت های قدرتمند طبقات بورژوا و امپرياليست (راه انقلاب) و روشن کردن خصلت ديکتاتوري\دموکراسی پرولتاريا را و جمعبندی از تجارب دولت های سوسياليستی قرن بيستم را نيز تبديل به وظيفه ای اضطراری کردند. اختلاف خطی در مورد اين موضوعات نقش تعيين کنندهای در صف آرائی های سياسی و ايدئولوژيک ريم که در نهايت به انشعاب عملی در آن ختم شد بازی کردند.

جمعبندی از اين دو انقلاب مهم است. هرچند اين امر در دستور کار فوری نيست اما موضوعات خط سياسی و ايدئولوژيک که توسط دو انقلاب پرو و نپال برجسته شدند در جمعبندی از ريم جايگاه ويژه ای دارند.

9- به مرور در کميته ريم خطی غالب شد که راه حل بحران جنبش کمونيستی بين المللی در آغاز جنگ خلق در کشورهای مختلف و به پيروزی رساندنِ آنها جستجو می کرد. اين نشانهی عدم تشخيص و درک مسائل گرهی تئوريکِ جنبش کمونيستی بود که حل نشدن آنها تاثيرات منفی بر روی خصلت جنگهای انقلابی و امکان تداوم پيروزمندانه آن ها نيز داشت. بدين دلايل ادامهی مسير با مشکلات و صرف انرژی فراوان و در مقابل با دستاورد کم ممکن شد. اما بالاخره همين نقطهی ضعف در اصليترين نقطه که همان موضوع خصلت دولتهای پرولتری آينده و سوسياليسم که هدفِ جنگهای انقلابی استقرار آن است، به ضد خود تبديل شد. تئوری های دوگانهی حزب کمونيست نپال (م) يعنی «جنگ خلق از پائين و دخالت سياسی از بالا» و «دموکراسی قرن بيست و يکم» فشرده آن بود.

10 – موضوعاتی که از همان ابتدای تاسيس مورد کشمکش و جدل بود عبارت بودند از:

انديشه مائو يا مائوئيسم:

گرايش سانتريستی قدرتمندی که عمدتا توسط حزب کمونيست ترکيه (م.ل.) و حزب مشعل نپال نمايندگی ميشد خدمات مائو در زمينهی تکامل تئوريهای کمونيستی را نفی ميکرد و لزومی نميديد که نظام فکری جنبش کمونيستی بين المللی در قالب م.ل.انديشه مائو يا م.ل.م مشخص شود. استدلال پايهای اين گرايش سانتريستی آن بود که «عصر امپرياليسم» عوض نشده است و مارکسيسم-لنينيسم، مارکسيسم «عصر امپرياليسم» است و از آن جا که «عصر امپرياليسم» تغيير نکرده است پس، مائوتسه دون نميتوانسته مارکسيسم- لنينيسم را تکامل داده باشد و نظرات وی صرفا به کار بست م.ل. به شرايط چين بود. حزب کمونيست پرو نيز شکل ديگری از درک غلط از بدنهی واحد تئوريهای کمونيستی را ارائه ميداد و کليت مارکسيسم را به «مائوئيسم» تقليل ميداد (تحت فرمولبندی م.ل.م بويژه م) حال آنکه خودِ «مائوئيسم» را نيز از مضمون اصلی آن که تحليل از معضلات دوران گذار سوسياليستی و مبارزه طبقاتی در اين دوران بود تهی ميکرد. اين حزب گرايش قدرتمندی به تقليل «مائوئيسم» به تئوريهای مائو در مورد «جنگ خلق» داشت. اين تقليلگرائی تا بدان حد بود که برای ممانعت از خطر احيای سرمايه داری در سوسياليسم گونزالو فرمول «جنگ خلق تا کمونيسم» را پيش گذاشته بود. قبل از دستگيری رهبر اين حزب (گونزالو) آنان در حال تجزيه و تحليل تئوريهای مائو در مورد مشکلات دوران گذار سوسياليستی و ديکتاتوری پرولتاريا بودند و در اين جهت به تکثير مقالات کليدی دوران انقلاب فرهنگی همت گماشته بودند. شايد اگر اين حزب دچار شکست های کمرشکن نمی شد تحولات مهمی را در درک از خدمات مائوتسه دون به تئوری های کمونيستی را از سر می گذراند.

استالين:

جمعبندی از خط کمينترن در دوران استالين و مشخصا جنگ جهانی دوم و تاکيد بر گسستهای مائوتسه دون از تفکر متافيزيکی استالين مورد مناقشه شديد بود. برخی احزاب کشورهای امپرياليستی (ايتاليا) با حمايت برخی ديگر (مثلا، حزب کمونيست ترکيه- م.ل.) بر وجود «مسئله ملي» در کشورهای امپرياليستی «درجه دوم» مانند ايتاليا اصرار مي‪کردند و حاضر نبودند از خط بورژوائی کمينترن درين زمينه جمعبندی کنند.

مناقشه در مورد جمعبندی از تفکر استالين مرتبط با درک از محتوای «مائوئيسم» نيز بود. زيرا مائو با گسست از تفکرات استالين و مَدل سوسياليسم روسی موفق به تشخيص و حل بسياری از معضلات دوران گذار سوسياليستی شده بود.

مرکزيت بين المللي:

ريم بعنوان پيش درآمد انترناسيونال کمونيستی و با هدف تشکيل آن در زمانی که امکانش باشد تشکيل شد. و همچون يک تشکيلات بين المللی کمونيستی دارای مرکزيت بود. اما اين مرکزيت، مرکزيتی کامل نبود بلکه آنطور که بيانيه می گويد: مرکز جنينی بود. اين جنين در طول 25 سال رشد کرد. هم کميته ريم تبديل به مرکزی قوی تر شد و هم آئين نامه های تشکيلاتی ريم به موازات رشد و تکامل ريم، تکامل يافته تر شد.

اما ضرورت ايجاد يک مرکزيت ابتدائی برای جنبش بينالمللی کمونيستی از همان ابتدا موضوع جدل و کشاکش بود. استدلالِ مخالفينِ ايجاد مرکز جنينی (سی آر سی از هند) برای ريم (که در مقابل ايجاد «کميته هماهنگي» را پيشنهاد ميدادند) تجربهی منفی کمينترن بود که تبديل به مرکزی برای صدور فرمان از راه دور برای احزاب کمونيست و انقلابهای نقاط مختلف جهان شده بود. واقعيت آن است که لطماتی که کمينترن و فرامين آن به انقلاب جهانی زد ريشه در خطِ انحرافی آن داشت و مُشکل اصلی در صدور «فرامين» نبود بلکه در مضمونِ سياسی و ايدئولوژيک آن «فرامين» بود. درکِ تشکيلاتی غلط کمينترن که خود را «حزب جهانی پرولتاريا» ميديد از خط غلط آن در مورد فرآيند انقلاب جهانی برميخاست که گوئی يک کشور سوسياليستی (در اين مورد کشور شوروی) مرتبا بسط مييابد و اطراف خود را سوسياليستی ميکند. علاوه بر اين، هيچ تضادی ميان منافع فوری اين کشور سوسياليستی و پيشروی انقلاب در ديگر نقاط جهان را متصور نبود در حاليکه چنين تضادی واقعيت عينی بود.

اکثريت احزاب به وحدت به حول ايجاد «مرکز جنيني» رسيدند و همزمان اين را به رسميت شناختند که کشف و تدوين قوانين سانتراليسم دموکراتيک برای انترناسيونال نوع نوين چيست.

اوضاع جهاني:

تحليل از اوضاع جهانی از همان ابتدا مورد مناقشه خطی شديد بود. هر چند اين مناقشه در شکل اينکه آيا روند عمده در جهان به سوی جنگ جهانی است يا اينکه روند عمده انقلاب است تبارز مييافت اما در اصل به درک از قوای محرکهی سرمايه داری در عصر امپرياليسم باز ميگشت. در قلبِ اختلاف، تحليل باب آواکيان (که در کتاب آمريکا در سراشيب توسط ريموند لوتا تئوريزه شده است) قرار داشت. «آمريکا در سراشيب» بر توضيح انگلس که تضادِ اساسی نظام سرمايهداری (تضاد ميان توليد اجتماعی با کنترل و تصاحب خصوصی توليد) به دو تضاد اصلی (تضاد ميان بورژوازی و پرولتاريا و تضاد ميان آنارشی و ارگانيزاسيون) پا ميدهد تاکيد ميکند. آمريکا در سراشيب تاکيد ميکند که حدت يابی اين تضاد به رقابت ديوانهوار ميان سرمايهها دامن ميزند که يکی از تبعاتش بروز جنگهای امپرياليستی است. بعلاوه، اين تضاد، قوهی محرکهی تشديد استثمار پرولتاريا نيز هست.

تحليل از ساخت:

تحليل از ساخت اقتصادی اجتماعی کشورهای تحت سلطه نيز از مباحث جاری درون ريم بود اما تبديل به اختلاف خطی بزرگی نشد.

مسئله ملي: تحليل از مسئله ملی و مسئله ملي-مستعمراتی و رويکرد به ملی گرائی و ملی گرايان همواره از موضوعات مورد اختلاف و پوششی برای خطهای راست در جنبش مائوئيستی بوده و ريم نيز از آن مستثنی نبود.

ساختار ستم بر زن:

اين موضوع کليدی در انقلاب هرگز به بحثی جدی در ريم تبديل نشد. حتا در بيانيه‪ی ريم اشاره‪ای به اين شکاف اجتماعی بزرگ نمي‪شود. با اين وجود مورد مناقشه‪ی نظری، سياسی و ايدئولوژيک نشد. اين در شرايطی است که مبارزه عليه ستم بر زنان در تمام دهه‪ی 60 تا به امروز نيروهای اجتماعی مهمی را به ميدان مبارزه کشانده است – حتا در ابعادی بزرگتر از مبارزات کارگری و نظريه پردازی به حول آن جمع بزرگی از روشنفکرانِ ضدِ سرمايه‪داری را به خود مشغول داشته بود. و تشديد پدرسالاری و مردسالاری در عروج بنيادگرائی اسلامی در خاورميانه بخصوص ايران و افغانستان نقش کليدی داشت.

11- ريم نقش بسيار مهمی بازی کرد.اما آن چارچوبهی سياسی و ايدئولوژيک ديگر برای ايجاد تشکيلات بينالمللی برای جنبش بين المللی کمونيستی انقلابی، کافی نيست. اکتفا به آن چارچوب موجب التقاط ميان مارکسيسم و رويزيونيسم می شود. غلبه رويزيونيسم در حزب کمونيست نپال(م) فقط چکاننده ی پروسه از هم گسيختگی تشکيلاتی ريم بود. شالودهی ريم که همان خط سياسی و ايدئولوژيکش بود برای تحليل از جهانی که ميخواهيم تغيير دهيم و برای تغييرِ کمونيستی آن ديگر کافی نيست. تئوری های م.ل.م بطور کلی نيازمند تکاملاند زيرا جوانبی از آن نادرست است و جوانبی ديگر جوابگوی جهان مادی نيست. اين جوانب تبديل به سکوی پرشی برای خطوط و گرايشات اپورتونيستی در هر دو شکل بورژوا دموکراتيک و دگما- رويزيونيسم شده است. انقلاب های سوسياليستی قرن بيستم هر چند عظيم و تکان دهنده بودند اما امروز ميبينيم که صرفا گامهای ابتدائی در تلاشهای ما برای سرنگونی سرمايه داری و ايجاد جامعهای نوين بودند. آن تلاشهای ابتدائی و افکاری که آن انقلابات را هدايت کردند بايد جهش کرده و در سطح علميتر و صحيحتری قرار گيرند.

اين ضرورت، بزرگترين ضرورت جنبش کمونيستی بين المللی است و به همين دليل بزرگترين مبارزهی دو خط هم هست. در جواب به اين ضرورت، سه خط در ميان احزاب ريم سربلند کرده است. برسميت شناختن اين ضرورت و جواب به آن. رهبر اين پروسه و اين خط باب آواکيان است. ديگری خط دگماتيستی که اين ضرورت را نفی ميکند و وظيفه را عمدتا دفاع از تئوريها و دستاوردهای گذشته دانسته و حداکثر اصلاحاتی را در همان چارچوب مجاز می شمارد. خط ديگر خطی بورژوا دموکراتيک است که تحت عنوان تکامل تئوريهای مارکسيستی به احيای اصول قرن هيجدهمی بورژوازی همت گماشته است. خط دگماتيستی و بورژوا دموکراتيک مانند دو روی سکه به يکديگر تبديل ميشوند.

زمانی که دفاع از دستاوردهای گذشته ضرورت عمده است، گرايشات دگماتيستی نيز شکل ميگيرند. وقتی کمونيسم از همه سو زير حمله است اين نوع گرايش نيز تقويت می شود. زير فشار شکستها نيز گرايش انحلالطلبانه شکل ميگيرد. بطور مثال پس از احيای سرمايه داری در چين گرايش انحلال طلبی مانند حريقی بخش عمده ی جنبش کمونيستی بينالمللی را بلعيد. تلاشهای باب آواکيان در زمينه از زير آوار درآوردن و دفاع از م.ل.م و همچنين رهبری ار سی پی در ايفای نقش اصلی در گردهم آوردن بازماندههای نيروهای کمونيستِ انقلابی و تاسيس ريم برجسته است و بايد آن را برسميت شناخت. اگر کتاب «خدمات فناناپذير مائو» بيرون نميآمد دفاعی از آنچه پرولتاريا تا زمان چين سوسياليستی بدست آورده بوده صورت نميگرفت. اما باب آواکيان بطور هم زمان پروسهی نگرشِ نقادانه به تئوريها و تجربهی گذشته را آغاز کرد که امروز به سطح يک سنتز نوين رسيده است. اين را نيز بايد برسميت شناخت و برجسته کرد.

امروز از اين پرسپکتيو بايد به بيش از بيست سال موجوديت ريم نگريست و جمعبندی علمی از آن کرد تا در حرکت بعدی برای ايجاد مرکزيتی سياسي-ايدئولوژيک و تشکيلاتی برای ج.ب.ک. راهنمای ما باشد.

چه بايد کرد؟

1- امروز ج.ب.ک در مرحلهای نيست که بتواند پای ايجاد يک تشکيلات بينالمللی جايگزينِ ريم و يا احيای ريم برود زيرا قبل از هر کاری بايد مبارزه بر سر مسائل خطی را دامن زد و به يک صفآرائی مساعد برای دست زدن به چنين کاری رسيد. ما در مرحله ای هستيم که بايد به حول سنتز نوين در ميان نيروهای ريم و بيرون ريم به مبارزه دامن زنيم. حزب ما و آرسيپی بايد از اين طريق يک «مرکز فکر» برای ج.ب.ک. درست کنند. در اين مبارزه نبايد خود را محدود به نيروهای ريم کنيم اما به نيروهای ريم بايد توجه خاص کنيم. اين کار می تواند از طريق توليد سند باشد. بطور مثال برخی از نيروهای ريم وبيرون ريم طرحی برای ايجاد تشکل بين المللی ارائه داده اند يا حزب کمونيست مائوئيست افغانستان در نقد مقاله «بر سردو راهي» و همچنين در جمعبندی از ريم اسنادی داده اند که حزب ما بايد به آنها بپردازد.

2- ما در مرحلهای هستيم که ميتوانيم «بيانيه»ی جديدی را پيشنهاد دهيم و آن را تبديل به سلاحی برای پيشبرد مبارزه خطی کنيم.

– نکته اصلی بيانيه جديد موضوع ديکتاتوری پرولتارياست. در بيانيه ريم اين موضوع خط تمايز مهمی ميان رويزيونيسم و مارکسيسم است. در بيانيه آينده نيز همين موضوع بايد خط تمايز مهمی ميان مارکسيسم و رويزيونيسم باشد. دولتهای پرولتری آينده در تمايز با دولتهای پرولتری پيشين چه خصوصيات و کارکردی بايد داشته باشند؟ اين سوال بايد جواب سنتز نوينی بگيرد و تمايزش با جوابهای دگمارويزيونيستی و بورژوا-دموکراتيک روشن باشد.

– تاکيد بر رويکرد علمی به علم کمونيسم و تکامل آن. و نقد متدولوژی تقديرگرايانه در مورد «رسيدن به کمونيسم» و فلسفه پراگماتيستی «حقيقت سياسي».

-تحليل صحيح از ديناميسم امپرياليسم بايد جايگاه مهمی در تحليل از اوضاع جهانی را به خود اختصاص دهد. مهمتر از تعيين تضاد های اصلی و عمده در صحنه سياسی استقرار شالوده های درک مارکسيستی از محرکهای نظام سرمايه داری است. زيرا بر اين پايه است که می توان درک ماترياليستی از انترناسيوناليسم پرولتری و فرآيند انقلاب جهانی بدست آورد.

تغييراتی که گلوباليزاسيون در کشورهای سرمايه‪داری امپرياليستی و تحت سلطه بوجود آورده بايد بررسی شود. اين روند چه تاثيری بر بافت درونی اين کشورها و رابطه‪ی اين کشورها گذاشته است. چه تاثيری بر ترکيب پرولتاريا و مسائل ديگر همچون مسئله زنان و مسئله ملی گذاشته است. بالاخره شاخص‪های مهم که برای تدوين «راه انقلاب» در هر کشور در دست گرفت کدام‪ها هستند.

 

-ايجاد خط تمايز با درک‪هائی که هر گونه مخالفت با «امپرياليسم» را مترقی دانسته و اتحاد با هرگونه «مقاومت» را جايز مي‪داند. و از سوی ديگر، مقابله با درک‪هائی که مبارزه‪ی طبقاتی درون کشورهای تحت سلطه را از امپرياليسم جدا کرده و گسست از نظام سرمايه‪داری جهانی را که تحت سلطه‪ی امپرياليسم است را بخشی از فرآيند انقلاب نمي‪داند و به اين معنا با انحراف اول در يکجا قرار مي‪گيرد.

-تحليل از دوران «جنگ سرد»: تضادِ ميان امپرياليست‪ها به چه شکل حل شد و نقد «الگوی متعارف» که تضادهای امپرياليستی با جنگ حل مي‪شود.

– تحليل از اين مسئله که چگونه عمده شدن تضاد ميان امپرياليست‪ها تاثيرات منفی بر انقلابات و مبارزه طبقاتی در نقاط مختلف جهان داشت. مثال جنبش‪هائی که بخصوص در سه قاره بلند مي‪شدند و تبديل به ذخيره‪ی رقابت‪های دو قطب امپرياليستی مي‪شدند – اين مسئله در مورد افغانستان برجسته است.

تاکيد بر اينکه بزرگترين عاملِ تغيير اوضاع جهانی نسبت به دهه شصت سرنگونی چين سوسياليستی و تبديل آن به ذخيره‪ی نظام سرمايه‪داری جهانی بود که برای يک دوران کامل سرمايه‪داری را به لحاظ اقتصادی و سياسی و ايدئولوژيک نجات داد. در اين پرتو تحليل از 40 سال غلبه‪ی ضد انقلاب و کارزارهای ضد کمونيستی و موضوع «پائين آمدن افق‪ها» و قهقرای بنيادگرائی اسلامی.

– نقد درکهای اکونوميستی در مورد طبقه کارگر و تقليل مبارزه برای محو 4 كليت به «مبارزه اقتصادي». (4 کليتی که مارکس تعيين کرد: تمايزات طبقاتی، روابط توليدی که آن تمايزات را توليد می کنند، تمايزات اجتماعی که از اين روابط بر ميخيزند، افکار کهنه ای که اين تمايزات را توجيه و نگهبانی می کنند). برقرار کردن رابطه‪ی درست ميان تضادهای طبقاتی و تضادهای اجتماعی ديگر چون ستم بر زن و محيط زيست و ستم ملی، برقرار کردن رابطهی ديالکتيکی تضادهای طبقاتی و ايدئولوژي-فرهنگ مسلط و لزوم پيشبرد مبارزه در عرصه ايدئولوژي-فرهنگ بعنوان بخشی لاينفک از مبارزه طبقاتی، و درکی درستتر از انقلاب کمونيستی که مربوط به رهائی بشريت است و نه «رهائی طبقه کارگر».

– تعريف ساختارِ ستم بر زن در کارکرد نظام سرمايه‪داری و تاکيد بر شورش زنان عليه مردسالاری برای تدارک و به پيروزی رساندن انقلاب پرولتری و ادامه‪ی انقلاب تحت ديکتاتوری پرولتاريا. نقد کمبود‪های تئوري‪های مارکسيستی در اين زمينه.

پيش گذاشتن درک صحيحتر در مورد تغييرات طبقاتی مهم در کشورهای تحت سلطه و نتايجی که برای راه انقلاب در اين کشورها دارد.

– تاکيد بر اينکه انقلاب يا کسب قدرت سياسی به طريق انقلابی وظيفه‪ی مرکزی کمونيست‪ها در همه جاست و وظيفه‪ای جاری است که همه فعاليت‪ها بايد در خدمت آن باشد. ايجاد خط تمايز با درکهای بورژوا دموکراتيک در مورد انقلاب در اين کشورها. تاکيد بر اهميت مبارزه در عرصه ايدئولوژيک با گرايشات دينی و ناسيوناليستی و مردسالاری.

– جمعبندی از «جنبش‪های رهائی بخش ملي» يا «مبارزات ضد کلنياليستي» در بعد از جنگ جهانی دوم که چگونه به ضد خود تبديل شدند و در واقع کشورهای نومستعمراتی را به جای مستعمرات نشاندند. تحليل از ماهيت بورژوازی ملی که اين جنبش‪ها را رهبری مي‪کرد. بررسی ماهيت طبقاتی برنامه‪های ناصريسم، بعثيسم، مصدق‪ايسم و گانديسم و غيره در زمينه‪ی اقتصاد و گسست از نظام سرمايه‪داری جهانی، مسئله دهقانی، مسئله زنان، مسئله ملی و امپرياليسم و استقلال از نظام سرمايه‪داری جهاني.

– در زمينه‪ی حزب و تشکيلات: تاکيد بر اهميت تعيين کننده‪ی درستی خط سياسی و ايدئولوژيک به مثابه «مرکز» و تاکيد بر اينکه مجموعه‪ی فعاليت‪های يک حزب بايد در خدمت انقلاب قرار گيرد و اينکه حزب از همان ابتدا چگونه اين ديالکتيک را بايد برقرار کند.

– مقابله با اين درک که گويا «جنگ خلق» يا «ارتش» يا «اعتصاب کارگري» و غيره جای آگاهی را مي‪گيرد. و تاکيد بر اهميت تبليغ و ترويج كمونيستی از طريق نشريه‪ی سياسی برای بالا بردن آگاهی اقشار مختلف مردم در زمينه نقد وضع موجود، ايدئولوژی ها و برنامه‪های طبقاتی، انقلاب چيست، کمونيسم چيست و غيره.

– ارائه‪ی درکی درست تر از رابطهی خط با سانتراليسم دموکراتيک در سطح حزب و همچنين تشکيلات بين‪المللی و همچنين در رهبری جامعه‪ی سوسياليستی.

 

 

نمونه ای از قانون اساسیِ یک دولت سوسیالیستی

 

بخش دوم

در حقيقت شمارهی 57 بخش اول از ترجمهی سند قانون اساسی جمهوری سوسياليستی نوين برای آمريکای شمالی (طرح پيشنهادی) را خوانديد. اين سند بسيار مهم توسط حزب کمونيست انقلابی آمريکا (آر.سی.پی) تهيه شده و نمونهای از قانون اساسی در يک کشور سوسياليستی است. در شمارهی قبل در پيشگفتاری بر اين سند نکاتی را در باب ضرورت انتشار چنين سندی گفتيم که ميتواند سلاح نافذی باشد در مقابله با وعدههای فريبکارانهي بورژوازی در مورد «تغيير» و آگاه کردن تودههای مردم در مورد ماهيت يک جامعهی انقلابی. گفتيم که تهيه و انتشار چنين سندی قبل از پيروزی انقلابِ سوسياليستی بخشی از پروسه بديلسازی در مقابل دولت و نظام طبقاتي-اجتماعی حاکم است. گفتيم که طرح قانون اساسی جامعهی آينده در واقع طرح اساسنامه و نظامنامهی آن است و بطور کنکرت تودههای مردم را با برنامه و افق حزبی که بطور جدی بدنبال انقلاب سوسياليستی است آشنا ميکند. در واقع محکی است برای سنجشِ اينکه آيا دولت و نظامی که حزب برايش مبارزه کرده و تودههای مردم بخصوص پرولتاريا را دعوت به مبارزه در راه آن ميکند واقعا گسست بنيادينی از دولت و نظام کنونی هست؟

 

قانون اساسی جمهوری سوسياليستی نوين برای آمريکای شمالی (طرح پيشنهادی) سندِ ارزشمند و مناسبی برای کنکرت کردن بحث در اين باره است. اين سند مشتمل بر يک مقدمه و تشريح 6 ماده از قانون اساسی است:

ماده اول: حکومت مرکزي

ماده دوم: مناطق، محلات و نهادهای پايهاي

ماده سوم: حقوق مردم و مبارزه برای ريشه کن کردن کليهی اشکالِ استثمار و ستم

ماده چهارم: اقتصاد و توسعه اقتصادی در جمهوری سوسياليستی نوين در آمريکای شمالي

ماده پنجم: اتخاذ اين قانون اساسي

ماده ششم: متممهائی بر اين قانون اساسی

در شمارهی قبل ترجمهی مقدمه و بخش اول از ماده اول (مجلس قانونگذار) را خوانديد.

 

***

بخش 2. قوهی مجريه

1. بر مبنای قانون اساسی و قوانين مصوبِ سرچشمه گرفته از آن، قوه مجريه دارای آتوريته و قدرت لازم در زمينه اتخاذ و عملی کردن سياستهای مربوط به کارکرد حکومت، هدايت جامعه و همچنين دفاع از اين جمهوری و امنيت و حقوق مردم خواهد بود.

2. قوه مجريه مشتمل بر شورای اجرائی است که توسط مجلس قانونگذار و از ميان اعضای خودش انتخاب ميشود. اين کار طبق مقررات و آئيننامههائی که مجلس قانونگذار بدين منظور اتخاذ ميکند انجام ميشود. برای تصويب اين مقررات و آئيننامهها رای اکثريت ساده اعضای مجلس قانونگذار کافی است به شرطی که مقررات و آئيننامهها منطبق بر اين قانون اساسی باشند. انتخاب شورای اجرائی اولين اقدام مجلس قانونگذار است. اين کار بايد با تامل و سنجش افکار اما هرچه سريعتر – به فاصله 3 ماه پس از انتخابات هر مجلس قانونگذار – انجام شود. شورای اجرائی بلافاصله پس از انتخاب دارای اتوريته کامل خواهد بود. تا لحظهی انتخاب شورای اجرائی جديد، شورای قديم با برخورداری از اقتدار و قدرت کامل اين نهاد به انجام وظيفه ادامه خواهد داد. (در اولين انتخابات مجلس قانونگذار، اتوريته، قدرت و وظايف قوه مجريه توسط شورای حکومت موقت بر مبنای اصول اين قانون اساسی تعيين و عملی خواهد شد.)

 

تعداد اعضای شورای اجرائی توسط مجلس قانونگذاری که آن را انتخاب ميکند تعيين ميشود. شورای اجرائی يک نهاد اداری است و نه قانونگذار. تعداد اعضايش بايد آنقدر باشد که بتواند وظايفش را جمعی و با تقسيمکارهای ضروری پيش برد اما نبايد بيش از اندازه و مانعی در مقابل انجام وظايفش شود. بطور کلی خوبست اعضای شورای اجرائی مرکب از افراد سنين مختلف و تجارب خاص باشد. در هر حالت تمام اعضای آن بايد به سن قانونی رای دادن رسيده باشند. شورای اجرائی به نوبه خود از ميان اعضايش صدر و دبيران ديگر را انتخاب ميکند. شورای اجرائی از زمان انتخاب شدن تا انتخاب شورای اجرائی بعدی توسط مجلس قانونگذار انجام وظيفه خواهد کرد. مجلس قانونگذار قدرت فراخواندن شورای اجرائی را دارد. طرق فراخواندن و تضمين ادامه کاری اجرائی برای چنين شرايطی پيش بينی شده است. شورای اجرائی اتوريته تعيين دورهی خدمتِ صدر و ديگر دبيران خود را دارد و ميتواند با داشتن اکثريت ساده اعضای خود اين مدت را تغيير داده يا دبيران را عوض کند. قوه مجريه از قوهی قانونگذار مستقل است مگر در مورد انتخاب اعضايش توسط مجلس قانون گذار از ميان اعضايش و اينکه مجلس قانونگذار ميتواند آن را فراخوانده و يا اعضايش را استيضاح کند. اعضای شورای اجرائی حق ندارند در مقام اعضای مجلس قانونگذار عمل کنند يا در رايگيريهای مجلس قانونگذار شرکت کنند مگر در شرايطی که رايگيری در مجلس قانونگذار به کرات جفت ميشود. در اين شرايط صدر شورای اجرائی دعوت خواهد شد که رای تعيين کننده را بدهد.

 

مدت زمان خدمت شورای اجرائی عموما مساوی با مدت زمان خدمت مجلس قانونگذاری خواهد بود که آن را انتخاب کرده است مگر در مواردی که مجلس قبل از انتخابات بعدی آن را فرا بخواند و شورای اجرائی جديدی را انتخاب کند. برای فراخواندن شورای اجرائی نياز به دو سوم آرای اعضای مجلس هست و مجلس بايد به فاصله 48 ساعت شورای اجرائی جديد را انتخاب کند. اما تا زمانی که شورای اجرائی جديد انتخاب نشده است صدر مجلس قانونگذار مسئوليت وظايف اجرائی حکومت را در دست گرفته و از نهادها و دستگاه اداری آن استفاده خواهد کرد. برای تضمين بيشتر تداوم کار اجرائی، مجلس قانونگذار بايد به فاصله 48 ساعت بعد از اولين اجلاس خود خطوط مسئوليت را در ميان اعضای قانونگذار تعيين کند تا در صورت فراخواندن شورای اجرائی و يا پيش آمدن حوادثی ديگر که منجر به از کار افتادن کامل شورای اجرائی شود و صدر مجلس قانونگذار نيز نتواند مسئوليت اجرائی را بگيرد، برای در دست گرفتن وظايف اجرائی حکومت آماده باشند.

اگر عضوی از اعضای شورای اجرائی از قانون اساسی و قوانين ديگر تخطی کنند مجلس ميتواند وی را استيضاح کند. بدين منظور مجلس نيازمند کسب حداقل دو سوم آراست و محکوم کردن عضو استيضاح شده نيازمند حداقل سه چهارم آرای اعضای مجلس است. در صورت استيضاح، مجلس بايد يکی از اعضای دادگاه عالی را برای نظارت بر روند استيضاح دعوت کند. همين اصول و پروسدورها در مورد استيضاح اعضای مجلس قانونگذار يا يکی از اعضای قوه قضائيه صادق است. البته در صورت استيضاح هر يک از اعضای دادگاه عالی قضائی لازم است که يکی از اعضای دادگاه ردهی پائينتر رياست جلسه را برعهده داشته باشد. استيضاح امری بسيار جدی است و نبايد به کار برده شود مگر در شرايط تخطی از قانون اساسی و قوانين ديگر. اگر افراد استيضاح شونده محکوم گردند به مدت 10 سال از خدمت در دولت محروم ميشوند و پس از انقضای اين مدت بايد اکثريت آرای مجلس قانونگذار مرکزی را کسب کنند تا بتوانند مقامی دولتی اشغال کنند. خاطيان ميتوانند به جرم جنائی محکوم شوند.

 

3. شورای اجرائی توسط مجلس قانونگذار انتخاب شده و مجلس ميتواند آن را فراخوانده يا هر يک از اعضايش را استيضاح کند. اما در همان حال تحت رهبری حزب کمونيست انقلابی انجام وظيفه ميکند. حزب امر رهبری را از طريق کسب اکثريت عددی در شورای اجرائی پيش نميبرد. در واقع جهت گيری عمومی و رويکرد حزب اين نيست که از طريق کسب اکثريت عددی يا تکيه بر ابزار تشکيلاتی بر شورای اجرائی، نفوذش را پيش برده يا بر آن سلطه يابد. فارغ از اينکه در هر مقطع چند نفر از اعضای حزب به عضويت در شورای اجرائی انتخاب شده و در آن خدمت کنند، حزب رهبری خود را در درجه اول و اساسا از طريق نفوذ کلی خط سياسی و ايدئولوژيکش در جامعه و بطور مشخصتر و مستقيمتر از طريق ارائه نظرات و پيشنهاداتش به شورای اجرائی در مورد سياستها و عملکرد عمومی و اعمال شورای اجرائی و با برگزاری بحث ميان نمايندگان حزب و اعضای شورای اجرائی در مورد پيشنهادات و و اوضاع جامعه و جهان بطور کلی پيش ميبرد. در تمام دوره خدمت شورای اجرائی اين بحث ها بطور منظم برقرار خواهد بود اما نقش حزب در اين زمينه اساسا نقش مشورتی خواهد بود. شورای اجرائی و اعضايش هيچ اجبار قانونی يا غيره در اتخاذ پيشنهادات و نظرات حزب نخواهند داشت و روحيه و جهت گيری در اين مباحث روحيهی بررسی و تحليل مسائل و دغدغهها و يادگيری از يکديگر خواهد بود. اصل رهبری حزب در رابطه با شورای اجرائی به گونهای تفسير نشده و دارای رويکردی نخواهد بود که در تضاد با اصول پايهای و مقررات مجلس قانونگذار قرار گيرد. بالعکس در وحدت اساسی با آن خواهد بود و مجلس قانونگذار بايد به موقع و در پرتو اصول و اهداف تعيين شده در قانون اساسی و در رابطه با آنها، در جريان مسائل مربوط به کار اين شورای اجرائی، عملکرد حکومت و بطور کلی امور دولتی، اوضاع جامعه و جهان بطور کلی قرار گيرد.

 

4. شورای اجرائی برای پيشبرد وظايفش در اوضاع اضطراری فوقالعاده آتوريته و مسئوليت فراخواندن نشست مجلس قانونگذار مرکزی را دارد. (به ماده سوم رجوع کنيد.) در موارد ديگر نيز شورای اجرائی ميتواند در توافق و هماهنگی با دبيران مجلس قانونگذار نشست آن را فرا بخواند.

 

5. شورای اجرائی حداقل سالی يکبار گزارش کار خود و امور مربوط به آتوريته و قدرتش را به مجلس قانونگذار ميدهد تا مجلس را در باره اين امور مطلع نگاه دارد. اين گزارشدهی شامل حساب و کتاب امور مالی حکومت و بودجه برای نهادهای مرکزی، منطقهای و حکومتی در رابطه با نيازهای ويژه و برای دورههائی که شورا ضروری و مناسب ميداند خواهد بود. اين بودجهها بر مبنای ابتکار شورا اجرائی به اجرا در خواهند آمد مگر اينکه حداقل دو سوم اعضای مجلس قانونگذار با آن مخالفت کنند. صندوق وجوه همگانی برای هزينههای شورای اجرائی و در کل سطوح مختلف حکومت، از طريق نقش مرکزی و تنظيم کننده دولت در اقتصاد و طبق بودجهی تهيه شده توسط شورای اجرائی انباشت ميشود. اين بودجهها معمولا برای دوره خدمت هر شورای اجرائی تنظيم ميشوند اما در صورتی که برنامه ريزی اقتصاد سوسياليستی و نيازهای بزرگتر جامعه و حکومت ايجاب کند، ميتوان هزينههای درازمدتتر را نيز در آنها به حساب آورد و تامين کرد. از آنجا که صندوق وجوه همگانی حکومت در نهايت وابسته به ابتکار و کار بدنی و فکری مردم است بايد حداکثر توجه دائم و جديت مبذول شود تا اين وجوه به کارآمدترين و باثمرترين وجه و طبق منافع اساسی تودههای مردم و در خدمت به اصول اهدافی که در اين قانون اساسی تعيين شده است به کار برده شوند. جهتگيری عمومی مجريه و حکومت بطور کلی پرهيز از قرض و کسری بودجه و يا به حداقل رساندن آن است.

 

6. گزارشهای شورای اجرائی به مجلس قانونگذار با رعايت مسائل امنيتی جمهوری و مردم، از طريق مطبوعات در اختيار همگان قرار خواهد گرفت. جهتگيری پايهای شورای اجرائی اين خواهد بود که بطور منظم اعضای جامعه را نسبت به کارهای خود مطلع نگاه دارد و درگيری فعال و فزاينده تودههای مردم را در رابطه عملکرد حکومت و امور دولت و بطور کلی پروسه متحول کردن جامعه و جهان بر طبق اصول و اهداف تعيين شده در اين قانون اساسی تسهيل کند.

 

7. بر اساس قانون اساسی و قوانين تصويب شده توسط مجلس قانونگذار در انطباق با قانون اساسی، مجريه مسئول عرصههای گوناگون حکومت و جامعه است و برای پيشبرد اين مسئوليتها ميتواند نهادها، ابزار و وسايلی را تحت رهبری خود بوجود آورد. اين عرصهها عبارتند از: اقتصاد، محيط زيست، دفاع و امنيت، عدالت و حقوق مردم، روابط بينالمللی، آموزش، علم و پژوهشهای علمی، بهداری و پزشکی، رسانهها، فرهنگ و هنر.

 

در شماره آينده: اقتصاد

 

 

آواز روشن دانشگاه

 

اطلاعیه حزب کمونیست ایران (م.ل.م.) به مناسبت 16 آذر روز دانشجو


شانزده آذر دوباره سر مي­زند به دانشگاهی كه هنوز زير چكمه سرمايه و دين و مردسالاری است؛

در روزهايی كه صدای نوحه و ستايش مرگ از منبر ايدئولوژی ارتجاعی به آسمان بلند است؛

در تماشاخانه عوامفريبی و توطئه كه حاكمان را وامي­دارد برای حل و فصل رقابت­های درونی و يا خروج از وضع بين­المللی نامساعدی كه گرفتارش شده­اند امروز از ديوار سفارت بالا بروند و به بحران­سازی رو بياورند و فردا زبونانه از اربابان امپرياليست عذرخواهی كنند.

 

شانزده آذر از راه مي­رسد، در كشوری كه مزد گوركن از ارزش جان آدمی بيشتر است و دانشجويانی مانند آزاده­ عطاالهی (از دانشگاه آزاد ورامين)، آمنه زنگنه­ (از دانشگاه پلي­تكنيك)، ميترا رضايی (از دانشگاه علم و صنعت) و ديگران قربانی بي­توجهی و بي­تفاوتی و بي­كفايتی مقامات دست­نشانده دولت در دانشگاه­ها مي­شوند و در سوانح دلخراش جان مي­بازند.

 

شانزده آذری ديگر، در گير و دار حراست و گيت بازرسی و تفكيك جنسيتی، در روزهای تذكر و تهديد و فيلمبرداری و تعليق و اخراج، در روزهای خفقان­آوری كه نيروهای امنيتی و بسيجی را تحت نام دانشجو و برای سركوب آزادی در محيط­های آموزشی مستقر كرده­اند؛

در نخستين رويارويي­ها و خطر كردن­های سال اولي­ها، با شور و جراتی كه هر سال با خود به دانشگاه ميآورند؛ با نخستين نافرماني­ها و فريادهای اعتراض، با نخستين جرقه­های آگاهی، با اشتياق به شناخت ريشه­های درد و راه رهايی، با احساس درد مشترك و تقسيم آنچه ياد گرفته­ايم به شكل شبنامه و اعلاميه و نشريه و چت و كامنت با ديگران، با تلاش برای دور زدن فيلترينگ و سرعت بخشيدن به مبارزه برای خنثی كردن سرعت پايين اينترنت.

 

شانزده آذری ديگر، نماد مبارزه دانشجويانی كه امروز به بهانه­های مختلف زبان به اعتراض مي­گشايند و اعتراض­شان به سرعت رنگ و بوی سياسی به خود مي­گيرد. همان­ها كه افزايش هزينه خوابگاه، كيفيت پايين يا قيمت بالای غذا، و اختلال در اينترنت مي­تواند بهانه آغاز­ تجمع و تحصن­شان شود. همان­ها كه خواسته­های صنفي­شان با كوچك­ترين عكس­العمل نيروهای امنيتی و سركوبگر به شعارهای سياسی تبديل مي­شود. همان­ها كه آتش خشم­شان با فشارهای تحقيرآميزی كه تحت عنوان سياست تفكيك جنسيتی بر دختران دانشجو وارد مي­شود برانگيخته مي­شود و بذر اعتراض ادامه دار را در خاك اين جنبش مي­كارد. همان­ها كه با اعتراض به جداسازی سرويس اياب و ذهاب، درهای ورودی، سالن غذاخوری…. و ايجاد دانشگاه­های تك­جنسيتی، تدابير جمهوری اسلامی برای تحكيم سلطه سياسی و ايدئولوژيك و امنيتي­اش بر دانشگاه و كل جامعه را به زير سوال مي­كشند.

 

شانزده آذر از راه مي­رسد، در دوره­ای كه جنبش دانشجويی شرايطی متفاوت از چند سال پيش دارد. و صحنه از نسل گذشته فعالان چپ جنبش خالي­ست. و آنان كه هر شانزده آذر پرچم­های سرخ را به اهتزاز در مي­آوردند و شعارهای سياسی راديكال را به گوش جامعه مي­رساندند جای خود را به نسل جوان­تر داده­اند بی آنكه تئوری انقلابی و تجربه مبارزاتی و راه و رسم تشكل­سازی را در سوراخ سنبه­های دانشگاه برايش جاسازی كرده باشند؛

در روزهايی كه دانشگاه­ به هر شكل ممكن مقاومت می كند. و جنبش دانشجويی ايران اگرچه محدودتر و پراكنده­تر از سال­های پيش است، اما تك­جوش­های مهر و آبان و آذر در زنجان و مازندران و شهركرد و ورامين و يزد و پلی تكنيك و خواجه نصير و علم و صنعت نشان مي­دهد كه هنوز قلب اين جنبش مي­تپد و تداوم دارد.

اين جنبشی است كه به ناگزير تضادهای اجتماعی و سياست­های طبقاتی گوناگون را در خود بازتاب مي­دهد و عرصه جدال راديكاليسم و انقلابي­گری با اصلاح­طلبی و مسالمت­جويی است ـ گاه آشكار و گاه پنهان؛ جنبشی تاثيرگذار كه نگاه بسياری از مردم به آن دوخته شده است، جنبشی خطرناك از ديد دستگاه ارتجاعی حاكم كه به كمك ”بسيج دانشجويی” كمر به مهار و سركوبش بسته است، جنبشی كه هميشه يك منبع مهم برای تامين نيروهای فعال و رزمنده سياسی بوده و ”سبزهای” مغضوب حكومتی نيز از طريق نهادهايی مانند ”دفتر تحكيم وحدت“ برای سوار شدن بر آن دندان تيز كرده­اند.

اين جنبشی است كه كمونيست­های انقلابی هميشه از آن نيروی تازه­نفس گرفته­اند و برای هدايتاش در راستای اهداف انقلاب ريشه­ای اجتماعی و برای راديكال كردن شعارهايش تلاش كرده­اند. كوشيده­اند تا اين جنبش، قدرت سياسی حاكم و ستم­های طبقاتی و جنسيتی و ملی و مذهبی را نشانه بگيرد. از صحن دانشگاه و محدوده خواسته­های دانشجويی و آموزشی فراتر برود. به دنبال پيوند و اتحاد با توده­های كارگر و زحمتكش و زنان آزاديخواه و روشنفكران نوانديش و ملل ستمديده عليه طبقه حاكمه و نظام جهانی سرمايه داری امپرياليستی باشد. خرافه­های ناسيوناليستی و برتري­جويانه ملی را كنار بزند و انترناسيوناليست شود. پرچم نوانديشی و علم را برافرازد و احكام ضدعلمی و ارزش­های كهنه مذهبی و تخدير عرفانی را نقد كند و به چالش بگيرد.

 

شانزدهم آذر در مي­كوبد تا تاكيدی دوباره باشد بر اين اهداف و جهت­گيري­ها بر متن اين اوضاع. تاكيدی دوباره باشد بر ضرورت جبران عقب­ماندگي­ها، بر ضرورت انجام كارهايی كه زمينه­ساز تحول و تشكل انقلابی جنبش دانشجويی شود و در درجه اول آگاهی كمونيستی را به صورت يك هسته متشكل و منسجم از دانشجويان پيشرو انقلابی به يك نيروی مادی در بطن جنبش دانشجويی تبديل كند. آگاهی به ضرورت انقلاب سوسياليستی و مبارزه برای آرمان كمونيسم جهاني؛ آگاهی به ضرورت رهبری حزب پيشاهنگ؛ آگاهی به ضرورت قهر انقلابی برای كسب قدرت سياسي؛ آگاهی به نقش تاريخ­ساز توده­ها.

 

گرامی باد شانزده آذر روز دانشجو!

سرنگون باد رژيم جمهوری اسلامي!

مرگ بر ارتجاع! مرگ بر امپرياليسم!

زنده باد انقلاب! زنده باد كمونيسم

 

 

 

يادمان مينا حق شناس

 

روز شنبه هفتم ژانويه 2012 به مناسبت اولين سال درگذشت رفيق مينا حق شناس مراسمی در شهر لوند در كشور سوئد برگزار شد. در اين مراسم که نزديك به 70 نفر از دوستان، آشنايان، رفقا و اقوام مينا شركت داشتند فيلمی از زندگی مينا به نمايش در آمد و اشعار و متون زيبا و پر احساسی توسط افراد خانواده مينا خوانده شد. در انتهای برنامه پيامی از سوی حزب كمونيست ايران (ماركسيست – لنينيست- مائوئيست) و سازمان زنان هشت مارس (ايران – افغانستان) خوانده شد.

پيام حزب كمونيست ايران (ماركسيست – لنينيست – مائوئيست)

از طرف رفقای مينا كمال تشكر را از شما داريم كه در اينجا حضور يافتهايد. بويژه از خانواده محترم حق شناس كه چنين فرصتی را فراهم آوردند تا ياد يكی از عزيزترين رفقايمان را گرامی داريم. مينا از ميان ما رفت ولی پيوند عميقی ميان ما برقرار شد. به اميد اينكه اين پيوند هميشه استوار و زنده باقی بماند.

*****

يك سال است كه مينا از ميان ما رفته است. يادآوری فقدان او هر بار دل ما را به درد می آورد و آتش به جانمان ميزند. وقت دلتنگيها نامش به ما جرئت می بخشد، قوت می دهد و روشنمان می دارد.

ما مينا را به روياهايمان سپرديم.

رويای بيداری و هشياري

رويای پرواز و رهايی

رويای آزادی و تجربههای نو را زيستن

رويای به زير سئوال بردن، به نقد كشيدن، پرسش بر انگيختن و حقيقت را جستجو كردن.

رويای جامعهای عاری از ستم و استثمار

يا آنگونه كه مينا در يكی از شعرهايش سرود، جامعه ای كه بر تارك آن نوشته شده باشد

به هر كس به اندازه نيازش!

مينا خود با چنين رويايی زيست؛ جسم و جانش را با آن گره زد، زندگی اش تعبير اين رويا بود.

او تلاش كرد با شعله وجودش به زمستانهای سرد دوران شكست انقلاب گرما بخشد.

ما مينا را از دست داديم ولی او در رويای همه استثمار شدگان و ستمديدگان جهان حضور دارد.

مينا زنده است زمانی كه زنان افغانی از شعر و شور او الهام ميگيرند.

مينا زنده است زمانی كه چند صد جوان سياهپوست محله هارلم نيويورك با نامههايش پيوند برقرار می كنند و به وجد می آيند. (*)

مينا زنده است در پچ پچ محفلهای انقلابی زنان، در نجوای دختران دانشجوی معترض كه يادش را عزيز ميدارند و به قول يكی از اشعارش لحظه سرخ موعود انفجار را تدارك ميبينند.

تحقق ايده ها و آرزوهای مينا ما را بر ميانگيزد كه هر چه سريعتر جای خالی او را در مبارزه پر كنيم.

مينا زندگی ساده ای داشت اما بلند پرواز بود. برای او زندگی معنايی نداشت جز مبارزه. او مبارزه را خوشبختی ميدانست. مينا در روزهای آخر زندگياش گفت، «خوشحالم از اينكه آنگونه دلم خواست زندگی كردم.» او از اينكه آگاهانه و آزادانه زيست و توانست به زندگی خود و ديگران معنا بخشد لذت برد. او شوق پرواز را به ما آموخت.

او الگويی از خود برجای گذاشت كه همگان را بخود فرا ميخواند. الگويی كه تودههای ستمديده بويژه زنان و دختران جوان را فراميخواند كه زندگی معنا داری را جستجو كنند، همواره پرواز را به خاطر بسپارند؛ مستقل و متكی به خود باشند، شعر زندگی و شور مبارزه باشند و آينده ای روشن و درخشان را برای مردم ستمديده به تصوير كشند. جامعه ما بدون حضور و فعاليت افراد آگاه و مبارزی چون مينا شانس تحول نخواهد داشت و به قهقرای بيشتری فرو خواهد رفت. اين اضطراری است كه هم اكنون با آن روبرو هستيم. يادآوری زندگی و مبارزه مينا اين مصاف را در مقابل ما قرار ميدهد كه هر چه سريعتر جای يار و ياور جنبش انقلابی زنان و رفيقی كه تا لحظه آخر به آرمان كمونيسم متعهد و وفادار بود را پر كنيم.

تنها از اين طريق ميتوانيم اندوه از دست دادنش را تحمل كنيم. حضورش را همواره حس كنيم و قهقههايش را به خاطر آوريم.

  • · – منظور جشنی است كه رفقای حزب كمونيست انقلابی آمريكا به مناسبت انتشار كتاب «پايه ها» اثر باب آواكيان در 11 آوريل 2011 در محله هارلِم در نيويورک سازمان دادند. در اين جشن که چند صد نفر شركت داشتند يكی از هنرمندان به فرم زيبا و موثری يكی از نامه های مينا را به صورت دكلمه ارائه داد.

 

نشانی های حزب کمونيست ايران (مارکسيست- لنينيست- مائوئيست)

تارنمای حزب : www.sarbedaran.org

پست الکترونيکی: haghighat@sarbedaran.org

سرویس خبری جهانی برای فتح: http://uk.groups.yahoo.com/group/AWorldToWinNewsService/

 

 

 

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.

اطلاعات

این ویودی در 30 ژانویه 2012 بدست در eshtrak، مقالات سیاسی/دیدگاهها - political articles/views فرستاده شده و با برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: