اشتراک eshtrak

خبری سیاسی فرهنگی! مسئولیت هر مقاله بعهده نویسنده آنست!

مبارزه و مقاومت در دوران بازجوئی* :اشرف دهقانی !

 

هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق    ثبت است در جريده عالم دوام ما

 

ترجمه ترکی:

 

عشق ايله کؤنلو دالغالانان اؤلمز هئچ زمان   وارليق صحيفه سينده يازيبلاردواممي٭

 

 

مبارزه و مقاومت در دوران بازجوئی*

 

 

اشرف دهقانی

 
به ياد گرامی جانباختگان دهه 60  

برای توصيف هر چه دقيق تر وضعيت و چگونگی مبارزه و مقاومت زندانيان سياسی در زندان‌های تحت سيطره جمهوری اسلامی در دهه 60، لازم است دو حوزه از مقاومت و برخوردهای مبارزاتی را از يکديگر متمايز سازيم. حوزه اول مربوط به مبارزه و مقاومت به هنگام دستگيری و شکنجه در دوره بازجوئی است. اعدام‌ها و چگونگی برخورد انقلابيون به اين امر نيز در اين حوزه بررسی خواهد شد. حوزه دوم به چگونگی پايداری و ايستادگی زندانيان سياسی در مقابل انواع شکنجه‌های جسمی و روحی پس از دوران بازجوئی مربوط مي‌شود. اول به مورد مبارزه و مقاومت در دوران بازجوئی بپردازيم.
******
ای عزيز دريای عشق را ساحلی نيست؛ در راه عشق جز آن که از جان خود گذرکنی راه دگری نيست.
«بحريست بحر عشق که هيچش کناره نيست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نيست»
(به زبان ترکی برای عزيزان ترک زبان)
«عشقين دنيزينه گؤزَليم هيچ کناره يوخ
جان دان بو يولدا کئچمه ليسن باشقا چاره يوخ٭
همان طور که مي‌دانيم اوج دستگيری نيروهای انقلابی در اين دهه، در سال‌های 60 و 61 بود. در اين سال‌هاست که جمهوری اسلامی برای اولين بار چهره‌ای به غايت ارتجاعی و بی نهايت وحشی از خود نشان داده و در اتاق‌های بازجوئی و در زير زمين زندان‌های خود، قساوت و شقاوت را به حد اعلا مي‌رساند؛ و از طرف ديگر درست در همين سال‌هاست که يکی ديگر از مبارزه جويانه ‌ترين، قهرمانانه‌ ترين و شورانگيز‌ ترين پايداري‌ها و رزمندگي‌ها در تاريخ معاصر ايران به منصه ظهور مي‌رسد. در سال‌های بعد اين دهه نيز ما باز با انقلابيون جان بر کفی مواجه مي‌شويم که درمقابل شکنجه‌های بسيار وحشيانه ‌ايستادگی نموده و سر تسليم به دژخيمان جمهوری اسلامی فرود نياوردند. از اينجاست که با توجه به کثرت چنان انقلابيونی بايد با افتخار تمام اعلام نمود که دوره هستند. انقلابيونی که «عشقشان به خلق با کينه شان به دشمن برابر بود»؛ آن‌ها که در زير وحشيانه ترين شکنجه‌ها » قفلی از عشق به خلق» بر لبانشان زدند و «افسانه شکنجه و درد را» به هم ريختند. آن‌ها انقلابيونی بودند که «مرگ را به لرزه» در آوردند؛ همان‌ها که «از درد فراتر، از شکنجه فراتر، حتی از مرگ قوی تر» بودند. کلمات توی گيومه که در شعر بلند سال 50 در وصف مقاومت قهرمانانه رفيق بهروز دهقانی در زير شکنجه سروده شده، حال نه يک نفر و يا تعداد معدودی بلکه ده‌ها تن از انقلابيون را شامل مي‌شدند. اگر شاملو از «نازلی» سخن گفته است که به دليل حاکميت سانسور يک نام مستعار برای وارطان قهرمان است(1)، در دهه 60 ما با صدها وارطان روبرو هستيم. با «نازلی» که اين بار يک نام مستعار برای انقلابيون گمنام ايران در دهه 60 است؛ انقلابی گمنامی که در مقابل دشمن سرخم نکرد و…
سرافراز دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت…»
اين «نازلی»، انقلابی گمنامی است که:
«چو خورشيد
از تيرگی بر آمد و در خون نشست و رفت…»
ستاره ای که:
» يک دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت…»
او «بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!» و رفت.
آری وجود طيفی از افراد در حال حاضر زنده که عليرغم وابستگي‌های سياسي‌ای که داشتند زندگي‌شان مسير زندان و شکنجه را طی نکرد، بدون مقاومت آن مبارزين سرافراز در مقابل دژخيمان جمهوری اسلامی امکان پذير نبود. آن انقلابيون يا در زير شکنجه جان باختند و يا با همه اسرارشان در دل به جوخه اعدام سپرده شدند.( 2) از ميان آن قهرمانان، براستی نام کدام‌ها را مي‌توان به عنوان نمونه بيان نمود جائی که خيلی از آنان حتی نامشان را هم به دژخيمان نگفتند و با لبانی بسته در زير شکنجه جان باختند. نام آن انقلابی چه بود که در حالی که از سقف آويزانش کرده بودند (و اين، تازه پس از کتک‌های وحشيانه و شلاق خوردن‌های وحشيانه تر بود) به رفيق تازه وارد به «قصاب خانه»- جائی که انقلابيون را همانند آنچه در قصاب خانه‌ها ديده مي‌شود از سقف آويزان کرده بودند- قوت قلب مي‌داد. چه تحسينی شايسته عظمت برخورد اين انقلابی است! امير.ص اين را خود شاهد بوده است: «مثل قصابي‌ها آدم‌ها را به انواع مختلف آويزان کرده بودند….يکی از بچه‌ها که به سختی مي‌توانست حرف بزند گفت: کمی تحمل کن دست‌هايت بی حس مي‌شود و ديگر درد ندارد!»٭. و اساساً کدام يک از آن انقلابيون را مي‌توان به عنوان نمونه برگزيد جائی که هر يک از آن‌ها خود نمونه بودند. جائی که هريک به گونه‌ای و در شکلی متفاوت از ديگری پنجه در پنجه دژخيم و ديوی انداخته و او را بر زمين زده‌اند! آن‌ها بی نام‌ها و گمنام‌ها هستند! قهرمانان بی نام و گمنام دهه 60!
به راستي، رزمندگی کدام قهرمان را بايد ياد آوری نمود! آيا بايد از هادی کابلي، عضوی از مرکزيت چريکهای فدائی خلق ياد کرد- از داداشی که يادآور روح و خصال يک داداشی ديگر نيز بود!( 3) او که با تنی سوخته و ذغال شده از شکنجه، زندگی را بدرود گفت در حالی که در دل خود از اطلاعاتی حفاظت کرده بود که با ندادن آن‌ها به شکنجه‌گران، نهال زندگی بسياری را شکوفا و سبز محفوظ داشت. از مهناز نجاري، يک دختر کارگر هوادار چريکهای فدايی خلق ياد کنم! از او که برای نجات زندگی کسی که با او دستگير شده بود، همه به اصطلاح «جرم»ها را به گردن گرفت! شکنجه شد، چيزی نگفت. شکنجه شد، اطلاعاتی نداد. شکنجه شد و خونش را نثار نمود تا ترس و خوف و ريا (ترس و خوف و ريای همراهانی که هچون او پايدار نماندند) جای خود را به حقيقت و زيبائي، و پاکی و راستی بدهد.( 4)
يا باز از بی نام ها بگويم! آری: » گفتم که در آن اتاق بازجوئي، دو جوان ديگر را هم شکنجه مي‌کردند. در يک فرصت مناسب توانستم جوانی را که نزديکتر به من بود ببينم. مردی بود سی و چند ساله که با چشم بند به حالت دمر روی زمين خوابانده و دست ها و پاهايش را بسته بودند و در اين حالت به شدت با کابل کتکش مي‌زدند. او هيچ نمي‌گفت. تنها گاهي‌ فرياد مي‌کشيد و آب مي‌خواست که به او نمي‌دادند. بعد از مدتی ديگر صدايش نيامد…. ناگهان در اتاق سکوت برقرار شد و بازجوها که برای مطلع نشدن ما از ماجرا با هم پچ‌پچ مي‌کردند، به دنبال دکتر رفتند. يکی از آن‌ها فرياد مي‌زد که پس اين شيخ حرامزاده کجاست (منظورش دکتر شيخ‌الاسلام‌زاده بود). بالاخره پس از مدت کوتاهی زندانی را کشان‌کشان به بهداری بردند. نمي‌دانم بر سر او چه آمد. اما آنقدر مي‌دانم که تعداد زندانيانی که بر اثر شکنجه مي‌مردند، کم نبود.»٭. به راستی چنين عظمت‌هائی را با کدامين سخن مي‌توان به توصيف در آورد! اين نمونه‌های قهرمانی را بدليل کثرتشان نمي‌توان يکايک اسم برد. در نوشته‌های زندانيان باقی مانده از آن دوره به نام قهرمانانی بر مي‌خوريم که شديد ترين شکنجه‌هائی که به تصور نمي‌آيند را تحمل کرده‌اند. آن‌ها ياد آور قهرمانان جان برکف دهه 50، در دهه 60 بودند. همان زندانيان «قهرمان شکست ناپذير»ی که نه «دستگاه امنيتی شاه » و نه «دستگاه‌‌های اطلاعاتی» جمهوری اسلامی ،حتی» به خصوص از نوع فلاحيان و سعيد امامی آن» هم » پس از ماه‌ها شکنجه از گرفتن هر گونه حرفی و سخنی» از آنان نا اميد مي‌شدند. «و تو همه‌ی رازهايت را با خود مي‌بردي، نه رفيقی را می فروختی و نه بر سر اعتقادات معامله مي‌کردی». انقلابيونی چون شهرام محمديان که در اتاق مرگ کميته شهيد شد؛ و چون علی جديدی که هشت انگشت پای وی در «زير کابل پريده بود….او سرافرازانه در اول ماه مه سال 62 به جوخه تيرباران سپرده شد و همه رازهايش را با خود برد.»( 5) «در زندان شهرستان روزی صدای فرياد و ناله‌های فردی را از زير هشت شنيدم. صدای يک دختر بود. چند سلول با سلولم فاصله داشت و از پنجره زير سقف صدای فريادی مي‌آمد. دو مرد بازجو ساعت‌ها دختری را شکنجه مي‌کردند. بيشتر، اطلاعاتی در باره برادرش مي‌خواستند. در ابتدا صدای التماس و ناله دختر و نيز صدای ضربات شلاق مي‌آمد. اما دختر در حين بازجوئی شروع به گفتن بد و بيراه به بازجوها کرد. شکنجه‌گرها نيز به تلافی بر شدت شکنجه‌ها افزودند. بازجوئي‌اش از حدود يازده صبح شروع شد و تا ساعت دو بامداد روز بعد ادامه داشت. آن دختر زير شلاق دم بر نمي‌آورد و اطلاعات نمي‌داد.»٭ به راستی شيدا (شيدا بهزادی)( 6) و شيدا های پاک ديگر کدام آينده درخشان را در جلوی چشم خود داشتند که با آنهمه شکنجه‌ای که ديده بودند، باز به روی زندگی لبخند مي‌زدند! در سال 60 در زندان قزل‌حصار، دو دختر شيدا با جسارتی غير قابل توصيف، در مقابل دو چشم پر غيض و خون آلود لاجوردی جلاد، نقاب از چهره «کوکلس کلان»ها برکشيدند. آن کدامين عشق در قلب‌های پاک آن‌ها بود که به چنين کاری فرمان داد!؟ بلي، اين، همان عشق به زندگي، عشق به انسانيت و به زندگي‌های زيبا در وجود آن شيداها بود که آميخته با جسارت انقلابی مي‌خواست کسانی را برملا و رسوا سازد که برای ويرانی و خشکاندن باغ زندگانی ديگران- در ازای حفظ زندگی حقير خود، به آنجا آمده بودند. در اين سال‌ها بسياری از زندانيان سياسی درست به گونه‌ای که از انقلابيون دهه 50 ياد گرفته بودند، با دژخيمان زندان رفتار مي‌نمودند. بيژن مجنون يکی از آن‌هاست که عليرغم شکنجه‌های وحشتناکی که تحمل کرده بود، هنوز فريادش بلند بود. فرياد «مرگ بر خمينی»اش. او کسی بود که «در دادگاه بلند شد و گفت اگر بمن تفنگ بدهيد تک تکتان را مي‌کشم»٭٭ آيا با اين سخن اين رزمنده فدائی به ياد مجاهد مبارز علی ميهن دوست نمي‌افتيد که در سال 51 در دادگاه عين چنين جملاتی را درمورد مزدوران رژيم شاه بر زبان آورده بود! حقيقتاً که چنان مبارزانی با مبارزه و مقاومت جانانه خود در دهه 60 ، جلوه‌گر حضور زنده و تأثير گذار جانباختگان قهرمان سال‌های50 بودند. آنان هر آنچه از رفتارها و عملکردهای سمبل‌های انقلابی گذشته خود آموخته بودند را در اين سال‌ها در اعمال و رفتارهای قهرمانانه خود، متبلور ساختند. ما در خود سال 60 با مبارزين انقلابي‌ای مواجه مي‌شويم که درست به شيوه رهبران و بنيانگذاران چريک‌های فدائی خلق و مجاهدين خلق در سال 50 و 51 ،به هنگام رفتن به صحنه اعدام، سرود مي‌خوانند و شعارهای انقلابی مي‌دهند. بعضی از زندانيان باقی مانده از آن سال‌ها مشخصاً در اين مورد نوشته اند. من خود در سال 60 در ميان خبرهائی که از زندان تبريز مي‌رسيد اين را نيز شنيدم که روح‌انگيز دهقانی ومبارزين انقلابی ديگری چون بهزاد مسيحا که همراه او بودند، آن گونه مرگ خويش را سرودی کردند.( 7) آری از اين حماسه سازان در دهه 60 بسيار بودند؛ از اين » عاشقان شرزه که با شب نزيستند»، از اين » ققنوسان صحراهای شبگير».(8) در سال 60 و در سال های 60 بسيارها بودند از آن»ستاره دنباله دار اعدامی» که به ننگ و خفت و تسليم تن در ندادند، گلشنی از ستارگانی که‌ در زندان های سراسر ايران دسته دسته با پاهای استوار به ميدان های تير رفتند؛ کسانی که با لبان خندان، گوئی که عازم مسافرتی هستند، همبندی های خود را می بوسيدند و يا با سردادن شعاری حاوی ابراز ايمان خود به پيروزي، از آن ها خداحافظی کرده و می رفتند. اکنون، نام سوزان نيکزاد ، ناهيد محمدي، سيما دريائی(9) را بياد دارم. دو عزيز اول از هواداران سازمان چريکهای فدائی خلق ايران- اقليت و سيما در ارتباط با چريکهای فدائی خلق ايران قرارداشت. سوزان در آبان و ناهيد و سيما در آذر سال 60 اعدام شدند. ياد باد ياد همه اين ياران؛ و يارانی ديگر چون صمد صمدی (يکی از هواداران سازمان مجاهدين) که با قلبی که از آرزوی سعادت و شادی توده‌های دربند ايران سرشار بود، در زندان تبريز در مسير راهش به مسلخ عشق، قبل از اين که از «در آبی» آن زندان گذشته و به محوطه ای برسد که جوخه اعدام در انتظارش بود، فراموش نکرد که درب سلول دوستان و رفقای زندانيش را باز کند و برای آن‌ها آرزوی شادی نمايد: اوشاقلار شاد قالون!(بچه‌ها شاد بمانيد. نقل از ياشار روشن◙)
ما در اين سال‌ها به ‌جای هر انقلابی پاکباخته گذشته در دهه 50 که در اثر شکنجه زندگی را بدرود گفتند، واقعاً ده‌ها و صدها کمونيست و مبارز انقلابی داشتيم که در زير شکنجه جان باختند. علاوه بر نمونه‌هائی که در بالا اشاره شد، يکی ديگر از آنان،سهيلا مصدقيان فر، دختر 17 ساله هوادار مجاهدين بود. او را 48 ساعت بطور مستمر کابل زدند تا بالاخره زير شکنجه جان باخت. سيف‌الله در مقابل وحشيانه ترين شکنجه‌ها نيز حاضر به تسليم نشد. سيف‌الله شيخ سادات ساماني، يکی از هواداران مجاهدين که بنّا و اهل شهر کُرد بود. چگونگی شهادت او را از زبان همسلولی وی بشنويم: «در دوره زندان من در اصفهان، در داخل کميته صحرايی راهرويی بود که سيزده تا سلول يک طرف راهرو بود و سيزده تا طرف ديگر. به دو تا سلول آخر نزديک دستشوئی مي‌گفتيم کاخ. چرا که توی اين سلولها توالت بود و کسانی را که در اثر زدن آش و لاش مي‌کردند و نمي‌توانستند از در سلول بيرون بيايند، مي‌گذاشتند اونجا….. سيف‌الله را زير شکنجه کشتند و جنازه‌اش را آوردند توی سلول. بازجو به پاسدارهايی که توی زيرزمين سيف‌الله را وحشيانه مي‌زدند گفته بود که اين کارش تمام شد. اما مزدوران به حساب اينکه بازجويی سيف‌الله تمام شده جنازه او را توی سلول آوردند. وقتی جسد را روی زمين گذاشتند، من با ديدن اينکه دستش زمين افتاد فهميدم که او جان باخته است. ولی از آنجا که خودم نمي‌توانستم راه بروم، کشان کشان خودم را بطرف او رساندم. دستش را بلند کردم و فهميدم که چه اتفاقی افتاده. فقط يادم هست که شروع کردم با صدای بلند به فرياد زدن که سيف‌الله را کشتند….. آنقدر اوضاع هيستريک بود که من ناخود آگاه شروع کردم به شعار دادن…»٭.
در سال‌هاي۶۰ و ۶۱ زندانيان سياسی انقلابي، در راهروهای زندان‌ها با تن‌های شکنجه شده رها مي‌شدند چرا که شکنجه‌گران سرشان بسيار شلوغ بود و فرصت جا به جا کردن زندانيان را نداشتند. زندانيان تازه دستگير شده، از زير چشم بند آن‌ها را مي‌ديدند و با حيرت پيش خود مي‌گفتند: «زنده است يا مرده»!؟ اما جواب هر چه بود، آن قهرمانان برای حفاظت از زندگي، برای حفظ و تداوم زندگی و سرزندگي، برای آفرينش زندگي‌های شاداب در جامعه، چنان شکنجه‌های وحشيانه‌ای را به جان خريده بودند. آن‌ها «لاله»ها و شقايق‌هائی بودند با داغی در سينه، عاشقانی که «محتبشان بيشتر از همه ما بود». زمستانی سخت آغاز شده بود «و هر چه تخم لاله بود»، می خشکاند. «اگر لاله خون خودش را بر زمين نمي‌ريخت، زمين برای هميشه لاله را فراموش مي‌کرد، مردم هم ديگر لاله را نمي‌ديدند.» بلي، لاله های دهه 60 «نمي‌خواستند مردم باور کنند که راستی راستی لاله‌ای در صحرا نمانده. مي‌خواستند تپه‌ها را پر لاله کنند، سرخ کنند.» (عبارات توی گيومه از «افسانه محبت»،صمد بهرنگي،مي‌باشد). چنين بود که در قصاب خانه‌هائی که نام زندان‌های جمهوری اسلامی را بر خود داشتند، ده‌ها و صدها حماسه مقاومت آفريده شد، يکی اعجاب انگيزتر و تحسين برانگيزتر از ديگری. بلي، اين زندانيان سياسي، اين کمونيست‌ها ، اين مبارزين انقلابي، اين فرزندان راستين خلق، نمونه‌ای از ده‌ها و صدها تنی بودند که با چنين روحيه مبارزه جويانه والا، برگ‌های تازه‌ای بر صفحات تاريخ مبارزه و مقاومت مردم مبارز ايران افزودند. اجازه دهيد در اينجا به ياد آنان شعر «آن عاشقان شرزه » از شفيعی کدکنی (م.سرشک) را با هم بخوانيم:
آن عاشقان شرزه كه با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست كيستند
فريادشان تموج شط حيات بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند
مرغان پر گشوده ی طوفان كه روز مرگ
دريا و موج و صخره بر ايشان گريستند
مي‌گفتی ای عزيز ! سترون شده ست خاک
اينك ببين برابر چشم تو چيستند
هر صبح و شب به غارت طوفان روند و باز
باز آخرين شقايق اين باغ نيستند.

بگذاريد در اينجا از مبارزين دليری نيز ياد کنيم که نه در خود سال 60 و يا در سال‌های اول دهه 60 بلکه در سال‌های بعد، پس از گذراندن تجربه‌های مختلف در زندان و بودن در ميان همبندي‌هايشان، خونشان را در راه آزادی و رهائی کارگران و زحمتکشان از قيد هر گونه ظلم و ستم نثار نمودند، مبارزينی که پس از سالها ماندن در زندان به جوخه اعدام سپرده شدند. در مورد چگونگی برخورد دليرانه آن‌ها و تأثير آن بر زندانيان عادي، يکی از زندانيان سابق مي‌نويسد:» از اين دوره خاطرات بياد ماندنی و جالبی برايم به جا مانده‌ که هيچ گاه فراموشم نخواهد شد. يکی از آن‌ها بردن بچه‌های اعدامی برای اعدام بود که افراد عادی وقتی آن‌ها را مي‌ديدند که گشاده رو و خندان با همه روبوسی کرده و خداحافظی مي‌کنند و به سوی مرگ مي‌روند، به هيچ وجه برايشان قابل لمس و درک نبود….» نام بعضی از آن انقلابيون عبارت بودند از: «مسعود صديق (فدائی)، سياوش حدادی مقدم (فدائی- ويژه کار)، محمود محمودی (فدائی �ويژه کار)، خليفه مردانی (اتحاديه کمونيستها)، مسعود قماشی (اتحاديه کمونيست‌ها)، مسعود سلطانی (چريکهای فدائی)، محمد رضا کريمی مقدم (مجاهد)، شرف‌الدين(جناح 16 آذر)، قاسم شکوری (مجاهد)، اسماعيل… (راه کارگر) و…»٭ (لازم به ياد آوری است که «اسماعيل معارفی» نام کامل آخرين فرد در ليست بالا مي‌باشد. به گفته يکی از هم زنداني‌های او، شهاب شکوهي، اسماعيل معارفی قبلاً اقليتی بود که اندکی قبل از دستگيريش به راه کارگر پيوسته بود.). در رابطه با برخورد آن مبارزين استوار با مرگ، نقل خاطره‌ای که در رابطه‌ با مورد مسعود صديق از طرف يکی از همبنديهای او نوشته شده‌ است مي‌تواند با گويائی بيشتری واقعيت فوق را بيانگر باشد. همبندی او مي‌نويسد: «چهارشنبه روز نفرت انگيزی برايمان بود. صبح زود اعلام مي‌کردند که فرد با کليه وسايل به بيرون بيايد. با گفتن اين حرف، برای آن افراد که وضعيت مشخصی داشتند، مسجل بود که برای اعدام مي‌برند. در نتيجه تمام بچه‌های بند به سراغش رفته و با او روبوسی کرده و وداع مي‌کردند و اگر فرصتی باقی مي‌ماند، بعضي‌ها نيز سرود مي‌خواندند. آن‌ها عموماً با رويی گشاده و چهره‌ای خندان که هيچ گاه از ياد نخواهد رفت مي‌گفتند و مي‌خنديدند. مثل روزهای قبل خوش و بش مي‌کردند. گويی عازم مسافرتی شيرين هستند و هيچ ترس و نگرانی به دلشان راه نمي‌دادند. اين موضوع باعث مي‌شد که روحيه افراد صد چندان قوی تر شود.
يکی ار نمونه‌های فراموش نشدنی مسعود صديق بود. او از بچه‌های فدائی بود که در زمان دستگيري‌اش با خود سلاح حمل مي‌کرد. مسعود در سال 62 مسئول عمليات حمله به سفارت ژاپن در تهران بود. او پيوسته در حال شوخی و خنده بود، تا جائی که به عنوان يکی ار افراد شلوغ بند معروف شد. مسعود صدای زيبائی نيز داشت. در مراسم مختلف از او درخواست مي‌کردند که بخواند. بويژه وقتی که ترانه «نسيم فروردين» از مرضيه را مي‌خواند، بچه‌ها واقعاً لذت مي‌بردند، تا جائی که هميشه بچه‌ها مي‌گفتند که نسيم فروردين را بايد فقط از مسعود شنيد.
چند ماه بعد از اين وقايع (1366)، در يکی از همين چهارشنبه ها، صبح زود اسم او را خوانده و با کليه وسايل خواستند. همه بچه‌ها به طرف اتاق آن‌ها هجوم برده تا آخرين ديدارشان را با او داشته باشند. بعد از پايان روبوسي، بچه‌ها گوش تا گوش اتاق نشسته بودند و او را در ميان گرفته و به نوبت سرود مي‌خواندند. خود او نيز يک سرود انقلابی خواند. وقتی سرودش به پايان رسيد، يکی از بچه‌ها رو به او کرده و گفت: مسعود، يک بار ديگر ترانه «نسيم فروردين» را برايمان بخوان! او که مي‌دانست برای آخرين بار اين ترانه را خواهد خواند، با تمام احساسش شروع به خواندن کرد. در طول خواندن او اشک در چشمان بسياری از بچه‌ها جمع شده بود و در دلشان آرام مي‌گريستند. و نسيم فروردين او به پايان رسيد و رفت.»٭ اما…. «تو نمي‌دانی مُردن وقتی انسان مرگ را شکست داده‌ است، چه‌ زندگيست!» (شاملو)
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام ما
ترجمه ترکی:
عشق ايله کؤنلو دالغالانان اؤلمز هئچ زمان
وارليق صحيفه سينده يازيبلاردواممي٭
در آخر اين قسمت جا دارد که از زندانيان خسته‌گی بدر نکرده از زندان های شاه نيز بگويم. از آنها که نام آزادگی بر پيشانيشان حک شده بود و درست به همين جرم طومار عمرشان را رژيم وابسته ديگری در هم پيچيد. خيلی از آنان بلافاصله پس از دستگيری به جوخه اعدام سپرده شدند. مرگ قساوت آميز اين آزاده گان، هم برای مبارزين ديگر هشدار دهنده بود و هم انگيزه مبارزه و مقاومت را در آنان هر چه بيشتر تقويت نمود. در ميان آنان بگذاريد از گلی سرخ نام ببرم و از «ستاره دنباله دار اعدامی»، از «ستاره خون» ياد کنم. از شاعر خلق، از سعيدمان بگويم، از سعيد سلطانپور، از آن جان شيفته که نعره اش از ميان ديوارهای ستبر زندان، روی فلات می پيچيد:
«بر کشورم چه رفته است
بر کشورم چه رفته است
که زندان ها
از شبنم و شقايق سرشارند»
و هنوز او بود، سعيد ما، «گلی غمگين در هاله‌ای ز خون و خاکستر» که باز از حصار زندان، اين بار از زندان يک رژيم مذهبي، فريادش را به گوش دربنديان» کارخانه و کارِ ستمگر» می رساند :

» ببين
هنوز از قتلگاه
مي‌خوانم
صدای خسته من رنگ ديگری دارد
صدای خسته من سرخ و تند و توفانی است
صدای خسته من آن عقاب را ماند
که روی قله شبگير بال مي‌کوبد
و نيزه های تفته ی فريادش
روی مدار آتيه و انقلاب مي‌چرخد»
آري، روی فلاتی که هنوز » صدای گلوله، صدای محاصره، صدای باروت، صدای سوختن نوشته‌ها و نام ها، صدای شليک روی ديوار، صدای شليک از پنجره، صدای مرگ در خيابان، صدای زنده باد…… ، صدای خون، از آن به گوش، مي‌رسيد،اين»صدای توانای» او بود که در ميان همه آن «صدا»‌ها درطنين بود. صدای سعيد، سعيد خلق، شاعر انقلابی خلق، شاعری که در سوگش»، در گستره فلات دربند،خلقها به عزا نشستند و خون سرخش پرچم مبارزه و مقاومت را رنگين ساخت.
آرام آ…….ی مادرم، آرام
بگذار تا سپيده بر آيد
بگذار با سپيده ببندند
پشت مرا به تير
بگذار تا بر آيد «آتش»
بگذار تا ستاره شليک
ديوانه وار بگذرد از کهکشان خون
خون شعله ور شود
بگذار باغ خون
بر خاک تيرباران
پرپر شود
بگذار بذر «تير»
چون جنگلی برويد در آفتاب خون
فريادگر شود
اين بذر به خاک نمی ماند
از قلب خاک می شکفد چون برق
روی فلات می گذرد چون رعد
خون است و ماندگار است

(سعيد سلطانپور)

(1) وارطان سالاخانيان مبارز ارمنی اهل تبريز، کارگر انقلابی ای بود که همچون کوچک شوشتري، خسرو روزبه و مبارزين ديگر از ميان توده‌های تحت ستم ايران جزء حزب توده بوده و در دهه 20 و سال‌های اول دهه 30 فعاليت‌های مبارزاتی خود را در اين حزب پيش برد. وارطان در 6 ارديبهشت سال 1333 توسط مأموران رژيم شاه دستگير و در 18 ارديبهشت همان سال پس از تحمل شکنجه‌های فراوان در زير شکنجه به شهادت رسيد. دراين زمان او 22 ساله بود. ما بعد ها نيز در زندان‌های دوره شاه با برخی از زندانيان توده‌ای (از جمله بعضی از افسران آن دوره) روبرو هستيم که با رژيم شاه نساختند. در اينجا در رابطه با حزب توده لازم است نکاتی توضيح داده شود. 1) تا آنجائی که به دهه 20 و 30 بر مي‌گردد بايد حساب رهبران خائن حزب توده را از حساب اعضای صادق اين حزب که بسياری از کارگران و زحمتکشان جامعه ما را در بر مي‌گيرد، جدا نمود. 2) حزب توده اگر چه در اين دوره(و هرگز) يک حزب کمونيست و به اين اعتبار حزب طبقه کارگر نبود، ولی هر چه بود يک حزب ضد خلقی نيز نبود.3) در طی سال‌های40 و 50 حزب توده اساساً در ايران حضور و در نتيجه عمکردی نداشت. اما کار تبليغی و ترويجی آن در خارج از کشور در چهار چوب سياست های شوروی سابق در مقابله با نيروهای انقلابی و مردمی قرار داشت. در آن دوره چريکهای فدائی خلق در برخورد به حزب توده با توجه به تجربه های عينی زيادی که در رابطه با نفوذ پليس در بين توده‌ای ها داشتند- که نمونه برجسته آن نفوذ ساواک در تشکيلات تهران حزب توده بود- در مورد فعالين سياسی حزب توده، اين شعار را رهنمون خود قرار داده بودند که » هر فعال توده‌ای پليس است مگر اين که عکس اش ثابت شود»(اين شعار ورد زبان رفقای اوليه ما در گروه رفيق مسعود احمدزاده بود. دريغا که بعداً چنين رهنمودی به فراموشی سپرده شد و مثلاً در جزوه » اعدام انقلابی عباس شهرياري، مرد هزار چهره-بزرگترين جاسوس و مشاور عالی سازمان امنيت ايران»، با اين جريان منحط با لحن ديگری سخن گفته شد). 4 ) در دوره جمهوری اسلامی حزب توده به خاطر همکاری بی شائبه اش با رژيم دار و شکنجه جمهوری اسلامی و شرکت مستقيم در سرکوب توده‌ها ، ديگر شکی در ماهيت ضد خلقی خود برای هيچ عنصر مترقی و آزاديخواهی باقی نگذاشت.

(2) حقيقتاً انقلابيون بسياری بودند که با همه اسرارشان در دل يا در زير شکنجه جان باختند و يا به جوخه اعدام سپرده شدند و دشمن با همه شکنجه‌گران حرفه ای اش نتوانست از طريق آن‌ها به مبارزين و نيروهای مردمی ديگر دسترسی پيدا کند. نمونه‌هادر اين زمينه همانطور که اشاره شد بسی فراوان تر از آن است که به شمارش آيند. اتفاقاً در شماره 95پيام فدائی خاطره‌ای در ارتباط با مبارز کمونيست، لقمان مدائن از زبان يکی از رفقای نوجوان او در آن زمان، نوشته شده که دقيقاً بيانگر آن است که زندگی خيلی از افراد مرتبط با انقلابيونی نظير لقمان درست به خاطر مقاومت حماسی آنان زير شکنجه مسير ديگری غير از زندان طی کرده است. کسی که خاطره‌اش را از آن دوران نوشته است توضيح مي‌دهد که به خاطر اين که مبادا ارتباطش با لقمان قطع شود مدام بر سر قرار وی مي‌رفت و اين در حالی بود که لقمان، فدائی مبارز تحت شکنجه قرار داشت و بالاخره نيز زير شکنجه شهيد شد. ياد او گرامی باد.

(3) او را داداشی صدا مي‌کرديم. اين نام را در واقع من به ياد رفيق بسيار عزيز، محمد علی خسروی اردبيلي، که در جبهه نبرد ظفار به شهادت رسيد ، برای وی انتخاب کرده بودم. رفيق خسروی نيز مثل رفيق هادی کابلی ، شمالی و اهل بابل بود که همه ما او را «داداشی» مي‌ناميديم، رفيقی چنان پر کينه و خشم نسبت به دشمن و چنان پاک و با صفا که انسان مي‌توانست قسم بخورد که او همواره راز دار خلق باقی خواهد ماند. در مورد اين داداشی(رفيق خسروی) به عينه مي‌شد ديد که چگونه خشم و کينه طبقاتی او نسبت به دشمن، با آگاهی طبقاتي‌اش در هم آميخته بود. داداشی همواره از مصائب و ظلم‌هائی که در زندگی با آن‌ها مواجه شده بود سخن مي‌گفت و در افشای ستمگري‌های در بار پهلوي، از دوره کودکی خود تعريف مي‌کرد که به خاطر چيدن چند سيب از باغ يکی از شاهزاده‌های دربار شاه درحضور جمع شلاق خورده بود. داداشی ديگر، رفيق هادی کابلی نيز آنچه در داداشی اول(رفيق خسروی) متجلی بود را ثابت کرد. برای به تسليم کشاندن رفيق کابلی او را با چنان شدتی شکنجه کرده بودند که تنها يک جسد سوخته از او به جا مانده بود. اين جسد را به بعضی از زندانيان که وی را می شناختند نشان دادند و برخی از آن‌ها قادر به شناخت وی نشده بودند.

(4) مهناز حقيقتاً انسان فداکاری بود که هنگام دستگيری به زن صاحب خانه که همراه وی در خانه ای که اسلحه جاسازی شده بود دستگير مي‌شد ندا داد که تو خود را به بی اطلاعی بزن و من همه چيز را به عهده می گيرم. مهناز به عهد خود وفا کرد و آن زن از مهلکه ای که در انتظارش بود خلاصی يافت� هر چند که وی عليرغم ديدن چنين فداکاری بزرگی از يک انسان کمونيست درسی نياموخت……. خانه ای که مهناز در آن دستگير شد در تهران در منطقه گيشا قرار داشت. لازم است يادآوری کنم که پاسداران رژيم جمهوری اسلامي، خون خواهر مهناز را نيز که هوادار سازمان مجاهدين بود همزمان با وی بر زمين ريختند.

(5) «اصولاً سال‌هاست که آن تصور گذشته ی » زندانی قهرمان و شکست ناپذير» ( که در گذشته هم در بسياری موارد واقعيت نداشت) جائی در حوزه ی خرد روشنفکران ايران ندارد.(!!)» گوينده اين سخن يکی از روشنفکران به اصطلاح اصلاح طلب امروزی مي‌باشد. مهم نيست که نام او» کاظم کردوانی» است که برای تطهير چهره جمهوری اسلامی و اصلاح طلب جلوه دادن دولت خاتمی در «کنفرانس برلين» حضور داشت! مسأله اين است که «دستگاه های اطلاعاتی» و به قول فرد مزبور و بنا به تأکيد او » به خصوص از نوع فلاحيان و سعيد امامی آن»، در دل اين گونه روشنفکران چنان رعبی بوجود آورده است که آن‌ها را بر آن می دارد که پا روی حقايق گذاشته و واقعيت‌ها را انکار و يا تحريف نمايند. آقای کردوانی سخنان فوق‌الذکر را در نشريه آرش شماره 80 در تقبيح «خصلت کنجکاوی» سرکوهی که در دوره شاه » اطلاعات فراوانی از گروه های سياسي، به خصوص «ستاره سرخ» شيراز به دست آورده بود، با ابراز اين حرف درست که همه به يکسان ظرفيت تحمل شکنجه را ندارند، در مورد فرد مذکور مطرح کرده و نوشته است که وی «پس از دستگيری و در زير شکنجه مجبور به دادن همه ی آن اطلاعات شد». اين حرف آقای کردوانی با اظهارات زندانيان سياسی مطلع از وضع سرکوهی در زندان در دهه 50، هم خوانی دارد ولی او با تکيه بر آن مورد، حکم غير واقعی و نادرست ديگری صادر مي‌کند. ابراز حرف های غير واقعی از اين قبيل که- » اصولاً سال‌هاست که آن تصور گذشته ی » زندانی قهرمان و شکست ناپذير» ( که در گذشته هم در بسياری موارد واقعيت نداشت) جائی در حوزه ی خرد روشنفکران ايران ندارد»، انسان را به ياد خمينی در نجف عراق در اوايل دهه 50 می اندازد(البته با تأکيد بر اين که به قول معروف در مثل مناقشه نيست) که وقتی برای وی تعريف کردند که در ايران جوانان انقلابی ای پديدارشده‌اند که از مرگ نمي‌ترسند و شجاعانه و به طور مسلحانه با رژيم شاه می جنگند و در بيدادگاه‌های شاه، خود شاه و رژيمش را به محاکمه می کشانند و احکام تير باران آن بيدادگاه‌ها را با روی شاد می پذيرند، با ناباوری کامل به اين سخنان برخورد کرده و نتوانست چنين واقعيتی را هضم و به خود بقبولاند؛ و در آخر نيز تنها با عدم قبول چنان واقعيتی و «دروغ» خواندن موضوع، خود را تسکين داد. اين مثال آموختنی است وصاحبان چنان تفکری بايد اندکی با خرد لازم واقعيت‌هائی را که ممکن است حتی در تصورشان نيز نگنجد، درک کنند و در نتيجه از وجود ناسره به انکار سره نرسند و حقايق را با گردش نوک قلم، به راحتی در زير پا قرار نداده و له نکنند! ر. پارسا با نقل جملات فوق و پاسخ به آن در شماره های 82-81 نشريه آرش، ضمن تأکيد بر مقاومت قهرمانانه مبارزينی چون علی جديدی و شهرام محمديان در زير شکنجه » دستگاه های اطلاعاتی» جمهوری اسلامی در دهه 60، مي‌نويسد: » اينان قهرمانان ما، روشنفکران و قهرمانان مردم ايران هستند و خواهند بود. اگر بر سر پيمان و اعتقادات خود ماندن در حوزه خرد شما نيست، چه چيزی در حوزه ی خرد شماست؟ زير پا گذاشتن اصول، بريدن و همکاری کردن، تسليم شدن؟ کدامين؟»

(6) شيدا بهزادی دختری بود نوزده ساله. شانزده روز پيش از آن در خيابان به عنوان مشکوک دستگير شده بود. اوايل خيلـی شکنجه‌اش کرده بودند، و اين از سوزنهايی که برای به هوش آوردنش زير ناخن‌هايش فرو کرده بودند معلوم بود. خودش مي‌گفت آنقدر زدندم که بيهوش شدم. با فرو کردن سوزن زير انگشتانم به هوشم آوردند. تقاضای رفتن به توالت کردم. بازجويم که همان شکنجه‌گرم بود – در بعضی موارد اين دو فرق داشتند – مرا به توالت برد. همينقدر يادم هست که شلوارم را پايين کشيدم. ديگر هيچ چيز نفهميدم. بعد از چند روز خود را در بهداری اوين يافتم. پاهايش که بر اثر ضربه‌های کابل پاره شده بود، چرک کرده بود. بعد از شکنجه، زندانی ديگر قادر به پوشيدن کفشهايش نيست. اگر بر اثر شکنجه پارگی ايجاد شده باشد حتماً عفونت ايجاد مي‌کند. او هم فقط پماد مي‌ماليد، تنها چيزی که در بند وجود داشت. مي‌گفت شانزده روز است خون ادرار مي‌کند. و اين عارضه حدود دو ماه ادامه داشت. پرسيدم خوب چه گفتی. رندانه جواب داد همه چيز را.او را خيلـی شکنجه کرده بودند و بدون گرفتن حتی يک کلمه حرف، به بند آورده بودند و ديگر سراغش را نگرفته بودند.

(7) يک شاهد عينی به نام مسعود کوماشي، اعدام رفقای نامبرده را چنين توضيح مي‌دهد : » شايد بعضی از شماها نام روح انگيز دهقانی را شنيده باشيد. او خواهر اشرف دهقانی بود که بعد از سی خرداد همراه با شش زندانی ديگر در حالی که شعار مي‌دادند در زندان تبريز اعدام شد. بعد از تيرباران، پاسداری به نام حاجی جبار چند تير به آلت تناسلی روح انگيز شليک کرد. بعد هم لختش کرد و به يکی از مرده ها که به روی او انداخته بود گفت تو هم با اين کيف کن. اين‌ها حتی از مرده کمونيست‌ها هم ترس دارند.» مسعود کوماشی در توضيح چرائی چنين برخورد رذيلانه و وقاحت باری به درستی مي‌گويد:» اما مساله اين است چرا رژيم اين کارها را مي‌کرد؟ آيا پاسداری که اين کارها را مي‌کرد ديوانه بود؟ آيا خمينی که دستور قتل را مي‌داد ديوانه بود؟ آيا او جنون داشت؟ آيا اين جنون بشری بود که اين چنين مي‌کرد؟ يا چيز ديگری بود، اين که نياز اين حکومت برای ماندن بود؟ وقتی يک رژِيم تکيه بر مردم نداشته باشد و تکيه اش به سرمايه باشد به خاطر ماندن خودش هر کسی را که لازم باشد می کشد.» برخورد شجاعانه بسياری از مبارزينی که سرسپردگان رژيم جمهوری اسلامی خون آن‌ها را درحالی که شعار مرگ بر خمينی و زنده باد آزادی آنان در هوا طنين انداخته بود، در ميدان‌های تير بر زمين ريختند، در گزارشات ديگری نيز ذکر شده است. از جمله ناصر که قبلاً نيز از او نقل شد به عنوان يک شاهد عينی گفته است: » ما را با بچه‌های اعدامی به محل اعدام بردند و در يک گوشه‌ای رو به ديوار با چشمان و دستان بسته نشاندند. احکام اعدام را فردی به نام قاسم مي‌خواند. او اسامی حدود 20 تا 25 نفر را خواند و سپس آن‌ها را به جوخه بستند. بعد چشم بندهای ما را باز کردند تا شاهد مرگ آنان باشيم. همان لحظه حالت ناجوری به من دست داد. بچه‌های اعدامی يک صدا شعار مرگ بر خمينی و زنده باد آزادی مي‌دادند. بعد……… يک سری ديگر را اعدام کردند. کاميونی که مخصوص حمل گوشت بود آوردند و اجساد را توی آن ريختند»(هر دو مورد نقل از » کتاب سمينار بين المللی استکهلم» 1-2 اکتبر 1998، کانون زندانيان سياسی ايران در تبعيد- تأکيد از من است).

(8) از اشعار سعيد سلطانپور و قطعاتی از شعر های: «عاشقان شرزه» و » صدای بال ققنوسان» از شفيعی کدکنی.

(9) کسانی که در آن زمان در زندان بودند، هنوز با ناباوری تعريف مي‌کنند که وقتی نام آن مبارزين از بلند گو برای اعدام خوانده مي‌شد، آن‌ها با چهره‌های خندان با بچه‌ها روبوسی مي‌کردند و يا با سر دادن شعاری و تکان دادن دست خداحافظی مي‌کردند و واقعاً که گوئی عازم مسافرتی هستند، سبکبال مي‌رفتند. در کتاب حقيقت ساده نيز اين واقعيت بيان شده است. منتها به نظر مي‌رسد که نويسنده کتاب مزبور هيچوقت قادر نشده که علت چنين برخوردی از طرف آن مبارزين را در يابد، برخوردی که در واقع از روحيه و فرهنگ انقلابی در وجود آن مبارزين ناشی مي‌شد. از اين رو در کتاب مزبور هر جا که نويسنده فرصت يافته علت وجود چنان روحيه مبارزاتی در آن انقلابيون را بانسبت دادن به اصطلاح ضعفی به آن‌ها، توضيح داده است. مثلاً در اين کتاب، علت برخوردهای انقلابی بعضی از مبارزين در زندان، به اين امر که گويا انقلابيون ما پيروزی را نزديک مي‌ديدند، منتسب شده است. در مورد رفيق فراموش نشدنی سيما دريائی نيز به همين گونه برخورد شده است. در حالی که حداقل روشن است که اين رفيق به عنوان يک چريک فدائی خلق به استراتژی جنگ توده‌ای طولانی اعتقاد داشت و طولانی بودن مبارزه برای وی امر محرزی بود؛ يعنی چنان اعتقادی خود نشان مي‌دهد که اتفاقاً چشم انداز پيروزی برای اين رفيق در دوردست قرار داشت. بی مناسبت نيست که همين جا قيد شودکه در وصيت نامه سيما که برای خانواده‌اش فرستاده، اين جملات با برجستگی می درخشند: » هر آنچه گفتم درست بود و برايش ايستاده ام، ستاره ای بودم که خاموش نگشتم». ياد عزيزش گرامی باد!

*: به نقل از کتاب «در جدال با خاموشی( تحليلی از زندانهای جمهوری اسلامی در دهه 60)»

7 شهریور 1390 23:45
http://www.roshangari.net/as/sitedata/20110829211533/20110829211533.html

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصاتِ خود را پر کنید یا برایِ ورود رویِ نقشک‌ها کلیک کنید:

نشان‌وارهٔ WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر )

درحال اتصال به %s

این وب‌گاه برای کاهشِ هرزنامه‌ها از Akismet استفاده می‌کند. در موردِ نحوهٔ پردازشِ داده‌هایِ دیدگاهتان بیشتر بدانید.

اطلاعات

این ویودی در 30 اوت 2011 بدست در eshtrak، مقالات سیاسی/دیدگاهها - political articles/views فرستاده شده و با برچسب خورده.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: